شب های بی مهتاب
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
اردوگاه شماره 5 تكريت
در اواسط ارديبهشت 1362 تمام افسران به اضافه اسيران يك آسايشگاه از غيرافسران (سربازها و درجه داران) را جمع كرده به سوى شهر تكريت حركت دادند. در حالى كه گروهى از بچهها مثل على آقا (رجبعلىزاده) هنوز در استخبارات بودند. و آنها را بعد از ما به تكريت آوردند. علىآقا تصورش اين بود كه از بچهها جدا افتاده است لذا خيلى ناراحت شده بود اما وقتى وارد تكريت شد و ما به استقبالش رفتيم، خيلى خوشحال شد كه دوباره به ما پيوند خورده است.
تكريت زادگاه صدامحسين)53( مهمترين شهر عراق به لحاظ سياسى بعد از بغداد است. تكريت در استان صلاحالدين)54( واقع است و در آن چند اردوگاه براى نگهدارى اسرا ايجاد شده بود. اردوگاه شماره 5 معروف به كمپ افسران، جايى كه ما در آن بوديم و اردوگاه شماره 7 كه در پشت اردوگاه واقع شده بود، بعد از اين اردوگاه تأسيس شد. اردوگاه شماره 7 در دل يك لشكر نظامى در منطقه وسيعى قرار داشت، بدون پادگان. يعنى عراقىها از پادگان خارج شده و در صحرا - در محدوده وسيعى - چادر زده بودند، آنجا با سيم خاردار محصور مىشد گويا مرحوم ابوترابى با شصت نفر از اسراى قديمى در اين اردوگاه نگهدارى مىشدند. اردوگاه ديگر شماره 12 بود.)55(
اردوگاه شماره 5 افسران)56( با محيطى مستطيل شكل در دل يك پادگاه نظامى قرار داشت، در پادگان بودن آنجا، شكى ندارم، چرا كه وضعيت داخلى، ترددها، تقسيمبندى واحدهاى نظامى و استقرار گردان، گروهان، تيپ و لشكر، همه بيانگر آن بود كه اينجا پادگان نظامى است، و تا جايى كه چشم كار مىكرد از آبادى و آبادانى خبرى نبود. خارج از محيط مستطيل شكل اردوگاه، در هر گوشهاى يك برج ديده بانى قرار داشت كه سربازها در آن از اردوگاه حفاظت و نگهبانى مىكردند. تغيير شيفت و تعويض پست سربازها از بيرون اردوگاه صورت مىگرفت.
در چهار طرف اردوگاه، خارج از سيم خاردارها به فاصله 50 - 100 متر، يك يا چند اتاق درست كرده بودند كه محل استراحت سربازها و نگهبانها بود و از آنجا، برجهاى ديده بانى تقويت مىشد و محل و قرار نگهبانى پرسنل مشخص مىشد و
كمپ افسران (اردوگاه شماره 5( داراى 8 سالن: 4سالن شرق و 4 سالن در غرب بود. شش آسايشگاه در اختيار افسران بود و دو آسايشگاه هم در اختيار سربازان كه كار آشپزى آشپزخانه و نظافت اردوگاه را بر عهده داشتند.در قسمت شمالى اردوگاه سه اتاق كوچكتر از سالنها وجود داشت، يكى براى بهدارى، ديگرى آشپزخانه و آخرى هم محل آسايش نگهبانان بود. در قسمت شمال غربى هم چند دستشويى براى پرسنل وجود داشت.
از شكل و قواره سالنها و طرح ساختمان اردوگاه چنين بر مىآمد كه اتاقها براى برنامههاى آموزش اردوگاه تأسيس شده بود.
از طريق كيوسك نگهبانى و برجهاى ديده بانى تردد افراد را كاملاً زير نظر داشتند. وقتى اطراف اردوگاه را نگاه مىكردى، همه جايش پادگان بود. در همان نگاه اول مىشد فهميد كه فرار از چنين دژى ناممكن است. اطراف اردوگاه با وسايل و تجهيزات ايذايى و سه - چهار رديف سيم خاردار حلقوى محصور و مسدود شده بود و براى صفر كردن ضريب فرار اسرا، رشته برقى فشار قوى از ميان سيم خاردارها عبور داده بودند، لذا اگر كسى قصد فرار داشت، دچار برق گرفتگى مىشد و اگر مىتوانست از اين مانع بگذرد وارد محوطه پادگان مىشد كه در همه جايش واحدهاى نظامى در قالب دسته و گروهان مستقر بودند.
پس كار آمدترين نقشههاى فرار در اينجا كاربرد نداشت، با اينحال ما بر اساس وظيفه سربازى از اصلىترين دغدغههاى خاطرمان موضوع فرار بود.
يك روز از اردوگاه
در داخل هر سالنى از اين كمپ، حدود 35 نفر و گاهى تا پنجاه نفر جاى مىگرفتند اتاق بچههاى مذهبى از اتاقهاى ديگر، شلوغتر بود. فضا خيلى تنگ و عذابآور بود. گاهى وقتها جمعيت به حدى مىرسيد كه اگر مساحت سالن را اندازه مىگرفتيم و به تعداد نفرات نقسيم مىكرديم به هر نفر فضايى به طول 2 متر و عرض سه وجب و نيم بيشتر نمىرسيد. شبها به صورت كتابى مىخوابيديم، طورى كه اگر تكان مىخورديم پايمان به نفر بغلى مىخورد و صدايش در مىآمد.
تصور كنيد كه زيستن در اين محيط و فضا چقدر سخت و دلگير بود. بعدها در اتاقها، تختهايى نصب شد كه كمى فضاى اتاق را نسبت به قبل بهتر جلوه مىداد.
ما از 24 ساعت شبانه روز، 22 ساعت را در چنين فضاى محقر و خفقانآورى سر مىكرديم و نمىتوانستيم كوچكترين حركتى بكنيم، بايد سر جاى خودمان مىمانديم و اگر خسته مىشديم، پيش يكى از دوستان مىرفتيم و بعد دوباره به سرجايمان بر مىگشتيم. در همين نقطه و جايى كه زيلوى هر كس پهن و حوله و لباسهاى زير نيز قرار داشت.
هر روز ساعت 5 صبح، دقايقى كمتر يا بيشتر، بسته به زمان و فصول مختلف، يك ربع به اذان صبح مانده بلند مىشديم و از آب حبانه)57( كه در آنجا بود، وضو گرفته آماده نماز صبح مىشديم. بيشتر بچهها يكى - دو ساعت مانده به اذان بيدار بودند كه يا نوبت خواندن قرآن داشتند يا مشغول نافله شب و تهجد بودند.
ما در آن اتاق سى - چهل نفرى دو جلد قرآن داشتيم كه توسط يكى از بچهها ساعت استفاده قرائت آن بين همه، تقسيم مىشد. تصور كنيد كسى را كه نوبتش ساعت 1/5 بعد از نيمه شب (بامداد) بود، يا بلند مىشد و خود مىخواند يا نوبتش را به ديگرى مىداد.
بعد از اقامه نماز صبح، بيشتر دوباره خواب مىرفتند، اما تعدادى هم بودند كه مىنشستند، دعا و تعقيبات و مستحبات را دنبال مىكردند.
ساعت 7 صبح عراقىها در را باز كرده ما را در مقابل آسايشگاه به خط مىكردند و آمار مىگرفتند. بهخط شدن در قالب واحد نظامى بود شش نفر جلو مىايستادند و بقيه نفرات پشت سر آنهابه ستون يك. اگر بنا بود هواخورى بدهند درهاى آسايشگاه را از 8 تا 9 صبح باز مىگذاشتند دراين فرصت مسؤول هر اتاق مىرفت و از آشپزخانه صبحانه بچهها را مىگرفت و مىآورد صبحانه غالب اوقات آش بود كه بيشتر به آب مىماند و به هرنفر حدود يك ليوانونصفى مىرسيد درتمام 24 ساعت شبانهروز به هرنفر بيشتراز دو قرص نان نمىدادند اگر كسى نانش را از روز قبل نخورده نگهداشته بود در صبحانه نان هم داشت !اين نانها دراندازه كيكهاى بزرگ ايرانى بود كه درونش خمير بود، بچهها از فرط گرسنگى تمام اين خميرها راهم مىخوردند.
بعد از صرف صبحانه، اگر در باز بود، ظرفها در بيرون شسته مىشد و برخى هم زيلو و پتوهايشان را در بيرون مىتكاندند و به نظافت و تميزى اتاق و دور و بر خود مىپرداختند.
ساعت 9 صبح دوباره سوت زده مىشد و همه به خط مىشدند تا آمار دوبارهاى گرفته شود، بعد همه به داخل اتاقها باز مىگشتند و دوباره درها بسته مىشد. بچههايى كه بعد از نماز صبح نخوابيده بودند، به استراحت مىپرداختند، بقيه هم هر چند نفرشان دور هم نشسته صحبت مىكردند. كلاسهايى هم داشتيم؛ از روخوانى تا شرح و تفسير قرآن كلاس آموزش زبان عربى و انگليسى و...
همه اين برنامهها تا ساعت 1 بعد از ظهر ادامه داشت، در اين ساعت درها به روى مسؤولين اتاق باز مىشد تا بروند و غذاى ظهر را از آشپزخانه بگيرند. غذا عمدتاً همان خورش شلغم و يا برگ چغندر بود. بعد از صرف ناهار، بيشتر بچهها استراحت مىكردند، البته از زمانى كه كتاب به اردوگاه راه يافت برخى دوستان بعد از ناهار مشغول مطالعه كتاب مىشدند.
اوايل دوران اسارت، وقت زياد داشتيم و زمان به كندى مىگذشت. بچهها بيشتر خودخورى مىكردند. در اين اوقات بيكارى، بچهها در آسمان خيال خود به ايران باز مىگشتند و خاطراتشان را زنده مىكردند و غصه مىخوردند. آنهايى كه زن و بچه داشتند، فشار روحى و روانى مضاعفى را تحمل مىكردند بسته به فصل سال و بلندى و كوتاهى روزها، دقايقى كمتر يا بيشتر از ساعت 6 بعد از ظهر، خورشيد غروب مىكرد؛ ولى حتماً قبل از غروب آفتاب دوباره درها را باز مىكردند و بچهها فرصت داشتند يك ساعت هواخورى كنند: به دستشويى بروند و نظافت كنند و قبل از اينكه هوا تاريك شود به اتاقها برگردانده مىشديم. مسؤول آسايشگاه هم در فرصت هواخورى براى گرفتن شام به آشپزخانه مىرفت، غذا مىآورد و آن را ميان همه افراد اتاق توزيع مىكرد. شام، عموماً آش سربازى خودمان در ايران ،منتها با كيفيت بسيار بدتر و غيربهداشتى بود: نخود و لوبيا را آب پز كرده به عنوان آش به خورد ما مىدادند. اگر كسى نمىخورد همين غذاى نامطبوع و بدون مزه و بو كه هيچ ذائقهاى را تحريك نمىكرد، از دستش مىرفت و گرسنه مىماند. ما از فرط گرسنگى، هر چه كه مىدادند مىخورديم و به اينكه چه هست و چطور طبخ شده توجهى نمىكرديم!
در اوايل، وضعيت همه اسرا يكسان و مشابه بود، اندك تفاوت و تمايزى بين ما ديده مىشد ولى رفتهرفته وضعيت بعضىها به خاطر خوشخدمتى و خوشرقصى براى عراقىها بهتر شد و از نظر تغذيه و برخوردارى از بعضى امكانات فرق كرد. ما به اين تيپ افراد كه به چنين ورطهاى مىافتادند مىگفتيم: شما كه به رضايت عراقىها تن در دادهايد و با آنها همكارى مىكنيد و خواستههاى آنها را اجابت مىكنيد و امتيازاتى مىگيريد در اصل داريد بهاى آدم فروشىتان را مىگيريد! شما اخبار و اطلاعات برادران دينى (نه! حداقل هموطن) خود را به دشمن مىدهيد اما در عوض چه مىگيريد؟! چه چيز با ارزش نصيب شما مىشود كه به ما نمىرسد؟! علىالظاهرهم همه مثل هم هستيم، مگر اين امتياز مادى كه در حد چند دانه تخم مرغ، چند نخ سيگار، يا مقدارى شيرخشك و شكر است، چقدر مىارزد؟! اين امتياز چشمگيرى نيست و ارزش اين آدم فروشى را ندارد. شما در اصل به قيمت ناچيزى خودتان را فروختهايد و...
بعدها افرادى كه تحت لواى منافقين بودند،از نظر امكانات و وسايل زندگى و سرگرمى، وضعشان خيلى تغيير كرد و فاصله زيادى از همه ما گرفتند، آنها اجازه داشتند به بازى فوتبال و واليبال بپردازند، آلات قمار در اختيارشان بود و بيشتر اوقات در اتاقشان باز بود و حتى به صورت گروهى هم بيرون مىآمدند.
در اواسط ارديبهشت 1362 تمام افسران به اضافه اسيران يك آسايشگاه از غيرافسران (سربازها و درجه داران) را جمع كرده به سوى شهر تكريت حركت دادند. در حالى كه گروهى از بچهها مثل على آقا (رجبعلىزاده) هنوز در استخبارات بودند. و آنها را بعد از ما به تكريت آوردند. علىآقا تصورش اين بود كه از بچهها جدا افتاده است لذا خيلى ناراحت شده بود اما وقتى وارد تكريت شد و ما به استقبالش رفتيم، خيلى خوشحال شد كه دوباره به ما پيوند خورده است.
تكريت زادگاه صدامحسين)53( مهمترين شهر عراق به لحاظ سياسى بعد از بغداد است. تكريت در استان صلاحالدين)54( واقع است و در آن چند اردوگاه براى نگهدارى اسرا ايجاد شده بود. اردوگاه شماره 5 معروف به كمپ افسران، جايى كه ما در آن بوديم و اردوگاه شماره 7 كه در پشت اردوگاه واقع شده بود، بعد از اين اردوگاه تأسيس شد. اردوگاه شماره 7 در دل يك لشكر نظامى در منطقه وسيعى قرار داشت، بدون پادگان. يعنى عراقىها از پادگان خارج شده و در صحرا - در محدوده وسيعى - چادر زده بودند، آنجا با سيم خاردار محصور مىشد گويا مرحوم ابوترابى با شصت نفر از اسراى قديمى در اين اردوگاه نگهدارى مىشدند. اردوگاه ديگر شماره 12 بود.)55(
اردوگاه شماره 5 افسران)56( با محيطى مستطيل شكل در دل يك پادگاه نظامى قرار داشت، در پادگان بودن آنجا، شكى ندارم، چرا كه وضعيت داخلى، ترددها، تقسيمبندى واحدهاى نظامى و استقرار گردان، گروهان، تيپ و لشكر، همه بيانگر آن بود كه اينجا پادگان نظامى است، و تا جايى كه چشم كار مىكرد از آبادى و آبادانى خبرى نبود. خارج از محيط مستطيل شكل اردوگاه، در هر گوشهاى يك برج ديده بانى قرار داشت كه سربازها در آن از اردوگاه حفاظت و نگهبانى مىكردند. تغيير شيفت و تعويض پست سربازها از بيرون اردوگاه صورت مىگرفت.
در چهار طرف اردوگاه، خارج از سيم خاردارها به فاصله 50 - 100 متر، يك يا چند اتاق درست كرده بودند كه محل استراحت سربازها و نگهبانها بود و از آنجا، برجهاى ديده بانى تقويت مىشد و محل و قرار نگهبانى پرسنل مشخص مىشد و
كمپ افسران (اردوگاه شماره 5( داراى 8 سالن: 4سالن شرق و 4 سالن در غرب بود. شش آسايشگاه در اختيار افسران بود و دو آسايشگاه هم در اختيار سربازان كه كار آشپزى آشپزخانه و نظافت اردوگاه را بر عهده داشتند.در قسمت شمالى اردوگاه سه اتاق كوچكتر از سالنها وجود داشت، يكى براى بهدارى، ديگرى آشپزخانه و آخرى هم محل آسايش نگهبانان بود. در قسمت شمال غربى هم چند دستشويى براى پرسنل وجود داشت.
از شكل و قواره سالنها و طرح ساختمان اردوگاه چنين بر مىآمد كه اتاقها براى برنامههاى آموزش اردوگاه تأسيس شده بود.
از طريق كيوسك نگهبانى و برجهاى ديده بانى تردد افراد را كاملاً زير نظر داشتند. وقتى اطراف اردوگاه را نگاه مىكردى، همه جايش پادگان بود. در همان نگاه اول مىشد فهميد كه فرار از چنين دژى ناممكن است. اطراف اردوگاه با وسايل و تجهيزات ايذايى و سه - چهار رديف سيم خاردار حلقوى محصور و مسدود شده بود و براى صفر كردن ضريب فرار اسرا، رشته برقى فشار قوى از ميان سيم خاردارها عبور داده بودند، لذا اگر كسى قصد فرار داشت، دچار برق گرفتگى مىشد و اگر مىتوانست از اين مانع بگذرد وارد محوطه پادگان مىشد كه در همه جايش واحدهاى نظامى در قالب دسته و گروهان مستقر بودند.
پس كار آمدترين نقشههاى فرار در اينجا كاربرد نداشت، با اينحال ما بر اساس وظيفه سربازى از اصلىترين دغدغههاى خاطرمان موضوع فرار بود.
يك روز از اردوگاه
در داخل هر سالنى از اين كمپ، حدود 35 نفر و گاهى تا پنجاه نفر جاى مىگرفتند اتاق بچههاى مذهبى از اتاقهاى ديگر، شلوغتر بود. فضا خيلى تنگ و عذابآور بود. گاهى وقتها جمعيت به حدى مىرسيد كه اگر مساحت سالن را اندازه مىگرفتيم و به تعداد نفرات نقسيم مىكرديم به هر نفر فضايى به طول 2 متر و عرض سه وجب و نيم بيشتر نمىرسيد. شبها به صورت كتابى مىخوابيديم، طورى كه اگر تكان مىخورديم پايمان به نفر بغلى مىخورد و صدايش در مىآمد.
تصور كنيد كه زيستن در اين محيط و فضا چقدر سخت و دلگير بود. بعدها در اتاقها، تختهايى نصب شد كه كمى فضاى اتاق را نسبت به قبل بهتر جلوه مىداد.
ما از 24 ساعت شبانه روز، 22 ساعت را در چنين فضاى محقر و خفقانآورى سر مىكرديم و نمىتوانستيم كوچكترين حركتى بكنيم، بايد سر جاى خودمان مىمانديم و اگر خسته مىشديم، پيش يكى از دوستان مىرفتيم و بعد دوباره به سرجايمان بر مىگشتيم. در همين نقطه و جايى كه زيلوى هر كس پهن و حوله و لباسهاى زير نيز قرار داشت.
هر روز ساعت 5 صبح، دقايقى كمتر يا بيشتر، بسته به زمان و فصول مختلف، يك ربع به اذان صبح مانده بلند مىشديم و از آب حبانه)57( كه در آنجا بود، وضو گرفته آماده نماز صبح مىشديم. بيشتر بچهها يكى - دو ساعت مانده به اذان بيدار بودند كه يا نوبت خواندن قرآن داشتند يا مشغول نافله شب و تهجد بودند.
ما در آن اتاق سى - چهل نفرى دو جلد قرآن داشتيم كه توسط يكى از بچهها ساعت استفاده قرائت آن بين همه، تقسيم مىشد. تصور كنيد كسى را كه نوبتش ساعت 1/5 بعد از نيمه شب (بامداد) بود، يا بلند مىشد و خود مىخواند يا نوبتش را به ديگرى مىداد.
بعد از اقامه نماز صبح، بيشتر دوباره خواب مىرفتند، اما تعدادى هم بودند كه مىنشستند، دعا و تعقيبات و مستحبات را دنبال مىكردند.
ساعت 7 صبح عراقىها در را باز كرده ما را در مقابل آسايشگاه به خط مىكردند و آمار مىگرفتند. بهخط شدن در قالب واحد نظامى بود شش نفر جلو مىايستادند و بقيه نفرات پشت سر آنهابه ستون يك. اگر بنا بود هواخورى بدهند درهاى آسايشگاه را از 8 تا 9 صبح باز مىگذاشتند دراين فرصت مسؤول هر اتاق مىرفت و از آشپزخانه صبحانه بچهها را مىگرفت و مىآورد صبحانه غالب اوقات آش بود كه بيشتر به آب مىماند و به هرنفر حدود يك ليوانونصفى مىرسيد درتمام 24 ساعت شبانهروز به هرنفر بيشتراز دو قرص نان نمىدادند اگر كسى نانش را از روز قبل نخورده نگهداشته بود در صبحانه نان هم داشت !اين نانها دراندازه كيكهاى بزرگ ايرانى بود كه درونش خمير بود، بچهها از فرط گرسنگى تمام اين خميرها راهم مىخوردند.
بعد از صرف صبحانه، اگر در باز بود، ظرفها در بيرون شسته مىشد و برخى هم زيلو و پتوهايشان را در بيرون مىتكاندند و به نظافت و تميزى اتاق و دور و بر خود مىپرداختند.
ساعت 9 صبح دوباره سوت زده مىشد و همه به خط مىشدند تا آمار دوبارهاى گرفته شود، بعد همه به داخل اتاقها باز مىگشتند و دوباره درها بسته مىشد. بچههايى كه بعد از نماز صبح نخوابيده بودند، به استراحت مىپرداختند، بقيه هم هر چند نفرشان دور هم نشسته صحبت مىكردند. كلاسهايى هم داشتيم؛ از روخوانى تا شرح و تفسير قرآن كلاس آموزش زبان عربى و انگليسى و...
همه اين برنامهها تا ساعت 1 بعد از ظهر ادامه داشت، در اين ساعت درها به روى مسؤولين اتاق باز مىشد تا بروند و غذاى ظهر را از آشپزخانه بگيرند. غذا عمدتاً همان خورش شلغم و يا برگ چغندر بود. بعد از صرف ناهار، بيشتر بچهها استراحت مىكردند، البته از زمانى كه كتاب به اردوگاه راه يافت برخى دوستان بعد از ناهار مشغول مطالعه كتاب مىشدند.
اوايل دوران اسارت، وقت زياد داشتيم و زمان به كندى مىگذشت. بچهها بيشتر خودخورى مىكردند. در اين اوقات بيكارى، بچهها در آسمان خيال خود به ايران باز مىگشتند و خاطراتشان را زنده مىكردند و غصه مىخوردند. آنهايى كه زن و بچه داشتند، فشار روحى و روانى مضاعفى را تحمل مىكردند بسته به فصل سال و بلندى و كوتاهى روزها، دقايقى كمتر يا بيشتر از ساعت 6 بعد از ظهر، خورشيد غروب مىكرد؛ ولى حتماً قبل از غروب آفتاب دوباره درها را باز مىكردند و بچهها فرصت داشتند يك ساعت هواخورى كنند: به دستشويى بروند و نظافت كنند و قبل از اينكه هوا تاريك شود به اتاقها برگردانده مىشديم. مسؤول آسايشگاه هم در فرصت هواخورى براى گرفتن شام به آشپزخانه مىرفت، غذا مىآورد و آن را ميان همه افراد اتاق توزيع مىكرد. شام، عموماً آش سربازى خودمان در ايران ،منتها با كيفيت بسيار بدتر و غيربهداشتى بود: نخود و لوبيا را آب پز كرده به عنوان آش به خورد ما مىدادند. اگر كسى نمىخورد همين غذاى نامطبوع و بدون مزه و بو كه هيچ ذائقهاى را تحريك نمىكرد، از دستش مىرفت و گرسنه مىماند. ما از فرط گرسنگى، هر چه كه مىدادند مىخورديم و به اينكه چه هست و چطور طبخ شده توجهى نمىكرديم!
در اوايل، وضعيت همه اسرا يكسان و مشابه بود، اندك تفاوت و تمايزى بين ما ديده مىشد ولى رفتهرفته وضعيت بعضىها به خاطر خوشخدمتى و خوشرقصى براى عراقىها بهتر شد و از نظر تغذيه و برخوردارى از بعضى امكانات فرق كرد. ما به اين تيپ افراد كه به چنين ورطهاى مىافتادند مىگفتيم: شما كه به رضايت عراقىها تن در دادهايد و با آنها همكارى مىكنيد و خواستههاى آنها را اجابت مىكنيد و امتيازاتى مىگيريد در اصل داريد بهاى آدم فروشىتان را مىگيريد! شما اخبار و اطلاعات برادران دينى (نه! حداقل هموطن) خود را به دشمن مىدهيد اما در عوض چه مىگيريد؟! چه چيز با ارزش نصيب شما مىشود كه به ما نمىرسد؟! علىالظاهرهم همه مثل هم هستيم، مگر اين امتياز مادى كه در حد چند دانه تخم مرغ، چند نخ سيگار، يا مقدارى شيرخشك و شكر است، چقدر مىارزد؟! اين امتياز چشمگيرى نيست و ارزش اين آدم فروشى را ندارد. شما در اصل به قيمت ناچيزى خودتان را فروختهايد و...
بعدها افرادى كه تحت لواى منافقين بودند،از نظر امكانات و وسايل زندگى و سرگرمى، وضعشان خيلى تغيير كرد و فاصله زيادى از همه ما گرفتند، آنها اجازه داشتند به بازى فوتبال و واليبال بپردازند، آلات قمار در اختيارشان بود و بيشتر اوقات در اتاقشان باز بود و حتى به صورت گروهى هم بيرون مىآمدند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
مكاتبه و كتاب
به هنگام ورود به اردوگاه صلاح الدين، داشتن دفتر و قلم ممنوع بود، كسى حق خواندن كتاب نداشت، ما به غيراز آن دو جلد قرآن كريم، كتاب ديگرى نداشتيم. اما بعد از سالى، وقتى سرو كله صليب سرخىها پيداشد، عراقىها تعدادى دفترچه و خودكار ميان اسرا توزيع كردند، اما همين كه نمايندگان صليب از اردوگاه خارج شدند، عراقىها كه آمار دفترچهها و خودكارهاى توزيع شده را داشتند، آمدند و همه را پس گرفتند.
دوباره بعد از دو ماه و اندى كه قرار بود بازرسان صليب سرخ بيايند، همان كار را تكرار كردند. ما اين برخورد عراقىها رابه نمايندگان صليب سرخ گزارش داديم، گرچه دل به اقدامات آنها نبسته بوديم؛ اما آنها هم خود اذعان داشتند كه يك نامه رسان بيش نيستند و كارهاى عراقىها را مغاير با قوانين جهانى و عهدنامه ژنو مىدانستند. صليب سرخىها هم مىگفتند تا آنجا كه ما اطلاع داريم، وضع اسراى عراقى در ايران خيلى بهتر از اينجاست،اذيت نمىشوند، آزاد هستند و كتاب براى مطالعه و قلم و كاغذ براى نوشتن دارند.
با اعتراضات و شكايات پى در پى ما ، وضع به جايى رسيد كه عراقىها مجبور شدند قلم وكاغذ به ما بدهند از سال چهارم وپنجم هم كتاب دراختيارمان قرار دادند. اين كتابها از ايران يا از طرف صليب سرخ به ما مىرسيد كه البته از كانال سِنسُرشيپ)58( مىگذشت و مطالب مربوط به انقلاب، پيامها سخنان و تصاوير امام و...سانسور و حذف مىشد. وقتى قلم و كاغذ در اختيار بچهها قرار گرفت، براى مدتى بچهها سرگرمى خوبى داشتند، هر كس به فراخور حال خود مطالبى مىنوشت. تعداد كتابها از همان ابتدا آنقدر كم بود كه وقت مطالعه آن بين بچهها نوبتبندى مىشد. براى كتابهايى نظير قرآنكريم و نهجالبلاغه كه مطالعهاش براى بچهها علىالدوام بود و نيز ساير كتابها مسؤولى به عنوان كتابدار تعيين شده بود كه از كتابها حفاظت مىكرد و آنها را به نوبت بين بچهها تقسيم مىكرد. مهندس بهروز فرجى داور كه خود خيلى اهل مطالعه و جوانى بسيار مؤمن و حزباللهى بود اين مسؤوليت را به عهده داشت.
از سالهاى چهارم و پنجم اسارت بود كه توزيع كاغذ و دفتر بين اسرا بر طبق سهميهاى معين آغاز شد، و قرآن، نهجالبلاغه، كتابهاى آموزشى زبان عربى و انگليسى در اختيارمان قرار مىگرفت، به آخرين سالهاى اسارت كه رسيدم، كتابهاى بيشترى در اختيارمان قرار مىگرفت و كنترل سن سرشيپ هم كمتر مىشد.
با اينكه ارسال نامه از سوى اسرا براى خانوادهايشان و دريافت نامه از آنها از حقوق اوليه و بديهى يك اسير است كه در معاهدات بينالمللى نيز به آن اشاره شده است)59(، اما عراق در سالهاى اول اسارت، از اين حق مسلم، چشمپوشى مىكرد. نه نامهاى فرستاده مىشد و نه نامهاى به دستمان مىرسيد، كاملاً از اوضاع و احوال خانواده زن و بچه بىخبر بوديم. اما بعدها اجازه دادند هر چند ماه يكبار نامهاى بفرستيم و يا نامههايى كه از ايران به عنوان ما ارسال مىشد، به دستمان مىدادند، كه اين مكاتبات نيز به زير تيغ تيز سنسرشيپ مىرفت و سانسور مىشد. عمدتاً در كار سانسور نامهها، منافقين به عراقىها كمك مىكردند. نامههايى كه از خانواده به دست ما مىرسيد خيلى كم و تك و توك بود.
حصارهاى واقعى
محروميتها و محدوديتهاى زندگى و كمبود امكانات اوليه و مناسب، نبود بهداشت، تغذيه نامناسب و غيرانسانى، همه و همه براى ما قابل تحمل بود. اما آنچه كه روح و جان ما را آزرده مىكرد، وجود اختلافات درونى، نفاقها و تقابل ميان خود اسراى ايرانى بود كه من از آن به عنوان حصارهاى واقعى و عوامل اصلى اسارت ياد مىكنم.
در صلاحالدين، با طولانى شدن دوران اسارت به تدريج پردهها كنار رفت و چهره حقيقى هركس نمايان شد و ماهيت درونى اشخاص رخ نمود. شرايط به گونهاى تغيير كرده بود كه ما معروف به “جماعت خمينى” در محاصره كامل افكار و عقايد انحرافى و التقاطى قرار گرفته بوديم و بايد در اين حصر، خود را حفظ مىكرديم.
طول دوره اسارت، سبب شده بود كه ديگر كسى از اينكه بگويد: كيست و چيست، واهمه نداشت. محروميت و محدوديت مداوم، موجب شده بود هر آنچه را كه تا آن زمان مكتوم نگهداشته بود روكند، بهراحتى مىگفت به دنبال چه چيزى است و علايق و سلايقش چيست.
در آنجا، انسان در برابر آن همه محروميت و سختى و حرمان، مىخواست خودش را راحت كند. اين راحتى، نداشتن دغدغه براى نگهدارى مكنونات قلبى و فكرى بود، آنها كه باطنى صاف و ضميرى روشن داشتند، در تنگى و فشار هم راحت بودند، اما آنها كه فكر مريض و باطن كثيف خود را تا آن زمان مخفى مىداشتند. و براى اين مخفىكارى، دغدغه داشتند، با راحت كردن خود و برداشتن نقاب از چهره، مىگفتند كهاند و به دنبال چهاند؟ آنها با راحت كردن فكر خود به آسايش تن مىرسيدند و براى حفظ اين آسايش به برخى كارهاى مذموم نيز دست مىزدند. اين آسايش تن به فكر و ذهن و چشم نيز سرايت مىكرد و بينشها و نگاهها را بيشتر و بيشتر تغيير مىداد تا آنجا كه گاهى به ورطه سقوط و انحطاط كامل مىرسيدند.
محدوديتها و فشارهاى فيزيكى و دوره طولانى اسارت، سرانجام موجب تقسيمبندى فكرى بچهها شد. شش آسايشگاه در اختيار افسران، هر يك به گروهى و فكرى خاص اختصاص يافت. اين تخصيص، خود به خود شكل گرفت و هر كس در جايى قرار گرفت كه بايد مىبود. ما از همان اول راه و روش و تكليفمان مشخص بود و معلوم بود كه به چه دستهاى تعلق داريم. اما آنها كه وضعيت معلقى داشتند، در ظرف زمانى كوتاهى، جايگاه واقعى خود را مىيافتند.
تقسيمبندىها به اين ترتيب شكل گرفته بود؛ آسايشگاه شماره 1: دسته خلبانها، آسايشگاه شماره 2:گروه مليون، آسايشگاه شماره3: گروه سلطنتطلبها، آسايشگاه شماره 4: گروه حزباللهىها (جماعت خمينى)، آسايشگاه شماره 5: گروه منافقين، آسايشگاه شماره6: جمعيتى از هرهرى مزاجها (حزب بادى).
شش گروه موجود، با هم وجه اشتراك و تمايزهايى داشتند. خلبانها، سلطنتطلبها و منافقين و هرهرى مزاجها با هم خيلى رابطه داشتند و شايد هر چهار گروه در برابر حزباللهىها قرار مىگرفتند. مليون وضعيت بهترى داشتند و شايد نزديكترين گروه به ما، ايشان بودند كه در برخى مسائل و مواضع با ما همراهى مىكردند. ما از ناحيه چهار گروه مزبور، دائم در فشار و عذاب بوديم. محدوديتهاى عراقىها در مرتبه بعد از اين فشارها و سختىهاى چهار گروه قرار داشت. سالن ما در مقابل سالن منافقين بود و به خاطر همين، روى خوش و آسايش به خود نمىديديم.
اين تقسيمبندى به معناى يك دستى گروهها در بين خودشان نبود، بلكه درميان هر گروه اختلافنظر و تفاوتمنش وجود داشت و هركس از سبك و شيوهاى خاص پيروى مىكرد، اما هنگام موضعگيرى و برخوردها، تابع نظر گروه مىشد.
به هنگام ورود به اردوگاه صلاح الدين، داشتن دفتر و قلم ممنوع بود، كسى حق خواندن كتاب نداشت، ما به غيراز آن دو جلد قرآن كريم، كتاب ديگرى نداشتيم. اما بعد از سالى، وقتى سرو كله صليب سرخىها پيداشد، عراقىها تعدادى دفترچه و خودكار ميان اسرا توزيع كردند، اما همين كه نمايندگان صليب از اردوگاه خارج شدند، عراقىها كه آمار دفترچهها و خودكارهاى توزيع شده را داشتند، آمدند و همه را پس گرفتند.
دوباره بعد از دو ماه و اندى كه قرار بود بازرسان صليب سرخ بيايند، همان كار را تكرار كردند. ما اين برخورد عراقىها رابه نمايندگان صليب سرخ گزارش داديم، گرچه دل به اقدامات آنها نبسته بوديم؛ اما آنها هم خود اذعان داشتند كه يك نامه رسان بيش نيستند و كارهاى عراقىها را مغاير با قوانين جهانى و عهدنامه ژنو مىدانستند. صليب سرخىها هم مىگفتند تا آنجا كه ما اطلاع داريم، وضع اسراى عراقى در ايران خيلى بهتر از اينجاست،اذيت نمىشوند، آزاد هستند و كتاب براى مطالعه و قلم و كاغذ براى نوشتن دارند.
با اعتراضات و شكايات پى در پى ما ، وضع به جايى رسيد كه عراقىها مجبور شدند قلم وكاغذ به ما بدهند از سال چهارم وپنجم هم كتاب دراختيارمان قرار دادند. اين كتابها از ايران يا از طرف صليب سرخ به ما مىرسيد كه البته از كانال سِنسُرشيپ)58( مىگذشت و مطالب مربوط به انقلاب، پيامها سخنان و تصاوير امام و...سانسور و حذف مىشد. وقتى قلم و كاغذ در اختيار بچهها قرار گرفت، براى مدتى بچهها سرگرمى خوبى داشتند، هر كس به فراخور حال خود مطالبى مىنوشت. تعداد كتابها از همان ابتدا آنقدر كم بود كه وقت مطالعه آن بين بچهها نوبتبندى مىشد. براى كتابهايى نظير قرآنكريم و نهجالبلاغه كه مطالعهاش براى بچهها علىالدوام بود و نيز ساير كتابها مسؤولى به عنوان كتابدار تعيين شده بود كه از كتابها حفاظت مىكرد و آنها را به نوبت بين بچهها تقسيم مىكرد. مهندس بهروز فرجى داور كه خود خيلى اهل مطالعه و جوانى بسيار مؤمن و حزباللهى بود اين مسؤوليت را به عهده داشت.
از سالهاى چهارم و پنجم اسارت بود كه توزيع كاغذ و دفتر بين اسرا بر طبق سهميهاى معين آغاز شد، و قرآن، نهجالبلاغه، كتابهاى آموزشى زبان عربى و انگليسى در اختيارمان قرار مىگرفت، به آخرين سالهاى اسارت كه رسيدم، كتابهاى بيشترى در اختيارمان قرار مىگرفت و كنترل سن سرشيپ هم كمتر مىشد.
با اينكه ارسال نامه از سوى اسرا براى خانوادهايشان و دريافت نامه از آنها از حقوق اوليه و بديهى يك اسير است كه در معاهدات بينالمللى نيز به آن اشاره شده است)59(، اما عراق در سالهاى اول اسارت، از اين حق مسلم، چشمپوشى مىكرد. نه نامهاى فرستاده مىشد و نه نامهاى به دستمان مىرسيد، كاملاً از اوضاع و احوال خانواده زن و بچه بىخبر بوديم. اما بعدها اجازه دادند هر چند ماه يكبار نامهاى بفرستيم و يا نامههايى كه از ايران به عنوان ما ارسال مىشد، به دستمان مىدادند، كه اين مكاتبات نيز به زير تيغ تيز سنسرشيپ مىرفت و سانسور مىشد. عمدتاً در كار سانسور نامهها، منافقين به عراقىها كمك مىكردند. نامههايى كه از خانواده به دست ما مىرسيد خيلى كم و تك و توك بود.
حصارهاى واقعى
محروميتها و محدوديتهاى زندگى و كمبود امكانات اوليه و مناسب، نبود بهداشت، تغذيه نامناسب و غيرانسانى، همه و همه براى ما قابل تحمل بود. اما آنچه كه روح و جان ما را آزرده مىكرد، وجود اختلافات درونى، نفاقها و تقابل ميان خود اسراى ايرانى بود كه من از آن به عنوان حصارهاى واقعى و عوامل اصلى اسارت ياد مىكنم.
در صلاحالدين، با طولانى شدن دوران اسارت به تدريج پردهها كنار رفت و چهره حقيقى هركس نمايان شد و ماهيت درونى اشخاص رخ نمود. شرايط به گونهاى تغيير كرده بود كه ما معروف به “جماعت خمينى” در محاصره كامل افكار و عقايد انحرافى و التقاطى قرار گرفته بوديم و بايد در اين حصر، خود را حفظ مىكرديم.
طول دوره اسارت، سبب شده بود كه ديگر كسى از اينكه بگويد: كيست و چيست، واهمه نداشت. محروميت و محدوديت مداوم، موجب شده بود هر آنچه را كه تا آن زمان مكتوم نگهداشته بود روكند، بهراحتى مىگفت به دنبال چه چيزى است و علايق و سلايقش چيست.
در آنجا، انسان در برابر آن همه محروميت و سختى و حرمان، مىخواست خودش را راحت كند. اين راحتى، نداشتن دغدغه براى نگهدارى مكنونات قلبى و فكرى بود، آنها كه باطنى صاف و ضميرى روشن داشتند، در تنگى و فشار هم راحت بودند، اما آنها كه فكر مريض و باطن كثيف خود را تا آن زمان مخفى مىداشتند. و براى اين مخفىكارى، دغدغه داشتند، با راحت كردن خود و برداشتن نقاب از چهره، مىگفتند كهاند و به دنبال چهاند؟ آنها با راحت كردن فكر خود به آسايش تن مىرسيدند و براى حفظ اين آسايش به برخى كارهاى مذموم نيز دست مىزدند. اين آسايش تن به فكر و ذهن و چشم نيز سرايت مىكرد و بينشها و نگاهها را بيشتر و بيشتر تغيير مىداد تا آنجا كه گاهى به ورطه سقوط و انحطاط كامل مىرسيدند.
محدوديتها و فشارهاى فيزيكى و دوره طولانى اسارت، سرانجام موجب تقسيمبندى فكرى بچهها شد. شش آسايشگاه در اختيار افسران، هر يك به گروهى و فكرى خاص اختصاص يافت. اين تخصيص، خود به خود شكل گرفت و هر كس در جايى قرار گرفت كه بايد مىبود. ما از همان اول راه و روش و تكليفمان مشخص بود و معلوم بود كه به چه دستهاى تعلق داريم. اما آنها كه وضعيت معلقى داشتند، در ظرف زمانى كوتاهى، جايگاه واقعى خود را مىيافتند.
تقسيمبندىها به اين ترتيب شكل گرفته بود؛ آسايشگاه شماره 1: دسته خلبانها، آسايشگاه شماره 2:گروه مليون، آسايشگاه شماره3: گروه سلطنتطلبها، آسايشگاه شماره 4: گروه حزباللهىها (جماعت خمينى)، آسايشگاه شماره 5: گروه منافقين، آسايشگاه شماره6: جمعيتى از هرهرى مزاجها (حزب بادى).
شش گروه موجود، با هم وجه اشتراك و تمايزهايى داشتند. خلبانها، سلطنتطلبها و منافقين و هرهرى مزاجها با هم خيلى رابطه داشتند و شايد هر چهار گروه در برابر حزباللهىها قرار مىگرفتند. مليون وضعيت بهترى داشتند و شايد نزديكترين گروه به ما، ايشان بودند كه در برخى مسائل و مواضع با ما همراهى مىكردند. ما از ناحيه چهار گروه مزبور، دائم در فشار و عذاب بوديم. محدوديتهاى عراقىها در مرتبه بعد از اين فشارها و سختىهاى چهار گروه قرار داشت. سالن ما در مقابل سالن منافقين بود و به خاطر همين، روى خوش و آسايش به خود نمىديديم.
اين تقسيمبندى به معناى يك دستى گروهها در بين خودشان نبود، بلكه درميان هر گروه اختلافنظر و تفاوتمنش وجود داشت و هركس از سبك و شيوهاى خاص پيروى مىكرد، اما هنگام موضعگيرى و برخوردها، تابع نظر گروه مىشد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
گروهبندىها و مواضع
تقسيمبندى، گروهبندى و مرزبندىهاى اسراى حاضر در اردوگاه افسران تكريت، عمدتاً براساس گرايشهاى قشرى، اعتقادى و سياسى بود، اما نه لزوماً. چرا كه همين گروه اول، يعنى خلبانها، متشكل از كسانى بودند كه در امريكا و يا پاكستان آموزش خلبانى ديده بودند، كه صرف نظر از عقيده و مرام، در كنار هم قرار داشتند. حال نمىدانم آنها بر اثر چه عهد، پيمان و ميثاقى بر اين محور (خلبانى) جمع بودند، عقيده خيلى براى ايشان مهم و ملاك نبود تا بخواهند به آن بچسبند و راه و روشى خاص برگزيدند، معيار آنها فقط صنفى بود.
در ميان دسته خلبانها، گاه افرادى ديده مىشدند كه به راحتى و به صراحت كفر مىگفتند و همچنين كسانى هم بودند كه كاملاً معتقد و حزباللهى و وفادار به نظام جمهورى اسلامى بودند و با هم ارتباط داشتند. ايشان در موضعگيرىها و برخوردها، دربند عقيده و تفكر نبودند.
آنها گاهى در بعضى مسائل با ما عميقاً مخالف بودند ولى هيچ گاه حاضر به رو به رويى و مقابله با ما نمىشدند. در بين خلبانها، عناصر ضعيفى وجود داشتند كه پنهانى با عراقىها زد و بند داشتند.
گروه دوم، تعدادى ملى گرا و ناسيوناليست بودند كه به ظاهر رگههاى قوى ميهنپرستى داشتند و به ايرانى بودن خود مىنازيدند و افتخار مىكردند. جالب اينكه اين افراد از ايرانى و ملىبودن، تنها براىشان ترانهها و آهنگهاى گوگوش و ستار و سوسن باقى بود. گر چه اين گروه در ميان تمامى آن گروهها به ما نزديكتر بودند، ولى اختلاف و مشكلشان هم با ما اساسى بود. آنها مىگفتند انقلاب نبايد محدود به ايدئولوژى اسلام باشد، آن گاه ملتهاى جهان آزاد هستند كه آگاهانه آن را بپذيرند يا نپذيرند. اما از آنجا كه شما از ابتدا اين انقلاب را در يك قالب ايدئولوژى و مكتب فكرى طرح كرديد دايره پذيرش آن را براى ملل دنيا محدود كرديد و بدتر از همه به اين فكر بوديد كه با تجاوز به آب و خاك ديگران و با زور، اين انقلاب را صادر كنيد، اين فكر الان در دست عراقىها مدركى است كه مدام بر سر ما مىزنند؛ ما تاوان آن فكر غلط شما را مىدهيم. آنها منظورشان اين بود كه با پيش كشيدن بحث صدور انقلاب، ما عراق را به اين تصور كشانديم كه قصد حمله به آن كشور و تغيير حاكميت آنجا را داريم و اين موجب تحريك عراق براى حمله به ايران شد. مليون اشكال ديگرى نيز مىگرفتند و مىگفتند با ظهور اين انقلاب لغات، عبارات و كلمات زبان عربى به زبان و ادبيات فارسى هجومآورد و موجب كم رنگى و ته نشين شدن زبان و ادبيات كهن پارسى شد.
ما در جواب اين اشكالات سطحى و به واقع بهانههاى آنها، مىگفتيم انقلاب ايران از دل ملت مسلمان ايران برخاست و اسلاميت آن نفىكننده مليت آن نيست و مليتها را رد نمىكند و اگر قرار است ايدئولوژى انقلاب به هر جاى دنيا صادر شود اين كار از طريق تسخير قلبها و سفتن دلها صورت مىگيرد. انقلاب اسلامى را سنت ايرانى گرى ما امضا كرده و ما نسبت به قوميت خود، هيچ احساس سرخوردگى نداريم.
مليون در برخى مسائل و در بعضى موضوعها، با تعصب و حساسيت برخورد مىكردند. آنها به روز جمعه مىگفتند: آدينه، و سعى داشتند تا حد ممكن از واژهها و اصطلاحات عربى استفاده نكنند تا به زعم خودشان زبان فارسى تقويت شود. با ميل و اشتياق، ترانهها و آهنگهاى خوانندگان و آوازهخوانهاى دوران رژيم شاه را گوش مىكردند و تمام سوابق و زير و بر زندگى آنها را مىدانستند. تعصبات آنها گاهى موجب خنده ما بود، ولى خب اين هم بينش و فكرى بود كه توانسته بود تعداد زيادى را به دور خود جمع كند. آنها دم از مليت مىزدند و از قوميت دفاع مىكردند نه از حقيقت. من مىپندارم كه اين گروه از افراد براى براى فرار از مسؤوليتهايى كه اسلام و انقلاب به دوش معتقدينش مىگذاشت، فرار مىكردند. دستورهاى اسلام و قرآن براى برنتافتن ظلم و جور و قيام عليه زر و زور و تزوير و مقاومت در برابر دشمن و متجاوز و... همه و همه مسؤوليتهايى سنگين براى پيروان و تابعين انقلاب اسلامى در برداشت كه تاب و تحمل فراوان مىخواست و اين عده براى فرار از زير بار چنين مسؤوليتى به چنين دستاويزى چنگ زده بودند. به واقع ما در پرتو اسلام و با عمل به همين دستورها و پذيرش مسؤوليتهاى انسان ساز و جامعه ساز اسلام، از هر ملى گرايى ملىتر بوديم. ولى آنها نمىخواستند اين حقيقت را بپذيرند، چرا كه به ضرر و زيانشان بود. علىرغم چنين اختلافاتى كه ما با مليون داشتيم، ولى ايشان از تمامى گروههاى ديگر به ما نزديكتر بودند و اشتراكات هويتى به هم داشتيم و به راستى در خيلى از مواقع و در برخى مواضع و تصميمات با ما همراه بودند.
گروه سوم، سلطنتطلبها؛ افرادى پر سرو صدا و شلوغ بودند كه بيشتر كارهاى ايشان در اردوگاه جنبه شعار و تظاهر داشت. ادعا مىكردند هيچ رژيم و حكومت و نظامى را قبول ندارند الا رژيم سلطنتى، كه آن هم البته از دست رفته بود. آنها براى احياى نظام پادشاهى تلاش مىكردند و رضا پهلوى را جانشين برحق محمدرضا پهلوى مىدانستند. افراد اين گروه، آدمهايى ضعيف و مسئله بودند كه برخى از ايشان به همكارى با عراقىها نيز تن در داده بودند.
جالب اينكه سلطنتطلبها دائم در بين خودشان جنگ و جدال داشتند و مشغول دعوا و مرافعه بودند. وقت افراد بيشتر به قمار با شطرنج و پاسور مىگذشت. وسايل و آلات قمار آنها هميشه به راه بود و از طريق صليب سرخ يا عراقىها تأمين مىشد.
سلطنتطلبها در اصل هيچ مبنايى براى آنچه كه شعارش را مىدادند نداشتند و همه سرو صدايشان ناشى از بغض و كينه عليه انقلاب اسلامى و حضرت امام بود.
گروه چهارم، حزباللهىها، معروف به جماعت خمينى بودند كه من يكى از كوچكترين آنها هستم. آنچه را كه من در اينجا به عنوان خاطره باز مىگويم، گوشه كوچكى است از دفتر حماسه ايشان، و در اصل اين خاطرات من نيست، خاطرات تمام كسانى است كه در آن محيط سراسر خفقان و رعب و وحشت با دل و جان به امام و انقلاب عشق ورزيدند و در برابر دشمن كرنش و تعظيم نكردند و تسليم نشدند و بر سر اين بينش و عقيده خود جان بازىها كردند؛ اين خاطرات معرفى ناچيزى است از اين مردان بزرگ مقاومت و حماسه كه بسيارى پس از پايان اسارت همچنان گمنام ماندهاند و برخى نيز رخ در نقاب خاك كشيدهاند.
گروه حزباللهىها به خاطر مواضعشان، در خط اول جبهه و كارزار قرار داشتند و طرف اصلى عراقىها در اردوگاه بودند. شكنجهها، فشارها، محدوديتها و محروميتهاى عراقىها به سوى ايشان بود. غالباً در اتاق اين گروه، بسته بود. هر يك از افراد اين جماعت به نحوى شكنجه مىشدند، انفرادى مىكشيدند، گرسنه و تشنه مىماندند و... اما خوشحال بودند، چرا كه مىدانستند اين همه به خاطر موضع حقى است كه دارند.
گروه پنجم، منافقين ؛ جمع نسبتاً زيادى بودند كه به سازمان منافقين تعلق خاطر و گرايش داشتند. بعدها نيمى از اين گروه از اردوگاه خارج شدند، اما نيمى ديگر در اردوگاه ماندند. بيشتر اعضاى اين گروه افسر نبودند، بلكه تحت عنوان افسر به آنجا نفوذ كرده به سر مىبردند. اين گروه دقيقاً ايدئولوژى سازمان منافقين را تبليغ مىكردند. فعاليت اين گروه در اردوگاه، خيلى زياد بود. آنها جرايد، جزوات آموزشى و تشكيلاتى و حتى مرام نامه سازمان را بين بچهها توزيع مىكردند و بر اساس آن به مباحثه و تبليغ مىپرداختند و گاهى هم مبارز مىطلبيدند. روزى، يكى از سردمداران همين گروه، برايم پيغامى فرستاد كه بيا با هم مناظره كنيم. من جواب دادم شما يك سرباز هستيد و من يك افسر، بهتر است در قالب همان سربازى و سلسله مراتب فرماندهى، تابع من باشى و هر چه من مىگويم انجام دهى و اطاعت كنى، اين وظيفه تو نيست كه در برابر من ابراز وجود كنى، تو مأموريتى داشتى كه بنابر آن مأموريت به جبهه آمدى و بدان كه آن مأموريت هنوز به اتمام نرسيده است، پس مسئله مناظره بين من و تو منتفى است تو كوچكتر از آنى كه بخواهى با من مناظره كنى و اصلاً چنين ادعايى براى شما جرم است، بهتر است به همان تكاليف سربازيت عمل كنى.
گروه منافقين در اردوگاه، دستشان باز بود و عراقىها هم با آنها مساعدت مىكردند و فضاى بازى براى تحركات و فعاليتهاى ايشان ايجاد كرده بودند، كما اينكه روزنامهديوارى تنظيم مىكردند و با نظر و كمك عراقىها، آن را بر روى ديوار آسايشگاه نصب مىكردند. در ظاهر، افراد اين گروه خيلى مصمم و با برنامه عمل مىكردند كه گوياى همان اشاعه مرام نامه رجوى و ابريشمچى بود. جوانترهاى اين گروه، خيلى تندتر بودند كه به خاطر كمتجربگى آنها بود و خيلى صريح و آشكار براى دفاع از رهبران سازمان، سينه چاك مىكردند.
گروه ششم، هرهرى مزاجها ؛ تعدادى افراد ضعيفالنفس كه فاقد هويت و بينش و حتى فاقد دانش لازم بودند. ايشان همان كسانى هستند كه خداوند در قرآن در وصفشان مىفرمايند: “مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء” (آيه 143 از سوره مباركه نساء) ايشان نه با ما، نه با خلبانها، نه با منافقين و سلطنتطلبها و نه با مليون بودند. با هيچ گروهى كار نداشتند، در عين حال با همه گروهها كار داشتند! مشغول برنامههاى خودشان بودند و براى همه دردسر درست مىكردند. غالب جاسوسها، خائنين و آدم فروشها از اين گروه بودند. آنها كاملاً آلت دست عراقىها بودند. ايده و مرامى را كه بشود براى آنها قايل شد، اين بود كه امروز را در يابيم، شب را خوش باشيم و راحت و شاد بگذرانيم، فردا روز ديگرى است: “همين به كه امشب تماشا كنيم چو فردا شود فكر فردا كنيم.” مىخواهيم راحت و خوش باشيم حتى اگر اين خوش بودن به قيمت خدمت به عراقىها يا هر كس ديگرى تأمين شود. به عبارتى ديگر، آنها “ابنالوقت” بودند. براى ايشان خيلى مهم نبود كه چه درباره ايشان مىگويند يا فكر مىكنند، هر كارى به دستشان مىرسيد انجام مىدادند، هر كارى!
جالب اينكه عراقىها هم از اين تقسيمبندى اسرا خشنود نبودند؛ شايد اين مرزبندى و گروهبندى را براى استفاده خود مفيد نمىدانستند، و اين امر را مايه پويايى فكر بچهها و خسته نشدن از اسارت مىدانستند. شايد عراقىها پى برده بودند كه اين مرزبندى فكرى، تنازع انديشه و در مرحله بعد بلوغ فكرى را در بر خواهد داشت و موجب خواهد شد كه اسيران، موضوعى براى سرگرم شدن پيدا كنند. با اينحال، عراقىها مىدانستند كه چطور و چگونه با هر يك از اين گروهها برخورد كنند و خواستههاى خودشان را دنبال كنند. مثلاً براى عملى شدن مقاصد خود در مواجهه باگروه ما (حزباللهىها) ساير گروهها را با ما درگير مىكردند.زير بناى تقسيمبندى مزبور، عمدتاً بر اساس موضعگيرى و عقيده به دفاع از انقلاب اسلامى ايران و برخورد با عراقىها بود.
جداى از اختلافات و تفاوتهاى موجود ميان اين شش گروه نسبت به يكديگر،هر يك از گروهها در ميان خود اختلافاتى نيز داشتند. ناهمگونى و عدم تجانس در ميان خلبانها، بيش از گروههاى ديگر بود. تنها وجه اشتراك اين دسته در همان خلبانى و تفاخرى بود كه نسبت به تحصيل در امريكا داشتند. اما اگر بررسى محققانه و عالمانهاى صورت مىگرفت مىشد دريافت كه برخى افسران نيروى زمينى، شهربانى و ژاندارمرى به لحاظ علم و دانش و بينش، قوىتر و فهميدهتر از خلبانها بودند. كما اينكه يكبار خلبانى از من سؤال كرد: امامحسين عليهالسلام چه روزى حضرت عباس را به روى دست بلند كرد و دشمن تير به گلويش زد؟!!! از اين سؤال يكه خوردم، مانده بودم كه به او چه بگويم، او واقعاً نمىدانست و از مرحله پرت بود. شايد شنيده بود كه ماه محرم، ماه سينهزنى و تعزيه است، اما به واقع بىاطلاع بود و نمىدانست كه حضرت عباس كيست و آنكه تير به گلويش خورد، على اصغر بود و آن هم در روز عاشورا!
حتى برخى از آنها كه تحصيل كرده امريكا بودند، از دانش روز، جغرافيا و تاريخ سياسى بىاطلاع بودند. در مقابل افسرى بود كه درجه ستوان يكى و سروانى داشت ولى پختهتر و مطلع تر از يك سرهنگ بود؛ چرا كه مطالعات بيشترى داشت. برترى خلبانها نسبت به سايرين، شايد فقط در مسئله زبان انگليسى بود.
ما حزباللهىها در داخل گروه خود دودسته بوديم كه اين دودستگى نمودى نداشت و در حركتهاى كلى و مواضع عمومى، يكدست و يكپارچه بوديم. مبناى اين دودستگى در تندروى بود دستهاى تابعامام و دستهاى ديگر تابع فلان مرجعبود، و از اين حد فراتر نمىرفت. هر وقت براى يكى از افراد اين دو دسته مشكل و مسئلهاى پيش مىآمد آن ديگرى نيز به حمايت وارد صحنه مىشد.
مليون از همه گروهها به ما نزديكتر بودند و در مرتبه بعد، خلبانها قرار داشتند.
اما دشمنترين گروه با ما، منافقين بودند و بعد سلطنتطلبها. وجود منافقين سم مهلكى براى بچههاى كم تجربهاى بود كه به اردوگاه مىآوردند. سلطنتطلبها هم بيشتر اهل شعار و تظاهر بودند تا عمل؛ در عمل خيلى كم مىآوردند. گر چه دشمنترين گروه با ما به لحاظ اعتقادى و بينشى منافقين بودند، اما زجر و درد سر اصلى ما از ناحيه هرهرى مزاجها و ابنالوقتها بود، هر چه مىكشيديم زير سر اينها بود. كسانى كه هيچ كدام از پيشبينىهاى ما درباره آنها صحيح از آب در نمىآمد.
زمينههاى گروهبندى
از اخبار و اطلاعاتى كه از راههاى گوناگون به دستمان مىرسيد در مىيافتيم كه اين تقسيمبندى و مرزبندى فكرى و اعتقادى منحصر و محدود به اردوگاه ما نمىشد و در ساير اسارتگاهها هم چنين وضعيتى وجود داشت منتها اين گروهبندى در كمپ افسران شديدتر و خط كشيدهتر بود. حال براى اينكه دريابيم چه زمينههايى موجب پيدايش چنين مرزبنديى ميان اسرا شده بود، نياز به دقت نظر بيشتر در موقعيت زمانى، مكانى، شرايط و شخصيت افراد داريم.
افراد در طول زمان، طومار شخصيت خود را باز مىكنند؛ برخى از ابتداى ورود به اردوگاهها و در همان سالهاى نخست اسارت، اعلام موضع كردند: كه هستند و دنبال چه مىگردند. اما برخى به زمان نياز داشتندتا وضعيت خود را مشخص كنند، آرام آرام صاحب تجربه مىشدند، مىآموختند. و مىسنجيدند و بعد در شرايط مختلف اسارت شخصيت نهايى خود را آشكار مىكردند و لايههاى درونى فكر خويش را بروز مىدادند. در آنجا بود كه حتى علت به جبهه آمدن خود را هم به صراحت بيان مىكردند.
بعد از سه يا چهار سال، افراد آرام آرام خود را نشان مىدادند و جاى واقعى خود را مىيافتند. يعنى با گذشت زمان، هر كس به درستى در ميان هممسلكان خودش جاى مىگرفت. مثلاً اگر سلطنتطلب بود، زمينه برايش فراهم شده بود كه بگويد من با اينها هستم، با ايشان سازگارترم، اينها برايم معنىدارترند و در اين گروه است كه آرامش مىيابم. پس بعد از چند سال هر كس طبق جوهره و ماهيت حقيقى و خواست خود، در جايى مىايستاد كه حقش بود، كسى را به زور به جايى و به گروهى نمىبردند، خودش مىرفت، با پاى خودش!
نمونه روشنى نام ببرم، استاد خلبانى بود به نام “سرشاد حيدرى”، او در ابتدا در ميان خلبانها جاى گرفت اما به مرور زمان طومار شخصيتىاش باز شد و احساس كرد در آنجا عذاب مىكشد. او در ميان خلبانها مطرود و منزوى بود به خاطر شخصيت انقلابى و تدينى كه داشت، در آنجا خيلى زجر و عذاب مىكشيد، دائم از طرف آنها اذيت و آزار مىشد و فحش وتوهين تحمل مىكرد. اما پس از آنكه به خواست خدا به جمع حزباللهىها پيوست، نفس راحتى كشيد... گويى كه او را از جهنم به بهشت آورده بودند، آزاد شد، احساس سبكى كرد. سرشاد، فردى معتقد و مذهبى بود، خيلى با حال و روحيه نماز مىخواند، در نمازها رويش به ديوار بود و كارى به پشت سر خود نداشت، دقايق زيادى به راز و نياز با خدا مشغول بود. همانگونه كه سرشاد در اين جمع احساس راحتى مىكرد، ما هم از حضور او در ميان خود لذت مىبرديم و از ديدن صفاى معنوى و درونى او حظ مىكرديم. سرشاد حيدرى از جمله كم حرفترين بچهها بود. اين فرد در جايى كه قبلاً بود راضى نبود يعنى جايش آنجا نبود اما در طول زمان جاى حقيقىاش را يافت.
حتى در ميان حزباللهىها هم، اشخاصى بودند كه چندان اعتقادى نداشتند اما همين ايستادگى ما را در مقابل عراقىها مىديدند و اعمال و رفتار ما را مىپسنديدند، ترجيح مىدادند كه همچنان با ما زندگى كنند و در برنامههاى ما حاضر باشند.
چندنفر از بچههاى حزباللهى (معتقدين) بين دسته خلبانها بودند و چند نفر از خلبانها هم بين ما بودند. چند نفرى هم؛ با افكار حزباللهى در ميان خلبانها بودند كه براى خود دلايلى داشتند. از جمله ايشان سرگرد اسفنديارى بود كه از نظرمعلومات، تجربه، توان و تسلط بر امور نظامى بويژه هوايى، كسى در آن جمع در حد و اندازه ايشان نبود. او براى خودش حرفهايى داشت و به جايش خيلى قوى، محكم و خوب از افكار ما دفاع مىكرد، موضعگيرىهاى ما را تأييد مىكرد، او آدم خيلى فهميده، باكمال و با شخصيت بود.
از جمله عوامل مؤثر ديگر در اين تقسيمبندى فشارها و محدوديتهاى ناشى از سختگيرىهاى عراقىها و خستگى ناشى از طولانى شدن دوره اسارت بود. طولانى شدن دوره اسارت همه اسرا را برآشفته كرده بود تا اينكه درون خود را بروز دهند. بچههايى بودند كه در برابر فشارها و محدوديتهاى عراقىها، در سه - چهار سال اول خيلى خوب مقاومت كرده بودند، اما همين كه زمان طولانىتر شد، بريدند و رفتند به جايگاه واقعى خود.
وقتى با دقت حال و روز آنها مىنگريم مىبينيم كه آنها اول خود را خوب جلوه مىدادند و مقابل دشمن مىايستادند، بخشى از راه را هم آمده بودند ولى بعد بريده بودند و ديگر ناى ادامه دادن نداشتند، تقصير نداشتند، توان و طاقتشان همين قدر بود.
البته بچهها به گروهبندى آنجا راحت تن نمىدادند؛ فشار عراقىها، ضعف روحى بعضى از بچهها، محروميتهاى فوقالعاده، نبود بهداشت، تغذيه غيرانسانى و از همه مهمتر نبود روزنه اميدى به سوى آينده و... همه و همه دست به دست هم داده فردى را از جبهه حق خارج و به خطوط باطل نزديك مىكرد و گاه به پرتگاه و ورطه سقوط مىكشاند. در آنجا تا جايى كه چشم كار مىكرد هيچ روشنى و روزنهاى نبود، تاريكى محض بود و كوير و برهوت و.. اگر كسى با خدا نبود و سر و سرى با خالق نداشت، اين تاريكى او را از بين مىبرد و مىكشت. آن كه با خدا بود، غم نداشت و آن كه خدا برايش ناشناخته بود، وقتى به اطرافش نگاه مىكرد، همه جا ظلمت بود، مىبريد، داد مىزد: من در اين تاريكى كور شدم... سوختم... ديگر جايى را نمىبينم...ديگر طاقت ندارم...رهايم كنيد...
اين انفجار، ناشى از همان فشار محدوديتى بود كه در آن شرايط زمانى مكانى به وقوع مىپيوست. آينده نامعلوم، فراز و فرود جنگ، وجود مسائل سياسى متنوع در كشور، حتى در عراق هم، ماهيت فرد را شخم مىزد و نهاد نهانىاش را بيرون مىريخت و آن وقت مىديدى كه چه خبر است، هر چه كه در كفه دل بود، بيرون ريخته مىشد و همه چيز هويدا مىشد.
آنها كه با خدا بودند و دل به اميد او بسته بودند در اين شخم خوردن و زير و رو شدن، سنگ ريزهها و علفهاى هرز خود را دور ريخته و روح خويش را مساعد كشت مىكردند.
در اين ميان بچههاى حزباللهى دائم درباره مسائل سياسى بحث و مناظره مىكردند. و كلاسهاى شرح و تفسير قرآن و نهجالبلاغه برگزار مىكردند. آنها به معناى واقعى كلمه مجاهد و مبارز در راه خدا، آن هم با شناخت، بينش، علم و دانش لازم بودند. آنها فرصتى را هدر نمىدادند. از اين رو در مناظرهها و جدالهاى فكرى با گروههاى مخالف و معاند، چه در مسائل سياسى و اجتماعى و چه در مسائل فلسفى و اعتقادى، كم نمىآوردند و هميشه غالب مىشدند.
بچههاى واخورده و افرادى از گروههاى مخالف، بخصوص افسران ارشد، به راحتى نزد عراقىها آمد و شد داشتند و به آنها خدمت مىكردند. به عنوان مثال سرهنگ ه. الف از گروه خلبانها كه آدم بىآرمان و هرهرى مذهبى بود، دائم پيش عراقىها بود و در كارگاهى كه در آنجا بود براى عراقىها خوشخدمتى مىكرد و با استفاده از وسايل خراطى و نجارى، براى آنها وسائل تزئينى مانند ماكت كشتى و هواپيما مىساخت. اصلاً اين كارگاه شده بود لانه فساد، عملى براى ارتباط با عراقىها و...
از آن طرف هم عراقىها به افرادى نظير او چيزهايى مثل چاى، تخم مرغ، سيگار، پاسور و... مىدادند. افرادى مثل ه. الف به قيمت اندكى وجدان نداشته خود را مىفروختند.
تقسيمبندى، گروهبندى و مرزبندىهاى اسراى حاضر در اردوگاه افسران تكريت، عمدتاً براساس گرايشهاى قشرى، اعتقادى و سياسى بود، اما نه لزوماً. چرا كه همين گروه اول، يعنى خلبانها، متشكل از كسانى بودند كه در امريكا و يا پاكستان آموزش خلبانى ديده بودند، كه صرف نظر از عقيده و مرام، در كنار هم قرار داشتند. حال نمىدانم آنها بر اثر چه عهد، پيمان و ميثاقى بر اين محور (خلبانى) جمع بودند، عقيده خيلى براى ايشان مهم و ملاك نبود تا بخواهند به آن بچسبند و راه و روشى خاص برگزيدند، معيار آنها فقط صنفى بود.
در ميان دسته خلبانها، گاه افرادى ديده مىشدند كه به راحتى و به صراحت كفر مىگفتند و همچنين كسانى هم بودند كه كاملاً معتقد و حزباللهى و وفادار به نظام جمهورى اسلامى بودند و با هم ارتباط داشتند. ايشان در موضعگيرىها و برخوردها، دربند عقيده و تفكر نبودند.
آنها گاهى در بعضى مسائل با ما عميقاً مخالف بودند ولى هيچ گاه حاضر به رو به رويى و مقابله با ما نمىشدند. در بين خلبانها، عناصر ضعيفى وجود داشتند كه پنهانى با عراقىها زد و بند داشتند.
گروه دوم، تعدادى ملى گرا و ناسيوناليست بودند كه به ظاهر رگههاى قوى ميهنپرستى داشتند و به ايرانى بودن خود مىنازيدند و افتخار مىكردند. جالب اينكه اين افراد از ايرانى و ملىبودن، تنها براىشان ترانهها و آهنگهاى گوگوش و ستار و سوسن باقى بود. گر چه اين گروه در ميان تمامى آن گروهها به ما نزديكتر بودند، ولى اختلاف و مشكلشان هم با ما اساسى بود. آنها مىگفتند انقلاب نبايد محدود به ايدئولوژى اسلام باشد، آن گاه ملتهاى جهان آزاد هستند كه آگاهانه آن را بپذيرند يا نپذيرند. اما از آنجا كه شما از ابتدا اين انقلاب را در يك قالب ايدئولوژى و مكتب فكرى طرح كرديد دايره پذيرش آن را براى ملل دنيا محدود كرديد و بدتر از همه به اين فكر بوديد كه با تجاوز به آب و خاك ديگران و با زور، اين انقلاب را صادر كنيد، اين فكر الان در دست عراقىها مدركى است كه مدام بر سر ما مىزنند؛ ما تاوان آن فكر غلط شما را مىدهيم. آنها منظورشان اين بود كه با پيش كشيدن بحث صدور انقلاب، ما عراق را به اين تصور كشانديم كه قصد حمله به آن كشور و تغيير حاكميت آنجا را داريم و اين موجب تحريك عراق براى حمله به ايران شد. مليون اشكال ديگرى نيز مىگرفتند و مىگفتند با ظهور اين انقلاب لغات، عبارات و كلمات زبان عربى به زبان و ادبيات فارسى هجومآورد و موجب كم رنگى و ته نشين شدن زبان و ادبيات كهن پارسى شد.
ما در جواب اين اشكالات سطحى و به واقع بهانههاى آنها، مىگفتيم انقلاب ايران از دل ملت مسلمان ايران برخاست و اسلاميت آن نفىكننده مليت آن نيست و مليتها را رد نمىكند و اگر قرار است ايدئولوژى انقلاب به هر جاى دنيا صادر شود اين كار از طريق تسخير قلبها و سفتن دلها صورت مىگيرد. انقلاب اسلامى را سنت ايرانى گرى ما امضا كرده و ما نسبت به قوميت خود، هيچ احساس سرخوردگى نداريم.
مليون در برخى مسائل و در بعضى موضوعها، با تعصب و حساسيت برخورد مىكردند. آنها به روز جمعه مىگفتند: آدينه، و سعى داشتند تا حد ممكن از واژهها و اصطلاحات عربى استفاده نكنند تا به زعم خودشان زبان فارسى تقويت شود. با ميل و اشتياق، ترانهها و آهنگهاى خوانندگان و آوازهخوانهاى دوران رژيم شاه را گوش مىكردند و تمام سوابق و زير و بر زندگى آنها را مىدانستند. تعصبات آنها گاهى موجب خنده ما بود، ولى خب اين هم بينش و فكرى بود كه توانسته بود تعداد زيادى را به دور خود جمع كند. آنها دم از مليت مىزدند و از قوميت دفاع مىكردند نه از حقيقت. من مىپندارم كه اين گروه از افراد براى براى فرار از مسؤوليتهايى كه اسلام و انقلاب به دوش معتقدينش مىگذاشت، فرار مىكردند. دستورهاى اسلام و قرآن براى برنتافتن ظلم و جور و قيام عليه زر و زور و تزوير و مقاومت در برابر دشمن و متجاوز و... همه و همه مسؤوليتهايى سنگين براى پيروان و تابعين انقلاب اسلامى در برداشت كه تاب و تحمل فراوان مىخواست و اين عده براى فرار از زير بار چنين مسؤوليتى به چنين دستاويزى چنگ زده بودند. به واقع ما در پرتو اسلام و با عمل به همين دستورها و پذيرش مسؤوليتهاى انسان ساز و جامعه ساز اسلام، از هر ملى گرايى ملىتر بوديم. ولى آنها نمىخواستند اين حقيقت را بپذيرند، چرا كه به ضرر و زيانشان بود. علىرغم چنين اختلافاتى كه ما با مليون داشتيم، ولى ايشان از تمامى گروههاى ديگر به ما نزديكتر بودند و اشتراكات هويتى به هم داشتيم و به راستى در خيلى از مواقع و در برخى مواضع و تصميمات با ما همراه بودند.
گروه سوم، سلطنتطلبها؛ افرادى پر سرو صدا و شلوغ بودند كه بيشتر كارهاى ايشان در اردوگاه جنبه شعار و تظاهر داشت. ادعا مىكردند هيچ رژيم و حكومت و نظامى را قبول ندارند الا رژيم سلطنتى، كه آن هم البته از دست رفته بود. آنها براى احياى نظام پادشاهى تلاش مىكردند و رضا پهلوى را جانشين برحق محمدرضا پهلوى مىدانستند. افراد اين گروه، آدمهايى ضعيف و مسئله بودند كه برخى از ايشان به همكارى با عراقىها نيز تن در داده بودند.
جالب اينكه سلطنتطلبها دائم در بين خودشان جنگ و جدال داشتند و مشغول دعوا و مرافعه بودند. وقت افراد بيشتر به قمار با شطرنج و پاسور مىگذشت. وسايل و آلات قمار آنها هميشه به راه بود و از طريق صليب سرخ يا عراقىها تأمين مىشد.
سلطنتطلبها در اصل هيچ مبنايى براى آنچه كه شعارش را مىدادند نداشتند و همه سرو صدايشان ناشى از بغض و كينه عليه انقلاب اسلامى و حضرت امام بود.
گروه چهارم، حزباللهىها، معروف به جماعت خمينى بودند كه من يكى از كوچكترين آنها هستم. آنچه را كه من در اينجا به عنوان خاطره باز مىگويم، گوشه كوچكى است از دفتر حماسه ايشان، و در اصل اين خاطرات من نيست، خاطرات تمام كسانى است كه در آن محيط سراسر خفقان و رعب و وحشت با دل و جان به امام و انقلاب عشق ورزيدند و در برابر دشمن كرنش و تعظيم نكردند و تسليم نشدند و بر سر اين بينش و عقيده خود جان بازىها كردند؛ اين خاطرات معرفى ناچيزى است از اين مردان بزرگ مقاومت و حماسه كه بسيارى پس از پايان اسارت همچنان گمنام ماندهاند و برخى نيز رخ در نقاب خاك كشيدهاند.
گروه حزباللهىها به خاطر مواضعشان، در خط اول جبهه و كارزار قرار داشتند و طرف اصلى عراقىها در اردوگاه بودند. شكنجهها، فشارها، محدوديتها و محروميتهاى عراقىها به سوى ايشان بود. غالباً در اتاق اين گروه، بسته بود. هر يك از افراد اين جماعت به نحوى شكنجه مىشدند، انفرادى مىكشيدند، گرسنه و تشنه مىماندند و... اما خوشحال بودند، چرا كه مىدانستند اين همه به خاطر موضع حقى است كه دارند.
گروه پنجم، منافقين ؛ جمع نسبتاً زيادى بودند كه به سازمان منافقين تعلق خاطر و گرايش داشتند. بعدها نيمى از اين گروه از اردوگاه خارج شدند، اما نيمى ديگر در اردوگاه ماندند. بيشتر اعضاى اين گروه افسر نبودند، بلكه تحت عنوان افسر به آنجا نفوذ كرده به سر مىبردند. اين گروه دقيقاً ايدئولوژى سازمان منافقين را تبليغ مىكردند. فعاليت اين گروه در اردوگاه، خيلى زياد بود. آنها جرايد، جزوات آموزشى و تشكيلاتى و حتى مرام نامه سازمان را بين بچهها توزيع مىكردند و بر اساس آن به مباحثه و تبليغ مىپرداختند و گاهى هم مبارز مىطلبيدند. روزى، يكى از سردمداران همين گروه، برايم پيغامى فرستاد كه بيا با هم مناظره كنيم. من جواب دادم شما يك سرباز هستيد و من يك افسر، بهتر است در قالب همان سربازى و سلسله مراتب فرماندهى، تابع من باشى و هر چه من مىگويم انجام دهى و اطاعت كنى، اين وظيفه تو نيست كه در برابر من ابراز وجود كنى، تو مأموريتى داشتى كه بنابر آن مأموريت به جبهه آمدى و بدان كه آن مأموريت هنوز به اتمام نرسيده است، پس مسئله مناظره بين من و تو منتفى است تو كوچكتر از آنى كه بخواهى با من مناظره كنى و اصلاً چنين ادعايى براى شما جرم است، بهتر است به همان تكاليف سربازيت عمل كنى.
گروه منافقين در اردوگاه، دستشان باز بود و عراقىها هم با آنها مساعدت مىكردند و فضاى بازى براى تحركات و فعاليتهاى ايشان ايجاد كرده بودند، كما اينكه روزنامهديوارى تنظيم مىكردند و با نظر و كمك عراقىها، آن را بر روى ديوار آسايشگاه نصب مىكردند. در ظاهر، افراد اين گروه خيلى مصمم و با برنامه عمل مىكردند كه گوياى همان اشاعه مرام نامه رجوى و ابريشمچى بود. جوانترهاى اين گروه، خيلى تندتر بودند كه به خاطر كمتجربگى آنها بود و خيلى صريح و آشكار براى دفاع از رهبران سازمان، سينه چاك مىكردند.
گروه ششم، هرهرى مزاجها ؛ تعدادى افراد ضعيفالنفس كه فاقد هويت و بينش و حتى فاقد دانش لازم بودند. ايشان همان كسانى هستند كه خداوند در قرآن در وصفشان مىفرمايند: “مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء” (آيه 143 از سوره مباركه نساء) ايشان نه با ما، نه با خلبانها، نه با منافقين و سلطنتطلبها و نه با مليون بودند. با هيچ گروهى كار نداشتند، در عين حال با همه گروهها كار داشتند! مشغول برنامههاى خودشان بودند و براى همه دردسر درست مىكردند. غالب جاسوسها، خائنين و آدم فروشها از اين گروه بودند. آنها كاملاً آلت دست عراقىها بودند. ايده و مرامى را كه بشود براى آنها قايل شد، اين بود كه امروز را در يابيم، شب را خوش باشيم و راحت و شاد بگذرانيم، فردا روز ديگرى است: “همين به كه امشب تماشا كنيم چو فردا شود فكر فردا كنيم.” مىخواهيم راحت و خوش باشيم حتى اگر اين خوش بودن به قيمت خدمت به عراقىها يا هر كس ديگرى تأمين شود. به عبارتى ديگر، آنها “ابنالوقت” بودند. براى ايشان خيلى مهم نبود كه چه درباره ايشان مىگويند يا فكر مىكنند، هر كارى به دستشان مىرسيد انجام مىدادند، هر كارى!
جالب اينكه عراقىها هم از اين تقسيمبندى اسرا خشنود نبودند؛ شايد اين مرزبندى و گروهبندى را براى استفاده خود مفيد نمىدانستند، و اين امر را مايه پويايى فكر بچهها و خسته نشدن از اسارت مىدانستند. شايد عراقىها پى برده بودند كه اين مرزبندى فكرى، تنازع انديشه و در مرحله بعد بلوغ فكرى را در بر خواهد داشت و موجب خواهد شد كه اسيران، موضوعى براى سرگرم شدن پيدا كنند. با اينحال، عراقىها مىدانستند كه چطور و چگونه با هر يك از اين گروهها برخورد كنند و خواستههاى خودشان را دنبال كنند. مثلاً براى عملى شدن مقاصد خود در مواجهه باگروه ما (حزباللهىها) ساير گروهها را با ما درگير مىكردند.زير بناى تقسيمبندى مزبور، عمدتاً بر اساس موضعگيرى و عقيده به دفاع از انقلاب اسلامى ايران و برخورد با عراقىها بود.
جداى از اختلافات و تفاوتهاى موجود ميان اين شش گروه نسبت به يكديگر،هر يك از گروهها در ميان خود اختلافاتى نيز داشتند. ناهمگونى و عدم تجانس در ميان خلبانها، بيش از گروههاى ديگر بود. تنها وجه اشتراك اين دسته در همان خلبانى و تفاخرى بود كه نسبت به تحصيل در امريكا داشتند. اما اگر بررسى محققانه و عالمانهاى صورت مىگرفت مىشد دريافت كه برخى افسران نيروى زمينى، شهربانى و ژاندارمرى به لحاظ علم و دانش و بينش، قوىتر و فهميدهتر از خلبانها بودند. كما اينكه يكبار خلبانى از من سؤال كرد: امامحسين عليهالسلام چه روزى حضرت عباس را به روى دست بلند كرد و دشمن تير به گلويش زد؟!!! از اين سؤال يكه خوردم، مانده بودم كه به او چه بگويم، او واقعاً نمىدانست و از مرحله پرت بود. شايد شنيده بود كه ماه محرم، ماه سينهزنى و تعزيه است، اما به واقع بىاطلاع بود و نمىدانست كه حضرت عباس كيست و آنكه تير به گلويش خورد، على اصغر بود و آن هم در روز عاشورا!
حتى برخى از آنها كه تحصيل كرده امريكا بودند، از دانش روز، جغرافيا و تاريخ سياسى بىاطلاع بودند. در مقابل افسرى بود كه درجه ستوان يكى و سروانى داشت ولى پختهتر و مطلع تر از يك سرهنگ بود؛ چرا كه مطالعات بيشترى داشت. برترى خلبانها نسبت به سايرين، شايد فقط در مسئله زبان انگليسى بود.
ما حزباللهىها در داخل گروه خود دودسته بوديم كه اين دودستگى نمودى نداشت و در حركتهاى كلى و مواضع عمومى، يكدست و يكپارچه بوديم. مبناى اين دودستگى در تندروى بود دستهاى تابعامام و دستهاى ديگر تابع فلان مرجعبود، و از اين حد فراتر نمىرفت. هر وقت براى يكى از افراد اين دو دسته مشكل و مسئلهاى پيش مىآمد آن ديگرى نيز به حمايت وارد صحنه مىشد.
مليون از همه گروهها به ما نزديكتر بودند و در مرتبه بعد، خلبانها قرار داشتند.
اما دشمنترين گروه با ما، منافقين بودند و بعد سلطنتطلبها. وجود منافقين سم مهلكى براى بچههاى كم تجربهاى بود كه به اردوگاه مىآوردند. سلطنتطلبها هم بيشتر اهل شعار و تظاهر بودند تا عمل؛ در عمل خيلى كم مىآوردند. گر چه دشمنترين گروه با ما به لحاظ اعتقادى و بينشى منافقين بودند، اما زجر و درد سر اصلى ما از ناحيه هرهرى مزاجها و ابنالوقتها بود، هر چه مىكشيديم زير سر اينها بود. كسانى كه هيچ كدام از پيشبينىهاى ما درباره آنها صحيح از آب در نمىآمد.
زمينههاى گروهبندى
از اخبار و اطلاعاتى كه از راههاى گوناگون به دستمان مىرسيد در مىيافتيم كه اين تقسيمبندى و مرزبندى فكرى و اعتقادى منحصر و محدود به اردوگاه ما نمىشد و در ساير اسارتگاهها هم چنين وضعيتى وجود داشت منتها اين گروهبندى در كمپ افسران شديدتر و خط كشيدهتر بود. حال براى اينكه دريابيم چه زمينههايى موجب پيدايش چنين مرزبنديى ميان اسرا شده بود، نياز به دقت نظر بيشتر در موقعيت زمانى، مكانى، شرايط و شخصيت افراد داريم.
افراد در طول زمان، طومار شخصيت خود را باز مىكنند؛ برخى از ابتداى ورود به اردوگاهها و در همان سالهاى نخست اسارت، اعلام موضع كردند: كه هستند و دنبال چه مىگردند. اما برخى به زمان نياز داشتندتا وضعيت خود را مشخص كنند، آرام آرام صاحب تجربه مىشدند، مىآموختند. و مىسنجيدند و بعد در شرايط مختلف اسارت شخصيت نهايى خود را آشكار مىكردند و لايههاى درونى فكر خويش را بروز مىدادند. در آنجا بود كه حتى علت به جبهه آمدن خود را هم به صراحت بيان مىكردند.
بعد از سه يا چهار سال، افراد آرام آرام خود را نشان مىدادند و جاى واقعى خود را مىيافتند. يعنى با گذشت زمان، هر كس به درستى در ميان هممسلكان خودش جاى مىگرفت. مثلاً اگر سلطنتطلب بود، زمينه برايش فراهم شده بود كه بگويد من با اينها هستم، با ايشان سازگارترم، اينها برايم معنىدارترند و در اين گروه است كه آرامش مىيابم. پس بعد از چند سال هر كس طبق جوهره و ماهيت حقيقى و خواست خود، در جايى مىايستاد كه حقش بود، كسى را به زور به جايى و به گروهى نمىبردند، خودش مىرفت، با پاى خودش!
نمونه روشنى نام ببرم، استاد خلبانى بود به نام “سرشاد حيدرى”، او در ابتدا در ميان خلبانها جاى گرفت اما به مرور زمان طومار شخصيتىاش باز شد و احساس كرد در آنجا عذاب مىكشد. او در ميان خلبانها مطرود و منزوى بود به خاطر شخصيت انقلابى و تدينى كه داشت، در آنجا خيلى زجر و عذاب مىكشيد، دائم از طرف آنها اذيت و آزار مىشد و فحش وتوهين تحمل مىكرد. اما پس از آنكه به خواست خدا به جمع حزباللهىها پيوست، نفس راحتى كشيد... گويى كه او را از جهنم به بهشت آورده بودند، آزاد شد، احساس سبكى كرد. سرشاد، فردى معتقد و مذهبى بود، خيلى با حال و روحيه نماز مىخواند، در نمازها رويش به ديوار بود و كارى به پشت سر خود نداشت، دقايق زيادى به راز و نياز با خدا مشغول بود. همانگونه كه سرشاد در اين جمع احساس راحتى مىكرد، ما هم از حضور او در ميان خود لذت مىبرديم و از ديدن صفاى معنوى و درونى او حظ مىكرديم. سرشاد حيدرى از جمله كم حرفترين بچهها بود. اين فرد در جايى كه قبلاً بود راضى نبود يعنى جايش آنجا نبود اما در طول زمان جاى حقيقىاش را يافت.
حتى در ميان حزباللهىها هم، اشخاصى بودند كه چندان اعتقادى نداشتند اما همين ايستادگى ما را در مقابل عراقىها مىديدند و اعمال و رفتار ما را مىپسنديدند، ترجيح مىدادند كه همچنان با ما زندگى كنند و در برنامههاى ما حاضر باشند.
چندنفر از بچههاى حزباللهى (معتقدين) بين دسته خلبانها بودند و چند نفر از خلبانها هم بين ما بودند. چند نفرى هم؛ با افكار حزباللهى در ميان خلبانها بودند كه براى خود دلايلى داشتند. از جمله ايشان سرگرد اسفنديارى بود كه از نظرمعلومات، تجربه، توان و تسلط بر امور نظامى بويژه هوايى، كسى در آن جمع در حد و اندازه ايشان نبود. او براى خودش حرفهايى داشت و به جايش خيلى قوى، محكم و خوب از افكار ما دفاع مىكرد، موضعگيرىهاى ما را تأييد مىكرد، او آدم خيلى فهميده، باكمال و با شخصيت بود.
از جمله عوامل مؤثر ديگر در اين تقسيمبندى فشارها و محدوديتهاى ناشى از سختگيرىهاى عراقىها و خستگى ناشى از طولانى شدن دوره اسارت بود. طولانى شدن دوره اسارت همه اسرا را برآشفته كرده بود تا اينكه درون خود را بروز دهند. بچههايى بودند كه در برابر فشارها و محدوديتهاى عراقىها، در سه - چهار سال اول خيلى خوب مقاومت كرده بودند، اما همين كه زمان طولانىتر شد، بريدند و رفتند به جايگاه واقعى خود.
وقتى با دقت حال و روز آنها مىنگريم مىبينيم كه آنها اول خود را خوب جلوه مىدادند و مقابل دشمن مىايستادند، بخشى از راه را هم آمده بودند ولى بعد بريده بودند و ديگر ناى ادامه دادن نداشتند، تقصير نداشتند، توان و طاقتشان همين قدر بود.
البته بچهها به گروهبندى آنجا راحت تن نمىدادند؛ فشار عراقىها، ضعف روحى بعضى از بچهها، محروميتهاى فوقالعاده، نبود بهداشت، تغذيه غيرانسانى و از همه مهمتر نبود روزنه اميدى به سوى آينده و... همه و همه دست به دست هم داده فردى را از جبهه حق خارج و به خطوط باطل نزديك مىكرد و گاه به پرتگاه و ورطه سقوط مىكشاند. در آنجا تا جايى كه چشم كار مىكرد هيچ روشنى و روزنهاى نبود، تاريكى محض بود و كوير و برهوت و.. اگر كسى با خدا نبود و سر و سرى با خالق نداشت، اين تاريكى او را از بين مىبرد و مىكشت. آن كه با خدا بود، غم نداشت و آن كه خدا برايش ناشناخته بود، وقتى به اطرافش نگاه مىكرد، همه جا ظلمت بود، مىبريد، داد مىزد: من در اين تاريكى كور شدم... سوختم... ديگر جايى را نمىبينم...ديگر طاقت ندارم...رهايم كنيد...
اين انفجار، ناشى از همان فشار محدوديتى بود كه در آن شرايط زمانى مكانى به وقوع مىپيوست. آينده نامعلوم، فراز و فرود جنگ، وجود مسائل سياسى متنوع در كشور، حتى در عراق هم، ماهيت فرد را شخم مىزد و نهاد نهانىاش را بيرون مىريخت و آن وقت مىديدى كه چه خبر است، هر چه كه در كفه دل بود، بيرون ريخته مىشد و همه چيز هويدا مىشد.
آنها كه با خدا بودند و دل به اميد او بسته بودند در اين شخم خوردن و زير و رو شدن، سنگ ريزهها و علفهاى هرز خود را دور ريخته و روح خويش را مساعد كشت مىكردند.
در اين ميان بچههاى حزباللهى دائم درباره مسائل سياسى بحث و مناظره مىكردند. و كلاسهاى شرح و تفسير قرآن و نهجالبلاغه برگزار مىكردند. آنها به معناى واقعى كلمه مجاهد و مبارز در راه خدا، آن هم با شناخت، بينش، علم و دانش لازم بودند. آنها فرصتى را هدر نمىدادند. از اين رو در مناظرهها و جدالهاى فكرى با گروههاى مخالف و معاند، چه در مسائل سياسى و اجتماعى و چه در مسائل فلسفى و اعتقادى، كم نمىآوردند و هميشه غالب مىشدند.
بچههاى واخورده و افرادى از گروههاى مخالف، بخصوص افسران ارشد، به راحتى نزد عراقىها آمد و شد داشتند و به آنها خدمت مىكردند. به عنوان مثال سرهنگ ه. الف از گروه خلبانها كه آدم بىآرمان و هرهرى مذهبى بود، دائم پيش عراقىها بود و در كارگاهى كه در آنجا بود براى عراقىها خوشخدمتى مىكرد و با استفاده از وسايل خراطى و نجارى، براى آنها وسائل تزئينى مانند ماكت كشتى و هواپيما مىساخت. اصلاً اين كارگاه شده بود لانه فساد، عملى براى ارتباط با عراقىها و...
از آن طرف هم عراقىها به افرادى نظير او چيزهايى مثل چاى، تخم مرغ، سيگار، پاسور و... مىدادند. افرادى مثل ه. الف به قيمت اندكى وجدان نداشته خود را مىفروختند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
تشكيلات علنى و سرّى
هر اردوگاه ستادى ادارى داشت و به آن مقر مىگفتند كه يك فرمانده در رأس آن بود و با چند افسر و درجه دار، اردوگاه را مديريت مىكرد. در داخل اردوگاه دو تشكيلات حاكم بود: يكى تشكيلات عراقىها كه تحت مديريت و مسؤوليت ارشد نظامى اردوگاه قرار داشت. در زير مجموعه اين تشكيلات، اسيران حاضر در هر يك از شش آسايشگاه با توجه به مختصات و مقياسهاى نظامى و فكرى خود، ارشدى براى خود برمىگزيدند كه هماهنگكننده و رابط بين افراد اتاق با ارشد اردوگاه بود. در طول 7 سال و اندى حضور ما در تكريت؛ سرهنگ مدارايى، سرهنگ بهمن تقوى و چهند نفر در دورههاى مختلف به ارشديت اردوگاه برگزيده شدند.
جداى از اين تشكيلات ظاهرى و علنى اردوگاه، تشكيلاتى سرى نيز در دل برخى گروهها وجود داشت. اين تشكيلات در گروه حزباللهىها خيلى فعال بود و بيشتر برنامهها، تصميمات و مواضع گروه توسط همين تشكيلات تنظيم، تصويب و به اجرا گذاشته مىشد. ما در بيشتر دورهها، ارشد اردوگاه را قبول نداشتيم چرا كه غالباًاز ميان گروههاى منافقين، سلطنتطلبها و يا خلبانها انتخاب مىشدند كه مورد پذيرش ما نبودند و با آنها مشكل پيدا مىكرديم.
گرچه هنگام انتخاب ارشد اردوگاه، ما نيز كانديدايى داشتيم اما چون ما در اقليت بوديم طبيعتاً ارشد از ميان پنج گروه ديگر برگزيده مىشد. آنها در خوردن، خوابيدن، هواخورى و...با هم همراه بودند يا توافق داشتند. انتخاب ارشدى از گروه ما براى آنها مطلوب نبود چرا كه بينش، فكر و عقيده او به زعم آنها موجب دردسر وسختى و دشوارى بيشتر اسرا مىشد. هنگام انتخاب ارشد اردوگاه، تشكيلات پنهان گروهها، فعالتر از تشكيلات علنى اتاقها بود. يكبار در انتخاباتى، سرهنگ بهمن تقوى كانديداى ارشديت اردوگاه بود. فردى بسيار مزور، تيز، زرنگ و فرصتطلب بود خيلى زيرك و سياست باز جلوه مىكرد و در عين حال در اختيار سياستهاى عراقىها بود، او در چنين وضعيتى خيلى از اسرا را پيش انداخت و به مصاحبه با راديو و تلوزيون عراق متقاعد كرد و با نقشههاى پليدش، افراد زيادى را به دام انداخت ولى خود هيچگاه به مصاحبه با راديو يا تلوزيون نرفت. چرا كه از روى زيركى بر بدى و حرمت آن عمل واقف بود. طبيعى بود كه من با ارشديت چنين فردى كه زير و بم كارهايش را مىشناختم مخالفت كنم، براى مخالفت از تشكيلات مخفى و سرى اتاقمان استمداد جسته آنها را با خود همراه كردم.
با فعاليت تشكيلات درونى اتاق، ما سرهنگ مدارايى را به عنوان آلترناتيو مطرح كرديم و بعد در سطح اردوگاه و در ميان ساير گروهها برايش تبليغ كرديم. گروهها جداى از سرهنگ “تقوى” سرهنگ “و” را نيز براى اين منظور داشتند و اگر مىخواست ارشد از طريق رأىگيرى انتخاب شود بالطبع ما در اقليت بوديم و شكست مىخورديم. لذا بنا بر خط مشى تعيين شده از طرف تشكيلات، تلاش كرديم تا شيوه انتخاب را تغيير دهيم. چون سرهنگ مدارايى از تمام افسران، ارشد و بالاتر بود. طرح و تبليغ كرديم در جايى كه مىتوان ارشد را با توجه به درجه و سنوات خدمت مشخص كرد نيازى به رأىگيرى و انتخابات نيست. آنها هم پذيرفتند و سرهنگ مدارايى ارشد و مسؤول اردوگاه شد.
سرهنگ مدارايى)60( در بين ما زندگى مىكرد، بالطبع ما طرف مشاوره او در اداره امور بوديم،و به اين ترتيب و از كانال او برخى نقطه نظرات ما در سطح اردوگاه اعمال مىشد. اين شيوه هدايت و تصميمگيرى مورد قبول و باب طبع عناصرى چون ابراهيم ايران منش، بهمن تقوى و “ه. الف” و “و”)61( نبود و با مخالفتها و كارشكنىهاى آنها مواجه شد. مدارايى كه آدمى فرهيخته، با سواد، مطلع و در عين حال انقلابى، حزباللهى، مؤمن و معتقد بود درمواجهه با اين افراد دچار مشكل شد. اين عناصر با ويژگىهاى خاص خود، با عراقىها در تماس بودند و نقشههايى مىكشيدند و در آخر برنامهها و تصميمات سازنده جناب مدارايى را خنثى مىكردند.
بدينترتيب بعد از مدتى، مديريت جناب سرهنگ كارايى خود را از دست داد و به مديريت اسمى تبديل شد. طبيعى است كه مديريت مدارايى به دليل تعلق خاطرش به بچههاى حزباللهى، خوشايند عراقىها هم نبود و عراقىها هم او را به دردسر مىانداختند و برنامههايش را نمىپذيرفتند و توجهى به خواستههايش نمىكردند. لذا او در وضعيت مساعدى قرار نداشت و دست و بالش براى انجام كارهاى مثبت و مفيد بسته شد. گروهها با او راه نمىآمدند و پنهانى از طريق ارشد اتاق خود با عراقىها در تماس بودند و از آن طريق كارهاى خود را انجام مىدادند.
وقتى ما وضعيت را چنين ديديم، در يافتيم كه اگر روال به همين شكل ادامه يابد گروههاى مخالف دست به كارهاى ناشايستى خواهند زد و آن را به نام مدارايى تمام خواهند كرد.
خود جناب سرهنگ هم پى به اين وضعيت و نقشهها برده بود، لذا پيش قدم شد تا از اين سمت استعفا دهد. ما هم نظر او را پذيرفتيم و حمايتش كرديم. اما براى اينكه خيلى لطمه نخوريم بر روى ارشديت سرهنگ “و” توافق كرديم. و با او شرط كرديم در صورتى به او رأى خواهيم داد كه به عنوان ارشدى خوب، سالم و وظيفهشناس ظاهر شود. بايد خواستهها و پيامهاى همه اسيران را به عراقىها انتقال دهد و در راه حفظ روحيه، سلامتى و وحدت بچهها تلاش كند. او هم پذيرفت و بدينترتيب جايگزين سرهنگ مدارايى شد، امّا نتوانست خيلى دوام بياورد و جايش را دوباره به سرهنگ تقوى داد و اردوگاه به وضع خفقانآلود سابق بازگشت. همراهى ما با سرهنگ “و” به اين خاطر بود كه او مورد قبول همه گروهها بود و گاهى مواضعى در راستاى مواضع ما مىگرفت. البته رفتار او قابل محاسبه نبود، دائم تغيير موضع مىداد. گاهى هرهرى مزاجها و سلطنتطلبها دورش جمع مىشدند و از او يك “لات بزن بهادر” مىساختند، او در آن حالت براى خودش كسى بود! گاهى هم در برخى مسائل اصولى و ارزشى مربوط به نظام جمهورى اسلامى از ما هم تندتر مىشد و پيشى مىگرفت.
اما سرهنگ مدارايى، كارهايش حساب شده بود. انسان فاضل و خردمندى بود كه خودش دشمن رابه ستوه مىآورد.
گاهى عراقىها مىخواستند با صراحت از ايشان حرف بكشند، مثلاً مىپرسيدند: “مقدم (سرهنگ) مدارايى! آيا در جنگ شما مقصريد يا ما؟” مدارايى با همان متانت، درايت و خِردى كه داشت جوابى انحرافى مىداد، مىگفت:”در طول تاريخ، جنگهاى بسيارى روى داد، و لشكريانى روياروى هم ايستادهاند و خونهاى بسيارى بر روى زمين ريختهاند و...” عراقىها دوباره مىپرسيدند: “مقدم مدارايى! من پرسيدم كه در جنگ (امام)خمينى مقصر است يا رئيس القائد صدام حسين.” دوباره مدارايى پاسخ مىگفت: “عرض كردم در طول تاريخ رهبرانى بر ملتها حاكم بودند كه...” كاملاً پيدا بود كه سرهنگ قصد نداشت پاسخ صريحى به آنها بدهد تا گزكى از او داشته باشند.
تشكيلات مخفى حزباللهىها
ما قبل از انتقال به كمپ افسران تكريت در اردوگاه عنبر، تشكيلاتى مخفى براى خود درست كرده بوديم. در دو سال اول، على آقا (سروان رجبعلى زاده) ارشد اين تشكيلات بود. على آقا ارتشى و سه سال از من سابقه بيشترى داشت و هم سواد و تحصيلات خوبى داشت و هم بيان خوبى. شرايط سنى او هم طورى بود كه همه بچهها نظر موافقى با او داشتند. او مدت دو سال تشكيلات مخفى اين 34 نفر از بچههاى حزباللهى را اداره كرد. اما بعد از دو سال وى با صداقت و شجاعت تمام در ميان بچهها اعلام كرد كه من نمىتوانم بار اين مسؤوليت را به دوش بكشم زيرا جايى كه لازم است برخورد تند و تيز و عاجلى داشته باشم، ندارم ،و نياز به مشاوره دارم و بايد براى تصميمگيرى با بچهها حرف بزنم پس بگذاريد فرد ديگرى اين مسؤوليت را به عهده بگيرد.
بچهها هم پس از كنارهگيرى على آقا از من خواستند كه جايش را پر كنم و من از آن زمان تا پايان دوره اسارت مسؤوليت اين تشكيلات پنهان را به عهده داشتم. در اين انتخاب 32 نفر به من رأى دادندو يك نفر هم به خودش. اين يك امتياز و برترى نبود بلكه مسؤوليتى در قبال برنامهها و تصميماتى بود كه منتخب بايد پاى تبعاتش مىايستاد، شكنجه مىشد، كتك مىخورد و... در هر مسئلهاى كه پيش مىآمد، بايد از همه جلوتر مىبود و بايد مشكلات را در وهله اول متوجه خود مىكرد.
گرچه اين تشكيلات مخفى و پنهان بود، اما عراقىها از وجود آناطلاع نبودند اما كارى نمىتوانستند در برابر آن انجام دهند. من به خاطر پذيرش چنين مسؤوليتى، همواره دچار مشكل بودم. در تصميمگيرىها كارى را مىكردم كه به نظرم صحيح بود نه تنها وقعى به نظر ارشد اردوگاه نمىگذاشتم بلكه گاهى با نظر ارشد اتاق هم همراه نمىشدم.
هر اردوگاه ستادى ادارى داشت و به آن مقر مىگفتند كه يك فرمانده در رأس آن بود و با چند افسر و درجه دار، اردوگاه را مديريت مىكرد. در داخل اردوگاه دو تشكيلات حاكم بود: يكى تشكيلات عراقىها كه تحت مديريت و مسؤوليت ارشد نظامى اردوگاه قرار داشت. در زير مجموعه اين تشكيلات، اسيران حاضر در هر يك از شش آسايشگاه با توجه به مختصات و مقياسهاى نظامى و فكرى خود، ارشدى براى خود برمىگزيدند كه هماهنگكننده و رابط بين افراد اتاق با ارشد اردوگاه بود. در طول 7 سال و اندى حضور ما در تكريت؛ سرهنگ مدارايى، سرهنگ بهمن تقوى و چهند نفر در دورههاى مختلف به ارشديت اردوگاه برگزيده شدند.
جداى از اين تشكيلات ظاهرى و علنى اردوگاه، تشكيلاتى سرى نيز در دل برخى گروهها وجود داشت. اين تشكيلات در گروه حزباللهىها خيلى فعال بود و بيشتر برنامهها، تصميمات و مواضع گروه توسط همين تشكيلات تنظيم، تصويب و به اجرا گذاشته مىشد. ما در بيشتر دورهها، ارشد اردوگاه را قبول نداشتيم چرا كه غالباًاز ميان گروههاى منافقين، سلطنتطلبها و يا خلبانها انتخاب مىشدند كه مورد پذيرش ما نبودند و با آنها مشكل پيدا مىكرديم.
گرچه هنگام انتخاب ارشد اردوگاه، ما نيز كانديدايى داشتيم اما چون ما در اقليت بوديم طبيعتاً ارشد از ميان پنج گروه ديگر برگزيده مىشد. آنها در خوردن، خوابيدن، هواخورى و...با هم همراه بودند يا توافق داشتند. انتخاب ارشدى از گروه ما براى آنها مطلوب نبود چرا كه بينش، فكر و عقيده او به زعم آنها موجب دردسر وسختى و دشوارى بيشتر اسرا مىشد. هنگام انتخاب ارشد اردوگاه، تشكيلات پنهان گروهها، فعالتر از تشكيلات علنى اتاقها بود. يكبار در انتخاباتى، سرهنگ بهمن تقوى كانديداى ارشديت اردوگاه بود. فردى بسيار مزور، تيز، زرنگ و فرصتطلب بود خيلى زيرك و سياست باز جلوه مىكرد و در عين حال در اختيار سياستهاى عراقىها بود، او در چنين وضعيتى خيلى از اسرا را پيش انداخت و به مصاحبه با راديو و تلوزيون عراق متقاعد كرد و با نقشههاى پليدش، افراد زيادى را به دام انداخت ولى خود هيچگاه به مصاحبه با راديو يا تلوزيون نرفت. چرا كه از روى زيركى بر بدى و حرمت آن عمل واقف بود. طبيعى بود كه من با ارشديت چنين فردى كه زير و بم كارهايش را مىشناختم مخالفت كنم، براى مخالفت از تشكيلات مخفى و سرى اتاقمان استمداد جسته آنها را با خود همراه كردم.
با فعاليت تشكيلات درونى اتاق، ما سرهنگ مدارايى را به عنوان آلترناتيو مطرح كرديم و بعد در سطح اردوگاه و در ميان ساير گروهها برايش تبليغ كرديم. گروهها جداى از سرهنگ “تقوى” سرهنگ “و” را نيز براى اين منظور داشتند و اگر مىخواست ارشد از طريق رأىگيرى انتخاب شود بالطبع ما در اقليت بوديم و شكست مىخورديم. لذا بنا بر خط مشى تعيين شده از طرف تشكيلات، تلاش كرديم تا شيوه انتخاب را تغيير دهيم. چون سرهنگ مدارايى از تمام افسران، ارشد و بالاتر بود. طرح و تبليغ كرديم در جايى كه مىتوان ارشد را با توجه به درجه و سنوات خدمت مشخص كرد نيازى به رأىگيرى و انتخابات نيست. آنها هم پذيرفتند و سرهنگ مدارايى ارشد و مسؤول اردوگاه شد.
سرهنگ مدارايى)60( در بين ما زندگى مىكرد، بالطبع ما طرف مشاوره او در اداره امور بوديم،و به اين ترتيب و از كانال او برخى نقطه نظرات ما در سطح اردوگاه اعمال مىشد. اين شيوه هدايت و تصميمگيرى مورد قبول و باب طبع عناصرى چون ابراهيم ايران منش، بهمن تقوى و “ه. الف” و “و”)61( نبود و با مخالفتها و كارشكنىهاى آنها مواجه شد. مدارايى كه آدمى فرهيخته، با سواد، مطلع و در عين حال انقلابى، حزباللهى، مؤمن و معتقد بود درمواجهه با اين افراد دچار مشكل شد. اين عناصر با ويژگىهاى خاص خود، با عراقىها در تماس بودند و نقشههايى مىكشيدند و در آخر برنامهها و تصميمات سازنده جناب مدارايى را خنثى مىكردند.
بدينترتيب بعد از مدتى، مديريت جناب سرهنگ كارايى خود را از دست داد و به مديريت اسمى تبديل شد. طبيعى است كه مديريت مدارايى به دليل تعلق خاطرش به بچههاى حزباللهى، خوشايند عراقىها هم نبود و عراقىها هم او را به دردسر مىانداختند و برنامههايش را نمىپذيرفتند و توجهى به خواستههايش نمىكردند. لذا او در وضعيت مساعدى قرار نداشت و دست و بالش براى انجام كارهاى مثبت و مفيد بسته شد. گروهها با او راه نمىآمدند و پنهانى از طريق ارشد اتاق خود با عراقىها در تماس بودند و از آن طريق كارهاى خود را انجام مىدادند.
وقتى ما وضعيت را چنين ديديم، در يافتيم كه اگر روال به همين شكل ادامه يابد گروههاى مخالف دست به كارهاى ناشايستى خواهند زد و آن را به نام مدارايى تمام خواهند كرد.
خود جناب سرهنگ هم پى به اين وضعيت و نقشهها برده بود، لذا پيش قدم شد تا از اين سمت استعفا دهد. ما هم نظر او را پذيرفتيم و حمايتش كرديم. اما براى اينكه خيلى لطمه نخوريم بر روى ارشديت سرهنگ “و” توافق كرديم. و با او شرط كرديم در صورتى به او رأى خواهيم داد كه به عنوان ارشدى خوب، سالم و وظيفهشناس ظاهر شود. بايد خواستهها و پيامهاى همه اسيران را به عراقىها انتقال دهد و در راه حفظ روحيه، سلامتى و وحدت بچهها تلاش كند. او هم پذيرفت و بدينترتيب جايگزين سرهنگ مدارايى شد، امّا نتوانست خيلى دوام بياورد و جايش را دوباره به سرهنگ تقوى داد و اردوگاه به وضع خفقانآلود سابق بازگشت. همراهى ما با سرهنگ “و” به اين خاطر بود كه او مورد قبول همه گروهها بود و گاهى مواضعى در راستاى مواضع ما مىگرفت. البته رفتار او قابل محاسبه نبود، دائم تغيير موضع مىداد. گاهى هرهرى مزاجها و سلطنتطلبها دورش جمع مىشدند و از او يك “لات بزن بهادر” مىساختند، او در آن حالت براى خودش كسى بود! گاهى هم در برخى مسائل اصولى و ارزشى مربوط به نظام جمهورى اسلامى از ما هم تندتر مىشد و پيشى مىگرفت.
اما سرهنگ مدارايى، كارهايش حساب شده بود. انسان فاضل و خردمندى بود كه خودش دشمن رابه ستوه مىآورد.
گاهى عراقىها مىخواستند با صراحت از ايشان حرف بكشند، مثلاً مىپرسيدند: “مقدم (سرهنگ) مدارايى! آيا در جنگ شما مقصريد يا ما؟” مدارايى با همان متانت، درايت و خِردى كه داشت جوابى انحرافى مىداد، مىگفت:”در طول تاريخ، جنگهاى بسيارى روى داد، و لشكريانى روياروى هم ايستادهاند و خونهاى بسيارى بر روى زمين ريختهاند و...” عراقىها دوباره مىپرسيدند: “مقدم مدارايى! من پرسيدم كه در جنگ (امام)خمينى مقصر است يا رئيس القائد صدام حسين.” دوباره مدارايى پاسخ مىگفت: “عرض كردم در طول تاريخ رهبرانى بر ملتها حاكم بودند كه...” كاملاً پيدا بود كه سرهنگ قصد نداشت پاسخ صريحى به آنها بدهد تا گزكى از او داشته باشند.
تشكيلات مخفى حزباللهىها
ما قبل از انتقال به كمپ افسران تكريت در اردوگاه عنبر، تشكيلاتى مخفى براى خود درست كرده بوديم. در دو سال اول، على آقا (سروان رجبعلى زاده) ارشد اين تشكيلات بود. على آقا ارتشى و سه سال از من سابقه بيشترى داشت و هم سواد و تحصيلات خوبى داشت و هم بيان خوبى. شرايط سنى او هم طورى بود كه همه بچهها نظر موافقى با او داشتند. او مدت دو سال تشكيلات مخفى اين 34 نفر از بچههاى حزباللهى را اداره كرد. اما بعد از دو سال وى با صداقت و شجاعت تمام در ميان بچهها اعلام كرد كه من نمىتوانم بار اين مسؤوليت را به دوش بكشم زيرا جايى كه لازم است برخورد تند و تيز و عاجلى داشته باشم، ندارم ،و نياز به مشاوره دارم و بايد براى تصميمگيرى با بچهها حرف بزنم پس بگذاريد فرد ديگرى اين مسؤوليت را به عهده بگيرد.
بچهها هم پس از كنارهگيرى على آقا از من خواستند كه جايش را پر كنم و من از آن زمان تا پايان دوره اسارت مسؤوليت اين تشكيلات پنهان را به عهده داشتم. در اين انتخاب 32 نفر به من رأى دادندو يك نفر هم به خودش. اين يك امتياز و برترى نبود بلكه مسؤوليتى در قبال برنامهها و تصميماتى بود كه منتخب بايد پاى تبعاتش مىايستاد، شكنجه مىشد، كتك مىخورد و... در هر مسئلهاى كه پيش مىآمد، بايد از همه جلوتر مىبود و بايد مشكلات را در وهله اول متوجه خود مىكرد.
گرچه اين تشكيلات مخفى و پنهان بود، اما عراقىها از وجود آناطلاع نبودند اما كارى نمىتوانستند در برابر آن انجام دهند. من به خاطر پذيرش چنين مسؤوليتى، همواره دچار مشكل بودم. در تصميمگيرىها كارى را مىكردم كه به نظرم صحيح بود نه تنها وقعى به نظر ارشد اردوگاه نمىگذاشتم بلكه گاهى با نظر ارشد اتاق هم همراه نمىشدم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
رسانههاى جمعى دشمن
عراقىها در يكى از نخستين اقدامات خود بر آن شدند تا تلويزيونى به آسايشگاه بياورند. ما صريحاً اعلام كرديم كه تلويزيون نمىخواهيم. ولى آنها كارى به اين اعلام و خواسته ما نداشتند و به اجبار تلويزيونى در اتاق مانصب كردند.
از 34 نفرى كه در گروه بودند 10 نفر كاملاً نگاه كردن آن را تحريم كرديم. بقيه هم آن را فقط براى شنيدن اخبار روشن مىكردند. به اين ترتيب عراقىها كه مايل بودند، از تلويزيون به عنوان وسيله اغواكننده استفاده كنند و اخبار و اطلاعات و تبليغات خود را به خورد بچهها بدهد، موفق نشدند. حتى خبرهايى را هم كه بچهها مىشنيدند در حدى نبود كه هدف عراقىها را بر آورده سازد.
عراقىها با اين قبيل كارها قصد داشتند كه ما را از ايمان، عقيده و تعصب به ملت، كشور و مردممان و از همه بالاتر به مكتبى كه به آن اعتقاد داشتيم و نيز انقلاب، دور نمايند و در مرحله دوم در پى اين بودند كه ما به تمام گفتهها و خواستههاىشان تن در دهيم و دنبال دردسر و مشكل نباشيم. اما وقتى آنها مواضع ما را در قبال وقايع و رخدادها و مسائل اردوگاه ديدند و تجربه كردند، فهميدند كه ما براى آنها حكم گوسفند را نداريم تا سودى عايدشان شود. ديدند ما براى خودمان فكر، عقيده و آرمانى داريم كه به هيچ وجه از آن دست نخواهيم كشيد. به خاطر همين، عراقىها از ما كينه داشتند و سعى مىكردند به انواع مختلف ما را آزار و اذيتمان كنند دائم در اتاق شماره 4 قفل بود و حتى گاهى مواقع مانع استفاده بچهها از ساعت هواخورى در بعد از ظهر مىشدند.
براى ما كه نظامى بوديم و اسير، استفاده از رسانههاى جمعى دشمن، هم حرام بود هم ممنوع. حضرت امام فرموده بودند كه حزب بعث كافر است، لذا در چنين حاكميتى كه نه آزادى قلم وجود دارد نه آزادى بيان، بالتبع رسانهها و مطبوعات قادر به فعاليت آزادانه و حرفهاى نيستند، بلكه ابزارى هستند در دست حاكمان، و بايد در جهت اهداف و خواستههاى حزب بعث حركت كنند. از اينرو محتواى رسانههاى جمعى عراق تنها يك مضمون داشت و آن هم تبليغ و اشاعه فكر و خط مشى حزب بعث. به عنوان نمونه محتواى روزنامه “الثوره” تفاوت چندانى با روزنامه “البغداد” نداشت. از اينرو به استناد حكم و فرموده امام، ما استفاده از رسانههاى جمعى دشمن را حرام مىدانستيم زيرا براين اعتبار بوديم كه هر آنچه از دستگاهها و ارگانهاى عراق منتشر مىشود چيزى جز كفر نيست و استماع و گوش سپردن به آنها يا خواندن مطالبشان براى ما حرام است.
از سوى ديگر ما نظامى بوديم و اسير، مىدانستيم كه دشمن با در اختيار گذاشتن مطبوعات و تلويزيون و راديو درصدد است كه روحيه ما را تضعيف و فكر و عقيده ما را به ركود بكشاند. مقررات و قوانين نظامى كشور ما نيز بر اين امر تأكيد داشت، لذا استفاده از رسانههاى جمعى دشمن را براى نظاميان ممنوع كرده بود.
به اين ترتيب در تلوزيون گاهى مسائل مستهجن و مطالب افتراآميزى به مقامات و رهبران كشورمان نسبت مىدادند و در مطبوعات تصاوير و كاريكاتورهاى توهينآميزى مىكشيدند و بخصوص در حق حضرت امام خيلى اسائه ادب مىكردند، لذا چنين تحريم و ممانعتى منطقى بود.
از آنجا كه در رهنمودهاى قرآن (آياتى از سوره نساء) و نهج البلاغه تأكيد شده است كه نبايد از وضعيت دشمن بىاطلاع و بىخبر باشيم تا غافلگير نشويم، لذا چارهاى انديشيده بوديم، در داخل آسايشگاه گروههاى مخالف و معاند كه به راحتى تن به تلويزيون و مطبوعات عراق مىدادند ما هوادارانى داشتيم كه بخشهاى خبرى آن را نگاه مىكردند و يا مىخواندند، بعد به ما اطلاع مىدادند. گاهى هم اصلاً آن تشكيلات پنهان ما اين وظيفه را در عهده كسى مىگذاشت كه به داخل گروهها رخنه كرده و از جريان آنها وماوقع آنجا اطلاعاتى كسب كند و به ما انتقال دهد.
دوستان و هوادارانى كه ما در ميان گروههاى ديگر داشتيم، برخى به خوبى عربى مىدانستند و مطالب ترجمه شده روزنامههاى آنجا را براى ما مىآوردند. اين هواداران واقعاً آگاهانه، آن هم به تنهايى به تقويت جريان حزبالله در اردوگاه كمك مىكردند. دوستانى هم كه توسط تشكيلات مخفى براى نفوذ ميان گروهها انتخاب مىشدند، كسانى مثل من و على آقا (رجبعلى زاده) نبودند. چرا كه امثال ما در آنجا كاملاً شناخته شده و فكر و انديشه و خط سياسىمان براى همه آشكار بود از اين رو كسانى براى اين مهم انتخاب مىشدند كه مشى و روش و خطشان براى گروهها ناشناخته بود. البته گروههاى ديگر نيز چنين مىكردند و گاهى كسانى را بين ما نفوذ مىدادند كه خيلى زود دستشان رو مىشد و نمىتوانستند كارى از پيش ببرند. پس از مدتى آن فرد با رفتار، گفتار و كردارش نشان مىداد كه افسر نيست. داراى دانش، وضعيت و سابقهاى است و در يكى از دانشكدههاى نظامى دورههايى را طى كرده است. در ايران هم دانشكدههاى افسرى سه - چهار تا بيشتر نبود و از هر دانشكده و از هر دورهاى هم در آنجا كسى بود و مىشد با استفاده از ايشان فهميد كه آن فرد آيا واقعاً افسر است يا خير.
به اين ترتيب ما ضمن تحريم و ممنوع نمودن رسانههاى جمعى دشمن، از اطلاعات و اخبار جارى آنجا نيز مطلع مىشديم.
اطلاعرسانى و كسب اخبار
پويايى فكر و حيات ذهن، در گرو اطلاعات، اخبار و دانشى است كه به آن تزريق مىشود.اگر فكر و ذهن و از اين حيث تقويت نشود، دچار رخوت وجود مىشود و كارايى خود را هم براى مقابله با افكار انحرافى و التقاطى و يا مخرب از دست خواهد داد.
ارتقاء و رشد فكرى در فضا و شرايط تبادل آزاد اطلاعات، سهل وممكن است. اما وقتى فكر در شرايط بسته قرار مىگيرد و اطلاعات غلط، يك سويه و گزينشى به آن مىرسد، انتظار بسط و توسعه ذهن سخت و ممتنع است. اردوگاه، فضاى بستهاى بود كه اخبار فقط از يك سو و از يك كانال در آن جارى بود، پس ما بايد چه مىكرديم تا بتوانيم به اطلاعاتى دست يابيم و يا اخبارى را از خود منتشر كنيم؟
از طرفى در عراق، اسارتگاههاى ديگرى هم بود كه ما نياز داشتيم از وضعيت اسراى آنجاها نيز مطلع شويم و يا موقعيت و وضعيت خود را به اطلاع آنها برسانيم. از طرف ديگر ما استفاده از رسانههاى جمعى دشمن (آن كانال يك طرفه محدود و گزينشى و جهت دار) را تحريم و ممنوع كرده بوديم. پس آيا راهى براى تبادل اطلاعات وجود داشت؟
يكى از راهها، خبرگيرى وارونه بود. همه روزه از طريق بلندگوهاى نصب شده در اتاقها ناخواسته اخبارى را مىشنيديم اما به تحليل و تفسير آن توجهى نمىكرديم، خبر را شنيده، و حلاجى مىكرديم با تفسير و تحليل خود آن را مىپذيرفتيم. خبرهاى دريافتى را وارونه و معكوس مىكرديم تا به اصل خبر و تحليل واقعى مىرسيديم.
گاهى بچهها، مانند اردوگاه عنبر، راديويى تهيه مىكردند و اخبارى را از ايران و يا كشورهاى بىطرف مىشنيدند و بعد خلاصه آن را به ديگران نيز منتقل مىكردند.
آنهايى هم كه حرمت و ممنوعيتى براى شنيدن اخبار و يا خواندن روزنامهاى عراقى قايل نبودند از رسانههاى جمعى دشمن استفاده مىكردند، بعد با غرض و بىغرض برخى اخبار را در سطح اردوگاه پخش مىكردند. بالطبع ما هم مىشنيديم و با معكوسسازى خبر، پى به اصل ماجرا مىبرديم.
يكى از بهترين، دقيقترين و سالمترين راههاى كسب خبر، شنيدن صحبتها و حرفهاى كسانى بود كه به تازگى اسير شده بودند آنها هم اخبارى از داخل كشور و هم اطلاعاتى از وضعيت نيروهاى ايران در جبههها با خود به همراه داشتند.
و ديگر اينكه اسيرانى از اردوگاهى به اردوگاه ديگر جا به جا مىشدند و در اين نقل و انتقال، اخبار اوضاع اردوگاه هم انتقال مىيافت، وقتى خود ما را از موصل به رمادى و بعد به تكريت انتقال دادند و در ضمن استخبارات و وزارت دفاع را هم تجربه كرده بوديم بالطبع در اين نقل و انتقال اخبار و اطلاعات جابه جا مىشد. آقاى ابوترابى از جمله كسانى بود كه خيلى در اردوگاهها جا به جا مىشد، او مىتوانست در اين حركت، اوضاع اردوگاه و اسرا را منتقل كند. اطلاعاتى كه ايشان مىآورد قابل اعتناو بدون دروغ، اغراق و غلو بود. در اين چرخه بود كه اسرا از وضعيت يكديگر آگاه مىشدند. از همين طريق ما مىتوانستيم بفهميم كه در فلان اردوگاه چهقدر همفكر و چقدر مخالف داريم كما اينكه از همين مجرا، من با آوازه يك قهرمان و مقاومت رادمردى بنام “سرگرد ميرمحمدى)62(“ آشنا شدم، ايستادگى و صلابت او در برابر عراقىها زبانزد بود. جالب اينكه او هم اسم مرا به عنوان يك همفكر و همراه خود شنيده بود. سرگرد”ع” كه از تنومه تا بغداد در ابتداى اسارت با من همراه بود و ديگر او را نديدم، به ميرمحمدى گفته بود كه شهبازى هم آدم كله خرابى بود و در برابر عراقىها سرسختى نشان مىداد و...
ديگر اينكه اردوگاههاى تكريت در فاصلههاى كمى از هم قرار داشتند. توزيع آذوقه و مواد غذايى براى آنها در زمان مشخص انجام مىشد و هر دفعه يك ماشين اين مواد را به ترتيب بين اردوگاهها مىبرد. در اين ماشين چند سرباز و بسيجى اسير، كار مىكردند و ما از طريق ايشان مىتوانستيم اخبار را مبادله كنيم. نقاطى از اين ماشين براى گذاشتن اخبار و پيغام مشخص شده بود. در هر اردوگاه با آمدن اين ماشين، افرادى بودند كه مىدانستند در كجاى ماشين اخبار و پيغامها را جستجو كنند.
گاهى بچههاى خبرچين و جاسوس، اخبار و پيغامهايى را در سطح اردوگاه منتشر مىكردند كه قابل اعتنا و اعتبار نبود. ما خريدار چنين اخبارى نبوديم، و اگر هم مىشنيديم آن را با دادهها و تحليل وتفسير خودمان سبك و سنگين مىكرديم.
راههاى ديگرى هم براى كسب خبر و اطلاع رسانى بود؛وقتى بچهها مريض مىشدند آنها را به بيمارستانى در شهر تكريت مىبردند، ايشان در آنجا با ديگر اسراى بيمار آشنا شده اطلاعاتى رد و بدل مىكردند. البته عراقىها خيلى مىكوشيدند تامراجعه و ملاقاتى بين ايشان صورت نگيرد ولى آنها به نحوى همديگر را مىديدند و در همان ديدار و ملاقات اول مطالبى به هم مىگفتند.مثلاً عنوان مىكردند ما اين تعداد اسير در فلان جا هستيم كه صليب سرخ ما را نديده و ناممان ثبت نشده است اگر شما افراد صليب سرخ را ديديد اسم ما را هم به آنها بدهيد، كه بچهها چنين مىكردند.
عراقىها در يكى از نخستين اقدامات خود بر آن شدند تا تلويزيونى به آسايشگاه بياورند. ما صريحاً اعلام كرديم كه تلويزيون نمىخواهيم. ولى آنها كارى به اين اعلام و خواسته ما نداشتند و به اجبار تلويزيونى در اتاق مانصب كردند.
از 34 نفرى كه در گروه بودند 10 نفر كاملاً نگاه كردن آن را تحريم كرديم. بقيه هم آن را فقط براى شنيدن اخبار روشن مىكردند. به اين ترتيب عراقىها كه مايل بودند، از تلويزيون به عنوان وسيله اغواكننده استفاده كنند و اخبار و اطلاعات و تبليغات خود را به خورد بچهها بدهد، موفق نشدند. حتى خبرهايى را هم كه بچهها مىشنيدند در حدى نبود كه هدف عراقىها را بر آورده سازد.
عراقىها با اين قبيل كارها قصد داشتند كه ما را از ايمان، عقيده و تعصب به ملت، كشور و مردممان و از همه بالاتر به مكتبى كه به آن اعتقاد داشتيم و نيز انقلاب، دور نمايند و در مرحله دوم در پى اين بودند كه ما به تمام گفتهها و خواستههاىشان تن در دهيم و دنبال دردسر و مشكل نباشيم. اما وقتى آنها مواضع ما را در قبال وقايع و رخدادها و مسائل اردوگاه ديدند و تجربه كردند، فهميدند كه ما براى آنها حكم گوسفند را نداريم تا سودى عايدشان شود. ديدند ما براى خودمان فكر، عقيده و آرمانى داريم كه به هيچ وجه از آن دست نخواهيم كشيد. به خاطر همين، عراقىها از ما كينه داشتند و سعى مىكردند به انواع مختلف ما را آزار و اذيتمان كنند دائم در اتاق شماره 4 قفل بود و حتى گاهى مواقع مانع استفاده بچهها از ساعت هواخورى در بعد از ظهر مىشدند.
براى ما كه نظامى بوديم و اسير، استفاده از رسانههاى جمعى دشمن، هم حرام بود هم ممنوع. حضرت امام فرموده بودند كه حزب بعث كافر است، لذا در چنين حاكميتى كه نه آزادى قلم وجود دارد نه آزادى بيان، بالتبع رسانهها و مطبوعات قادر به فعاليت آزادانه و حرفهاى نيستند، بلكه ابزارى هستند در دست حاكمان، و بايد در جهت اهداف و خواستههاى حزب بعث حركت كنند. از اينرو محتواى رسانههاى جمعى عراق تنها يك مضمون داشت و آن هم تبليغ و اشاعه فكر و خط مشى حزب بعث. به عنوان نمونه محتواى روزنامه “الثوره” تفاوت چندانى با روزنامه “البغداد” نداشت. از اينرو به استناد حكم و فرموده امام، ما استفاده از رسانههاى جمعى دشمن را حرام مىدانستيم زيرا براين اعتبار بوديم كه هر آنچه از دستگاهها و ارگانهاى عراق منتشر مىشود چيزى جز كفر نيست و استماع و گوش سپردن به آنها يا خواندن مطالبشان براى ما حرام است.
از سوى ديگر ما نظامى بوديم و اسير، مىدانستيم كه دشمن با در اختيار گذاشتن مطبوعات و تلويزيون و راديو درصدد است كه روحيه ما را تضعيف و فكر و عقيده ما را به ركود بكشاند. مقررات و قوانين نظامى كشور ما نيز بر اين امر تأكيد داشت، لذا استفاده از رسانههاى جمعى دشمن را براى نظاميان ممنوع كرده بود.
به اين ترتيب در تلوزيون گاهى مسائل مستهجن و مطالب افتراآميزى به مقامات و رهبران كشورمان نسبت مىدادند و در مطبوعات تصاوير و كاريكاتورهاى توهينآميزى مىكشيدند و بخصوص در حق حضرت امام خيلى اسائه ادب مىكردند، لذا چنين تحريم و ممانعتى منطقى بود.
از آنجا كه در رهنمودهاى قرآن (آياتى از سوره نساء) و نهج البلاغه تأكيد شده است كه نبايد از وضعيت دشمن بىاطلاع و بىخبر باشيم تا غافلگير نشويم، لذا چارهاى انديشيده بوديم، در داخل آسايشگاه گروههاى مخالف و معاند كه به راحتى تن به تلويزيون و مطبوعات عراق مىدادند ما هوادارانى داشتيم كه بخشهاى خبرى آن را نگاه مىكردند و يا مىخواندند، بعد به ما اطلاع مىدادند. گاهى هم اصلاً آن تشكيلات پنهان ما اين وظيفه را در عهده كسى مىگذاشت كه به داخل گروهها رخنه كرده و از جريان آنها وماوقع آنجا اطلاعاتى كسب كند و به ما انتقال دهد.
دوستان و هوادارانى كه ما در ميان گروههاى ديگر داشتيم، برخى به خوبى عربى مىدانستند و مطالب ترجمه شده روزنامههاى آنجا را براى ما مىآوردند. اين هواداران واقعاً آگاهانه، آن هم به تنهايى به تقويت جريان حزبالله در اردوگاه كمك مىكردند. دوستانى هم كه توسط تشكيلات مخفى براى نفوذ ميان گروهها انتخاب مىشدند، كسانى مثل من و على آقا (رجبعلى زاده) نبودند. چرا كه امثال ما در آنجا كاملاً شناخته شده و فكر و انديشه و خط سياسىمان براى همه آشكار بود از اين رو كسانى براى اين مهم انتخاب مىشدند كه مشى و روش و خطشان براى گروهها ناشناخته بود. البته گروههاى ديگر نيز چنين مىكردند و گاهى كسانى را بين ما نفوذ مىدادند كه خيلى زود دستشان رو مىشد و نمىتوانستند كارى از پيش ببرند. پس از مدتى آن فرد با رفتار، گفتار و كردارش نشان مىداد كه افسر نيست. داراى دانش، وضعيت و سابقهاى است و در يكى از دانشكدههاى نظامى دورههايى را طى كرده است. در ايران هم دانشكدههاى افسرى سه - چهار تا بيشتر نبود و از هر دانشكده و از هر دورهاى هم در آنجا كسى بود و مىشد با استفاده از ايشان فهميد كه آن فرد آيا واقعاً افسر است يا خير.
به اين ترتيب ما ضمن تحريم و ممنوع نمودن رسانههاى جمعى دشمن، از اطلاعات و اخبار جارى آنجا نيز مطلع مىشديم.
اطلاعرسانى و كسب اخبار
پويايى فكر و حيات ذهن، در گرو اطلاعات، اخبار و دانشى است كه به آن تزريق مىشود.اگر فكر و ذهن و از اين حيث تقويت نشود، دچار رخوت وجود مىشود و كارايى خود را هم براى مقابله با افكار انحرافى و التقاطى و يا مخرب از دست خواهد داد.
ارتقاء و رشد فكرى در فضا و شرايط تبادل آزاد اطلاعات، سهل وممكن است. اما وقتى فكر در شرايط بسته قرار مىگيرد و اطلاعات غلط، يك سويه و گزينشى به آن مىرسد، انتظار بسط و توسعه ذهن سخت و ممتنع است. اردوگاه، فضاى بستهاى بود كه اخبار فقط از يك سو و از يك كانال در آن جارى بود، پس ما بايد چه مىكرديم تا بتوانيم به اطلاعاتى دست يابيم و يا اخبارى را از خود منتشر كنيم؟
از طرفى در عراق، اسارتگاههاى ديگرى هم بود كه ما نياز داشتيم از وضعيت اسراى آنجاها نيز مطلع شويم و يا موقعيت و وضعيت خود را به اطلاع آنها برسانيم. از طرف ديگر ما استفاده از رسانههاى جمعى دشمن (آن كانال يك طرفه محدود و گزينشى و جهت دار) را تحريم و ممنوع كرده بوديم. پس آيا راهى براى تبادل اطلاعات وجود داشت؟
يكى از راهها، خبرگيرى وارونه بود. همه روزه از طريق بلندگوهاى نصب شده در اتاقها ناخواسته اخبارى را مىشنيديم اما به تحليل و تفسير آن توجهى نمىكرديم، خبر را شنيده، و حلاجى مىكرديم با تفسير و تحليل خود آن را مىپذيرفتيم. خبرهاى دريافتى را وارونه و معكوس مىكرديم تا به اصل خبر و تحليل واقعى مىرسيديم.
گاهى بچهها، مانند اردوگاه عنبر، راديويى تهيه مىكردند و اخبارى را از ايران و يا كشورهاى بىطرف مىشنيدند و بعد خلاصه آن را به ديگران نيز منتقل مىكردند.
آنهايى هم كه حرمت و ممنوعيتى براى شنيدن اخبار و يا خواندن روزنامهاى عراقى قايل نبودند از رسانههاى جمعى دشمن استفاده مىكردند، بعد با غرض و بىغرض برخى اخبار را در سطح اردوگاه پخش مىكردند. بالطبع ما هم مىشنيديم و با معكوسسازى خبر، پى به اصل ماجرا مىبرديم.
يكى از بهترين، دقيقترين و سالمترين راههاى كسب خبر، شنيدن صحبتها و حرفهاى كسانى بود كه به تازگى اسير شده بودند آنها هم اخبارى از داخل كشور و هم اطلاعاتى از وضعيت نيروهاى ايران در جبههها با خود به همراه داشتند.
و ديگر اينكه اسيرانى از اردوگاهى به اردوگاه ديگر جا به جا مىشدند و در اين نقل و انتقال، اخبار اوضاع اردوگاه هم انتقال مىيافت، وقتى خود ما را از موصل به رمادى و بعد به تكريت انتقال دادند و در ضمن استخبارات و وزارت دفاع را هم تجربه كرده بوديم بالطبع در اين نقل و انتقال اخبار و اطلاعات جابه جا مىشد. آقاى ابوترابى از جمله كسانى بود كه خيلى در اردوگاهها جا به جا مىشد، او مىتوانست در اين حركت، اوضاع اردوگاه و اسرا را منتقل كند. اطلاعاتى كه ايشان مىآورد قابل اعتناو بدون دروغ، اغراق و غلو بود. در اين چرخه بود كه اسرا از وضعيت يكديگر آگاه مىشدند. از همين طريق ما مىتوانستيم بفهميم كه در فلان اردوگاه چهقدر همفكر و چقدر مخالف داريم كما اينكه از همين مجرا، من با آوازه يك قهرمان و مقاومت رادمردى بنام “سرگرد ميرمحمدى)62(“ آشنا شدم، ايستادگى و صلابت او در برابر عراقىها زبانزد بود. جالب اينكه او هم اسم مرا به عنوان يك همفكر و همراه خود شنيده بود. سرگرد”ع” كه از تنومه تا بغداد در ابتداى اسارت با من همراه بود و ديگر او را نديدم، به ميرمحمدى گفته بود كه شهبازى هم آدم كله خرابى بود و در برابر عراقىها سرسختى نشان مىداد و...
ديگر اينكه اردوگاههاى تكريت در فاصلههاى كمى از هم قرار داشتند. توزيع آذوقه و مواد غذايى براى آنها در زمان مشخص انجام مىشد و هر دفعه يك ماشين اين مواد را به ترتيب بين اردوگاهها مىبرد. در اين ماشين چند سرباز و بسيجى اسير، كار مىكردند و ما از طريق ايشان مىتوانستيم اخبار را مبادله كنيم. نقاطى از اين ماشين براى گذاشتن اخبار و پيغام مشخص شده بود. در هر اردوگاه با آمدن اين ماشين، افرادى بودند كه مىدانستند در كجاى ماشين اخبار و پيغامها را جستجو كنند.
گاهى بچههاى خبرچين و جاسوس، اخبار و پيغامهايى را در سطح اردوگاه منتشر مىكردند كه قابل اعتنا و اعتبار نبود. ما خريدار چنين اخبارى نبوديم، و اگر هم مىشنيديم آن را با دادهها و تحليل وتفسير خودمان سبك و سنگين مىكرديم.
راههاى ديگرى هم براى كسب خبر و اطلاع رسانى بود؛وقتى بچهها مريض مىشدند آنها را به بيمارستانى در شهر تكريت مىبردند، ايشان در آنجا با ديگر اسراى بيمار آشنا شده اطلاعاتى رد و بدل مىكردند. البته عراقىها خيلى مىكوشيدند تامراجعه و ملاقاتى بين ايشان صورت نگيرد ولى آنها به نحوى همديگر را مىديدند و در همان ديدار و ملاقات اول مطالبى به هم مىگفتند.مثلاً عنوان مىكردند ما اين تعداد اسير در فلان جا هستيم كه صليب سرخ ما را نديده و ناممان ثبت نشده است اگر شما افراد صليب سرخ را ديديد اسم ما را هم به آنها بدهيد، كه بچهها چنين مىكردند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
انعكاس و تأثير اخبار ايران در اردوگاهها
وقايع سياسى و اجتماعى داخل ايران و رويدادها و عمليات ايران در جبههها به طريقى در اردوگاه منعكس مىشد كه هم براى ما و هم براى عراقىها تأثيراتى در برداشت. اگر در جبههها به عراقىها فشار مىآمد، انعكاس آن در اردوگاه بگير وببند، ضرب و جرح و محروميت و فشار بود. نخستين گام، جيره آب و غذاى اسرا را قطع مىكردند.
اصلاً عادت عراقىها اين بود تا مىخواستند عليه كسى و يا گروهى اقدام كنند، اول آب و نان آنها را قطع مىكردند. اين عكس العمل آنها ريشه تاريخى دارد. براى عربها آب مايعى حياتى و با ارزش بوده است. چهارپنجم شبه جزيره عربستان خشك و لم يزرع است، هر كجا كه چشمه، چاه و بركه آبى يافت مىشد قبايل طوايف عرب حول آن جمع مىشدند و هويتى اجتماعى مىيافتند.
براى عراقىها هم آب حياتى و از همه چيز مهمتر بود. استنباط آنها اين بود كه بزرگترين محروميت و فشار براى هر كس، محروميت از آب است. لذا وقتى از چيزى عصبانى بودند، براى تنبيه آب را به روى ما مىبستند.
هنگامى كه خبر پيروزى رزمندگان در عمليات والفجر 8 و فتح شهر فاو به گوش بچهها رسيد، ديگر نمىتوانستيم در پوست خود بگنجيم. عراقىها هم كه در ميدان جنگ شكست خورده بودند از ما انتقام گرفتند، و البته ما چنيندار مكافاتى را در قبال آن پيروزى بزرگ از جان و دل خريدار بوديم.
عمليات فاو يكى از درخشانترين عملياتهاى جنگى تاريخ جهان است، گر چه ما در اسارت از كم و كيف عمليات خبرى نداشتيم ولى همين قدر كه شنيدم نقطه و مكان مهمى به دست همرزمان ما افتاده است، مىتوانستيم بزرگى و عظمت اين كار را ارزيابى و درك كنيم. تلاشهاى فراوان عراقىها براى وارونه جلوه دادن نتايج اين عمليات و تحريف و سانسور اخبار مربوط به آن، ثمرى نداشت و هر چه كه از واقعه مىگذشت اخبار صحيح و سر راستتر به دستمان مىرسيد. با اينحال، ما محكوم بوديم اخبار اين نوع رويدادها و وقايع كه در جبههها و دور از چشم ما اتفاق مىافتاد از كانال دشمن بشنويم و آن را با تحليل خود هضم كنيم.
براى ما اخبار مربوط به جنگ و عمليات رزمندگان از هر خبر، رخداد و واقعهاى مهمتر بود و خوشحالمان مىكرد و بيشتر نسبت به آينده اميدوار مىشديم. اسرايى كه اطلاعات و دانش خوب نظامى داشتند از (هر گروه و دستهاى) بر حقيقت ماجراى پيروزىهاى رزمندگان پى مىبردند و تحليل و تفسير خود را ارائه مىكردند.
به غيراز وقايع مربوط به جنگ و جبهه، اخبار ناشى از فضاى سياسى كشور نيز در اردوگاه اثر مىگذاشت. كنش و واكنشهاى سياسى، موجب اتخاذ موضع ميان گروهها بود و گاه به خاطر آن، روياروى هم مىايستادند و جبههگيرى مىكردند. البته برخى هم بودند كه نسبت به اين مسائل بىتفاوت بودند. آنهايى كه سياستها و خط مشىهاى رهبران و كارگزاران نظام ايران را مىكوبيدند، مارا به چشم نمايندگان نظام مىديدند و مىخواستند دق و دلى خود را سر ما در بياورند، همواره نوك تيز حمله آنها به سوى ما بود.
گاهى وقتها كه مىديديم زمان هواخورى افزايش يافته و يا به جاى دو قرص نان دو تا نصفى مىدادند، يا آب حبانه تأمين بود، شك مىكرديم كه نكند عراقىها در زمينههاى نظامى، سياسى و اجتماعى توفيقى به دستآورده و يا سودى بردهاند.
از اخبارى كه بچهها خيلى دنبال مىكردند، خبرهاى مربوط به تلاشهاى بينالمللى و يا كوشش واسطهها براى پايان دادن به جنگ بود. اين امر مورد توجه عراقىها هم بود هر وقت كه اين تلاشها اوج مىگرفت عراقىها فضاى اردوگاه را بازتر مىكردند و هر گاه ايران مواضع قاطعى مىگرفت و وساطتهاى نا عادلانه را رد مىكرد، عراقىها بر محدوديتهاى خود مىافزودند.
برنامه تلويزيونى شيخ علىتهرانى
در اردوگاه تقريباً هر دو- سه روز يك مسئله تازه روى مىداد كه روال عادى اردوگاه را به هم مىريخت و يا تحتالشعاع قرار مىداد. ما قبل از موضعگيرى در قبال رويدادى، ابتدا آن را در تشكيلات مخفى خود طرح كرده به بحث مىگذاشتيم، آن وقت مشخص مىشد كه بايد در برابر آن مسئله چه بكنيم. ما مىدانستيم كه حداقل سه گروه (منافقين، سلطنتطلبها و هرهرى مزاجها) با ما به هيچ وجه همسو و هم جهت نيستند و حتى به مخالفت و مقابله مىايستند. البته مشكل اين گروهها فقط ما بوديم، چرا كه براى خودمان نظر و حرفى مشخص و مستقل داشتيم، جلو عراقىها مىايستاديم و اظهار وجود مىكرديم، نمىگذاشتيم كه آنها از منظر چوپان كه به گله گوسفند مىنگرد به ما نگاه كنند.
يك روز عراقىها وارد سالن شدند و با هم صحبت مىكردند و كسانى را نام مىبردند و مىگفتند: بياوريدشان بيرون! وقتى به در اتاق ما رسيدند گفتند: “ابومشاكل را هم بياوريد!”
ساعت 12 ظهر مرا به همراه چهار نفر از گروههاى ديگر، از جمله سرهنگ “تقوى” به بيرون بردند و به داخل مقر (ستاد) وارد كردند. سرهنگ “تقوى” آن موقع ارشد اردوگاه بود.
همه روى صندلى نشستند، من نفر آخر بودم. فرمانده اردوگاه هم آنجا بود. حدود هشت عراقى هم حضور داشتند، لحظهاى گذشت، براى ما زردآلو آوردند، اول جلو من گرفتند. گفتم: نمىخورم! اما بقيه از آن برداشتند و خوردند. چند لحظه ديگر دوغ آوردند، باز من گفتم: نمىخورم، فرمانده پى به نخوردن من برد، فهميد كه به عمد چيزى نمىخورم. پرسيد: تو چرا نمىخورى؟ به اسيرى كه در آنجا كار ترجمه مىكرد گفتم: بگو، مىخورم، اما تنها نمىخورم، اگر قرار است چيزى به ما بدهيد، بايد به همه بچهها بدهيد. نه فقط به اين چند نفر... فرمانده از اين موضع من ناراحت شد و گفت: نخور!
بعد تلويزيون را روشن كردند، ساعت 1/5 بعدازظهر بود، شيخ على تهرانى)63( مىخواست از تلويزيون صحبت كند. همان لحظه معنى اين مهماننوازى و اين رفتار و برخورد مهربانانه عراقىها را فهميدم. آنها مىخواستند با نشان دادن برنامه شيخ على ما را نسبت به انقلاب مأيوس كنند. شيخ على تهرانى روزى از فعالين انقلاب و از وابستگان نظام به حساب مىآمد كه حالا بر اثر حبنفس و حبجاه و مقام به ورطه سقوط افتاده و به دامن دشمن خزيده بود.
وقتى برنامه شروع شد، فرمانده عراقى گفت: شيخ على را ببينيد در تلويزيون ما عليه رژيم شما صحبت مىكند! بچّهها نگاه مىكردند ولى من روى برگرداندم و نگاه نكردم. فرمانده گفت:”ياالله شوف” (ياالله ببين)، گفتم: نگاه نمىكنم. گفت: چرا؟ گفتم: براى اينكه تلويزيون شما، جرايد و تمام وسايل ارتباط جمعى شما براى ما ممنوع سياسى و حرام شرعى است. ممنوع سياسى است از آن جهت كه ما در دست شما اسيريم و احتمال دارد شما از آن براى اغواى ما استفاده كنيد و مىخواهيد ما را نسبت به رژيم خودمان دل سرد كنيد. اما حرام شرعى است، به اين خاطر كه مرجع تقليد ما گفتهاند كه حزب بعث كافر است و چون اين رسانهها در جهت خدمت و اشاعه فكر بعث است پس براى ما حرام است.
وقتى اين جملات ترجمه شد، ناگهان فرمانده از كوره در رفت و وسيلهاى (يادم نيست كه چه چيزى بود) را كه دم دستش بود با عصبانيت به سوى من پرت كرد. بعد درجهدارهاى عراقى را صدا كرد و گفت ياالله سر اين را به طرف تلويزيون برگردانيد. وقتى سرم را به زور برگرداندند، چشمهايم را بستم وقتى چشمهايم را بستم، آنها با انگشت تلاش مىكردند تا پلكهايم را باز كنند، داشتند كورم مىكردند! وقتى خود متوجه شدند كه كارشان مسخرهآميز است، فرمانده دستور داد:”ياالله امش” (ياالله برو).
مرا از مقر خارج كردند، ساعت 2 شده بود. پايم را با كابلى شبيه سيمهاى تلفن محكم بستند و به پشت به روى زمين انداختند، آفتاب داغ مستقيم بر من مىتابيد. بعد يك گروهان از سرباز و درجهدار روى من رژه رفتند، پايشان را بر شكمم مىكوبيدند، آب دهان مىانداختند و رد مىشدند. تا ساعت 4 بعدازظهر با چنين حالتى، در زير آفتاب داغ و سوزان ماندم. داشتم زير آن آفتاب مىسوختم، كه آمدند و رهايم كردند.
گويا پس از تمام شدن برنامه شيخ على، بچهها وقتى وضع رقتآور مرا مىبينند ديگر جرئت نمىكنند به آسايشگاه برگردند. به فرمانده عراقى گفته بودند اگر ما بدون شهبازى برگرديم، اين حزباللهىها به ما اعتراض مىكنند و ممكن است درگيرى و سر و صدا شود، وقتى از ما بپرسند چه بر سر او آمده، چه بايد بگوييم؟ آنها خواهند گفت كه شما با هم رفتيد چرا با هم برنگشتيد. سرهنگ “تقوى” ارشد اردوگاه با چنين منطق و استدلالى عراقىها را مجاب كرد تا مرا آزاد كنند. اگر چه دو ساعت طول كشيد وقتى سراغم آمدند، فرمانده داد و بيداد مىكرد. والله العلىالعظيم مىكشيمت، مىبريمت استخبارات، شكنجهات مىدهيم و...
سرهنگ “تقوى” گفت: جناب فرمانده، ايشان آدم متعصبى است، تازه او را از استخبارات آوردهاند، ترسى از آنجا ندارد واهمهاى هم از مردن و نفله شدن ندارد، شما براى اينكه راحت باشيد، بهتر است اصلاً كارى به كارش نداشته باشيد...
فرمانده مىگفت: نه، نه ما هر چه مىگوييم اينها بايد اجرا كنند وگرنه من از رئيسالقائد اجازه دارم تا هر كسى راكه بخواهم، بكشم. كسى حق سرپيچى از قوانين و مقررات ما را ندارد. گر چه من سرهنگ “تقوى” را به لحاظ بينش، كردار و رفتار قبول نداشتم، ولى او توانست با اين دفاع، مرا از آن مخمصه برهاند. البته اين كار را بيشتر به خاطر خودش كرد چرا كه مىترسيد از طرف بچهها مؤاخذه شود.
وقايع سياسى و اجتماعى داخل ايران و رويدادها و عمليات ايران در جبههها به طريقى در اردوگاه منعكس مىشد كه هم براى ما و هم براى عراقىها تأثيراتى در برداشت. اگر در جبههها به عراقىها فشار مىآمد، انعكاس آن در اردوگاه بگير وببند، ضرب و جرح و محروميت و فشار بود. نخستين گام، جيره آب و غذاى اسرا را قطع مىكردند.
اصلاً عادت عراقىها اين بود تا مىخواستند عليه كسى و يا گروهى اقدام كنند، اول آب و نان آنها را قطع مىكردند. اين عكس العمل آنها ريشه تاريخى دارد. براى عربها آب مايعى حياتى و با ارزش بوده است. چهارپنجم شبه جزيره عربستان خشك و لم يزرع است، هر كجا كه چشمه، چاه و بركه آبى يافت مىشد قبايل طوايف عرب حول آن جمع مىشدند و هويتى اجتماعى مىيافتند.
براى عراقىها هم آب حياتى و از همه چيز مهمتر بود. استنباط آنها اين بود كه بزرگترين محروميت و فشار براى هر كس، محروميت از آب است. لذا وقتى از چيزى عصبانى بودند، براى تنبيه آب را به روى ما مىبستند.
هنگامى كه خبر پيروزى رزمندگان در عمليات والفجر 8 و فتح شهر فاو به گوش بچهها رسيد، ديگر نمىتوانستيم در پوست خود بگنجيم. عراقىها هم كه در ميدان جنگ شكست خورده بودند از ما انتقام گرفتند، و البته ما چنيندار مكافاتى را در قبال آن پيروزى بزرگ از جان و دل خريدار بوديم.
عمليات فاو يكى از درخشانترين عملياتهاى جنگى تاريخ جهان است، گر چه ما در اسارت از كم و كيف عمليات خبرى نداشتيم ولى همين قدر كه شنيدم نقطه و مكان مهمى به دست همرزمان ما افتاده است، مىتوانستيم بزرگى و عظمت اين كار را ارزيابى و درك كنيم. تلاشهاى فراوان عراقىها براى وارونه جلوه دادن نتايج اين عمليات و تحريف و سانسور اخبار مربوط به آن، ثمرى نداشت و هر چه كه از واقعه مىگذشت اخبار صحيح و سر راستتر به دستمان مىرسيد. با اينحال، ما محكوم بوديم اخبار اين نوع رويدادها و وقايع كه در جبههها و دور از چشم ما اتفاق مىافتاد از كانال دشمن بشنويم و آن را با تحليل خود هضم كنيم.
براى ما اخبار مربوط به جنگ و عمليات رزمندگان از هر خبر، رخداد و واقعهاى مهمتر بود و خوشحالمان مىكرد و بيشتر نسبت به آينده اميدوار مىشديم. اسرايى كه اطلاعات و دانش خوب نظامى داشتند از (هر گروه و دستهاى) بر حقيقت ماجراى پيروزىهاى رزمندگان پى مىبردند و تحليل و تفسير خود را ارائه مىكردند.
به غيراز وقايع مربوط به جنگ و جبهه، اخبار ناشى از فضاى سياسى كشور نيز در اردوگاه اثر مىگذاشت. كنش و واكنشهاى سياسى، موجب اتخاذ موضع ميان گروهها بود و گاه به خاطر آن، روياروى هم مىايستادند و جبههگيرى مىكردند. البته برخى هم بودند كه نسبت به اين مسائل بىتفاوت بودند. آنهايى كه سياستها و خط مشىهاى رهبران و كارگزاران نظام ايران را مىكوبيدند، مارا به چشم نمايندگان نظام مىديدند و مىخواستند دق و دلى خود را سر ما در بياورند، همواره نوك تيز حمله آنها به سوى ما بود.
گاهى وقتها كه مىديديم زمان هواخورى افزايش يافته و يا به جاى دو قرص نان دو تا نصفى مىدادند، يا آب حبانه تأمين بود، شك مىكرديم كه نكند عراقىها در زمينههاى نظامى، سياسى و اجتماعى توفيقى به دستآورده و يا سودى بردهاند.
از اخبارى كه بچهها خيلى دنبال مىكردند، خبرهاى مربوط به تلاشهاى بينالمللى و يا كوشش واسطهها براى پايان دادن به جنگ بود. اين امر مورد توجه عراقىها هم بود هر وقت كه اين تلاشها اوج مىگرفت عراقىها فضاى اردوگاه را بازتر مىكردند و هر گاه ايران مواضع قاطعى مىگرفت و وساطتهاى نا عادلانه را رد مىكرد، عراقىها بر محدوديتهاى خود مىافزودند.
برنامه تلويزيونى شيخ علىتهرانى
در اردوگاه تقريباً هر دو- سه روز يك مسئله تازه روى مىداد كه روال عادى اردوگاه را به هم مىريخت و يا تحتالشعاع قرار مىداد. ما قبل از موضعگيرى در قبال رويدادى، ابتدا آن را در تشكيلات مخفى خود طرح كرده به بحث مىگذاشتيم، آن وقت مشخص مىشد كه بايد در برابر آن مسئله چه بكنيم. ما مىدانستيم كه حداقل سه گروه (منافقين، سلطنتطلبها و هرهرى مزاجها) با ما به هيچ وجه همسو و هم جهت نيستند و حتى به مخالفت و مقابله مىايستند. البته مشكل اين گروهها فقط ما بوديم، چرا كه براى خودمان نظر و حرفى مشخص و مستقل داشتيم، جلو عراقىها مىايستاديم و اظهار وجود مىكرديم، نمىگذاشتيم كه آنها از منظر چوپان كه به گله گوسفند مىنگرد به ما نگاه كنند.
يك روز عراقىها وارد سالن شدند و با هم صحبت مىكردند و كسانى را نام مىبردند و مىگفتند: بياوريدشان بيرون! وقتى به در اتاق ما رسيدند گفتند: “ابومشاكل را هم بياوريد!”
ساعت 12 ظهر مرا به همراه چهار نفر از گروههاى ديگر، از جمله سرهنگ “تقوى” به بيرون بردند و به داخل مقر (ستاد) وارد كردند. سرهنگ “تقوى” آن موقع ارشد اردوگاه بود.
همه روى صندلى نشستند، من نفر آخر بودم. فرمانده اردوگاه هم آنجا بود. حدود هشت عراقى هم حضور داشتند، لحظهاى گذشت، براى ما زردآلو آوردند، اول جلو من گرفتند. گفتم: نمىخورم! اما بقيه از آن برداشتند و خوردند. چند لحظه ديگر دوغ آوردند، باز من گفتم: نمىخورم، فرمانده پى به نخوردن من برد، فهميد كه به عمد چيزى نمىخورم. پرسيد: تو چرا نمىخورى؟ به اسيرى كه در آنجا كار ترجمه مىكرد گفتم: بگو، مىخورم، اما تنها نمىخورم، اگر قرار است چيزى به ما بدهيد، بايد به همه بچهها بدهيد. نه فقط به اين چند نفر... فرمانده از اين موضع من ناراحت شد و گفت: نخور!
بعد تلويزيون را روشن كردند، ساعت 1/5 بعدازظهر بود، شيخ على تهرانى)63( مىخواست از تلويزيون صحبت كند. همان لحظه معنى اين مهماننوازى و اين رفتار و برخورد مهربانانه عراقىها را فهميدم. آنها مىخواستند با نشان دادن برنامه شيخ على ما را نسبت به انقلاب مأيوس كنند. شيخ على تهرانى روزى از فعالين انقلاب و از وابستگان نظام به حساب مىآمد كه حالا بر اثر حبنفس و حبجاه و مقام به ورطه سقوط افتاده و به دامن دشمن خزيده بود.
وقتى برنامه شروع شد، فرمانده عراقى گفت: شيخ على را ببينيد در تلويزيون ما عليه رژيم شما صحبت مىكند! بچّهها نگاه مىكردند ولى من روى برگرداندم و نگاه نكردم. فرمانده گفت:”ياالله شوف” (ياالله ببين)، گفتم: نگاه نمىكنم. گفت: چرا؟ گفتم: براى اينكه تلويزيون شما، جرايد و تمام وسايل ارتباط جمعى شما براى ما ممنوع سياسى و حرام شرعى است. ممنوع سياسى است از آن جهت كه ما در دست شما اسيريم و احتمال دارد شما از آن براى اغواى ما استفاده كنيد و مىخواهيد ما را نسبت به رژيم خودمان دل سرد كنيد. اما حرام شرعى است، به اين خاطر كه مرجع تقليد ما گفتهاند كه حزب بعث كافر است و چون اين رسانهها در جهت خدمت و اشاعه فكر بعث است پس براى ما حرام است.
وقتى اين جملات ترجمه شد، ناگهان فرمانده از كوره در رفت و وسيلهاى (يادم نيست كه چه چيزى بود) را كه دم دستش بود با عصبانيت به سوى من پرت كرد. بعد درجهدارهاى عراقى را صدا كرد و گفت ياالله سر اين را به طرف تلويزيون برگردانيد. وقتى سرم را به زور برگرداندند، چشمهايم را بستم وقتى چشمهايم را بستم، آنها با انگشت تلاش مىكردند تا پلكهايم را باز كنند، داشتند كورم مىكردند! وقتى خود متوجه شدند كه كارشان مسخرهآميز است، فرمانده دستور داد:”ياالله امش” (ياالله برو).
مرا از مقر خارج كردند، ساعت 2 شده بود. پايم را با كابلى شبيه سيمهاى تلفن محكم بستند و به پشت به روى زمين انداختند، آفتاب داغ مستقيم بر من مىتابيد. بعد يك گروهان از سرباز و درجهدار روى من رژه رفتند، پايشان را بر شكمم مىكوبيدند، آب دهان مىانداختند و رد مىشدند. تا ساعت 4 بعدازظهر با چنين حالتى، در زير آفتاب داغ و سوزان ماندم. داشتم زير آن آفتاب مىسوختم، كه آمدند و رهايم كردند.
گويا پس از تمام شدن برنامه شيخ على، بچهها وقتى وضع رقتآور مرا مىبينند ديگر جرئت نمىكنند به آسايشگاه برگردند. به فرمانده عراقى گفته بودند اگر ما بدون شهبازى برگرديم، اين حزباللهىها به ما اعتراض مىكنند و ممكن است درگيرى و سر و صدا شود، وقتى از ما بپرسند چه بر سر او آمده، چه بايد بگوييم؟ آنها خواهند گفت كه شما با هم رفتيد چرا با هم برنگشتيد. سرهنگ “تقوى” ارشد اردوگاه با چنين منطق و استدلالى عراقىها را مجاب كرد تا مرا آزاد كنند. اگر چه دو ساعت طول كشيد وقتى سراغم آمدند، فرمانده داد و بيداد مىكرد. والله العلىالعظيم مىكشيمت، مىبريمت استخبارات، شكنجهات مىدهيم و...
سرهنگ “تقوى” گفت: جناب فرمانده، ايشان آدم متعصبى است، تازه او را از استخبارات آوردهاند، ترسى از آنجا ندارد واهمهاى هم از مردن و نفله شدن ندارد، شما براى اينكه راحت باشيد، بهتر است اصلاً كارى به كارش نداشته باشيد...
فرمانده مىگفت: نه، نه ما هر چه مىگوييم اينها بايد اجرا كنند وگرنه من از رئيسالقائد اجازه دارم تا هر كسى راكه بخواهم، بكشم. كسى حق سرپيچى از قوانين و مقررات ما را ندارد. گر چه من سرهنگ “تقوى” را به لحاظ بينش، كردار و رفتار قبول نداشتم، ولى او توانست با اين دفاع، مرا از آن مخمصه برهاند. البته اين كار را بيشتر به خاطر خودش كرد چرا كه مىترسيد از طرف بچهها مؤاخذه شود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
فروافتادن لاكها و نقابها
از سال 1362 شرايط اسارت خيلى تغيير كرد. خطوط مقاومت بچهها شكنندهتر شد، از اين سال است كه منافقين تشكيلات خود را از پاريس به بغداد منتقل كردند. امثال شيخ علىها نيز در آنجا مجال تاخت وتاز يافتند. از اين تاريخ به بعد كار ما خيلى سختتر شد، بايد خود را براى رويارويى ايدئولوژيك و مبارزه فكرى با گرايشهاى مختلف سياسى آماده مىكرديم.
عراقىها كه نتوانسته بودند از سياست سركوب و خشونت خود بهرهاى بگيرند، اكنون با اين روش و با استفاده از ضدانقلاب و ايجاد جنگ روانى مىخواستند اسرا را به زانو در آورند عراق از پناهنده شدن امثال شيخ على به آن كشور، دو هدف را دنبال مىكرد. اول اينكه از آنها در راستاى تضعيف نظام جمهورى اسلامى و دور كردن مردم از نظام استفاده كند؛ دوم اينكه از آنها براى دل سرد كردن اسرا بهره ببرد.
ولى ورود منافقين به كشور عراق و ايجاد پايگاهى در آنجا از چند منظر براى عراق قابل تأمل بود؛ 1- ايجاد آلترناتيوى در برابر حكومت اسلامى ايران؛ 2- در اختيار داشتن اهرم فشار در مقابل گروههاى معاند عراق كه در ايران فعال بودند از جمله در برابر مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق؛ 3- استفاده و بهرهمندى از شبكه اطلاعاتى و جاسوسى منافقين در ايران (بهرهبردارى از ستون پنجم)؛ 4- مستحكم كردن سدهاى ايجاد شده در برابر صدور انقلاب 5- تبليغ عليه ايران و رهبران ايران و تضعيف اسرا.
اين امر متقابل بود، در قبال تأمين منافع و مقاصد عراق، منافقين نيز فرصتى طلايى به دست آورده بودند تا به بعضى از آرزوهاو آمال خود دست يابند. آنها بر اين تصور بودند كه مىتوانند از اين نقطه به اهداف شوم خود برسند. آنها در هر گونه توفيق عراق در جنگ، خود را سهيم مىدانستند و براى اين سهم، نقشهها در سر مىپروراندند و اميدهايى براى آينده خود مىجستند. هم مرزى عراق و ايران، اينقدرت را به آنها مىداد كه با پشتيبانى لجستيكى عراق بتوانند وارد ايران شده روياروى نظام اسلامى بايستند و در صورت فروپاشى نظام ايران، خود را تنها جايگزين اين نظام معرفى كنند. البته اين پندار خيلى واهى و بزرگتر از حد و قواره آنها بود و به وهم خيال بيشتر شبيه بود كه طول زمان، واهى بودن اين پندار را ثابت كرد.
تشكيلات منافقين كه از نظام اسلامى حقد و كينه به دل داشتند و بر روى آن و مردم انقلابى ايران اسلحه كشيدند مردم نيز دست رد به سينه آنها زدند. آنها متوارى شده و از كشور خارج شدند، تا مدتها در پاريس بودند. اكنون جنگ شرايط را براى آنها مساعد كرده بود. به بغداد آمدند و در آنجا مستقر شدند به اين اميد كه شايد با پشتيبانى عراق، كارى از پيش ببرند، و اين زمانى است كه ما در عراق و در اسارت به سر مىبريم.
فرصت مناسب ديگرى كه در اختيار عراقىها قرار گرفت، حضور شيخ على تهرانى در بغداد بود.
اين دو فرصت و موقعيت ايجاد شده در عراق، به صورت مستقيم و غيرمستقيم تأثيراتى بر روند، شيوه و اداره اردوگاه و اتاقها راه انداخت و جرايد و مطبوعات ميان اسرا توزيع مىشد. مطبوعات و نشريات منافقين به راحتى در دست اسرا قرارمى گرفت. مطالب شيخ على در جرايد عراق چاپ و يا از شبكههاى تلويزيونى و راديويى پخش مىشد.
كارزار تبليغى تازهاى عليه نظام اسلامى در برابر ديدگان اسرا شكل گرفت. هر روز شيخ على از ساعت 1 تا 1/5 يا 2 بعد از ظهر از راديو و از 6/5 تا 7 بعد از ظهر از تلويزيون سخنرانى مىكرد. منافقين هم از ساعت 7 تا 8 شب به زبان فارسى برنامه اجرا مىكردند.
ما در تكريت اجازه توزيع هيچ نشريهاى را نمىداديم و تلويزيون را هم خاموش نگه مىداشتيم، اما ساير گروهها چنين نمىكردند و از آنها استفاده مىكردند. عراقىها وقتى مىديدند تلويزيون ما خاموش است، مىآمدند و روشن مىكردند، بعد كه مىرفتند ما مجدد آن را خاموش مىكرديم و به برنامههاى آنها، چه عربى و چه فارسى توجه نمىكرديم. اگر روزنامهاى هم به اتاق ما مىدادند كسى آن را نمىخواند و ورق نمىزد بلكه در گوشهاى بلااستفاده مىماند.
ما همواره اميد داشتيم كه با بحث، گفتوگو و تبادل نظر بتوانيم ديگر اسيرانى را كه با ما همفكر نبودند، از خطرى كه دركمين آنهاست آگاه كنيم. ما از كسانى كه در سه محور عقيده (تقليد)، مليت و نظامىگرى، بر مشى سياسى امام در جنگ قايل بودند مىخواستيم كه براى جلوگيرى از پيچيدهشدن اوضاع و عميقتر شدن مشكلات، از حضور شيخ على و عرض اندام منافقين و نفوذىهاى ايشان جلوگيرى كنند وبه تبليغات منفى آنها جواب محكم “نه” بدهند. مىگفتيم وقتى كه يك جا جمع هستيم و قرار است كه يكى از اين عناصر بيايد و سخنرانى بكند بايد با هم و خيلى راحت بگوييم ما تابع امام هستيم والسلام.
چون اين اقدامات همگى در راستاى مخالفت با امام و اهداف ،ايدهها و خط مشىهاى ايشان بود، بنابراين از جانب ما به اين آقايان “دور باش” مىگفتيم يعنى با هيچ يك نه سازگارى داريم و نه وجه اشتراك.
با تمام تلاشى كه ما به خرج داديم، عراقىها و منافقين توانستند با بهرهمندى از رسانههاى جمعى، به ميان اسرا رخنه كرده تعدادى را با خود همراه و همدل كنند، تعدادى كه براى خود صاحب هويتى تازه شدند كه من از آن به همان نام “منافقين” ياد مىكنم. البته تعدادى هم بودند كه چنين ماهيتى نيافتند ولى نسبت به آنها بىميل نبودند و گرايشهايى داشتند. مجموع تعداد منافقين در اردوگاه تكريت به سى چهل نفر مىرسيد كه نسبت به ساير اسرا از آزادىهاى بيشترى برخوردار بودند و از حمايت عراقىها هم بهره مىبردند.
اما اين جدال و هماوردى فكرى، فايدهاش براى ما شناخت دقيقتر افراد بود. گر چه حضور شيخ على در عراق براى ما گران و منفى بود ولى موجب شد برخى چهرهها شناخته شوند و اگر چه براى ما، حضور منافقين و كسانى كه دستشان به خون مردم بىگناه و دولت مردان ما آلوده بود سنگين و پرهزينه بود اما باعث مىشد تا افراد با بيان مواضع، ماهيت درونى خود را آشكار سازند. به عبارتى وجود آنها موجب فرو افتادن لاكها و نقابها از چهرهها شد. تا ما بدانيم كه با چه كسانى طرف هستيم و حساب شده با آنها برخورد كنيم.
از طرف ديگر اين وضع براى ما پويايى و حيات را به دنبال داشت، وجود اين عوامل منفى ما را وادار به تحريك وكسب آمادگى و در نتيجه دورى از رخوت وجود مىكرد. به اين ترتيب ما در اينجا خستگى رمادى را نداشتيم.
يك روز خبر دادند كه يك روحانى قرار است براى سخنرانى به اردوگاه بيايد. او روحانى نمايى بنام “موسوى” با هيكلى تنومند بود كه بنا به اظهار خودش مىگفت:”من نوه آيتاللَّه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى مرجع بزرگ نجف هستم”.
تمام اسرا را در محوطه جمع كردند، تا او براى آنها تبليغ دين كند. وقتى موسوى شروع به صحبت كرد هيچ چيزى عملاً براى گفتن نداشت فقط در هر ده كلمه يكبار مىگفت “من نوه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى...” او با اتصاف خود به اين عالم بزرگ و ربانى مىخواست كاستى و نواقص خودش را بپوشاند و بين بچهها وجههاى كسب كند.
گويا او در امريكا زندگى مىكرد و سالها دورى وى از منابع و اطلاعات اسلامى، دانش دينى او را به تحليل برده بود. و تنها ظاهرى روحانى برايش مانده بود. او سالى يكى دو بار به عراق مىآمد تا حقوق مزدورىاش را بگيرد. معلوم بود كه شخصى مثل او، تمام هم و غمش دنيا و دنياخواهى است. وى نمىتوانست براى ما مفسر اسلام ناب باشد يا بر اقدامات رژيم عراق صحه بگذارد و ايران را تكذيب بكند.
موسوى مىپنداشت كه با حرفهاى سطحى كه بيان مىدارد مىتواند بچهها را به سوى خود جلب كند كسى را از آرمانش كه همان دفاع از نظام اسلامى است دور و دل سرد كند. وقتى او صحبت مىكرد واقعاً در دل به او مىخنديديم و خوشحال بوديم كه دشمنان نظام ما از ميان نادانان برخاستهاند.
عراقىها فكر مىكردند با آوردن فردى منسوب به مرجعيت شيعه مىتوانند ما را بفريبند. حرفهاى موسوى در خصوص صهيونيست بودن دولتمردان و رهبران مذهبى ايران آنقدر مسخره بود كه جز خنده جوابى نداشت. بچهها او را با طرح سؤالات استهزاءآميز دست مىانداختند و اصلاً جلسه را به هم مىريختند.
در سال 62 يك روز اطلاع دادند كه شيخ على مىخواهد براى ملاقات با شما به اردوگاه بيايد. ما كه از نيت حضور او در عراق با خبر بوديم و از هدف عراقىها براى اجراى چنين برنامهاى آگاه بوديم، لذا با ورود او به شدت مخالفت كرديم ولى عراقىها براى اين ملاقات و ديدار اصرار و فكر مىكردند كه شايد بتوانند بدين وسيله روحيه ما را خراب كنند.
با پيشنهاد من قرار شد كه بچههاى اتاق ما او را تحويل نگيرند؛ بچهها گفتند به عنوان پيشنهاد دهنده،خودت بايد پيش قدم شوى و او را تحويل نگيرى. وقتى شيخ على به اتاق ما وارد شد، من اول ايستاده بودم، او سلام عليك كرد، پاسخش نگفتيم صدايى از كسى برنخاست. من رويم را برگردانده و به طرف ديگرى نگاه مىكردم، خود را بىتفاوت نشان مىدادم، انگار نه انگار كه كسى آمده است، او دست دراز كرد ولى من دستم را پس كشيدم، نفر بعدى هم همين كار را كرد. نه دست داد و نه حرفى زد. نگاه همه به اونگاهى سرد بود. شيخ على دورى زد و بعد رو به همه گفت:”جواب سلام واجب است”درنگ نكردم و گفتم: بله واجب است اما نه به شما كه به خدمت اينها درآمدهايد. او با عصبانيت اتاق را ترك كرد، در خارج از اتاق صدايش به گوش مىرسيد كه به عراقىها مىگفت: من مىروم بغداد و از دست شما شكايت مىكنم، چرا مرا به اتاقى برديد كه خواستار حضور من نبودند، به من بىاحترامى شد، حتى جواب سلامم را ندادند و...
ما شنيده بوديم كه از شيخ على در اردوگاههاى ديگر هم استقبال نشده و حتى در اردوگاهى، اغتشاش، درگيرى و كتك كارى پيش آمده است.
خلاصه شيخ على بعد از اين كه به اتاقهاى ديگر سرى زد با ناخرسندى از اردوگاه رفت، ساعتى بعد عراقىها به اتاق ما آمدند و مرا به همراه دو نفر ديگر با خود بردند و پانزده روز در اتاقى محبوسمان كردند. در اين مدت يك شب در ميان ما را مىبردند و مىزدند. گاهى بدون برنامه و تصميم قبلى سه چهار نفرى به جان يك نفر مىافتادند و با مشت و لگد و كابل و شلنگ حالش را جا مىآوردند! گاهى هم حساب شده و با برنامه به سراغ ما مىآمدند، دست و پا را بسته و شروع به كتك زدن مىكردند. فقط مىزدند، بىهيچ پرسش و سؤالى... ما به تبعات تصميم و اقدام خود واقف بوديم و مىدانستيم كه چنين تنبيه و برخوردى در انتظارمان است.
با استقرار منافقين در بغداد، آنها تحركاتى را در سطح اردوگاهها آغاز كردند، از جمله همان كارهاى تبليغى (توزيع نشريه و پخش فيلم)، برپايى سخنرانى رهبران سازمان در ميان اسرا، نفوذ عناصرى در ميان اسرا.
ابريشمچى)64( از جمله رهبران منافقين بود كه به اردوگاهها سرك مىكشيد و سخنرانىهاى تندى صورت مىداد. وقتى خبر رسيد كه او قرار است به اردوگاه بيايد، باز در همان تشكيلات مخفى خود موضوع را طرح كرده با آن مخالفت كرديم. نتيجه جلسه (مخالفت) را به اطلاع ارشد اردوگاه رسانديم و تأكيد كرديم كه ما به هيچوجه حضور او را در اينجا تحمل نخواهيم كرد. در صورت ورود او به اين اردوگاه ما نيز دست به كار خواهيم شد، شما بايد با تمام وجود تلاش كنيد از ورود چنين شخصى به اين اردوگاه جلوگيرى كنيد. اين تهديد جدى است! به واقع جدى بوديم و مىخواستيم در صورت حضور او، درگيرى و اغتشاش در اردوگاه راه بيندازيم. الحمدلله آنها وقتى به جدى بودن تهديد ما پى بردند، براى دورى از سروصدا و مؤاخذههاى احتمالى از سخنرانى ابريشمچى در اين اردوگاه جلوگيرى كردند.
دست منافقين از خيلى جلوترها براى ما رو شده بود، مىدانستيم كه آنها سر منشاء تلاشها و فعاليتهاى گروههاى مخالف با نظام و امام هستند. آنها در آغاز حركت خود، ابتدا موضعشان را آشكارا بيان مىكردند، اما وقتى با برخورد تند بچهها مواجه شدند و نتيجهاى عايدشان نشد، مخفيانه حركتها و فعاليتهاى خود را پيش مىبردند. كار آنها زيركانه بود و مىخواستند بچهها تبليغ و كار كنند و بعد به نتيجه دلخواه خود در ميان مدت برسند، و هنگامى كه از همراهى تمام عيار نيروها مطمئن شدند، آن گاه به تبع آن مأموريت كلى خويش و با همراهى عراق، به خيال خود كه فتح كشور و سقوط نظام اسلامى بود، جامه عمل بپوشانند.
ما كه متوجه حركت خزنده آنها بوديم به روشهاى مختلف، بچهها را با اقدامات آنان آشنا مىساختيم و از آنها مىخواستيم كه اصلاً با منافقين حرف نزنند. برخى افراد مىگفتند بايكوت و تحريم آنها كار درستى نيست بايد ببينيم چه مىگويند، ما بچه نيستيم كه گول حرفهاى آنها را بخوريم؛ ولى متأسفانه آنها خودشان را گول زده بودند، تنها با اين سخن و منطق مىخواستند بر آن فريبى كه خوردهاند، صحه بگذارند.
ما هشدار مىداديم كه كارهاى آنها همه نيرنگ و فريب است، مواظب باشيد! وعده زندگى راحت از طرف آنها خواب و خيالى بيش نيست، شما هيچ اهميتى براى آنها نداريد، شما الان در شرايطى قرار گرفتهايد كه جنس مخالف برايتان جذاب است. آنها هم اين را دريافتهاند، ممكن است چند دختر را كه براى شما جاذبه دارند همراهتان كنند و كمى آزادى عمل در تشكيلات و مقدارى هم پول در اختيارتان بگذارند ولى همه درِ باغ سبز است، اگر با آنان همراه شويد چنان حصارهايى دور شما مىكشند كه خودت بمانى و خودت. بعد تشكيلات شما را مسخ مىكند تا به راحتى از شما بهرههاى مطلوب ببرد. بعد هم كه حسابى از شما بهره بردند، سرتان را زير آب خواهند كرد. مثل دستمال كاغذى استفاده شده، شما را طرد خواهند كرد. عراقىها هم براى شما كارى نخواهند كرد و اگر جنگ به پايان برسد، هنگام مبادله اسرا شما را با اسراى خود مبادله خواهند كرد، و آن وقت با روى سياه چگونه مىخواهيد به وطن باز گرديد؟ مىگفتيم شما آلت دست و ابزارى بيش نيستيد، خودتان را ارزان نفروشيد، اگر كسى هم مايل به خودفروشى است قيمت بالايى بدهد. نه قيمتى برابر چند پاكت سيگار و وعدههاى واهى.
اين نصيحتها از سر دلسوزى بود كه برخى پذيرفته و نجات يافتند، اما تعدادى هم به راهى كه مىرفتند اصرار مىورزيدند و گوش به اين توصيهها نمىسپردند. از آنجا كه اسرا از صحبت كردن و قدم زدن با من و چند نفر ديگر منع شده بودند شبها در جلسهاى كه داشتيم، مشخص مىكرديم كه حرفها و نظريات ما را چه كسى هنگام هواخورى و به كدام سوژه انتقال دهد. به هر حال وقتى چند مورد فريب و خدعه منافقين مؤثر افتاد و بچهها به چشم خود آثار پيروى از آنها را ديدند، به حرفها و هشدارهاى ما ايمان آوردند. طبيعى است كه در چنين شرايطى، گروههاى مخالف از اين حركت و روشنگرى و مواضع ما خيلى دلخور و ناراحت بودند، و هميشه در صدد انتقام بودند و از طريق عراقىها ما را اذيت مىكردند.
آنها حتى چند مرتبه تصميمم به از بين بردن من گرفتند. از اين رو وقتى من از نيت آنان مطلع شدم، هميشه در هنگام هواخورى يك تيزى كه از سنگ يا قاشق درست كرده بودم با خود همراه داشتم.
از سال 1362 شرايط اسارت خيلى تغيير كرد. خطوط مقاومت بچهها شكنندهتر شد، از اين سال است كه منافقين تشكيلات خود را از پاريس به بغداد منتقل كردند. امثال شيخ علىها نيز در آنجا مجال تاخت وتاز يافتند. از اين تاريخ به بعد كار ما خيلى سختتر شد، بايد خود را براى رويارويى ايدئولوژيك و مبارزه فكرى با گرايشهاى مختلف سياسى آماده مىكرديم.
عراقىها كه نتوانسته بودند از سياست سركوب و خشونت خود بهرهاى بگيرند، اكنون با اين روش و با استفاده از ضدانقلاب و ايجاد جنگ روانى مىخواستند اسرا را به زانو در آورند عراق از پناهنده شدن امثال شيخ على به آن كشور، دو هدف را دنبال مىكرد. اول اينكه از آنها در راستاى تضعيف نظام جمهورى اسلامى و دور كردن مردم از نظام استفاده كند؛ دوم اينكه از آنها براى دل سرد كردن اسرا بهره ببرد.
ولى ورود منافقين به كشور عراق و ايجاد پايگاهى در آنجا از چند منظر براى عراق قابل تأمل بود؛ 1- ايجاد آلترناتيوى در برابر حكومت اسلامى ايران؛ 2- در اختيار داشتن اهرم فشار در مقابل گروههاى معاند عراق كه در ايران فعال بودند از جمله در برابر مجلس اعلاى انقلاب اسلامى عراق؛ 3- استفاده و بهرهمندى از شبكه اطلاعاتى و جاسوسى منافقين در ايران (بهرهبردارى از ستون پنجم)؛ 4- مستحكم كردن سدهاى ايجاد شده در برابر صدور انقلاب 5- تبليغ عليه ايران و رهبران ايران و تضعيف اسرا.
اين امر متقابل بود، در قبال تأمين منافع و مقاصد عراق، منافقين نيز فرصتى طلايى به دست آورده بودند تا به بعضى از آرزوهاو آمال خود دست يابند. آنها بر اين تصور بودند كه مىتوانند از اين نقطه به اهداف شوم خود برسند. آنها در هر گونه توفيق عراق در جنگ، خود را سهيم مىدانستند و براى اين سهم، نقشهها در سر مىپروراندند و اميدهايى براى آينده خود مىجستند. هم مرزى عراق و ايران، اينقدرت را به آنها مىداد كه با پشتيبانى لجستيكى عراق بتوانند وارد ايران شده روياروى نظام اسلامى بايستند و در صورت فروپاشى نظام ايران، خود را تنها جايگزين اين نظام معرفى كنند. البته اين پندار خيلى واهى و بزرگتر از حد و قواره آنها بود و به وهم خيال بيشتر شبيه بود كه طول زمان، واهى بودن اين پندار را ثابت كرد.
تشكيلات منافقين كه از نظام اسلامى حقد و كينه به دل داشتند و بر روى آن و مردم انقلابى ايران اسلحه كشيدند مردم نيز دست رد به سينه آنها زدند. آنها متوارى شده و از كشور خارج شدند، تا مدتها در پاريس بودند. اكنون جنگ شرايط را براى آنها مساعد كرده بود. به بغداد آمدند و در آنجا مستقر شدند به اين اميد كه شايد با پشتيبانى عراق، كارى از پيش ببرند، و اين زمانى است كه ما در عراق و در اسارت به سر مىبريم.
فرصت مناسب ديگرى كه در اختيار عراقىها قرار گرفت، حضور شيخ على تهرانى در بغداد بود.
اين دو فرصت و موقعيت ايجاد شده در عراق، به صورت مستقيم و غيرمستقيم تأثيراتى بر روند، شيوه و اداره اردوگاه و اتاقها راه انداخت و جرايد و مطبوعات ميان اسرا توزيع مىشد. مطبوعات و نشريات منافقين به راحتى در دست اسرا قرارمى گرفت. مطالب شيخ على در جرايد عراق چاپ و يا از شبكههاى تلويزيونى و راديويى پخش مىشد.
كارزار تبليغى تازهاى عليه نظام اسلامى در برابر ديدگان اسرا شكل گرفت. هر روز شيخ على از ساعت 1 تا 1/5 يا 2 بعد از ظهر از راديو و از 6/5 تا 7 بعد از ظهر از تلويزيون سخنرانى مىكرد. منافقين هم از ساعت 7 تا 8 شب به زبان فارسى برنامه اجرا مىكردند.
ما در تكريت اجازه توزيع هيچ نشريهاى را نمىداديم و تلويزيون را هم خاموش نگه مىداشتيم، اما ساير گروهها چنين نمىكردند و از آنها استفاده مىكردند. عراقىها وقتى مىديدند تلويزيون ما خاموش است، مىآمدند و روشن مىكردند، بعد كه مىرفتند ما مجدد آن را خاموش مىكرديم و به برنامههاى آنها، چه عربى و چه فارسى توجه نمىكرديم. اگر روزنامهاى هم به اتاق ما مىدادند كسى آن را نمىخواند و ورق نمىزد بلكه در گوشهاى بلااستفاده مىماند.
ما همواره اميد داشتيم كه با بحث، گفتوگو و تبادل نظر بتوانيم ديگر اسيرانى را كه با ما همفكر نبودند، از خطرى كه دركمين آنهاست آگاه كنيم. ما از كسانى كه در سه محور عقيده (تقليد)، مليت و نظامىگرى، بر مشى سياسى امام در جنگ قايل بودند مىخواستيم كه براى جلوگيرى از پيچيدهشدن اوضاع و عميقتر شدن مشكلات، از حضور شيخ على و عرض اندام منافقين و نفوذىهاى ايشان جلوگيرى كنند وبه تبليغات منفى آنها جواب محكم “نه” بدهند. مىگفتيم وقتى كه يك جا جمع هستيم و قرار است كه يكى از اين عناصر بيايد و سخنرانى بكند بايد با هم و خيلى راحت بگوييم ما تابع امام هستيم والسلام.
چون اين اقدامات همگى در راستاى مخالفت با امام و اهداف ،ايدهها و خط مشىهاى ايشان بود، بنابراين از جانب ما به اين آقايان “دور باش” مىگفتيم يعنى با هيچ يك نه سازگارى داريم و نه وجه اشتراك.
با تمام تلاشى كه ما به خرج داديم، عراقىها و منافقين توانستند با بهرهمندى از رسانههاى جمعى، به ميان اسرا رخنه كرده تعدادى را با خود همراه و همدل كنند، تعدادى كه براى خود صاحب هويتى تازه شدند كه من از آن به همان نام “منافقين” ياد مىكنم. البته تعدادى هم بودند كه چنين ماهيتى نيافتند ولى نسبت به آنها بىميل نبودند و گرايشهايى داشتند. مجموع تعداد منافقين در اردوگاه تكريت به سى چهل نفر مىرسيد كه نسبت به ساير اسرا از آزادىهاى بيشترى برخوردار بودند و از حمايت عراقىها هم بهره مىبردند.
اما اين جدال و هماوردى فكرى، فايدهاش براى ما شناخت دقيقتر افراد بود. گر چه حضور شيخ على در عراق براى ما گران و منفى بود ولى موجب شد برخى چهرهها شناخته شوند و اگر چه براى ما، حضور منافقين و كسانى كه دستشان به خون مردم بىگناه و دولت مردان ما آلوده بود سنگين و پرهزينه بود اما باعث مىشد تا افراد با بيان مواضع، ماهيت درونى خود را آشكار سازند. به عبارتى وجود آنها موجب فرو افتادن لاكها و نقابها از چهرهها شد. تا ما بدانيم كه با چه كسانى طرف هستيم و حساب شده با آنها برخورد كنيم.
از طرف ديگر اين وضع براى ما پويايى و حيات را به دنبال داشت، وجود اين عوامل منفى ما را وادار به تحريك وكسب آمادگى و در نتيجه دورى از رخوت وجود مىكرد. به اين ترتيب ما در اينجا خستگى رمادى را نداشتيم.
يك روز خبر دادند كه يك روحانى قرار است براى سخنرانى به اردوگاه بيايد. او روحانى نمايى بنام “موسوى” با هيكلى تنومند بود كه بنا به اظهار خودش مىگفت:”من نوه آيتاللَّه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى مرجع بزرگ نجف هستم”.
تمام اسرا را در محوطه جمع كردند، تا او براى آنها تبليغ دين كند. وقتى موسوى شروع به صحبت كرد هيچ چيزى عملاً براى گفتن نداشت فقط در هر ده كلمه يكبار مىگفت “من نوه حاج سيد ابوالحسن اصفهانى...” او با اتصاف خود به اين عالم بزرگ و ربانى مىخواست كاستى و نواقص خودش را بپوشاند و بين بچهها وجههاى كسب كند.
گويا او در امريكا زندگى مىكرد و سالها دورى وى از منابع و اطلاعات اسلامى، دانش دينى او را به تحليل برده بود. و تنها ظاهرى روحانى برايش مانده بود. او سالى يكى دو بار به عراق مىآمد تا حقوق مزدورىاش را بگيرد. معلوم بود كه شخصى مثل او، تمام هم و غمش دنيا و دنياخواهى است. وى نمىتوانست براى ما مفسر اسلام ناب باشد يا بر اقدامات رژيم عراق صحه بگذارد و ايران را تكذيب بكند.
موسوى مىپنداشت كه با حرفهاى سطحى كه بيان مىدارد مىتواند بچهها را به سوى خود جلب كند كسى را از آرمانش كه همان دفاع از نظام اسلامى است دور و دل سرد كند. وقتى او صحبت مىكرد واقعاً در دل به او مىخنديديم و خوشحال بوديم كه دشمنان نظام ما از ميان نادانان برخاستهاند.
عراقىها فكر مىكردند با آوردن فردى منسوب به مرجعيت شيعه مىتوانند ما را بفريبند. حرفهاى موسوى در خصوص صهيونيست بودن دولتمردان و رهبران مذهبى ايران آنقدر مسخره بود كه جز خنده جوابى نداشت. بچهها او را با طرح سؤالات استهزاءآميز دست مىانداختند و اصلاً جلسه را به هم مىريختند.
در سال 62 يك روز اطلاع دادند كه شيخ على مىخواهد براى ملاقات با شما به اردوگاه بيايد. ما كه از نيت حضور او در عراق با خبر بوديم و از هدف عراقىها براى اجراى چنين برنامهاى آگاه بوديم، لذا با ورود او به شدت مخالفت كرديم ولى عراقىها براى اين ملاقات و ديدار اصرار و فكر مىكردند كه شايد بتوانند بدين وسيله روحيه ما را خراب كنند.
با پيشنهاد من قرار شد كه بچههاى اتاق ما او را تحويل نگيرند؛ بچهها گفتند به عنوان پيشنهاد دهنده،خودت بايد پيش قدم شوى و او را تحويل نگيرى. وقتى شيخ على به اتاق ما وارد شد، من اول ايستاده بودم، او سلام عليك كرد، پاسخش نگفتيم صدايى از كسى برنخاست. من رويم را برگردانده و به طرف ديگرى نگاه مىكردم، خود را بىتفاوت نشان مىدادم، انگار نه انگار كه كسى آمده است، او دست دراز كرد ولى من دستم را پس كشيدم، نفر بعدى هم همين كار را كرد. نه دست داد و نه حرفى زد. نگاه همه به اونگاهى سرد بود. شيخ على دورى زد و بعد رو به همه گفت:”جواب سلام واجب است”درنگ نكردم و گفتم: بله واجب است اما نه به شما كه به خدمت اينها درآمدهايد. او با عصبانيت اتاق را ترك كرد، در خارج از اتاق صدايش به گوش مىرسيد كه به عراقىها مىگفت: من مىروم بغداد و از دست شما شكايت مىكنم، چرا مرا به اتاقى برديد كه خواستار حضور من نبودند، به من بىاحترامى شد، حتى جواب سلامم را ندادند و...
ما شنيده بوديم كه از شيخ على در اردوگاههاى ديگر هم استقبال نشده و حتى در اردوگاهى، اغتشاش، درگيرى و كتك كارى پيش آمده است.
خلاصه شيخ على بعد از اين كه به اتاقهاى ديگر سرى زد با ناخرسندى از اردوگاه رفت، ساعتى بعد عراقىها به اتاق ما آمدند و مرا به همراه دو نفر ديگر با خود بردند و پانزده روز در اتاقى محبوسمان كردند. در اين مدت يك شب در ميان ما را مىبردند و مىزدند. گاهى بدون برنامه و تصميم قبلى سه چهار نفرى به جان يك نفر مىافتادند و با مشت و لگد و كابل و شلنگ حالش را جا مىآوردند! گاهى هم حساب شده و با برنامه به سراغ ما مىآمدند، دست و پا را بسته و شروع به كتك زدن مىكردند. فقط مىزدند، بىهيچ پرسش و سؤالى... ما به تبعات تصميم و اقدام خود واقف بوديم و مىدانستيم كه چنين تنبيه و برخوردى در انتظارمان است.
با استقرار منافقين در بغداد، آنها تحركاتى را در سطح اردوگاهها آغاز كردند، از جمله همان كارهاى تبليغى (توزيع نشريه و پخش فيلم)، برپايى سخنرانى رهبران سازمان در ميان اسرا، نفوذ عناصرى در ميان اسرا.
ابريشمچى)64( از جمله رهبران منافقين بود كه به اردوگاهها سرك مىكشيد و سخنرانىهاى تندى صورت مىداد. وقتى خبر رسيد كه او قرار است به اردوگاه بيايد، باز در همان تشكيلات مخفى خود موضوع را طرح كرده با آن مخالفت كرديم. نتيجه جلسه (مخالفت) را به اطلاع ارشد اردوگاه رسانديم و تأكيد كرديم كه ما به هيچوجه حضور او را در اينجا تحمل نخواهيم كرد. در صورت ورود او به اين اردوگاه ما نيز دست به كار خواهيم شد، شما بايد با تمام وجود تلاش كنيد از ورود چنين شخصى به اين اردوگاه جلوگيرى كنيد. اين تهديد جدى است! به واقع جدى بوديم و مىخواستيم در صورت حضور او، درگيرى و اغتشاش در اردوگاه راه بيندازيم. الحمدلله آنها وقتى به جدى بودن تهديد ما پى بردند، براى دورى از سروصدا و مؤاخذههاى احتمالى از سخنرانى ابريشمچى در اين اردوگاه جلوگيرى كردند.
دست منافقين از خيلى جلوترها براى ما رو شده بود، مىدانستيم كه آنها سر منشاء تلاشها و فعاليتهاى گروههاى مخالف با نظام و امام هستند. آنها در آغاز حركت خود، ابتدا موضعشان را آشكارا بيان مىكردند، اما وقتى با برخورد تند بچهها مواجه شدند و نتيجهاى عايدشان نشد، مخفيانه حركتها و فعاليتهاى خود را پيش مىبردند. كار آنها زيركانه بود و مىخواستند بچهها تبليغ و كار كنند و بعد به نتيجه دلخواه خود در ميان مدت برسند، و هنگامى كه از همراهى تمام عيار نيروها مطمئن شدند، آن گاه به تبع آن مأموريت كلى خويش و با همراهى عراق، به خيال خود كه فتح كشور و سقوط نظام اسلامى بود، جامه عمل بپوشانند.
ما كه متوجه حركت خزنده آنها بوديم به روشهاى مختلف، بچهها را با اقدامات آنان آشنا مىساختيم و از آنها مىخواستيم كه اصلاً با منافقين حرف نزنند. برخى افراد مىگفتند بايكوت و تحريم آنها كار درستى نيست بايد ببينيم چه مىگويند، ما بچه نيستيم كه گول حرفهاى آنها را بخوريم؛ ولى متأسفانه آنها خودشان را گول زده بودند، تنها با اين سخن و منطق مىخواستند بر آن فريبى كه خوردهاند، صحه بگذارند.
ما هشدار مىداديم كه كارهاى آنها همه نيرنگ و فريب است، مواظب باشيد! وعده زندگى راحت از طرف آنها خواب و خيالى بيش نيست، شما هيچ اهميتى براى آنها نداريد، شما الان در شرايطى قرار گرفتهايد كه جنس مخالف برايتان جذاب است. آنها هم اين را دريافتهاند، ممكن است چند دختر را كه براى شما جاذبه دارند همراهتان كنند و كمى آزادى عمل در تشكيلات و مقدارى هم پول در اختيارتان بگذارند ولى همه درِ باغ سبز است، اگر با آنان همراه شويد چنان حصارهايى دور شما مىكشند كه خودت بمانى و خودت. بعد تشكيلات شما را مسخ مىكند تا به راحتى از شما بهرههاى مطلوب ببرد. بعد هم كه حسابى از شما بهره بردند، سرتان را زير آب خواهند كرد. مثل دستمال كاغذى استفاده شده، شما را طرد خواهند كرد. عراقىها هم براى شما كارى نخواهند كرد و اگر جنگ به پايان برسد، هنگام مبادله اسرا شما را با اسراى خود مبادله خواهند كرد، و آن وقت با روى سياه چگونه مىخواهيد به وطن باز گرديد؟ مىگفتيم شما آلت دست و ابزارى بيش نيستيد، خودتان را ارزان نفروشيد، اگر كسى هم مايل به خودفروشى است قيمت بالايى بدهد. نه قيمتى برابر چند پاكت سيگار و وعدههاى واهى.
اين نصيحتها از سر دلسوزى بود كه برخى پذيرفته و نجات يافتند، اما تعدادى هم به راهى كه مىرفتند اصرار مىورزيدند و گوش به اين توصيهها نمىسپردند. از آنجا كه اسرا از صحبت كردن و قدم زدن با من و چند نفر ديگر منع شده بودند شبها در جلسهاى كه داشتيم، مشخص مىكرديم كه حرفها و نظريات ما را چه كسى هنگام هواخورى و به كدام سوژه انتقال دهد. به هر حال وقتى چند مورد فريب و خدعه منافقين مؤثر افتاد و بچهها به چشم خود آثار پيروى از آنها را ديدند، به حرفها و هشدارهاى ما ايمان آوردند. طبيعى است كه در چنين شرايطى، گروههاى مخالف از اين حركت و روشنگرى و مواضع ما خيلى دلخور و ناراحت بودند، و هميشه در صدد انتقام بودند و از طريق عراقىها ما را اذيت مىكردند.
آنها حتى چند مرتبه تصميمم به از بين بردن من گرفتند. از اين رو وقتى من از نيت آنان مطلع شدم، هميشه در هنگام هواخورى يك تيزى كه از سنگ يا قاشق درست كرده بودم با خود همراه داشتم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
زدى ضربتى، ضربتى نوش كن
منافقها نقشه كشيده بودند و به عراقىها رسانده بودند كه شهبازى رئيس اينها (گروه حزباللهى) است و تمام فتنهها و مشكلات زير سر اوست، اگر او را بتوانيم از بين ببريم، بقيه نيز تسليم خواهند شد و به زانو در مىآيند. ما بايد چشمه را كور كنيم. پس به ترتيبى او را به نزد ما بياوريد تا آدمش كنيم!
يك روز عراقىها وارد اتاق شماره 4 شدند و به من گفتند وسايلت را جمع كن لباس بپوش و بيا. وقت غروب بود كه ما را وارد اتاق منافقين كردند، آن موقع تعدادشان نه نفر بود كه با من شدند ده نفر. رئيس اين گروه فردى بود بنام ناصر عراقى. وقتى به آنجا وارد شدم بدون سلام و عليك و بدون اينكه كسى از ما استقبالى كند و حرفى بزند، رفتم و در گوشهاى نشستم. همه با بغض و كينه به من نگاه مىكردند. به من هم نگفته بودند كه اين حركت نقشه و توطئه خود آنهاست.
شب اول بدون توجه به آنها و اينكه در كجا و در ميان چه كسانى هستم، گذشت. شب دوم ديدم يكى از آنها دارد منافقانه قرآن مىخواند، آياتى از سوره يوسف. يكى ديگر درباره اين آيات سؤال كرد، ديگرى به ميان سؤال و سخن پريد و (معاذالله) گفت: تا آنجايى كه من تحقيق كردم قرآن اساساً دروغ است، سوره يوسف هم ساخته و پرداخته ذهن بشر است، قصهاى بوده كه براى مردم آن زمان بافتهاند و... اين جملات در حضور من ادا مىشد، ديگر تحملم تمام شد، نمىخواستم بيش از اين شاهد اهانتها و سخنان كفرآميز آنها باشم. با چشمانى غيظ آلود به گوينده آن جمله كفرآميز خيره شدم، خروشيدم و گفتم: تو خيلى غلط كردى مرديكه احمق! تو كجا، تحقيق كجا! بچه... تو اصلاً شعورت مىرسد كه بخواهى تحقيق كنى و... با هم گلاويزشديم... ناصر عراقى (ارشد اتاق) يك دفعه به سوى من خيز برداشت و بعد مشتى به طرف صورتم رها كرد، من جا خالى دادم، او كنترلش را از دست داد و بعد من در عوض چنان مشت محكمى به صورت او كوبيدم كه گويى از زمين كنده شد و تا نزديكى سقف بالا رفت و وارونه با كله خورد به زمين و بىهوش شد. چنين قدرتى از مشت دست عجيب بود. داد و بيداد اتاق را فرا گرفت كهاى واى ناصر مرد... دو سه تا شيشه را شكستند... و كمك طلبيدند.
عراقىها ريختند و ديدند ناصر عراقى در حالى كه از دماغش خون جارى است بىهوش افتاده، با برانكارد او را بردند، دماغش شكسته بود مىگفتند خونريزى مغزى كرده و خواهد مرد. اما 48 ساعت بعد به هوش آمده بود.
بعد از اين واقعه، دست و چشم مرا بسته به يك اتاق نمور و نمناك و بسيار كثيف كه حدوداً 2 * 2/5 متر بود، بردند. آذر ماه بود و هوا رو به سردى مىرفت هفت روز بدون آب و غذا در آن اتاق لخت و عور كه جاى نشستن هم نداشت سر كردم. از زور سرما دندانهايم به هم مىخورد، خسته كه مىشدم گوشهاى پيدا مىكردم، به پهلو روبه ديوار، نيم ساعت بىهوش مىافتادم، بعد از فشار سرما بيدار مىشدم.
وقتى خيلى سردم مىشد، شروع به نرمش و حركت مىكردم، كمى گرمم مىشد، هفت روز با اين وضع سپرى شد بدون اينكه كسى يكبار در اتاق را باز كند. خود منافقين گفته بودند:به اين مىگويند مجاهد! چقدر مقاوم است ،از رو نمىرود! هر كدام از ما بوديم در همان 24 ساعت اول مىبريديم و دستها را بالا گرفته تسليم مىشديم.
بعد از يك هفته بچههاى گروه خودمان كه خبردار شده بودند، نگران شدند و پنداشتند كه از سرما تلف شدهام، لذا تحصن كردند و اعتراض و داد و بيداد به راه انداختند، شيشهها را شكستند، عراقىها هم به داخل اتاق ريخته بگيروببند راه انداختند، بعد گفته بودند كه ارشد اتاق بيايد تا ببينيم حرف حسابتان چيست.
غروب روز هفتم بود كه به خاطر تلاش بچهها، عراقىها به همراه نماينده اتاق آمده و در را به روى من باز كردند، ديدند من هنوز زندهام! نمايندهمان با هيجان آمد جلو و دست انداخت به گردنم و گفت: هستى! زندهاى!...گفتم: بله الحمدالله، هيچ طوريم نيست، سرم هم درد نمىكند. به اين ترتيب ما را از آن مهلكه بيرون آورده و به اتاق ديگرى بردند.
در آنجا دو پتو و يك بالش دادند. شب هم آمدند و از همان غذايى كه به سايرين داده بودند به من هم دادند...
24 روز عين هم، يك شكل، يك اندازه و يك نواخت از پى هم و به سختى گذشت. تا اين كه دوباره به نزد دوستان و يارانم بازگشتم.
پزشكان اسير
بعد از آن هفت روز كذايى و حبس بودن در آن اتاق سرد و يخى بدون هيچ پوشش و آب وغذا و نيز پس از طى آن 24 روز يكنواخت، يك روز چند پزشك ايرانى را هم زمان ديدم؛ با دكتر پاكنژاد (برادرش در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى شهيد شده بود)، دكتر سيد على خالقى و دكتر “ب” (افسر ژاندرامرى).
دكتر خالقى)65( پيش آمد و شروع كرد به احوالپرسى و صحبت كردن، كه يك دفعه دكتر”ب” با ترس و واهمه دكتر خالقى را خطاب قرار داد و گفت:”آقا ممنوع است!... تو نبايد با اين صحبت كنى...مگر نمىدانى حرف زدن با او ممنوع است!” آن بدبخت خيلى واخورده بود، دست و پايش را گم كرده بود.
من فهميدم كه اين آقاى دكتر(“ب”) با آن تخصص بالايى كه داشت اما با اصول انسانى و اجتماعى بيگانه بود، نه معنى انقلاب را فهميده بود، نه معنى مبارزه را مىدانست. او در برخورد با عراقىها در مانده بود. او حتى تسليم سرباز عراقى بود نه افسر يا حتى ژنرال عراقى. در حالى كه او افسر ژاندارمرى بود و شايد در همان سال، زمان دريافت درجه تيمسارىاش فرارسيده بود، اما واخورده و تسليم عراقىها بود.
من دكتر خالقى را از اردوگاه رمادى مىشناختم. چرا كه به خاطر مجروحيت، به مدت چهارده ماه قادر نبودم پايم رابه زمين بگذارم و يا گردنم را حركت دهم. گويا دو مهره از مهرههاى كمرم آسيب ديده بود. مرا به سفارش دكتر مجيد جلالوند، به نزد دكتر خالقى بردند كه حدس ميزنم متخصص ارتوپدى بود.
دكتر خالقى به من گفته بود: اينجا دستم از ابزار و دارو خالى است كارى نمىتوانم بكنم، اما نرمش و ورزش را توصيه مىكنم كه اگر خوب به آن بپردازى احتمال دارد خوب شوى. دمر درازكش مىخوابى، سروسينه و پاهايت را هم زمان و با هم در يك جهت بالا مىآورى و حالتى مقعر يا گودى در كمرت درست مىكنى بايد در روز چند بار اين نرمش را تكرار كنى و...
توصيههاى حكيمانه دكتر كارساز شد، چرا كه بعد از سه - چهار ماه نرمش، يك روز صبح بلند شدم ديدم هيچ دردى در كمر ندارم، و به آسانى گردنم را حركت مىدهم، و روى پاهايم مىايستم، بدون هيچ درد و تألمى، هر چه كمرم و گردنم را حركت مىدادم، دردى احساس نمىكردم، مىتوانستم حتى يكى دو متر بپرم. و تا پايان دوره اسارت در اين زمينه ديگر مشكلى برايم پيش نيامد.
اين برخورد من با پزشكها بود و ديگر آنها را نديدم و يا خبرى از برخورد آنها با عراقىها نشنيدم. در ميان تمامى اين پزشكان، جايگاهدكتر جلال وند از همه ممتازتر بود.(66)
منافقها نقشه كشيده بودند و به عراقىها رسانده بودند كه شهبازى رئيس اينها (گروه حزباللهى) است و تمام فتنهها و مشكلات زير سر اوست، اگر او را بتوانيم از بين ببريم، بقيه نيز تسليم خواهند شد و به زانو در مىآيند. ما بايد چشمه را كور كنيم. پس به ترتيبى او را به نزد ما بياوريد تا آدمش كنيم!
يك روز عراقىها وارد اتاق شماره 4 شدند و به من گفتند وسايلت را جمع كن لباس بپوش و بيا. وقت غروب بود كه ما را وارد اتاق منافقين كردند، آن موقع تعدادشان نه نفر بود كه با من شدند ده نفر. رئيس اين گروه فردى بود بنام ناصر عراقى. وقتى به آنجا وارد شدم بدون سلام و عليك و بدون اينكه كسى از ما استقبالى كند و حرفى بزند، رفتم و در گوشهاى نشستم. همه با بغض و كينه به من نگاه مىكردند. به من هم نگفته بودند كه اين حركت نقشه و توطئه خود آنهاست.
شب اول بدون توجه به آنها و اينكه در كجا و در ميان چه كسانى هستم، گذشت. شب دوم ديدم يكى از آنها دارد منافقانه قرآن مىخواند، آياتى از سوره يوسف. يكى ديگر درباره اين آيات سؤال كرد، ديگرى به ميان سؤال و سخن پريد و (معاذالله) گفت: تا آنجايى كه من تحقيق كردم قرآن اساساً دروغ است، سوره يوسف هم ساخته و پرداخته ذهن بشر است، قصهاى بوده كه براى مردم آن زمان بافتهاند و... اين جملات در حضور من ادا مىشد، ديگر تحملم تمام شد، نمىخواستم بيش از اين شاهد اهانتها و سخنان كفرآميز آنها باشم. با چشمانى غيظ آلود به گوينده آن جمله كفرآميز خيره شدم، خروشيدم و گفتم: تو خيلى غلط كردى مرديكه احمق! تو كجا، تحقيق كجا! بچه... تو اصلاً شعورت مىرسد كه بخواهى تحقيق كنى و... با هم گلاويزشديم... ناصر عراقى (ارشد اتاق) يك دفعه به سوى من خيز برداشت و بعد مشتى به طرف صورتم رها كرد، من جا خالى دادم، او كنترلش را از دست داد و بعد من در عوض چنان مشت محكمى به صورت او كوبيدم كه گويى از زمين كنده شد و تا نزديكى سقف بالا رفت و وارونه با كله خورد به زمين و بىهوش شد. چنين قدرتى از مشت دست عجيب بود. داد و بيداد اتاق را فرا گرفت كهاى واى ناصر مرد... دو سه تا شيشه را شكستند... و كمك طلبيدند.
عراقىها ريختند و ديدند ناصر عراقى در حالى كه از دماغش خون جارى است بىهوش افتاده، با برانكارد او را بردند، دماغش شكسته بود مىگفتند خونريزى مغزى كرده و خواهد مرد. اما 48 ساعت بعد به هوش آمده بود.
بعد از اين واقعه، دست و چشم مرا بسته به يك اتاق نمور و نمناك و بسيار كثيف كه حدوداً 2 * 2/5 متر بود، بردند. آذر ماه بود و هوا رو به سردى مىرفت هفت روز بدون آب و غذا در آن اتاق لخت و عور كه جاى نشستن هم نداشت سر كردم. از زور سرما دندانهايم به هم مىخورد، خسته كه مىشدم گوشهاى پيدا مىكردم، به پهلو روبه ديوار، نيم ساعت بىهوش مىافتادم، بعد از فشار سرما بيدار مىشدم.
وقتى خيلى سردم مىشد، شروع به نرمش و حركت مىكردم، كمى گرمم مىشد، هفت روز با اين وضع سپرى شد بدون اينكه كسى يكبار در اتاق را باز كند. خود منافقين گفته بودند:به اين مىگويند مجاهد! چقدر مقاوم است ،از رو نمىرود! هر كدام از ما بوديم در همان 24 ساعت اول مىبريديم و دستها را بالا گرفته تسليم مىشديم.
بعد از يك هفته بچههاى گروه خودمان كه خبردار شده بودند، نگران شدند و پنداشتند كه از سرما تلف شدهام، لذا تحصن كردند و اعتراض و داد و بيداد به راه انداختند، شيشهها را شكستند، عراقىها هم به داخل اتاق ريخته بگيروببند راه انداختند، بعد گفته بودند كه ارشد اتاق بيايد تا ببينيم حرف حسابتان چيست.
غروب روز هفتم بود كه به خاطر تلاش بچهها، عراقىها به همراه نماينده اتاق آمده و در را به روى من باز كردند، ديدند من هنوز زندهام! نمايندهمان با هيجان آمد جلو و دست انداخت به گردنم و گفت: هستى! زندهاى!...گفتم: بله الحمدالله، هيچ طوريم نيست، سرم هم درد نمىكند. به اين ترتيب ما را از آن مهلكه بيرون آورده و به اتاق ديگرى بردند.
در آنجا دو پتو و يك بالش دادند. شب هم آمدند و از همان غذايى كه به سايرين داده بودند به من هم دادند...
24 روز عين هم، يك شكل، يك اندازه و يك نواخت از پى هم و به سختى گذشت. تا اين كه دوباره به نزد دوستان و يارانم بازگشتم.
پزشكان اسير
بعد از آن هفت روز كذايى و حبس بودن در آن اتاق سرد و يخى بدون هيچ پوشش و آب وغذا و نيز پس از طى آن 24 روز يكنواخت، يك روز چند پزشك ايرانى را هم زمان ديدم؛ با دكتر پاكنژاد (برادرش در انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى شهيد شده بود)، دكتر سيد على خالقى و دكتر “ب” (افسر ژاندرامرى).
دكتر خالقى)65( پيش آمد و شروع كرد به احوالپرسى و صحبت كردن، كه يك دفعه دكتر”ب” با ترس و واهمه دكتر خالقى را خطاب قرار داد و گفت:”آقا ممنوع است!... تو نبايد با اين صحبت كنى...مگر نمىدانى حرف زدن با او ممنوع است!” آن بدبخت خيلى واخورده بود، دست و پايش را گم كرده بود.
من فهميدم كه اين آقاى دكتر(“ب”) با آن تخصص بالايى كه داشت اما با اصول انسانى و اجتماعى بيگانه بود، نه معنى انقلاب را فهميده بود، نه معنى مبارزه را مىدانست. او در برخورد با عراقىها در مانده بود. او حتى تسليم سرباز عراقى بود نه افسر يا حتى ژنرال عراقى. در حالى كه او افسر ژاندارمرى بود و شايد در همان سال، زمان دريافت درجه تيمسارىاش فرارسيده بود، اما واخورده و تسليم عراقىها بود.
من دكتر خالقى را از اردوگاه رمادى مىشناختم. چرا كه به خاطر مجروحيت، به مدت چهارده ماه قادر نبودم پايم رابه زمين بگذارم و يا گردنم را حركت دهم. گويا دو مهره از مهرههاى كمرم آسيب ديده بود. مرا به سفارش دكتر مجيد جلالوند، به نزد دكتر خالقى بردند كه حدس ميزنم متخصص ارتوپدى بود.
دكتر خالقى به من گفته بود: اينجا دستم از ابزار و دارو خالى است كارى نمىتوانم بكنم، اما نرمش و ورزش را توصيه مىكنم كه اگر خوب به آن بپردازى احتمال دارد خوب شوى. دمر درازكش مىخوابى، سروسينه و پاهايت را هم زمان و با هم در يك جهت بالا مىآورى و حالتى مقعر يا گودى در كمرت درست مىكنى بايد در روز چند بار اين نرمش را تكرار كنى و...
توصيههاى حكيمانه دكتر كارساز شد، چرا كه بعد از سه - چهار ماه نرمش، يك روز صبح بلند شدم ديدم هيچ دردى در كمر ندارم، و به آسانى گردنم را حركت مىدهم، و روى پاهايم مىايستم، بدون هيچ درد و تألمى، هر چه كمرم و گردنم را حركت مىدادم، دردى احساس نمىكردم، مىتوانستم حتى يكى دو متر بپرم. و تا پايان دوره اسارت در اين زمينه ديگر مشكلى برايم پيش نيامد.
اين برخورد من با پزشكها بود و ديگر آنها را نديدم و يا خبرى از برخورد آنها با عراقىها نشنيدم. در ميان تمامى اين پزشكان، جايگاهدكتر جلال وند از همه ممتازتر بود.(66)
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
زيارت امام حسين (ع) يا زيارت صدام حسين؟!
در مقطعى متوجه شديم كه عراقىها برخى اسرا را به تنهايى از اردوگاه خارج كرده و پس از چند روز به اردوگاه باز مىگرداندند. تعداد ايشان به 10-12 نفر مىرسيد كه هر يك را سه تا چهار روز به بيرون از اردوگاه برده بودند. نمىدانستيم موضوع چيست!
يكى از همين افراد كه از كار خود نادم شده بود به اتاق ما آمد، مىترسيد و گريه مىكرد، پشيمان و ناراحت بود، اعتراف كرد كه كجا رفتهاند و چه كار كردهاند و چه شنيدهاند و... آنها را به خانهاى سازمانى در بغداد برده و وسايل طرب، قمار و مشروب و... برايشان فراهم كرده بودند. در اين فرصت عراقىها و منافقين تبليغات مسموم خود را نيز انجام داده بودند و بعد گفته بودند: شما ديگر عامل ما هستيد و بايد اين كارها (مثلاً جاسوسى فلان شخص) را بكنيد،بايد خود را آماده نبرد با رژيم كنيد، دنيا با ماست، امريكا با ماست، عراق با ماست، بايد يك لشكر آزادى بخش تشكيل دهيم و...
براى ايشان اين سخنان و وعدهها به خاطر جهالتى كه داشتند، قابل قبول بود ولى براى ما خيلى مسخره به نظر مىرسيد. عدهاى از اينها وقتى متوجه شدند كه ما از جريان اين رفت و آمدها با خبر شدهايم، به عراقىها گفته بودند: اين جماعت خمينى سر از كار ما در آوردهاند، فردا ممكن است برايمان مشكل و درسر درست شود، پس بايد شهبازى و دو سه نفر از آنها را هم به اين خانهها ببريد و آلودهشان كنيد!
به ياد دارم، غروبى بود كه سربازى آمد سراغ من و گفت: ريشت را بتراش، فردا صبح لباست را بپوش، مىخواهند تو را به زيارت كربلا ببرند. گويا بقيه را هم ابتدا با همين بهانه برده بودند. من مىدانستم كه چه خبر است و چه خوابى برايم ديدهاند. گفتم: نه!من زيارت دوست ندارم و به زيارت هم نمىآيم. گفت: دوست ندارى كه نداشته باش! و بعد از اتاق رفت بيرون.
ولى دوباره به سراغم آمدند و مرا به مقرشان بردند، در آنجا يك سرگرد اطلاعاتى يك ساعت با من بحث كرد. آنها مرا كاملاً مىشناختند و به سوابق و پيشينهام وقوف داشتند، مىدانستند كه روحياتم چيست. اما مىخواستند از راه خدعه و نيرنگ دوباره مرا امتحان كنند.
به يارى خدا در مدت اسارتم، به نفس مطمئنهاى رسيده بودم و هيچ ترديدى از حقانيت راهى كه برگزيده بودم نداشتم كه احدى الحسنين، يكى از دو نيكى يا شهادت يا پيروزى را در بر خواهد داشت.
سرگرد اصرار كرد كه من پيشنهاد آنها را بپذيرم و به اصطلاح به زيارت بروم و ثواب ببرم(!)، گفتم: من اصلاً زيارت را دوست ندارم. گفت: مگر مىشود! شما شيعه هستيد و به امام حسين - عليه السلام- بيش از همه علاقه داريد. بدون ترس و واهمه گفتم: آخر اين زيارت امام حسين نيست، زيارت صدام حسين است! اين تبليغات فريبى بيش نيست مىخواهيد نقشههايتان را بنام زيارت كربلا روى ما اجرا كنيد. براى زيارت امام حسين - عليهالسلام - شرايط و مقدماتى لازم است؛ اگر ما اسير نبوديم، آزاد بوديم با عشق و با سر به زيارت امام حسين - عليهالسلام - مىشتافتيم. ولى الان اين امر تبليغى است به نفع صدام حسين. گفت: ما بايد تو را ببريم. گفتم: نمىتوانيد مگر جنازهام را، شما نمىتوانيد زنده مرا به چنين كارى وادار كنيد...
سرگرد يك ساعت تمام با من كلنجار رفت، اما موفق نشد مرا متقاعد سازد. دست آخر هم با بىاحترامى تمام و با چند ضربه لگد مرا از آنجا بيرون انداخت و به اتاق برگشتم.
دو سه روز گذشت، يكى - دو نفر از گروههاى ديگر را به آن زيارت كذايى بردند، و چند روز بعد دوباره به اتاق ما آمدند و از آقاى رجبعلى زاده خواستند كه به اين زيارت برود. او هم جوابهايى شبيه پاسخهاى من به آنها گفت، مقاومت كرد و نرفت.
اما عراقىها توانستند يكى از بچههاى اتاق ما را به اين كار راضى كنند، اين فرد خيلى با ما همراه و صميمى نبود، اگر چه به لحاظ اعتقادى با ما همخوانى داشت، مؤمن بود، اطلاعات سياسىاش هم بد نبود اما فردى تكرو و خودمحور بود، گاهى مستقل عمل مىكرد و مرتكب اعمالى مىشد كه مورد رضايت گروه نبود. به هر حال او را بردند، ولى او را به زيارت كربلا بردند نه به آن خانههاى سازمانى. خودش مىگفت: هنگام زيارت از او فيلم و عكس برداشتند تا براى تبليغ به نفع خود استفاده كنند. اينكه او را واقعاً به زيارت كربلا بردند از اين رو بود كه فكر ما را درباره آن خانهها منحرف سازند.
نمونه برخوردهاى اعتقادى
ما در تمام كارها و مواضعى كه داشتيم، سعى مىكرديم صادق باشيم و از هر آنچه كه به آن اعتقاد داشتيم، حفظ و حراست كنيم. اگر موفقيتى هم به دست مىآمد نتيجه همان صداقت بود و اگر شكستى مىخورديم و با مانعى مواجه مىشديم به خاطر ناخالصى و نبود صداقت بود.
روزى يكى از افراد سلطنتطلب كه ناخالصى و نفاق داشت، براى اينكه نيش زهرى به من زده باشد در جمعى پرسيد: “جناب سروان در حاشيه مفاتيح الجنان شما نوشته شده اگر كسى جايش درد مىكند دستش را در موضع درد بگذارد و عبارتى (عبارت نوشته شده در حاشيه) را چند بار بخواند دردش تسكين مىيابد. حالا من از صبح كمرم درد مىكند، دستم را روى كمرم گذاشتهام و اين عبارت را مىخوانم ولى دردم خوب نشده است اين چطور است؟” او اين جملات را با تمسخر بيان مىكرد ومن مىدانستم كه او اصلاً اهل اين حرفها نيست كه حالا بخواهد مفاتيح بخواند و اعتقاد به دعايى داشته باشد، او فردى بود كه دائم ورق (پاسور) دستش بود و از اين اتاق به آن اتاق مىرفت و به دنبال هم بازى براى قمار مىگشت.
براى من سنگين و اهانتآميز بود كه ببينم شخصى قمار باز مثل او اعتقادات دينى ما را به مسخره بگيرد. گفتم: زيرا شما دقت نكردهاى كه در آن حاشيه چه نوشته شده است. گفت: چرا نوشته است هر كس اين عبارت را بخواند دردش خوب مىشود، در حالى كه من نشدم. گفتم: مىبينى كه دقت نمىكنى! در آنجا نوشته شده هر كس، نه هر “ناكس” تو اول آن كس را پيدا كن تا صداقتى داشته باشد، دل نورانى داشته باشد، زلال و بىخرده شيشه باشد، آن گاه خواهى ديد كه جواب مىگيرد.
با اين پاسخ، حالت مسخره او در هم ريخت و گفت: يعنى من “ناكس” ام! گفتم: من چنين چيزى نگفتم، در حاشيه نوشته هر كس، نه ناكس، به خودت نگاه كن بهتر مىفهمى.
او خيلى ناراحت و دمغ از آن جمع خارج شد.
گروه منافقين به سركردگى ناصر عراقى كه آدمى بسيار ضعيف النفس و هوچى گر بود، دائم به نبال برآورده كردن حوايج نفسانى بودند و به لحاظ اعتقادى و ايدئولوژيك در برابر ما مىايستادند. تمام امور ايشان در دست عراقىها بود .آنها براى خود جارو جنجال ايدئولوژيك به راه انداخته بودند و از اين نظر خود را برتر از همه مىدانستند.
ما آمادگى داشتيم با همه ايدئولوگهاى آنها كه مىپنداشتند مغز متفكر گروه و اهل مطالعه و صاحب نظر هستند به بحث و مناظره بنشينيم. خيلى هم تلاش كرديم. ما به صرف نماز نخواندن و روزه نگرفتن، آنها را تكفير و طرد نمىكرديم، تمام راهها را براى آنها باز مىگذاشتيم، حرف مىزديم، مهاجّه مىكرديم گذشت و اغماض بر كاستىها و اشتباهاتشانداشتيم، اگر همه راهها بسته مىشد و آنها هيچ منطقى را نمىپذيرفتند و بر موضع باطل خود اصرار مىكردند، آن گاه آرام آرام كنارشان مىگذاشتيم. يعنى از اول با آنها برخورد قهرآميز نمىكرديم. بلكه تمام فرصتها و درها را به رويشان باز نگه مىداشتيم و اگر به سوى حق مىآمدند از آنها استقبال و حمايتشان مىكرديم.
در يكى از اين بحثها و مناظرهها، حدود هشت نفر از ما و گروه ناصر عراقى در جايى نشسته بوديم كه يكى از آنها سؤال كرد: شما كه مدعى هستيد امام رضا - عليه السلام - داراى آن مقام علمى و معصوميت، صداقت و وجاهت و از همه بالاتر واجد آن موقعيت بودند، چطور چنين كسى زير بار ولايت عهدى فرد فاسقى (به زعم شما) مثل مأمون رفت؟ گفتم: سؤال خوبى است، جواب خوبى هم دارد، ولى قبل از اينكه طرحش بكنم سؤالى مىپرسم كه جواب شما هم درونش هست: شما و ما مگر معتقد نيستيم كه مصدق يكى از مردان بزرگ سياسى و ملى است، مىدانيد كه ارادت ما به ايشان كمتر از ارادت شما به او نيست، ما فقط كمتر تظاهر مىكنيم و شعار مىدهيم و هركس را در جاى خودش قبول داريم نه بيشتر و نه كمتر، حال چون شما مدعى هستيد و بيشتر از ما او را قبول داريد پاسخ دهيد كه مصدق به عنوان يك شخص تحصيل كرده، دانشمند با آن وجاهت، فرهيختگى و كاركشتگى و سياستدانى و نيز آن افكار آزادىخواهانه و مترقى كه از حمايت افكار عمومى هم بهرهمند بود، چطور نخستوزيرى فرد فاسق، بداخلاق و مستبدى چون محمدرضا را پذيرفت؟
گفت: ايشان غرضى داشت، مىخواست شاه را از قدرت واقعى دور كند و از او سمبلى بسازد كه تنها سلطنت كند نه حكومت، و بعد خودش به اصلاح امور بپردازد.
گفتم: جواب خوبى است، ولى آيا اين غرض نمىتوانست منظور نظر مبارك امام رضا - عليهالسلام - باشد، گرچه حضرت ايشان اهداف والاترى نيز داشتند، پذيرش ولايت عهدى تنها يك تاكتيك و موقتى بود، چنان كه وقتى مأمون متوجه اين تاكتيك شد، نتوانست وجود مبارك حضرت امام راتحمل كند.
اين پاسخ در اصل نوعى مجادله بود كه جوابى را از آنها گرفته به خودشان برگردانده بودم.
در مقطعى متوجه شديم كه عراقىها برخى اسرا را به تنهايى از اردوگاه خارج كرده و پس از چند روز به اردوگاه باز مىگرداندند. تعداد ايشان به 10-12 نفر مىرسيد كه هر يك را سه تا چهار روز به بيرون از اردوگاه برده بودند. نمىدانستيم موضوع چيست!
يكى از همين افراد كه از كار خود نادم شده بود به اتاق ما آمد، مىترسيد و گريه مىكرد، پشيمان و ناراحت بود، اعتراف كرد كه كجا رفتهاند و چه كار كردهاند و چه شنيدهاند و... آنها را به خانهاى سازمانى در بغداد برده و وسايل طرب، قمار و مشروب و... برايشان فراهم كرده بودند. در اين فرصت عراقىها و منافقين تبليغات مسموم خود را نيز انجام داده بودند و بعد گفته بودند: شما ديگر عامل ما هستيد و بايد اين كارها (مثلاً جاسوسى فلان شخص) را بكنيد،بايد خود را آماده نبرد با رژيم كنيد، دنيا با ماست، امريكا با ماست، عراق با ماست، بايد يك لشكر آزادى بخش تشكيل دهيم و...
براى ايشان اين سخنان و وعدهها به خاطر جهالتى كه داشتند، قابل قبول بود ولى براى ما خيلى مسخره به نظر مىرسيد. عدهاى از اينها وقتى متوجه شدند كه ما از جريان اين رفت و آمدها با خبر شدهايم، به عراقىها گفته بودند: اين جماعت خمينى سر از كار ما در آوردهاند، فردا ممكن است برايمان مشكل و درسر درست شود، پس بايد شهبازى و دو سه نفر از آنها را هم به اين خانهها ببريد و آلودهشان كنيد!
به ياد دارم، غروبى بود كه سربازى آمد سراغ من و گفت: ريشت را بتراش، فردا صبح لباست را بپوش، مىخواهند تو را به زيارت كربلا ببرند. گويا بقيه را هم ابتدا با همين بهانه برده بودند. من مىدانستم كه چه خبر است و چه خوابى برايم ديدهاند. گفتم: نه!من زيارت دوست ندارم و به زيارت هم نمىآيم. گفت: دوست ندارى كه نداشته باش! و بعد از اتاق رفت بيرون.
ولى دوباره به سراغم آمدند و مرا به مقرشان بردند، در آنجا يك سرگرد اطلاعاتى يك ساعت با من بحث كرد. آنها مرا كاملاً مىشناختند و به سوابق و پيشينهام وقوف داشتند، مىدانستند كه روحياتم چيست. اما مىخواستند از راه خدعه و نيرنگ دوباره مرا امتحان كنند.
به يارى خدا در مدت اسارتم، به نفس مطمئنهاى رسيده بودم و هيچ ترديدى از حقانيت راهى كه برگزيده بودم نداشتم كه احدى الحسنين، يكى از دو نيكى يا شهادت يا پيروزى را در بر خواهد داشت.
سرگرد اصرار كرد كه من پيشنهاد آنها را بپذيرم و به اصطلاح به زيارت بروم و ثواب ببرم(!)، گفتم: من اصلاً زيارت را دوست ندارم. گفت: مگر مىشود! شما شيعه هستيد و به امام حسين - عليه السلام- بيش از همه علاقه داريد. بدون ترس و واهمه گفتم: آخر اين زيارت امام حسين نيست، زيارت صدام حسين است! اين تبليغات فريبى بيش نيست مىخواهيد نقشههايتان را بنام زيارت كربلا روى ما اجرا كنيد. براى زيارت امام حسين - عليهالسلام - شرايط و مقدماتى لازم است؛ اگر ما اسير نبوديم، آزاد بوديم با عشق و با سر به زيارت امام حسين - عليهالسلام - مىشتافتيم. ولى الان اين امر تبليغى است به نفع صدام حسين. گفت: ما بايد تو را ببريم. گفتم: نمىتوانيد مگر جنازهام را، شما نمىتوانيد زنده مرا به چنين كارى وادار كنيد...
سرگرد يك ساعت تمام با من كلنجار رفت، اما موفق نشد مرا متقاعد سازد. دست آخر هم با بىاحترامى تمام و با چند ضربه لگد مرا از آنجا بيرون انداخت و به اتاق برگشتم.
دو سه روز گذشت، يكى - دو نفر از گروههاى ديگر را به آن زيارت كذايى بردند، و چند روز بعد دوباره به اتاق ما آمدند و از آقاى رجبعلى زاده خواستند كه به اين زيارت برود. او هم جوابهايى شبيه پاسخهاى من به آنها گفت، مقاومت كرد و نرفت.
اما عراقىها توانستند يكى از بچههاى اتاق ما را به اين كار راضى كنند، اين فرد خيلى با ما همراه و صميمى نبود، اگر چه به لحاظ اعتقادى با ما همخوانى داشت، مؤمن بود، اطلاعات سياسىاش هم بد نبود اما فردى تكرو و خودمحور بود، گاهى مستقل عمل مىكرد و مرتكب اعمالى مىشد كه مورد رضايت گروه نبود. به هر حال او را بردند، ولى او را به زيارت كربلا بردند نه به آن خانههاى سازمانى. خودش مىگفت: هنگام زيارت از او فيلم و عكس برداشتند تا براى تبليغ به نفع خود استفاده كنند. اينكه او را واقعاً به زيارت كربلا بردند از اين رو بود كه فكر ما را درباره آن خانهها منحرف سازند.
نمونه برخوردهاى اعتقادى
ما در تمام كارها و مواضعى كه داشتيم، سعى مىكرديم صادق باشيم و از هر آنچه كه به آن اعتقاد داشتيم، حفظ و حراست كنيم. اگر موفقيتى هم به دست مىآمد نتيجه همان صداقت بود و اگر شكستى مىخورديم و با مانعى مواجه مىشديم به خاطر ناخالصى و نبود صداقت بود.
روزى يكى از افراد سلطنتطلب كه ناخالصى و نفاق داشت، براى اينكه نيش زهرى به من زده باشد در جمعى پرسيد: “جناب سروان در حاشيه مفاتيح الجنان شما نوشته شده اگر كسى جايش درد مىكند دستش را در موضع درد بگذارد و عبارتى (عبارت نوشته شده در حاشيه) را چند بار بخواند دردش تسكين مىيابد. حالا من از صبح كمرم درد مىكند، دستم را روى كمرم گذاشتهام و اين عبارت را مىخوانم ولى دردم خوب نشده است اين چطور است؟” او اين جملات را با تمسخر بيان مىكرد ومن مىدانستم كه او اصلاً اهل اين حرفها نيست كه حالا بخواهد مفاتيح بخواند و اعتقاد به دعايى داشته باشد، او فردى بود كه دائم ورق (پاسور) دستش بود و از اين اتاق به آن اتاق مىرفت و به دنبال هم بازى براى قمار مىگشت.
براى من سنگين و اهانتآميز بود كه ببينم شخصى قمار باز مثل او اعتقادات دينى ما را به مسخره بگيرد. گفتم: زيرا شما دقت نكردهاى كه در آن حاشيه چه نوشته شده است. گفت: چرا نوشته است هر كس اين عبارت را بخواند دردش خوب مىشود، در حالى كه من نشدم. گفتم: مىبينى كه دقت نمىكنى! در آنجا نوشته شده هر كس، نه هر “ناكس” تو اول آن كس را پيدا كن تا صداقتى داشته باشد، دل نورانى داشته باشد، زلال و بىخرده شيشه باشد، آن گاه خواهى ديد كه جواب مىگيرد.
با اين پاسخ، حالت مسخره او در هم ريخت و گفت: يعنى من “ناكس” ام! گفتم: من چنين چيزى نگفتم، در حاشيه نوشته هر كس، نه ناكس، به خودت نگاه كن بهتر مىفهمى.
او خيلى ناراحت و دمغ از آن جمع خارج شد.
گروه منافقين به سركردگى ناصر عراقى كه آدمى بسيار ضعيف النفس و هوچى گر بود، دائم به نبال برآورده كردن حوايج نفسانى بودند و به لحاظ اعتقادى و ايدئولوژيك در برابر ما مىايستادند. تمام امور ايشان در دست عراقىها بود .آنها براى خود جارو جنجال ايدئولوژيك به راه انداخته بودند و از اين نظر خود را برتر از همه مىدانستند.
ما آمادگى داشتيم با همه ايدئولوگهاى آنها كه مىپنداشتند مغز متفكر گروه و اهل مطالعه و صاحب نظر هستند به بحث و مناظره بنشينيم. خيلى هم تلاش كرديم. ما به صرف نماز نخواندن و روزه نگرفتن، آنها را تكفير و طرد نمىكرديم، تمام راهها را براى آنها باز مىگذاشتيم، حرف مىزديم، مهاجّه مىكرديم گذشت و اغماض بر كاستىها و اشتباهاتشانداشتيم، اگر همه راهها بسته مىشد و آنها هيچ منطقى را نمىپذيرفتند و بر موضع باطل خود اصرار مىكردند، آن گاه آرام آرام كنارشان مىگذاشتيم. يعنى از اول با آنها برخورد قهرآميز نمىكرديم. بلكه تمام فرصتها و درها را به رويشان باز نگه مىداشتيم و اگر به سوى حق مىآمدند از آنها استقبال و حمايتشان مىكرديم.
در يكى از اين بحثها و مناظرهها، حدود هشت نفر از ما و گروه ناصر عراقى در جايى نشسته بوديم كه يكى از آنها سؤال كرد: شما كه مدعى هستيد امام رضا - عليه السلام - داراى آن مقام علمى و معصوميت، صداقت و وجاهت و از همه بالاتر واجد آن موقعيت بودند، چطور چنين كسى زير بار ولايت عهدى فرد فاسقى (به زعم شما) مثل مأمون رفت؟ گفتم: سؤال خوبى است، جواب خوبى هم دارد، ولى قبل از اينكه طرحش بكنم سؤالى مىپرسم كه جواب شما هم درونش هست: شما و ما مگر معتقد نيستيم كه مصدق يكى از مردان بزرگ سياسى و ملى است، مىدانيد كه ارادت ما به ايشان كمتر از ارادت شما به او نيست، ما فقط كمتر تظاهر مىكنيم و شعار مىدهيم و هركس را در جاى خودش قبول داريم نه بيشتر و نه كمتر، حال چون شما مدعى هستيد و بيشتر از ما او را قبول داريد پاسخ دهيد كه مصدق به عنوان يك شخص تحصيل كرده، دانشمند با آن وجاهت، فرهيختگى و كاركشتگى و سياستدانى و نيز آن افكار آزادىخواهانه و مترقى كه از حمايت افكار عمومى هم بهرهمند بود، چطور نخستوزيرى فرد فاسق، بداخلاق و مستبدى چون محمدرضا را پذيرفت؟
گفت: ايشان غرضى داشت، مىخواست شاه را از قدرت واقعى دور كند و از او سمبلى بسازد كه تنها سلطنت كند نه حكومت، و بعد خودش به اصلاح امور بپردازد.
گفتم: جواب خوبى است، ولى آيا اين غرض نمىتوانست منظور نظر مبارك امام رضا - عليهالسلام - باشد، گرچه حضرت ايشان اهداف والاترى نيز داشتند، پذيرش ولايت عهدى تنها يك تاكتيك و موقتى بود، چنان كه وقتى مأمون متوجه اين تاكتيك شد، نتوانست وجود مبارك حضرت امام راتحمل كند.
اين پاسخ در اصل نوعى مجادله بود كه جوابى را از آنها گرفته به خودشان برگردانده بودم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
براى محو اسرائيل
از آنجا كه ما در اجراى فرامين حضرت امام و بر اساس تكليف و رسالت دينى به جبهه آمده و بنا به تقدير، سر از اسارتگاههاى دشمن در آورده بوديم، با پرسش مواجه شده بوديم تكليف و رسالت از دوش ما برداشته شده است يا خير؟ اما رسالت و تكليف ما هيچ تغييرى نكرده بود و بايد براى دفاع از آرمان، ايده، عقيده، انقلاب و امام مبارزه مىكرديم منتهى در اينجا بدون سلاح ؛ فقط با رفتار، كردار، گفتار و ماندن بر سر اعتقاد و باورها. پايدارى بر مواضع و تسليم خواستههاى عراقىها نشدن مىتوانست حقانيت نظام، انقلاب و امام ما را به ثبوت برساند.
اصرار بر عقيده و حفظ مواضع، تحريم رسانهها جمعى، پافشارى براى برگزارى مراسم مذهبى و انجام فرايض دينى،حفظ احترام مسؤولين و رهبران نظام جمهورى اسلامى، مبارزه با گروههاى انحرافى و التقاطى، خوددارى از ديدار با شيخ على تهرانى، مقابله با سخنرانى منافقين (ابريشم چى)، بىاعتنايى به مباحث روحانى نماهايى چون موسوى اصفهانى و... همه همه براى عراقىها سؤال برانگيز بود و مىتوانست بر روى آنها تأثير بگذارد و ببينند كه حقانيت امام و انقلاب تا چه حدى است كه برخى از سربازان او حاضرند همه گونه سختى و مشقتى را به جان بخرند ولى حتى گامى از وظيفه و عقيده خود عقب ننشينند.
در اردوگاه موصل كه بوديم در ميان عراقىها، سرباز شيعهاى بود كه تحت تأثير رفتار و گفتار ما علاقه به صحبت و همفكرى با ما داشت، گاهى در فرصتى مناسب با ما به بحث و تبادل نظر مىنشست يكبار بحث ما به اتحاد كشورهاى مسلمان براى حمله به اسرائيل به عنوان دشمن مشترك كشيده شد. من گفتم كه حضرت امام فرمودهاند اگر هر مسلمانى يك سطل آب به روى اسرائيل بريزد، اسرائيل را آب مىبرد و اعلام كردهاند كه اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو گردد. او پرسيد به هر حال بايد كسى بتواند همه كشورهاى مسلمان راتحت انقياد و هدايت خود بگيرد تا بتوان به اسرائيل حمله كرد. گفتم: بله و او كسى نيست جز امام خمينى (ره) گفت: نمىشود، هر كشورى براى خود رئيس دارد، صدام حسين رئيس القاعدالعراق، حافظ اسد در سوريه، ملك فهد در عربستان، شاه حسين در اردن و... گفتم: بله اينها همه رئيس جمهور هستند، ما هم رئيس جمهور داريم، منظور من رهبر است كه فوق همه اينهاست، همه بايد از امام خمينى (ره) تبعيت كنند، يد واحده باشند در برابر اسرائيل و تمام تجهيزات و امكانات خود را جمع كنند و تحت راهبردها، سياستها و خط مشىهاى امام خمينى به كارگيرند، آن گاه ظرف يك روز ونيم بساط اسرائيل براى هميشه از روى زمين برچيده خواهد شد و گفت: پس چطور (امام) خمينى گفته است كه رئيس القاعد صدام حسين رفتنى است. گفتم: براى اينكه صدام با چنين طرحى مخالفت مىكند، اگر او بعد از پيروزى انقلاب به امام نامه مىنوشت كه من سياستها و استراتژىهاى شما را قبول دارم وبه همراه مردم عراق آمادهايم تا در كنار ايران عليه دشمنان اسلام (امريكا، اسرائيل و يا هر كشور ديگرى) بجنگيم، امام هم او را مى پذيرفت، اما صدام گردن كشى كرد و شد مهره امريكا و در جهت سياستهاى امريكا و صهيونيست حركت كرد...
سرباز عراقى در اينجا گفت: لا لا و صحبت را قطع كرد و رفت.
در قضيه مخالفت با اسرائيل و تحريم اين كشور در كمپ افسران تكريت، براى ما مشكلاتى پيش آمد. در تكريت لباسهايى كه به اسرا مىدادند آنقدر استفاده مىشد تا نخنما، پاره پاره و هزار وصله مىشد. يك بار وقتى براى ما لباس آوردند از نوع جنس، دوخت و طرح آن فهميديم كه لباسها اسرائيلى است. ما پيش از انقلاب با اين نوع پارچهها كه لباس نظاميان رژيم شاه بود آشنا بوديم پارچههاى اسرائيلى نسبت به قماش داخلى از نظر كيفيت، مميزههاى خاصى داشت، خيلى مرغوب، محكمتر و رنگهاى زندهترى داشت.
ما مىدانستيم كه حضرت امام اسرائيل را جرثومه فساد مىداند و فرمودهاند كه اسرائيل بايد محو گردد. پس پذيرش اين لباسها، خلاف دستور امام بود. با بچهها صحبت كرديم كه اگر اين لباسها را قبول كنيم به ادامه حيات اسرائيل كمك كردهايم و بر جنايتهاى آن صحه گذاشتهايم، پس قرار شد كه از گرفتن اين لباسها سرباز بزنيم.
لباسها را به عراقىها پس داديم و گفتيم كه ما اين لباسهاى اسرائيلى را نمىتوانيم بپوشيم، شما بايد از خودتان به ما لباس بدهيد و يا اينكه از طريق صليب بخواهيد كه ايران براى ما لباس بفرستد. اين مخالفت تنها از طرف گروه ما بود، و گروههاى ديگر بدون هيچ عكس العملى آن لباسها را گرفته پوشيدند.
ما بر اقدام و خواسته خود پاى فشرديم، هر چه عراقىها اصرار كردند و دليل آوردند ما نپذيرفتيم و زير بار آن نرفتيم و از لباس جنس اسرائيلى نپوشيديم. عراقىها از كار ما ناراحت و عصبانى شدند از اين رو براى چند هفته در اتاق را به روى ما بستند، از هواخورى و رفتن به دستشويى محروم شديم، جيره آب و آن غذاى نامطلوب نصف شد و... شرايط بسيار سختى بر بچهها حاكم شد. البته بچهها به اين امر راضى نبودند به خاطر راحتى امروز و برخوردارى از كمى غذاى بيشتر، فرمان امام را زير پا بگذارند. عشقى كه ايشان به امام داشتند خيلى برتر از اين امكانات سطح پايين بود و حاضر بودند به خاطر امام، از جان نيز بگذرند، اصلاً عشق آنها اين بود كه منتظر باشند تا بشنوند امام چه مىگويد و همان را اجرا كنند.
بيش از يك ماه شرايط همچنان سخت و دشوار بود، تا آنجا كه آرام آرام وضع به حالت سابق برگشت. اما عراقىها از سر لجاجت و تنبيه، براى مدت زيادى به ما لباس ندادند.
از نظر پوشش، بچهها در وضع بسيار نا مناسبى قرار گرفتند؛ ديگر جاى سالمى روى لباسها نبود همه جاى آن بخيه و وصله خورده بود، آستينها و پاچههاى شلوار، ريشريش و پارهپاره شده بود و از هر طرفى تكهاى از آن آويزان بود، لباس برخى حالت خيلى خنده دارى داشت. خود من شلوارى داشتم كه پايين پاچههاى آن پاره و ريشريش بود و يك لنگه آن هم از زير زانو از بين رفته و قطع شده بود، يكى بالا و يكى پايين، خيلى مضحك و خندهدار شده بود.
عراقىها پس از مدتى كه ديدند به زعم آنها سر عقل نمىآييم از لباسهاى توليد عراق به ما دادند.
... به خاطر امام
تبليغات دشمن چه ايرانى، چه عراقى و چگونگى برخورد و مقابله با آن اولين مسئله ما در اسارتگاه دشمن بود. زمانى كه تبليغات از طرف اسراى ايرانى سازمان دهى مىشد كار كمى سختتر بود.
در يكى از روزهاى خرداد يا تير ماه، يكى از دوستان به نام على داورى سراسيمه وارد اتاق شد و با حالتى نگران و تشويش گفت: در اتاق 2 (اتاق مليون) منافقين روزنامه ديواريى تهيه و بر روى ديوار نصب كردهاند و در آن به ساحت امام (ره) اهانت شده است، يك كاريكاتور موهن از امام كشيدهاند و...
با شنيدن خبر منقلب شدم، با ناراحتى گفتم بچهها بلند شويد برويم ببينيم چه خبر است. بىخبر وارد اتاق آنها شديم، ديدم روزنامهاى روى ديوار نصب است. آن كاريكاتور موهن را كه ديدم، درنگ نكرده دست انداختم و روزنامه را كندم و از چهار گوشه آن پاره پاره كردم و زمين ريختم.
در چنين اوضاعى كه خشم و غيظ من بالا گرفته هيچ يك از اعضاى اتاق جرئت حرف زدن و يا اعتراض نداشتند و نفسها را در سينه حبس كردند. واقعاًاگر كسى لب به سخن مىگشود و اعتراض مى كرد چنان او را مىزدم تا بميرد...پس از كارى كه كردم به همراه دوستانم از آنجا خارج شديم.
خيلى سريع خبر اقدام ما به گوش عراقىها رسيد...سوت و بگير و ببند شروع شد ؛ همه رفتيم به داخل اتاقها، درها را به روى همه بستند. بعد از لحظاتى وارد اتاقها شدند و پرسيدند:چه كسى آن روزنامه را پارهپاره كرده است؟ بدون هيچ واهمه و مكثى گفتم: من! پرسيدند: چرا؟! گفتم: مگر شما نمىگوييد ما اينجا اسير هستيم و اين مكان نظامى است؟ مگر نگفتيد اينجا حكم پادگان نظامى را دارد نه يك محيط سياسى و مقررات و قوانين پادگان بر آن جا حاكم است؟ گفتند: چرا درست است. گفتم: اما در اين روزنامه به موضوعات سياسى و عقيدتى پرداخته شده و عليه عقيده و مقدسات ما در آن مطالبى نوشته شده بود و چون مطالب آن باطل، غلط و مغاير با عقايد سياسى و مذهبى ماست من آن را پاره كردم، كارى خلاف مقررات انجام ندادم، نه، اگر مىگوييد كار آنها عيبى نداشته و آزاد بودهاند پس به ما هم بايد اين اختيار و امكان و آزادى را بدهيد تا ما هم بنويسيم. پرسيد: شما اگر آزاد باشيد و بخواهيد بنويسيد، چه مىنويسيد؟ گفتم: من هم عليه صدام حسين مىنويسم، عليه حزب بعث مىنويسم و...
با اداى اين پاسخ فرمانده عراقى خيلى ناراحت شد، دستور داد تا مرا از اتاق خارج كنند، ساعت حدود 11 صبح، چشمان و دستانم را بسته از اتاق بيرون بردند. خارج از اردوگاه در پشت مقر، بازداشتگاهى وجود داشت مرا به در آن بسته و رفتند.
حدود نيم ساعت بعد، دوباره آمدند و از در بازداشتگاه بازم كردند، اما با دو دستبند به پنجره آنجا مصلوبم كردند. يك دستم را به يك گوشه پنجره و دست ديگرم را به گوشه ديگر پنجره بستند و پا در هوا آويزان ماندم، بفهمى نفهمى و با زور نوك پنجه پايم به زمين مىخورد.
آويزان به پنجره تكيه داده بودم، ميله پنجره هم از پشت به كمرم فشار مىآورد، تحمل لحظات اول اين وضعيت هم سخت و رقتآور بود تا چه رسد به اينكه ادامه يابد، چون دستبند كشويى بود، با هر تكانى كه مىخوردم سفتتر مىشد.
اين وضعيت غيرانسانى نه يك ساعت نه دو ساعت بلكه 35 ساعت ادامه يافت. شرايط وحشتناكى بود، درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، از ساعت 11 كه مرا بيرون آوردند و يك ساعت بعد به صليب كشيدند. اين وضع ادامه داشت تا ساعت 9/5 شب فردا.
آفتاب داغ و تند مغزم را مىتركاند. مخم را به جوش مىآورد. از شدت گرما، چشمهايم باز نمىشد، لبهايم خشكيده و تفتيده بود، به قدرى تشنه بودم كه حد نداشت، از شدت گرما چند مرتبه حالم به هم خورد و گاهى بىهوش مىشدم، نگهبانى آنجابود كه مىآمد و با اسلحه به سرم مىزد و بد و بىراه مىگفت.
اولين نماز ظهر را در همان حالت نيت كرده و خواندم، اما نمازهاى بعدى را در حالت عادى نبودم و نمىتوانستم درك كنم. دستبندها در مچ دست و مفاصلم فرو رفته و از آن خون مىآمد.
تصور كنيد آن روز گرم را كه مرا زير آفتاب داغ و شديد بستهاند، اشعه خورشيد مستقيم به من مىخورد و صورتم را سوزانده و، دائم حالت تهوع داشتم زبانم در دهان خشكيده، آب دهانم را نمىتوانستم قورت دهم، از لبهاى تكيدهام خون مىآمد...
وضعيت اسفبارى داشتم، هيچكس با حيوان نيز چنين نمىكرد كه آنها با من مىكردند گرسنه و تشنه بودم، از دستشويى و توالت محروم بودم، در همان وضع خود را... كرده بودم...
شبى كه در آن وضع قرار داشتم، احساس مىكردم كه دستانم از بدنم جدا شدهاند باور داشتم كه چيزى به قالب تهى كردنم نمانده، لذا در همان شرايط خرابى كه داشتم، در دل با خدا نجواهايى داشتم و راز و نيازهايى...
ساعت 9/5 شب روز بعد، آخرين وضعيت مرا تصور كنيد كه در حالت نيمهبىهوش از آن پنجره آويزانم و دستبندها بر مچ دستانم فرورفته است، خون بر ساق دستانم خشكيده، زير چشم را لختهاى از چرك گرفته، لبها تركيده و خونين، صورت آفتاب خورده و سوخته، لباسها كثيف شده و حالت تهوع...
يك وقت احساس كردم نگهبان عراقى هراسان به سمت مقر دويد. او وقتى مىبيند كه حال من خيلى خراب و وخيم است و رو به موت هستم مىترسد و بدو به دنبال بقيه مىرود.
چند لحظه بعد، چند عراقى دورم حلقه زدند، دستهايم را بازكرده و پيكر نيمه جانم را بر روى زمين گذاشتند. هر يك به دنبال چيزى دويدند، يكى دبه آب و ديگرى سينى تخم مرغ و دو تكه نان و يك گوجه آورد. به ياد دارم كه با لگد زدم زير سينى غذا و پرت شد. ولى چون خيلى تشنه بودم يعنى شعلههاى عطش وجودم را مىسوزاند، خود را به سوى سطل آب كشيدم و با ولع آن را نوشيدم. نوشيدم و نوشيدم. بعد پزشكيارى از راه رسيد، آمپولى تزريق كرد كه ديگر هيچ نفهميدم تا فردا صبح ساعت 9، كه به هوش آمدم.
صبح، وقتى چشم باز كردم، خود را درون اتاقى ديدم، حالم كمى بهتر شده بود، سر و وضعم را مرتب كردم در حالى كه به سختى دستانم را حركت مىدادم، شلوار و لباسم را تا آنجا كه امكان داشت تميز كردم. درد بر تمام بدنم مستولى بود. ساعتى بعد آمدند و مرا به اردوگاهى در نزديكى كمپ افسران بردند. گويا اردوگاه شماره 7 بود. مرا به داخل اتاقى (سالن) بردند كه پيش از من حدود شصت نفر در آنجا بودند. جا براى اين تعداد جمعيت خيلى كم و عذابآور بود. آنجا يك توالت و دو شير آب داشت. عراقىها هر وقت سر كيف بودند اجازه مىدادند در يك دقيقه بروم و سرو صورتم را آبى بزنم و برگردم. حدود يك ماه را هم در اين بازداشتگاه به سر بردم.
در اين مدت دوستان مرا در اتاق شماره 4 به خاطر همراهى من در پاره كردن آن روزنامه ديوارى، يك جا تنبيه كرده بودند. مدت ده روز در را به روى آنها قفل كرده بودند نان و غذا به آنها نمىدادند آنها فقط يك سطل آب آشاميدن و يك سطل هم براى قضاى حاجت داشتند. افراد اتاق شماره 4 بيش از ده روز در چنين فشار و تنگنايى شب وروز گذرانده بودند، و اين همه از آثار شوم ونحس شيخ على و منافقين در عراق بود.
پس از اين مدت (يك ماه) مرا به جمع دوستانم در كمپ افسران برگردانده و از آن فشار و تنگنا نيز كاستند، اما تهديدشان باقى بود كه اگر يكبار ديگر دست به چنينن حركتى (پاره كردن روزنامه ديوارى) بزنيد از اين بدتر تنبيه خواهيد شد. در حالى كه خود مىدانستند ما دست از عقيده و باور خود نخواهيم شست. كما اينكه در اردوگاه عنبر در برابر پخش آن فيلم موهن درباره امام ايستاديم و با اذانموقع، مانع از پخش آن در اردوگاه شديم و بعد به سختى مجازات و تنبيه شديم ولى هيچ گاه از اين روش روى برنگردانديم و اين بار هم به خاطر برخورد با كاريكاتورى موهن، چنين تنبيه شديم و قطعاً اگر دوباره شبيه اين وقايع روى مىداد همان مىكرديم كه بايد مىكرديم.
كشته شدن براى ما در اين راه گوارا بود و مىدانستيم كه زندگى و حيات، مبارزه و جهاد براى عقيده است و بس.
از آنجا كه ما در اجراى فرامين حضرت امام و بر اساس تكليف و رسالت دينى به جبهه آمده و بنا به تقدير، سر از اسارتگاههاى دشمن در آورده بوديم، با پرسش مواجه شده بوديم تكليف و رسالت از دوش ما برداشته شده است يا خير؟ اما رسالت و تكليف ما هيچ تغييرى نكرده بود و بايد براى دفاع از آرمان، ايده، عقيده، انقلاب و امام مبارزه مىكرديم منتهى در اينجا بدون سلاح ؛ فقط با رفتار، كردار، گفتار و ماندن بر سر اعتقاد و باورها. پايدارى بر مواضع و تسليم خواستههاى عراقىها نشدن مىتوانست حقانيت نظام، انقلاب و امام ما را به ثبوت برساند.
اصرار بر عقيده و حفظ مواضع، تحريم رسانهها جمعى، پافشارى براى برگزارى مراسم مذهبى و انجام فرايض دينى،حفظ احترام مسؤولين و رهبران نظام جمهورى اسلامى، مبارزه با گروههاى انحرافى و التقاطى، خوددارى از ديدار با شيخ على تهرانى، مقابله با سخنرانى منافقين (ابريشم چى)، بىاعتنايى به مباحث روحانى نماهايى چون موسوى اصفهانى و... همه همه براى عراقىها سؤال برانگيز بود و مىتوانست بر روى آنها تأثير بگذارد و ببينند كه حقانيت امام و انقلاب تا چه حدى است كه برخى از سربازان او حاضرند همه گونه سختى و مشقتى را به جان بخرند ولى حتى گامى از وظيفه و عقيده خود عقب ننشينند.
در اردوگاه موصل كه بوديم در ميان عراقىها، سرباز شيعهاى بود كه تحت تأثير رفتار و گفتار ما علاقه به صحبت و همفكرى با ما داشت، گاهى در فرصتى مناسب با ما به بحث و تبادل نظر مىنشست يكبار بحث ما به اتحاد كشورهاى مسلمان براى حمله به اسرائيل به عنوان دشمن مشترك كشيده شد. من گفتم كه حضرت امام فرمودهاند اگر هر مسلمانى يك سطل آب به روى اسرائيل بريزد، اسرائيل را آب مىبرد و اعلام كردهاند كه اسرائيل بايد از صفحه روزگار محو گردد. او پرسيد به هر حال بايد كسى بتواند همه كشورهاى مسلمان راتحت انقياد و هدايت خود بگيرد تا بتوان به اسرائيل حمله كرد. گفتم: بله و او كسى نيست جز امام خمينى (ره) گفت: نمىشود، هر كشورى براى خود رئيس دارد، صدام حسين رئيس القاعدالعراق، حافظ اسد در سوريه، ملك فهد در عربستان، شاه حسين در اردن و... گفتم: بله اينها همه رئيس جمهور هستند، ما هم رئيس جمهور داريم، منظور من رهبر است كه فوق همه اينهاست، همه بايد از امام خمينى (ره) تبعيت كنند، يد واحده باشند در برابر اسرائيل و تمام تجهيزات و امكانات خود را جمع كنند و تحت راهبردها، سياستها و خط مشىهاى امام خمينى به كارگيرند، آن گاه ظرف يك روز ونيم بساط اسرائيل براى هميشه از روى زمين برچيده خواهد شد و گفت: پس چطور (امام) خمينى گفته است كه رئيس القاعد صدام حسين رفتنى است. گفتم: براى اينكه صدام با چنين طرحى مخالفت مىكند، اگر او بعد از پيروزى انقلاب به امام نامه مىنوشت كه من سياستها و استراتژىهاى شما را قبول دارم وبه همراه مردم عراق آمادهايم تا در كنار ايران عليه دشمنان اسلام (امريكا، اسرائيل و يا هر كشور ديگرى) بجنگيم، امام هم او را مى پذيرفت، اما صدام گردن كشى كرد و شد مهره امريكا و در جهت سياستهاى امريكا و صهيونيست حركت كرد...
سرباز عراقى در اينجا گفت: لا لا و صحبت را قطع كرد و رفت.
در قضيه مخالفت با اسرائيل و تحريم اين كشور در كمپ افسران تكريت، براى ما مشكلاتى پيش آمد. در تكريت لباسهايى كه به اسرا مىدادند آنقدر استفاده مىشد تا نخنما، پاره پاره و هزار وصله مىشد. يك بار وقتى براى ما لباس آوردند از نوع جنس، دوخت و طرح آن فهميديم كه لباسها اسرائيلى است. ما پيش از انقلاب با اين نوع پارچهها كه لباس نظاميان رژيم شاه بود آشنا بوديم پارچههاى اسرائيلى نسبت به قماش داخلى از نظر كيفيت، مميزههاى خاصى داشت، خيلى مرغوب، محكمتر و رنگهاى زندهترى داشت.
ما مىدانستيم كه حضرت امام اسرائيل را جرثومه فساد مىداند و فرمودهاند كه اسرائيل بايد محو گردد. پس پذيرش اين لباسها، خلاف دستور امام بود. با بچهها صحبت كرديم كه اگر اين لباسها را قبول كنيم به ادامه حيات اسرائيل كمك كردهايم و بر جنايتهاى آن صحه گذاشتهايم، پس قرار شد كه از گرفتن اين لباسها سرباز بزنيم.
لباسها را به عراقىها پس داديم و گفتيم كه ما اين لباسهاى اسرائيلى را نمىتوانيم بپوشيم، شما بايد از خودتان به ما لباس بدهيد و يا اينكه از طريق صليب بخواهيد كه ايران براى ما لباس بفرستد. اين مخالفت تنها از طرف گروه ما بود، و گروههاى ديگر بدون هيچ عكس العملى آن لباسها را گرفته پوشيدند.
ما بر اقدام و خواسته خود پاى فشرديم، هر چه عراقىها اصرار كردند و دليل آوردند ما نپذيرفتيم و زير بار آن نرفتيم و از لباس جنس اسرائيلى نپوشيديم. عراقىها از كار ما ناراحت و عصبانى شدند از اين رو براى چند هفته در اتاق را به روى ما بستند، از هواخورى و رفتن به دستشويى محروم شديم، جيره آب و آن غذاى نامطلوب نصف شد و... شرايط بسيار سختى بر بچهها حاكم شد. البته بچهها به اين امر راضى نبودند به خاطر راحتى امروز و برخوردارى از كمى غذاى بيشتر، فرمان امام را زير پا بگذارند. عشقى كه ايشان به امام داشتند خيلى برتر از اين امكانات سطح پايين بود و حاضر بودند به خاطر امام، از جان نيز بگذرند، اصلاً عشق آنها اين بود كه منتظر باشند تا بشنوند امام چه مىگويد و همان را اجرا كنند.
بيش از يك ماه شرايط همچنان سخت و دشوار بود، تا آنجا كه آرام آرام وضع به حالت سابق برگشت. اما عراقىها از سر لجاجت و تنبيه، براى مدت زيادى به ما لباس ندادند.
از نظر پوشش، بچهها در وضع بسيار نا مناسبى قرار گرفتند؛ ديگر جاى سالمى روى لباسها نبود همه جاى آن بخيه و وصله خورده بود، آستينها و پاچههاى شلوار، ريشريش و پارهپاره شده بود و از هر طرفى تكهاى از آن آويزان بود، لباس برخى حالت خيلى خنده دارى داشت. خود من شلوارى داشتم كه پايين پاچههاى آن پاره و ريشريش بود و يك لنگه آن هم از زير زانو از بين رفته و قطع شده بود، يكى بالا و يكى پايين، خيلى مضحك و خندهدار شده بود.
عراقىها پس از مدتى كه ديدند به زعم آنها سر عقل نمىآييم از لباسهاى توليد عراق به ما دادند.
... به خاطر امام
تبليغات دشمن چه ايرانى، چه عراقى و چگونگى برخورد و مقابله با آن اولين مسئله ما در اسارتگاه دشمن بود. زمانى كه تبليغات از طرف اسراى ايرانى سازمان دهى مىشد كار كمى سختتر بود.
در يكى از روزهاى خرداد يا تير ماه، يكى از دوستان به نام على داورى سراسيمه وارد اتاق شد و با حالتى نگران و تشويش گفت: در اتاق 2 (اتاق مليون) منافقين روزنامه ديواريى تهيه و بر روى ديوار نصب كردهاند و در آن به ساحت امام (ره) اهانت شده است، يك كاريكاتور موهن از امام كشيدهاند و...
با شنيدن خبر منقلب شدم، با ناراحتى گفتم بچهها بلند شويد برويم ببينيم چه خبر است. بىخبر وارد اتاق آنها شديم، ديدم روزنامهاى روى ديوار نصب است. آن كاريكاتور موهن را كه ديدم، درنگ نكرده دست انداختم و روزنامه را كندم و از چهار گوشه آن پاره پاره كردم و زمين ريختم.
در چنين اوضاعى كه خشم و غيظ من بالا گرفته هيچ يك از اعضاى اتاق جرئت حرف زدن و يا اعتراض نداشتند و نفسها را در سينه حبس كردند. واقعاًاگر كسى لب به سخن مىگشود و اعتراض مى كرد چنان او را مىزدم تا بميرد...پس از كارى كه كردم به همراه دوستانم از آنجا خارج شديم.
خيلى سريع خبر اقدام ما به گوش عراقىها رسيد...سوت و بگير و ببند شروع شد ؛ همه رفتيم به داخل اتاقها، درها را به روى همه بستند. بعد از لحظاتى وارد اتاقها شدند و پرسيدند:چه كسى آن روزنامه را پارهپاره كرده است؟ بدون هيچ واهمه و مكثى گفتم: من! پرسيدند: چرا؟! گفتم: مگر شما نمىگوييد ما اينجا اسير هستيم و اين مكان نظامى است؟ مگر نگفتيد اينجا حكم پادگان نظامى را دارد نه يك محيط سياسى و مقررات و قوانين پادگان بر آن جا حاكم است؟ گفتند: چرا درست است. گفتم: اما در اين روزنامه به موضوعات سياسى و عقيدتى پرداخته شده و عليه عقيده و مقدسات ما در آن مطالبى نوشته شده بود و چون مطالب آن باطل، غلط و مغاير با عقايد سياسى و مذهبى ماست من آن را پاره كردم، كارى خلاف مقررات انجام ندادم، نه، اگر مىگوييد كار آنها عيبى نداشته و آزاد بودهاند پس به ما هم بايد اين اختيار و امكان و آزادى را بدهيد تا ما هم بنويسيم. پرسيد: شما اگر آزاد باشيد و بخواهيد بنويسيد، چه مىنويسيد؟ گفتم: من هم عليه صدام حسين مىنويسم، عليه حزب بعث مىنويسم و...
با اداى اين پاسخ فرمانده عراقى خيلى ناراحت شد، دستور داد تا مرا از اتاق خارج كنند، ساعت حدود 11 صبح، چشمان و دستانم را بسته از اتاق بيرون بردند. خارج از اردوگاه در پشت مقر، بازداشتگاهى وجود داشت مرا به در آن بسته و رفتند.
حدود نيم ساعت بعد، دوباره آمدند و از در بازداشتگاه بازم كردند، اما با دو دستبند به پنجره آنجا مصلوبم كردند. يك دستم را به يك گوشه پنجره و دست ديگرم را به گوشه ديگر پنجره بستند و پا در هوا آويزان ماندم، بفهمى نفهمى و با زور نوك پنجه پايم به زمين مىخورد.
آويزان به پنجره تكيه داده بودم، ميله پنجره هم از پشت به كمرم فشار مىآورد، تحمل لحظات اول اين وضعيت هم سخت و رقتآور بود تا چه رسد به اينكه ادامه يابد، چون دستبند كشويى بود، با هر تكانى كه مىخوردم سفتتر مىشد.
اين وضعيت غيرانسانى نه يك ساعت نه دو ساعت بلكه 35 ساعت ادامه يافت. شرايط وحشتناكى بود، درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، از ساعت 11 كه مرا بيرون آوردند و يك ساعت بعد به صليب كشيدند. اين وضع ادامه داشت تا ساعت 9/5 شب فردا.
آفتاب داغ و تند مغزم را مىتركاند. مخم را به جوش مىآورد. از شدت گرما، چشمهايم باز نمىشد، لبهايم خشكيده و تفتيده بود، به قدرى تشنه بودم كه حد نداشت، از شدت گرما چند مرتبه حالم به هم خورد و گاهى بىهوش مىشدم، نگهبانى آنجابود كه مىآمد و با اسلحه به سرم مىزد و بد و بىراه مىگفت.
اولين نماز ظهر را در همان حالت نيت كرده و خواندم، اما نمازهاى بعدى را در حالت عادى نبودم و نمىتوانستم درك كنم. دستبندها در مچ دست و مفاصلم فرو رفته و از آن خون مىآمد.
تصور كنيد آن روز گرم را كه مرا زير آفتاب داغ و شديد بستهاند، اشعه خورشيد مستقيم به من مىخورد و صورتم را سوزانده و، دائم حالت تهوع داشتم زبانم در دهان خشكيده، آب دهانم را نمىتوانستم قورت دهم، از لبهاى تكيدهام خون مىآمد...
وضعيت اسفبارى داشتم، هيچكس با حيوان نيز چنين نمىكرد كه آنها با من مىكردند گرسنه و تشنه بودم، از دستشويى و توالت محروم بودم، در همان وضع خود را... كرده بودم...
شبى كه در آن وضع قرار داشتم، احساس مىكردم كه دستانم از بدنم جدا شدهاند باور داشتم كه چيزى به قالب تهى كردنم نمانده، لذا در همان شرايط خرابى كه داشتم، در دل با خدا نجواهايى داشتم و راز و نيازهايى...
ساعت 9/5 شب روز بعد، آخرين وضعيت مرا تصور كنيد كه در حالت نيمهبىهوش از آن پنجره آويزانم و دستبندها بر مچ دستانم فرورفته است، خون بر ساق دستانم خشكيده، زير چشم را لختهاى از چرك گرفته، لبها تركيده و خونين، صورت آفتاب خورده و سوخته، لباسها كثيف شده و حالت تهوع...
يك وقت احساس كردم نگهبان عراقى هراسان به سمت مقر دويد. او وقتى مىبيند كه حال من خيلى خراب و وخيم است و رو به موت هستم مىترسد و بدو به دنبال بقيه مىرود.
چند لحظه بعد، چند عراقى دورم حلقه زدند، دستهايم را بازكرده و پيكر نيمه جانم را بر روى زمين گذاشتند. هر يك به دنبال چيزى دويدند، يكى دبه آب و ديگرى سينى تخم مرغ و دو تكه نان و يك گوجه آورد. به ياد دارم كه با لگد زدم زير سينى غذا و پرت شد. ولى چون خيلى تشنه بودم يعنى شعلههاى عطش وجودم را مىسوزاند، خود را به سوى سطل آب كشيدم و با ولع آن را نوشيدم. نوشيدم و نوشيدم. بعد پزشكيارى از راه رسيد، آمپولى تزريق كرد كه ديگر هيچ نفهميدم تا فردا صبح ساعت 9، كه به هوش آمدم.
صبح، وقتى چشم باز كردم، خود را درون اتاقى ديدم، حالم كمى بهتر شده بود، سر و وضعم را مرتب كردم در حالى كه به سختى دستانم را حركت مىدادم، شلوار و لباسم را تا آنجا كه امكان داشت تميز كردم. درد بر تمام بدنم مستولى بود. ساعتى بعد آمدند و مرا به اردوگاهى در نزديكى كمپ افسران بردند. گويا اردوگاه شماره 7 بود. مرا به داخل اتاقى (سالن) بردند كه پيش از من حدود شصت نفر در آنجا بودند. جا براى اين تعداد جمعيت خيلى كم و عذابآور بود. آنجا يك توالت و دو شير آب داشت. عراقىها هر وقت سر كيف بودند اجازه مىدادند در يك دقيقه بروم و سرو صورتم را آبى بزنم و برگردم. حدود يك ماه را هم در اين بازداشتگاه به سر بردم.
در اين مدت دوستان مرا در اتاق شماره 4 به خاطر همراهى من در پاره كردن آن روزنامه ديوارى، يك جا تنبيه كرده بودند. مدت ده روز در را به روى آنها قفل كرده بودند نان و غذا به آنها نمىدادند آنها فقط يك سطل آب آشاميدن و يك سطل هم براى قضاى حاجت داشتند. افراد اتاق شماره 4 بيش از ده روز در چنين فشار و تنگنايى شب وروز گذرانده بودند، و اين همه از آثار شوم ونحس شيخ على و منافقين در عراق بود.
پس از اين مدت (يك ماه) مرا به جمع دوستانم در كمپ افسران برگردانده و از آن فشار و تنگنا نيز كاستند، اما تهديدشان باقى بود كه اگر يكبار ديگر دست به چنينن حركتى (پاره كردن روزنامه ديوارى) بزنيد از اين بدتر تنبيه خواهيد شد. در حالى كه خود مىدانستند ما دست از عقيده و باور خود نخواهيم شست. كما اينكه در اردوگاه عنبر در برابر پخش آن فيلم موهن درباره امام ايستاديم و با اذانموقع، مانع از پخش آن در اردوگاه شديم و بعد به سختى مجازات و تنبيه شديم ولى هيچ گاه از اين روش روى برنگردانديم و اين بار هم به خاطر برخورد با كاريكاتورى موهن، چنين تنبيه شديم و قطعاً اگر دوباره شبيه اين وقايع روى مىداد همان مىكرديم كه بايد مىكرديم.
كشته شدن براى ما در اين راه گوارا بود و مىدانستيم كه زندگى و حيات، مبارزه و جهاد براى عقيده است و بس.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
حرسالخمينى
حالات، رفتار و گفتار حزباللهىها توسط منافقين به عراقىها گزارش مىشد و از آنها براى ما پيامهاى تهديدآميز و يأسآور مىآوردند. عجب اينكه آنها ما را با خودشان قياس مىكردند، سينههايمان مملو از ايمان به خدا و عشق به شهادت بود. اما اين افراد در حوايج و خواستههاى كاذب و زود گذر مادى غرق شده بودند. خواستههايى كه در اردوگاه نيز در دسترس بود. فكر مىكردند ما در قبال پيام تهديدآميز عراقىها خود را باخته و راهمان را كج مىكنيم و در باورهايمان تجديد نظر خواهيم كرد. بسيار در اشتباه بودند. ما اين عشق را از امام خود داشتيم، اگر دنيا تكان مىخورد، امام بر مشى و نظرى كه داشتند باقى بود. ما هم در ابعاد كوچكتر از امام، تغييرى در مشى و بينش خود نمىداديم.
يكبار افسرى عراقى در جمعى گفته بود:ابوالمشاكل (شهبازى) مىخواهد پا در جاى پاى (امام) خمينى بگذارد، هر چه ايشان مىگويد شهبازى عمل مىكند. گفته آن افسر عراقى براى من سند افتخار بود، در شرايط سخت، دشوار و غيرانسانى اردوگاههاى عراق كه ما در بحران و مشقت دست و پا مىزديم، مسؤوليتناپذيرى، قابل توجيه بود. ولى ما راضى بوديم و سعى مىكرديم كه در تبعيت و فرمانبردارى از امام، از ساير برادرانمان كه در ايران بودند، عقب نمانيم. هيچ گاه و در هيچ شرايطى، حتى در زير شديدترين كتكها و شكنجهها، كوچكترين حرفى و اسائه ادبى نسبت به امام روا نكرديم و يا حتى ذرهاى شك به به قلبمان راه نداديم.
در قرآن آمده است:”من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم”)67( پس به ما اجازه داده شده بود در هنگام اضطرار و اجبار به زبان تكذيب كنيم در حالى كه در دل و قلب مؤمن بوديم. اما ما از اين جواز خداوندى سياستكارانه حقّه بازانه استفاده نكرديم، چرا كه مىدانستيم اينجا، جاى تقيه نيست.
در اين ميان منافقين و واخوردهها براى عراقىها جا انداخته بودند كه اين 34 نفر در شهبازى خلاصه مىشوند اگر او شكسته شود بقيه نيز خواهند شكست. البته اين اشتهار علتى داشت، چرا كه حدود هشت سال من ارشد و مسؤول آن تشكيلات مخفى اتاق شماره 4 بودم و پس از اتخاذ تصميمى يا تنظيم برنامهاى، خود پيش قراول بوده و در خط مقدم حركت مىكردم.
من در ميان آن 33 نفر افراد اتاق در سيبل منافقين بودم، از اين رو آنها به عراقىها اصرار مىورزيدند كه شهبازى را بايد شكست. البته خود عراقىها هم در موارد زيادى مرا محك زده بودند و از سوابق شكنجه شدن من در استخبارات، انفرادىهاى طولانى و محروميتهاى مختلف در بازداشتگاهها اطلاع داشتند و مىدانستند كه من در اولين بازجويى در وزارت دفاع گفته بودم امام خمينى براى من مانند امام حسين و امام على عليه السلام است وهيچ فرقى با آنها ندارد .
لذا عراقىها مرا يك سرباز كامل امام (حرس الخمينى) مىدانستند، حتى يكى از افسران ارشد عراق گفته بود خوش به حال (امام) خمينى با اين سربازانش اگر رئيس القائد صدام حسين ده هزار نفر مثل شهبازى داشت ايران كه سهل است عربستان را هم مىتوانست بگيرد!
اين ويژگى نه تنها شامل من، بلكه شامل غالب بچههاى اتاق شماره 4 بود كه همگى به واقع سربازان فرمانبردار امام بودند. به خاطر اين ويژگى بود كه عراقىها مىخواستند يكايك ما را بكشند. اما به لطف خدا محكم در برابرشان ايستاديم، نه تنها من، بلكه همه بچههاى گروه در مواضع و حركتهاى فردى جمعى.
يكى از اين سربازان واقعى امام، مهندس بهروز فرجى داور بود. در يكى از بگير ببندهاى ناشى از تحركات منافقين، من و مهندس بهروز و دوست ديگرى را به ستاد بردند. افسران عراقى و تعدادى بعثى، گوش تا گوش ايستاده بودند. يكى از بعثىها از مهندس پرسيد: به نظر شما (امام) خمينى در اين جنگ مقصر است يا رئيس القائد. ايشان بدون مكث و درنگ گفت: صدام حسين. بعثى مزبور انتظار چنين جواب صريحى را نداشت. از روى عصبانيت و ناراحتى سيلى محكمى به صورت مهندس زد. بعد هر سه نفر ما را با كتك و مشت و لگد و باتوم پذيرايى كردند.
اين نشان از ايمان و پختگى ياران امام داشت كه در دفاع از راهش هيچ ترديدى به خود راه نمىدادند، راهشان را مىشناختند، دل بسته امام و مشى ايشان بودند و بر باطل بودن صدام، منافقين، امريكا و امثال شيخ على ترديدى نداشتند و مىدانستند كه همه اينها به خاطر يك هدف شوم كه همانا براندازى جمهورى اسلامى و دشمنى با حضرت امام است، در كنارهم قرار گرفتهاند.
روزى نزار حمدون داماد صدام حسين كه مسؤول امور اسراى عراق بود براى بازديد به كمپ افسران آمد، بيشتر افسرها را پيش او مىبردند و بعد از گفت و گويى و طرح چند سؤال و پرسش بر مىگرداندند. مرا هم نزد او بردند. افسر بعثى اردوگاه به نزار گفت: سيدى! هذا شهبازى. نزار گفت مىخواهم چند سؤال راجع به (امام) خمينى از او بپرسم. افسر گفت: لاسيدى لا! نزار گفت: چرا نه؟بعثى توضيح داد: انت تقول و هو يقول، هو متعصب (تو مىگويى او هم جوابت را مىدهد، او آدم متعصبى است).
يك دفعه رو كرد به من پرسيد: مرجع تقليد تو كيست؟ بىدرنگ گفتم: امام خمينى!ديگر هيچ نپرسيد، از جواب من خوشش نيامد ولى فهميد كه آدم صادقى هستم. بعثىها مىدانستند چه كسانى صادقاند و چه كسانى كاذب. خودشان هم در ايران اسير داشتند و مىپنداشتند كه آنها مانند سربازان امام از صدام دفاع مىكنند.
اما دفاع صادقانه زمانى با ارزش است كه از روى آگاهى و حقيقت باشد، و دفاع از امام خمينى صادقانه و آگاهانه بود و او را حقيقتى قابل دفاع مىدانستيم، ولى شخصى مثل صدام كه باطل محض است، دفاع از او نه تنها صداقت نيست بلكه عين جهالت و حماقت است.
راز پايدارى و ماندگارى در شعب ابىطالب
حضور منافقين بالاخره تأثيرات خود را در ميان بچهها گذاشت. گاهى در ميان اسرا نزاع و زد وخورد پيش مىآمد. در چنين وضعى سعى ما بر اين بود كه سروصداى پيش آمده را به گونهاى خاموش كنيم تا خبر آن به گوش عراقىها نرسد. اگر جريان به گوش مسؤولان اردوگاه مىرسيد قضيه به ضرر بچهها حزباللهى تمام مىشد.
گاهى اختلاف با گروه انحرافى منافقين از سطح ضرب و جرح فراتر مىرفت، چرا كه آنها به قصد قتل و خونريزى پيش آمده بودند. دشمنى اشان به يك دشمنى خونى تبديل شده بود. آنها صريح و علنى چند بار مرا به قتل تهديد كرده بودند. البته عملى شدن تهديد آنها و ديدار روى دوست براى من گواراتر از آن شرايط جهنمى بود.
من با آغوش باز از شهادت استقبال مىكردم. اما اين گونه نبود كه بگذارم آنها به راحتى قصد خود را عملى سازند. بايد هزينهاش را مىپرداختند و به خاطر همين در ساعتهاى هواخورى من يك تيزى همراه داشتم و دائم مراقب بودم تا آنها از پشت سر حمله نكنند.
تعداد مخالفين پنج برابر افراد ما بود. گر چه منافقين 30 - 40 نفر بيشتر نبودند و ما نيز 34 نفر، ولى آنها از حمايت گروههاى سلطنتطلب، خلبانها، هرهرى مزاجها و گاهى هم ملّيون برخوردار بودند.
تمامى گروهها ما را مسبب اصلى مشكلات خود مىدانستند و به زعم عراقىها “ابوالمشاكل” و”رأس الفتنه” بوديم. بدشان نمىآمد كه مانع بزرگى چون ما را از سر راهشان بردارند. آنها حتى اگر دستشان به خون ما آلوده مىشد هيچ حرج و مشكلى از طرف عراقىها برايشان پديد نمىآمد.
اين شرايط و وضعيت را چه سان مىتوان بازگفت؟! در حالى كه تعدادى از بچههاى حزباللهى و معتقد و مؤمن، تنهابه جرم گفتن الله و خداپرستى، در دست دشمن اسير و زندانى بودند، زندانى با ديوارهايى بلندتر از آن زندان براى ايشان توسط افراد بىمنطق، خودخواه و عافيتطلب به وجود آمده بود، كسانى كه از سر بىغيرتى و مسؤوليتناپذيرى مشكلات را به ديگرى احاله مىدادند.
انسان وقتى در اين شرايط قرار مىگيرد دو حال دارد: يا خدايى است يا غيرخدايى و دنيايى. او كه غيرخدايى است مىتواند دنيا پرست، جاه طلب، نظام پرست و بت پرست باشد اما او كه در دايره قرب الهى است فقط خدا پرست است و بس. در اسارت، غيرخداى بدبخت، مىديد ده سال از بهترين قسمت عمرش، جوانى اش كه مىتوانست در دنيا از آن كام برگيرد و لذات جوانى را بچشد، چنين در زندان به هدر مىرود (و اين براى آنها واقعاً هدر رفتن و حيف شدن به حساب مىآمد) لذا روحيهاش را مىباخت و به شدت تضعيف مىشد. اما خداپرستان، اين مدت حبس را فرصتى مىدانستند براى خودسازى و تهذيب نفس، و صحنهاى براى آزمايش و امتحان. او كه معتقد به حساب و كتاب پس ازمرگ بود، رستگارى و نجات آخرت را به خاطر لذات و هوسهاى زودگذر و كاذب دنيا نمىفروخت. او دنيا را به منزله يك گذرگاه خوبى مىدانست كه اصلاً توقف گاه خوبى نبود، از اين رو او در اين گذرگاه آرام و صبور از كنار مشكلات و تألمات مىگذشت.
ما چند نفرى كه در آنجا بوديم، در تحليل خودمان به اين نتيجه رسيده بوديم كه در عراق خواهيم ماند و در عراق هم خواهيم مرد، الا اينكه خدا” بَدا” حاصل كند. “بَدا” در ظاهر به معنى تغيير در اراده خداست. البته خدا اراده دارد ولى تغيير اراده ندارد، خداوند تغييرناپذير است و آنچه كه مىبينيم تغيير مىكند از اول بر اراده خدا بوده است. ما نظرمان اين بود كه در عراق خواهيم ماند و هيچ اميدى براى بازگشت به ايران نيست الا خدا. اميد ما همان “بَدا” بود.
آنها كه دل به غيرخدا بسته بودند، به قضايا، دنيايى و مادى مىنگريستند. براى او يك روز ماندن در زندان بدترين مجازات است چرا كه يك روز، از دستش رفته است در حالى كه مىتوانست در آن يك روز در بيرون خوش باشد، هوس رانى و شهوت جويى كند و به دنبال نفس باشد. او دريافته بود كه يك ساعت ماندن در اسارت يعنى يك ساعت از عمرش بهباد رفتن، از اينرو به ما به عنوان عاملين اسارت با بغض و كينه مىنگريستند.
تحمل زندان براى آدم غيرخدايى، بسيار بسيار مشكل است، به همين جهت است كه در سرزمينهاى غيرالهى كه مجازات اعدام ندارند، حبس ابد و زندان براى يك فرد از اعدام بالاتر است. من اين حس و حال را از نزديك در اسراى واخورده و بىدين مىديدم، چون اعتقاد نداشتند كه خدايى هست و به قيامت و آخرت باور نداشتند، مرگ را پايان همه چيز مىديدند. براى آنها مردن در زندان و در زير شكنجه و محروميت، نوعى تلف شدن بود. لذا براى يك روز بيشتر زنده ماندن و بهرهمندى از لذات دنيايى، حاضر به تحمل هر خوارى و خفتى بودند. من فردى از اين قماش را سراغ دارم كه در اسارت گريه مىكرد، مىگفت: من زن و بچه دارم، اگر چند سال ديگر در اسارت بمانم، پير مىشوم و در حالى آزاد مىشوم و به ايران باز مىگردم كه ديگر قدرت جنسى خود را از دست دادهام، نمىتوانم كارى بكنم و بازنده هستم. بدبخت راست مىگفت اگر كسى به خدا توجهى نداشته باشد، اين دنيا را باخته است.
الحمدلله بچههاى حزباللهى معتقداتى داشتند و خداوند را حاكم بر سرنوشت خويش مىديدند، لذا دائم خود را در صحنه آزمايش و سنجش مىديدند و نيز خود را در كنف حمايت و فضل خداوند مىيافتند. احساس غبن و زيان نمىكردند. آنها مرگ را حق دانسته خود را آماده پاسخگويى در روز قيامت مىكردند. براى ايشان در زندان و اسارت چيزى از دست نمىرفت از همين رو بود كه به راحتى ماهها بازداشت، انفرادى و شكنجه را تحمل مىكردند. تازه با قرار گرفتن در اين شرايط محكمتر هم مىشدند.
من در اسارت به ياد شعب ابى طالب مىافتادم، مىتوانم به جرئت بگويم كه شرايط ما سختتر از آنها بود. چرا كه محاصره شعب در زمانى است كه خود حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان مجاهدين و مؤمنين حضور داشتند و مايه دلگرمى و آرامش آنها بودند. حداقل اين كه در داخل شعب ميان ياران، اختلاف و تفرقهاى نبود و آنها شك و شبههاى به نبى خدا نداشتند و به حقانيت ايشان گواهى مىدادند. اما ما چه؟
ما يك مشت جوان شوريده، پر چنب و جوش و عاشق به اسلام بوديم كه امام را رهبر دينى و انقلاب اسلامى را حركتى به سوى رستگارى بندگان خدا مىدانستيم. مىگويند جرم اصحاب كهف فقط. ايمان به خدا بود.
چنان كه خداوند در قرآن كريم مىفرمايند: “يا ايها الذين امَنوا امِنوا بالله و رسوله...”)68( ما نيز جوانانى بوديم چون اصحاب كهف در دل غارهاى عراق خميده بوديم و حاضر نبوديم كه از ايمانى كه بر دل و زبانمان جارى بود، دست بكشيم. ما انسانهايى عادى بوديم كه يك مجتهد هم در ميان ما نبود تا به فتواى او عمل كنيم و اطمينانى به كارهايمان داشته باشيم، بنابراين با همان عشقى كه از درونمان مىجوشيد راه خودمان را مىجستيم. چون مىخواستيم به راه حق برويم. چون عاشق حق بوديم. به آن راه و به آن عشق هدايت مىشديم:
تو قدم در اين ره بنه و هيچ مپرس
خود ره بگويدت كه چون بايد رفت
و اين موضوع براى ما ملموس بود و احساسش مىكرديم، قدم در راهى مىگذاشتيم كه خدا خود راه را پيش رويمان مىگذاشت و ما را به سوى آن رهنمون مىشد. آن هم در شرايطى سختتر از شعب ابى طالب.
وقتى من شرايط خودمان را با شرايط مؤمنين و مجاهدين “السابقون و السابقون” مقايسه مىكنم، مىبينم آنها يك جنس، همگون و همفكر بودند، اما ما متشتت و متفرق، ما محروم بوديم و آنها هم. محروميت ما كجا و محروميت آنها كجا. ايشان حداقل در شعب آزاد بودند اما ما در اردوگاه خودمان، با ديوارهاى بلندى مواجه بوديم، بلندتر از اسارت، سى نفر در ميان 150 نفر در اقليت بوديم. آبى كه بر حيوان صحرا مباح است بر ما ممنوع شده بود، آب ممنوع، غذا ممنوع، حمام و دستشويى ممنوع و...
گاهى به خاطر محروميتها و فشارها، بچهها ده روز ده روز، روزه مىگرفتند و يا چله نشينى مىكردند تا ضعفى نشان ندهند.
پايدارى، ماندگارى، يك رنگى، عزت و ايمان ما به خدا، بىاعتنايى به مسائل مادى از قبيل نان و آب، آنها را عصبانى مىكرد و فشار روحى مضاعفى را به عراقىها بر مىگرداند. فهميده بودند كه به طور قطع ما براى تسليم شدن دست بالا نخواهيم برد و خواستهاى از آنها نخواهيم داشت.
راز پايدارى و نهايت رستگارى بچهها در ايمان و بىنيازى آنها بود و بس. در اين بىنيازى جز خدا را نمىشناختيم و در مقابل هر كس و هر چيزى كه احساس مىكرديم غيرخدايى است “نه” مىگفتيم و خداوند چنان اين “نه”گفتن را براى ما هموار مىكرد و ما را با كلمه “نه” به هدف و غرضمان مىرساند كه خود تعجب مىكرديم كه چه كسى باعث شد تا اينقدر آسان به مقصودمان برسيم. لحظه لحظه اين حالتها و نه گفتنها و دست رد زدنها به سينه دشمن، براى ما خاطره است.
ما هرگز بدحال نشديم تا بخواهيم به دنبال خوشحالى بگرديم؛ همين كه صبح بلند مىشديم و مىديديم كه روزى و شبى با ياد خدا گذشته و تسليم دشمن نشدهايم، خدا را شكر مىكرديم. نه دلهرهاى نه تشويشى و نه ترسى، هر آن انتظار مرگ و شهادت را مىكشيديم. شايد خوشحالترين مقطع زندگى ما همان دوران پر رنج و درد اسارت باشد كه در دست عراقىها انتظار مرگ را مىكشيديم.
ما نيز چون تمامى انسانها مىترسيديم، اما ترس ما از جنس ديگرى بود، ترس از اين بود كه نكند خداى ناكرده روزى اينها ما را بشكنند و بر ما غالب شوند و ما را هم مثل خود كنند. براى ما تصور چنين حال و سرنوشتى وحشتناك و خوفناك بود. چرا كه ما خود مىديديم كه آنها در چه شرايط نكبت بارى دست و پا مىزنند، عراقىها به شدت تحقيرشان مىكنند به شدت توى سرشان مىزنند تا اخبارى از ما به دست آورند. قباحت كار آنها به حدى بود كه ما ناراحت مىشديم و بارها و بارها در خلوت از خدا تشكر مىكرديم كه ما را در خيل آنها وارد نكرد. براى اينكه بايستيم و جز آنها نباشيم، مىبايست قوى مىشديم و از نظر علمى، فكرى و حتى جسمى خود را نيرومند مىساختيم تا بتوانيم از خود و اعتقادمان دفاع كنيم.
از اين رو شب و روز ما پر بود از برنامههاى مختلف فكرى و علمى، كلاسهاى آموزشى، شرح و تفسير قرآن و نهج البلاغه و برنامههاى تهذيب نفس و انسانسازى.
حالات، رفتار و گفتار حزباللهىها توسط منافقين به عراقىها گزارش مىشد و از آنها براى ما پيامهاى تهديدآميز و يأسآور مىآوردند. عجب اينكه آنها ما را با خودشان قياس مىكردند، سينههايمان مملو از ايمان به خدا و عشق به شهادت بود. اما اين افراد در حوايج و خواستههاى كاذب و زود گذر مادى غرق شده بودند. خواستههايى كه در اردوگاه نيز در دسترس بود. فكر مىكردند ما در قبال پيام تهديدآميز عراقىها خود را باخته و راهمان را كج مىكنيم و در باورهايمان تجديد نظر خواهيم كرد. بسيار در اشتباه بودند. ما اين عشق را از امام خود داشتيم، اگر دنيا تكان مىخورد، امام بر مشى و نظرى كه داشتند باقى بود. ما هم در ابعاد كوچكتر از امام، تغييرى در مشى و بينش خود نمىداديم.
يكبار افسرى عراقى در جمعى گفته بود:ابوالمشاكل (شهبازى) مىخواهد پا در جاى پاى (امام) خمينى بگذارد، هر چه ايشان مىگويد شهبازى عمل مىكند. گفته آن افسر عراقى براى من سند افتخار بود، در شرايط سخت، دشوار و غيرانسانى اردوگاههاى عراق كه ما در بحران و مشقت دست و پا مىزديم، مسؤوليتناپذيرى، قابل توجيه بود. ولى ما راضى بوديم و سعى مىكرديم كه در تبعيت و فرمانبردارى از امام، از ساير برادرانمان كه در ايران بودند، عقب نمانيم. هيچ گاه و در هيچ شرايطى، حتى در زير شديدترين كتكها و شكنجهها، كوچكترين حرفى و اسائه ادبى نسبت به امام روا نكرديم و يا حتى ذرهاى شك به به قلبمان راه نداديم.
در قرآن آمده است:”من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم”)67( پس به ما اجازه داده شده بود در هنگام اضطرار و اجبار به زبان تكذيب كنيم در حالى كه در دل و قلب مؤمن بوديم. اما ما از اين جواز خداوندى سياستكارانه حقّه بازانه استفاده نكرديم، چرا كه مىدانستيم اينجا، جاى تقيه نيست.
در اين ميان منافقين و واخوردهها براى عراقىها جا انداخته بودند كه اين 34 نفر در شهبازى خلاصه مىشوند اگر او شكسته شود بقيه نيز خواهند شكست. البته اين اشتهار علتى داشت، چرا كه حدود هشت سال من ارشد و مسؤول آن تشكيلات مخفى اتاق شماره 4 بودم و پس از اتخاذ تصميمى يا تنظيم برنامهاى، خود پيش قراول بوده و در خط مقدم حركت مىكردم.
من در ميان آن 33 نفر افراد اتاق در سيبل منافقين بودم، از اين رو آنها به عراقىها اصرار مىورزيدند كه شهبازى را بايد شكست. البته خود عراقىها هم در موارد زيادى مرا محك زده بودند و از سوابق شكنجه شدن من در استخبارات، انفرادىهاى طولانى و محروميتهاى مختلف در بازداشتگاهها اطلاع داشتند و مىدانستند كه من در اولين بازجويى در وزارت دفاع گفته بودم امام خمينى براى من مانند امام حسين و امام على عليه السلام است وهيچ فرقى با آنها ندارد .
لذا عراقىها مرا يك سرباز كامل امام (حرس الخمينى) مىدانستند، حتى يكى از افسران ارشد عراق گفته بود خوش به حال (امام) خمينى با اين سربازانش اگر رئيس القائد صدام حسين ده هزار نفر مثل شهبازى داشت ايران كه سهل است عربستان را هم مىتوانست بگيرد!
اين ويژگى نه تنها شامل من، بلكه شامل غالب بچههاى اتاق شماره 4 بود كه همگى به واقع سربازان فرمانبردار امام بودند. به خاطر اين ويژگى بود كه عراقىها مىخواستند يكايك ما را بكشند. اما به لطف خدا محكم در برابرشان ايستاديم، نه تنها من، بلكه همه بچههاى گروه در مواضع و حركتهاى فردى جمعى.
يكى از اين سربازان واقعى امام، مهندس بهروز فرجى داور بود. در يكى از بگير ببندهاى ناشى از تحركات منافقين، من و مهندس بهروز و دوست ديگرى را به ستاد بردند. افسران عراقى و تعدادى بعثى، گوش تا گوش ايستاده بودند. يكى از بعثىها از مهندس پرسيد: به نظر شما (امام) خمينى در اين جنگ مقصر است يا رئيس القائد. ايشان بدون مكث و درنگ گفت: صدام حسين. بعثى مزبور انتظار چنين جواب صريحى را نداشت. از روى عصبانيت و ناراحتى سيلى محكمى به صورت مهندس زد. بعد هر سه نفر ما را با كتك و مشت و لگد و باتوم پذيرايى كردند.
اين نشان از ايمان و پختگى ياران امام داشت كه در دفاع از راهش هيچ ترديدى به خود راه نمىدادند، راهشان را مىشناختند، دل بسته امام و مشى ايشان بودند و بر باطل بودن صدام، منافقين، امريكا و امثال شيخ على ترديدى نداشتند و مىدانستند كه همه اينها به خاطر يك هدف شوم كه همانا براندازى جمهورى اسلامى و دشمنى با حضرت امام است، در كنارهم قرار گرفتهاند.
روزى نزار حمدون داماد صدام حسين كه مسؤول امور اسراى عراق بود براى بازديد به كمپ افسران آمد، بيشتر افسرها را پيش او مىبردند و بعد از گفت و گويى و طرح چند سؤال و پرسش بر مىگرداندند. مرا هم نزد او بردند. افسر بعثى اردوگاه به نزار گفت: سيدى! هذا شهبازى. نزار گفت مىخواهم چند سؤال راجع به (امام) خمينى از او بپرسم. افسر گفت: لاسيدى لا! نزار گفت: چرا نه؟بعثى توضيح داد: انت تقول و هو يقول، هو متعصب (تو مىگويى او هم جوابت را مىدهد، او آدم متعصبى است).
يك دفعه رو كرد به من پرسيد: مرجع تقليد تو كيست؟ بىدرنگ گفتم: امام خمينى!ديگر هيچ نپرسيد، از جواب من خوشش نيامد ولى فهميد كه آدم صادقى هستم. بعثىها مىدانستند چه كسانى صادقاند و چه كسانى كاذب. خودشان هم در ايران اسير داشتند و مىپنداشتند كه آنها مانند سربازان امام از صدام دفاع مىكنند.
اما دفاع صادقانه زمانى با ارزش است كه از روى آگاهى و حقيقت باشد، و دفاع از امام خمينى صادقانه و آگاهانه بود و او را حقيقتى قابل دفاع مىدانستيم، ولى شخصى مثل صدام كه باطل محض است، دفاع از او نه تنها صداقت نيست بلكه عين جهالت و حماقت است.
راز پايدارى و ماندگارى در شعب ابىطالب
حضور منافقين بالاخره تأثيرات خود را در ميان بچهها گذاشت. گاهى در ميان اسرا نزاع و زد وخورد پيش مىآمد. در چنين وضعى سعى ما بر اين بود كه سروصداى پيش آمده را به گونهاى خاموش كنيم تا خبر آن به گوش عراقىها نرسد. اگر جريان به گوش مسؤولان اردوگاه مىرسيد قضيه به ضرر بچهها حزباللهى تمام مىشد.
گاهى اختلاف با گروه انحرافى منافقين از سطح ضرب و جرح فراتر مىرفت، چرا كه آنها به قصد قتل و خونريزى پيش آمده بودند. دشمنى اشان به يك دشمنى خونى تبديل شده بود. آنها صريح و علنى چند بار مرا به قتل تهديد كرده بودند. البته عملى شدن تهديد آنها و ديدار روى دوست براى من گواراتر از آن شرايط جهنمى بود.
من با آغوش باز از شهادت استقبال مىكردم. اما اين گونه نبود كه بگذارم آنها به راحتى قصد خود را عملى سازند. بايد هزينهاش را مىپرداختند و به خاطر همين در ساعتهاى هواخورى من يك تيزى همراه داشتم و دائم مراقب بودم تا آنها از پشت سر حمله نكنند.
تعداد مخالفين پنج برابر افراد ما بود. گر چه منافقين 30 - 40 نفر بيشتر نبودند و ما نيز 34 نفر، ولى آنها از حمايت گروههاى سلطنتطلب، خلبانها، هرهرى مزاجها و گاهى هم ملّيون برخوردار بودند.
تمامى گروهها ما را مسبب اصلى مشكلات خود مىدانستند و به زعم عراقىها “ابوالمشاكل” و”رأس الفتنه” بوديم. بدشان نمىآمد كه مانع بزرگى چون ما را از سر راهشان بردارند. آنها حتى اگر دستشان به خون ما آلوده مىشد هيچ حرج و مشكلى از طرف عراقىها برايشان پديد نمىآمد.
اين شرايط و وضعيت را چه سان مىتوان بازگفت؟! در حالى كه تعدادى از بچههاى حزباللهى و معتقد و مؤمن، تنهابه جرم گفتن الله و خداپرستى، در دست دشمن اسير و زندانى بودند، زندانى با ديوارهايى بلندتر از آن زندان براى ايشان توسط افراد بىمنطق، خودخواه و عافيتطلب به وجود آمده بود، كسانى كه از سر بىغيرتى و مسؤوليتناپذيرى مشكلات را به ديگرى احاله مىدادند.
انسان وقتى در اين شرايط قرار مىگيرد دو حال دارد: يا خدايى است يا غيرخدايى و دنيايى. او كه غيرخدايى است مىتواند دنيا پرست، جاه طلب، نظام پرست و بت پرست باشد اما او كه در دايره قرب الهى است فقط خدا پرست است و بس. در اسارت، غيرخداى بدبخت، مىديد ده سال از بهترين قسمت عمرش، جوانى اش كه مىتوانست در دنيا از آن كام برگيرد و لذات جوانى را بچشد، چنين در زندان به هدر مىرود (و اين براى آنها واقعاً هدر رفتن و حيف شدن به حساب مىآمد) لذا روحيهاش را مىباخت و به شدت تضعيف مىشد. اما خداپرستان، اين مدت حبس را فرصتى مىدانستند براى خودسازى و تهذيب نفس، و صحنهاى براى آزمايش و امتحان. او كه معتقد به حساب و كتاب پس ازمرگ بود، رستگارى و نجات آخرت را به خاطر لذات و هوسهاى زودگذر و كاذب دنيا نمىفروخت. او دنيا را به منزله يك گذرگاه خوبى مىدانست كه اصلاً توقف گاه خوبى نبود، از اين رو او در اين گذرگاه آرام و صبور از كنار مشكلات و تألمات مىگذشت.
ما چند نفرى كه در آنجا بوديم، در تحليل خودمان به اين نتيجه رسيده بوديم كه در عراق خواهيم ماند و در عراق هم خواهيم مرد، الا اينكه خدا” بَدا” حاصل كند. “بَدا” در ظاهر به معنى تغيير در اراده خداست. البته خدا اراده دارد ولى تغيير اراده ندارد، خداوند تغييرناپذير است و آنچه كه مىبينيم تغيير مىكند از اول بر اراده خدا بوده است. ما نظرمان اين بود كه در عراق خواهيم ماند و هيچ اميدى براى بازگشت به ايران نيست الا خدا. اميد ما همان “بَدا” بود.
آنها كه دل به غيرخدا بسته بودند، به قضايا، دنيايى و مادى مىنگريستند. براى او يك روز ماندن در زندان بدترين مجازات است چرا كه يك روز، از دستش رفته است در حالى كه مىتوانست در آن يك روز در بيرون خوش باشد، هوس رانى و شهوت جويى كند و به دنبال نفس باشد. او دريافته بود كه يك ساعت ماندن در اسارت يعنى يك ساعت از عمرش بهباد رفتن، از اينرو به ما به عنوان عاملين اسارت با بغض و كينه مىنگريستند.
تحمل زندان براى آدم غيرخدايى، بسيار بسيار مشكل است، به همين جهت است كه در سرزمينهاى غيرالهى كه مجازات اعدام ندارند، حبس ابد و زندان براى يك فرد از اعدام بالاتر است. من اين حس و حال را از نزديك در اسراى واخورده و بىدين مىديدم، چون اعتقاد نداشتند كه خدايى هست و به قيامت و آخرت باور نداشتند، مرگ را پايان همه چيز مىديدند. براى آنها مردن در زندان و در زير شكنجه و محروميت، نوعى تلف شدن بود. لذا براى يك روز بيشتر زنده ماندن و بهرهمندى از لذات دنيايى، حاضر به تحمل هر خوارى و خفتى بودند. من فردى از اين قماش را سراغ دارم كه در اسارت گريه مىكرد، مىگفت: من زن و بچه دارم، اگر چند سال ديگر در اسارت بمانم، پير مىشوم و در حالى آزاد مىشوم و به ايران باز مىگردم كه ديگر قدرت جنسى خود را از دست دادهام، نمىتوانم كارى بكنم و بازنده هستم. بدبخت راست مىگفت اگر كسى به خدا توجهى نداشته باشد، اين دنيا را باخته است.
الحمدلله بچههاى حزباللهى معتقداتى داشتند و خداوند را حاكم بر سرنوشت خويش مىديدند، لذا دائم خود را در صحنه آزمايش و سنجش مىديدند و نيز خود را در كنف حمايت و فضل خداوند مىيافتند. احساس غبن و زيان نمىكردند. آنها مرگ را حق دانسته خود را آماده پاسخگويى در روز قيامت مىكردند. براى ايشان در زندان و اسارت چيزى از دست نمىرفت از همين رو بود كه به راحتى ماهها بازداشت، انفرادى و شكنجه را تحمل مىكردند. تازه با قرار گرفتن در اين شرايط محكمتر هم مىشدند.
من در اسارت به ياد شعب ابى طالب مىافتادم، مىتوانم به جرئت بگويم كه شرايط ما سختتر از آنها بود. چرا كه محاصره شعب در زمانى است كه خود حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان مجاهدين و مؤمنين حضور داشتند و مايه دلگرمى و آرامش آنها بودند. حداقل اين كه در داخل شعب ميان ياران، اختلاف و تفرقهاى نبود و آنها شك و شبههاى به نبى خدا نداشتند و به حقانيت ايشان گواهى مىدادند. اما ما چه؟
ما يك مشت جوان شوريده، پر چنب و جوش و عاشق به اسلام بوديم كه امام را رهبر دينى و انقلاب اسلامى را حركتى به سوى رستگارى بندگان خدا مىدانستيم. مىگويند جرم اصحاب كهف فقط. ايمان به خدا بود.
چنان كه خداوند در قرآن كريم مىفرمايند: “يا ايها الذين امَنوا امِنوا بالله و رسوله...”)68( ما نيز جوانانى بوديم چون اصحاب كهف در دل غارهاى عراق خميده بوديم و حاضر نبوديم كه از ايمانى كه بر دل و زبانمان جارى بود، دست بكشيم. ما انسانهايى عادى بوديم كه يك مجتهد هم در ميان ما نبود تا به فتواى او عمل كنيم و اطمينانى به كارهايمان داشته باشيم، بنابراين با همان عشقى كه از درونمان مىجوشيد راه خودمان را مىجستيم. چون مىخواستيم به راه حق برويم. چون عاشق حق بوديم. به آن راه و به آن عشق هدايت مىشديم:
تو قدم در اين ره بنه و هيچ مپرس
خود ره بگويدت كه چون بايد رفت
و اين موضوع براى ما ملموس بود و احساسش مىكرديم، قدم در راهى مىگذاشتيم كه خدا خود راه را پيش رويمان مىگذاشت و ما را به سوى آن رهنمون مىشد. آن هم در شرايطى سختتر از شعب ابى طالب.
وقتى من شرايط خودمان را با شرايط مؤمنين و مجاهدين “السابقون و السابقون” مقايسه مىكنم، مىبينم آنها يك جنس، همگون و همفكر بودند، اما ما متشتت و متفرق، ما محروم بوديم و آنها هم. محروميت ما كجا و محروميت آنها كجا. ايشان حداقل در شعب آزاد بودند اما ما در اردوگاه خودمان، با ديوارهاى بلندى مواجه بوديم، بلندتر از اسارت، سى نفر در ميان 150 نفر در اقليت بوديم. آبى كه بر حيوان صحرا مباح است بر ما ممنوع شده بود، آب ممنوع، غذا ممنوع، حمام و دستشويى ممنوع و...
گاهى به خاطر محروميتها و فشارها، بچهها ده روز ده روز، روزه مىگرفتند و يا چله نشينى مىكردند تا ضعفى نشان ندهند.
پايدارى، ماندگارى، يك رنگى، عزت و ايمان ما به خدا، بىاعتنايى به مسائل مادى از قبيل نان و آب، آنها را عصبانى مىكرد و فشار روحى مضاعفى را به عراقىها بر مىگرداند. فهميده بودند كه به طور قطع ما براى تسليم شدن دست بالا نخواهيم برد و خواستهاى از آنها نخواهيم داشت.
راز پايدارى و نهايت رستگارى بچهها در ايمان و بىنيازى آنها بود و بس. در اين بىنيازى جز خدا را نمىشناختيم و در مقابل هر كس و هر چيزى كه احساس مىكرديم غيرخدايى است “نه” مىگفتيم و خداوند چنان اين “نه”گفتن را براى ما هموار مىكرد و ما را با كلمه “نه” به هدف و غرضمان مىرساند كه خود تعجب مىكرديم كه چه كسى باعث شد تا اينقدر آسان به مقصودمان برسيم. لحظه لحظه اين حالتها و نه گفتنها و دست رد زدنها به سينه دشمن، براى ما خاطره است.
ما هرگز بدحال نشديم تا بخواهيم به دنبال خوشحالى بگرديم؛ همين كه صبح بلند مىشديم و مىديديم كه روزى و شبى با ياد خدا گذشته و تسليم دشمن نشدهايم، خدا را شكر مىكرديم. نه دلهرهاى نه تشويشى و نه ترسى، هر آن انتظار مرگ و شهادت را مىكشيديم. شايد خوشحالترين مقطع زندگى ما همان دوران پر رنج و درد اسارت باشد كه در دست عراقىها انتظار مرگ را مىكشيديم.
ما نيز چون تمامى انسانها مىترسيديم، اما ترس ما از جنس ديگرى بود، ترس از اين بود كه نكند خداى ناكرده روزى اينها ما را بشكنند و بر ما غالب شوند و ما را هم مثل خود كنند. براى ما تصور چنين حال و سرنوشتى وحشتناك و خوفناك بود. چرا كه ما خود مىديديم كه آنها در چه شرايط نكبت بارى دست و پا مىزنند، عراقىها به شدت تحقيرشان مىكنند به شدت توى سرشان مىزنند تا اخبارى از ما به دست آورند. قباحت كار آنها به حدى بود كه ما ناراحت مىشديم و بارها و بارها در خلوت از خدا تشكر مىكرديم كه ما را در خيل آنها وارد نكرد. براى اينكه بايستيم و جز آنها نباشيم، مىبايست قوى مىشديم و از نظر علمى، فكرى و حتى جسمى خود را نيرومند مىساختيم تا بتوانيم از خود و اعتقادمان دفاع كنيم.
از اين رو شب و روز ما پر بود از برنامههاى مختلف فكرى و علمى، كلاسهاى آموزشى، شرح و تفسير قرآن و نهج البلاغه و برنامههاى تهذيب نفس و انسانسازى.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
توزيع سؤالات ايدئولوژيك
عراقىها در حيلههاى روان شناسانه در صدد بر آمدند تا از افكار و عقايد اسرا مطلع شوند يا اينكه اثر تبليغ خود و ميزان تغييرات فكرى و عقيدتى اشخاص را محك بزنند و بسنجند. براى اين منظور هرازگاهى به روشى متوسل مىشدند.
روزى عراقىها، باهياهو و سر و صدا وارد اتاق شدند و قيل و قال راه انداختند. در حالى كه ما سر پا ايستاده بوديم، كاغذى به دستمان دادند كه در آن چند سؤال درج شده بود. ابتدا كاغذ را به دست يكى از دوستان بسيار عزيز و مؤمن به نام “اسدى” دادند، او به من نگاه كرد، گفتم: نه، نگيريد. او هم نگرفت، هر چه عراقىها اصرار كردند نپذيرفتيم. بعد گفتند: حداقل اين كاغذ رااز ما بگيريد، بعد كه ما رفتيم پارهاش كنيد. گفتيم نه نمىگيريم. همين طور ايستاده بوديم و نه مىگفتيم. آنها عصبانى شدند، يكى از ايشان لگد محكمى به شكم آقاى اسدى زد و خارج شدند و رفتند. در را هم قفل كردند.
يك ماه تمام در اتاق دوباره قفل شد و باز از هواخورى و رفتن به دستشويى محروم شديم. در آن گرماى تابستان فقط يك حبانه آب داشتيم كه جيرهبندى شده بود و به هر يك از 34 نفر يك ليوان آب مىرسيد. دو قرص نان و آب حداقل غذاى روزانه هم برقرار بود. بچهها چون تعهد داشتند؛ با روزه، ذكر و خواندن قرآن آن يك ماه را پشت سر گذاشتند.
آسيبها و فشارهاى روحى
كمتر روزى را در طول دوران اسارت مىتوان يافت كه در آن مسئلهاى برايمان اتفاق نيفتاده باشد. عراقىها به همراه اسراى واخورده مدام در حال طرح و توطئه و اجراى آن عليه ما بودند. در اين همكارى عراقىها در صدد بودند به اهداف سياسى خود نائل شوند و اسراى واخورده هم به حداقل خواستهها مادى خود مىرسيدند.
دائم افرادى تازه نفس مىآمدند و عدهاى خارج مىشدند. اسراى جديد و تازه وارد بسته به روحيات، گرايشها و تعلقات فكرى و درونى خود، در ميان جمعهاى مربوط قرار مىگرفتند. در اين فرايند، افراد بىتفاوت و كسانى را كه به دردشان نمىخورد به اتاق ما مىآوردند، كسانى كه به هيچ روى به درد ما هم نمىخوردند، فقط جا و فضا را تنگتر مىكردند. البته با اين كار، عراقىها سودى مىبردند و آن اذيت و آزار روحى ما بود. ما از وجود اين تيپ افراد خيلى رنج مىبرديم و آزرده خاطر مىشديم. اين امر فقط مختص به افراد تازه وارد نبود؛ گاهى در جا به جايىهاى درون اردوگاه نيز برخى افراد خنثى وخاصيت و هرهرى مزاج را هم نزد ما مىآوردند تا عذابمان دهند.
اين افراد جا تنگ كن، نه به درد دنيا مىخوردند و نه به درد آخرت، آدمهاى فاقد شخصيت و هويت كه هيچ فايدهاى نداشتند، نه تأثير مىپذيرفتند و نه تأثير مىگذاشتند. يكى از گرفتارىهاى ما نفراتى بودند كه به تنهايى اسير مىشدند و از قبل توسط عراقىها با مشاوره و كمك منافقين تسخير فكرى مىشدند. بعد آنها را به عنوان اسير وارد جمع مىكردند تا اخبار، افعال و گفتار و نقشههاى ما را به عراقىها گزارش دهند. با ارسال اين گزارشها بود كه فشارها و سختىها و محروميتها بر ما دو چندان مىشد. البته بيشتر اين افراد در همان روزهاى اول دستشان رو مىشد و مجالى براى ماندن در اتاق نمىيافتند.
از مسائل ديگرى كه آسيبهاى جدى به ما وارد مىكرد، وضعيت ارشد اردوگاه بود كه نحوه انتخاب آن را قبلاً شرح دادم گفتم كه ما به دليل در اقليت بودن، فرد دلخواهمان در اين جايگاه قرار نمىگرفت. ارشدى با رأى اكثريت گروهاى مخالف انتخاب مىشد، چشم به دهان عراقىها دوخته بود تا فرامين و مطامع آنها را در قالب نظامى به ما تحميل كند، چون ما حاضر به پذيرش آن نبوديم و تن به خواستههاى آنان نمىداديم بالتبع با مشكلات و موانع سختى مواجه مىشديم و تنبيه و شكنجه و محروميت دائم براى ما بود.
مشاهده استيصال برخى اسرا و وازدگى آنها در برابر عراقىها موجب آزار روحى ما بود. و خود ايشان هم از رنج و اذيت ما لذت مىبردند، اخبار آنها مايه رونق شكنجه گاهها بود. تمامى ما، هر شش گروه در آنجا اسير بوديم، گروههاى مخالف، اسير نفس اماره، اسير ماديات، اسير خواهشها نفسانى، اسير رفاه زودگذر و... بودند و ما اسير بوديم در ميان حصار هموطنهاى خويش. تحمل بر فشارهاى روحى روانى عراقىها دشوار بود، اما صبر بر جهالت، عداوت، حماقت، خصومت و كينه اسيران ايرانى خيلى دشوارتر بود. اسارت ما كجا و اسارت آنها كجا!
عراقىها براى توجيه سياستهاى خود و براى صحه گذاشتن بر خط مشىهايشان از شخصيتهاى سياسى و مذهبى خود فروخته براى سخنرانى دعوت مىكردند، كه با اعتراض ما مواجه مىشدند. تا زمانى كه سخنرانى در آن محيط بر پا بود كارى به ما نداشتند، اما با رفتن سخنران، مكافات ما شروع مىشد.
گاهى وقتهااقدام اعتراضآميز ما را به حساب تبانى و اغتشاش گذاشته و تعدادى را چشم و دست بسته به سلولهاى تنگ و تاريك و سرد مىانداختند و بعد شكنجه، كتك، فحش و...
ما اگر تمام عمر و حتى بيش از آن پيشانى شُكر به زمين بساييم و خدا را شكر كنيم، نمىتوانيم محبت خدا را پاسخ گوييم، كه چگونه ما را از آن جهنم واقعى و شكنجههاى حيوانى نجات مىداد. الحمدالله كسى از ما نزد عراقىها اشكى نريخت ولى به راحتى در برابر خدا با جزع و فزع سر بر سجده گذاشته و از عمق جان مىگريستيم و شكر گزارش بوديم كه چگونه نگذاشت ما در برابر دشمن ذليل و خوار شويم.
با اينكه ايمان مراتبى دارد و مقاومت و ايستادگى بچهها شدت و ضعف داشت اما بايد بگويم بچههاى اتاق 4 از مقاومترين و محكمترين انسانهاى اردوگاه بودند، و مفتخر شدند كه از سوى عراقىها با نام “جماعت خمينى” ياد شوند.
در جنگ صفين، وقتى لشكر معاويه شريعه را به روى لشكريان امام على عليه السلام بست، حضرت امير مىفرمايند، شما الان دل خوش هستيد كه زندهايد، خير شما مردهايد، چون نمىگذارند از آب استفاده كنيد. آب بر گرگ بيابان مباح است شما كه انسان هستيد. شما وقتى زندهايد كه شمشير بكشيد و اينها را پس بزنيد و به آب دست يابيد، حال اگر در اين راه شهيد شديد كه زندهايد و اگر به آب رسيديد كه پيروزيد. “روّوا سيوفكم من الدماء...” يعنى شمشيرهايتان را سيراب كنيد از خون آنها. الان دشمن مسلط به شريعه است و شما تشنه، اگر مىخواهيد از آب سيراب شويد،اول بايد شمشيرهايتان را از خون آنان سيراب سازيد و اگر نه شما مردهايد و يا با مرده فرقى نداريد.
در اسارت، شريعه بر ما بسته بود و ما در شرايط روحى بسيار سختى به سر مىبرديم، تشنه بوديم، اگر براى جرعهاى آب با آنها همراه مىشديم و اگر عقيدهمان را تغيير مىدادند و با خودشان همراه مىكردند ديگر ما زنده نبوديم مرده بوديم. ما تا زمانى زنده بوديم كه در برابر اين آسيبها و فشارهاى روحى - روانى ايستاده و شمشير فكر و عقيدهمان را از خون جهالت، حماقت و فكر انحرافى و غلط آنها سيراب كنيم، و زمانى كه مىديديم دشمن و ضدانقلاب از ما عصبانى است و ناراحت، احساس پيروزى مىكرديم و هر گاه كه ايشان از ما خشنود و خرسند بودند بايد به خود شك مىكرديم.
عراقىها در حيلههاى روان شناسانه در صدد بر آمدند تا از افكار و عقايد اسرا مطلع شوند يا اينكه اثر تبليغ خود و ميزان تغييرات فكرى و عقيدتى اشخاص را محك بزنند و بسنجند. براى اين منظور هرازگاهى به روشى متوسل مىشدند.
روزى عراقىها، باهياهو و سر و صدا وارد اتاق شدند و قيل و قال راه انداختند. در حالى كه ما سر پا ايستاده بوديم، كاغذى به دستمان دادند كه در آن چند سؤال درج شده بود. ابتدا كاغذ را به دست يكى از دوستان بسيار عزيز و مؤمن به نام “اسدى” دادند، او به من نگاه كرد، گفتم: نه، نگيريد. او هم نگرفت، هر چه عراقىها اصرار كردند نپذيرفتيم. بعد گفتند: حداقل اين كاغذ رااز ما بگيريد، بعد كه ما رفتيم پارهاش كنيد. گفتيم نه نمىگيريم. همين طور ايستاده بوديم و نه مىگفتيم. آنها عصبانى شدند، يكى از ايشان لگد محكمى به شكم آقاى اسدى زد و خارج شدند و رفتند. در را هم قفل كردند.
يك ماه تمام در اتاق دوباره قفل شد و باز از هواخورى و رفتن به دستشويى محروم شديم. در آن گرماى تابستان فقط يك حبانه آب داشتيم كه جيرهبندى شده بود و به هر يك از 34 نفر يك ليوان آب مىرسيد. دو قرص نان و آب حداقل غذاى روزانه هم برقرار بود. بچهها چون تعهد داشتند؛ با روزه، ذكر و خواندن قرآن آن يك ماه را پشت سر گذاشتند.
آسيبها و فشارهاى روحى
كمتر روزى را در طول دوران اسارت مىتوان يافت كه در آن مسئلهاى برايمان اتفاق نيفتاده باشد. عراقىها به همراه اسراى واخورده مدام در حال طرح و توطئه و اجراى آن عليه ما بودند. در اين همكارى عراقىها در صدد بودند به اهداف سياسى خود نائل شوند و اسراى واخورده هم به حداقل خواستهها مادى خود مىرسيدند.
دائم افرادى تازه نفس مىآمدند و عدهاى خارج مىشدند. اسراى جديد و تازه وارد بسته به روحيات، گرايشها و تعلقات فكرى و درونى خود، در ميان جمعهاى مربوط قرار مىگرفتند. در اين فرايند، افراد بىتفاوت و كسانى را كه به دردشان نمىخورد به اتاق ما مىآوردند، كسانى كه به هيچ روى به درد ما هم نمىخوردند، فقط جا و فضا را تنگتر مىكردند. البته با اين كار، عراقىها سودى مىبردند و آن اذيت و آزار روحى ما بود. ما از وجود اين تيپ افراد خيلى رنج مىبرديم و آزرده خاطر مىشديم. اين امر فقط مختص به افراد تازه وارد نبود؛ گاهى در جا به جايىهاى درون اردوگاه نيز برخى افراد خنثى وخاصيت و هرهرى مزاج را هم نزد ما مىآوردند تا عذابمان دهند.
اين افراد جا تنگ كن، نه به درد دنيا مىخوردند و نه به درد آخرت، آدمهاى فاقد شخصيت و هويت كه هيچ فايدهاى نداشتند، نه تأثير مىپذيرفتند و نه تأثير مىگذاشتند. يكى از گرفتارىهاى ما نفراتى بودند كه به تنهايى اسير مىشدند و از قبل توسط عراقىها با مشاوره و كمك منافقين تسخير فكرى مىشدند. بعد آنها را به عنوان اسير وارد جمع مىكردند تا اخبار، افعال و گفتار و نقشههاى ما را به عراقىها گزارش دهند. با ارسال اين گزارشها بود كه فشارها و سختىها و محروميتها بر ما دو چندان مىشد. البته بيشتر اين افراد در همان روزهاى اول دستشان رو مىشد و مجالى براى ماندن در اتاق نمىيافتند.
از مسائل ديگرى كه آسيبهاى جدى به ما وارد مىكرد، وضعيت ارشد اردوگاه بود كه نحوه انتخاب آن را قبلاً شرح دادم گفتم كه ما به دليل در اقليت بودن، فرد دلخواهمان در اين جايگاه قرار نمىگرفت. ارشدى با رأى اكثريت گروهاى مخالف انتخاب مىشد، چشم به دهان عراقىها دوخته بود تا فرامين و مطامع آنها را در قالب نظامى به ما تحميل كند، چون ما حاضر به پذيرش آن نبوديم و تن به خواستههاى آنان نمىداديم بالتبع با مشكلات و موانع سختى مواجه مىشديم و تنبيه و شكنجه و محروميت دائم براى ما بود.
مشاهده استيصال برخى اسرا و وازدگى آنها در برابر عراقىها موجب آزار روحى ما بود. و خود ايشان هم از رنج و اذيت ما لذت مىبردند، اخبار آنها مايه رونق شكنجه گاهها بود. تمامى ما، هر شش گروه در آنجا اسير بوديم، گروههاى مخالف، اسير نفس اماره، اسير ماديات، اسير خواهشها نفسانى، اسير رفاه زودگذر و... بودند و ما اسير بوديم در ميان حصار هموطنهاى خويش. تحمل بر فشارهاى روحى روانى عراقىها دشوار بود، اما صبر بر جهالت، عداوت، حماقت، خصومت و كينه اسيران ايرانى خيلى دشوارتر بود. اسارت ما كجا و اسارت آنها كجا!
عراقىها براى توجيه سياستهاى خود و براى صحه گذاشتن بر خط مشىهايشان از شخصيتهاى سياسى و مذهبى خود فروخته براى سخنرانى دعوت مىكردند، كه با اعتراض ما مواجه مىشدند. تا زمانى كه سخنرانى در آن محيط بر پا بود كارى به ما نداشتند، اما با رفتن سخنران، مكافات ما شروع مىشد.
گاهى وقتهااقدام اعتراضآميز ما را به حساب تبانى و اغتشاش گذاشته و تعدادى را چشم و دست بسته به سلولهاى تنگ و تاريك و سرد مىانداختند و بعد شكنجه، كتك، فحش و...
ما اگر تمام عمر و حتى بيش از آن پيشانى شُكر به زمين بساييم و خدا را شكر كنيم، نمىتوانيم محبت خدا را پاسخ گوييم، كه چگونه ما را از آن جهنم واقعى و شكنجههاى حيوانى نجات مىداد. الحمدالله كسى از ما نزد عراقىها اشكى نريخت ولى به راحتى در برابر خدا با جزع و فزع سر بر سجده گذاشته و از عمق جان مىگريستيم و شكر گزارش بوديم كه چگونه نگذاشت ما در برابر دشمن ذليل و خوار شويم.
با اينكه ايمان مراتبى دارد و مقاومت و ايستادگى بچهها شدت و ضعف داشت اما بايد بگويم بچههاى اتاق 4 از مقاومترين و محكمترين انسانهاى اردوگاه بودند، و مفتخر شدند كه از سوى عراقىها با نام “جماعت خمينى” ياد شوند.
در جنگ صفين، وقتى لشكر معاويه شريعه را به روى لشكريان امام على عليه السلام بست، حضرت امير مىفرمايند، شما الان دل خوش هستيد كه زندهايد، خير شما مردهايد، چون نمىگذارند از آب استفاده كنيد. آب بر گرگ بيابان مباح است شما كه انسان هستيد. شما وقتى زندهايد كه شمشير بكشيد و اينها را پس بزنيد و به آب دست يابيد، حال اگر در اين راه شهيد شديد كه زندهايد و اگر به آب رسيديد كه پيروزيد. “روّوا سيوفكم من الدماء...” يعنى شمشيرهايتان را سيراب كنيد از خون آنها. الان دشمن مسلط به شريعه است و شما تشنه، اگر مىخواهيد از آب سيراب شويد،اول بايد شمشيرهايتان را از خون آنان سيراب سازيد و اگر نه شما مردهايد و يا با مرده فرقى نداريد.
در اسارت، شريعه بر ما بسته بود و ما در شرايط روحى بسيار سختى به سر مىبرديم، تشنه بوديم، اگر براى جرعهاى آب با آنها همراه مىشديم و اگر عقيدهمان را تغيير مىدادند و با خودشان همراه مىكردند ديگر ما زنده نبوديم مرده بوديم. ما تا زمانى زنده بوديم كه در برابر اين آسيبها و فشارهاى روحى - روانى ايستاده و شمشير فكر و عقيدهمان را از خون جهالت، حماقت و فكر انحرافى و غلط آنها سيراب كنيم، و زمانى كه مىديديم دشمن و ضدانقلاب از ما عصبانى است و ناراحت، احساس پيروزى مىكرديم و هر گاه كه ايشان از ما خشنود و خرسند بودند بايد به خود شك مىكرديم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]