سريال يازده قسمتي «پدرخوانده» ساخته محمدرضا ورزی آماده پخش شده است و ظاهرن بايد همين روزها پخش آن آغاز شود.
شخصيت اصلی اين سريال سر شاپور ريپورتر جاسوس برجسته انگليس در دربار پهلوی است.
در اين سريال احمد نجفی نقش سر شاپور ريپورتر و رضا ش ا ه را بازی می کند.
يلدا قشقايی نقش ثريا اسفندياری، همسر دوّم محمد رضا ش ا ه ،
شراره درشتی نقش شهبانو فرح ديبا، همسر سوّم محمدرضا ش ا ه ،
امير مهدی کيا نقش مرحوم محمدرضا ش ا ه،
محمد حاج حسينی به نقش آيت الله کاشانی،
اصغر معينی صالح به نقش مرحوم دکتر محمد مصدق،
ناصر خاوری به نفش مرحوم ارتشبد حسين فردوست،
محمد ابهری به نقش مرحوم اميرعباس هويدا،
سعيد اميرسليمانی در نقش مرحوم امير اسدالله علم،
حبيب ثامنه به نقش ارتشبد غلامرضا ازهاری و سرلشکر حسن پاکروان،
محمدرضا صميمی به نقش جعفر شريف امامي،
سعيد مقدم منش به نقش ارتشبد قره باغي،
امير حسن پور کامبيز
آتابايالگا کانياسوا (بازيگر اوکرائينی) نيز در نقش يک خبرنگار فرانسوی به نام کريستين جونز است.
[External Link Removed for Guests]
اداهای شاه و هويدا به بهترين شکل ممکن تقليد شده است
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
اگر این سر بند و حجاب اجباری را به شراره درشتی تحمیل نکرده بودند
او نیز در نقش فرح بسیار موفق بود.
Please Login or Register to see this code
بازگشت سلطنت پ ه ل و ی اما در قالب سريال تلويزيوني!
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1236
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۳:۱۲ ب.ظ
- محل اقامت: جايي درست وسط غربت شهر...انطرف تر از اب...در کنار خورشيد...
- سپاسهای دریافتی: 65 بار
- تماس:
Reza6662,
نکته جالب در معرفي عوامل اين سريال اين است:
حضرات اقايان محمد رضاي ملعون و هويداي معدوم هر دو مرحوم اند اما حضرت ايه الله کاشاني(ره) حتي يک مرحوم هم ندارند...
نکته جالب در معرفي عوامل اين سريال اين است:
حضرات اقايان محمد رضاي ملعون و هويداي معدوم هر دو مرحوم اند اما حضرت ايه الله کاشاني(ره) حتي يک مرحوم هم ندارند...
پاسگاه مرزي گدار... سراوان
جاده زابل به زاهدان ...تاسوکي
تقاطع بلوار بزرگمهر و معلم... زاهدان
بلوار ثارلله مجتمع نسترن ...زاهدان
پاسگاه مرزي ناجا... سراوان
تاريخ هيچ کدام را از ياد نخواهد برد...
جاده زابل به زاهدان ...تاسوکي
تقاطع بلوار بزرگمهر و معلم... زاهدان
بلوار ثارلله مجتمع نسترن ...زاهدان
پاسگاه مرزي ناجا... سراوان
تاريخ هيچ کدام را از ياد نخواهد برد...
برای نمونه یکی از خاطرات ش.ا.ه را در پایین می نویسم که با این به اصطلاح ش.ا.ه بیشتر آشنا شوید
خود شاه طرفهيي بود ديدني و شناختني.كسي كهاز فرط قدرت پرستي حتي تحمل فرزند خودش را هم نداشت.فرزندي كه مثلاً قرار بود بعد از خود او شاه شود!
شاه قرار بود بهشيراز برود.در ضمن وليعهد هم ميخواست براي كار ديگري برود شيراز.هواپيماي وليعهد چند دقيقه زودتر از ما پروازكرد.معرف پروازي كه
خانوادة سلطنتي در آن بود «بلو فلايت»يعني «پرواز آبي»بود.نزديكيهاي شيراز هواپيماي او گزارش كرد «100كيلومتري خارج شيراز».شيراز بهاو دستورات
لازم را داد و من پشت سرش صدا كردم گفتم:«بلو فلايت 150كيلومتري».شيراز جواب داد:«شما بلو فلايت شماره دو هستيد.چون هواپيمايي كه جلوي شماست
بلو فلايت يك است شما ميشويد دو».بلندگوهاي داخل كابين روشن بود.شاه مكالمات با شيراز را كه شنيد انگشت سبابهاش را تكان داد و گفت:«بهش بگو ما شمارة
يك هستيم!».من گفتم:«آن هواپيما از ما جلوتر است.آن شمارة يك است».گفت:«نه!بهش بگو ما شماره يك هستيم».
بهشيراز گفتم:«من بلو فلايت 150كيلومتري هستم.گفتند كه ما شمارة يك هستيم».اپراتور برج گفت:«شنيدم!شما شماره يك هستيد!».بعد روي همان كانال
بهبلو فلايت جلو گفتم:«بلو فلايت شنيدي؟».گفت:«بله ولي آخر ما جلوتريم»گفتم:«ببين!گفتند كه ما شمارة يك هستيم!گرفتي؟»گفت:«بله!بله!».
و بعد بهشيراز گفت:«ما كه نزديك شما هستيم بلو فلايت دو هستيم».
خود شاه طرفهيي بود ديدني و شناختني.كسي كهاز فرط قدرت پرستي حتي تحمل فرزند خودش را هم نداشت.فرزندي كه مثلاً قرار بود بعد از خود او شاه شود!
شاه قرار بود بهشيراز برود.در ضمن وليعهد هم ميخواست براي كار ديگري برود شيراز.هواپيماي وليعهد چند دقيقه زودتر از ما پروازكرد.معرف پروازي كه
خانوادة سلطنتي در آن بود «بلو فلايت»يعني «پرواز آبي»بود.نزديكيهاي شيراز هواپيماي او گزارش كرد «100كيلومتري خارج شيراز».شيراز بهاو دستورات
لازم را داد و من پشت سرش صدا كردم گفتم:«بلو فلايت 150كيلومتري».شيراز جواب داد:«شما بلو فلايت شماره دو هستيد.چون هواپيمايي كه جلوي شماست
بلو فلايت يك است شما ميشويد دو».بلندگوهاي داخل كابين روشن بود.شاه مكالمات با شيراز را كه شنيد انگشت سبابهاش را تكان داد و گفت:«بهش بگو ما شمارة
يك هستيم!».من گفتم:«آن هواپيما از ما جلوتر است.آن شمارة يك است».گفت:«نه!بهش بگو ما شماره يك هستيم».
بهشيراز گفتم:«من بلو فلايت 150كيلومتري هستم.گفتند كه ما شمارة يك هستيم».اپراتور برج گفت:«شنيدم!شما شماره يك هستيد!».بعد روي همان كانال
بهبلو فلايت جلو گفتم:«بلو فلايت شنيدي؟».گفت:«بله ولي آخر ما جلوتريم»گفتم:«ببين!گفتند كه ما شمارة يك هستيم!گرفتي؟»گفت:«بله!بله!».
و بعد بهشيراز گفت:«ما كه نزديك شما هستيم بلو فلايت دو هستيم».
جاودان اندیشه کن تا پس از مرگ نیز زندگی کنی
از خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزي بود که از وبلاگ iran-airforce.blogfa.com
این هم خاطره ای دیگر از همین وبلاگ
شاه مناسباتي براي خود ايجاد كرده بود كه بسياري از نزديكترين اطرافيانش هم نميتوانستند مشكلات و مسائل واقعي خودشان را با او درميان بگذارند.من نمونهيي داشتم
كه حتي فرح نيز جرأت گفتن يك مشكل جدي را با او نداشت.شاه در پروازها اغلب بهداخل كابين ميآمد و در برخاستن و نشستن هواپيما دخالت ميكرد.خودش يك
نوع ژست بود.ما هم چيزي نميتوانستيم بگوييم.اما من بدون اينكه بهرويش بياورم هميشه كنار دستش مينشستم و هواي كار را داشتم.جاهايي كه خطرناك بود ناچار
بهدخالت بودم مثلاً 2-3سال قبل ازانقلاب شاه را دعوت كردهبودند بهلهستان.موقع بلندشدن از مهرآباد هوا خوب بود شاه بهكابين آمد و پرواز كرديم.نزديك لهستان
هوا را گرفتيم هوا ابري بود.پيشبيني هوا را غلط دادهبودند.برج بهمن گفت ميخواهند هواپيمايتان را اسكورت كنند.ولي چون ابري است هواپيماها نزديك نميشوند.
لطفاً بهمسافرتان بگوييد.گفتم بسيار خوب.آن موقع سپبهبد نادر جهانباني چون بهزبان روسي آشنا بود در ميان همراهان شاه در هواپيما بود.صدايش كردم گفتم تيمسار
اسكورت نميتواند بيايد نزديك چون هوا ابري است.گفت چشم.رفت گفت و آمد.يك كم كه نزديكتر شديم جهانباني كه توي كابين بود پرسيد هوا چطور است؟
گفتم هنوز نگرفتهام.الان ميگيرم.هواي فرودگاه ورشو را گرفتم گفت بارندگي بسيار شديد و ديد براي نشستن 200متر است.هوا را گرفتم و نوشتم و دادم بهجهانباني.
گفتم لطفاً اين را بدهيد بهايشان بگوييد هوا اينطوري است.البته ما بنزين كافي داريم.اگر نتوانيم ميرويم جاي ديگر.ولي چون مسافرت رسمياست سعي ميكنيم
همينجا بنشينيم.و خطاب بهجهانباني اضافه كردم و لطفاً بهايشان بگوييد كه براي نشستن خودشان نيايند.چون ديد 200متر است و خيلي حساس است و بايد خلبان
حرفهاي بنشيند.جهانباني گفت آن را كه نميتوانم بگويم.بگذار ببينم چه ميتوانم بكنم؟ رفت عقب.چند دقيقه گذشت جهانباني با قيافة ناراحت بازگشت.پرسيدم چي شد
تيمسار؟ گفتيد؟ گفت من كه جرأت ندارم بگويم.رفتم پيش فرح.بهاو گفتم خلبان ميگويد ديد 200متر است با بارندگي شديد بگوييد بهشان كه براي نشستن نيايند.
فرح گفت من چنين جرأتي ندارم كه بهشاه اين را بگويم كه نيايد.جهانباني گفته بود خلبان ميگويد خطرناك است.فرح جواب داده بود خطرناك چيست؟ اگر الان اين
دستور بدهد وليعهد كشته شود من حق گفتن نه را ندارم.جهانباني پرسيد حالا چهكار ميكني؟ من كمربندم را كه بسته بودم باز كردم.كاغذها را از دستش گرفتم و گفتم
كاري ندارد ايشان كه نميتواند بگويد.شما هم كه نميتوانيد بگوييد.بگذاريد خودم ميروم ميگويم.من خودم بلدم حرف بزنم.جهانباني دستپاچه شد.گفت نه نه ديدهام
تو تند حرف ميزني.گفتم نه براي من هيچ مسألهيي نيست.ميروم، ميگويم ديد طوري است كه شما نميتوانيد بنشينيد.جهانباني گفت تو ميگويي نميتواني بنشيني؟
گفتم آره خوب نميتواند بنشيند.ديد 200متر خلبان حرفهيي ميخواهد.گفت نه تو بنشين بگذار ببينم چهكار ميتوانم بكنم؟ رفت و 7-8 دقيقه بعد برگشت.اين بار
با قيافهيي خندان و خيلي خوشحال گفت حل شد!حل شد!گفتم چي شد؟ گفت من دو مرتبه رفتم پهلوي علياحضرت گفتم اين خلبان ميخواهد خودش بيايد بگويد.
اين هم تند حرف ميزند.فرح هم دستپاچه شده و گفته بود پس چهكار كنيم؟ با سر و صداي آنها شاه ديده بود يك كاغذي دست جهانباني است و اين دو تا دارند جر و بحث
ميكنند.گفته بود چه خبر است؟ فرح گفته بود جهانباني بهشما خواهد گفت.جهانباني هم گفته بود بارندگي خيلي شديد است و ديد 200متر است خلاصه خلبان
ميگويد:جهانباني ميگفت ديگر ادامه ندادم.شاه فهميده بود.يك لبخندي زده گفته بود اشكالي ندارد بهخلبان بگوييد من نميآيم خودش بنشيند.خوشحالي جهانباني ازاين
نظر بود كهاين ماجرا كه فيالواقع اصلاً ماجرايي هم نبود و تبديل بهيك مشكل شده بود.حل شدهاست!.من چنان بهت زده بهاو نگاه كردم كه دوباره پرسيد گرفتي
چي گفتم؟ گفتم بله تيمسار.ديد 200متر بود و عادي است كهايشان نتوانند بنشينند!جهانباني خنديد و گفت ديگرهيچي نگو!گفتم چشم!با خلبان صفري نشستيم.
واقعاً ديد كم بود.طوري كه تا وقتي نشستيم باند را نديديم.وقتي از باند خارج شديم بهجهانباني گفتم بهشان بگوييد اگر حالا ميخواهند بيايند روي صندلي بنشنينند.
جهانباني يك نگاهي بهمن كرد و گفت از اين حرفها نزن!گفتم تيمسار منظور اين بود كه جلو اين رئيسجمهور لهستان بگويند خلبان هستند.گفت نگو!اين چيزها را نگو!
این هم خاطره ای دیگر از همین وبلاگ
شاه مناسباتي براي خود ايجاد كرده بود كه بسياري از نزديكترين اطرافيانش هم نميتوانستند مشكلات و مسائل واقعي خودشان را با او درميان بگذارند.من نمونهيي داشتم
كه حتي فرح نيز جرأت گفتن يك مشكل جدي را با او نداشت.شاه در پروازها اغلب بهداخل كابين ميآمد و در برخاستن و نشستن هواپيما دخالت ميكرد.خودش يك
نوع ژست بود.ما هم چيزي نميتوانستيم بگوييم.اما من بدون اينكه بهرويش بياورم هميشه كنار دستش مينشستم و هواي كار را داشتم.جاهايي كه خطرناك بود ناچار
بهدخالت بودم مثلاً 2-3سال قبل ازانقلاب شاه را دعوت كردهبودند بهلهستان.موقع بلندشدن از مهرآباد هوا خوب بود شاه بهكابين آمد و پرواز كرديم.نزديك لهستان
هوا را گرفتيم هوا ابري بود.پيشبيني هوا را غلط دادهبودند.برج بهمن گفت ميخواهند هواپيمايتان را اسكورت كنند.ولي چون ابري است هواپيماها نزديك نميشوند.
لطفاً بهمسافرتان بگوييد.گفتم بسيار خوب.آن موقع سپبهبد نادر جهانباني چون بهزبان روسي آشنا بود در ميان همراهان شاه در هواپيما بود.صدايش كردم گفتم تيمسار
اسكورت نميتواند بيايد نزديك چون هوا ابري است.گفت چشم.رفت گفت و آمد.يك كم كه نزديكتر شديم جهانباني كه توي كابين بود پرسيد هوا چطور است؟
گفتم هنوز نگرفتهام.الان ميگيرم.هواي فرودگاه ورشو را گرفتم گفت بارندگي بسيار شديد و ديد براي نشستن 200متر است.هوا را گرفتم و نوشتم و دادم بهجهانباني.
گفتم لطفاً اين را بدهيد بهايشان بگوييد هوا اينطوري است.البته ما بنزين كافي داريم.اگر نتوانيم ميرويم جاي ديگر.ولي چون مسافرت رسمياست سعي ميكنيم
همينجا بنشينيم.و خطاب بهجهانباني اضافه كردم و لطفاً بهايشان بگوييد كه براي نشستن خودشان نيايند.چون ديد 200متر است و خيلي حساس است و بايد خلبان
حرفهاي بنشيند.جهانباني گفت آن را كه نميتوانم بگويم.بگذار ببينم چه ميتوانم بكنم؟ رفت عقب.چند دقيقه گذشت جهانباني با قيافة ناراحت بازگشت.پرسيدم چي شد
تيمسار؟ گفتيد؟ گفت من كه جرأت ندارم بگويم.رفتم پيش فرح.بهاو گفتم خلبان ميگويد ديد 200متر است با بارندگي شديد بگوييد بهشان كه براي نشستن نيايند.
فرح گفت من چنين جرأتي ندارم كه بهشاه اين را بگويم كه نيايد.جهانباني گفته بود خلبان ميگويد خطرناك است.فرح جواب داده بود خطرناك چيست؟ اگر الان اين
دستور بدهد وليعهد كشته شود من حق گفتن نه را ندارم.جهانباني پرسيد حالا چهكار ميكني؟ من كمربندم را كه بسته بودم باز كردم.كاغذها را از دستش گرفتم و گفتم
كاري ندارد ايشان كه نميتواند بگويد.شما هم كه نميتوانيد بگوييد.بگذاريد خودم ميروم ميگويم.من خودم بلدم حرف بزنم.جهانباني دستپاچه شد.گفت نه نه ديدهام
تو تند حرف ميزني.گفتم نه براي من هيچ مسألهيي نيست.ميروم، ميگويم ديد طوري است كه شما نميتوانيد بنشينيد.جهانباني گفت تو ميگويي نميتواني بنشيني؟
گفتم آره خوب نميتواند بنشيند.ديد 200متر خلبان حرفهيي ميخواهد.گفت نه تو بنشين بگذار ببينم چهكار ميتوانم بكنم؟ رفت و 7-8 دقيقه بعد برگشت.اين بار
با قيافهيي خندان و خيلي خوشحال گفت حل شد!حل شد!گفتم چي شد؟ گفت من دو مرتبه رفتم پهلوي علياحضرت گفتم اين خلبان ميخواهد خودش بيايد بگويد.
اين هم تند حرف ميزند.فرح هم دستپاچه شده و گفته بود پس چهكار كنيم؟ با سر و صداي آنها شاه ديده بود يك كاغذي دست جهانباني است و اين دو تا دارند جر و بحث
ميكنند.گفته بود چه خبر است؟ فرح گفته بود جهانباني بهشما خواهد گفت.جهانباني هم گفته بود بارندگي خيلي شديد است و ديد 200متر است خلاصه خلبان
ميگويد:جهانباني ميگفت ديگر ادامه ندادم.شاه فهميده بود.يك لبخندي زده گفته بود اشكالي ندارد بهخلبان بگوييد من نميآيم خودش بنشيند.خوشحالي جهانباني ازاين
نظر بود كهاين ماجرا كه فيالواقع اصلاً ماجرايي هم نبود و تبديل بهيك مشكل شده بود.حل شدهاست!.من چنان بهت زده بهاو نگاه كردم كه دوباره پرسيد گرفتي
چي گفتم؟ گفتم بله تيمسار.ديد 200متر بود و عادي است كهايشان نتوانند بنشينند!جهانباني خنديد و گفت ديگرهيچي نگو!گفتم چشم!با خلبان صفري نشستيم.
واقعاً ديد كم بود.طوري كه تا وقتي نشستيم باند را نديديم.وقتي از باند خارج شديم بهجهانباني گفتم بهشان بگوييد اگر حالا ميخواهند بيايند روي صندلي بنشنينند.
جهانباني يك نگاهي بهمن كرد و گفت از اين حرفها نزن!گفتم تيمسار منظور اين بود كه جلو اين رئيسجمهور لهستان بگويند خلبان هستند.گفت نگو!اين چيزها را نگو!
جاودان اندیشه کن تا پس از مرگ نیز زندگی کنی

- پست: 1796
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 35 بار
- سپاسهای دریافتی: 215 بار
- تماس:
ghalamman نوشته شده:Reza6662,
نکته جالب در معرفي عوامل اين سريال اين است:
حضرات اقايان محمد رضاي ملعون و هويداي معدوم هر دو مرحوم اند اما حضرت ايه الله کاشاني(ره) حتي يک مرحوم هم ندارند...
خواهشا با ارسال چنین پستهایی مسیر تاپیک را منحرف نکنید . هر کس را که به اندازه یه دانه ارزن برای این مملکت خدمت کرده باشد خدا بیامرزد
با تشکر از آقا رضای گل
بخاطر ارسال این خبر 
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمیکنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

- پست: 1236
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵, ۳:۱۲ ب.ظ
- محل اقامت: جايي درست وسط غربت شهر...انطرف تر از اب...در کنار خورشيد...
- سپاسهای دریافتی: 65 بار
- تماس:
K@RIM1504,
خدمت؟اگر معني خدمت از دست دادن بحرين و گسترش نفوذ بهاييت در ايران است بله حضرات به کشور خدمت کرده اند
حضرت امام خميني(ره) مي فرمايند: کاري که محمد رضا و پدرش با اين کشور کرند از هجوم مغول ها به اين کشور بدتر بود(نقل به مضمون)
خواهشا با ارسال چنین پستهایی مسیر تاپیک را منحرف نکنید . هر کس را که به اندازه یه دانه ارزن برای این مملکت خدمت کرده باشد خدا بیامرزد
خدمت؟اگر معني خدمت از دست دادن بحرين و گسترش نفوذ بهاييت در ايران است بله حضرات به کشور خدمت کرده اند
حضرت امام خميني(ره) مي فرمايند: کاري که محمد رضا و پدرش با اين کشور کرند از هجوم مغول ها به اين کشور بدتر بود(نقل به مضمون)
پاسگاه مرزي گدار... سراوان
جاده زابل به زاهدان ...تاسوکي
تقاطع بلوار بزرگمهر و معلم... زاهدان
بلوار ثارلله مجتمع نسترن ...زاهدان
پاسگاه مرزي ناجا... سراوان
تاريخ هيچ کدام را از ياد نخواهد برد...
جاده زابل به زاهدان ...تاسوکي
تقاطع بلوار بزرگمهر و معلم... زاهدان
بلوار ثارلله مجتمع نسترن ...زاهدان
پاسگاه مرزي ناجا... سراوان
تاريخ هيچ کدام را از ياد نخواهد برد...

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
فکر ميکنم اين تاپيک هم اگر ادامه پيدا کنه، باعث ايجاد مشکل خواهد شد ....
تاپيک قفل شد....
تاپيک قفل شد....
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد
