[1]
علیرغم تمام گذشتهائیکه حاضرم در مورد پیش داوری های طرفداران تک همسری قائل شوم ، هرگز قبولنخواهم کرد که در عشق از حقوق یکسان برای زن و مرد سخن به میان آید ؛ آخراین حقوق یکسان در اصل وجود ندارد. حتی خود واژه عشق در حقیقت برای مرد وزن دو معنای متفاوت دارد ، و این خود یکی از شرایط عشق میان دو جنس مخالفاست که یکی احساس و تصور خود از "عشق" را با احساس و تصور طرف مقابلیکسان نداند. آنچه که زن از عشق می فهمد نسبتا روشن است : بنظر او عشق فقطخلوص و فداکار ی نیست ، اهدا و بخشش تمام و کمال جسم و روح است بدون هیچقید و شرط و ملاحظه ای از هیچ بابت ؛ او از واگذاری خود تحت شرایط و بنابه ملاحظاتی خاص می ترسد و شرم دارد. همین فقدان شروط است که از عشق او یکایمان می سازد. تنها ایمانی که دارد.
اما در مورد مرد ، اگر او زنیرا دوست دارد ، دقیقا همین گونه عشق را از او انتظار دارد ؛ اما هرگز نمیخواهد همان احساس زن را داشته باشد ؛ اگر مردانی پیدا شوند که همان میلاهداء و بخشش کامل را هم داشته باشند ... حقیقتا آنها دیگر مرد نیستند .مردی که مانند زن عشق می ورزد به همان علت مبدل به برده می شود در حالیکهزنی که زنانه عشق می ورزد به زن کاملتری تبدیل می شود...
شور و عشقزن و چشم پوشی کامل او از هر نوع حق مخصوص دقیقا این را طلب می کند کههمین احساس و میل به چشم پوشی و از خود گذشتگی در جنس مخالف وجود نداشتهباشد: زیرا اگر هر دو چنین بودند نمی دانم واقعا چه اتفاقی می افتاد...شاید خلاء وحشتناکی بوجود می آمد. زن می خواهد مانند ملک و دارائی دراختیار گرفته و تصاحب شود ؛ می خواهد در مفهوم "ملک" و "مال تصاحب شده"
ذوب شود ؛ بنابراین کسی را می خواهد که او را در اختیار بگیرد نه اینکهخودش را تسلیم و رها کند ؛ کسی که برعکس می خواهد با عشق و این نیرویاضافی و خوشبختی و ایمانی که زن اهداء می کند وجود خود را مستغنی سازد. زنخود را نثار می کند و مرد از او فزونی و کمال می یابد.
به عقیدهمن از هیچ یک از قرارداد های اجتماعی ، علیرغم خواست و عطش شدیدشان بهعدالت ، در مقابل این تناقض طبیعی کاری ساخته نیست ، هر قدر هم که بخواهیمدائما خشونت ، وحشت ، ابهام و غیر اخلاقی بودن این تناقض و رقابت را پنهانکنیم. زیرا عشق ، عشق بزرگ ، عشق تمام و کمال چیزی طبیعی است و بنابراینمانند هر چیز طبیعی ، همواره "غیر اخلاقی" است.
چنان که دیده میشود ، وفاداری بخشی از عشق زنانه است و از تعریف خود آن ناشی می شود ، درمرد وفاداری به آسانی می تواند به دنبال عشق و به عنوان نوعی حق شناسی یاسلیقه و زمینه مشترک بوجود آید – همان "همدلی برگزیده" است – اما وفاداریارتباطی به جوهر و ماهیت عشق او ندارد. این ارتباط شاید آنقدر ضعیف است کهتقریبا می توان از تضاد طبیعی بین عشق و وفاداری مرد سخن به میان آورد:عشق مرد ، میل به تصرف و تملک است و نه واگذاری و چشم پوشی و این میل باتصرف از بین می رود... اگر عشق مرد دوام می آورد برای آنست که در حقیقتمیل او به تصرف آنقدر با ظرافت و بدگمانی همراه است که به ندرت به تصرفاعتراف می کند؛ حتی ممکن است پس از نثار زن در مرد این میل رشد کند ، یعنیاو به آسانی اعتراف نکند که زن دیگر چیزی برای دادن به او ندارد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب پنجم – بند 363 )
...فرزندان عطش تسلط و مالکیت مادران را فرو می نشانند و آنها را سرگرم میکنند و فرزندان برای مادران چیزی هستند که کاملا درک می شوند و می توانندطرف صحبت واقع شوند. همه اینها با هم عشق مادرانه را تشکیل می دهد . عشقیشبیه عشق هنرمند به اثر خود.
دوران بارداری زنان را ملایم تر ،صبورتر ، نگران تر و فرمانبردار تر می کند ؛ همین طور بارداری فکری و ذهنینیز باعث رشد روحیه عرفانی و تامل می شود که با روحیه زنان سنخیت دارد-عارفان و اندیشوران ، مادران مذکرند.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب دوم –از بند 72 )
مردجوانی را به نزد حکیم خردمندی بردند و گفتند : " ببین زنان دارند این پسررا خراب و فاسد می کنند". مرد خردمند سری تکان داد ، لبخندی زد و فریادبرآورد که : "این مردان هستند که زنان را خراب و فاسد می کنند ! هر نقصیدر زنان باشد ، مردان باید تاوانش را بپردازند و آن نقص را در وجود خوداصلاح کنند – زیرا این مرد است که تصویر زن را برای خود می آفریند و زنتنها خود را با آن تصویر منطبق می سازد"...
[COLOR=#NaNNaNNaN]( فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب دوم –از بند 68 )
...اینجا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکیکه دو موجود نسبت به هم احساس می کنند جای خود را به خواستی جدید ،اشتیاقی جدید ، عطشی والا و مشترک ، عطشی برای کمال و آرمانی فراتر از هردوی آنها ، داده است. اما چه کسی این نوع عشق را می شناسد ؟ چه کسی آنراتجربه کرده است ؟ اسم واقعی آن دوستی است.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب اول –از بند 68 )
دراین مقاله، گزیده ای از نقد نیچه بر تاثیر مدرنیسم بر ادعای حقوق مساویزنان با مردان ارائه می شود که البته از بسیاری جهات به مذاق اکثریت بخصوص خانمها خوشایند نخواهد بود . اما او خود قبل از ارائه مطلب خودمتذکر شده که این فقط نظریات شخصی بر مبنای تجربیات خود اوست و ارائه آندر اینجا نیز به معنای تائید تمام و کمال آن نیست. حتی در نظرم برخی ازسخنان نیچه و یا لحن گفتار او درخور سرزنش است. زنان تحت ستم در طولتاریخ بخصوص براساس قوانین تبعیض آمیز مذهبی ، امروزه از شنیدن انتقاداتبه برابری حقوق زن و مرد آشفته می شوند . ملت شرق و زنان ایرانی که سالهابه عناوین مختلف از حقوق ابتدایی خود که همان حق انتخاب همسر است محرومشده اند و ستمهای زیادی را متحمل شده و می شوند ( که نمونه آن آمار زیادخود سوزی زنان در استانهای محروم و کشتار های ناموسی است . در استان هاىمحروم ايلام، بوشهر، خوزستان، كهكيلويه و بويراحمد، فارس و كرمان برخلافسایر استانها نرخ خودكشى زنان بالاتر از مردان است.) امروزه تحت لوایفمینیسم نه تنها در صدد احیای حقوق خود بلکه چه بسا جهت انتقام از نسلمردان وارد عرصه پیکار شده اند. بسیاری از آنان که خود را فمنیسم می نامندبدون کمترین مطالعه فقط به این سبب به این سمت متمایل شده اند که خود چهبسا سالها در اسارت مردان بسر برده اند و یا ستم بر یکی از اعضای خانوادهخود را از نزدیک شاهد بوده اند و اکنون فمنیسم بهترین بهانه برای گرفتنانتقام از تمامی مردانی است که حقوق حقه تاریخی آنها را پایمال کرده اند.
گرچهدر اینجا با ارائه برخی موارد خاص قصد تخطئه اصل این حرکت را ندارم بلکهقصد دارم عادت دیدن سیاه و سفید را رها کنیم . عادت کنیم به هر پدیده وجنبشی هر چند بظاهر مترقی از تمامی جهات مثبت و منفی نگریسته شود. بطورمثال انتقاد از دموکراسی ( که فعلا بهترین شکل عملی حکومت شناخته شده است) به معنای تائید دیکتاتوری نیست که آن البته در نظرم صد چندان بدتر است. قصد یک اندیشمند یا منتقد آن است که با بزرگ نمایاندن ایرادات به آنچهرا که مورد قبول همگان است ؛ آدمیان را از ماندن در یک مرحله و در جا زدنو یا عقب رفتن ( با نام پیشرفت ) باز دارد . و گرچه ممکن است افکار نیچه مورد قبول ما نباشد اما شیوه نگرش او به مسائل می تواند بسیار آموزندهباشد. گاه در مقام یک منتقد خود را نیز نقد میکند و سخنان بظاهر ضد و نقیضاز یک موضوع بدست میدهد که آن نیز ناشی مخالفت او با نگرش دوآلیسمی ( وتقسیم مطلق به خوب و بد ) می باشد.
در اینجا بگویم که من خود برخیاز عقاید نیچه در باره آنچه که "باید" باشد یا حداقل لحن کلام او را درآن موارد نمی پسندم. سخنان او آکنده از نیش و نوش است. باید سخنان را شنیدو تمامی جوانب امر را سنجید و خود با وسعت نظر قضاوت کرد. سخنان متناقضگاه بیان یک پدیده از وجوه مختلف می باشند. خیر و شر و خوب و بد جدا کردنینیست . هر پدیده و اتفاقی و جنبشی مشحون از ایرادات و خطا و اشکالاتی استکه لازم است بدون تعصب به آن نگریسته شود. من خود با قوانین تبعیض آمیزمنشعب از تعصبات ( از جمله تقسیم نامساوی ارث ) و اعتقادات مذهبی موافقنیستم و برخلاف نیچه آنرا ناشی از خرد آسیایی نمی دانم زیرا در اینصورتباید طالبان را خردمندترین آنها بدانیم ؛ ( بخصوص در کشوری مانند ایران کهمطابق آخرین آمار گیری وزارت ارشاد پنجاه درصد از دختران از جنسیت خویشناراضی هستند) اما معتقدم گاه در حرکتها و جنبشها برای ضدیت با یک افراط ،خود دچار افراطهایی می گردد که فمینیسم هم جدا از آن نیست. تا آنجا که حتیبه نظریات اینشتین از اینجهت که سرعت نور را مطلق گرفته ایراد گرفته میشود و آنرا نظریه مرد سالارانه تلقی کردند و از آن مضحک تر پیشرفت مکانیکجامدات نسبت به مکانیک سیالات را ناشی از گرایشات مردانه می دانند.
حالجمع تمام زنان سر خورده ، انتقام جو و پرخاشگر را در نظر بگیرید که تحتلوای یک نام نه تنها قصد احقاق برابر را ندارند بلکه حتی زنان را بالاتراز مردان دانسته اند که در طول تاریخ حقوق آنها توسط مردان به یغما بردهشده است. ( بدون اینکه بخواهند تحلیل کنند علت این سلطه مردان چه بوده وچرا زنان قادر نبودند مردان را تحت سلطه در آورند و توجیه اینکه چرابزرگترین فیلسوفان و متفکران فقط مردان بوده اند ؟ - چرا زنان در اروپایآزاد در رده 25 مدیر برجسته قرار ندارند ؟ ... )
نظرات نیچه ( حتیاگر از جنبه اجتماعی و حقوقی قابل قبول نباشد و یا باطل بودن خود را بهاثبات رسانده باشد. ) قابل تامل است. آیا زنان در مرحله پیشرفت قرار دارندیا در مرحله واپس زدن ناخودآگاه غرایز زنانه خویش که از جهاتی متفاوت آنانرا بر مردان خویش مسلط می کرد.
مبارزات زنان برای حقوق مساوی آیابه اعتلای زنان کمک کرده و یا اینکه باعث شده نقائص مردان نیز به آنانمنتقل شد . بنا به گزارش شبکه فاکس نیوز براساس آمار مرکز تحقیقات ملیآمریکا :
در صد مردانی که به زنان خود خیانت میکنند از 1991 تا2002 چندان تغییری نکرده و حدود 22% می باشد. در حالیکه در صد زنانی که بهمردان خود خیانت می کنند در طی ده سال افزایش 50 در صدی را نشان می دهدیعنی از 10% به 1991 به 15% در سال 2002 رسیده است. و این در حالی استکه شصت در صد زنان آمریکایی کار می کنند و حقوق 25 درصد آنان بیش ازشوهرانشان است. و هشتاد در صد مردم آمریکا خیانت را نادرست می دانند. زنانعلت خیانت را بی توجهی مردان به آنها و کمبود محبت و ساعات کار زیاد مردانمی دانند.
باید در نظر داشت نه مدلفع "حقوق زن" لزوما فمنیسم میباشد و نه یک منتقد فمنیسم حتما مخالف حقوق زنان است و لذا دفاع از منزلتانسانی زن را با مرام "فمنیسم" نباید مساوی انگاشت.
نیچه و فمنیسم
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
نیچه و فمنیسم
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[2]
اما قبل از همه ببینیم جنبش فمنیسم چیست ؟
جنبشفمنیسم حرکتی است که در آن به طرفداری از حقوق زنان پرداخته می شود. اینواقعیتی است که زنان از امکانات رشد یکسانی به درجه های متفاوت دارای حقوقاجتماعی یکسانی با مردان نیستند. به نسبت رشد اقتصادی و اجتماعی در جوامعپیشرفته زنان از حقوقی بیشتر برخوردار شده اند . فمنیستها معتقدند زن بنابه ماهیتی فطری زن زاده نمی شود ، بلگه جامعه از او به تدریج یک "زن" یعنیموجودی فرودست ، می سازد. در نظر آنها مردان ناخودآگاه یا آگاهانه زنان راسرکوب کرده و به آنها کمتر اجازه داده اند در باره نظریات اجتماعی ، سیاسیو اقتصادی جامعه خود حرف بزنند و حتی گاهی این اجازه را نداده اند تا صدایزنان به گوش کسی برسد. با اجازه ندادن به زنان در ابراز خود هر آنچه را کهبه معنای زن بودن و زنانه تعریف شدن است ، از ارزش انداخته و بی اهمیتجلوه داده اند . جنبش فمنیسم در پی آن است تا امکانی را فراهم سازد تازنان بتوانند خوشان را تعریف کنند ، ارزش های خاص خودشان را شکل دهند وصدای خود را در عرصه های سیاسی ، اجتماعی ، علمی و فرهنگی به گوش دیگرانبرسانند. این جنبش امید وار است تا جامعه ای خلق شود که در آن زن همچونمرد ، فضایل و ارزشمندی های خاص خود را داشته باشد و اصالتا همچون یکانسان قابل ارزش و احترام گردد.
به لحاظ تاریخی می توان جنبشفمنیستی را در سه دوره تقسیم بندی کرد ريال که هریک از این دوره ها رااصطلاحا "موج" می نامند: فمنیسم مج اول یا نسل اول که از 1845 آغاز شد وتا سال 1945 ادامه یافت . ریشه های آنرا شاید بتوان در انقلاب صنتعتیدانست که به زنان این اجازه را داد بر برابری های اجتماعی تاکید کنند ومدعی حقوق برابری با مردان شوند.
فمنیسم موج دوم یا نسل دوم که از1945 تا 1990 ادامه یافت و خواستار دگرگونی بنیادهای سیاسی ، اجتماعی وفلسفی جامعه و نیز ایجاد زبان ، اسطوره شناسی و تفکر فلسفی خاص زنان است.از این رو این فمنیسم ، فمنیسمی تحلیلی است که با استفاده از روان تحلیلی، زبان شناسی و فلسفه ، ساختارهای ذکر محورانه جامعه را به مبارزه فرا میخواند . یکی از آثار بنیادین این دوره کتاب "جنس دوم" اثر سیمون دوبواربود که در 1949 منتشر شد. دوبوار می گفت از آنجا که زن مرد نیست ، تبدیلبه "دیگری" می شود ، تبدیل به ابژه ای که وجودش را مرد (سوژه) ، تعریف وتعیی می کند. سیمون دوبوار با استفاده از اگزیستانسیالیسم سارتر ، سعی درتحلیل نقش زن و مرد داشت. از نظر سارتر ، انسان طبیعتی جاودانه ندارد و هریک از ما همان چیزی هستیم که خود به وجود آورده ایم. به اعتقاد دو بواراین قضیه در باره زن و مرد هم صادق است . دوبوار اعتقاد داشت که نمی توانطبیعتی از پیش تعیین کرد یا ثابت و تغییر ناپذیر دانست. به اعتقاد وی ،مردان و زنان باید خود را از قید پیشداوری های متعصبانه ای که طبیعت مردرا پویا ، مخاطره آمیز و زیاده طلب می داند و برای زن طبیعتی ایستا ووابسته قایل است ، رها سازند.
فمنیسم موج سوم یا نسل سوم که ازسال 1990 آغاز شده و تاکنون ادامه دارد اغلب با الهام از نگرش "هلن سی سو"در باره تفاوت جنسی و آزادی جنسی ، در پی نفی و انکار "غیریتی" است که ازطریق تقابل های جنسی زن و مرد به وجود آمده است. فمنیست های موج سوم برایآنکه عدم وابستگی خود را به مرد و جنسیت او آشکار سازند ، گرایش های همجنسخواهانه از خود نشان می دهند تا بدین وسیله بیان کنند که حتی در این زمینهنیز بی نیاز از مردانند.
فمنیسم تحلیلی با استفاده از نظریات ژانلاکان در باب روان تحلیلی به نقد از پیشداور های جنسی ای می پردازد که درزبان ، حقوق و فلسفه وجود دارد. این فمنیسم مدعی است که هدف زنان نبایدشبیه شدن به مردان باشد ، همانطور که اغلب برای برابری اجتماعی بر آنتاکید می شود ، بلکه آنان باید زبان ، حقوق و فلسفه خاص خود را داشتهباشند. لاکان وقتی که پرسش بی پاسخ فروید را فرا می خواند : "زن چه میخواهد؟" چنین نتیجه می گیرد که این پرسش باید همچنان بی پاسخ باقی بماند.از آنجا که او کلام زن را بی ثبات می داند و معتقد است که زن هرگز رک وصریح حرف نمی زند ، کلام زن را در عین سلیسی و روانی ، فریبکارانه نیز میداند.
البته از نظر فمنیست ها ، جنسیت زنان مستقیما با آفرینشهای شاعرانه و سایق هایی روان تنی همراه است که می تواند حاکمیت استبدادیکلام منطقی و از اینرو ، ذکر محورانه را نیز در هم شکند. نظریه پردازهایبزرگ این عقیده ، ژولیا کریستوا و هلن سی سو هستند. از نظر کریستوا نظامیرا که بر اساس کارکرد ارتباطی زبان بنا شده است ، نظامی "عقلانی" ، "بسته"و "آشکار" میداند ، در حالیکه نظامی را که براساس تحلیل معنایی شکل گرفتهاست ، "غیر عقلانی" ، "باز" و "پنهان". وی معتقد است که پیش از این ، صرفابر کارکرد ارتباطی زبان تاکید می شد و منطق کارکرد ارتباطی زبان هم همانروش های علمی و سنتی ای است که در جهت حذف تناقض عمل می کنند. بنابراین درنظر او کارکرد ارتباطی زبان و منطق خاص آن نمی تواند زبانی همچون زبانشاعرانه را تحلیل کند...
به اعتقاد سی سو ، زن نباید خودش راسانسور کند ، او باید اندام جنسی خود و قلمرو جسمانی گسترده خویش را که درزیر مهر و موم نگه داشته شده است ، کشف و آشکار کند. به طور کلی ، قلبنظریه سی سو ، در نفی و رد هر گونه تضاد و دو گانگی بین مرد و زن است .اودر این باره معتقد است که تقابل های "مرد-مذکر" و "زن- مونث" را باید بااما و اگر به کار برد تا دریابیم که همه مردان زنانگی خود را سرکوب نمیکنند حال آنکه برخی از زنان تنها مردانگی خود را نشان می دهند و برعکس. اودر این باره برچسب "فمینیست" را در باره آثار خود نمی پذیرد زیرا معتقداست که این برچسب بیان همان تمایزی است که از پایگان زنانه – مردانه خبرمی دهد یعنی گونه ای از تقابل های دو تایی را در نهایت می پذیرد؛ تقابل وپایگانی که سی سو می کوشد تا آنرا در هم بشکند.
به باور ایریگاری ودیگر فیلسوفان فمنیست ، زنان به عنوان زن ، از قرار داد اجتماعی حذف شدهاند ؛ زیرا زن تنها در صورتی می توانست در آن شرکت کند که همچون مردان شودو شبیه آنان سخن گوید. ایریگاری سعی در ایجاد نوشتاری زنانه دارد ،نوشتاری که بتواند سروری مرد و حاکمیت مرد سالارانه او را واژگون سازد.روشی را ایریگاری در پیش می گیرد ، ترتیب دادن گفت و گوی با متون و نوشتهای مردان سرور و سالاری همچون افلاطون ، نیچه و فروید در فلسفه و روانتحلیلی است که در آن ایریگاری از طرف زن حرف می زند اما نه با صحبت کردنبه روش مردان و همچو آنان ، بلکه با صحبت کردن با نوشته های مردان . برایمثال در کتاب "معشوقه های دریایی فردریش نیچه " ایریگاری با اختصاص دادنموقعیتی به عنوان معشوقه نیچه به خود ، پرسش از زن را وارد نوشته های نیچهمی کند . او از کلمات خود نیچه استفاده می کند اما به گونه ای متفاوت ،بازیگوشانه و عاشقانه. گفتگوی او با نویسندگان مرد در جهت ویران ساختنبنیان کلام مردانه است.
[COLOR=#NaNNaNNaN](زن در تفکر نیچه)
درمیان آنان که اهمیت عوامل اجتماعی – فرهنگی را باور داشتند ، برداشتهای"مید" و "دوبوار" و فمنیستهای افراطی قابل یاد آوری است . مارگارت میدجامعه شناس از برداشت تاثیر پذیری خلق و خوی افراد از فرهنگ جامعه دفاع وهرگونه برداشت از پیش ساخته مربوط به اختلافات مادر زادی را رد می کند.مطالعه قوم شناسانه وی در سه جامعه ابتدایی گینه جدید انجام شد . براساسابرداشت عمومی ، مردان معمولا نسبت به زنان خشن تر و پرخاشگرند ، امامطالعه او در نمونه های فوق از تنوع رفتارها و ناسازگاری آنها با برداشتپذیرفته شده عمومی پرده برداشت. مثلا او مشخص کرد که :
در قبیلهآراپش زنان و مردان حساسا و روحیه ملایم دارند. در قبیله مونو گومور زنانو مردان هر دو خشن و پرخاشگرند. در قبیله شامبولی زنان جنس مسلط ، فرمانده، منطقی و مردان عناصر کم مسئولیت ، احساسی و وابسته اند.
مارگارتمید از این مطالعه چنین نتیجه گرفت که تفاوتهای روانی و رفتاری زن و مرددر گروههای مختلف متفاوت بوده و این رفتار ها از فرهنگها نتیجه می شود.
مطالعه"مید" در عین جالب بودن ، قابل انتقاد می باشد. این مطالعه ، مبتنی برمشاهده فشرده و سریع گرو های محدود می باشد و نوعی ارزیابی ذهنی ازاختلافات. سیمون دوبوار نیر با رد دیدگاه فروید که برحسب آن ، زنان بهدلیل محرومیت از آلت تناسلی مردانه ، خود را مرد ناقص می خوانند ، مشکلزنان را در دو امر می دانند : تحمیل موقعیت درجه دومی از سوی مردان وپذیرش این موقعیت از سوی زنان . دوبوار ، نقش تعیین کننده آناتومی درسرنوشت زن را رد کرده و معتقد است که در جامعه سعی می شود زنان را برایایفای نقش شیئی آماده کنند نه فرد.
شکل افراطی گرایش به عواملاجتماعی در برسی رفتار زن و مرد در برداشت فمنیستهای افراطی تجلی می یابد.جامعه شناسان فمنیست چنین می پندارند که عقاید "مردانگی" و "زنانگی" کهپیش از این مسلم و طبیعی فرض شده بودند ، منشا اجتماعی دارند. "کریستیندلفی" و "مونیک ویتمیک" دو تن از معروفترین فمنیستهای فرانسوی ، "زائیدن"را فرایند زیستی و طبیعی نمی دانند و در برابر از آن با نام تولید اجباریناشی از ساختار اجتماعی- تاریخی یاد می کنند . آنان می گویند که زایمان ،امری برنامه ریزی شده است که زنان وادار به اطاعت از آن می شوند. زنانمجبورند که در عین اطاعت از برنامه اجتماعی (زایمان) ، آنرا طبیعی قلمدادکنند . از نظر آنها نظریه های زیست شناسی در مورد تفاوتهای جنسی ، مفاهیماجتماعی اند که در خدمت منافع گروه از لحاظ اجتماعی مسلط اند. از نظرآنها زنان به خودی خود طبقه ای هستند ؛ زیرا مقوله زن ( همچون مقوله مرد )نه یک مقوله زیست شناسی ثابت ، بلکه مقوله ای سیاسی و اقتصادی است.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روانشناسی زن و مرد – فمنیسم از مکنزی – در آمدی بر جامعه شناسی نگرشهایفمنیستی ترجمه مریم خراسانی – زن و رهایی نیروهای تولید- جامعه شناسی ازآنتونی گیدنز)
بطور خلاصه روش شناسی فمنیستی شامل چهار حوزهزیست شناسی – زبان شناسی- روانشناسی و فرهنگ می شود. در روش زیست شناختی،اغلب با استفاده از مطالعاتی کالبد شناختی ، مشخص می سازند که چگونه قسمتهای مختلف بدن زن ، همچون زهدان و سینه ها ، باید بیشتر مورد توجه قرارگیرد. در روش زبان شناختی بر زبان و ساختار زبانی خاص زنان تاکید می شود.در روش روان شناختی با استفاده از روان تحلیلی ، پیشداوری های جنسی ای رابه مبارزه طلبیدند که در زبان ، حقوق و فلسفه وجود دارد. در روش فرهنگیسعی می کنند تا با استفاده از ارتباطی که فرهنگ یک جامعه با درک و دریافتشاز زن دارد، به نقد ساختار های فرهنگی و ایدئولوژی جامعه دست زنند تا آنچنان که مدعیند ، جایگاه زن را به او باز گردانند.
ادامه دارد...
اما قبل از همه ببینیم جنبش فمنیسم چیست ؟
جنبشفمنیسم حرکتی است که در آن به طرفداری از حقوق زنان پرداخته می شود. اینواقعیتی است که زنان از امکانات رشد یکسانی به درجه های متفاوت دارای حقوقاجتماعی یکسانی با مردان نیستند. به نسبت رشد اقتصادی و اجتماعی در جوامعپیشرفته زنان از حقوقی بیشتر برخوردار شده اند . فمنیستها معتقدند زن بنابه ماهیتی فطری زن زاده نمی شود ، بلگه جامعه از او به تدریج یک "زن" یعنیموجودی فرودست ، می سازد. در نظر آنها مردان ناخودآگاه یا آگاهانه زنان راسرکوب کرده و به آنها کمتر اجازه داده اند در باره نظریات اجتماعی ، سیاسیو اقتصادی جامعه خود حرف بزنند و حتی گاهی این اجازه را نداده اند تا صدایزنان به گوش کسی برسد. با اجازه ندادن به زنان در ابراز خود هر آنچه را کهبه معنای زن بودن و زنانه تعریف شدن است ، از ارزش انداخته و بی اهمیتجلوه داده اند . جنبش فمنیسم در پی آن است تا امکانی را فراهم سازد تازنان بتوانند خوشان را تعریف کنند ، ارزش های خاص خودشان را شکل دهند وصدای خود را در عرصه های سیاسی ، اجتماعی ، علمی و فرهنگی به گوش دیگرانبرسانند. این جنبش امید وار است تا جامعه ای خلق شود که در آن زن همچونمرد ، فضایل و ارزشمندی های خاص خود را داشته باشد و اصالتا همچون یکانسان قابل ارزش و احترام گردد.
به لحاظ تاریخی می توان جنبشفمنیستی را در سه دوره تقسیم بندی کرد ريال که هریک از این دوره ها رااصطلاحا "موج" می نامند: فمنیسم مج اول یا نسل اول که از 1845 آغاز شد وتا سال 1945 ادامه یافت . ریشه های آنرا شاید بتوان در انقلاب صنتعتیدانست که به زنان این اجازه را داد بر برابری های اجتماعی تاکید کنند ومدعی حقوق برابری با مردان شوند.
فمنیسم موج دوم یا نسل دوم که از1945 تا 1990 ادامه یافت و خواستار دگرگونی بنیادهای سیاسی ، اجتماعی وفلسفی جامعه و نیز ایجاد زبان ، اسطوره شناسی و تفکر فلسفی خاص زنان است.از این رو این فمنیسم ، فمنیسمی تحلیلی است که با استفاده از روان تحلیلی، زبان شناسی و فلسفه ، ساختارهای ذکر محورانه جامعه را به مبارزه فرا میخواند . یکی از آثار بنیادین این دوره کتاب "جنس دوم" اثر سیمون دوبواربود که در 1949 منتشر شد. دوبوار می گفت از آنجا که زن مرد نیست ، تبدیلبه "دیگری" می شود ، تبدیل به ابژه ای که وجودش را مرد (سوژه) ، تعریف وتعیی می کند. سیمون دوبوار با استفاده از اگزیستانسیالیسم سارتر ، سعی درتحلیل نقش زن و مرد داشت. از نظر سارتر ، انسان طبیعتی جاودانه ندارد و هریک از ما همان چیزی هستیم که خود به وجود آورده ایم. به اعتقاد دو بواراین قضیه در باره زن و مرد هم صادق است . دوبوار اعتقاد داشت که نمی توانطبیعتی از پیش تعیین کرد یا ثابت و تغییر ناپذیر دانست. به اعتقاد وی ،مردان و زنان باید خود را از قید پیشداوری های متعصبانه ای که طبیعت مردرا پویا ، مخاطره آمیز و زیاده طلب می داند و برای زن طبیعتی ایستا ووابسته قایل است ، رها سازند.
فمنیسم موج سوم یا نسل سوم که ازسال 1990 آغاز شده و تاکنون ادامه دارد اغلب با الهام از نگرش "هلن سی سو"در باره تفاوت جنسی و آزادی جنسی ، در پی نفی و انکار "غیریتی" است که ازطریق تقابل های جنسی زن و مرد به وجود آمده است. فمنیست های موج سوم برایآنکه عدم وابستگی خود را به مرد و جنسیت او آشکار سازند ، گرایش های همجنسخواهانه از خود نشان می دهند تا بدین وسیله بیان کنند که حتی در این زمینهنیز بی نیاز از مردانند.
فمنیسم تحلیلی با استفاده از نظریات ژانلاکان در باب روان تحلیلی به نقد از پیشداور های جنسی ای می پردازد که درزبان ، حقوق و فلسفه وجود دارد. این فمنیسم مدعی است که هدف زنان نبایدشبیه شدن به مردان باشد ، همانطور که اغلب برای برابری اجتماعی بر آنتاکید می شود ، بلکه آنان باید زبان ، حقوق و فلسفه خاص خود را داشتهباشند. لاکان وقتی که پرسش بی پاسخ فروید را فرا می خواند : "زن چه میخواهد؟" چنین نتیجه می گیرد که این پرسش باید همچنان بی پاسخ باقی بماند.از آنجا که او کلام زن را بی ثبات می داند و معتقد است که زن هرگز رک وصریح حرف نمی زند ، کلام زن را در عین سلیسی و روانی ، فریبکارانه نیز میداند.
البته از نظر فمنیست ها ، جنسیت زنان مستقیما با آفرینشهای شاعرانه و سایق هایی روان تنی همراه است که می تواند حاکمیت استبدادیکلام منطقی و از اینرو ، ذکر محورانه را نیز در هم شکند. نظریه پردازهایبزرگ این عقیده ، ژولیا کریستوا و هلن سی سو هستند. از نظر کریستوا نظامیرا که بر اساس کارکرد ارتباطی زبان بنا شده است ، نظامی "عقلانی" ، "بسته"و "آشکار" میداند ، در حالیکه نظامی را که براساس تحلیل معنایی شکل گرفتهاست ، "غیر عقلانی" ، "باز" و "پنهان". وی معتقد است که پیش از این ، صرفابر کارکرد ارتباطی زبان تاکید می شد و منطق کارکرد ارتباطی زبان هم همانروش های علمی و سنتی ای است که در جهت حذف تناقض عمل می کنند. بنابراین درنظر او کارکرد ارتباطی زبان و منطق خاص آن نمی تواند زبانی همچون زبانشاعرانه را تحلیل کند...
به اعتقاد سی سو ، زن نباید خودش راسانسور کند ، او باید اندام جنسی خود و قلمرو جسمانی گسترده خویش را که درزیر مهر و موم نگه داشته شده است ، کشف و آشکار کند. به طور کلی ، قلبنظریه سی سو ، در نفی و رد هر گونه تضاد و دو گانگی بین مرد و زن است .اودر این باره معتقد است که تقابل های "مرد-مذکر" و "زن- مونث" را باید بااما و اگر به کار برد تا دریابیم که همه مردان زنانگی خود را سرکوب نمیکنند حال آنکه برخی از زنان تنها مردانگی خود را نشان می دهند و برعکس. اودر این باره برچسب "فمینیست" را در باره آثار خود نمی پذیرد زیرا معتقداست که این برچسب بیان همان تمایزی است که از پایگان زنانه – مردانه خبرمی دهد یعنی گونه ای از تقابل های دو تایی را در نهایت می پذیرد؛ تقابل وپایگانی که سی سو می کوشد تا آنرا در هم بشکند.
به باور ایریگاری ودیگر فیلسوفان فمنیست ، زنان به عنوان زن ، از قرار داد اجتماعی حذف شدهاند ؛ زیرا زن تنها در صورتی می توانست در آن شرکت کند که همچون مردان شودو شبیه آنان سخن گوید. ایریگاری سعی در ایجاد نوشتاری زنانه دارد ،نوشتاری که بتواند سروری مرد و حاکمیت مرد سالارانه او را واژگون سازد.روشی را ایریگاری در پیش می گیرد ، ترتیب دادن گفت و گوی با متون و نوشتهای مردان سرور و سالاری همچون افلاطون ، نیچه و فروید در فلسفه و روانتحلیلی است که در آن ایریگاری از طرف زن حرف می زند اما نه با صحبت کردنبه روش مردان و همچو آنان ، بلکه با صحبت کردن با نوشته های مردان . برایمثال در کتاب "معشوقه های دریایی فردریش نیچه " ایریگاری با اختصاص دادنموقعیتی به عنوان معشوقه نیچه به خود ، پرسش از زن را وارد نوشته های نیچهمی کند . او از کلمات خود نیچه استفاده می کند اما به گونه ای متفاوت ،بازیگوشانه و عاشقانه. گفتگوی او با نویسندگان مرد در جهت ویران ساختنبنیان کلام مردانه است.
[COLOR=#NaNNaNNaN](زن در تفکر نیچه)
درمیان آنان که اهمیت عوامل اجتماعی – فرهنگی را باور داشتند ، برداشتهای"مید" و "دوبوار" و فمنیستهای افراطی قابل یاد آوری است . مارگارت میدجامعه شناس از برداشت تاثیر پذیری خلق و خوی افراد از فرهنگ جامعه دفاع وهرگونه برداشت از پیش ساخته مربوط به اختلافات مادر زادی را رد می کند.مطالعه قوم شناسانه وی در سه جامعه ابتدایی گینه جدید انجام شد . براساسابرداشت عمومی ، مردان معمولا نسبت به زنان خشن تر و پرخاشگرند ، امامطالعه او در نمونه های فوق از تنوع رفتارها و ناسازگاری آنها با برداشتپذیرفته شده عمومی پرده برداشت. مثلا او مشخص کرد که :
در قبیلهآراپش زنان و مردان حساسا و روحیه ملایم دارند. در قبیله مونو گومور زنانو مردان هر دو خشن و پرخاشگرند. در قبیله شامبولی زنان جنس مسلط ، فرمانده، منطقی و مردان عناصر کم مسئولیت ، احساسی و وابسته اند.
مارگارتمید از این مطالعه چنین نتیجه گرفت که تفاوتهای روانی و رفتاری زن و مرددر گروههای مختلف متفاوت بوده و این رفتار ها از فرهنگها نتیجه می شود.
مطالعه"مید" در عین جالب بودن ، قابل انتقاد می باشد. این مطالعه ، مبتنی برمشاهده فشرده و سریع گرو های محدود می باشد و نوعی ارزیابی ذهنی ازاختلافات. سیمون دوبوار نیر با رد دیدگاه فروید که برحسب آن ، زنان بهدلیل محرومیت از آلت تناسلی مردانه ، خود را مرد ناقص می خوانند ، مشکلزنان را در دو امر می دانند : تحمیل موقعیت درجه دومی از سوی مردان وپذیرش این موقعیت از سوی زنان . دوبوار ، نقش تعیین کننده آناتومی درسرنوشت زن را رد کرده و معتقد است که در جامعه سعی می شود زنان را برایایفای نقش شیئی آماده کنند نه فرد.
شکل افراطی گرایش به عواملاجتماعی در برسی رفتار زن و مرد در برداشت فمنیستهای افراطی تجلی می یابد.جامعه شناسان فمنیست چنین می پندارند که عقاید "مردانگی" و "زنانگی" کهپیش از این مسلم و طبیعی فرض شده بودند ، منشا اجتماعی دارند. "کریستیندلفی" و "مونیک ویتمیک" دو تن از معروفترین فمنیستهای فرانسوی ، "زائیدن"را فرایند زیستی و طبیعی نمی دانند و در برابر از آن با نام تولید اجباریناشی از ساختار اجتماعی- تاریخی یاد می کنند . آنان می گویند که زایمان ،امری برنامه ریزی شده است که زنان وادار به اطاعت از آن می شوند. زنانمجبورند که در عین اطاعت از برنامه اجتماعی (زایمان) ، آنرا طبیعی قلمدادکنند . از نظر آنها نظریه های زیست شناسی در مورد تفاوتهای جنسی ، مفاهیماجتماعی اند که در خدمت منافع گروه از لحاظ اجتماعی مسلط اند. از نظرآنها زنان به خودی خود طبقه ای هستند ؛ زیرا مقوله زن ( همچون مقوله مرد )نه یک مقوله زیست شناسی ثابت ، بلکه مقوله ای سیاسی و اقتصادی است.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روانشناسی زن و مرد – فمنیسم از مکنزی – در آمدی بر جامعه شناسی نگرشهایفمنیستی ترجمه مریم خراسانی – زن و رهایی نیروهای تولید- جامعه شناسی ازآنتونی گیدنز)
بطور خلاصه روش شناسی فمنیستی شامل چهار حوزهزیست شناسی – زبان شناسی- روانشناسی و فرهنگ می شود. در روش زیست شناختی،اغلب با استفاده از مطالعاتی کالبد شناختی ، مشخص می سازند که چگونه قسمتهای مختلف بدن زن ، همچون زهدان و سینه ها ، باید بیشتر مورد توجه قرارگیرد. در روش زبان شناختی بر زبان و ساختار زبانی خاص زنان تاکید می شود.در روش روان شناختی با استفاده از روان تحلیلی ، پیشداوری های جنسی ای رابه مبارزه طلبیدند که در زبان ، حقوق و فلسفه وجود دارد. در روش فرهنگیسعی می کنند تا با استفاده از ارتباطی که فرهنگ یک جامعه با درک و دریافتشاز زن دارد، به نقد ساختار های فرهنگی و ایدئولوژی جامعه دست زنند تا آنچنان که مدعیند ، جایگاه زن را به او باز گردانند.
ادامه دارد...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

- پست: 64
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸, ۱۱:۴۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 61 بار
- سپاسهای دریافتی: 227 بار
Re: نیچه و فمنیسم
وقتی زنان شأن و منزلت خود را بدانند و درک کنند که آنچه نام دوست داشتن بر آن می نهند،آنقدر عظیم و شگفت است که درک
درونی ترین لایه هایش همان زندگی جاودانست،دیگر نیازی به فلسفه و قوانین برابری و... نخواهد بود.
آنچه فلسفه می گوید،مجهولاتی ست دست نیافتنی،و هر آنچه تجربه می گوید قدم گذاشتن به دنیایی ست که فقط یک بار واقع
خواهد شد.آنچه نام هفت شهر و هفت خوان بر آن گذاشته اند همان دریای عمیقی ست که حیف است با قایق از آن عبور کنیم
یا فقط در سطحش شنا کرده باشیم.شگفتیهای اعماق آن ارزش یاد گرفتن غواصی را دارد.
ای کاش زنان سرزمینم می دانستند آنچه به نام زیبایی در گوش آنها می خوانند،فریب بزرگیست.و ای کاش می دانستند،آنچه
خالق هستی در وجودشان به ودیعه نهاده،دنیایی ست پر از شگفتی که انتهایی ندارد.
درونی ترین لایه هایش همان زندگی جاودانست،دیگر نیازی به فلسفه و قوانین برابری و... نخواهد بود.
آنچه فلسفه می گوید،مجهولاتی ست دست نیافتنی،و هر آنچه تجربه می گوید قدم گذاشتن به دنیایی ست که فقط یک بار واقع
خواهد شد.آنچه نام هفت شهر و هفت خوان بر آن گذاشته اند همان دریای عمیقی ست که حیف است با قایق از آن عبور کنیم
یا فقط در سطحش شنا کرده باشیم.شگفتیهای اعماق آن ارزش یاد گرفتن غواصی را دارد.
ای کاش زنان سرزمینم می دانستند آنچه به نام زیبایی در گوش آنها می خوانند،فریب بزرگیست.و ای کاش می دانستند،آنچه
خالق هستی در وجودشان به ودیعه نهاده،دنیایی ست پر از شگفتی که انتهایی ندارد.
پرواز در قفس نمی گنجد

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[3]
تاریخ شروع مبارزات آزادی خواهانه زنان را می توان از انقلاب فرانسه دانست.
انقلاب فرانسه چهره هاى كليدى متعددى داشت که برخی از اين چهره ها زن بودند.
سالندر سال هاى ۱۶۰۰، هنگامى به وجود آمد كه گروهى از زنان نجيب زاده شروع بهدعوت معدودى از دوستانشان براى شعرخوانى به خانه هايشان كردند. آنها دراين سالن ها به گپ زدن و سخن گفتن در مورد سياست مى پرداختند، امرى كهنهايتاً به گسترش انديشه هاى روشنگرى در آغاز سال هاى ۱۷۰۰ منتهى شد. اغلبزنان سالن دار تحصيلات بالايى نداشتند و به همين دليل سالن هايى را ترتيبمى دادند كه در آنها از مصاحبت با مردان تحصيل كرده چيز مى آموختند. درانتهاى سال هاى ۱۷۰۰ تاثير سالن هاى زنان به پايان رسيده بود.
اكنوننوبت به ظهور زنان خواستار برابرى با مردان رسيده بود. مرى ولستون كرافتدر سال ۱۷۵۹ از پدرى الكلى و بدرفتار و مادرى منفعل در لندن به دنيا آمد.در سال ۱۷۸۴ او، خواهرش اليزا و فانى مدرسه اى دخترانه را در لندن بنيادگذاشتند . در سال ۱۷۸۶ رساله «انديشه هايى درباره تحصيل دختران» را منتشركرد و پس از ورشكست شدن مدرسه اش با گرفتن شغلى دفترى گذران روزگار مىكرد. او بر ستون نويسى در نشريات روى آورد تا به توضيح اصول تحصيل زنان،انتقاد از رمان هايى كه شخصيت هايى ضعيف از زنان ترسيم مى كردند وفراخوانى براى داستان هايى با چالش برانگيزى عقلانى بيشتر براى زنانبپردازد. در سال ۱۷۹۲ رساله «اثبات حقوق زنان» را منتشر كرد كه در آناستدلال مى كرد، از آنجايى كه اولين وظيفه يك زن مادرى با كفايت و مطلعبودن است، او بايد تحصيلى معادل مردان دريافت كند.
وضعيت زنان فرانسه در سال هاى بين ۱۷۸۹ تا ۱۸۰۴ در معرض نوسانات عمده اى قرار گرفت ودر يك نقطه (انتهاى سال ۱۷۹۲ و ابتداى سال ۱۷۹۳) حق قانونى ازدواج بدونرضايت والدين، درخواست طلاق، نامگذارى كودك نامشروع براساس نام پدرش وتضمين پرداخت نفقه در صورت اغفال شدن به وسيله مردان و حق مالكيت را كسبكردند. حق ارث پسر ارشد [و عدم ارث رسيدن اموال شوهر به همسر] به همراهحقوق نجيب زادگى لغو شده و برابرى در قوانين ارث تضمين شد به طورى كهبستگان مونث هم امكان دريافت سهم الارث داشته باشند. اما مدتی بعد اتفاقاتی ، آنها را دوباره به زير سلطه محدودكننده شوهران و پدرانشانبارگرداند.
زنان پاريسى به طور سنتى دخالت بسيارى در سياست خيابانىداشتند، به خصوص اگر موضوع به امرارمعاش مربوط مى شد. اين زنان پاريسىفعال نظراتشان را بيان مى كردند و انرژى هايشان را از طريق طومارها،تظاهرات به ظهور مى رساندند، به اين ترتيب كه توده بزرگى عمدتاً متشكل اززنان، اجناس يك بازرگان را مى قاپيدند، آنها را در ميانه مردم عادى باقيمت عادلانه توزيع مى كردند و سپس عوايد حاصل را به مغازه دار برمىگرداندند. انقلاب فعاليت زنان پاريس را شدت بخشيد. آنها خود را در روحزنانه شان غرق كردند و به امورى مشغول شدند كه شوهرانشان در حال دست وپنجه نرم كردن با آنها بودند.
زنان كاسب خواستار حفاظت از حقوقحرفه اى شان از طريق برقرارى مجدد اصناف تجارى قرون وسطايى بودند و ازشرايط كارى شان، بيمارستان هاى آلوده و بى عدالتى اجتماعى شكايت داشتند،در حالى كه برخلاف نگرانى ها و محروميت هاى عينى و علمى زنان پيشه ور،زنان اشراف زاده بر حقوق مدنى مانند كسب حق راى، نماينده شدن زنان، برابرىدر ازدواج و درخواست طلاق تاكيد داشتند. البته دو موضوع بود كه هر دو گروهزنان بر آن تاكيد داشتند، يكى مسئله تحصيلات و ديگرى روسپيگرى.
زناندر شروع انقلاب فرانسه ، در «روزهاى اكتبر» از نقش غيرفعال شكايتنامهنويسى به عمل فعال روى آوردند. در اكتبر ۱۷۸۹ گروهى شش هزار نفره از زنانپاريسى، در حالى كه با گارد ملى همراه مى شدند، به سوى ورساى راهپيمايىكردند و از لويى شانزدهم و ملكه مارى آنتوانت طلب نان كردند، در همينهنگام كه بنا به اقوال مارى آنتوانت جمله مشهور «اگر نان ندارند بروند كيكبخورند» را به زبان آورد.
شاخص ترين چهره جنبش زنان در انقلابفرانسه نمايشنامه نويس پاريسى المپ دوگوژ بود كه در پاسخ به «اعلاميه حقوقبشر و شهروند» كه در سپتامبر سال ۱۷۹۱ انتشار يافته بود، اعلاميه «حقوق زنو شهروند زن» را صادر كرد.
او در سنين پائين در سال ۱۷۶۵ ازدواجكرد اما در ۱۸ سالگى شوهرش را رها كرد و به پاريس رفت . در پاريس نوشتنمقالات، اعلاميه و نمايشنامه هاى اجتماعى را آغاز كرد. از آنجا كه اوتحصيلات رسمى نداشت و بيسواد بود، بايد مطالبش را به فردى باسواد ديكته مىكرد. به زودى به ميان نخبگان پاريس راه يافت و لهجه شهرستانى اش را از دستداد. وی در موضوعات مربوط به جنسيت مانند حق طلاق و حق رابطه جنسى خارجازدواج نیز مى نوشت.المپ دوگوژ كه طرفدار پرشور حقوق بشر بود از ظهورانقلاب فرانسه با اميد و خرسندى استقبال كرد، اما به زودى علاقه خود را ازدست داد، چرا كه برادرى انقلاب به خواهرى بسط نيافت. (به عبارت ديگر حقوقبرابر به زنان گسترش نيافت)
در «اعلاميه حقوق بشر و شهروند» مردمبر اساس ثروت، طبقه اجتماعى و جنسيت به شهروندان «فعال» و «غير فعال»تقسيم شده بودند. و جاى تعجب نبود كه همه زنان در طبقه «غير فعال» قرارگرفته بودند.
المپ دوگوژ در اكتبر ۱۷۸۹ در مقابل «مجلس ملى» ظاهر شد تابرنامه اصلاحى راديكالى را پيشنهاد كند. او ضرورت برابرى كامل قانونى زن ومرد، فرصت هاى گسترده شغلى براى زنان، جايگزينى دولتى براى نظام خصوصىجهيزيه، مدرسه سازى براى دختران و ايجاد تئاترى ملى كه تنها نمايشنامه هاىزنان بتواند در آن به اجرا درآيد را بيان كرد. او عقيده داشت كه بوميان درمستعمره هاى فرانسه استثمار مى شوند و حتى به قيمت نابودى امپراتورىفرانسه بايد به آنها آزادى و برابرى قانونى اعطا شود.
دوگوژ برقرارى «مجلس ملى زنان» را پيشنهاد كرد كه نماينده علائق جنس ضعيف تر و كار با «مجمع مردان» براى ترغيب سعادت همگان باشد.
در ۱۷۹۱ به عضويت «حلقه اجتماعى» (Cercle Social) _ انجمنى با هدف برابرىحقوق سياسى و قانونى زنان _ درآمد. «حلقه اجتماعى» در خانه طرفدار مشهورحقوق زنان «سوفى دوكندروسه» گرد مى آمدند. در آنجا بود كه او براى نخستينبار جمله مشهورش را بيان كرد: «زن [در حال حاضر] حق دارد كه به بالاى چوبهدار رود، [پس] او بايد به همان اندازه حق رفتن به بالاى سكوى سخنرانى را[هم] داشته باشد.»در همان سال او «اعلاميه حقوق زن و شهروند مؤنث» رانوشت، كه اولين اعلاميه واقعى حقوق بشر جهانى است. اين اعلاميه با اعلاميه«قرارداد اجتماعى» (Contract Social) دنبال شد كه در آن ازدواج براساسبرابرى جنسيت را پيشنهاد مى كرد.
او با اعدام لويى شانزدهم، تا حدىبه خاطر مخالفت با مجازات اعدام و تا حدى به خاطر اينكه يك شاه مطيع زندهرا به امكان به وجود آمدن يك نايب سلطنت متمرد در تبعيد ترجيح مى دهد،مخالفت كرد. با توجه به همين امر بود كه ژول ميشله، مورخ مشهور انقلابفرانسه گفت: «او به خودش اجازه مى داد كه در هر امرى كه مغز ضعيف او قادربه درك آن نبود، عمل كند و بنويسد.»
نوشته هاى او هر روز تندتر و گزنده تر مى شد. نهايتاً در سال ۱۷۹۳ دستگيرى و با گيوتين اعدام شد .
مهمترين مشاركت زنان در انقلاب فرانسه در ابتداى سال ۱۷۹۰ با ظهور باشگاههاى سياسى خاص زنان بود. باشگاه هاى سياسى، كه اعضاى آن انگيزه هاىروشنفكرانه داشته اند و راهى براى اعمال فشار بر روى مجمع ملى بودند، درطول انقلاب تكثير يافتند. هيچكدام از اين باشگاه ها تا ژانويه ۱۷۹۰ زنانرا نمى پذيرفتند، تا هنگامى كه «كنفدراسيون دوستان حقيقت» بنيادگذارى شداين باشگاه كه علاوه بر داشتن سياستى كلى بر مبناى حمايت از حقوق اصلىزنان، خواستار امكان تحصيل زنان و تقاضاى طلاق از جانب آنان بود، بخشى رابه زنان اختصاص داد كه زن مهاجر هلندى به نام «اتا پالم دالدرس» آن راهدايت مى كرد. پالم اعلام كرد كه بخش زنان اين باشگاه وقف وظيفه كسب حقوققانونى براى زنان است. از جمله اصلاحات پيشنهادى آنها حذف حق ارث انحصارىپسر ارشد [و محروميت همسر از ارث]، حفاظت از زنان در مقابل ضرب و شتمهمسران، شرايط مطلوب طلاق براى زنان و برابرى سياسى بين جنسيت ها بود.
مادامرولان و شوهرش (که یکسره زیر نفوذ او بود ) از انقلابیون فرانسه بودند وسخت زیر نفوذ فلسفه روسو بودند و خانه ایشان مرکز رفت و آ»د روشنفکرانجمهوریخواه میانه رو (ژیروندی) بود. با سرکوبی ژیروندیان به دست تند روانژاکوبی ، مادام رولان نیز بازداشت و محکوم به اعدام شد و هنگامی که او رابه پای گیوتین می بردند آن جمله معروف را گفت که "ای آزادی , چه جنایتهاکه به نام تو نمی کنند !"
اولين باشگاه سياسى انحصاراً زنانه LesAmies بود كه راه را براى تأسيس «انجمن زنان جمهوريخواه انقلابى»، راديكالترين باشگاه سياسى زنان در انقلاب فرانسه گشود.
اين انجمن را پائولينلئون يك زن شكلات ساز مجرد و كلر لاكومب يك هنر پيشه شهرستانى بنيادگذاردند ؛ که يك اتحاديه كاملاً سازمان يافته و سرسخت بود و از قبضه قدرتبه وسيله ژاكوبن ها حمايت مى كرد و خواستار اعمال سختگيرانه رژيم تروربود. تا به قول آنها «از شهروندان محافظت شود» زنان انجمنى در خيابان هاو بازار ها با يك يونيفرم «كلاه قرمز آزادى» ، ربانى سه رنگ و شلوار درخيابان ها گشت مى زدند و افراد مشكوك به فعاليت ضد انقلابى را بازداشت مىكردند تا در دادگاه هاى انقلابى محاكمه شوند. آنها سعى كردند ايدئولوژىانقلابى خود را با گذراندن لايحه اى در مجمع ملى در سپتامبر ۱۷۹۳ كهپوشيدن روبان سه رنگ را براى همه زنان اجبار مى كرد، به جامعه تحميل كنند.هنگامى كه مجمع ملى از همكارى با آنان در مورد قضيه جمع آورى و توانبخشىروسپيان سرباز زد آنها پيوند هايشان را با حزب ژاكوبن گسستند.
اعضاىانجمن زنان در اكتبر ۱۷۹۳ به زنان پيشه ورى كه از پوشيدن روبان سه رنگسرباز زده بودند حمله كردند. زنان پيشه ور با حمله به يك ميتينگ «انجمن» وضرب و شتم اعضاى متعدد آن واكنش نشان دادند و رسماً به مجمع ملى شكايتكردند، مجمع ملى كه اكثريت آن را ژاكوبن ها تشكيل مى داد، فرصت را مناسبديد و همه سازمان هاى سياسى زنان را منحل كرد.
" پى ير شومت" نمايندهجمهوريخواه مجمع اعلام كرد كه زنان هيچ جايگاهى در حوزه عمومى ندارند،همچنان كه با اعمال افراطى شان نسبت به يكديگر آن را ثابت كرده اند وسرنوشت المپ دوگوژ را به آنان يادآور شد كه در ابتداى همان سال به عنوانعنصرى ضد انقلابى با گيوتين اعدام شده بود.
پس از اين شكست، زنان ديگرقادر به نشر عقايد خود نشدند و تنها از محل تماشاچيان شاهد اقدامات «مجلسملى» بودند. دو سال پس از انحلال باشگاه هاى زنان، بار ديگر فرصتى براىبيان اعتراض زنان پيش آمد. در فوريه ۱۷۹۵ كارگاه هاى تحت حمايت دولت كهتقريباً براى ۶ سال شغل براى فقرا فراهم كرده بودند، منحل شدند و جيره نانبه دو اونس در روز كاهش يافت. زنان پاريس به اين اقدام با يك طغيان سنتىنان واكنش نشان دادند.
در ماه مه همان سال مجلس ملى قوانينى راگذراند كه زنان را مجبور به اقامت در خانه ها مى كرد و اعلام مى كرد ازتجمع گروه هاى زنان بيش از ۵ نفر با زور جلوگيرى خواهد شد. ديگر به هيچزنى اجازه داده نشد تا در محل تماشاچيان در مجلسى ملى حاضر شود. فعاليتسياسى زنان در انقلاب فرانسه ديگر به پايان رسيده بود.
شاید به همین دلایل بود که نیچه نوشت :
اینهم نشانه فساد غرایز است هم نشانه بی ذوقی که زنی دست به دامان مادامرولان یا مادام دو استال یا موسیو ژرژ ساند شود تا چیزی را به سود "زن درذات خویش" اثبات کند. نامبردگان از نظر مردان سه زن خنده دارند- نه بیش!-و درست ، برخلاف میل بهترین دلایل خلاف برضد رهایش و خودسالاری زن.
[COLOR=#NaNNaNNaN](فراسوی خیر و شر –233)
نیچهمطالعات فراوانی در تاریخ و ادبیات فرانسه داشت . شاید در مطالعه مبارزاتآزادیخوانه این زنان فرانسوی بود که وی را چنان به خشم آورد که (البته درنظرم کمی غیر منصفانه ) نوشت :
... در این باب می باید به خردعظیم آسیا تکیه کرد ، به برتری غرایز آسیا ، چنانکه یونانیان ، این بهینوارثان و شاگردان آسیا ، پیش از این می کردند – همانانی که ، چنانکه همهمی دانند ، از روزگار هومر تا پریکلس ، هر چه کار فرهنگشان بالا می گرفت وقدرتشان افزون می شد ، گام به گام در برابر زنان سختگیر تر می شدند ،خلاصه ، شرقیتر. اینکه این کار چه ضروری ، چه منطقی ، و از نظر انسانی نیزچه دلپسند بود – نکته ای است که هرکس باید پیش خود در آن تامل کند !
[COLOR=#NaNNaNNaN](فراسوی خیر و شر –238)
شایداین فیلسوف پیشگو ، نتایج فمنیسم افراطی که سالها بعد خود را نشان داد درنظر داشت . در اینجا به بررسی خلاصه این نوع فمنیسم که معتقد به برتری جنسمونث بر مذکر است می پردازم.
ادامه دارد...
تاریخ شروع مبارزات آزادی خواهانه زنان را می توان از انقلاب فرانسه دانست.
انقلاب فرانسه چهره هاى كليدى متعددى داشت که برخی از اين چهره ها زن بودند.
سالندر سال هاى ۱۶۰۰، هنگامى به وجود آمد كه گروهى از زنان نجيب زاده شروع بهدعوت معدودى از دوستانشان براى شعرخوانى به خانه هايشان كردند. آنها دراين سالن ها به گپ زدن و سخن گفتن در مورد سياست مى پرداختند، امرى كهنهايتاً به گسترش انديشه هاى روشنگرى در آغاز سال هاى ۱۷۰۰ منتهى شد. اغلبزنان سالن دار تحصيلات بالايى نداشتند و به همين دليل سالن هايى را ترتيبمى دادند كه در آنها از مصاحبت با مردان تحصيل كرده چيز مى آموختند. درانتهاى سال هاى ۱۷۰۰ تاثير سالن هاى زنان به پايان رسيده بود.
اكنوننوبت به ظهور زنان خواستار برابرى با مردان رسيده بود. مرى ولستون كرافتدر سال ۱۷۵۹ از پدرى الكلى و بدرفتار و مادرى منفعل در لندن به دنيا آمد.در سال ۱۷۸۴ او، خواهرش اليزا و فانى مدرسه اى دخترانه را در لندن بنيادگذاشتند . در سال ۱۷۸۶ رساله «انديشه هايى درباره تحصيل دختران» را منتشركرد و پس از ورشكست شدن مدرسه اش با گرفتن شغلى دفترى گذران روزگار مىكرد. او بر ستون نويسى در نشريات روى آورد تا به توضيح اصول تحصيل زنان،انتقاد از رمان هايى كه شخصيت هايى ضعيف از زنان ترسيم مى كردند وفراخوانى براى داستان هايى با چالش برانگيزى عقلانى بيشتر براى زنانبپردازد. در سال ۱۷۹۲ رساله «اثبات حقوق زنان» را منتشر كرد كه در آناستدلال مى كرد، از آنجايى كه اولين وظيفه يك زن مادرى با كفايت و مطلعبودن است، او بايد تحصيلى معادل مردان دريافت كند.
وضعيت زنان فرانسه در سال هاى بين ۱۷۸۹ تا ۱۸۰۴ در معرض نوسانات عمده اى قرار گرفت ودر يك نقطه (انتهاى سال ۱۷۹۲ و ابتداى سال ۱۷۹۳) حق قانونى ازدواج بدونرضايت والدين، درخواست طلاق، نامگذارى كودك نامشروع براساس نام پدرش وتضمين پرداخت نفقه در صورت اغفال شدن به وسيله مردان و حق مالكيت را كسبكردند. حق ارث پسر ارشد [و عدم ارث رسيدن اموال شوهر به همسر] به همراهحقوق نجيب زادگى لغو شده و برابرى در قوانين ارث تضمين شد به طورى كهبستگان مونث هم امكان دريافت سهم الارث داشته باشند. اما مدتی بعد اتفاقاتی ، آنها را دوباره به زير سلطه محدودكننده شوهران و پدرانشانبارگرداند.
زنان پاريسى به طور سنتى دخالت بسيارى در سياست خيابانىداشتند، به خصوص اگر موضوع به امرارمعاش مربوط مى شد. اين زنان پاريسىفعال نظراتشان را بيان مى كردند و انرژى هايشان را از طريق طومارها،تظاهرات به ظهور مى رساندند، به اين ترتيب كه توده بزرگى عمدتاً متشكل اززنان، اجناس يك بازرگان را مى قاپيدند، آنها را در ميانه مردم عادى باقيمت عادلانه توزيع مى كردند و سپس عوايد حاصل را به مغازه دار برمىگرداندند. انقلاب فعاليت زنان پاريس را شدت بخشيد. آنها خود را در روحزنانه شان غرق كردند و به امورى مشغول شدند كه شوهرانشان در حال دست وپنجه نرم كردن با آنها بودند.
زنان كاسب خواستار حفاظت از حقوقحرفه اى شان از طريق برقرارى مجدد اصناف تجارى قرون وسطايى بودند و ازشرايط كارى شان، بيمارستان هاى آلوده و بى عدالتى اجتماعى شكايت داشتند،در حالى كه برخلاف نگرانى ها و محروميت هاى عينى و علمى زنان پيشه ور،زنان اشراف زاده بر حقوق مدنى مانند كسب حق راى، نماينده شدن زنان، برابرىدر ازدواج و درخواست طلاق تاكيد داشتند. البته دو موضوع بود كه هر دو گروهزنان بر آن تاكيد داشتند، يكى مسئله تحصيلات و ديگرى روسپيگرى.
زناندر شروع انقلاب فرانسه ، در «روزهاى اكتبر» از نقش غيرفعال شكايتنامهنويسى به عمل فعال روى آوردند. در اكتبر ۱۷۸۹ گروهى شش هزار نفره از زنانپاريسى، در حالى كه با گارد ملى همراه مى شدند، به سوى ورساى راهپيمايىكردند و از لويى شانزدهم و ملكه مارى آنتوانت طلب نان كردند، در همينهنگام كه بنا به اقوال مارى آنتوانت جمله مشهور «اگر نان ندارند بروند كيكبخورند» را به زبان آورد.
شاخص ترين چهره جنبش زنان در انقلابفرانسه نمايشنامه نويس پاريسى المپ دوگوژ بود كه در پاسخ به «اعلاميه حقوقبشر و شهروند» كه در سپتامبر سال ۱۷۹۱ انتشار يافته بود، اعلاميه «حقوق زنو شهروند زن» را صادر كرد.
او در سنين پائين در سال ۱۷۶۵ ازدواجكرد اما در ۱۸ سالگى شوهرش را رها كرد و به پاريس رفت . در پاريس نوشتنمقالات، اعلاميه و نمايشنامه هاى اجتماعى را آغاز كرد. از آنجا كه اوتحصيلات رسمى نداشت و بيسواد بود، بايد مطالبش را به فردى باسواد ديكته مىكرد. به زودى به ميان نخبگان پاريس راه يافت و لهجه شهرستانى اش را از دستداد. وی در موضوعات مربوط به جنسيت مانند حق طلاق و حق رابطه جنسى خارجازدواج نیز مى نوشت.المپ دوگوژ كه طرفدار پرشور حقوق بشر بود از ظهورانقلاب فرانسه با اميد و خرسندى استقبال كرد، اما به زودى علاقه خود را ازدست داد، چرا كه برادرى انقلاب به خواهرى بسط نيافت. (به عبارت ديگر حقوقبرابر به زنان گسترش نيافت)
در «اعلاميه حقوق بشر و شهروند» مردمبر اساس ثروت، طبقه اجتماعى و جنسيت به شهروندان «فعال» و «غير فعال»تقسيم شده بودند. و جاى تعجب نبود كه همه زنان در طبقه «غير فعال» قرارگرفته بودند.
المپ دوگوژ در اكتبر ۱۷۸۹ در مقابل «مجلس ملى» ظاهر شد تابرنامه اصلاحى راديكالى را پيشنهاد كند. او ضرورت برابرى كامل قانونى زن ومرد، فرصت هاى گسترده شغلى براى زنان، جايگزينى دولتى براى نظام خصوصىجهيزيه، مدرسه سازى براى دختران و ايجاد تئاترى ملى كه تنها نمايشنامه هاىزنان بتواند در آن به اجرا درآيد را بيان كرد. او عقيده داشت كه بوميان درمستعمره هاى فرانسه استثمار مى شوند و حتى به قيمت نابودى امپراتورىفرانسه بايد به آنها آزادى و برابرى قانونى اعطا شود.
دوگوژ برقرارى «مجلس ملى زنان» را پيشنهاد كرد كه نماينده علائق جنس ضعيف تر و كار با «مجمع مردان» براى ترغيب سعادت همگان باشد.
در ۱۷۹۱ به عضويت «حلقه اجتماعى» (Cercle Social) _ انجمنى با هدف برابرىحقوق سياسى و قانونى زنان _ درآمد. «حلقه اجتماعى» در خانه طرفدار مشهورحقوق زنان «سوفى دوكندروسه» گرد مى آمدند. در آنجا بود كه او براى نخستينبار جمله مشهورش را بيان كرد: «زن [در حال حاضر] حق دارد كه به بالاى چوبهدار رود، [پس] او بايد به همان اندازه حق رفتن به بالاى سكوى سخنرانى را[هم] داشته باشد.»در همان سال او «اعلاميه حقوق زن و شهروند مؤنث» رانوشت، كه اولين اعلاميه واقعى حقوق بشر جهانى است. اين اعلاميه با اعلاميه«قرارداد اجتماعى» (Contract Social) دنبال شد كه در آن ازدواج براساسبرابرى جنسيت را پيشنهاد مى كرد.
او با اعدام لويى شانزدهم، تا حدىبه خاطر مخالفت با مجازات اعدام و تا حدى به خاطر اينكه يك شاه مطيع زندهرا به امكان به وجود آمدن يك نايب سلطنت متمرد در تبعيد ترجيح مى دهد،مخالفت كرد. با توجه به همين امر بود كه ژول ميشله، مورخ مشهور انقلابفرانسه گفت: «او به خودش اجازه مى داد كه در هر امرى كه مغز ضعيف او قادربه درك آن نبود، عمل كند و بنويسد.»
نوشته هاى او هر روز تندتر و گزنده تر مى شد. نهايتاً در سال ۱۷۹۳ دستگيرى و با گيوتين اعدام شد .
مهمترين مشاركت زنان در انقلاب فرانسه در ابتداى سال ۱۷۹۰ با ظهور باشگاههاى سياسى خاص زنان بود. باشگاه هاى سياسى، كه اعضاى آن انگيزه هاىروشنفكرانه داشته اند و راهى براى اعمال فشار بر روى مجمع ملى بودند، درطول انقلاب تكثير يافتند. هيچكدام از اين باشگاه ها تا ژانويه ۱۷۹۰ زنانرا نمى پذيرفتند، تا هنگامى كه «كنفدراسيون دوستان حقيقت» بنيادگذارى شداين باشگاه كه علاوه بر داشتن سياستى كلى بر مبناى حمايت از حقوق اصلىزنان، خواستار امكان تحصيل زنان و تقاضاى طلاق از جانب آنان بود، بخشى رابه زنان اختصاص داد كه زن مهاجر هلندى به نام «اتا پالم دالدرس» آن راهدايت مى كرد. پالم اعلام كرد كه بخش زنان اين باشگاه وقف وظيفه كسب حقوققانونى براى زنان است. از جمله اصلاحات پيشنهادى آنها حذف حق ارث انحصارىپسر ارشد [و محروميت همسر از ارث]، حفاظت از زنان در مقابل ضرب و شتمهمسران، شرايط مطلوب طلاق براى زنان و برابرى سياسى بين جنسيت ها بود.
مادامرولان و شوهرش (که یکسره زیر نفوذ او بود ) از انقلابیون فرانسه بودند وسخت زیر نفوذ فلسفه روسو بودند و خانه ایشان مرکز رفت و آ»د روشنفکرانجمهوریخواه میانه رو (ژیروندی) بود. با سرکوبی ژیروندیان به دست تند روانژاکوبی ، مادام رولان نیز بازداشت و محکوم به اعدام شد و هنگامی که او رابه پای گیوتین می بردند آن جمله معروف را گفت که "ای آزادی , چه جنایتهاکه به نام تو نمی کنند !"
اولين باشگاه سياسى انحصاراً زنانه LesAmies بود كه راه را براى تأسيس «انجمن زنان جمهوريخواه انقلابى»، راديكالترين باشگاه سياسى زنان در انقلاب فرانسه گشود.
اين انجمن را پائولينلئون يك زن شكلات ساز مجرد و كلر لاكومب يك هنر پيشه شهرستانى بنيادگذاردند ؛ که يك اتحاديه كاملاً سازمان يافته و سرسخت بود و از قبضه قدرتبه وسيله ژاكوبن ها حمايت مى كرد و خواستار اعمال سختگيرانه رژيم تروربود. تا به قول آنها «از شهروندان محافظت شود» زنان انجمنى در خيابان هاو بازار ها با يك يونيفرم «كلاه قرمز آزادى» ، ربانى سه رنگ و شلوار درخيابان ها گشت مى زدند و افراد مشكوك به فعاليت ضد انقلابى را بازداشت مىكردند تا در دادگاه هاى انقلابى محاكمه شوند. آنها سعى كردند ايدئولوژىانقلابى خود را با گذراندن لايحه اى در مجمع ملى در سپتامبر ۱۷۹۳ كهپوشيدن روبان سه رنگ را براى همه زنان اجبار مى كرد، به جامعه تحميل كنند.هنگامى كه مجمع ملى از همكارى با آنان در مورد قضيه جمع آورى و توانبخشىروسپيان سرباز زد آنها پيوند هايشان را با حزب ژاكوبن گسستند.
اعضاىانجمن زنان در اكتبر ۱۷۹۳ به زنان پيشه ورى كه از پوشيدن روبان سه رنگسرباز زده بودند حمله كردند. زنان پيشه ور با حمله به يك ميتينگ «انجمن» وضرب و شتم اعضاى متعدد آن واكنش نشان دادند و رسماً به مجمع ملى شكايتكردند، مجمع ملى كه اكثريت آن را ژاكوبن ها تشكيل مى داد، فرصت را مناسبديد و همه سازمان هاى سياسى زنان را منحل كرد.
" پى ير شومت" نمايندهجمهوريخواه مجمع اعلام كرد كه زنان هيچ جايگاهى در حوزه عمومى ندارند،همچنان كه با اعمال افراطى شان نسبت به يكديگر آن را ثابت كرده اند وسرنوشت المپ دوگوژ را به آنان يادآور شد كه در ابتداى همان سال به عنوانعنصرى ضد انقلابى با گيوتين اعدام شده بود.
پس از اين شكست، زنان ديگرقادر به نشر عقايد خود نشدند و تنها از محل تماشاچيان شاهد اقدامات «مجلسملى» بودند. دو سال پس از انحلال باشگاه هاى زنان، بار ديگر فرصتى براىبيان اعتراض زنان پيش آمد. در فوريه ۱۷۹۵ كارگاه هاى تحت حمايت دولت كهتقريباً براى ۶ سال شغل براى فقرا فراهم كرده بودند، منحل شدند و جيره نانبه دو اونس در روز كاهش يافت. زنان پاريس به اين اقدام با يك طغيان سنتىنان واكنش نشان دادند.
در ماه مه همان سال مجلس ملى قوانينى راگذراند كه زنان را مجبور به اقامت در خانه ها مى كرد و اعلام مى كرد ازتجمع گروه هاى زنان بيش از ۵ نفر با زور جلوگيرى خواهد شد. ديگر به هيچزنى اجازه داده نشد تا در محل تماشاچيان در مجلسى ملى حاضر شود. فعاليتسياسى زنان در انقلاب فرانسه ديگر به پايان رسيده بود.
شاید به همین دلایل بود که نیچه نوشت :
اینهم نشانه فساد غرایز است هم نشانه بی ذوقی که زنی دست به دامان مادامرولان یا مادام دو استال یا موسیو ژرژ ساند شود تا چیزی را به سود "زن درذات خویش" اثبات کند. نامبردگان از نظر مردان سه زن خنده دارند- نه بیش!-و درست ، برخلاف میل بهترین دلایل خلاف برضد رهایش و خودسالاری زن.
[COLOR=#NaNNaNNaN](فراسوی خیر و شر –233)
نیچهمطالعات فراوانی در تاریخ و ادبیات فرانسه داشت . شاید در مطالعه مبارزاتآزادیخوانه این زنان فرانسوی بود که وی را چنان به خشم آورد که (البته درنظرم کمی غیر منصفانه ) نوشت :
... در این باب می باید به خردعظیم آسیا تکیه کرد ، به برتری غرایز آسیا ، چنانکه یونانیان ، این بهینوارثان و شاگردان آسیا ، پیش از این می کردند – همانانی که ، چنانکه همهمی دانند ، از روزگار هومر تا پریکلس ، هر چه کار فرهنگشان بالا می گرفت وقدرتشان افزون می شد ، گام به گام در برابر زنان سختگیر تر می شدند ،خلاصه ، شرقیتر. اینکه این کار چه ضروری ، چه منطقی ، و از نظر انسانی نیزچه دلپسند بود – نکته ای است که هرکس باید پیش خود در آن تامل کند !
[COLOR=#NaNNaNNaN](فراسوی خیر و شر –238)
شایداین فیلسوف پیشگو ، نتایج فمنیسم افراطی که سالها بعد خود را نشان داد درنظر داشت . در اینجا به بررسی خلاصه این نوع فمنیسم که معتقد به برتری جنسمونث بر مذکر است می پردازم.
ادامه دارد...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[4]
پرفسور رابرت . اچ .بورک (متولد 1927) استاد دانشگاه "بیل" و قاضی عالی رتبه و یکی از کاندیدهای اصلی دیوانعلی آمریکا در مقاله ای به تحلیل "فمنیسم افراطی" درآمریکا پرداخته و نوشته است :
فمنیسم افراطی امروزه در حقیقت ،المثنای زنانه رادیکالیسم یا افراط گرایی دهه شصت است با این اعتقاد کهمنبع کلیه ستمکاریها و پلید یها جنس مرد است و روابط متعارف زندگی اجتماعی"پدر سالاری" است. آنها حتی معتقدند "علم ، تجاوز جنس مرد در طبیعت زنانهاست". او معتقد است امروزه برای پاره ای از فمنیستها ، پیشرفتهای متعددبانوان و حتی همدوشی ایشان در بسیاری عرصه ها با مردان ، راضی کننده نیست. گویی طلبکارند و پیشرفتهای مزبور بجای آنکه موجب خشنودیشان بشود ، آتشخشم را در آنان مشتعل تر می سازد. با مشکلات زیادی که جنبش فمنیسم بر زنانتحمیل کرده یعنی آزادی ها و انتخابهای بیشمار و حیران کننده ای که بر سرراه زنان قرار داده ، زنان جامعه امروز را مجبور کرده برای تسکین آلامخویش ، تئوری کهنه "توطئه مردان علیه زنان " را بپذیرند.
نیچه نیز یکصد سال قبل این وضعیت را چنین پیش بینی کرده بود :
مرداندر هیچ زمانه ای به اندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتارنکرده اند – این نیز ، مانند بیحرمتی به پیری ، از پیامدهای گرایش و طبعیاست از اساس دموکراتیک . جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترامبهره گیری ناشایست شود . بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد.سر انجام کمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوقبر خواهند خاست و در واقع جنگی تمام عیار براه خواهند انداخت : بله ، زنحیا را از دست خواهد داد ؛ و زود بیفزائیم که ذوق و سلیقه خود را نیز .
در زیر قسمتهای دیگری از مقاله بورک در باره ادعاهای این جنبش را می خوانیم . بروک می نویسد :
درحقیقت تز فمنیستها این است که منشا اصلی کلیه پلید یها در برتری جنس مردخلاصه می شود. این جنبش خواستهای امروزی خود را در سطح جهانی در کنفرانسهای بین المللی مربوط به زنان همانند کنفرانس 1995 پکن بیان نموده است. ازجمله به نظر آنان ، س__ک____س فقط مربوط به بیولوژی است در صورتیکه واژه "جنسیت"چار چوب نقش زنان را از نظر اجتماعی مشخص می سازد و هرچیزی راجع به زن ،یا مرد منهای اعضای جنسی آنان ، با تغییر محیط اجتماعی تغییر می کند یعنیتغییر محیط اجتماعی و فرهنگی می تواند در زنان تحولات بسیاری ایجاد کند.
فمنیستهایرادیکال ادعا می کنند که "پنج جنسیت" مختلف وجود دارد : "مردان"، "زنان""زنان همجنس باز" "مردان همجنس باز" و انسانهای "دوجنسی" که هم با مرد وهم با زن می توانند آمیزش داشته باشند. بنابراین آنچه از قدیم طبیعیشناخته می شد یعنی ازدواج زن و مرد چون دارای زیر بنا و تاریخ اجتماعی استدیگر "طبیعی تر از "همجنس بازی" محسوب نمی شود... یکی از شعار های آنهااین است : "نه خدا ، نه مرد و نه هیچگونه قانونی نمی تواند سد راهشانباشد". همین پاراگراف کوتاه نشاندهنده خشم و غضب ، لذت طلبی و نامفهومبودن فمنیسم امروزی در غرب است . آنها حتی از بکار بردن کلمه WOMEN که درزبان انگلیسی با حرف MEN پایان می یابد مخالفند و بجای آن کلمه WIMIMN رابه کار برده اند زیرا بنظر آنان هیچ عبارتی را که به کلمه MEN ختم بشودنباید بکار برد.
موضع فمنیستها علیه خدا به توجیهات تاریخی آنهاباز می گردد که "دین" را ساخته و پرداخته دست مردان می دانند برای کنترلزنان. این جنبش ، سقط جنین را از لوازم آزادی زنان می داند و با تجویز همجنس بازی زنان با یکدیگر ، مشکل عدم امکان بار داری را با مجاز شمردندریافت و یا خرید نطفه ، حل می نمایند تا هم جنس بازان مونث بتوانند باردار شده و کودکانی بدنیا آورند بدون آنکه به همسری مردی در آیند! بسیاریاز فمنیستها بویژه نسبت به نهاد خانواده خصومت می ورزند و خواهان اصلاحانقلاب دموکراتیک زنان در خانواده هستند و حتی معتقدند نباید به زنانآزادی شرکت در تشکیل یا ادامه خانواده به سبک سنتی را داد. سران این جنبشمانند "شرهایت" به جعل تاریخ نیز دست زده و به عنوان مثال در شرح دورهماقبل تاریخ اروپا ، این عصر را بواسطه مادر سالاری مورد ادعایشان ، دورهآرامش و صلح و سرشار از برابری می دانند و حتی معتقدند به همین دلیلخدایان زن نیز پرستش می شدند. ولی این جامعه آرام و صلح دوست را پدرسالاران اسب سواری که از شرق آمدند ، فتح کرده و در نتیجه عقاید وافکارشان را بر جامعه تحمیل کردند ! "هایت" از اینکه امروزه در جامعهآمریکا تعداد بیشماری از خانواده ها "بی پدر" و نامشروع هستند ابرازخرسندی می کند به این دلیل واهی که کلیه پسرانی که بی پدر پرورش می یابند، بعد ها رفتارشان با زنان بهتر خواهد بود. به نظر آنها ، الگوی خانواده ،مقدس و سبک منحصر به فرد و برتر در زندگی مشترک نیست بلکه این الگو قابلتحقیر است زیرا بنیاد خانواده بر ظلم مرد بر زن نهاده شده است.
فمنیستهایافراطی در آمریکا ، دروس دانشگاهی را عجین با فرهنگ پدر سالاری دانسته وخواهان دگرگونی ریشه ای و فمنیستی در آن و مدعی تحقق علوم فمنیستی هستند!... آنها حتی زنان را به درون ارتش و جبه های جنگ می رانند و برای آن دودلیل ارائه می دهند : اول اینکه فرستادن زنان به جبهه های جنگ ، قدرتاعتماد به نفس را در زنان تقویت می کند و موجب احترام مردان نسبت به زنانخواهد شد . دوم اینکه آنان توجیح می کنند که این تلاشها برای برقراریتساوی دو جنس است.
... یکی از کریه ترین چهره این فمنیستها را میتوان در کوچک شماری و بها ندادن به شریف ترین رسالت زنان یعنی "مادری" و"خانه داری" مشاهده کرد. گرچه موفقیت زنان در مشاغل اجتماعی موجب خوشوقتیاست ولی نباید دلیل بر "کوته بینی و کم بهایی و بی ارزشی" نسبت به کارمادران و زنان خانه دار باشد. امروزه مبارزه با این نوع از فمنیسم افراطیو ترمیم تخریبهای این جنبش رادیکال در غرب مورد توجه قرار گرفته است. ایننحله ، استعداد موثری در تهدید و ایجاد وحشت در دیگران دارد به همین دلیلمبارزه با آن آسان نیست چون منتقدان از سوی فمنیستها متهم به احیای سنتپدر سالاری و تجدید فرمانبرداری زنان از مردان می گردند.
...شاید اجازه داشته باشم که تا دیر نشده برخی حقایق را در باره "زن در ذاتخویش" بر زبان آورم : البته به شرط آنکه پیشاپیش بدانیم که اینها تا چهاندازه فقط حقایقی هستند- از آن من.
مردان در هیچ زمانه ای بهاندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتار نکرده اند – این نیز، مانند بیحرمتی به پیری ، از پیامدهای گرایش و طبعی است از اساسدموکراتیک . جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترام بهره گیریناشایست شود . بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد. سر انجامکمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوق برخواهند خاست و در واقع جنگی تمام عیار براه خواهند انداخت : بله ، زن حیارا از دست خواهد داد ؛ و زود بیفزائیم که ذوق و سلیقه خود را نیز . ترس ازمرد را از یاد خواهد برد : اما زنی که "ترس را از یاد ببرد" ، غرامت آن رابا از دست دادن غرایز زنانه خویش خواهد پرداخت. زن هنگامی به میان معرکهمی تازد که آنچه در مرد ترس انگیز است ، و یا دقیقتر بگوئیم ، مردانگی مردرا دیگر نخواهند و نپرورند – این نکته هم درست است و هم فهمیدنی. اما آنچهفهمیدنش به این آسانی نیست آنستکه در نتیجه این وضع – زن تباه خواهد شد.خودمان را نفریبیم : این همان چیزی است که امروز در جریان است.
هرجا روح صنعتی بر روح سپاهیگری و نژادگی چیره شده است ، زن آنجا در طلباستقلال اقتصادی و حقوق کارمندانه بر آمده است. "زن در مقام کارمند" کتیبهای است کوبیده بر سر دروازه جامعه مدرنی که در حال شکل گرفتن است. با ایندستیابی به حقوق تازه ، زن در راه "آقایی" می کوشد و علم و بیرق "پیشرفت"را بر می دارد ، اما با آشکارگی هولناکی عکس قضیه روی می دهد : یعنی ، زنپس می رود.
از زمان انقلاب فرانسه هر چه حقوق و طلبکاریهای زنبالاتر رفته از نفوذ زن در اروپا کاسته شده است و هر چه زنان بیشتر طلبکار"رهایی زن" بوده و در راه پیشبرد آن گام برداشته اند ، نشانه های ضعف وخرفتی در زنانه ترین غرایز روز افزون شده است. در این جنبش بلاهتی هست ،بلاهتی کمابیش مردانه ، که یک زن کامل عیار – که همیشه زنی است زیرک – ازته دل از آن شرم دارد.
از دست دادن آن حسی که نشان می دهد آدمی درکدام زمینه از همه پیروزتر است ؛ رها کردن تمرین با سلاحهای ویژه خویش ؛پا گشودن به جمع مردان " تا سر حد دست بردن به قلم" ، حال آنکه زن پیش ازآن خود را در پرده فروتنی زیرکانه ظریفی پنهان می کرد ؛ با گستاخی فضیلتفروشانه بر ضد این ایمان مردانه کوشیدن ، که در زن عالم نهفته ای هست کهاز بنیاد عالم دیگری است، عالمی جاودانه زنانه و ناگزیر زنانه – مرد را باسماجت و وراجی از این تصور بدر آوردن که زن را باید همچون چیزی ظریف و بیاندازه وحشی خوی ، و چه بسا همچون جانور خانگی ملوس ، پائید و غمخواری وحمایت کرد و نواخت ...- معنای اینها همه چیست جز فرو ریختن همه غرایززنانه ، جز محو زنانگی ؟
و اما در میان خران دانشمند از جنس مردنیز کم نیستند کودنان هوادار زن و فاسد کننده زن که زنان را اندرز میگویند که اینگونه زنانگی را از خویش بزدایند و به دنبال همه حماقتهاییروند که "مرد" اروپایی و "مردانگی" اروپا از آن بیمارناک شده است – کسانیکه می خواهند زن را به سطح "آموزش همگانی" و حتی به روزنامه خوانی و سیاستبازی فرو کشند...
... و نه انگار که قدرتمند ترین و با نفوذ ترینبانوان جهان (نمونه آخرینش مادر ناپلئون ) قدرت و برتری خویش بر مردان رامدیون نیروی اراده خویشند – نه مدیر مدرسه خویش .
آنچه مایه احترامبه زن می شود و چه بسا مایه ترس از او ، طبع اوست که از طبع مرد "طبیعی "تر است ؛ آن نرمش اصیل و فریبکارانه جانور شکاری ، چنگال ببر در زیر دستکش، آن خود خواهی ساده دلانه ، آن تربیت ناپذیری و توسن- نهادی ، آن خواهشهاو فضایل درک ناپذیر و بی در و پیکر و هرزه پوی ...
با این همهترسناکی ، آنچه دل را بر این گربه زیبای خطرناک ، بر "زن" ، به رحم میآورد ، آن است که او از هر جانور رنجکشتر و آسیب پذیرتر و مهر طلب تر و ازهمه محکومتر به نومیدی است. ترس و رحم ، دو احساسی است که مرد تاکنون باآن با زن روبرو شده است و با آن همواره پائی در صحنه تراژدی داشته است ،که در همان حال که لذت می بخشد ، خرد می کند.
...امان از روزیکه... او از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند – یعنیدلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها ؛ روزی که ازبیخ و بن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخشکند!...
سر انجام این پرسش را پیش می کشم : هرگز زنی ذهن زنی دیگررا ژرف و دل زنی را با انصاف شمرده است ؟ و مگر نه آنست که تاکنون اینزنان بوده اند که "زن" را بیش از همه سرزنش کرده اند- نه ما ؟
ما مردان آرزو داریم که زنان بیش از این خود را با روشنگری رسوا نکنند :
...و به خاطر خیر و صلاح زنان بود که ناپلئون به مادام دواستال خوش سر وزبان فهماند که : "زنان در سیاست ساکت باشند!" و به گمان من یک دوست واقعیامروز به ایشان خطاب می کند که : "زنان در باره زنان ساکت باشند!"
[COLOR=#NaNNaNNaN]( نیچه – فراسوی خیر و شر)
ادامه دارد...
پرفسور رابرت . اچ .بورک (متولد 1927) استاد دانشگاه "بیل" و قاضی عالی رتبه و یکی از کاندیدهای اصلی دیوانعلی آمریکا در مقاله ای به تحلیل "فمنیسم افراطی" درآمریکا پرداخته و نوشته است :
فمنیسم افراطی امروزه در حقیقت ،المثنای زنانه رادیکالیسم یا افراط گرایی دهه شصت است با این اعتقاد کهمنبع کلیه ستمکاریها و پلید یها جنس مرد است و روابط متعارف زندگی اجتماعی"پدر سالاری" است. آنها حتی معتقدند "علم ، تجاوز جنس مرد در طبیعت زنانهاست". او معتقد است امروزه برای پاره ای از فمنیستها ، پیشرفتهای متعددبانوان و حتی همدوشی ایشان در بسیاری عرصه ها با مردان ، راضی کننده نیست. گویی طلبکارند و پیشرفتهای مزبور بجای آنکه موجب خشنودیشان بشود ، آتشخشم را در آنان مشتعل تر می سازد. با مشکلات زیادی که جنبش فمنیسم بر زنانتحمیل کرده یعنی آزادی ها و انتخابهای بیشمار و حیران کننده ای که بر سرراه زنان قرار داده ، زنان جامعه امروز را مجبور کرده برای تسکین آلامخویش ، تئوری کهنه "توطئه مردان علیه زنان " را بپذیرند.
نیچه نیز یکصد سال قبل این وضعیت را چنین پیش بینی کرده بود :
مرداندر هیچ زمانه ای به اندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتارنکرده اند – این نیز ، مانند بیحرمتی به پیری ، از پیامدهای گرایش و طبعیاست از اساس دموکراتیک . جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترامبهره گیری ناشایست شود . بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد.سر انجام کمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوقبر خواهند خاست و در واقع جنگی تمام عیار براه خواهند انداخت : بله ، زنحیا را از دست خواهد داد ؛ و زود بیفزائیم که ذوق و سلیقه خود را نیز .
در زیر قسمتهای دیگری از مقاله بورک در باره ادعاهای این جنبش را می خوانیم . بروک می نویسد :
درحقیقت تز فمنیستها این است که منشا اصلی کلیه پلید یها در برتری جنس مردخلاصه می شود. این جنبش خواستهای امروزی خود را در سطح جهانی در کنفرانسهای بین المللی مربوط به زنان همانند کنفرانس 1995 پکن بیان نموده است. ازجمله به نظر آنان ، س__ک____س فقط مربوط به بیولوژی است در صورتیکه واژه "جنسیت"چار چوب نقش زنان را از نظر اجتماعی مشخص می سازد و هرچیزی راجع به زن ،یا مرد منهای اعضای جنسی آنان ، با تغییر محیط اجتماعی تغییر می کند یعنیتغییر محیط اجتماعی و فرهنگی می تواند در زنان تحولات بسیاری ایجاد کند.
فمنیستهایرادیکال ادعا می کنند که "پنج جنسیت" مختلف وجود دارد : "مردان"، "زنان""زنان همجنس باز" "مردان همجنس باز" و انسانهای "دوجنسی" که هم با مرد وهم با زن می توانند آمیزش داشته باشند. بنابراین آنچه از قدیم طبیعیشناخته می شد یعنی ازدواج زن و مرد چون دارای زیر بنا و تاریخ اجتماعی استدیگر "طبیعی تر از "همجنس بازی" محسوب نمی شود... یکی از شعار های آنهااین است : "نه خدا ، نه مرد و نه هیچگونه قانونی نمی تواند سد راهشانباشد". همین پاراگراف کوتاه نشاندهنده خشم و غضب ، لذت طلبی و نامفهومبودن فمنیسم امروزی در غرب است . آنها حتی از بکار بردن کلمه WOMEN که درزبان انگلیسی با حرف MEN پایان می یابد مخالفند و بجای آن کلمه WIMIMN رابه کار برده اند زیرا بنظر آنان هیچ عبارتی را که به کلمه MEN ختم بشودنباید بکار برد.
موضع فمنیستها علیه خدا به توجیهات تاریخی آنهاباز می گردد که "دین" را ساخته و پرداخته دست مردان می دانند برای کنترلزنان. این جنبش ، سقط جنین را از لوازم آزادی زنان می داند و با تجویز همجنس بازی زنان با یکدیگر ، مشکل عدم امکان بار داری را با مجاز شمردندریافت و یا خرید نطفه ، حل می نمایند تا هم جنس بازان مونث بتوانند باردار شده و کودکانی بدنیا آورند بدون آنکه به همسری مردی در آیند! بسیاریاز فمنیستها بویژه نسبت به نهاد خانواده خصومت می ورزند و خواهان اصلاحانقلاب دموکراتیک زنان در خانواده هستند و حتی معتقدند نباید به زنانآزادی شرکت در تشکیل یا ادامه خانواده به سبک سنتی را داد. سران این جنبشمانند "شرهایت" به جعل تاریخ نیز دست زده و به عنوان مثال در شرح دورهماقبل تاریخ اروپا ، این عصر را بواسطه مادر سالاری مورد ادعایشان ، دورهآرامش و صلح و سرشار از برابری می دانند و حتی معتقدند به همین دلیلخدایان زن نیز پرستش می شدند. ولی این جامعه آرام و صلح دوست را پدرسالاران اسب سواری که از شرق آمدند ، فتح کرده و در نتیجه عقاید وافکارشان را بر جامعه تحمیل کردند ! "هایت" از اینکه امروزه در جامعهآمریکا تعداد بیشماری از خانواده ها "بی پدر" و نامشروع هستند ابرازخرسندی می کند به این دلیل واهی که کلیه پسرانی که بی پدر پرورش می یابند، بعد ها رفتارشان با زنان بهتر خواهد بود. به نظر آنها ، الگوی خانواده ،مقدس و سبک منحصر به فرد و برتر در زندگی مشترک نیست بلکه این الگو قابلتحقیر است زیرا بنیاد خانواده بر ظلم مرد بر زن نهاده شده است.
فمنیستهایافراطی در آمریکا ، دروس دانشگاهی را عجین با فرهنگ پدر سالاری دانسته وخواهان دگرگونی ریشه ای و فمنیستی در آن و مدعی تحقق علوم فمنیستی هستند!... آنها حتی زنان را به درون ارتش و جبه های جنگ می رانند و برای آن دودلیل ارائه می دهند : اول اینکه فرستادن زنان به جبهه های جنگ ، قدرتاعتماد به نفس را در زنان تقویت می کند و موجب احترام مردان نسبت به زنانخواهد شد . دوم اینکه آنان توجیح می کنند که این تلاشها برای برقراریتساوی دو جنس است.
... یکی از کریه ترین چهره این فمنیستها را میتوان در کوچک شماری و بها ندادن به شریف ترین رسالت زنان یعنی "مادری" و"خانه داری" مشاهده کرد. گرچه موفقیت زنان در مشاغل اجتماعی موجب خوشوقتیاست ولی نباید دلیل بر "کوته بینی و کم بهایی و بی ارزشی" نسبت به کارمادران و زنان خانه دار باشد. امروزه مبارزه با این نوع از فمنیسم افراطیو ترمیم تخریبهای این جنبش رادیکال در غرب مورد توجه قرار گرفته است. ایننحله ، استعداد موثری در تهدید و ایجاد وحشت در دیگران دارد به همین دلیلمبارزه با آن آسان نیست چون منتقدان از سوی فمنیستها متهم به احیای سنتپدر سالاری و تجدید فرمانبرداری زنان از مردان می گردند.
...شاید اجازه داشته باشم که تا دیر نشده برخی حقایق را در باره "زن در ذاتخویش" بر زبان آورم : البته به شرط آنکه پیشاپیش بدانیم که اینها تا چهاندازه فقط حقایقی هستند- از آن من.
مردان در هیچ زمانه ای بهاندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتار نکرده اند – این نیز، مانند بیحرمتی به پیری ، از پیامدهای گرایش و طبعی است از اساسدموکراتیک . جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترام بهره گیریناشایست شود . بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد. سر انجامکمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوق برخواهند خاست و در واقع جنگی تمام عیار براه خواهند انداخت : بله ، زن حیارا از دست خواهد داد ؛ و زود بیفزائیم که ذوق و سلیقه خود را نیز . ترس ازمرد را از یاد خواهد برد : اما زنی که "ترس را از یاد ببرد" ، غرامت آن رابا از دست دادن غرایز زنانه خویش خواهد پرداخت. زن هنگامی به میان معرکهمی تازد که آنچه در مرد ترس انگیز است ، و یا دقیقتر بگوئیم ، مردانگی مردرا دیگر نخواهند و نپرورند – این نکته هم درست است و هم فهمیدنی. اما آنچهفهمیدنش به این آسانی نیست آنستکه در نتیجه این وضع – زن تباه خواهد شد.خودمان را نفریبیم : این همان چیزی است که امروز در جریان است.
هرجا روح صنعتی بر روح سپاهیگری و نژادگی چیره شده است ، زن آنجا در طلباستقلال اقتصادی و حقوق کارمندانه بر آمده است. "زن در مقام کارمند" کتیبهای است کوبیده بر سر دروازه جامعه مدرنی که در حال شکل گرفتن است. با ایندستیابی به حقوق تازه ، زن در راه "آقایی" می کوشد و علم و بیرق "پیشرفت"را بر می دارد ، اما با آشکارگی هولناکی عکس قضیه روی می دهد : یعنی ، زنپس می رود.
از زمان انقلاب فرانسه هر چه حقوق و طلبکاریهای زنبالاتر رفته از نفوذ زن در اروپا کاسته شده است و هر چه زنان بیشتر طلبکار"رهایی زن" بوده و در راه پیشبرد آن گام برداشته اند ، نشانه های ضعف وخرفتی در زنانه ترین غرایز روز افزون شده است. در این جنبش بلاهتی هست ،بلاهتی کمابیش مردانه ، که یک زن کامل عیار – که همیشه زنی است زیرک – ازته دل از آن شرم دارد.
از دست دادن آن حسی که نشان می دهد آدمی درکدام زمینه از همه پیروزتر است ؛ رها کردن تمرین با سلاحهای ویژه خویش ؛پا گشودن به جمع مردان " تا سر حد دست بردن به قلم" ، حال آنکه زن پیش ازآن خود را در پرده فروتنی زیرکانه ظریفی پنهان می کرد ؛ با گستاخی فضیلتفروشانه بر ضد این ایمان مردانه کوشیدن ، که در زن عالم نهفته ای هست کهاز بنیاد عالم دیگری است، عالمی جاودانه زنانه و ناگزیر زنانه – مرد را باسماجت و وراجی از این تصور بدر آوردن که زن را باید همچون چیزی ظریف و بیاندازه وحشی خوی ، و چه بسا همچون جانور خانگی ملوس ، پائید و غمخواری وحمایت کرد و نواخت ...- معنای اینها همه چیست جز فرو ریختن همه غرایززنانه ، جز محو زنانگی ؟
و اما در میان خران دانشمند از جنس مردنیز کم نیستند کودنان هوادار زن و فاسد کننده زن که زنان را اندرز میگویند که اینگونه زنانگی را از خویش بزدایند و به دنبال همه حماقتهاییروند که "مرد" اروپایی و "مردانگی" اروپا از آن بیمارناک شده است – کسانیکه می خواهند زن را به سطح "آموزش همگانی" و حتی به روزنامه خوانی و سیاستبازی فرو کشند...
... و نه انگار که قدرتمند ترین و با نفوذ ترینبانوان جهان (نمونه آخرینش مادر ناپلئون ) قدرت و برتری خویش بر مردان رامدیون نیروی اراده خویشند – نه مدیر مدرسه خویش .
آنچه مایه احترامبه زن می شود و چه بسا مایه ترس از او ، طبع اوست که از طبع مرد "طبیعی "تر است ؛ آن نرمش اصیل و فریبکارانه جانور شکاری ، چنگال ببر در زیر دستکش، آن خود خواهی ساده دلانه ، آن تربیت ناپذیری و توسن- نهادی ، آن خواهشهاو فضایل درک ناپذیر و بی در و پیکر و هرزه پوی ...
با این همهترسناکی ، آنچه دل را بر این گربه زیبای خطرناک ، بر "زن" ، به رحم میآورد ، آن است که او از هر جانور رنجکشتر و آسیب پذیرتر و مهر طلب تر و ازهمه محکومتر به نومیدی است. ترس و رحم ، دو احساسی است که مرد تاکنون باآن با زن روبرو شده است و با آن همواره پائی در صحنه تراژدی داشته است ،که در همان حال که لذت می بخشد ، خرد می کند.
...امان از روزیکه... او از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند – یعنیدلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها ؛ روزی که ازبیخ و بن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخشکند!...
سر انجام این پرسش را پیش می کشم : هرگز زنی ذهن زنی دیگررا ژرف و دل زنی را با انصاف شمرده است ؟ و مگر نه آنست که تاکنون اینزنان بوده اند که "زن" را بیش از همه سرزنش کرده اند- نه ما ؟
ما مردان آرزو داریم که زنان بیش از این خود را با روشنگری رسوا نکنند :
...و به خاطر خیر و صلاح زنان بود که ناپلئون به مادام دواستال خوش سر وزبان فهماند که : "زنان در سیاست ساکت باشند!" و به گمان من یک دوست واقعیامروز به ایشان خطاب می کند که : "زنان در باره زنان ساکت باشند!"
[COLOR=#NaNNaNNaN]( نیچه – فراسوی خیر و شر)
ادامه دارد...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[5]
در اینجا به بررسی تفاوتهای روحی زن و مرد از منظر روانشناسی می پردازم.
برخی از تفاوت های روانشناسی زن و مرد از منابع مختلف روانشناسی عبارتند از :
1- تاثیر پذیری : زنان در مقایسه با مردان از میزان تاثیر پذیری بیشتری برخوردارند. ازدوران کودکی و جوانی هم دختران زودتر و سریعتر از پسران تحت تاثیر برنامههای آموزشی و اصلاحی قرار می گیرند.
"اگلی" و "کارلی" طی مطالعاتخود دریافتند که سرعت تاثیر پذیری زنان در مقایسه با مردان بیشتر است وچنانچه پیامهای انتقال یافته و فشار ها بر زنان ، حالت گروهی و جمعی داشتهباشند ، میزان اثر پذیری و تغییر رای آنها شدت می گیرد. برخورداری زنان ازچنین ویژگی وانجام رفتار برحسب آن ، زنان را در مقابل برخی از مشاغل که باشدائد و با القائات زیاد توام است ، آسیب پذیر می سازد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روانشناسی اجتماعی از لئونارد برکوروتینر ترجمه محمد حسین فرجاد و همکار – دنیای نوجوانی دختران از علی قائمی )
2- اعتماد به نفس :مردان در مقایسه با جنس مونث از اعتماد بیشتری برخوردارند و روان شناسااننیز این مساله را مورد تایید قرار داده اند.ممکن است به همین دلیل باشد کهدختران ، عموما به همراهی دیگران بیشتر تاکید می ورزند. زنانی که از ویزگیهای مانند قاطعیت ، استقلال ، سلطه جویی و برتری بر دیگران برخوردارند ،از الگوهای رفتاری مردانه تبعیت می کنند .
[COLOR=#NaNNaNNaN](روانشناسی زنان از ژانت هاید ترجمه بهزاد رحمتی- تفاوتهای فردی از محمدحسن سروری – روان شناسی کودک از دیدگاه معاصر از هرنگتون و پارکر ترجمهجواد طهوریان )
قابل توجه است که از جنس زن کمتر نابغهخلاقی به وجود آمده است.هیچ تئوری زیستی ، روانشناسی یا روانکاوری ، اینجریان را به صورت واقعا قاطعی توجیه و تبیین نمی کند.... تحقیقات"لوندراند" موید این مساله است که پذیرش نقش اجتماعی زنان در جامعه ، آنانرا از لحاظ احساس موقعیتی به مردان نزدیک می کند. او دریافت که دختراندانشجوی جویای کار و شغل از احساسات "مردانگی" بیشتری برخوردارند تادخترانی که بیشتر به کانون خانواده کشیده می شوند.
نیچه معتقد عاملخلاقیت در مردان به این علت است که همچون زنان توانایی تولد و خلق فرزندرا ندارند. او معتقد است که میل به خلاقیت در زنان توسط تولد فرزند نامینمی شود. او مرد را جانور سترون می نامد:
" وقتی زنی گرایش هایدانشمندانه دارد ، در جنسیت وی باید اشکالی وجود داشته باشد ، زیرا سترونیاست که شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می کشاند ؛ زیرا با عرض معذرت ، مرد"جانور سترون" است."
[COLOR=#NaNNaNNaN]( فراسوی خیر و شر 144)
3- دروغگویی : زنان ، بیشتر از مردان به دروغ توسل می جویند ؛ چون قوه تخیل آنان باپوشاندن پوشش جذاب ، د روغ را به راست و کذب را به حقیقت نزدیک می سازد.
مطالعاتنشان می دهد که علائم غیر کلامی 60 تا 80 درصد از تاثیرپیام های ارسالی رادر بر دارند و علائم صوتی سهمی حدود 20 تا 30 در صد دارند و 7 تا 10 در صدباقی مانده به موضوع مطرح شده بستگی دارد. زنان به خاطر توانایی مغزشان درانتقال سریع اطلاعات بین دو نیمکره مغز امتیاز بارزی در برابر مردان دارندتا علائم تصویری و حرکات بدن و کلامی را کنار هم بچینند و رمز را کشف کنند. به همین دلیل کمتر مردی موفق می شود رو در روی یک زن دروغ بگوید. از طرفدیگر هر زنی می داند که تقریبا به راحتی می توان در چشمان مرد نگریست و درعین حال سرش را شیره مالید زیرا مرد قدرت لازم برای درک احساسات دیگرانبراساس تناقض علائم کلامی و غیر کلامی را ندارد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روح زن از حبینا لمبروز ترجمه پری حسام و کتاب : "چرا مردان به حرف زنانگوش نمی دهند و چرا زنان زیاد حرف می زنند و بد پارک می کنند"- از آلن وبار بارا پیس ترجمه : محسن جده دوست و آذر محمودی)
نیچه این امور را یکی از امتیازات زنان در جلب توجه مردان می داند و می نویسد:
آیااین نهایت بی ذوقی نیست که زن بخواهد آنگونه مساله خود را علمی کند ؟ ...زن را با حقیقت چه کار ! از ازل چیزی غریبتر و دشمنخوتر از حقیقت برای زننبوده است- هنر بزرگ او دروغگویی است ، و بالاترین مشغولیتش به ظاهر وزیبایی . بیائید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین هنر و همین غریزهرا در زن دوست می داریم و ارج می نهیم - ...
[COLOR=#NaNNaNNaN](نیچه – فراسوی خیر و شر )
جالباینجاست که نرخ تظاهر به خودکشی در میان زنان بطور متوسط بطور متوسط 9برابر مردان است. در هر ثانيه يك نفر در جهان دست به خودكشى زده و در هر۴۰ ثانيه يك نفر به علت خودكشى از دنيا مى رود و طى ۳۰ سال گذشته خودكشىدر جهان ۳۰۰ درصد افزايش داشته است. تحقيقات نشان داده است كه ۶ تا ۱۴درصد جمعيت دنيا داراى افكار خودكشى می باشند و مردان ايران ۲ برابر زنان،خودكشى كامل داشته اند . بطور متوسط زنان جهان ۳ برابر مردان اقدام بهخودكشى كرده، اما مردان ۳ برابر زنان خودكشى موفقى دارند.( البته بجز چينكه زنان آن بيش از مردان خودكشى موفق داشته اند .)
4- فعالیت گروهی : پژوهشهای "اندرسون" و "بلن کارد" نشان می دهند که زنان ، اجتماعی تر ازمردان هستند و در برابر ، مردان از مسئولیت پذیری بیشتری برخوردارند."اگلی" و "کارلی" در 1991 به این نتیجه رسیدند که مردان بیش از زنان بهرهبری علاقه نشان می دهند . دختران بیش از پسران گروه گرا و مشتاق کارهایجمعی هستند ؛ هرچند پسران زودتر از دختران گروه سازی می کنند.
بازیهایخیالی دختران را بیش از پسران به سوی خود جلب می کند ، چنان که کودکانباهوش بیشتر از کودکان متوسط به آن رو می آورند. با توجه به ویزگیهای جنسمذکر ، بازیهای مورد توجه پسران ، بازیهای خشن ، پر تحرک و پرخاشگرانهاند؛ در حالیکه دختران ، بازیهایی را ترجیح می دهند که با فعالیت و خشونتکمتر همراه است. زمانی که پسران به تحرک و رقابت می پردازد ، دختران دنبالصمیمیت هستند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روان شناسی زنان ازسیامک خدا رحیمی- روانشناسی زنان از ژانت هاید – روان شناسی رشد – رشدشخصیت کودک از پاول هنری ماسن ترجمه مهشید یاسایی – روان شناسی بازی ازسیامک رضا مهجور- روانشناسی زنان از وندر زندن)
5- خود خواهی :روانشناسان زیادی بر این نکته تاکید دارند که زنان بیشتر "دیگر خواهند" ومردان خود خواه . مردان برخلاف زنان دیگران را برای خود می خواهند و خود ومصالح خود را محور روابط به دیگران می دهند. زنان در زمینه همکاری وهمدردی از حساسیت بیشتری برخوردارند و گویا به همین دلیل ، همکاری را بررقابت ترجیح می دهند و به گفته "کوهن" اصلا زنان توانایی بیشتری برای درکو فهم افکار و احساسات دیگران دارند و می توانند واکنشهای عاطفی افراد رانسبت به موضوعات گوناگون تقلید کنند. خود گرایی زنان به شکل دیگر ، یعنیخود آرایی بروز می کند. دختران و زنان بیشتر از پسران و مردان به قد وقامت و زیبایی خود عشق می ورزند . زنان در موقعیتهای احساس بر انگیز براییاری رسانی فعال می شوند اما مردان در موقعیتهایی تمایل به یاری نشان میدهند که احساسا ت قهرمانی کنند.
نیچه این مطلب را به زبان شاعرانه در چنین گفت زرتشت چنین بیان می کند:
نیکبختی مرد اینست : من می خواهم. نیکبختی زن این : او می خواهد.
براساستحقیقات "کرولی" مردان بیشتر در موقعیتهای خطر آفرین ، ایفای نقش می کنند.به علاوه بررسیها نشان می دهند که فعالیتهای یاری رسانی مردان تابع حضوردیگران می باشد . یاری رسانی ای که مستلزم خطر بوده و همراه با مشاهدهکنندگان باشد جزء نقشهای اجتماعی مردان محسوب می شود.
نیچه آنرا بهجنگاوری مرد تعبیر کرده و زن را پشتیبان مرد در مواجهه با خطرات و مشکلاتمی داند . او در سبک شاعرانه کتاب زرتشت ( گرچه ممکن به مذاق برخی چندانخوشایند و ظریف نباشد ) آنرا چنین بیان می کند:
مرد راستین دو چیز می خواهد : خطر و بازی . از اینرو زن را همچون خطرناکترین بازیچه می خواهد.
مرد را برای جنگ پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( روح زن – تفاوتهای فردی – روانشناسی زنان – چنین گفت زرتشت)
6- استقلال : بنظر می رسد معمولا زنان ترجیح می دهند که به جای ایفای نقش مستقل ، بیشترسازگار شونده باشند و مورد توجه و احترام مردان قرار گیرند ؛ بگونه ای کهبین افزایش سازگاری و انعطاف پذیری زنان و میزان حرمت گذاری مردان به زنانهمبستگی مستقیم وجود دارد . حتی بنظر می رسد که اهمیت دادن زنان به توجه وتحسین مردان بیشتر از بهادهی به مسائل و لذات جنسی است. از نظر"کلیودالسون" ، زنان از مرئوس بودن بیشتر لذت می برند تا رئیس بودن. زنان، مردانی با صلابت ، شجاعت و تدبیر را بیشتر می پسندند . نیچه می نویسد :
زنی که با تمام عشقش فرمان می برد ، چنین می اندیشد : "بنگر ، هم اکنون جهان کامل شده است!"
[COLOR=#NaNNaNNaN]7- لبخند زدن : بیش از دو برابر مردان لبخند می زنند ولی این عمل بیانگر شادکامی ونشاط بیشتر آنها نیست. برخی این حرکت زنان را حرکتی صلح طلبانه می دانند.
8- راز داری : برخی از تحقیقات ، برتری دختران را بر پسران در امر راز داری نشان می دهد.در فعالیتهای سیاسی نیز مشخص شده است که مردان زودتر از زنان اسرار را لومی دهند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](دنیای نوجوانی دختران)
9- حسادت : پدیده حسادت در روابط دختران بیشتر به چشم می خورد تا روایط پسران. (روانشناسی رشد)
10- تعصب : روانشناسان بر این نکته تاکید دارند که پسران نسبت به دختران متعصب ترند.
11- پرخاشگری : پرخاشگری جنس نر در میان حیوانات و انسانها فراوان به چشم می خورد.بگفته"ترمن " پسران از اوایل کودکی در مقایسه با دختران ، پرخاشگری و بدخلقیزیادتری از خود نمایان می سازند. دختران مهربانتر ، رامتر و متمایل بههمرنگی اجتماعی بیشتر هستند. در دوران بلوغ نیز پسران در انجام اعمالجسورانه جرات بیشتری از خود نشان می دهند. پرخاشگری زنانه بیشتر بصورتکلامی ظاهر می شود در حالیکه پرخاشگری مردانه به اشکال بدنی و کلامی بروزمی کند.
ریشه پرخاشگری مردان در دو چیز نهفته است: عوامل زیستی واجتماعی. از احاظ زیستی می توان به ترشح هورمون تستوسترون اشاره کرد کهافزایش آن در مردان با افزایش پرخاشگری رابطه مستقیم دارد.
"الیوت"در تحقیقات خود نتیجه گرفت که نیمکره های مغز و هیپوتالاموس نیز درپرخاشگری نقش دارد و در کنار عوامل زیستی ، باید از نقش فرهنگ و جامعه نیزیاد کرد. تمام نهاد های موثر در جامعه پذیری ، از دوران کودکی رفتارمتفاوتی را از جنس مذکر و مونث می طلبند : پسران و مردان رفتار آمرانهداشته باشند و زنان ، شیوه ملایم در پیش گیرند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](رشد روانی عاطفی کودک از آندره بلویش ترجمه فرشته توکلی – روانشناسی رشد از دکتر حسین لطف آبادی)
12- رفتار گرایی و گفتار گرایی :
هریک از دو جنس در رویارویی با مشکلات به اشکال متفاوت برخورد می کنند.پسران از طریق رفتار و عمل و دختران ابراز بیانی احساسات . یک مرد ازطریق حل کردن جزئیات مبهم یک مسئله و زن از طریق صحبت کردن با جزئیاتبیشتر راجع به مشکلاتش به رضایت خاطر می رسند.
نیچه آنرا اینچنین تعبیر می کند :
نهادزن سطح است ، لایه جنبان و پر تلاطمی بر روی آبهای کم عمق. اما نهاد مردعمیق است و رودش در غار های زیرزمینی می خروشد. زن قدرت او را حس می کند ،اما در نمی یابد.
البته این به معنای ارجحیت عمق بر سطح نیست زیرانیچه از مردان نیز می خواهد به کمک زنان به سطح ( یعنی دوری از تجزیه وتحلیل عقل گرایانه زندگی ) بیایند. در جای دیگر وی می نویسد :
زنبه از مرد کودک را در می یابد ، اما کودکی در مرد از زن بیش است. در مردراستین کودکی پنهان است که می خواهد بازی کند. بیایی ، ای زنان، و کودک رادر مرد بیابید!
زن بازیچه ای باد پاک و ظریف ، همچون گوهری ، رخشان از فضایل جهانی که هنوز در کار نیست ...
زنانبرای حل مشکلات حال و آینده با دیگران صحبت می کنند و هر چه بیشتر صحبتکننبه آرامش بیشتری دست می یابند. برای زنان ، مشارکت دادن دیگران در مشکلخود و طرح مساله با دیگران ، نشانه ای از عشق و اطمنیان است و نه مزاحمت وتحمیل . زنان زمانی که با مشکل رو به رو شوند ، به دنبال جستجوی راه حلفوری بر نمی آیند بلکه تلاش می کنند تا به آرامش برسند که دستیابی به چنینهدفی را از طریق صحبت با دیگران میسر می سازد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](مردانمریخی زنان ونوسی از جان گری - روان شناسی بزرگسالان در فراخنای زندگی ازعلی اکبر شعاری نژاد – روشهای پیشرفته روابط زناشویی از جان گری ترجمهفرشته صالحی – چنین گفت زرتشت)
بطور خلاصه :
ازنظر روانشناسی تفاوتهای روانی میان زن و مرد ، امری پذیرفته شده است امااین پذیرش بدان معنا نیست که چنین تفاوتهایی بطور مطلق واقعیت دارد. پژوهشهای موجود تنها بطور کلی و در حد اندازه میانگین صادق است. زنانی باویژگی های مردانه و مردانی با صفات زنانه وجود دارند. مطالعات نشان میدهند دخترانی که از شرایط تربیتی ، آموزشی و اجتماعی همسطح با پسرانبرخوردار باشند ، از لحاظ منطقی بودن ، اجتماعی بودن ، قدرت تحلیلگری وتمایل به پیشرفت ، تفاوت زیادی با پسران ندارند. در محیط های روشنفکری کهزمینه بهره گیری از امکانات مساوی برای دو جنس بیشتر از محیط کارگری فراهماست ؛ حتی دختران دبیرستانی و دانشسراها تا حد زیادی به الگوی ثابت مردانهنزدیک می شوند. علی رغم چنین همسانی ها ، اصل تفاوت انکار ناشدنی است کهبه گفته "گزل" مبنای عضوی و سرشتی دارد و تشویقها و ممنوعیتهای فرهنگیآنها را به وجود نمی آورد بلکه تنها تقویت می کند.
اختلاف موجود ،آنقدر به نسبت افراد تغییر کرده و متفاوت است که علم روان شناسی باید هرنوع تصوری را در باره طبقه بندی سفت و سخت ویژگی ها را برحسب جنس افرادبکلی فراموش کند. به عبارت دیگر ، روان شناسی نمی تواند در این مورد به"آری" یا "نه" اکتفا کند بلکه می تواند بین "بیشتر" و "کمتر" یکی راانتخاب کند. "جنس" مساله همه یا هیچ نیست : هر فردی کم و بیس "مرد" و کم وبیش "زن" است. زیرا به درجات مختلف از مقداری ویژگیهای روانی مردانه وزنانه برخوردار است...بدون شک بین زنان و مردان ، اختلاف قابل توجهی بهعنوان گروههای انسانی وجود دارد ولی تنوع زیاد بین افراد ، تداخل چشمگیرطبقه بندیها را ایجاب می کند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روان شناسی اختلافی زن و مرد از روژه پیره ترجمه دکتر محمد حسین سروری)
ازطرفی از دهه شصت تاکنون گروههای فمنیست بسیاری در تلاشند تا ما را قانعکنند که باید براساس وراثت عمل کنیم. آنان ادعا می کنند که حکومت ها ،مذاهب و روش های آموزشی ، توطئه مردانی است که هدفشان تسلط بر زنان است وباردار کردن زنان روشی است تا بتوانند آنان را بهتر کنترل کنند . این تفکرگرچه از نظر تاریخی صحیح است با اینحال سوالی که پیش می آید این است : اگرمردان و زنان برابرند – پس چگونه است که مردان بر سراسر جهان حاکم اند ؟ مطالعه در باره روش فعالیت مغز انسان پاسخ های بسیاری برای این پرسش بهدست داده است. ما برابر نیستیم ...مردان به دنبال قدرت ، موفقیت و سکسهستند و زنان به دنبال ارتباط ، ثبات و عشق. برابری زن و مرد یک قضیهمصلحتی و به عبارت دیگر اخلاقی است اما پرسش در مورد تمایزات اساسی بینآنان ، علمی است. با زنان و مردان باید با برابری برخورد شود ، زیرا همهحق رشد و شکوفایی آزادانه را دارند. اما واضح است که توانایی و استعدادهای ذاتی آنان ثابت می کند که برابر نیستند. باید بین ارزش برابر و برابریتفاوت نهاد.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( از کتاب : چرا مردانبه حرف زنان گوش نمی دهند و چرا زنان زیاد حرف می زنند و بد پارک می کنند-از آلن و بار بارا پیس ترجمه : محسن جده دوست و آذر محمودی)
ادامه دارد....
در اینجا به بررسی تفاوتهای روحی زن و مرد از منظر روانشناسی می پردازم.
برخی از تفاوت های روانشناسی زن و مرد از منابع مختلف روانشناسی عبارتند از :
1- تاثیر پذیری : زنان در مقایسه با مردان از میزان تاثیر پذیری بیشتری برخوردارند. ازدوران کودکی و جوانی هم دختران زودتر و سریعتر از پسران تحت تاثیر برنامههای آموزشی و اصلاحی قرار می گیرند.
"اگلی" و "کارلی" طی مطالعاتخود دریافتند که سرعت تاثیر پذیری زنان در مقایسه با مردان بیشتر است وچنانچه پیامهای انتقال یافته و فشار ها بر زنان ، حالت گروهی و جمعی داشتهباشند ، میزان اثر پذیری و تغییر رای آنها شدت می گیرد. برخورداری زنان ازچنین ویژگی وانجام رفتار برحسب آن ، زنان را در مقابل برخی از مشاغل که باشدائد و با القائات زیاد توام است ، آسیب پذیر می سازد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روانشناسی اجتماعی از لئونارد برکوروتینر ترجمه محمد حسین فرجاد و همکار – دنیای نوجوانی دختران از علی قائمی )
2- اعتماد به نفس :مردان در مقایسه با جنس مونث از اعتماد بیشتری برخوردارند و روان شناسااننیز این مساله را مورد تایید قرار داده اند.ممکن است به همین دلیل باشد کهدختران ، عموما به همراهی دیگران بیشتر تاکید می ورزند. زنانی که از ویزگیهای مانند قاطعیت ، استقلال ، سلطه جویی و برتری بر دیگران برخوردارند ،از الگوهای رفتاری مردانه تبعیت می کنند .
[COLOR=#NaNNaNNaN](روانشناسی زنان از ژانت هاید ترجمه بهزاد رحمتی- تفاوتهای فردی از محمدحسن سروری – روان شناسی کودک از دیدگاه معاصر از هرنگتون و پارکر ترجمهجواد طهوریان )
قابل توجه است که از جنس زن کمتر نابغهخلاقی به وجود آمده است.هیچ تئوری زیستی ، روانشناسی یا روانکاوری ، اینجریان را به صورت واقعا قاطعی توجیه و تبیین نمی کند.... تحقیقات"لوندراند" موید این مساله است که پذیرش نقش اجتماعی زنان در جامعه ، آنانرا از لحاظ احساس موقعیتی به مردان نزدیک می کند. او دریافت که دختراندانشجوی جویای کار و شغل از احساسات "مردانگی" بیشتری برخوردارند تادخترانی که بیشتر به کانون خانواده کشیده می شوند.
نیچه معتقد عاملخلاقیت در مردان به این علت است که همچون زنان توانایی تولد و خلق فرزندرا ندارند. او معتقد است که میل به خلاقیت در زنان توسط تولد فرزند نامینمی شود. او مرد را جانور سترون می نامد:
" وقتی زنی گرایش هایدانشمندانه دارد ، در جنسیت وی باید اشکالی وجود داشته باشد ، زیرا سترونیاست که شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می کشاند ؛ زیرا با عرض معذرت ، مرد"جانور سترون" است."
[COLOR=#NaNNaNNaN]( فراسوی خیر و شر 144)
3- دروغگویی : زنان ، بیشتر از مردان به دروغ توسل می جویند ؛ چون قوه تخیل آنان باپوشاندن پوشش جذاب ، د روغ را به راست و کذب را به حقیقت نزدیک می سازد.
مطالعاتنشان می دهد که علائم غیر کلامی 60 تا 80 درصد از تاثیرپیام های ارسالی رادر بر دارند و علائم صوتی سهمی حدود 20 تا 30 در صد دارند و 7 تا 10 در صدباقی مانده به موضوع مطرح شده بستگی دارد. زنان به خاطر توانایی مغزشان درانتقال سریع اطلاعات بین دو نیمکره مغز امتیاز بارزی در برابر مردان دارندتا علائم تصویری و حرکات بدن و کلامی را کنار هم بچینند و رمز را کشف کنند. به همین دلیل کمتر مردی موفق می شود رو در روی یک زن دروغ بگوید. از طرفدیگر هر زنی می داند که تقریبا به راحتی می توان در چشمان مرد نگریست و درعین حال سرش را شیره مالید زیرا مرد قدرت لازم برای درک احساسات دیگرانبراساس تناقض علائم کلامی و غیر کلامی را ندارد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روح زن از حبینا لمبروز ترجمه پری حسام و کتاب : "چرا مردان به حرف زنانگوش نمی دهند و چرا زنان زیاد حرف می زنند و بد پارک می کنند"- از آلن وبار بارا پیس ترجمه : محسن جده دوست و آذر محمودی)
نیچه این امور را یکی از امتیازات زنان در جلب توجه مردان می داند و می نویسد:
آیااین نهایت بی ذوقی نیست که زن بخواهد آنگونه مساله خود را علمی کند ؟ ...زن را با حقیقت چه کار ! از ازل چیزی غریبتر و دشمنخوتر از حقیقت برای زننبوده است- هنر بزرگ او دروغگویی است ، و بالاترین مشغولیتش به ظاهر وزیبایی . بیائید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین هنر و همین غریزهرا در زن دوست می داریم و ارج می نهیم - ...
[COLOR=#NaNNaNNaN](نیچه – فراسوی خیر و شر )
جالباینجاست که نرخ تظاهر به خودکشی در میان زنان بطور متوسط بطور متوسط 9برابر مردان است. در هر ثانيه يك نفر در جهان دست به خودكشى زده و در هر۴۰ ثانيه يك نفر به علت خودكشى از دنيا مى رود و طى ۳۰ سال گذشته خودكشىدر جهان ۳۰۰ درصد افزايش داشته است. تحقيقات نشان داده است كه ۶ تا ۱۴درصد جمعيت دنيا داراى افكار خودكشى می باشند و مردان ايران ۲ برابر زنان،خودكشى كامل داشته اند . بطور متوسط زنان جهان ۳ برابر مردان اقدام بهخودكشى كرده، اما مردان ۳ برابر زنان خودكشى موفقى دارند.( البته بجز چينكه زنان آن بيش از مردان خودكشى موفق داشته اند .)
4- فعالیت گروهی : پژوهشهای "اندرسون" و "بلن کارد" نشان می دهند که زنان ، اجتماعی تر ازمردان هستند و در برابر ، مردان از مسئولیت پذیری بیشتری برخوردارند."اگلی" و "کارلی" در 1991 به این نتیجه رسیدند که مردان بیش از زنان بهرهبری علاقه نشان می دهند . دختران بیش از پسران گروه گرا و مشتاق کارهایجمعی هستند ؛ هرچند پسران زودتر از دختران گروه سازی می کنند.
بازیهایخیالی دختران را بیش از پسران به سوی خود جلب می کند ، چنان که کودکانباهوش بیشتر از کودکان متوسط به آن رو می آورند. با توجه به ویزگیهای جنسمذکر ، بازیهای مورد توجه پسران ، بازیهای خشن ، پر تحرک و پرخاشگرانهاند؛ در حالیکه دختران ، بازیهایی را ترجیح می دهند که با فعالیت و خشونتکمتر همراه است. زمانی که پسران به تحرک و رقابت می پردازد ، دختران دنبالصمیمیت هستند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روان شناسی زنان ازسیامک خدا رحیمی- روانشناسی زنان از ژانت هاید – روان شناسی رشد – رشدشخصیت کودک از پاول هنری ماسن ترجمه مهشید یاسایی – روان شناسی بازی ازسیامک رضا مهجور- روانشناسی زنان از وندر زندن)
5- خود خواهی :روانشناسان زیادی بر این نکته تاکید دارند که زنان بیشتر "دیگر خواهند" ومردان خود خواه . مردان برخلاف زنان دیگران را برای خود می خواهند و خود ومصالح خود را محور روابط به دیگران می دهند. زنان در زمینه همکاری وهمدردی از حساسیت بیشتری برخوردارند و گویا به همین دلیل ، همکاری را بررقابت ترجیح می دهند و به گفته "کوهن" اصلا زنان توانایی بیشتری برای درکو فهم افکار و احساسات دیگران دارند و می توانند واکنشهای عاطفی افراد رانسبت به موضوعات گوناگون تقلید کنند. خود گرایی زنان به شکل دیگر ، یعنیخود آرایی بروز می کند. دختران و زنان بیشتر از پسران و مردان به قد وقامت و زیبایی خود عشق می ورزند . زنان در موقعیتهای احساس بر انگیز براییاری رسانی فعال می شوند اما مردان در موقعیتهایی تمایل به یاری نشان میدهند که احساسا ت قهرمانی کنند.
نیچه این مطلب را به زبان شاعرانه در چنین گفت زرتشت چنین بیان می کند:
نیکبختی مرد اینست : من می خواهم. نیکبختی زن این : او می خواهد.
براساستحقیقات "کرولی" مردان بیشتر در موقعیتهای خطر آفرین ، ایفای نقش می کنند.به علاوه بررسیها نشان می دهند که فعالیتهای یاری رسانی مردان تابع حضوردیگران می باشد . یاری رسانی ای که مستلزم خطر بوده و همراه با مشاهدهکنندگان باشد جزء نقشهای اجتماعی مردان محسوب می شود.
نیچه آنرا بهجنگاوری مرد تعبیر کرده و زن را پشتیبان مرد در مواجهه با خطرات و مشکلاتمی داند . او در سبک شاعرانه کتاب زرتشت ( گرچه ممکن به مذاق برخی چندانخوشایند و ظریف نباشد ) آنرا چنین بیان می کند:
مرد راستین دو چیز می خواهد : خطر و بازی . از اینرو زن را همچون خطرناکترین بازیچه می خواهد.
مرد را برای جنگ پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( روح زن – تفاوتهای فردی – روانشناسی زنان – چنین گفت زرتشت)
6- استقلال : بنظر می رسد معمولا زنان ترجیح می دهند که به جای ایفای نقش مستقل ، بیشترسازگار شونده باشند و مورد توجه و احترام مردان قرار گیرند ؛ بگونه ای کهبین افزایش سازگاری و انعطاف پذیری زنان و میزان حرمت گذاری مردان به زنانهمبستگی مستقیم وجود دارد . حتی بنظر می رسد که اهمیت دادن زنان به توجه وتحسین مردان بیشتر از بهادهی به مسائل و لذات جنسی است. از نظر"کلیودالسون" ، زنان از مرئوس بودن بیشتر لذت می برند تا رئیس بودن. زنان، مردانی با صلابت ، شجاعت و تدبیر را بیشتر می پسندند . نیچه می نویسد :
زنی که با تمام عشقش فرمان می برد ، چنین می اندیشد : "بنگر ، هم اکنون جهان کامل شده است!"
[COLOR=#NaNNaNNaN]7- لبخند زدن : بیش از دو برابر مردان لبخند می زنند ولی این عمل بیانگر شادکامی ونشاط بیشتر آنها نیست. برخی این حرکت زنان را حرکتی صلح طلبانه می دانند.
8- راز داری : برخی از تحقیقات ، برتری دختران را بر پسران در امر راز داری نشان می دهد.در فعالیتهای سیاسی نیز مشخص شده است که مردان زودتر از زنان اسرار را لومی دهند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](دنیای نوجوانی دختران)
9- حسادت : پدیده حسادت در روابط دختران بیشتر به چشم می خورد تا روایط پسران. (روانشناسی رشد)
10- تعصب : روانشناسان بر این نکته تاکید دارند که پسران نسبت به دختران متعصب ترند.
11- پرخاشگری : پرخاشگری جنس نر در میان حیوانات و انسانها فراوان به چشم می خورد.بگفته"ترمن " پسران از اوایل کودکی در مقایسه با دختران ، پرخاشگری و بدخلقیزیادتری از خود نمایان می سازند. دختران مهربانتر ، رامتر و متمایل بههمرنگی اجتماعی بیشتر هستند. در دوران بلوغ نیز پسران در انجام اعمالجسورانه جرات بیشتری از خود نشان می دهند. پرخاشگری زنانه بیشتر بصورتکلامی ظاهر می شود در حالیکه پرخاشگری مردانه به اشکال بدنی و کلامی بروزمی کند.
ریشه پرخاشگری مردان در دو چیز نهفته است: عوامل زیستی واجتماعی. از احاظ زیستی می توان به ترشح هورمون تستوسترون اشاره کرد کهافزایش آن در مردان با افزایش پرخاشگری رابطه مستقیم دارد.
"الیوت"در تحقیقات خود نتیجه گرفت که نیمکره های مغز و هیپوتالاموس نیز درپرخاشگری نقش دارد و در کنار عوامل زیستی ، باید از نقش فرهنگ و جامعه نیزیاد کرد. تمام نهاد های موثر در جامعه پذیری ، از دوران کودکی رفتارمتفاوتی را از جنس مذکر و مونث می طلبند : پسران و مردان رفتار آمرانهداشته باشند و زنان ، شیوه ملایم در پیش گیرند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](رشد روانی عاطفی کودک از آندره بلویش ترجمه فرشته توکلی – روانشناسی رشد از دکتر حسین لطف آبادی)
12- رفتار گرایی و گفتار گرایی :
هریک از دو جنس در رویارویی با مشکلات به اشکال متفاوت برخورد می کنند.پسران از طریق رفتار و عمل و دختران ابراز بیانی احساسات . یک مرد ازطریق حل کردن جزئیات مبهم یک مسئله و زن از طریق صحبت کردن با جزئیاتبیشتر راجع به مشکلاتش به رضایت خاطر می رسند.
نیچه آنرا اینچنین تعبیر می کند :
نهادزن سطح است ، لایه جنبان و پر تلاطمی بر روی آبهای کم عمق. اما نهاد مردعمیق است و رودش در غار های زیرزمینی می خروشد. زن قدرت او را حس می کند ،اما در نمی یابد.
البته این به معنای ارجحیت عمق بر سطح نیست زیرانیچه از مردان نیز می خواهد به کمک زنان به سطح ( یعنی دوری از تجزیه وتحلیل عقل گرایانه زندگی ) بیایند. در جای دیگر وی می نویسد :
زنبه از مرد کودک را در می یابد ، اما کودکی در مرد از زن بیش است. در مردراستین کودکی پنهان است که می خواهد بازی کند. بیایی ، ای زنان، و کودک رادر مرد بیابید!
زن بازیچه ای باد پاک و ظریف ، همچون گوهری ، رخشان از فضایل جهانی که هنوز در کار نیست ...
زنانبرای حل مشکلات حال و آینده با دیگران صحبت می کنند و هر چه بیشتر صحبتکننبه آرامش بیشتری دست می یابند. برای زنان ، مشارکت دادن دیگران در مشکلخود و طرح مساله با دیگران ، نشانه ای از عشق و اطمنیان است و نه مزاحمت وتحمیل . زنان زمانی که با مشکل رو به رو شوند ، به دنبال جستجوی راه حلفوری بر نمی آیند بلکه تلاش می کنند تا به آرامش برسند که دستیابی به چنینهدفی را از طریق صحبت با دیگران میسر می سازد.
[COLOR=#NaNNaNNaN](مردانمریخی زنان ونوسی از جان گری - روان شناسی بزرگسالان در فراخنای زندگی ازعلی اکبر شعاری نژاد – روشهای پیشرفته روابط زناشویی از جان گری ترجمهفرشته صالحی – چنین گفت زرتشت)
بطور خلاصه :
ازنظر روانشناسی تفاوتهای روانی میان زن و مرد ، امری پذیرفته شده است امااین پذیرش بدان معنا نیست که چنین تفاوتهایی بطور مطلق واقعیت دارد. پژوهشهای موجود تنها بطور کلی و در حد اندازه میانگین صادق است. زنانی باویژگی های مردانه و مردانی با صفات زنانه وجود دارند. مطالعات نشان میدهند دخترانی که از شرایط تربیتی ، آموزشی و اجتماعی همسطح با پسرانبرخوردار باشند ، از لحاظ منطقی بودن ، اجتماعی بودن ، قدرت تحلیلگری وتمایل به پیشرفت ، تفاوت زیادی با پسران ندارند. در محیط های روشنفکری کهزمینه بهره گیری از امکانات مساوی برای دو جنس بیشتر از محیط کارگری فراهماست ؛ حتی دختران دبیرستانی و دانشسراها تا حد زیادی به الگوی ثابت مردانهنزدیک می شوند. علی رغم چنین همسانی ها ، اصل تفاوت انکار ناشدنی است کهبه گفته "گزل" مبنای عضوی و سرشتی دارد و تشویقها و ممنوعیتهای فرهنگیآنها را به وجود نمی آورد بلکه تنها تقویت می کند.
اختلاف موجود ،آنقدر به نسبت افراد تغییر کرده و متفاوت است که علم روان شناسی باید هرنوع تصوری را در باره طبقه بندی سفت و سخت ویژگی ها را برحسب جنس افرادبکلی فراموش کند. به عبارت دیگر ، روان شناسی نمی تواند در این مورد به"آری" یا "نه" اکتفا کند بلکه می تواند بین "بیشتر" و "کمتر" یکی راانتخاب کند. "جنس" مساله همه یا هیچ نیست : هر فردی کم و بیس "مرد" و کم وبیش "زن" است. زیرا به درجات مختلف از مقداری ویژگیهای روانی مردانه وزنانه برخوردار است...بدون شک بین زنان و مردان ، اختلاف قابل توجهی بهعنوان گروههای انسانی وجود دارد ولی تنوع زیاد بین افراد ، تداخل چشمگیرطبقه بندیها را ایجاب می کند.
[COLOR=#NaNNaNNaN](روان شناسی اختلافی زن و مرد از روژه پیره ترجمه دکتر محمد حسین سروری)
ازطرفی از دهه شصت تاکنون گروههای فمنیست بسیاری در تلاشند تا ما را قانعکنند که باید براساس وراثت عمل کنیم. آنان ادعا می کنند که حکومت ها ،مذاهب و روش های آموزشی ، توطئه مردانی است که هدفشان تسلط بر زنان است وباردار کردن زنان روشی است تا بتوانند آنان را بهتر کنترل کنند . این تفکرگرچه از نظر تاریخی صحیح است با اینحال سوالی که پیش می آید این است : اگرمردان و زنان برابرند – پس چگونه است که مردان بر سراسر جهان حاکم اند ؟ مطالعه در باره روش فعالیت مغز انسان پاسخ های بسیاری برای این پرسش بهدست داده است. ما برابر نیستیم ...مردان به دنبال قدرت ، موفقیت و سکسهستند و زنان به دنبال ارتباط ، ثبات و عشق. برابری زن و مرد یک قضیهمصلحتی و به عبارت دیگر اخلاقی است اما پرسش در مورد تمایزات اساسی بینآنان ، علمی است. با زنان و مردان باید با برابری برخورد شود ، زیرا همهحق رشد و شکوفایی آزادانه را دارند. اما واضح است که توانایی و استعدادهای ذاتی آنان ثابت می کند که برابر نیستند. باید بین ارزش برابر و برابریتفاوت نهاد.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( از کتاب : چرا مردانبه حرف زنان گوش نمی دهند و چرا زنان زیاد حرف می زنند و بد پارک می کنند-از آلن و بار بارا پیس ترجمه : محسن جده دوست و آذر محمودی)
ادامه دارد....
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[6]
فمنیستها با جدا کردن واژه جنسیت Sex ازهویت جنسی Gender معتقدند که هویت جنسی تایع جنسیتنیست بلکه تابع شیوه پرورش کودک و محیط اجتماعی اوست و بنابراین با تغییرشرایط محیطی می توان کلیه خصوصیاتی را که از مشخصات روحی مردانه را درزنان نیز ایجاد کرد. اما آیا پژوهشهای علمی موید این نظر است ؟
ازنظر علمی جنسيت (SEX) يك انسان در ابتداى باردارى هنگامى كه معين مى شوددر صورت وجود تركيب كروموزومى XY، نمود جنسى اوليه جنين تستوسترون ترشحخواهند كرد و در نتيجه دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مذكر خواهد يافت واگر تركيب كروموزومى XX باشد، غدد جنسى اوليه تستوستر ونى ترشح نخواهدكردو در غياب تستوسترون دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مؤنث خواهند يافت.در عين حال انواع مختلفى از بيمارى هاى مختلف نيز ممكن است در قسمت هاىمختلف اين مسير نمو اختلال ايجاد كند و اشكال مختلفى از ابهام دستگاهتناسلى خارجى و نقصان هاى دستگاه هاى تناسلى داخلى را به وجود آورند.
مسئلهديگر هويت جنسى (Gender) است يعنى درك ما از مذكر و مونث بودن مان است.كودك در حدود ۳ سالگى هويت جنسى پيدا مى كند و خود را پسر يا دختر مىخواند. اما اين هويت جنسى چگونه به وجود مى آيد؟
وجود نوزادانى كهاز لحاظ كروموزومى مرد بودند (XY) اما به دلايل اختلالات ژنتيكى كه به طورمثال باعث عدم پاسخ دهى بافت هاى دستگاه تناسلى به هورمون مردانه مى شود،دستگاه تناسلى خارجى زنانه پيدا مى كردند و بعد هم به صورت دختر بار مىآمدند و نيز بسيارى از حقايق ابتدايى در مورد اينترسكس ها (افراد داراىدستگاه تناسلى خارجى مبهم يا مخالف با جنسيت ژنتيكى آنها) در چندين دههگذشته باعث شده بود كه دانشمندان اين نظريه را بپذيرند كه هويت جنسى درهنگام تولد خنثى است و بعد در ابتداى كودكى، هنگامى كه كودك نوع دستگاهتناسلى خارجى اش را مى شناسد و سپس در روند بزرگ شدن در خانواده و جامعههويت جنسى زنانه يا مردانه را به دست مى آورد واضع و طرفدار اصلى ايننظريه دكتر «جان مانى» از دانشگاه جانز هاپكينز آمريكا بود.
براساس ايننظريه، كودكى كه دستگاه تناسلى خارجى زنانه دارد و به صورت يك دختر بزرگمى شود، مستقل از آن كه ژن هايش چه باشند، هويت جنسى زنانه به دست مى آوردو به همين ترتيب پسرى كه دستگاه تناسلى خارجى مذكر دارد و به صورت يك پسربزرگ مى شود، بى ارتباط با آن كه چه تركيب كروموزومى داشته باشد، هويتجنسى مردانه خواهد داشت. بنابراين اگر اختلالى در هويت جنسى كودك به وجودآيد يا اشكالى در نوع رفتار خانواده با او به عنوان پسر يا دختر موجودبوده است يا اين كه كودك به نوعى اختلال روانى يا هذيانى مبتلا است پستصحيح مشكلات هويت جنسى از طريق روانپزشكى ممكن است، با اين فرض كه اين«اختلال روانى» قابل درمان است.
تحول ديگر به دهه ۱۹۶۰ مربوط مىشود. پيشرفت هاى زيادى در جراحى پلاستيك صورت گرفت. امكانات جديد جراحىپلاستيك همراه با اين نظريه كه هويت جنسى اساسى صرفاً روانى- اجتماعىدارد، باعث شد كه پزشكان جراحى هاى «تصحيحى» را براى انواع مختلف ابهامهاى دستگاه تناسلى يا اينتر سكس ها در دوران نوزادى توصيه كنند. تصور براين بود كه اگر در دوران نوزادى دستگاه تناسلى خارجى با جراحى پلاستيك بهشكل مردانه يا زنانه درآيد و كودك مطابق با اين دستگاه تناسلى خارجى ايجادشده در خانواده و جامعه بزرگ شود، نهايتاً هويت جنسى طبيعى خواهد داشت.
دكتر«جان مانى» از دهه ۱۹۵۰ به بعد به تدريج به مرجع مسلط در مطالعات هويتجنسى تبديل شد و طرفدار اصلى چنين درمان هايى بود. او طرفدار پرو پا قرصروان شناسى رفتار گرا بود كه بر مبناى آن ذهن نوزاد چون تابلوى سفيدى استكه هيچ خصلت ذاتى شخصيتى در آن وجود ندارد.
انگيزه جراحى هاى«تصحيحى» فوق حل كردن به اصطلاح «اضطرار اجتماعى» به وجود آمده به وسيلهتولد نوزادان با دستگاه تناسلى مبهم بود. خود وجود چنين نوزادان اينتر سكسدر طبيعت با گوناگونى هاى مختلف در دستگاه تناسلى، دو شعبگى دقيق مرد- زنرا در فرهنگ ما دچار مخاطره مى كند. بنابراين تصور اين نظريه پردازان اينبود كه وجود اين نوع نوزادان بسيارى از قيد و بند هاى مذهبى و قانونى رامورد سئوال قرار خواهد داد. والدين و پزشكان تحت فشار اجتماعى شديدى قرارداشتند كه اين ابهام و گوناگونى را برطرف كنند و جان مانى هم منطق تئوريكاين اعمال جراحى «تصحيحى» را فراهم آورده بود و به آنها ظاهرى علمى بخشيدهبود.
از آن پس هزاران جراحى به اصطلاح «تصحيحى» براساس اين نظريهكه هويت جنسى ساخته اجتماع است در آمريكا انجام شد. نكته تعجب آور عدموجود يك پيگيرى سازمان يافته علمى در مورد سرنوشت بعدى اين نوزادان بود.حتى در همان سال هاى اول اين جراحى ها، بسيارى از دانشمندان حفظ احتياط رادر مورد آنها گوشزد كردند.
چهره بارز اين افراد پژوهشگر جوانى بهنام «ميلتون دياموند» بود كه اكنون استاد دانشگاه هاوايى آمريكا است. اوزمانى كه دانشجوى دوره دكترا بود در مقاله اى در سال ۱۹۵۹ تحت عنوان«ارزيابى انتقادى انتوژنى رفتار جنسى انسانى» به انتقاد از نظرات دكتر جانمانى پرداخت. نظرات دياموند براساس مشاهدات در تجربيات با حيوانات بود. اودر آن زمان نوشت: «شواهد زيست شناختى، روانشناختى، روانپزشكى، انسانشناختى و غدد شناختى بيانگر آن است كه هويت جنسى از همان دوران جنينى درمغزبه طور ذاتى پياده سازى (hard-wired) مى شود.»
اما اين برداشتها كه انسان ها «در مسئله جنسيت از تأثيرات تكامل زيست شناختى فراتر رفتهاند» و اين كه جنسيت و هويت جنسى براساس اجتماعى شكل مى گيرد آنقدر درجامعه پزشكى نفوذ داشت كه كسى به سخنان دياموند گوش نداد. تحت تأثير جانمانى، مبلغ بزرگ اين حوزه اين نظريه بر تمام نيمه دوم قرن بيستم حكمفرمايىكرد. تنها در اواخر قرن بيستم بود كه پرسش هاى سركوب شده دوباره سربر آوردو يك مورد نادر اتفاقى پيگيرى يكى از نوزادان تحت جراحى تصحيحى قرارگرفته، آشكار كرد كه هيچ گاه مسير زندگى اين نوزادان آنچنان كه دكتر مانىپيش بينى كرده بود، نبوده است.
دكتر جان مانى دهه ها قبل به والديننوزادى پسر كه در يك حادثه پزشكى قسمت اعظم آلت تناسلى خود را از دست دادهبود پيشنهاد كرد كه نوزاد را با جراحى به دختر بدل كنند- براساس اين نظريهكه در اين صورت مى توان نوزاد را به صورت دخترى طبيعى پرورش داد و نه«پسرى غير طبيعى». اين مورد براى پژوهش علمى بسيار پرارزش بود زيرا ايننوزاد داراى برادر دوقلوى همسان بود كه از لحاظ ژنتيكى كاملاً مشابه اوبود و به اين ترتيب اين مورد مى توانست اساسى براى مطالعه رشد هويت جنسىباشد.
در هر حال اولين گام بيضه هاى باقيمانده آلت تناسلى پسرنوزاد برداشته شد و او به صورت يك دختر، بزرگ شد و جان به جوان بدل شد.جانمانى ده ها سال مورد جان/ جوان را مداوماً به عنوان يك مورد پيروزى نظريهاش ارجاع مى داد. دكتر به بهانه حفظ راز دارى به هيچ كس اجازه نمى داد به«جوان» نزديك شود و جزئيات زندگى او را دريابد. مورد جان/ جوان به تدريجآنقدر افسانه اى شد كه به سنگ بناى پشتيبان نظريه او در مورد هويت جنسىبدل شد.در طول اين سال ها در آن هزاران جراحى تصحيحى براساس نظريه اوبرروى نوزادان انجام شده بود.
فرجام ماجرا را ميلتون دياموند، هماندانشجوى جوانى كه ۴۰ سال قبل شجاعانه به چالش با نظريه هاى جان مانىبرخاسته بود- رقم زد. ميلتون دياموند كه اكنون پروفسور دانشگاه بود هميشهبه نتايج كار هاى مانى مشكوك بود. در طول سال ها او مطالعات پژوهشى بسيارىانجام داد و مقالات متعددى به چاپ رسانده بود تا دست كم ديگران را قانعكند كه اين امكان وجود دارد كه هويت جنسيتى ذاتى و هنگام تولد تعيين شدهباشد، اما در غلبه فكرى مانى در اين حوزه مطالعاتى كسى به حرف او گوش نمىكرد.
دياموند در ابتداى دهه ۱۹۹۰ سعى كرد كه «جوان» را كه اكنوناحتمالاً مى بايد زنى باليده مى بود و اساس نظريه مانى قرار گرفته بودپيدا كند. دياموند كه صرفاً به دنبال مطمئن شدن از گزارش هاى جان مانى ازسير زندگى «جوان» بود، وقتى او را يافت با شگفتى متوجه شد كه «جوان» هيچگاه خود را دختر نمى دانسته است و اكنون هم مردى متأهل است.
معلومشد كه جوان از همان دوران كودكى خود را پسر مى دانسته و در برابر فشار هابراى وادار كردنش براى رفتار دخترانه مقاومت مى كرده است. جوان كه در سنبلوغ هنوز از جراحى زمان نوزادى اش بى اطلاع بود، در برابر تلاش هاىپزشكان و والدينش براى زنانه كردنش با هورمون هاى جنسى و جراحى هاى بيشترمقاومت كرد. او بعد ها با جراحى مجدد تغيير جنسيتى، خود را به مرد بدل كردو ازدواج كرد. به اين ترتيب دستگاه تناسلى خارجى دخترانه و بار آمدن بهصورت دختر نتوانست حس سرشتى او از هويت جنسى واقعى اش را تغيير دهد. جانمانى در طول اين سال ها به خوبى از وقايع زندگى جوان آگاه بود، اماعامدانه شواهد مخالفت نظريه اش را براى ده ها سال مخفى كرد.
دياموندبا همكارش سيگماندسون كارى طاقت فرسا را پيش گرفتند كه آنچه را كه واقعاًبراى «جوان»، اكنون دوباره «جان» شده، رخ داده بود مستند كنند. و مقاله اىرا براى نشر آماده كرده اند. اين مقاله آنقدر بحث برانگيز بود كه بسيارنشريات پژوهشى از چاپ آن خوددارى كردند.آنها نمى توانستند شواهدى را كهجلوى چشمشان قرار گرفته بود باور كنند.
اين مقاله نهايتاً با عنوان«تغيير جنسيت هنگام تولد: بازبينى دراز مدت و دلالت هاى بالينى» در یکنشريه به چاپ رسيد. سپس توفانى در رسانه ها و جامعه پژوهشگران به پاخاست.جان مانى به خاطر ارائه شواهد دروغ و پنهان كردن شواهد مخالف در موردى كهبه اساس كل نظريه هويت جنسى اش بدل شده بود علناً مفتضح شد.
دو سال بعد جان كالاپينتو مشروح كل داستان را در كتابى پرفروش «آنطور كه طبيعت او را ساخت» به چاپ رساند.
جانكولاپينتو براى اولين بار در مقاله اى در نشريه «رولينگ استون» در ۱۱دسامبر ۱۹۹۷ با نام «داستان حقيقى جان/جوان» توجه عموم را به قضيه جلبكرد. او در آخرين صفحه مقاله اش نوشت:
«... داستان جان بناى نظريههايى را كه جان مانى از دهه ۱۹۵۰ ساخته بود به لرزه درآورده. و مشخص شدهاست خطاى اصلى در نظريه اى است كه بر بيشتر قرن بيستم حاكم بود.» زيگموندفرويد بود كه در ابتدا اظهار كرد رشد روانشناختى سالم يك كودك به صورتدختر يا پسر عمدتاً به حضور يا غيبت آلت تناسلى مردانه بستگى دارد-برداشتى كه به محور نظريه مانى درباره رشد جنسى بدل شد و دليل غايى براىتبديل كردن «جان تيسن» به يك دختر. برداشتى كه امروز پژوهش هاى عصب- زيستشناختى در حوزه جنسيت آن را به كنارى نهاده است و دانشمندان پيشگام را بههمان نتيجه رسانده است كه دكتر راينر از پژوهشگران اين حوزه اينگونه بيانكرده است: «مهمترين اندام جنسى، آلت تناسلى خارجى نيست، مهمترين اندامجنسى، مغز است.»
شواهد علمى فزاينده اى در دست است كه ساختارهاىتثبيت شده مغز پيش از تولد احساسات ذاتى هويت جنسى را به وجود مى آورند.به نظر مى آيد كه بخشى از مغز (هيپوتالاموس در ناحيه BSTC) تعيين احساسدرونى هويت جنسى است.
اين ناحيه در مراحل اوليه باردارى برحسب محيطهورمونى مردانه يا زنانه موجود در جنين يا رحم، در يك فرآيند نقش پذيرى(imprinting) ساختارى خاص به دست مى آورند يا به اصطلاح hard-wired مىشوند. اگر ساختارهاى مغزى در اين مرحله باردارى مردانه يا زنانه شوند، فردبا هويت جنسى پسر يا دختر به دنيا مى آيد، جدا از آنكه تركيب كروموزومى يادستگاه تناسلى خارجى او چه باشد. بنابراين كاملاً امكان پذير است كه فردىهويت جنسى مخالف تركيب كروموزومى اش داشته باشد.
مثلاً در اختلالىبه نام نشانگان عدم پاسخ دهى كامل به اندروژن (CAIS) به رغم ترشحتستوسترون از غدد جنسى جنينى كه تركيب كروموزومى XY دارد بافت هاى هدف بهدليل اختلالى ژنتيكى به اندروژن پاسخ نمى دهند. در نتيجه احتمال داردمانند دستگاه تناسلى خارجى كه به علت عدم پاسخ به آندروژن زنانه مى شوندساختارهاى مغزى شكل زنانه به خود بگيرند بنابراين نوزاد به رغم تركيبكروموزومى XY هويت جنسى دختر را در سال هاى بعدى بروز خواهد داد.
اينمشاهدات تاثيرگذار، غيرقابل انكار و بى سابقه پارادايم پيشين انديشه راجابه جا كرده است و همچنين حوزه اى از علم را كه پيش از اين تحت سلطهاطلاعات غلط و تابوها بود. اين جابه جايى در مورد گاليله از «جهانى زمينمركز» به «جهانى خورشيد مركز» بود، در مورد تكوين هويت جنسى اين جابه جايىاز نظريه «دستگاه تناسلى خارجى + نحوه بزرگ شدن كودك» به نظريه تكوين «عصب_ زيست شناختى» است.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( از مقاله لين كانوى- ترجمه على ملائكه )
ادامه دارد...
فمنیستها با جدا کردن واژه جنسیت Sex ازهویت جنسی Gender معتقدند که هویت جنسی تایع جنسیتنیست بلکه تابع شیوه پرورش کودک و محیط اجتماعی اوست و بنابراین با تغییرشرایط محیطی می توان کلیه خصوصیاتی را که از مشخصات روحی مردانه را درزنان نیز ایجاد کرد. اما آیا پژوهشهای علمی موید این نظر است ؟
ازنظر علمی جنسيت (SEX) يك انسان در ابتداى باردارى هنگامى كه معين مى شوددر صورت وجود تركيب كروموزومى XY، نمود جنسى اوليه جنين تستوسترون ترشحخواهند كرد و در نتيجه دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مذكر خواهد يافت واگر تركيب كروموزومى XX باشد، غدد جنسى اوليه تستوستر ونى ترشح نخواهدكردو در غياب تستوسترون دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مؤنث خواهند يافت.در عين حال انواع مختلفى از بيمارى هاى مختلف نيز ممكن است در قسمت هاىمختلف اين مسير نمو اختلال ايجاد كند و اشكال مختلفى از ابهام دستگاهتناسلى خارجى و نقصان هاى دستگاه هاى تناسلى داخلى را به وجود آورند.
مسئلهديگر هويت جنسى (Gender) است يعنى درك ما از مذكر و مونث بودن مان است.كودك در حدود ۳ سالگى هويت جنسى پيدا مى كند و خود را پسر يا دختر مىخواند. اما اين هويت جنسى چگونه به وجود مى آيد؟
وجود نوزادانى كهاز لحاظ كروموزومى مرد بودند (XY) اما به دلايل اختلالات ژنتيكى كه به طورمثال باعث عدم پاسخ دهى بافت هاى دستگاه تناسلى به هورمون مردانه مى شود،دستگاه تناسلى خارجى زنانه پيدا مى كردند و بعد هم به صورت دختر بار مىآمدند و نيز بسيارى از حقايق ابتدايى در مورد اينترسكس ها (افراد داراىدستگاه تناسلى خارجى مبهم يا مخالف با جنسيت ژنتيكى آنها) در چندين دههگذشته باعث شده بود كه دانشمندان اين نظريه را بپذيرند كه هويت جنسى درهنگام تولد خنثى است و بعد در ابتداى كودكى، هنگامى كه كودك نوع دستگاهتناسلى خارجى اش را مى شناسد و سپس در روند بزرگ شدن در خانواده و جامعههويت جنسى زنانه يا مردانه را به دست مى آورد واضع و طرفدار اصلى ايننظريه دكتر «جان مانى» از دانشگاه جانز هاپكينز آمريكا بود.
براساس ايننظريه، كودكى كه دستگاه تناسلى خارجى زنانه دارد و به صورت يك دختر بزرگمى شود، مستقل از آن كه ژن هايش چه باشند، هويت جنسى زنانه به دست مى آوردو به همين ترتيب پسرى كه دستگاه تناسلى خارجى مذكر دارد و به صورت يك پسربزرگ مى شود، بى ارتباط با آن كه چه تركيب كروموزومى داشته باشد، هويتجنسى مردانه خواهد داشت. بنابراين اگر اختلالى در هويت جنسى كودك به وجودآيد يا اشكالى در نوع رفتار خانواده با او به عنوان پسر يا دختر موجودبوده است يا اين كه كودك به نوعى اختلال روانى يا هذيانى مبتلا است پستصحيح مشكلات هويت جنسى از طريق روانپزشكى ممكن است، با اين فرض كه اين«اختلال روانى» قابل درمان است.
تحول ديگر به دهه ۱۹۶۰ مربوط مىشود. پيشرفت هاى زيادى در جراحى پلاستيك صورت گرفت. امكانات جديد جراحىپلاستيك همراه با اين نظريه كه هويت جنسى اساسى صرفاً روانى- اجتماعىدارد، باعث شد كه پزشكان جراحى هاى «تصحيحى» را براى انواع مختلف ابهامهاى دستگاه تناسلى يا اينتر سكس ها در دوران نوزادى توصيه كنند. تصور براين بود كه اگر در دوران نوزادى دستگاه تناسلى خارجى با جراحى پلاستيك بهشكل مردانه يا زنانه درآيد و كودك مطابق با اين دستگاه تناسلى خارجى ايجادشده در خانواده و جامعه بزرگ شود، نهايتاً هويت جنسى طبيعى خواهد داشت.
دكتر«جان مانى» از دهه ۱۹۵۰ به بعد به تدريج به مرجع مسلط در مطالعات هويتجنسى تبديل شد و طرفدار اصلى چنين درمان هايى بود. او طرفدار پرو پا قرصروان شناسى رفتار گرا بود كه بر مبناى آن ذهن نوزاد چون تابلوى سفيدى استكه هيچ خصلت ذاتى شخصيتى در آن وجود ندارد.
انگيزه جراحى هاى«تصحيحى» فوق حل كردن به اصطلاح «اضطرار اجتماعى» به وجود آمده به وسيلهتولد نوزادان با دستگاه تناسلى مبهم بود. خود وجود چنين نوزادان اينتر سكسدر طبيعت با گوناگونى هاى مختلف در دستگاه تناسلى، دو شعبگى دقيق مرد- زنرا در فرهنگ ما دچار مخاطره مى كند. بنابراين تصور اين نظريه پردازان اينبود كه وجود اين نوع نوزادان بسيارى از قيد و بند هاى مذهبى و قانونى رامورد سئوال قرار خواهد داد. والدين و پزشكان تحت فشار اجتماعى شديدى قرارداشتند كه اين ابهام و گوناگونى را برطرف كنند و جان مانى هم منطق تئوريكاين اعمال جراحى «تصحيحى» را فراهم آورده بود و به آنها ظاهرى علمى بخشيدهبود.
از آن پس هزاران جراحى به اصطلاح «تصحيحى» براساس اين نظريهكه هويت جنسى ساخته اجتماع است در آمريكا انجام شد. نكته تعجب آور عدموجود يك پيگيرى سازمان يافته علمى در مورد سرنوشت بعدى اين نوزادان بود.حتى در همان سال هاى اول اين جراحى ها، بسيارى از دانشمندان حفظ احتياط رادر مورد آنها گوشزد كردند.
چهره بارز اين افراد پژوهشگر جوانى بهنام «ميلتون دياموند» بود كه اكنون استاد دانشگاه هاوايى آمريكا است. اوزمانى كه دانشجوى دوره دكترا بود در مقاله اى در سال ۱۹۵۹ تحت عنوان«ارزيابى انتقادى انتوژنى رفتار جنسى انسانى» به انتقاد از نظرات دكتر جانمانى پرداخت. نظرات دياموند براساس مشاهدات در تجربيات با حيوانات بود. اودر آن زمان نوشت: «شواهد زيست شناختى، روانشناختى، روانپزشكى، انسانشناختى و غدد شناختى بيانگر آن است كه هويت جنسى از همان دوران جنينى درمغزبه طور ذاتى پياده سازى (hard-wired) مى شود.»
اما اين برداشتها كه انسان ها «در مسئله جنسيت از تأثيرات تكامل زيست شناختى فراتر رفتهاند» و اين كه جنسيت و هويت جنسى براساس اجتماعى شكل مى گيرد آنقدر درجامعه پزشكى نفوذ داشت كه كسى به سخنان دياموند گوش نداد. تحت تأثير جانمانى، مبلغ بزرگ اين حوزه اين نظريه بر تمام نيمه دوم قرن بيستم حكمفرمايىكرد. تنها در اواخر قرن بيستم بود كه پرسش هاى سركوب شده دوباره سربر آوردو يك مورد نادر اتفاقى پيگيرى يكى از نوزادان تحت جراحى تصحيحى قرارگرفته، آشكار كرد كه هيچ گاه مسير زندگى اين نوزادان آنچنان كه دكتر مانىپيش بينى كرده بود، نبوده است.
دكتر جان مانى دهه ها قبل به والديننوزادى پسر كه در يك حادثه پزشكى قسمت اعظم آلت تناسلى خود را از دست دادهبود پيشنهاد كرد كه نوزاد را با جراحى به دختر بدل كنند- براساس اين نظريهكه در اين صورت مى توان نوزاد را به صورت دخترى طبيعى پرورش داد و نه«پسرى غير طبيعى». اين مورد براى پژوهش علمى بسيار پرارزش بود زيرا ايننوزاد داراى برادر دوقلوى همسان بود كه از لحاظ ژنتيكى كاملاً مشابه اوبود و به اين ترتيب اين مورد مى توانست اساسى براى مطالعه رشد هويت جنسىباشد.
در هر حال اولين گام بيضه هاى باقيمانده آلت تناسلى پسرنوزاد برداشته شد و او به صورت يك دختر، بزرگ شد و جان به جوان بدل شد.جانمانى ده ها سال مورد جان/ جوان را مداوماً به عنوان يك مورد پيروزى نظريهاش ارجاع مى داد. دكتر به بهانه حفظ راز دارى به هيچ كس اجازه نمى داد به«جوان» نزديك شود و جزئيات زندگى او را دريابد. مورد جان/ جوان به تدريجآنقدر افسانه اى شد كه به سنگ بناى پشتيبان نظريه او در مورد هويت جنسىبدل شد.در طول اين سال ها در آن هزاران جراحى تصحيحى براساس نظريه اوبرروى نوزادان انجام شده بود.
فرجام ماجرا را ميلتون دياموند، هماندانشجوى جوانى كه ۴۰ سال قبل شجاعانه به چالش با نظريه هاى جان مانىبرخاسته بود- رقم زد. ميلتون دياموند كه اكنون پروفسور دانشگاه بود هميشهبه نتايج كار هاى مانى مشكوك بود. در طول سال ها او مطالعات پژوهشى بسيارىانجام داد و مقالات متعددى به چاپ رسانده بود تا دست كم ديگران را قانعكند كه اين امكان وجود دارد كه هويت جنسيتى ذاتى و هنگام تولد تعيين شدهباشد، اما در غلبه فكرى مانى در اين حوزه مطالعاتى كسى به حرف او گوش نمىكرد.
دياموند در ابتداى دهه ۱۹۹۰ سعى كرد كه «جوان» را كه اكنوناحتمالاً مى بايد زنى باليده مى بود و اساس نظريه مانى قرار گرفته بودپيدا كند. دياموند كه صرفاً به دنبال مطمئن شدن از گزارش هاى جان مانى ازسير زندگى «جوان» بود، وقتى او را يافت با شگفتى متوجه شد كه «جوان» هيچگاه خود را دختر نمى دانسته است و اكنون هم مردى متأهل است.
معلومشد كه جوان از همان دوران كودكى خود را پسر مى دانسته و در برابر فشار هابراى وادار كردنش براى رفتار دخترانه مقاومت مى كرده است. جوان كه در سنبلوغ هنوز از جراحى زمان نوزادى اش بى اطلاع بود، در برابر تلاش هاىپزشكان و والدينش براى زنانه كردنش با هورمون هاى جنسى و جراحى هاى بيشترمقاومت كرد. او بعد ها با جراحى مجدد تغيير جنسيتى، خود را به مرد بدل كردو ازدواج كرد. به اين ترتيب دستگاه تناسلى خارجى دخترانه و بار آمدن بهصورت دختر نتوانست حس سرشتى او از هويت جنسى واقعى اش را تغيير دهد. جانمانى در طول اين سال ها به خوبى از وقايع زندگى جوان آگاه بود، اماعامدانه شواهد مخالفت نظريه اش را براى ده ها سال مخفى كرد.
دياموندبا همكارش سيگماندسون كارى طاقت فرسا را پيش گرفتند كه آنچه را كه واقعاًبراى «جوان»، اكنون دوباره «جان» شده، رخ داده بود مستند كنند. و مقاله اىرا براى نشر آماده كرده اند. اين مقاله آنقدر بحث برانگيز بود كه بسيارنشريات پژوهشى از چاپ آن خوددارى كردند.آنها نمى توانستند شواهدى را كهجلوى چشمشان قرار گرفته بود باور كنند.
اين مقاله نهايتاً با عنوان«تغيير جنسيت هنگام تولد: بازبينى دراز مدت و دلالت هاى بالينى» در یکنشريه به چاپ رسيد. سپس توفانى در رسانه ها و جامعه پژوهشگران به پاخاست.جان مانى به خاطر ارائه شواهد دروغ و پنهان كردن شواهد مخالف در موردى كهبه اساس كل نظريه هويت جنسى اش بدل شده بود علناً مفتضح شد.
دو سال بعد جان كالاپينتو مشروح كل داستان را در كتابى پرفروش «آنطور كه طبيعت او را ساخت» به چاپ رساند.
جانكولاپينتو براى اولين بار در مقاله اى در نشريه «رولينگ استون» در ۱۱دسامبر ۱۹۹۷ با نام «داستان حقيقى جان/جوان» توجه عموم را به قضيه جلبكرد. او در آخرين صفحه مقاله اش نوشت:
«... داستان جان بناى نظريههايى را كه جان مانى از دهه ۱۹۵۰ ساخته بود به لرزه درآورده. و مشخص شدهاست خطاى اصلى در نظريه اى است كه بر بيشتر قرن بيستم حاكم بود.» زيگموندفرويد بود كه در ابتدا اظهار كرد رشد روانشناختى سالم يك كودك به صورتدختر يا پسر عمدتاً به حضور يا غيبت آلت تناسلى مردانه بستگى دارد-برداشتى كه به محور نظريه مانى درباره رشد جنسى بدل شد و دليل غايى براىتبديل كردن «جان تيسن» به يك دختر. برداشتى كه امروز پژوهش هاى عصب- زيستشناختى در حوزه جنسيت آن را به كنارى نهاده است و دانشمندان پيشگام را بههمان نتيجه رسانده است كه دكتر راينر از پژوهشگران اين حوزه اينگونه بيانكرده است: «مهمترين اندام جنسى، آلت تناسلى خارجى نيست، مهمترين اندامجنسى، مغز است.»
شواهد علمى فزاينده اى در دست است كه ساختارهاىتثبيت شده مغز پيش از تولد احساسات ذاتى هويت جنسى را به وجود مى آورند.به نظر مى آيد كه بخشى از مغز (هيپوتالاموس در ناحيه BSTC) تعيين احساسدرونى هويت جنسى است.
اين ناحيه در مراحل اوليه باردارى برحسب محيطهورمونى مردانه يا زنانه موجود در جنين يا رحم، در يك فرآيند نقش پذيرى(imprinting) ساختارى خاص به دست مى آورند يا به اصطلاح hard-wired مىشوند. اگر ساختارهاى مغزى در اين مرحله باردارى مردانه يا زنانه شوند، فردبا هويت جنسى پسر يا دختر به دنيا مى آيد، جدا از آنكه تركيب كروموزومى يادستگاه تناسلى خارجى او چه باشد. بنابراين كاملاً امكان پذير است كه فردىهويت جنسى مخالف تركيب كروموزومى اش داشته باشد.
مثلاً در اختلالىبه نام نشانگان عدم پاسخ دهى كامل به اندروژن (CAIS) به رغم ترشحتستوسترون از غدد جنسى جنينى كه تركيب كروموزومى XY دارد بافت هاى هدف بهدليل اختلالى ژنتيكى به اندروژن پاسخ نمى دهند. در نتيجه احتمال داردمانند دستگاه تناسلى خارجى كه به علت عدم پاسخ به آندروژن زنانه مى شوندساختارهاى مغزى شكل زنانه به خود بگيرند بنابراين نوزاد به رغم تركيبكروموزومى XY هويت جنسى دختر را در سال هاى بعدى بروز خواهد داد.
اينمشاهدات تاثيرگذار، غيرقابل انكار و بى سابقه پارادايم پيشين انديشه راجابه جا كرده است و همچنين حوزه اى از علم را كه پيش از اين تحت سلطهاطلاعات غلط و تابوها بود. اين جابه جايى در مورد گاليله از «جهانى زمينمركز» به «جهانى خورشيد مركز» بود، در مورد تكوين هويت جنسى اين جابه جايىاز نظريه «دستگاه تناسلى خارجى + نحوه بزرگ شدن كودك» به نظريه تكوين «عصب_ زيست شناختى» است.
[COLOR=#NaNNaNNaN]( از مقاله لين كانوى- ترجمه على ملائكه )
ادامه دارد...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: نیچه و فمنیسم
L.H نوشته شده:آنچه فلسفه می گوید،مجهولاتی ست دست نیافتنی،........ آنچه....... در گوش آنها می خوانند،فریب بزرگیست.
درود
آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حَلق و گوش
(مولانا)
جوانی نزد سقراط آمد و گفت:می خواهم فلسفه رااز تو بیاموزم.سقراط گفت:با یقین آمدی؟ جوان گفت:بلی!
آن گاه سقراط جوان رابه کنار حوضی آورد و گفت:سَرَت راداخل آن کن.جوان سرش را داخل حوض کرد،لحظاتی بعد،سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت،دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دست های خودرا به نشانه تقلا حرکت می داد،سقراط گردن اورا رها کرد!جوان نَفَس نَفَس زنان سرخودرا بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید؛سقراط پاسخ داد:در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی؟جوان گفت:فقط هوا را طلب می کردم و بس!
سقراط گفت:حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه رانیز این چنین – باتمام وجود خویش – طلب کنی،آن گاه بیا تا فلسفه رابه تو بیاموزم.
دوست گرامی
این بهترین تمثیل است برای آموختن.
آیا شما برای آموختن به این مرحله رسیده اید؟
فراموش نکنید:وقتی با یک انگشت به سوی کسی اشاره می کنید و اورا مورد انتقاد قرار می دهید،خوب نگاه کنید سه انگشت دیگر به سوی خودتان است!
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[7]
قبل از بررسی تاثیر نیچه بر اندشه های فمنستی معاصر بهتر است کمی به بررسی روحیه وی از نگاه زنان بپردازیم .
"ماریولایس" در کتاب "زنان در زندگی نیچه" ضمن نام بردن از"لو سالومه" دخترجوان روسی که مدتی از شاگردان نیچه بود و در خواست ازدواج با استاد خود رارد کرد؛ یکی از نامه های او را ارائه می کند که در لوسالومه نظر خود رادرباه نیچه چنین آورده است :
"نیچه مجموعا دارای استقامتی آهنیناست و در مواردی خاص آدم بسیار بد خلق محسوب می شود. می دانستم که اگرطوفان احساسات را که در آغاز به ما هجوم آورد ، پشت سر بگذاریم ، علیرغمتمام وراجی های سطحی و پیش افتاده ، می توانیم خویشاوندی طبیعت مشترکمانرا کشف کنیم."
"لو" کلمات قصار نیچه را می نویسد و ساعتها به بحث وگفتگو می گذرد. نیچه هر شب دست لطیف لو را می بوسد و زمانی که او دچار تبو سرفه های شدیدی می شود ، مانند یک مادر از او مراقبت می کند. برایش اززیر در نامه می فرستد و یا از پشت در بسته با او صحبت می کند. معاشرت ممتداین دو نفر ، "لو" را به این باور می رساند که بین او و استادش پل غیرقابل عبوری وجود دارد . "لو" می نویسد :
"آیا ما واقعا به همنزدیکیم ؟ نه، در همه موارد نه . تلقی نیچه از احساس من باعث شادمانی اشمی گردد و همین تلقی عامل جدایی ماست و این تصور بین ما سایه افکنده است.در عمق پنهان وجودمان اقیانوس ها فاصله است. نیچه در عمق وجودش قلعه ایپیر است با زندانهای تاریک و اتاقکهایی زیرزمینی که در بدو امر این قلعهمخفی می ماند ، چون او می تواند خودش را خوب کنترل کند." اما آنچه باعثدوری این دو تن می شود ، استدلالات عارفانه و شاعرانه نیچه در آن زماناست. "لو " که در مکتب تحلیلی "پل ره" دوست نیچه پرورش یافته ، نمی خواهدبه این فلسفه تن در دهد. "لو" می نویسد :
"نیچه هنوز برخلاف هدفشناختش رفتار می کند ، مانند مومنی در برابر خدا ، مانند آدم معتقد بهمتافیزیک در برابر وجود متافیزیکی اش و تمام شخصیتش را در این راه به خدمتمی گیرد... گوش نیچه پر از زمزمه های مذهب است ..."
معمولا زنانیجذب نیچه شدند که تا حدودی به جنبش آزادی زنان گرایش داشتند. او در نامهها به یکی از دوستانش ، معاشرت با اینگونه زنان را ارج می نهد :
"دراینجا ، چون سالهای گذشته به آدمهای خوش مشربی برخورد ه ام ، به دو بانویبسیار خاص که یکی از آنها انگلیسی و دیگر بانویی روسی از دربار است و درژنو زندگی می کنند." این دو زن با علاقه مراقب این پرفسور آلمانی گوشه گیربودند بطوریکه او می نویسد :
"در این بین ، پس از سپری کردن روزهایی لذت بخش و پر بار با این دو زن ، مثل خرسی در غار زندگی کرده ام ،آماده کار هستم و سالمتر و صبورتر از همیشه ."
در این جمع "هلنسیمرن" هم حضور داشت که بعد ها آثار "فراسوی نیک و بد" و "انسانی ، تماماانسانی" نیچه را به زبان انگلیسی ترجمه می کند. وی به مدت 9 ماه همنشین وهم کلام نیچه می شود. نیچه به دوستش می نویسد :
"مسخره است. بایدبا تمام و کمال در برابر جنبش آزادی زنان ایستادگی کرد. یکی دیگر از نمونههای ادبیات زنانه به سراغم آمده است ، دوشیزه هلن سیمرن." در همین فاصلهکتاب "فراسوی نیک و بد" منتشر می گردد. نیچه در این کتاب جنبش آزادی زنانرا می کوبد ، اما در عمل نمی خواهد زنان تحصیلکرده را از خود براند. "هلن سیمرن " واقعه ای را در 1886 نقل می کند که این نظریه را تائید میکند" "در هتل آلپ زن پیری اهل روسیه اقامت داشت ... او از یک بیماری روحیرنج می بردو توهمات غریبی باعث عذابش بود. دوستانش هر روز اتومبیلی رابرای او تهیه می کردند تا در آب و هوای گرم ایتالیا گردش کند، اما او ازبیرون رفتن اجتناب می کرد. یک روز نیچه به دوستانش گفت ، او را به دست منبسپارید و یک روز ظهر جلوی در ساختمان هتل ظاهر شد و با زن مریض ....مشغول گفتگو شد. مسلما نیچه در صحبت با این زن تازیانه معروفش را به کارنبرده است..." هلن با نقل این خاطره در واقع این نظریه را اثبات می کند که:
"غالبا مردان تئوریهایی را که در باره زنان ارایه می دهند کمتر در عمل پیاده می کنند. "
نیچهدر سراسر عمر از رفتار خلاف طبیعت بشری که بنای آنرا در غرب ، مسیحیت می دانست رویگردان بود . کلمات قصار نیچه در کتاب "دانش شادانه" تحت عنوان"عفت و پاکدامنی زنانه" چشمگیر است. نیچه از شیوه تربیت زنان به اصطلاح"عالیمقام" در زمان خود اینچنین انتقاد می کرد :
" همه می دانند کهتربیت زنان در مسائل جنسی نادرست و ناآگاهانه بوده است. آنان از مسائلجنسی چنان شرم عمیقی دارند که تا سخن از آن می رود ، خاموش می شوند و پابه فرار می گذارند...اما ناگهان با برقراری پیوند زناشویی به دنیای واقعیتو آگاهی پرتاب می شوند ، پیوندی که بیش از همه آن را ارج می نهند و دوستشمی دارند و یکباره در این پیوند ، شرم و عشق در تضاد با یکدیگر غافلگیر میشوند. احساسات گوناگونی چون احساسا شادی ، وظیفه ، ترس و همدردی و همجواریغیر منتظره روح الهی و حیوانی در آ« واحد بهنضج گیری گره بغرنجی در روحآدمی می انجامد که ناگشودنی است و با کاوش خیر خواهانه در روح انسانی نیزنمی تواندریافت که زنان چگونه در گشودن این گره بغرنج تلاش می کنند وتلاششان تا چه حد می تواند ثمربخش باشد و در این مسیر به چه بد اندیشی هایگسترده و سهمناکی که روح مثله شده بدان مبتلا است ، باید نبرد کرد ...! ودر پس همه این تلاشها ، سکوت عمیقی چون قبل حکمفرماست. سکوت در باربر خودو چشم به روی خود بستن."
و در جایی دیگر در مذمت سرکوب غرایز اساسی انسان توسط مسیحیت دوران خود در کتاب "دجال" چنین می نویسد :
"درباره عفت و پاکدامنی داد سخن سر دادن و افکار عمومی را به سوی رفتار خلافطبیعت سوق دادن و تحقیر روابط جنسی و ناپاک ساختن آن ، تنها گناه بشر دربرابر روح مقدس زندگیست."
و در کتاب "آنک انسان" در باره زن کامل از نظر خود چنین می نویسد:
"...زنکامل زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد ، زمین را به آسمان می دوزد .من این خدای عشق و شراب ( دیونیزوس ) را به خوبی می شناسم... اوه ، چهحیوان درنده خو ، خطرناک ، موذی اما شیرین و مطبوعی است !"
قبل از بررسی تاثیر نیچه بر اندشه های فمنستی معاصر بهتر است کمی به بررسی روحیه وی از نگاه زنان بپردازیم .
"ماریولایس" در کتاب "زنان در زندگی نیچه" ضمن نام بردن از"لو سالومه" دخترجوان روسی که مدتی از شاگردان نیچه بود و در خواست ازدواج با استاد خود رارد کرد؛ یکی از نامه های او را ارائه می کند که در لوسالومه نظر خود رادرباه نیچه چنین آورده است :
"نیچه مجموعا دارای استقامتی آهنیناست و در مواردی خاص آدم بسیار بد خلق محسوب می شود. می دانستم که اگرطوفان احساسات را که در آغاز به ما هجوم آورد ، پشت سر بگذاریم ، علیرغمتمام وراجی های سطحی و پیش افتاده ، می توانیم خویشاوندی طبیعت مشترکمانرا کشف کنیم."
"لو" کلمات قصار نیچه را می نویسد و ساعتها به بحث وگفتگو می گذرد. نیچه هر شب دست لطیف لو را می بوسد و زمانی که او دچار تبو سرفه های شدیدی می شود ، مانند یک مادر از او مراقبت می کند. برایش اززیر در نامه می فرستد و یا از پشت در بسته با او صحبت می کند. معاشرت ممتداین دو نفر ، "لو" را به این باور می رساند که بین او و استادش پل غیرقابل عبوری وجود دارد . "لو" می نویسد :
"آیا ما واقعا به همنزدیکیم ؟ نه، در همه موارد نه . تلقی نیچه از احساس من باعث شادمانی اشمی گردد و همین تلقی عامل جدایی ماست و این تصور بین ما سایه افکنده است.در عمق پنهان وجودمان اقیانوس ها فاصله است. نیچه در عمق وجودش قلعه ایپیر است با زندانهای تاریک و اتاقکهایی زیرزمینی که در بدو امر این قلعهمخفی می ماند ، چون او می تواند خودش را خوب کنترل کند." اما آنچه باعثدوری این دو تن می شود ، استدلالات عارفانه و شاعرانه نیچه در آن زماناست. "لو " که در مکتب تحلیلی "پل ره" دوست نیچه پرورش یافته ، نمی خواهدبه این فلسفه تن در دهد. "لو" می نویسد :
"نیچه هنوز برخلاف هدفشناختش رفتار می کند ، مانند مومنی در برابر خدا ، مانند آدم معتقد بهمتافیزیک در برابر وجود متافیزیکی اش و تمام شخصیتش را در این راه به خدمتمی گیرد... گوش نیچه پر از زمزمه های مذهب است ..."
معمولا زنانیجذب نیچه شدند که تا حدودی به جنبش آزادی زنان گرایش داشتند. او در نامهها به یکی از دوستانش ، معاشرت با اینگونه زنان را ارج می نهد :
"دراینجا ، چون سالهای گذشته به آدمهای خوش مشربی برخورد ه ام ، به دو بانویبسیار خاص که یکی از آنها انگلیسی و دیگر بانویی روسی از دربار است و درژنو زندگی می کنند." این دو زن با علاقه مراقب این پرفسور آلمانی گوشه گیربودند بطوریکه او می نویسد :
"در این بین ، پس از سپری کردن روزهایی لذت بخش و پر بار با این دو زن ، مثل خرسی در غار زندگی کرده ام ،آماده کار هستم و سالمتر و صبورتر از همیشه ."
در این جمع "هلنسیمرن" هم حضور داشت که بعد ها آثار "فراسوی نیک و بد" و "انسانی ، تماماانسانی" نیچه را به زبان انگلیسی ترجمه می کند. وی به مدت 9 ماه همنشین وهم کلام نیچه می شود. نیچه به دوستش می نویسد :
"مسخره است. بایدبا تمام و کمال در برابر جنبش آزادی زنان ایستادگی کرد. یکی دیگر از نمونههای ادبیات زنانه به سراغم آمده است ، دوشیزه هلن سیمرن." در همین فاصلهکتاب "فراسوی نیک و بد" منتشر می گردد. نیچه در این کتاب جنبش آزادی زنانرا می کوبد ، اما در عمل نمی خواهد زنان تحصیلکرده را از خود براند. "هلن سیمرن " واقعه ای را در 1886 نقل می کند که این نظریه را تائید میکند" "در هتل آلپ زن پیری اهل روسیه اقامت داشت ... او از یک بیماری روحیرنج می بردو توهمات غریبی باعث عذابش بود. دوستانش هر روز اتومبیلی رابرای او تهیه می کردند تا در آب و هوای گرم ایتالیا گردش کند، اما او ازبیرون رفتن اجتناب می کرد. یک روز نیچه به دوستانش گفت ، او را به دست منبسپارید و یک روز ظهر جلوی در ساختمان هتل ظاهر شد و با زن مریض ....مشغول گفتگو شد. مسلما نیچه در صحبت با این زن تازیانه معروفش را به کارنبرده است..." هلن با نقل این خاطره در واقع این نظریه را اثبات می کند که:
"غالبا مردان تئوریهایی را که در باره زنان ارایه می دهند کمتر در عمل پیاده می کنند. "
نیچهدر سراسر عمر از رفتار خلاف طبیعت بشری که بنای آنرا در غرب ، مسیحیت می دانست رویگردان بود . کلمات قصار نیچه در کتاب "دانش شادانه" تحت عنوان"عفت و پاکدامنی زنانه" چشمگیر است. نیچه از شیوه تربیت زنان به اصطلاح"عالیمقام" در زمان خود اینچنین انتقاد می کرد :
" همه می دانند کهتربیت زنان در مسائل جنسی نادرست و ناآگاهانه بوده است. آنان از مسائلجنسی چنان شرم عمیقی دارند که تا سخن از آن می رود ، خاموش می شوند و پابه فرار می گذارند...اما ناگهان با برقراری پیوند زناشویی به دنیای واقعیتو آگاهی پرتاب می شوند ، پیوندی که بیش از همه آن را ارج می نهند و دوستشمی دارند و یکباره در این پیوند ، شرم و عشق در تضاد با یکدیگر غافلگیر میشوند. احساسات گوناگونی چون احساسا شادی ، وظیفه ، ترس و همدردی و همجواریغیر منتظره روح الهی و حیوانی در آ« واحد بهنضج گیری گره بغرنجی در روحآدمی می انجامد که ناگشودنی است و با کاوش خیر خواهانه در روح انسانی نیزنمی تواندریافت که زنان چگونه در گشودن این گره بغرنج تلاش می کنند وتلاششان تا چه حد می تواند ثمربخش باشد و در این مسیر به چه بد اندیشی هایگسترده و سهمناکی که روح مثله شده بدان مبتلا است ، باید نبرد کرد ...! ودر پس همه این تلاشها ، سکوت عمیقی چون قبل حکمفرماست. سکوت در باربر خودو چشم به روی خود بستن."
و در جایی دیگر در مذمت سرکوب غرایز اساسی انسان توسط مسیحیت دوران خود در کتاب "دجال" چنین می نویسد :
"درباره عفت و پاکدامنی داد سخن سر دادن و افکار عمومی را به سوی رفتار خلافطبیعت سوق دادن و تحقیر روابط جنسی و ناپاک ساختن آن ، تنها گناه بشر دربرابر روح مقدس زندگیست."
و در کتاب "آنک انسان" در باره زن کامل از نظر خود چنین می نویسد:
"...زنکامل زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد ، زمین را به آسمان می دوزد .من این خدای عشق و شراب ( دیونیزوس ) را به خوبی می شناسم... اوه ، چهحیوان درنده خو ، خطرناک ، موذی اما شیرین و مطبوعی است !"
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: نیچه و فمنیسم
[8]
نیچه نوشت : هرگونه نشانه ای از فمنیسم در انسان ها ، حتی در یک مرد ، راه ورود بهآثار مرا سد می کند: آن گاه دیگر نمی توان به درون این هزار توی کشف هایدلیرانه پا نهاد.
با شگفتی دیده می شود که افکار همین نیچه به ظاهرضد فمنیسم بر فلسفه های فمنیسم معاصر بی تاثیر نبوده است .اما چرا درسالهای اخیر ، فمینست ها به فلسفه نیچه ، که به زن ستیزی مشهور بود ،علاقه نشان داده اند ؟ آیا می توان فلسفه نیچه را از گفته های به ظاهراهانت آمیز او در باره زنان و مخالفت های او با جنبش فمنیستی اروپای مدرنجدا کرد و آنرا منبعی برا ی فمنیسم معاصر دانست ؟ آیا فمنیست ها ازانتقاد های او در باره تاریخ و تفکر فلسفی برای به چالش طلبیدن ممانعتورود زنان به تاریخ بهره گرفته اند؟
خانم "نوشین شاهنده" محقق ونویسنده کتاب "زن در تفکر نیچه" در فصل دوم بخش سوم کتاب خویش به بررسیقرابت های برخی از اندیشه های نیچه با افکار فمنیستهای معاصر پرداخته کهدر زیر خلاصه ای از آن را آورده ام . ایشان پس از بررسی تحولات اندیشه هایفمنیسمی می نویسند :
برای فیلسوفان فمنیست ، جست و جو کردن درمیراثی که نیچه برای آنان به ودیعه نهاده مهم است. آنها بین اصول و علایقفمنیستی خود با بسیاری از عناصر فلسفی نیچه ، قرابت بسیاری مشاهده کردهاند. برای مثال ، انتقاد های فمنیستی ای که از تاریخ فلسفه شده است ، دربسیاری از اصول بنیادی اش ، با انتقاد نیچه از فلسفه یکسان است. بسیاری ازفیلسوفان فمنیست خاطر نشان کرده اند که فلسفه را ، به طور سنتی ، مردانینوشته اند که ارزش های خاصی را بر دیگر چیز ها برتری داده اند. آنان ذهنرا بر جسم ، فرهنگ را بر طبیعت ، عقل را بر غیر عقلانیت ، حقیقت را برتوهم و خیر را بر شر برتری داده اند و از آنجا که زنان و خصایل زنانه ومادرانه ایشان با جسم ، طبیعت ، غیر عقلانیت ، توهم و حتی شر همراه است ،همین ها دلایای برای جلوگیری از ورورد زنان به تاریخ تفکر و فلسفه و بدینترتیب ، نادیده انگاشتن شان در ملاحظات جدی و عقلانی فیلسوفان شده است-کهمی توان گفت تقریبا همگی شان مرد هستند. به عبارت دیگر ، آنچه را فیلسوفانبه عنوان تجارب بشری عرضه کرده اند ، در واقع فقط بیان تجارب مردان – والبته آن هم عده خاصی از مردان – بوده است. از این رو ، به اعتقادفمنیست ها ، باید آنچه را که این فیلسوفان بیان کرده اند ، بار دیگر موردبحث و بررسی قرار داد ؛ چرا که اینها صرفا تظاهر به عینی بودن می کنند. درحالی که فقط هنگامی که فلسفه و تجارب و تاریخ بشر ، شامل افراد مختلفی شودمی توان امیدوار بود که اینها نمونه ها و تجاربی هستند برای کل بشریت.
برخیدیگر از فمنیست ها اشاره کرده اند که عینیت یا حقیقت از چشم انداز هایخاصی حاصل می شوند و بحث کردن از آنها جدای از جو حاکم و حال و هوایشان ،گمراه کننده است. نیچه نیز در نوشته هایش ، همین انتقاد را از عینیت وحقیقت دارد. او چنین استدلال می کند که تمام حقایق چشم اندازی هستند و هرحقیقتی از چشم اندازی خاص حاصل می شود و بی داشتن چشم انداز ، داشتن هیچحقیقتی ممکن نیست. چشم انداز گرایی نیچه نیز می تواند در جهت حمایت ازارزش های زنان و ویژگی های زنانه پیش رود.
افزون بر این ، نیچه ازروش هایی بحث می کند که در آن ، به دلیل مفید بودن برخی حقایق ، ارزش ها وموقعیت هایی خاص برای عده ای از افراد ، این ارزش ها گسترش یافته و خود راهمچون ارزشی والا و برتر نشان داده است. برای مثال در تبار شناسی اخلاق ،او چنین ارزش هایی را مثل ارزش هایی که به ذهن بیش از جسم برتری داده اند، زیر سوال می برد و حق تقدم و برتری ای را که به ذهن بیش از جسم دادهشده است ، نقد و واژگون میکند و از آنجا که زنان با جسم مشخص می شوند ،تاکید نیچه بر اهمیت جسم ، به نظر می رسد که برای فلسفه فمنیستی مایه امیدواری باشد ؛ همچنان که در نقد نیچه از خواست حقیقت یا آرمان زهد، برخیگرایش های فمنیستی وجود دارد که بر جسم و رقص و پویش و خنده تاکید می کند. همچنین روش هایی را که نیچه به کار می گیرد تا بدان وسیله نشان دهد کهچرا به بعضی چیز ها بیش از چیز های دیگر ارزش داده می شود ، می تواندفمنیست ها و فلسفه فمنیستی را در جهت تحلیل و بررسی این امر مفید یاریرساند که چرا زنان و ویژگی های زنانه و مادرانه آنها در فلسفه سنتی بیارزش شده یا از ورودشان به تاریخ تفکر جلوگیری شده است. بدین ترتیب ، نیچهبا به زیر سوال بردن عقل ، فرهنگ ، حقیقت و خیر ، سلسله مراتبی را زیرسوال می بردکه برای پست کردن زنان و ممانعت از ورود آنان به فلسفه استفادهشده است. برای مثال ، او سلسله مراتبی را که عقل را برتر از غیر عقلانیتقرار می دهد ، با این ادعا زیر سوال می برد که برتری و ارزشی را که مابرای عقل قایلیم ، حاصل منطق و همراهی علت و معلول است که این خود نیز ،حاصل دستور زبان است. نیچه معتقد است که زبان و کلمات ، یعنی وسیله ای کهما با آن در باره جهان حرف می زنیم ، صرفا بازتابی از جهان و چیز هایی کهدر آن است نیست ، بلکه واقعا معنایی را خلق می کند که ما با استفاده اززبان و کلمات به جهان می دهیم. همین ایده که زبان می تواند به جای اینکهصرفا واقعیتی را انعکاس دهد ، به خلق و آفرینش معانی بپردازد ، می تواندبرای فلسفه فمنیستی مفید واقع شده است.
علاوه بر انتقاد نیچه ازعقل ، او عناصر غیر عقلانی را به فلسفه باز می گرداند. او به خاطر تحسیندیونیزوس و تلاش هایش برای مجسم ساختن یک فلسفه دیونیزوسی بسیار مشهوراست. دیونیزوس خدای باروری وشور و هیجان است و از آنجا که جسم و شور وهیجان های غیر عقلانی با زنان همراه است ، باز ارزشگذاری هیجان های جسمانی به دست نیچه ، نیز می تواند به باز ارزشگذاری زنان منجر شود.
امادر عین حال وی تلاش فمنیست های عصر و زمانه خویش را که اغلب برای برابریاجتماعی ، به انکار هویت جنسی زن به لحاظ زیستی پرداخته بودند ، شدیدا نقدمی کند و معتقد است که برابری در این معنا ، جز به زیان زنان نیست . ویمیگوید :
" وقتی زنی گرایش های دانشمندانه دارد ، در جنسیت وی بایداکالی وجود داشته باشد ، زیرا سترونی است که شخص را به سوی نوعی ذوقمردانه می کشاند ؛ زیرا با عرض معذرت ، مرد "جانور سترون" است." ( فراسویخیر و شر 144)
نیچه از دست دادن غرایز زنانه را تباهی و پس رفتن زنمی داند ، چرا که او در اینجا از ویژگی های زیستی صحبت می کند که می تواندبه آنان قدرت دهد. به نظر او اشتباه زنان مدرن:
"از دست دادن آنحسی است که نشان می دهد آدمی در کدام زمینه از همه پیروزتر است ؛ یعنی رهاکردن تمرین با سلاح های ویژه خویش ؛ پاگشودن به جمع مردان ... حال آنکه زنپیش از آن خود را در پرده فروتنی زیرکانه ظریفی پنهان می کرد. " ( فراسویخیر و شر 239)
این گفته نیچه را می توان با این اظهار سیموندوبووار در مقدمه "جنس دوم" مقایسه کرد ، جایی که می گوید : تنها قدرتی کهما زنان می توانیم داشته باشیم ، آن نوع از قدرت اصیلی است که تنها باپذیرفتن زنانگی به دست می آید.
نیچه می گوید : "مرد است که تصویرزن را برای خود می آفریند و زن تنها خود را با این تصویر منطبق می سازد "، در این گفته می توان ریشه های این ادعای دوبوار را دید که می گوید :"این زن است که با ارجاع دادن به مرد تعریف و مشخص می شود ، نه اینکه مردبا ارجاع به زن شناخته شود ؛ زن تابع ، زیر دست و در تضاد با مرد است. مردسوژه است ، او مطلق است- زن دیگری است . " هم نیچه و هم دوبوار معتقدندکهاین تضاد و دوگانگی زن و مرد ، اینکه مرد اول است و زن دوم ، تضادینامربوط و نا به جا است و با در نظر گرفتن یکی از ارزش ها به عنوان ارزشنخستین ، مثلا مرد به عنوان جنس اول ، ما در واقع چشم اندازگرایی خودمانرا آشکار کرد ه ایم. اما زنا ن در این سنجش نابرابر آسیب می بینند. همچنانکه دوبوار اظهار داشت مرد می خواهد مطلق باشد ، اما به اعتقاد نیچه ، مطلقبودن نباید هدف زن باشد ، بلکه هدف او باید بر طبق چشم اندازی خوش باشد.البته زن در بخشی از این کار شکست می خورد زیرا "هنر بزرگ او دروغگویی استو بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی . " [COLOR=#NaNNaNNaN]( فراسوی خیر و شر 239)
اگربخواهیم از اصطلاح دو بوار استفاده کنیم ، نقش زن به عنوان "دیگری" ، ازاو بازیگری می سازد که متکی بر لاف زنی ها و توهماتش برای حیات خود است ،اما اشتباه او در میان ، خوردن فریب توهم خودش است. زن خودش را جز ازچشمان دیگران نمی بیند و اشتباه دیگر او نیز در همین جا است ، اشتباه زناین است که چشم انداز خودش را رها می کند و از چشم انداز مرد به همه چیز وبه ویژه به خودش می نگرد . نیچه می پرسد : "همسایه را به خود مومن کردن وسپس مومنانه به ایمان همسایه ایمان آوردن : چه کس را در این شگرد با زنانیارای برابری است ؟ " [COLOR=#NaNNaNNaN]( فراسوی خیر و شر 148)
نقشبازی کردن ممکن است ذاتا بد نباشد و حتی نیچه آنرا بخشی ضروری از زندگیهرکس می داند اما مسئله اینست که زن نقشی را ایفا می کند که سناریوی آنرامرد نوشته است و در این حالت زنان نمی توانند چشم انداز های خودشان را بسطدهند.
همچنین فمنیست های معاصر برای درک بهتر و بیشتر آنچه که نیچهقدرت نامیدن می نامد ، تلاش بسیار کرده اند تا بتوانند راه و روش هایی راشکل دهند که بودن انسان ها را در جهان تبیین کند و این در حالی است کهآنان از این امر آگاهند که کانون کلام و گفتار ، همیشه در اختیار مردانبوده است. فمنیست های معاصر با استفاده از اصطلاح "قدرت نامیدن" نیچه ،چنین اظهار می کنند که مردان از طریق به کار گیری قدرت نامیدن ، در واقعخواست قدرت خود را افزون می کنند. مردان از این طریق ، نه تنها بر زناناستیلا می یابند که بر تمام جهان حکمفرما می شوند. دوبوار می نویسد :
"عرضهو ارائه جهان به عنوان جهانی واقعی ، کار مردان است ؛ آنان جهان را ازدیدگاه خودشان توصیف می کنند و این توصیف از جهان را با حقیقت مطلق اشتباهمی گیرند."
البته به طور کلی فمنیست ها ارتباطی گوناگون و متغیربا فلسفه نیچه دارند. برخی از سودمندی فلسفه او برای فمنیسم معاصر میگویند و برخی دیگر از زیان بار بودن آن. در واقع می توان گفت که در اینجانیز ، همچون سایر زمینه ها ، شاهد ایهام و تناقضی هستیم که در سراسر گفتههای نیچه وجود دارد. همین ایهام است که به رغم دشوار ساختن دریافت درست وواقعی اندیشه های نیچه ، سبب پیدایش تفاسیر و تعابیر مختلفی از آرا واندیشه های او و درنتیجه پویایی و تازگی آنها شده است.و این شید مهم ترینتاثیری باشد که نیچه بر تفکر قرن بیستم و پس از آن داشته و دارد؛ یعنیمنشا برداشت ها و ایده های جدید. آنچه که برخی از فمنیستها در باره گفتههای نیچه یافته اند ، نه ظاهر اهانت آمیز و سخره گر گفته های او ، که تلاشاو برای به دست دادن سبک جدیدی از گفتار ، نوشتار و تفکر است که می تواندبرای فلسفه فمنیستی سودمند واقع شود. در واقع می توان گفت که ثمر بخش ترینجنبه نوشته های نیچه را برای صورت بندی فلسفه ای فمنیستی ، نه در مواضعصریح او در باره زن بلکه در سبک های او ، در کوشش او برای ابلاغ فلسفه ایدر باره جسم ، در باره افشاگری او در باره استعاره های سخن فلسفی ، و درشیوه نمونه او برای ساختار شکنی پیشداوری "ذکر محورانه" ی اندیشه و عقلغربی باید یافت.
منابع اصلی :
-------------------------------
کتابهای نیچه
روزنامه شرق 5 مرداد 83
زن در تفکر نیچه – نوشین شاهنده
زنان در زندگی نیچه – ماریو لاریس
فصلنامه کتاب نقد – زمستان 79
بسيارياز محققين نيچه او را پيامبرگونه ، تمثال شكن و محققى اصيل و درخشان دانسته اند كه تاثير گسترده اي بر تئورى نقد قرن بيستم نهاده است. اومتاثر از شوپنهاور باور داشت كه جهان صرفاً تجلى فيزيكى يك واقعيت اساسىكيهانى است، اين واقعيت يا همان «خواهش» نيروى جاودانى ميل يا شوق است كهبه عالم تحرك مى دهد.
نيچه اين «خواهش» (يا "اراده معطوف بهقدرت") را مجموعه اى فيزيولوژيك از محرك ها و انگيزه هاى شادمانه و تجليلپذير مى دانست اما در عين حال بر اين باور بود كه جامعه سركوب شده و ازنفس افتاده اى مدرن بيمار است و نمى تواند به نيروهاى مثبت خود دست يابدو لذا در حكم بيابانى است كه نياز به پيامبر دارد. نيچه در بسط اين تفكربر آن بود كه روابط قدرت ها، انرژى محرك زندگى انسان است و لذا زندگى ازنظر او تلاشى است براى اعمال حداكثر قدرت شخص بر ديگر اشخاص و چيزها. ازديد او عالى ترين مقامى كه بشر مى تواند به آن برسد مقام «ابرانسان» استكه البته چنين بينشى به راحتى به افراط هايى مانند ديكتاتورى، رياضت مىانجامد و شايد شگفت نباشد كه خواهر نيچه طرفدار نازى ها از آب درآمد.
تاثيراتاو را بر ادبيات مدرن را چنين خلاصه كرده اند: تاكيد بر ذهن فردى و حملهبه مذهب _ حمله به علم به علت ناتوانى آن در تبيين جهان _ اعتقادى كليدىموسوم به «رجعت ابدى» كه اصلى براى زندگى مثبت بود. تاكيد بر زمان چرخهاى و نه خطى : «فرد بايد هر لحظه را طورى بزيد كه انگار قرار است تا ابدتكرار شود. »
و سرانجام دو مولفه اثرگذار ديگر نيچه ، نخست تاكيدبر نسبيت و موقتى بودن حقيقت است و ديگر اينكه به زعم نيچه بايد به جهاندرونى پرداخت و از جهان بيرونى كه جهان سيستم هاى فلسفى، اجتماعى، سياسى واخلاقى است، دورى گزيد.
مدرنيته نوعى شيوه و تجربه زندگى است كه ازتحولات صنعتى شدن، شهرنشينى و تفكيك حوزه دينى از غيردينى ناشى شده وفروپاشى و تجديد حيات، پراكندگى و تغييرات تند، بى ثباتى و ناامنى ويژگىهاى آن را تشكيل مى دهد. مدرنيته همراه است با ادراك هاى تازه از زمان ومكان: سرعت، تحرك، ارتباطات، سفر، پويايى، آشوب و دگرگونى فرهنگى. مدرنيته با تلاش براى محوريت بخشيدن به انسان و به ويژه عقل در همه شئوناعم از مذهب و طبيعت گرفته تا امور مالى و علم، مشخص مى شود. پس مدرنيتههمان شيوه زندگى و تفكر انسان محورى است كه در پى تنظيم رابطه برتر نسبتبه صنعتى شدن، شهرنشينى، عقلانيت اقتصادى و ادارى (و در كل مدرنيزاسيون)است. به تعبير چايلدز مدرنيسم واكنشى است زيبايى شناسانه و فرهنگى نسبت بهمدرنيته و مدرنيزاسيون.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه
نیچه نوشت : هرگونه نشانه ای از فمنیسم در انسان ها ، حتی در یک مرد ، راه ورود بهآثار مرا سد می کند: آن گاه دیگر نمی توان به درون این هزار توی کشف هایدلیرانه پا نهاد.
با شگفتی دیده می شود که افکار همین نیچه به ظاهرضد فمنیسم بر فلسفه های فمنیسم معاصر بی تاثیر نبوده است .اما چرا درسالهای اخیر ، فمینست ها به فلسفه نیچه ، که به زن ستیزی مشهور بود ،علاقه نشان داده اند ؟ آیا می توان فلسفه نیچه را از گفته های به ظاهراهانت آمیز او در باره زنان و مخالفت های او با جنبش فمنیستی اروپای مدرنجدا کرد و آنرا منبعی برا ی فمنیسم معاصر دانست ؟ آیا فمنیست ها ازانتقاد های او در باره تاریخ و تفکر فلسفی برای به چالش طلبیدن ممانعتورود زنان به تاریخ بهره گرفته اند؟
خانم "نوشین شاهنده" محقق ونویسنده کتاب "زن در تفکر نیچه" در فصل دوم بخش سوم کتاب خویش به بررسیقرابت های برخی از اندیشه های نیچه با افکار فمنیستهای معاصر پرداخته کهدر زیر خلاصه ای از آن را آورده ام . ایشان پس از بررسی تحولات اندیشه هایفمنیسمی می نویسند :
برای فیلسوفان فمنیست ، جست و جو کردن درمیراثی که نیچه برای آنان به ودیعه نهاده مهم است. آنها بین اصول و علایقفمنیستی خود با بسیاری از عناصر فلسفی نیچه ، قرابت بسیاری مشاهده کردهاند. برای مثال ، انتقاد های فمنیستی ای که از تاریخ فلسفه شده است ، دربسیاری از اصول بنیادی اش ، با انتقاد نیچه از فلسفه یکسان است. بسیاری ازفیلسوفان فمنیست خاطر نشان کرده اند که فلسفه را ، به طور سنتی ، مردانینوشته اند که ارزش های خاصی را بر دیگر چیز ها برتری داده اند. آنان ذهنرا بر جسم ، فرهنگ را بر طبیعت ، عقل را بر غیر عقلانیت ، حقیقت را برتوهم و خیر را بر شر برتری داده اند و از آنجا که زنان و خصایل زنانه ومادرانه ایشان با جسم ، طبیعت ، غیر عقلانیت ، توهم و حتی شر همراه است ،همین ها دلایای برای جلوگیری از ورورد زنان به تاریخ تفکر و فلسفه و بدینترتیب ، نادیده انگاشتن شان در ملاحظات جدی و عقلانی فیلسوفان شده است-کهمی توان گفت تقریبا همگی شان مرد هستند. به عبارت دیگر ، آنچه را فیلسوفانبه عنوان تجارب بشری عرضه کرده اند ، در واقع فقط بیان تجارب مردان – والبته آن هم عده خاصی از مردان – بوده است. از این رو ، به اعتقادفمنیست ها ، باید آنچه را که این فیلسوفان بیان کرده اند ، بار دیگر موردبحث و بررسی قرار داد ؛ چرا که اینها صرفا تظاهر به عینی بودن می کنند. درحالی که فقط هنگامی که فلسفه و تجارب و تاریخ بشر ، شامل افراد مختلفی شودمی توان امیدوار بود که اینها نمونه ها و تجاربی هستند برای کل بشریت.
برخیدیگر از فمنیست ها اشاره کرده اند که عینیت یا حقیقت از چشم انداز هایخاصی حاصل می شوند و بحث کردن از آنها جدای از جو حاکم و حال و هوایشان ،گمراه کننده است. نیچه نیز در نوشته هایش ، همین انتقاد را از عینیت وحقیقت دارد. او چنین استدلال می کند که تمام حقایق چشم اندازی هستند و هرحقیقتی از چشم اندازی خاص حاصل می شود و بی داشتن چشم انداز ، داشتن هیچحقیقتی ممکن نیست. چشم انداز گرایی نیچه نیز می تواند در جهت حمایت ازارزش های زنان و ویژگی های زنانه پیش رود.
افزون بر این ، نیچه ازروش هایی بحث می کند که در آن ، به دلیل مفید بودن برخی حقایق ، ارزش ها وموقعیت هایی خاص برای عده ای از افراد ، این ارزش ها گسترش یافته و خود راهمچون ارزشی والا و برتر نشان داده است. برای مثال در تبار شناسی اخلاق ،او چنین ارزش هایی را مثل ارزش هایی که به ذهن بیش از جسم برتری داده اند، زیر سوال می برد و حق تقدم و برتری ای را که به ذهن بیش از جسم دادهشده است ، نقد و واژگون میکند و از آنجا که زنان با جسم مشخص می شوند ،تاکید نیچه بر اهمیت جسم ، به نظر می رسد که برای فلسفه فمنیستی مایه امیدواری باشد ؛ همچنان که در نقد نیچه از خواست حقیقت یا آرمان زهد، برخیگرایش های فمنیستی وجود دارد که بر جسم و رقص و پویش و خنده تاکید می کند. همچنین روش هایی را که نیچه به کار می گیرد تا بدان وسیله نشان دهد کهچرا به بعضی چیز ها بیش از چیز های دیگر ارزش داده می شود ، می تواندفمنیست ها و فلسفه فمنیستی را در جهت تحلیل و بررسی این امر مفید یاریرساند که چرا زنان و ویژگی های زنانه و مادرانه آنها در فلسفه سنتی بیارزش شده یا از ورودشان به تاریخ تفکر جلوگیری شده است. بدین ترتیب ، نیچهبا به زیر سوال بردن عقل ، فرهنگ ، حقیقت و خیر ، سلسله مراتبی را زیرسوال می بردکه برای پست کردن زنان و ممانعت از ورود آنان به فلسفه استفادهشده است. برای مثال ، او سلسله مراتبی را که عقل را برتر از غیر عقلانیتقرار می دهد ، با این ادعا زیر سوال می برد که برتری و ارزشی را که مابرای عقل قایلیم ، حاصل منطق و همراهی علت و معلول است که این خود نیز ،حاصل دستور زبان است. نیچه معتقد است که زبان و کلمات ، یعنی وسیله ای کهما با آن در باره جهان حرف می زنیم ، صرفا بازتابی از جهان و چیز هایی کهدر آن است نیست ، بلکه واقعا معنایی را خلق می کند که ما با استفاده اززبان و کلمات به جهان می دهیم. همین ایده که زبان می تواند به جای اینکهصرفا واقعیتی را انعکاس دهد ، به خلق و آفرینش معانی بپردازد ، می تواندبرای فلسفه فمنیستی مفید واقع شده است.
علاوه بر انتقاد نیچه ازعقل ، او عناصر غیر عقلانی را به فلسفه باز می گرداند. او به خاطر تحسیندیونیزوس و تلاش هایش برای مجسم ساختن یک فلسفه دیونیزوسی بسیار مشهوراست. دیونیزوس خدای باروری وشور و هیجان است و از آنجا که جسم و شور وهیجان های غیر عقلانی با زنان همراه است ، باز ارزشگذاری هیجان های جسمانی به دست نیچه ، نیز می تواند به باز ارزشگذاری زنان منجر شود.
امادر عین حال وی تلاش فمنیست های عصر و زمانه خویش را که اغلب برای برابریاجتماعی ، به انکار هویت جنسی زن به لحاظ زیستی پرداخته بودند ، شدیدا نقدمی کند و معتقد است که برابری در این معنا ، جز به زیان زنان نیست . ویمیگوید :
" وقتی زنی گرایش های دانشمندانه دارد ، در جنسیت وی بایداکالی وجود داشته باشد ، زیرا سترونی است که شخص را به سوی نوعی ذوقمردانه می کشاند ؛ زیرا با عرض معذرت ، مرد "جانور سترون" است." ( فراسویخیر و شر 144)
نیچه از دست دادن غرایز زنانه را تباهی و پس رفتن زنمی داند ، چرا که او در اینجا از ویژگی های زیستی صحبت می کند که می تواندبه آنان قدرت دهد. به نظر او اشتباه زنان مدرن:
"از دست دادن آنحسی است که نشان می دهد آدمی در کدام زمینه از همه پیروزتر است ؛ یعنی رهاکردن تمرین با سلاح های ویژه خویش ؛ پاگشودن به جمع مردان ... حال آنکه زنپیش از آن خود را در پرده فروتنی زیرکانه ظریفی پنهان می کرد. " ( فراسویخیر و شر 239)
این گفته نیچه را می توان با این اظهار سیموندوبووار در مقدمه "جنس دوم" مقایسه کرد ، جایی که می گوید : تنها قدرتی کهما زنان می توانیم داشته باشیم ، آن نوع از قدرت اصیلی است که تنها باپذیرفتن زنانگی به دست می آید.
نیچه می گوید : "مرد است که تصویرزن را برای خود می آفریند و زن تنها خود را با این تصویر منطبق می سازد "، در این گفته می توان ریشه های این ادعای دوبوار را دید که می گوید :"این زن است که با ارجاع دادن به مرد تعریف و مشخص می شود ، نه اینکه مردبا ارجاع به زن شناخته شود ؛ زن تابع ، زیر دست و در تضاد با مرد است. مردسوژه است ، او مطلق است- زن دیگری است . " هم نیچه و هم دوبوار معتقدندکهاین تضاد و دوگانگی زن و مرد ، اینکه مرد اول است و زن دوم ، تضادینامربوط و نا به جا است و با در نظر گرفتن یکی از ارزش ها به عنوان ارزشنخستین ، مثلا مرد به عنوان جنس اول ، ما در واقع چشم اندازگرایی خودمانرا آشکار کرد ه ایم. اما زنا ن در این سنجش نابرابر آسیب می بینند. همچنانکه دوبوار اظهار داشت مرد می خواهد مطلق باشد ، اما به اعتقاد نیچه ، مطلقبودن نباید هدف زن باشد ، بلکه هدف او باید بر طبق چشم اندازی خوش باشد.البته زن در بخشی از این کار شکست می خورد زیرا "هنر بزرگ او دروغگویی استو بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی . " [COLOR=#NaNNaNNaN]( فراسوی خیر و شر 239)
اگربخواهیم از اصطلاح دو بوار استفاده کنیم ، نقش زن به عنوان "دیگری" ، ازاو بازیگری می سازد که متکی بر لاف زنی ها و توهماتش برای حیات خود است ،اما اشتباه او در میان ، خوردن فریب توهم خودش است. زن خودش را جز ازچشمان دیگران نمی بیند و اشتباه دیگر او نیز در همین جا است ، اشتباه زناین است که چشم انداز خودش را رها می کند و از چشم انداز مرد به همه چیز وبه ویژه به خودش می نگرد . نیچه می پرسد : "همسایه را به خود مومن کردن وسپس مومنانه به ایمان همسایه ایمان آوردن : چه کس را در این شگرد با زنانیارای برابری است ؟ " [COLOR=#NaNNaNNaN]( فراسوی خیر و شر 148)
نقشبازی کردن ممکن است ذاتا بد نباشد و حتی نیچه آنرا بخشی ضروری از زندگیهرکس می داند اما مسئله اینست که زن نقشی را ایفا می کند که سناریوی آنرامرد نوشته است و در این حالت زنان نمی توانند چشم انداز های خودشان را بسطدهند.
همچنین فمنیست های معاصر برای درک بهتر و بیشتر آنچه که نیچهقدرت نامیدن می نامد ، تلاش بسیار کرده اند تا بتوانند راه و روش هایی راشکل دهند که بودن انسان ها را در جهان تبیین کند و این در حالی است کهآنان از این امر آگاهند که کانون کلام و گفتار ، همیشه در اختیار مردانبوده است. فمنیست های معاصر با استفاده از اصطلاح "قدرت نامیدن" نیچه ،چنین اظهار می کنند که مردان از طریق به کار گیری قدرت نامیدن ، در واقعخواست قدرت خود را افزون می کنند. مردان از این طریق ، نه تنها بر زناناستیلا می یابند که بر تمام جهان حکمفرما می شوند. دوبوار می نویسد :
"عرضهو ارائه جهان به عنوان جهانی واقعی ، کار مردان است ؛ آنان جهان را ازدیدگاه خودشان توصیف می کنند و این توصیف از جهان را با حقیقت مطلق اشتباهمی گیرند."
البته به طور کلی فمنیست ها ارتباطی گوناگون و متغیربا فلسفه نیچه دارند. برخی از سودمندی فلسفه او برای فمنیسم معاصر میگویند و برخی دیگر از زیان بار بودن آن. در واقع می توان گفت که در اینجانیز ، همچون سایر زمینه ها ، شاهد ایهام و تناقضی هستیم که در سراسر گفتههای نیچه وجود دارد. همین ایهام است که به رغم دشوار ساختن دریافت درست وواقعی اندیشه های نیچه ، سبب پیدایش تفاسیر و تعابیر مختلفی از آرا واندیشه های او و درنتیجه پویایی و تازگی آنها شده است.و این شید مهم ترینتاثیری باشد که نیچه بر تفکر قرن بیستم و پس از آن داشته و دارد؛ یعنیمنشا برداشت ها و ایده های جدید. آنچه که برخی از فمنیستها در باره گفتههای نیچه یافته اند ، نه ظاهر اهانت آمیز و سخره گر گفته های او ، که تلاشاو برای به دست دادن سبک جدیدی از گفتار ، نوشتار و تفکر است که می تواندبرای فلسفه فمنیستی سودمند واقع شود. در واقع می توان گفت که ثمر بخش ترینجنبه نوشته های نیچه را برای صورت بندی فلسفه ای فمنیستی ، نه در مواضعصریح او در باره زن بلکه در سبک های او ، در کوشش او برای ابلاغ فلسفه ایدر باره جسم ، در باره افشاگری او در باره استعاره های سخن فلسفی ، و درشیوه نمونه او برای ساختار شکنی پیشداوری "ذکر محورانه" ی اندیشه و عقلغربی باید یافت.
منابع اصلی :
-------------------------------
کتابهای نیچه
روزنامه شرق 5 مرداد 83
زن در تفکر نیچه – نوشین شاهنده
زنان در زندگی نیچه – ماریو لاریس
فصلنامه کتاب نقد – زمستان 79
بسيارياز محققين نيچه او را پيامبرگونه ، تمثال شكن و محققى اصيل و درخشان دانسته اند كه تاثير گسترده اي بر تئورى نقد قرن بيستم نهاده است. اومتاثر از شوپنهاور باور داشت كه جهان صرفاً تجلى فيزيكى يك واقعيت اساسىكيهانى است، اين واقعيت يا همان «خواهش» نيروى جاودانى ميل يا شوق است كهبه عالم تحرك مى دهد.
نيچه اين «خواهش» (يا "اراده معطوف بهقدرت") را مجموعه اى فيزيولوژيك از محرك ها و انگيزه هاى شادمانه و تجليلپذير مى دانست اما در عين حال بر اين باور بود كه جامعه سركوب شده و ازنفس افتاده اى مدرن بيمار است و نمى تواند به نيروهاى مثبت خود دست يابدو لذا در حكم بيابانى است كه نياز به پيامبر دارد. نيچه در بسط اين تفكربر آن بود كه روابط قدرت ها، انرژى محرك زندگى انسان است و لذا زندگى ازنظر او تلاشى است براى اعمال حداكثر قدرت شخص بر ديگر اشخاص و چيزها. ازديد او عالى ترين مقامى كه بشر مى تواند به آن برسد مقام «ابرانسان» استكه البته چنين بينشى به راحتى به افراط هايى مانند ديكتاتورى، رياضت مىانجامد و شايد شگفت نباشد كه خواهر نيچه طرفدار نازى ها از آب درآمد.
تاثيراتاو را بر ادبيات مدرن را چنين خلاصه كرده اند: تاكيد بر ذهن فردى و حملهبه مذهب _ حمله به علم به علت ناتوانى آن در تبيين جهان _ اعتقادى كليدىموسوم به «رجعت ابدى» كه اصلى براى زندگى مثبت بود. تاكيد بر زمان چرخهاى و نه خطى : «فرد بايد هر لحظه را طورى بزيد كه انگار قرار است تا ابدتكرار شود. »
و سرانجام دو مولفه اثرگذار ديگر نيچه ، نخست تاكيدبر نسبيت و موقتى بودن حقيقت است و ديگر اينكه به زعم نيچه بايد به جهاندرونى پرداخت و از جهان بيرونى كه جهان سيستم هاى فلسفى، اجتماعى، سياسى واخلاقى است، دورى گزيد.
مدرنيته نوعى شيوه و تجربه زندگى است كه ازتحولات صنعتى شدن، شهرنشينى و تفكيك حوزه دينى از غيردينى ناشى شده وفروپاشى و تجديد حيات، پراكندگى و تغييرات تند، بى ثباتى و ناامنى ويژگىهاى آن را تشكيل مى دهد. مدرنيته همراه است با ادراك هاى تازه از زمان ومكان: سرعت، تحرك، ارتباطات، سفر، پويايى، آشوب و دگرگونى فرهنگى. مدرنيته با تلاش براى محوريت بخشيدن به انسان و به ويژه عقل در همه شئوناعم از مذهب و طبيعت گرفته تا امور مالى و علم، مشخص مى شود. پس مدرنيتههمان شيوه زندگى و تفكر انسان محورى است كه در پى تنظيم رابطه برتر نسبتبه صنعتى شدن، شهرنشينى، عقلانيت اقتصادى و ادارى (و در كل مدرنيزاسيون)است. به تعبير چايلدز مدرنيسم واكنشى است زيبايى شناسانه و فرهنگى نسبت بهمدرنيته و مدرنيزاسيون.
برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

- پست: 64
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۴ فروردین ۱۳۸۸, ۱۱:۴۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 61 بار
- سپاسهای دریافتی: 227 بار
Re: نیچه و فمنیسم
Mardaviz نوشته شده:L.H نوشته شده:آنچه فلسفه می گوید،مجهولاتی ست دست نیافتنی،........ آنچه....... در گوش آنها می خوانند،فریب بزرگیست.
درود
آدمی فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حَلق و گوش
(مولانا)
جوانی نزد سقراط آمد و گفت:می خواهم فلسفه رااز تو بیاموزم.سقراط گفت:با یقین آمدی؟ جوان گفت:بلی!
آن گاه سقراط جوان رابه کنار حوضی آورد و گفت:سَرَت راداخل آن کن.جوان سرش را داخل حوض کرد،لحظاتی بعد،سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت،دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دست های خودرا به نشانه تقلا حرکت می داد،سقراط گردن اورا رها کرد!جوان نَفَس نَفَس زنان سرخودرا بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید؛سقراط پاسخ داد:در آن لحظات با تمام وجود خود چه چیزی را طلب می کردی؟جوان گفت:فقط هوا را طلب می کردم و بس!
سقراط گفت:حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه رانیز این چنین – باتمام وجود خویش – طلب کنی،آن گاه بیا تا فلسفه رابه تو بیاموزم.
دوست گرامی
این بهترین تمثیل است برای آموختن.
آیا شما برای آموختن به این مرحله رسیده اید؟
فراموش نکنید:وقتی با یک انگشت به سوی کسی اشاره می کنید و اورا مورد انتقاد قرار می دهید،خوب نگاه کنید سه انگشت دیگر به سوی خودتان است!
از توجه شما ممنونم،اما من منظور شما را درک نکردم؟!
پرواز در قفس نمی گنجد