مجلس بساز اي بهار پدرام و اندر فکن مي به يکمني جام همرنگ رخسار خويش گردان جام بلورينه از مي خام زان مي که ياقوت سرخ گردد در خانه، از عکس او در و بام زان مي که در شب ز عکس خامش هر دم برآيد ستارهي بام
من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را به يک پرواز بي هنگام کردم مبتلا خود را نه دستي داشتم بر سر، نه پايي داشتم در گل به دست خويش کردم اينچنين بي دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گريزانم که گر دستم دهد از خويش هم سازم جدا خود را گر اين وضع است ميترسم که با چندين وفاداري شود لازم که پيشت وانمايم بيوفا خود را چو از اظهار عشقم خويش را بيگانه ميداري نميبايست کرد اول به اين حرف آشنا خود را ببين وحشي که در خوناب حسرت ماند پا در گل کسي کو بگذراندي تشنه از آب بقا خود را
ای تمنا ! نوحه کن بر کوشش بی حاصلم جست و جو ها دارم اما يافتن گم کرده ام روز و شب خون می خورم در پرده بی طاقتی گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده ام
بیدل دهلوی
[COLOR=#92d050] زندگی ، جیرهء مختصریست ؛ مثل یک فنجان چای ؛ [COLOR=#000000]و کنارشعشقاست ، مثل یک حبهء قند. زندگیرا با عشق ، نوش جانباید کرد . سهراب سپهری