تانكهايي با پرچمهاي سبز و سرخ و زرد
خبرگزاريفارس:شهيد شاهمرادي قائم مقام فرماندهي تيپ قمر بني هاشم در خاطرات خود ميگويد:فرماندهي تيپ مي گفت مقاومت كنيد. الان ميرسيم. ناگهان ديدم صدايتانكها شديد و شديدتر شد، در عين ناباوري ديديم كه تانكهايي با پرچمهايسبز و سرخ و زرد در حال پيشروي بودند.

سردارشهيد محمد علي شاهمرادي قائم مقام فرماندهي تيپ قمر بني هاشم، درمصاحبهاي كه قبل از شهادت خود انجام داده است، در رابطه با عمليات بيتالمقدس و آزاد سازي خرمشهر مطالبي بخواندني بيان كرده است كه شمارا بهمطالعه آن دعوت مي نماييم :
در عرض كمتر از 40 روز، نيروهايي كه در «فتح المبين» عمليات كردهبودند و نيروهاي تازه نفسي كه از شهر اعزام شده بودند، تشكيل تيپها و لشكرها را دادند و اعلام آمادگي نمودند. عمليات بيت المقدس بسيار وسيع بود. ازبقل كارون شروع و جاده اهواز- خونين شهر بايد آزاد ميشد و به طرف مرزپيشروي ميكرديم. لشكر هاي 5 و 6 عراق كه در پاسگاههاي حاتمي و شهابيمنطقه طلايه مستقر بودند، وقتي ديدند نيروهاي اسلام از طرف «پاسگاه حميد»حركت كردهاند و به نزديكيهاي دژ ايران و عراق رسيدهاند و ميتوانندارتباط آنها را قطع كنند و خودشان را به هور برسانند، احساس خطر كردند كهممكن است به دام بيفتند، بلافاصله گريختند و آماده پاتك شدند. يكي ازهدفهاي عمده {اين عمليات} به خطر انداختن بصره بود، زيرا با اين كار خونينشهر آزاد ميشد. از طرفي به خاطر موانع دفاعي كه عراقيها ايجاد كردهبودند، مستقيم نميتوانستيم به خونين شهر حمله كنيم. عراق هم ميخواست هرطور شده خودش را به كارون بچسباند و به همين دليل خمپارههاي 120 خود رانزديك آورده بود و يك روز موقعي كه بچهها براي نهار آماده ميشدند محلاستقرار آنها را به گلوله بست كه چند نفر از بچهها شهيد و مجروح شدند. باتوجه به حركات دشمن، شناسايي و اطلاعات بچههاي ما و اسرايي كهپناهندهميشدند و گزارش و خبرهايي كه بدست ميآمد، معلوم شد كه بايدعمليات كنيم. زيرا اگر دشمن خود را به كارون ميچسباند حركت براي ما مشكلميشد، زيرا نيروهاي دشمن روي جاده اهواز- خونين شهر زياد بودند . با پنج،شش گردان از تيپ امام حسين(ع) از رو به روي دارخوين حركت كرديم بعد متوجهشديم كه فقط مهندسي دشمن روبه روي ماست. بنابراين چند گردان از جمله گردانما برگشتند و در نخلستانهاي كنار كارون دو روز مستقر بوديم و گروههاي عملكننده براحتي به هدفهاي خود رسيدند. نيروي هوايي دشمن حملاتش را شروع كردو ما كه كنار پل مستقر بوديم مورد هجوم هواپيماها قرار گرفتيم، لذا چند تناز بچهها شهيد و زخمي شدند.
سه روز بعد براي جابجايي گردان ما با گرداني كه در خط بود حركتكرديم روز گردان را حركت داديم، همه آماده بوديم جلوي هر حركت دشمن رابگيريم خبر دادند كه يك عراقي دارد پيش ميآيد و ميخواهد اسير شود. فكركرديم شوخي ميكنند، ولي بعد ديديم كه درجهدار عراقي است سينه خيز به طرفما ميآيد. يكي از بچههاي خونين شهر كه با زبان عربي آشنا بود با او صحبتكرد، مشخص شد او واقعاً فرار كرده است. آن عراقي بعد از تسليم شدن گفت:نيروهاي عراقي قصد دارند پاتك بزنند بدين صورت كه اول با نيروي زرهيسرگرمتان كنند و بعد نيروهاي پياده عمل كنند. او را با يك زخمي توسطآمبولانس به پشت جبهه انتقال داديم بعد از مدتي از فرماندهي اطلاع دادندكه دشمن قصد پاتك دارد. ميزان مهمات را بررسي كرديم اما براي مقابله با يكپاتك كافي نبود. درخواست مهمات كرديم كه بلافاصله تدارك شديم. طبق گفته آناسير عراقي دشمن، حمله را با زرهي شروع كرد. ما كاملاً دستشان را خواندهبوديم. آنها با آتش شديد تا 150 متري جاده كه ما پشت آن مستقر بوديم،ميآمدند و سريعاً بر ميگشتند. اين حركت تا ساعت 11 شب تكرار شد و بچههاما هم چندين تانك عراقيها را شكار كردند، اما ناگهان گروهان سمت چپ تماسگرفتند كه نيروهاي پياده دشمن روي خاكريزهاي ما آمدند و با بچهها به نبردتن به تن مشغولند خواستيم به كمك آنها برويم كه گروهان سمت راست هم همينخبر را داد. صداي الله اكبر بچهها بلند شد و چندين عراقي به هلاكترسيدند. چند تن از بچههاي فداكار ما هم به شهادت رسيدند. در اين درگيريعراقيها كشته زيادي دادند. فرماندهشان با تير يكي از بچهها كه به چشمشزده بود از پاي در آمد و چون با سوتك افرادش را هدايت ميكرد، سوتك بهدهان مرده بود. نيروي زرهي هم كه از موقعيت نبرد تن به تن سوء استفادهكرده و با حمايت «پي ام پي» ها پيش آمده بودند توسط نارنجك بچهها منهدم وبا شليك رو به رو شدند.
صبح آمار گرفتيم حدود 70 نفر زخمي و شهيد داده بوديم.به قرارگاه خبرداديم كه براي ادامه نبرد به 70 نفر نيرو نياز منديم و آنها گرداني را بهجاي ما به خط فرستادند و ما به پشت خط برگشتيم. تا عصر مانديم تا ضمنسازماندهي مجدد كمبود نيرو را هم جبران كنيم. در حالي كه يكي از گروهانهارا به پشت خط فرستاديم و داشتيم گروهان باقيمانده را نيز انتقال ميداديم،بي سيم زدند كه به پشت خط نياييد و آماده حمله باشيد. با دريافت اين خبر،به چهره بچهها نگاه كردم، كاملاَ خسته بودند، راهي زياد رفته بودند ونبردي تن به تن و هولناك را به انجام رسانده بودند و تمام شب را تا صبحبدون يك لحظه وقفه جنگيده بودند، لذا ديگر رمقي براي جنگيدن نداشتند. اينبود كه با فرماندهي تماس گرفتم و گفتم كه اين بچهها خسته هستند و آمادگيجنگيدن را ندارند، گفتند: از خود بچهها نظر خواهي كنيد. بچهها را جمعكردم و مسئله را با آنها در ميان گذاشتم، گفتند: ما راه شهيدانمان راادامه مي دهيم و حاضريم بجاي آنها(70 نفر شهيد، مجروح) بجنگيم. به اينترتيب آنها را هم كه به پشت خط فرستاده بوديم فرا خوانديم و اعلام آمادگيكرديم. آفتاب غروب كرده بود كه بچهها را سازماندهي كرديم، پشت خط نمازمغرب و عشا را با پوتين و لباس رزم خوانديم. با خداي خود راز و نياز كردهسپس مهمات برداشته و آماده نبرد شديم. بلافاصله به فرماندهي تيپ اعلامآمادگي كرديم گفتند: حركت كنيد و به خط دشمن بزنيد. و حتي منتظر ديگرگردانها و تيپها نباشيد. بچهها را جمع كردم گفتم: « برادران ديشب پاتكآنها به ما بود و امشب پاتك ما به آنها خواهد بود، بايد به دشمن ثابت كردكه نيروي ايمان مي تواند بر تانكها و توپها ي آنها غلبه كند. ميخواهيمثابت كنيم كه در 10 دقيقه اول نيروهاي اسلام مي توانند خط دشمن رابشكنند.» آنها قول دادند كه اين كار را با ياد خداوند آغاز خواهند كردنوحهاي و روضهاي خوانده شد. به ياد خدا و نام متبرك حمله آغاز كرديم.300 متر با دشمن فاصله داشتيم: بچهها را به 3 گروه تقسيم كرديم. چپ- راست–وسط .گفتم وقتي منورهاي دشمن خاموش شد با سرعت هر چه بيشتر به طرف آنهابرويد و هر جا دشمن شروع به تير اندازي نمود با او درگير شويد، وقتي به 50متري دشمن رسيديم ناگهان دشمن متوجه شد و با دست پاچگي و فشار بي امانشروع به آتش ريختن بر سر بچه ها كرد. فرياد الله اكبر برادران سينه تاريكشب را شكافت و لرزه بر اندام دشمن انداخت. برادران با قدرت ايمان و آتش برسر دشمنان ريختند و تمام سنگرها و تانكهاي آنها را منهدم كردند وعدهزيادي از آنها را به هلاكت رساندند.
شكسته شدن اين خط كمتر از 10 دقيقه به طول انجاميد، تازه گردانهايديگر متوجه شدند و به ما بيسيم زدند كه طرف شما چه خبر شده است؟ فكرميكردند كه ما هنوز در خط ماندهايم در پاسخ گفتيم ما خط دشمن را شكستيم،تانكها نفرات دشمن را منهدم كرديم.
با هدايت فرماندهي تيپ «شهيد خرازي» به حركت ادامه داديم و به قلبدشمن مي رفتيم حدود يك ساعتي از حركت ما مي گذشت كه تازه عمليات در طرف چپو راست ما در خطي كه ما از آن گذشته بوديم شروع شد. در جلوي ما كسي نبود وما از وسط به جلو ميرفتيم و بدين علت بود كه خط يك و دو دشمن شكسته شدهبود و هيچ توپ و تانكي جلوي ما نبود.
بعد از طي مسافتي به تعدادي تانك برخورديم، درگير شديم جنگ و گريزادامه يافت، ساعت حدود 2 صبح بود كه به نزديك مرز ايران رسيديم، تماسگرفتيم، گفتند آنجا مرز خودمان است، بايد حدود 5 كيلومتر برويد تا به دژعراق برسيد. تانكهاي موجود در مسير يكي پس از ديگري توسط بچهها منهدمميشد آر پي چي زنهاي ما شكارچيان ما انگار كه تيرشان به خطا نميرفت.
كمي جلوتر عراقي ها يك قبضهتوپ چهار لول روي يك ايفا كار گذشتهبودند و آهسته آهسته ميرفتند و بچهها را با آن ميزدند، مسير را عوضكرديم و چند نفر از برادران به هر شكل خودشان را به ايفارساندند و آن رامنهدم كردند. به حركت خود ادامه داديم تا از هر زمان گذشتيم و به دژرسيديم. چراغهاي يك پاسگاه عراقي كه در روبروي ما قرار داشت. نمايان بود.بچهها خسته بودند و هوا هم تاريك شدهبود. گردانهاي ديگر هم عقب بودند وفقط تيراندازي و منورهاي آنها را در درگيري ميديديم. حدود نيم ساعتياستراحت كرديم بعد به طرف پاسگاه عراقي حركت كرديم. در اطرافمان كسي رانديديم حدود 400 متري كه به جلو رفتيم ناگهان از هر طرف آتش توپ و تانك،مستقيم به سرمان شروع به باريدن گرفت، متوجه شديم كه دشمن ما را ديده ومنتظر است ما آنقدر جلو برويم تا راحت ما را قيچي كند.
آسمان از شدت گلوله قرمز شده بود، مهمات ما كاهش يافته بود و هر آر پي چي كه زده ميشد سه تانك ديگر جاي آن را ميگرفت.
بچهها به شهادت ميرسيدند و ما هم دستور داده بوديم كه با نهايت جديتو تلاش به طرف دشمن آتش كنند. مهمات ما تمام شد به بچهها دستور داديم كهدوتا دوتا و چهارتا چهار تا به طرف دژ، عقب نشيني كنند. آن شب باران آمدهبود و سينه خيز رفتن بچهها باعث شده بود تا گل و لاي ها به لباس بچههابچسبد و باعث سنگيني آن شود، در نتيجه عقب برگشتن مشكل ميشد. مجروحين نيزنميتوانستند در گل و لاي سينه خيز بيايند و مانده بودند، يك حالت عجيبيپيش آمد بود.
در حيني كه بدنبال بچهها رفتم دو تير به هر دو پايم اصابت كرد، بهبچهها گفتم به عقب برگرديد و خودم آنجا ماندم. به علت خستگي بيش از حد بيسيم را به دست خودم بود به يكي ديگر از بچهها دادم. آنها كه ميتوانستند،به پشت دژ رفتند و من و بقيه مجروحين؛ شهدا هم در آنجا مانديم. تانكهايعراقي به طرف ما ميآمدند تا ما را با خود ببرند.
دو نفر از بچهها كه پشت يك تل خاك جلوتر نشسته بودند و سالم همبودند وقتي متوجه تانكها شدند، شروع كردند كه با سينه خيز به پشت دژبروند، در بين راه مرا ديدند كه مجروح شدهام و در گل لاي افتادهام، يكمتر سينه خيز ميرفتم و در حاليكه خوابيده بودند دستهاي مرا ميگرفتند وميكشيدند و تا حدود 50 متر مرا به اين شكل عقب كشيدند. بالاخره با هرتلاش و زحمتي كه بود مرا به بغل دژ رساندند، در حالي كه فقط همين ارتفاعدژ را با بچهها فاصله داشت و آن دو برادر مشغول به عقب كشيدن من بودندناگهان دشمن يك گلوله تانك به طرف ما شليك كرد و هر دو برادر فوق( شهيدكشاورز و شهيد نصر) زخمي شدند، يك تركش به پشت گردن من خورد و ما كه هر سهبا هم زخمي شده بوديم از اين كار ميخنديديم و به عقب ميكشيديم.
دشمن مسلسلها را روي سر دژ نشانه رفته بود و با آر پيچي و گلولهتانك آن را هدف قرار ميداد تا هيچ كس نتواند از دژ بالا رود تا همهآنهايي را كه آنسوي دژ مانده اند به اسارت ببرند و جلو ما را هم كه در پشتتلي از خاك دراز كشيده بوديم با گلوله مستقيم تانك كه گردوخاك زيادي بههوا بلند ميشد. وضعيت عجيبي پيش آمده بود، يكي از بچهها كه خيلي فداكاربود و در عمليات بي سيم چي بود و يك دستش هم قطع شده روي دژ ميآمد كه مرابا خود ببرد و صدا ميزد بيا اين طرف تا به شكلي به آن طرف انتقالت بدهيم،ولي سريعاً آنجا را به گلوله ميبستندو او سريعاً خودش را به پشت دژميكشاند.
بچههاي آن طرف دژ هم عدهاي مجروح بودند، عدهاي از خستگي رمقينداشتند، مهمات تمام شده بود، دو فرمانده گروهان و معاونين آنها هم شهيد ومجروح شده بودند.
بي سيم چيها نيز شهيد و يا مجروح شده بودند و بي سيمها هم از كارافتاده، تنها يك بي سيم گردان كه با تيپ تماس داشت مانده بود. با توجه بهاين مسائل بچهها امكان دفاع از دژ و جلوگيري از پيشروي نيروهاي دشمن كهبه طرف دژ ميآمدند نداشتند. يك حالت يأس به ما دست داده بود و تا كمكبرسد كسي هم نبود به بچهها روحيه بدهد. در اين حال دشمن سه گلوله تانك دريك نقطه و نزديك من زد، گرد و خاك زيادي بلند شد، انگار كسي به من گفت تاگرد و خاكها هست خودت را به بالاي دژ برسان، شروع به سينه خيز كردم و دربين گرد و خاكها خود را به سر دژ رساندم، ديگر رمقي برايم باقي نمانده بودكه همان بي سيم چي مجروح متوجه شد و مرا به پايين دژ انداخت، من كه از شدتخون ريزي بي هوش شده بودم، در پشت دژ بهوش آمدم كه در آن هنگام تعدادي ازبچهها را كه دور من جمع شده بودند. مشاهده كردم نا اميدي و خستگي را درچهره آنها ميديدم، من انديشيدم كه اين همه زحمت كشيده اند، خون و دلخوردند تا به هدفشان رسيدند و حالا دارد نتايج زحماتشان به هدر ميرود شبباران آمده بود و زمين پر از گل و لاي شده بود و چون بچهها سينه خيز آمدهقيافههاي بهشتي پيدا كردهبودند، صورتها گلي، پيشاني بندها گلي و در كلكسي ، كسي را نميشناخت و حالت عجيبي پيش آمده بود.
در حاليكه با فرماندهي تماس گرفتم يكي از بچهها فرياد زد يك ماشينسفيد رنگ به نزديك ما ميآيد، ماشين به 500 متري ما كه رسيد پشت مقداريخاك ايستاد، بچهها سينه خيز نزديك رفتند، آمبولانس خودي بود كه برايگردانهاي ديگر مهمات ميآورد، و آنها را گم كرده بود و به نزديكي ما رسيدهبود. چون ممكن بود بالاتر بيايد و در ديد دشمن قرار گيرد بچه ها با سينهخيز ميرفتند و مهمات ميآوردند و شروع به تير اندازي ميكردند تا دشمنخيال كند ما هنوز مهمات داريم، بچهها باز اميدي پيدا كردند و خدا كمكيرساند.
با فرماندهي تيپ تماس گرفتيم و آنها مي گفتند مقاومت كنيد. الانميرسيم در هر حال ناگهان ديدم صداي تانكها شديد و شديدتر شد، تصور كرديمدشمن به طرف ما ميآيد ولي در عين ناباوري ديديم كه تانكهاي خودي بودند كهبا پرچمهاي سبز و سرخ و زرد در حال پيشروي بودند. بچهها به چهره هم نگاهميكردند، اشك شوق از چشمانشان جاري شده بود، منظرهاي پديد آمده بود كهتوصيف آن غير ممكن است. زرهي خودي به طرف ما پيش ميآمد.
دو پي ام پي از همه پيش تر بودند كه يكي از آنها زودتر بما رسيد كهفرمانده تيپ حاج حسين خرازي در آن بود و زودتر نزد بچه ها آمد و از همهبخاطر رشادت و شجاعتي كه نشان دادند تقدير و تشكر ميكرد، و بچه ها درمقابلاو حرفي نميزدند و فقط اشك شوق از گونههايشان آرام ميچكيد، تانكهارسيدند و چون ما درخواست آمبولانس كرده بوديم حدود 20 الي 30 آمبولانس سررسيدند و كل نفرات گردان ما را كه حدود 70 نفر بود به پشت خط منتقل كردند.حركت گردان ما اين بود كه دژ را تصرف كنيم تا ساير نيروها برسند و از آنجابه طرف شلمچه رفته و آن را آزاد كنيم. در اين عمليات نيروهاي اسلامبوانستند از پشت و از همانجا كه عراقي ها آمدند وارد خرمشهر شدند ما واردشديم ودشمن را در خرمشهر به محاصره در آورديم و ارتباط عراقي ها را باخرمشهر قطع كرديم كه نهايتا به فتح خرمشهر و اسارت بيش از 19 هزار اسيرعراقي گرديد و سر انجام خرمشهر آزاد شد و براستي به تعبير امام «ره»خرمشهر را خدا آزاد كرد .


