کتاب اعداد
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
12 تنبیه مریم
شكايت مريم و هارون
و مريم و هارون دربارة زن حبشي كه موسي گرفته بود، بر او شكايت آوردند، زيرا زن حبشي گرفته بود. 2 و گفتند: «آيا خداوند با موسي به تنهايي تكلم نموده است، مگر به ما نيز تكلم ننموده؟» و خداوند اين را شنيد. 3 و موسي مرد بسيار حليم بود، بيشتر از جميع مردماني كه بر روي زميناند.
4 در ساعت خداوند به موسي و هارون و مريمگفت: «شما هر سه نزد خيمة اجتماع بيرون آييد.» و هر سه بيرون آمدند. 5 و خداوند در ستون ابر نازل شده، به در خيمه ايستاد، و هارون و مريم را خوانده، ايشان هر دو بيرون آمدند. 6 و او گفت: «الا´ن سخنان مرا بشنويد: اگر در ميان شما نبيّاي باشد، من كه يهوه هستم، خود را در رؤيا بر او ظاهر ميكنم و در خواب به او سخن ميگويم. 7 اما بندة من موسي چنين نيست. او در تمامي خانة من امين است. 8 با وي روبرو و آشكارا و نه در رمزها سخن ميگويم، و شبيه خداوند را معاينه ميبيند. پس چرا نترسيديد كه بر بندة من موسي شكايت آورديد؟»
9 و غضب خداوند بر ايشان افروخته شده، برفت. 10 و چون ابر از روي خيمه برخاست، اينك مريم مثل برف مبروص بود، و هارون بر مريم نگاه كرد و اينك مبروص بود. 11 و هارون به موسي گفت: «واي اي آقايم، بار اين گناه را بر ما مگذار زيرا كه حماقت كرده، گناه ورزيدهايم. 12 و او مثل ميتهاي نباشد كه چون از رحم مادرش بيرون آيد، نصف بدنش پوسيده باشد.»
13 پس موسي نزد خداوند استغاثه كرده، گفت: «اي خدا او را شفا بده!» 14 خداوند به موسي گفت: «اگر پدرش به روي وي فقط آب دهان ميانداخت، آيا هفت روز خجل نميشد؟ پس هفت روز بيرون لشكرگاه محبوس بشود، و بعد از آن داخل شود.» 15 پس مريم هفت روز بيرون لشكرگاه محبوس ماند، و تا داخل شدن مريم، قوم كوچ نكردند.
16 و بعد از آن، قوم از حضيروت كوچ كرده، در صحراي فاران اردو زدند. ترجمه تفسیری تنبيه مريم
روزي مريم و هارون موسي را بعلت اينكه زن او حبشي بود، سرزنش كردند. 2 آنها گفتند: «آيا خداوند فقط بوسيله موسي سخن گفته است؟ مگر او بوسيله ما نيز سخن نگفته است؟» خداوند سخنان آنها را شنيد 3و4 و فوراً موسي و هارون و مريم را به خيمه عبادت فراخوانده فرمود: «هر سه نفر شما به اينجا بياييد.» پس ايشان در حضور خداوند ايستادند. (موسي متواضعترين مرد روي زمين بود.)
5 آنگاه خداوند در ستون ابر نازل شده، دركنار در عبادتگاه ايستاد و فرمود: «هارون و مريم جلو بيايند» و ايشان جلو رفتند. 6 خداوند به ايشان فرمود: «من با يك نبي بوسيله رويا و خواب صحبت ميكنم، 7و8 ولي با موسي كه خدمتگزار من است به اين طريق سخن نميگويم، چون او قوم مرا با وفاداري خدمت ميكند. من با وي رودررو و آشكارا صحبت ميكنم، نه با رمز، و او تجلي مرا ميبيند. چطور جرأت كرديد او را سرزنش كنيد؟»
9 پس خشم خداوند بر ايشان افروخته شد و خداوند از نزد ايشان رفت. 10 بمحض اينكه ابر از روي خيمه عبادت برخاست، بدن مريم از مرض جذام سفيد شد. وقتي هارون اين را ديد، 11 نزد موسي فرياد برآورد: «اي آقايم، ما را بخاطر اين گناه تنبيه نكن، زيرا اين گناه ما از ناداني بوده است. 12 نگذار مريم مثل بچه مردهاي كه موقع تولد، نصف بدنش پوسيده است، شود.»
13 پس موسي نزد خداوند دعا كرده، گفت: «اي خدا، به تو التماس ميكنم او را شفا دهي.»
14 خداوند به موسي فرمود: «اگر پدرش آب دهان بصورت او انداخته بود آيا تا هفت روز خجلنميشد؟ حالا هم بايد هفت روز خارج از اردوگاه به تنهايي بسر برد و بعد از آن ميتواند دوباره بازگردد.»
15 پس مريم مدت هفت روز از اردوگاه اخراج شد و قوم اسرائيل تا بازگشت وي به اردوگاه صبر نموده، پس از آن دوباره كوچ كردند. 16 سپس از حضيروت حركت نموده، در صحراي فاران اردو زدند.
راهنما
باب 12 . فتنة مريم و هارون
بيچاره مريم، پيش از اينكه ماجرا تمام شود آرزو كرد كه ايكاش هرگز آن را شروع نكرده بود. موسي «بسيار حليم» بود(3). چه خصيصة پسنديدهاي در يكي از بزرگترين مردان اعصار! عيسي «حليم» بود و فرمود «خوشابحال حليمان» (متي 5 : 5 ؛ 11 : 29).
شكايت مريم و هارون
و مريم و هارون دربارة زن حبشي كه موسي گرفته بود، بر او شكايت آوردند، زيرا زن حبشي گرفته بود. 2 و گفتند: «آيا خداوند با موسي به تنهايي تكلم نموده است، مگر به ما نيز تكلم ننموده؟» و خداوند اين را شنيد. 3 و موسي مرد بسيار حليم بود، بيشتر از جميع مردماني كه بر روي زميناند.
4 در ساعت خداوند به موسي و هارون و مريمگفت: «شما هر سه نزد خيمة اجتماع بيرون آييد.» و هر سه بيرون آمدند. 5 و خداوند در ستون ابر نازل شده، به در خيمه ايستاد، و هارون و مريم را خوانده، ايشان هر دو بيرون آمدند. 6 و او گفت: «الا´ن سخنان مرا بشنويد: اگر در ميان شما نبيّاي باشد، من كه يهوه هستم، خود را در رؤيا بر او ظاهر ميكنم و در خواب به او سخن ميگويم. 7 اما بندة من موسي چنين نيست. او در تمامي خانة من امين است. 8 با وي روبرو و آشكارا و نه در رمزها سخن ميگويم، و شبيه خداوند را معاينه ميبيند. پس چرا نترسيديد كه بر بندة من موسي شكايت آورديد؟»
9 و غضب خداوند بر ايشان افروخته شده، برفت. 10 و چون ابر از روي خيمه برخاست، اينك مريم مثل برف مبروص بود، و هارون بر مريم نگاه كرد و اينك مبروص بود. 11 و هارون به موسي گفت: «واي اي آقايم، بار اين گناه را بر ما مگذار زيرا كه حماقت كرده، گناه ورزيدهايم. 12 و او مثل ميتهاي نباشد كه چون از رحم مادرش بيرون آيد، نصف بدنش پوسيده باشد.»
13 پس موسي نزد خداوند استغاثه كرده، گفت: «اي خدا او را شفا بده!» 14 خداوند به موسي گفت: «اگر پدرش به روي وي فقط آب دهان ميانداخت، آيا هفت روز خجل نميشد؟ پس هفت روز بيرون لشكرگاه محبوس بشود، و بعد از آن داخل شود.» 15 پس مريم هفت روز بيرون لشكرگاه محبوس ماند، و تا داخل شدن مريم، قوم كوچ نكردند.
16 و بعد از آن، قوم از حضيروت كوچ كرده، در صحراي فاران اردو زدند. ترجمه تفسیری تنبيه مريم
روزي مريم و هارون موسي را بعلت اينكه زن او حبشي بود، سرزنش كردند. 2 آنها گفتند: «آيا خداوند فقط بوسيله موسي سخن گفته است؟ مگر او بوسيله ما نيز سخن نگفته است؟» خداوند سخنان آنها را شنيد 3و4 و فوراً موسي و هارون و مريم را به خيمه عبادت فراخوانده فرمود: «هر سه نفر شما به اينجا بياييد.» پس ايشان در حضور خداوند ايستادند. (موسي متواضعترين مرد روي زمين بود.)
5 آنگاه خداوند در ستون ابر نازل شده، دركنار در عبادتگاه ايستاد و فرمود: «هارون و مريم جلو بيايند» و ايشان جلو رفتند. 6 خداوند به ايشان فرمود: «من با يك نبي بوسيله رويا و خواب صحبت ميكنم، 7و8 ولي با موسي كه خدمتگزار من است به اين طريق سخن نميگويم، چون او قوم مرا با وفاداري خدمت ميكند. من با وي رودررو و آشكارا صحبت ميكنم، نه با رمز، و او تجلي مرا ميبيند. چطور جرأت كرديد او را سرزنش كنيد؟»
9 پس خشم خداوند بر ايشان افروخته شد و خداوند از نزد ايشان رفت. 10 بمحض اينكه ابر از روي خيمه عبادت برخاست، بدن مريم از مرض جذام سفيد شد. وقتي هارون اين را ديد، 11 نزد موسي فرياد برآورد: «اي آقايم، ما را بخاطر اين گناه تنبيه نكن، زيرا اين گناه ما از ناداني بوده است. 12 نگذار مريم مثل بچه مردهاي كه موقع تولد، نصف بدنش پوسيده است، شود.»
13 پس موسي نزد خداوند دعا كرده، گفت: «اي خدا، به تو التماس ميكنم او را شفا دهي.»
14 خداوند به موسي فرمود: «اگر پدرش آب دهان بصورت او انداخته بود آيا تا هفت روز خجلنميشد؟ حالا هم بايد هفت روز خارج از اردوگاه به تنهايي بسر برد و بعد از آن ميتواند دوباره بازگردد.»
15 پس مريم مدت هفت روز از اردوگاه اخراج شد و قوم اسرائيل تا بازگشت وي به اردوگاه صبر نموده، پس از آن دوباره كوچ كردند. 16 سپس از حضيروت حركت نموده، در صحراي فاران اردو زدند.
راهنما
باب 12 . فتنة مريم و هارون
بيچاره مريم، پيش از اينكه ماجرا تمام شود آرزو كرد كه ايكاش هرگز آن را شروع نكرده بود. موسي «بسيار حليم» بود(3). چه خصيصة پسنديدهاي در يكي از بزرگترين مردان اعصار! عيسي «حليم» بود و فرمود «خوشابحال حليمان» (متي 5 : 5 ؛ 11 : 29).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
13 بررسی سرزمین کنعان
تجسس كنعان
و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت:2 «كسان بفرست تا زمين كنعان را كه به بنياسرائيل دادم، جاسوسي كنند؛ يك نفر را از هر سبط آباي ايشان كه هركدام در ميان ايشان سرور باشد، بفرستيد.»
3 پس موسي به فرمان خداوند ، ايشان را از صحراي فاران فرستاد، و همة ايشان رؤساي بنياسرائيل بودند. 4 و نامهاي ايشان اينهاست: از سبط رؤبين، شَمّوع بن زَكّور. 5 از سبط شمعون، شافاط بن حوري. 6 از سبط يهودا، كاليب بن يَفُنَّه. 7 از سبط يَسّاكار، يَجْآل بن يوسف. 8 از سبط افرايم، هوشَع بن نون. 9 از سبط بنيامين، فَلطي بن رافو. 10 از سبط زبولون، جَدّيئيل بن سودي. 11 از سبط يوسف از سبط مَنَسّي، جَدّي بن سوسي. 12 از سبط دان، عَمّيئيل بن جَمَلّي. 13 از سبط اشير، سَتور بن ميكائيل. 14 از سبط نفتالي، نَحبي بن وَفْسي. 15 از سبط جاد، جاؤئيل بن ماكي. 16 اين است نامهاي كساني كه موسي براي جاسوسي زمين فرستاد، و موسي هوشع بن نون را يهوشوع نام نهاد.
17 و موسي ايشان را براي جاسوسي زمين كنعان فرستاده، به ايشان گفت: «از اينجا به جنوب رفته، به كوهستان برآييد. 18 و زمين را ببينيد كه چگونه است و مردم را كه در آن ساكنند كه قوياند يا ضعيف، قليلاند يا كثير. 19 و زميني كه در آن ساكنند چگونه است، نيك يا بد؟ و در چه قسم شهرها ساكنند، در چادرها يا در قلعهها؟ 20 و چگونهاست زمين، چرب يا لاغر؟ درخت دارد يا نه؟ پس قوي دل شده، از ميوة زمين بياوريد.» و آن وقت موسم نوبر انگور بود.
21 پس رفته، زمين را از بيابان سين تا رَحوبنزد مدخل حَمات جاسوسي كردند. 22 و به جنوب رفته، به حبرون رسيدند، و اَخيمان و شيشاي و تلماي بنيعناق در آنجا بودند، اما حبرون هفت سال قبل از صوعنِ مصر بنا شده بود. 23 و به وادي اَشْكول آمدند، و شاخهاي با يك خوشة انگور بريده، آن را بر چوبدستي، ميان دو نفر با قدري از انار و انجير برداشته، آوردند. 24 و آن مكان به سبب خوشة انگور كه بنياسرائيل از آنجا بريده بودند، به وادي اَشكول ناميده شد.
25 و بعد از چهل روز، از جاسوسيِ زمين برگشتند. 26 و روانه شده، نزد موسي و هارون و تمامي جماعت بنياسرائيل به قادش در بيابان فاران رسيدند، و براي ايشان و براي تمامي جماعت خبر آوردند، و ميوة زمين را به ايشان نشان دادند. 27 و براي او حكايت كرده، گفتند: «به زميني كه ما را فرستادي رفتيم، و به درستي كه به شير و شهد جاري است، و ميوهاش اين است. 28 ليكن مردماني كه در زمين ساكنند زورآورند، و شهرهايش حصاردار و بسيار عظيم، و بنيعناق را نيز در آنجا ديديم. 29 و عمالقه در زمين جنوب ساكنند، و حِتّيان و يبوسيان و اموريان در كوهستان سكونت دارند. و كنعانيان نزد دريا و بر كنارة اردن ساكنند.»
30 و كاليب قوم را پيش موسي خاموش ساخته، گفت: «فيالفور برويم و آن را در تصرف آريم، زيرا كه ميتوانيم بر آن غالب شويم.» 31 اما آن كساني كه با وي رفته بودند، گفتند: «نميتوانيم با اين قوم مقابله نماييم زيرا كه ايشان از ما قويترند.» 32 و دربارة زميني كه آن را جاسوسي كرده بودند، خبر بد نزد بنياسرائيل آورده، گفتند: «زميني كه براي جاسوسي آن از آن گذشتيم زميني است كه ساكنان خود را ميخورد،و تمامي قومي كه در آن ديديم، مردان بلند قد بودند. 33 و در آنجا جباران بنيعناق را ديديم كه اولاد جبّارانند، و ما در نظر خود مثل ملخ بوديم و همچنين در نظر ايشان مينموديم.» ترجمه تفسیری بررسي سرزمين كنعان
(تثنيه 1:19-33)
خداوند به موسي فرمود: «افرادي به سرزمين كنعان كه ميخواهم آن را به قوم اسرائيل بدهم بفرست تا آن را بررسي كنند. از هر قبيله يك رهبر بفرست.»
3-15 (در آن موقع بنياسرائيل در صحراي فاران اردو زده بودند.) موسي طبق دستور خداوند عمل كرده، اين دوازده رهبر را به سرزمين كنعان فرستاد.
شموع پسر زكور، از قبيله رئوبين؛
شافاط پسر حوري، از قبيله شمعون؛
كاليب پسر يَفُنَه، از قبيله يهودا؛
يجال پسر يوسف، از قبيله يساكار؛
هوشع پسر نون، از قبيله افرايم؛
فلطي پسر رافو، از قبيله بنيامين؛
جديئيل پسر سودي، از قبيله زبولون؛
جدي پسر سوسي ، از قبيله منسي؛
عميئيل پسر جملي، از قبيله دان؛
ستور پسر ميكائيل، از قبيله اشير؛
نحبي پسر وفسي، از قبيله نفتالي؛
جاوئيل پسر ماكي، از قبيله جاد.
16 در همين موقع بود كه موسي اسم هوشع را به يوشع تغيير داد.
17 موسي ايشان را با اين دستورات اعزام نمود: «از اينجا به سمت شمال برويد و از صحراي نِگِب گذشته، خود را به سرزمين كوهستاني برسانيد، 18 و ببينيدوضع سرزمين موعود از چه قرار است و مردمي كه در آنجا ساكنند، چگونهاند قوي هستند يا ضعيف؟ بسيارند يا كم؟ 19 زمينشان حاصلخيز است يا نه؟ شهرهايشان چگونهاند، حصار دارند يا بيحصارند؟ 20 زمينشان بارور است يا باير؟ در آنجا درخت زياد است يا كم؟ هراس به خود راه ندهيد و مقداري از محصولات آنجا را بعنوان نمونه با خود بياوريد.» (آن موقع فصل نوبر انگور بود.)
21 پس ايشان رفته، وضع زمين را از بيابان صين تا رحوب نزديك گذرگاه حمات بررسي كردند. 22 در مسير خود بسوي شمال، اول از صحراي نگب گذشته، به حبرون رسيدند. در آنجا قبايل اخيمان، شيشاي و تلماي را كه از نسل عناق بودند ديدند. (حبرون هفت سال قبل از صوعن مصر ، بنا شده بود.) 23 سپس به جايي رسيدند كه امروزه به درة اشكول معروف است و در آنجا يك خوشه انگور چيدند و با خود آوردند. اين خوشه انگور بقدري بزرگ بود كه آن را به چوبي آويخته دو نفر آن را حمل ميكردند! مقداري انار و انجير نيز براي نمونه با خود آوردند. 24 آن دره بسبب آن خوشه انگوري كه چيده شده بود اشكول (يعني «خوشه») ناميده شد.
25 پس از چهل روز ايشان از مأموريت خود بازگشتند. 26 آنان به موسي، هارون و تمام قوم اسرائيل كه در قادش واقع در صحراي فاران بودند، از وضعيت آنجا گزارش داده، ميوههايي را هم كه با خود آورده بودند به آنها نشان دادند.
27 گزارش ايشان از اين قرار بود: «به سرزميني كه ما را جهت بررسي آن فرستادي، رسيديم، سرزميني است حاصلخيز كه شير و عسل در آن جاري است. اين هم ميوههايي است كه با خود آوردهايم. 28 اما ساكنان آنجا خيلي قوي هستند و شهرهايشان حصاردار و بسيار بزرگ است. از اين گذشته غولهاي عناقي را هم در آنجا ديديم. 29 عماليقيها در صحراي نگب، حيتيها و يبوسيها و اموريها در نقاط كوهستاني، و كنعانيها در ساحل درياي مديترانه و كناره رود اردن سكونت دارند.»
30 كاليب، بنياسرائيل را كه در حضور موسيايستاده بودند خاطر جمع نموده گفت: «بياييد فوراً هجوم ببريم و آنجا را تصرف كنيم، چون ميتوانيم آن را فتح نماييم.»
31 اما همراهان كاليب گفتند: «ما از عهده اين اقوام نيرومند بر نميآييم، چون از ما قويترند.» 32 بنابراين، گزارش آنها منفي و حاكي از آن بود كه آن سرزمين آنها را از پاي در خواهد آورد. آنها گفتند: «اهالي آنجا قوي هيكل هستند. 33 ما در آنجا عناقيها را ديديم كه از نسل مردمان غول پيكر قديماند. چنان قد بلندي داشتند كه ما در برابرشان همچون ملخ بوديم.»
راهنما
بابهاي 13 و 14 . فرستادن دوازده جاسوس به كنعان
موسي در نظر داشت مستقيماً از سينا به كنعان برود، او به قادش در 150 مايلي شمالِ سينا و 50 مايلي جنوب بئرشبع، كه در واقع مدخل جنوبي كنعان بود، رفت و ميخواست فوراً وارد كنعان شود.
اما جاسوسها با گزارش نااميد كنندهاي بازگشتند و مردم از پيشروي امتناع ورزيدند و اگر به خاطر مداخلة معجزهآساي خدا نبود، موسي را هم سنگسار ميكردند. اين نقطة حياتي سفر بود. درست در مقابل سرزمينِ موعود، قوم به عقب بازگشتند، و اين فرصت هرگز براي آنان تكرار نشد. از ميان 000،600 مرد بالاي بيست سال، كاليب و يوشع ، دو جاسوسي كه ميخواستند به پيش بروند، تنها كساني بودند كه به كنعان وارد شدند.
تجسس كنعان
و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت:2 «كسان بفرست تا زمين كنعان را كه به بنياسرائيل دادم، جاسوسي كنند؛ يك نفر را از هر سبط آباي ايشان كه هركدام در ميان ايشان سرور باشد، بفرستيد.»
3 پس موسي به فرمان خداوند ، ايشان را از صحراي فاران فرستاد، و همة ايشان رؤساي بنياسرائيل بودند. 4 و نامهاي ايشان اينهاست: از سبط رؤبين، شَمّوع بن زَكّور. 5 از سبط شمعون، شافاط بن حوري. 6 از سبط يهودا، كاليب بن يَفُنَّه. 7 از سبط يَسّاكار، يَجْآل بن يوسف. 8 از سبط افرايم، هوشَع بن نون. 9 از سبط بنيامين، فَلطي بن رافو. 10 از سبط زبولون، جَدّيئيل بن سودي. 11 از سبط يوسف از سبط مَنَسّي، جَدّي بن سوسي. 12 از سبط دان، عَمّيئيل بن جَمَلّي. 13 از سبط اشير، سَتور بن ميكائيل. 14 از سبط نفتالي، نَحبي بن وَفْسي. 15 از سبط جاد، جاؤئيل بن ماكي. 16 اين است نامهاي كساني كه موسي براي جاسوسي زمين فرستاد، و موسي هوشع بن نون را يهوشوع نام نهاد.
17 و موسي ايشان را براي جاسوسي زمين كنعان فرستاده، به ايشان گفت: «از اينجا به جنوب رفته، به كوهستان برآييد. 18 و زمين را ببينيد كه چگونه است و مردم را كه در آن ساكنند كه قوياند يا ضعيف، قليلاند يا كثير. 19 و زميني كه در آن ساكنند چگونه است، نيك يا بد؟ و در چه قسم شهرها ساكنند، در چادرها يا در قلعهها؟ 20 و چگونهاست زمين، چرب يا لاغر؟ درخت دارد يا نه؟ پس قوي دل شده، از ميوة زمين بياوريد.» و آن وقت موسم نوبر انگور بود.
21 پس رفته، زمين را از بيابان سين تا رَحوبنزد مدخل حَمات جاسوسي كردند. 22 و به جنوب رفته، به حبرون رسيدند، و اَخيمان و شيشاي و تلماي بنيعناق در آنجا بودند، اما حبرون هفت سال قبل از صوعنِ مصر بنا شده بود. 23 و به وادي اَشْكول آمدند، و شاخهاي با يك خوشة انگور بريده، آن را بر چوبدستي، ميان دو نفر با قدري از انار و انجير برداشته، آوردند. 24 و آن مكان به سبب خوشة انگور كه بنياسرائيل از آنجا بريده بودند، به وادي اَشكول ناميده شد.
25 و بعد از چهل روز، از جاسوسيِ زمين برگشتند. 26 و روانه شده، نزد موسي و هارون و تمامي جماعت بنياسرائيل به قادش در بيابان فاران رسيدند، و براي ايشان و براي تمامي جماعت خبر آوردند، و ميوة زمين را به ايشان نشان دادند. 27 و براي او حكايت كرده، گفتند: «به زميني كه ما را فرستادي رفتيم، و به درستي كه به شير و شهد جاري است، و ميوهاش اين است. 28 ليكن مردماني كه در زمين ساكنند زورآورند، و شهرهايش حصاردار و بسيار عظيم، و بنيعناق را نيز در آنجا ديديم. 29 و عمالقه در زمين جنوب ساكنند، و حِتّيان و يبوسيان و اموريان در كوهستان سكونت دارند. و كنعانيان نزد دريا و بر كنارة اردن ساكنند.»
30 و كاليب قوم را پيش موسي خاموش ساخته، گفت: «فيالفور برويم و آن را در تصرف آريم، زيرا كه ميتوانيم بر آن غالب شويم.» 31 اما آن كساني كه با وي رفته بودند، گفتند: «نميتوانيم با اين قوم مقابله نماييم زيرا كه ايشان از ما قويترند.» 32 و دربارة زميني كه آن را جاسوسي كرده بودند، خبر بد نزد بنياسرائيل آورده، گفتند: «زميني كه براي جاسوسي آن از آن گذشتيم زميني است كه ساكنان خود را ميخورد،و تمامي قومي كه در آن ديديم، مردان بلند قد بودند. 33 و در آنجا جباران بنيعناق را ديديم كه اولاد جبّارانند، و ما در نظر خود مثل ملخ بوديم و همچنين در نظر ايشان مينموديم.» ترجمه تفسیری بررسي سرزمين كنعان
(تثنيه 1:19-33)
خداوند به موسي فرمود: «افرادي به سرزمين كنعان كه ميخواهم آن را به قوم اسرائيل بدهم بفرست تا آن را بررسي كنند. از هر قبيله يك رهبر بفرست.»
3-15 (در آن موقع بنياسرائيل در صحراي فاران اردو زده بودند.) موسي طبق دستور خداوند عمل كرده، اين دوازده رهبر را به سرزمين كنعان فرستاد.
شموع پسر زكور، از قبيله رئوبين؛
شافاط پسر حوري، از قبيله شمعون؛
كاليب پسر يَفُنَه، از قبيله يهودا؛
يجال پسر يوسف، از قبيله يساكار؛
هوشع پسر نون، از قبيله افرايم؛
فلطي پسر رافو، از قبيله بنيامين؛
جديئيل پسر سودي، از قبيله زبولون؛
جدي پسر سوسي ، از قبيله منسي؛
عميئيل پسر جملي، از قبيله دان؛
ستور پسر ميكائيل، از قبيله اشير؛
نحبي پسر وفسي، از قبيله نفتالي؛
جاوئيل پسر ماكي، از قبيله جاد.
16 در همين موقع بود كه موسي اسم هوشع را به يوشع تغيير داد.
17 موسي ايشان را با اين دستورات اعزام نمود: «از اينجا به سمت شمال برويد و از صحراي نِگِب گذشته، خود را به سرزمين كوهستاني برسانيد، 18 و ببينيدوضع سرزمين موعود از چه قرار است و مردمي كه در آنجا ساكنند، چگونهاند قوي هستند يا ضعيف؟ بسيارند يا كم؟ 19 زمينشان حاصلخيز است يا نه؟ شهرهايشان چگونهاند، حصار دارند يا بيحصارند؟ 20 زمينشان بارور است يا باير؟ در آنجا درخت زياد است يا كم؟ هراس به خود راه ندهيد و مقداري از محصولات آنجا را بعنوان نمونه با خود بياوريد.» (آن موقع فصل نوبر انگور بود.)
21 پس ايشان رفته، وضع زمين را از بيابان صين تا رحوب نزديك گذرگاه حمات بررسي كردند. 22 در مسير خود بسوي شمال، اول از صحراي نگب گذشته، به حبرون رسيدند. در آنجا قبايل اخيمان، شيشاي و تلماي را كه از نسل عناق بودند ديدند. (حبرون هفت سال قبل از صوعن مصر ، بنا شده بود.) 23 سپس به جايي رسيدند كه امروزه به درة اشكول معروف است و در آنجا يك خوشه انگور چيدند و با خود آوردند. اين خوشه انگور بقدري بزرگ بود كه آن را به چوبي آويخته دو نفر آن را حمل ميكردند! مقداري انار و انجير نيز براي نمونه با خود آوردند. 24 آن دره بسبب آن خوشه انگوري كه چيده شده بود اشكول (يعني «خوشه») ناميده شد.
25 پس از چهل روز ايشان از مأموريت خود بازگشتند. 26 آنان به موسي، هارون و تمام قوم اسرائيل كه در قادش واقع در صحراي فاران بودند، از وضعيت آنجا گزارش داده، ميوههايي را هم كه با خود آورده بودند به آنها نشان دادند.
27 گزارش ايشان از اين قرار بود: «به سرزميني كه ما را جهت بررسي آن فرستادي، رسيديم، سرزميني است حاصلخيز كه شير و عسل در آن جاري است. اين هم ميوههايي است كه با خود آوردهايم. 28 اما ساكنان آنجا خيلي قوي هستند و شهرهايشان حصاردار و بسيار بزرگ است. از اين گذشته غولهاي عناقي را هم در آنجا ديديم. 29 عماليقيها در صحراي نگب، حيتيها و يبوسيها و اموريها در نقاط كوهستاني، و كنعانيها در ساحل درياي مديترانه و كناره رود اردن سكونت دارند.»
30 كاليب، بنياسرائيل را كه در حضور موسيايستاده بودند خاطر جمع نموده گفت: «بياييد فوراً هجوم ببريم و آنجا را تصرف كنيم، چون ميتوانيم آن را فتح نماييم.»
31 اما همراهان كاليب گفتند: «ما از عهده اين اقوام نيرومند بر نميآييم، چون از ما قويترند.» 32 بنابراين، گزارش آنها منفي و حاكي از آن بود كه آن سرزمين آنها را از پاي در خواهد آورد. آنها گفتند: «اهالي آنجا قوي هيكل هستند. 33 ما در آنجا عناقيها را ديديم كه از نسل مردمان غول پيكر قديماند. چنان قد بلندي داشتند كه ما در برابرشان همچون ملخ بوديم.»
راهنما
بابهاي 13 و 14 . فرستادن دوازده جاسوس به كنعان
موسي در نظر داشت مستقيماً از سينا به كنعان برود، او به قادش در 150 مايلي شمالِ سينا و 50 مايلي جنوب بئرشبع، كه در واقع مدخل جنوبي كنعان بود، رفت و ميخواست فوراً وارد كنعان شود.
اما جاسوسها با گزارش نااميد كنندهاي بازگشتند و مردم از پيشروي امتناع ورزيدند و اگر به خاطر مداخلة معجزهآساي خدا نبود، موسي را هم سنگسار ميكردند. اين نقطة حياتي سفر بود. درست در مقابل سرزمينِ موعود، قوم به عقب بازگشتند، و اين فرصت هرگز براي آنان تكرار نشد. از ميان 000،600 مرد بالاي بيست سال، كاليب و يوشع ، دو جاسوسي كه ميخواستند به پيش بروند، تنها كساني بودند كه به كنعان وارد شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
14 شورش علیه خداوند
طغيان قوم اسرائيل
و تمامي جماعت آواز خود را بلند كرده، فرياد نمودند. و قوم در آن شب ميگريستند. 2 و جميع بنياسرائيل بر موسي و هارون همهمه كردند، و تمامي جماعت به ايشان گفتند: «كاش كه در زمين مصر ميمرديم يا در اين صحرا وفات مييافتيم! 3 و چرا خداوند ما را به اين زمين ميآورد تا به دم شمشير بيفتيم، و زنان و اطفال ما به يغما برده شوند؟ آيا برگشتن به مصر براي ما بهتر نيست؟» 4 و به يكديگر گفتند: «سرداري براي خود مقرر كرده، به مصر برگرديم.»
5 پس موسي و هارون به حضور تمامي گروه جماعت بنياسرائيل به رو افتادند. 6 و يوشع بن نون و كاليب بن يَفُنَّه كه از جاسوسان زمين بودند، رخت خود را دريدند. 7 و تمامي جماعت بنياسرائيل را خطاب كرده، گفتند: «زميني كه براي جاسوسي آن از آن عبور نموديم، زمين بسيار بسيار خوبي است. 8 اگر خداوند از ما راضي است ما را به اين زمين آورده، آن را به ما خواهد بخشيد، زميني كه به شير و شهد جاري است. 9 زنهار از خداوند متمرد مشويد، و از اهل زمين ترسان مباشيد، زيراكه ايشان خوراك ما هستند، ساية ايشان از ايشان گذشته است، و خداوند با ماست، از ايشان مترسيد.»
10 ليكن تمامي جماعت گفتند كه بايد ايشان را سنگسار كنند.آنگاه جلال خداوند در خيمة اجتماع بر تمامي بنياسرائيل ظاهر شد. 11 و خداوند به موسي گفت: «تا به كي اين قوم مرا اهانت نمايند؟ و تا به كي با وجود همة آياتي كه در ميان ايشان نمودم، به من ايمان نياورند؟ 12 ايشان را به وبا مبتلا ساخته، هلاك ميكنم و از تو قومي بزرگ و عظيمتر از ايشان خواهم ساخت.»
13 موسي به خداوند گفت: «آنگاه مصريان خواهند شنيد، زيراكه اين قوم را به قدرت خود از ميان ايشان بيرون آوردي. 14 و به ساكنان اين زمين خبر خواهند داد و ايشان شنيدهاند كه تو اي خداوند ، در ميان اين قوم هستي، زيراكه تو اي خداوند ، معاينه ديده ميشوي، و ابر تو بر ايشان قايم است، و تو پيش روي ايشان روز در ستون ابر و شب در ستون آتش ميخرامي. 15 پس اگر اين قوم را مثل شخص واحد بكُشي، طوايفي كه آوازة تو را شنيدهاند، خواهند گفت: 16 چون كه خداوند نتوانست اين قوم را به زميني كه براي ايشان قسم خورده بود درآورد، از اين سبب ايشان را در صحرا كشت. 17 پس الا´ن قدرت خداوند عظيم بشود، چنانكه گفته بودي 18 كه يهوه ديرخشم و بسيار رحيم و آمرزندة گناه و عصيان است، ليكن مجرم را هرگز بيسزا نخواهد گذاشت بلكه عقوبت گناه پدران را بر پسران تا پشت سوم و چهارم ميرساند. 19 پس گناه اين قوم را برحسب عظمتِ رحمت خود بيامرز،چنانكه اين قوم را از مصر تا اينجا آمرزيدهاي.»
20 خداوند گفت: «برحسب كلام تو آمرزيدم. 21 ليكن به حيات خودم قسم كه تمامي زمين از جلال يهوه پر خواهد شد. 22 چونكه جميع مرداني كه جلال و آيات مرا كه در مصر و بيابان نمودم ديدند، مرا ده مرتبه امتحان كرده، آواز مرا نشنيدند. 23 به درستي كه ايشان زميني را كه براي پدران ايشان قسم خوردم، نخواهند ديد، و هركه مرا اهانت كرده باشد، آن را نخواهد ديد. 24 ليكن بندة من كاليب چونكه روح ديگر داشت و مرا تماماً اطاعت نمود، او را به زميني كه رفته بود داخل خواهم ساخت، و ذريت او وارث آن خواهند شد. 25 و چونكه عماليقيان و كنعانيان در وادي ساكنند، فردا رو گردانيده، از راه بحر قلزم به صحرا كوچ كنيد.»
26 و خداوند موسي و هارون را خطاب كرده، گفت: 27 «تا به كي اين جماعت شرير را كه بر من همهمه ميكنند متحمل بشوم؟ همهمة بنياسرائيل را كه بر من همهمه ميكنند، شنيدم. 28 به ايشان بگو خداوند ميگويد: به حيات خودم قسم كه چنانكه شما در گوش من گفتيد، همچنان با شما عمل خواهم نمود. 29 لاشههاي شما در اين صحرا خواهد افتاد، و جميع شمردهشدگان شما برحسب تمامي عدد شما، از بيست ساله و بالاتر كه بر من همهمه كردهايد. 30 شما به زميني كه دربارة آن دست خود را بلند كردم كه شما را در آن ساكن گردانم، هرگز داخل نخواهيد شد، مگر كاليب بن يَفُنَّه و يوشع بن نون. 31 اما اطفال شما كه دربارة آنها گفتيد كه به يغما برده خواهند شد، ايشان را داخل خواهم كرد و ايشان زميني را كهشما رد كرديد، خواهند دانست. 32 ليكن لاشههاي شما در اين صحرا خواهد افتاد. 33 و پسران شما در اين صحرا چهل سال آواره بوده، بار زناكاري شما را متحمل خواهند شد، تا لاشههاي شما در صحرا تلف شود. 34 برحسب شمارة روزهايي كه زمين را جاسوسي ميكرديد، يعني چهل روز. يك سال به عوض هر روز، بار گناهان خود را چهل سال متحمل خواهيد شد، و مخالفت مرا خواهيد دانست. 35 من كه يهوه هستم، گفتم كه البته اين را به تمامي اين جماعت شرير كه به ضد من جمع شدهاند خواهم كرد، و در اين صحرا تلف شده، در اينجا خواهند مرد.»
36 و اما آن كساني كه موسي براي جاسوسي زمين فرستاده بود، و ايشان چون برگشتند خبر بد دربارة زمين آورده، تمام جماعت را از او گلهمند ساختند، 37 آن كساني كه اين خبر بد را دربارة زمين آورده بودند، به حضور خداوند از وبا مردند. 38 اما يوشع بن نون و كاليب بن يَفُنَّه از جملة آناني كه براي جاسوسي زمين رفته بودند، زنده ماندند.
39 و چون موسي اين سخنان را به جميع بنياسرائيل گفت، قوم بسيار گريستند. 40 و بامدادان به زودي برخاسته، به سر كوه برآمده، گفتند: «اينك حاضريم و به مكاني كه خداوند وعده داده است ميرويم، زيرا گناه كردهايم.»
41 موسي گفت: «چرا از فرمان خداوند تجاوز مينماييد؟ ليكن اين كار به كام نخواهد شد! 42 مرويد زيرا خداوند در ميان شما نيست، مبادا از پيش دشمنان خود منهزم شويد. 43 زيرا عماليقيان و كنعانيان آنجا پيش روي شما هستند،پس به شمشير خواهيد افتاد؛ و چونكه از پيروي خداوند روگردانيدهايد، له'ذا خداوند با شما نخواهد بود.»
44 ليكن ايشان از راه تكبر به سر كوه رفتند، اما تابوت عهد خداوند و موسي از ميان لشكرگاه بيرون نرفتند. 45 آنگاه عماليقيان و كنعانيان كه در آن كوهستان ساكن بودند فرودآمده، ايشان را زدند و تا حُرما منهزم ساختند. ترجمه تفسیری شورش عليه خداوند
با شنيدن اين خبر، قوم اسرائيل تمام شب با صداي بلند گريستند. 2 آنها از دست موسي و هارون شكايت كرده، گفتند: «كاش در مصر مرده بوديم، يا در همين بيابان تلف ميشديم، 3 زيرا مردن بهتر از اين است كه به سرزميني كه در پيش داريم برويم! در آنجا خداوند ما را هلاك ميكند و زنان و بچههايمان اسير ميشوند. بياييد به مصر باز گرديم.» 4 پس به يكديگر گفتند: «بياييد يك رهبر انتخاب كنيم تا ما را به مصر بازگرداند.»
5 موسي و هارون در برابر قوم اسرائيل به خاك افتادند. 6 يوشع پسر نون و كاليب پسر يَفُنّه كه جزو كساني بودند كه به بررسي سرزمين كنعان رفته بودند، جامه خود را چاك زدند 7 و به همه قوم خطاب كرده، گفتند: «سرزميني كه بررسي كرديم سرزمين بسيار خوبي است. 8 اگر خداوند از ما راضي است، ما را بسلامت به اين سرزمين حاصلخيز خواهد رساند و آن را به ما خواهد داد. 9 پس بضد خداوند قيام نكنيد و از مردم آن سرزمين نترسيد، چون شكست دادن آنها براي ما مثل آب خوردن است. خداوند با ماست، ولي آنان پشتيباني ندارند. از آنها نترسيد!»
10و11 ولي قوم اسرائيل بعوض قبول اين پيشنهاد، ايشان را تهديد به مرگ كردند كه ناگاه حضور پرجلال خداوند در خيمه عبادت بر تمام قوم نمايانگرديد و خداوند به موسي فرمود: «تا به كي اين قوم مرا اهانت ميكنند؟ آيا بعد از همه اين معجزاتي كه در ميان آنها كردهام باز به من ايمان نميآورند؟ 12 من ايشان را با بلايي هلاك ميكنم و از تو قومي بزرگتر و نيرومندتر بوجود ميآورم.»
13 موسي به خداوند عرض كرد: «اما وقتي مصريها اين را بشنوند چه خواهند گفت؟ آنها خوب ميدانند كه تو با چه قدرت عظيمي قوم خود را نجات دادي. 14 مصريها اين موضوع را براي ساكنان سرزمين كنعان تعريف خواهند كرد. كنعانيها اطلاع دارند كه تو، اي خداوند، با ما هستي و خود را در ابري كه بالاي سر ماست ظاهر ميكني و با ستون ابر و آتش، شب و روز ما را هدايت مينمايي. 15 حال اگر تمام قوم خود را بكشي، مردمي كه شهرت تو را شنيدهاند خواهند گفت: 16 خداوند ناچار شد آنها را در بيابان بكشد، چون نتوانست اين قوم را به سرزميني كه به آنها وعده داده بود برساند.
17و18 «التماس ميكنم قدرت عظيمت را با بخشيدن گناهان ما نمايان ساخته، محبت عظيم خود را به ما نشان دهي. بر ما خشم نگير و ما را ببخش هر چند گفتهاي كه گناه را بدون سزا نميگذاري و بخاطر گناه پدران، فرزندان را تا نسل سوم و چهارم مجازات ميكني. 19 خداوندا، از تو استدعا ميكنم گناهان اين قوم را بخاطر محبت عظيم خود ببخشي همچنانكه از روزي كه سرزمين مصر را پشت سر گذاشتيم آنها را مورد عفو خود قرار دادهاي.»
20و21 پس خداوند فرمود: «من آنها را چنانكه استدعا كردهاي ميبخشم. ولي به حيات خودم و به حضور پرجلالم كه زمين را پر كرده است سوگند ياد ميكنم كه 22و23 هيچكدام از آناني كه جلال و معجزات مرا در مصر و در بيابان ديدهاند و بارها از توكل نمودن و اطاعت كردن سرباز زدهاند حتي موفق بديدن سرزميني كه به اجدادشان وعده دادهام نخواهند شد. هر كه مرا اهانت كند سرزمين موعود را نخواهد ديد. 24 ولي خدمتگزار من كاليب شخصيت ديگري دارد و پيوسته از صميم قلب مرا اطاعت كرده است. او را به سرزميني كه براي بررسي آن رفته بودخواهم برد و نسل او مالك آن خواهد شد. 25 حال كه قوم اسرائيل تا اين حد از عماليقيها و كنعانيهاي ساكن درهها ميترسند پس بهتر است فردا از سمت درياي سرخ به بيابان مراجعت كنيد.»
26 سپس خداوند به موسي و هارون گفت: 27 «اين قوم بدكار و شرور تا به كي از من شكايت ميكنند؟ تا به كي بايد به غرغر آنها گوش دهم؟ 28 به ايشان بگو كه خداوند به حيات خود قسم ميخورد كه آنچه را كه از آن ميترسيديد به سرتان بياورد. 29 همه شما در اين بيابان خواهيد مرد. حتي يك نفر از شما كه بيست سال به بالا دارد و از دست من شكايت كرده است، 30 وارد سرزمين موعود نخواهد شد. فقط كاليب پسر يَفُنّه و يوشع پسر نون اجازه ورود به آنجا را دارند.
31 «شما گفتيد كه فرزندانتان اسير ساكنان آن سرزمين ميشوند؛ ولي برعكس، من آنها را بسلامت به آن سرزمين ميبرم و ايشان مالك سرزميني خواهند شد كه شما آن را رد كرديد. 32 اما لاشههاي شما در اين بيابان خواهد افتاد. 33 فرزندانتان بخاطر بيايماني شما چهل سال در اين بيابان سرگردان خواهند بود تا آخرين نفر شما در بيابان بميرد.
34و35 «همانطور كه افراد شما مدت چهل روز سرزمين موعود را بررسي كردند، شما نيز مدت چهل سال در بيابان سرگردان خواهيد بود، يعني يك سال براي هر روز، و به اين ترتيب چوب گناهان خود را خواهيد خورد و خواهيد فهميد كه مخالفت با من چه سزايي دارد. شما اي قوم شرور كه بضد من جمع شدهايد در اين بيابان خواهيد مرد. من كه خداوند هستم اين را گفتهام.»
36و37و38 افرادي كه براي بررسي سرزمين كنعان رفته بودند با ايجاد ترس و وحشت در دل مردم آنها را به طغيان عليه خداوند برانگيختند، پس خداوند بلايي فرستاده، آنها را هلاك كرد. از بين اين افراد فقط يوشع و كاليب زنده ماندند.
39 وقتي موسي سخنان خداوند را به گوش قوم اسرائيل رسانيد، آنها به تلخي گريستند. 40 روز بعد، صبح زود آنها برخاسته، روانه سرزمين موعود شدند. آنها ميگفتند: «ما ميدانيم كه گناه كردهايم، ولي حالاآمادهايم بسوي سرزميني برويم كه خداوند به ما وعده داده است.»
41 موسي گفت: «اما شما با اين كارتان از فرمان خداوند در مورد بازگشت به بيابان سرپيچي ميكنيد، پس بدانيد كه موفق نخواهيد شد. 42 نرويد، زيرا دشمنانتان شما را شكست خواهند داد، چون خداوند با شما نيست. 43 شما بـا عماليقيها و كنعانيها روبرو شده، در جنگ كشته خواهيد شد. خداوند با شما نخواهد بود، زيرا شما از پيروي او برگشتهايد.»
44 ولي آنها به سخنان موسي توجهي نكردند و با اينكه صندوق عهد خداوند و موسي از اردوگاه حركت نكرده بودند، آنها خودسرانه روانه سرزمين موعود شدند. 45 آنگاه عماليقيها و كنعانيهاي ساكن كوهستان، پايين آمدند و به قوم اسرائيل حمله كرده، آنان را شكست دادند و تا حرما تعقيب نمودند.
راهنما
بابهاي 13 و 14 . فرستادن دوازده جاسوس به كنعان
موسي در نظر داشت مستقيماً از سينا به كنعان برود، او به قادش در 150 مايلي شمالِ سينا و 50 مايلي جنوب بئرشبع، كه در واقع مدخل جنوبي كنعان بود، رفت و ميخواست فوراً وارد كنعان شود.
اما جاسوسها با گزارش نااميد كنندهاي بازگشتند و مردم از پيشروي امتناع ورزيدند و اگر به خاطر مداخلة معجزهآساي خدا نبود، موسي را هم سنگسار ميكردند. اين نقطة حياتي سفر بود. درست در مقابل سرزمينِ موعود، قوم به عقب بازگشتند، و اين فرصت هرگز براي آنان تكرار نشد. از ميان 000،600 مرد بالاي بيست سال، كاليب و يوشع ، دو جاسوسي كه ميخواستند به پيش بروند، تنها كساني بودند كه به كنعان وارد شدند.
طغيان قوم اسرائيل
و تمامي جماعت آواز خود را بلند كرده، فرياد نمودند. و قوم در آن شب ميگريستند. 2 و جميع بنياسرائيل بر موسي و هارون همهمه كردند، و تمامي جماعت به ايشان گفتند: «كاش كه در زمين مصر ميمرديم يا در اين صحرا وفات مييافتيم! 3 و چرا خداوند ما را به اين زمين ميآورد تا به دم شمشير بيفتيم، و زنان و اطفال ما به يغما برده شوند؟ آيا برگشتن به مصر براي ما بهتر نيست؟» 4 و به يكديگر گفتند: «سرداري براي خود مقرر كرده، به مصر برگرديم.»
5 پس موسي و هارون به حضور تمامي گروه جماعت بنياسرائيل به رو افتادند. 6 و يوشع بن نون و كاليب بن يَفُنَّه كه از جاسوسان زمين بودند، رخت خود را دريدند. 7 و تمامي جماعت بنياسرائيل را خطاب كرده، گفتند: «زميني كه براي جاسوسي آن از آن عبور نموديم، زمين بسيار بسيار خوبي است. 8 اگر خداوند از ما راضي است ما را به اين زمين آورده، آن را به ما خواهد بخشيد، زميني كه به شير و شهد جاري است. 9 زنهار از خداوند متمرد مشويد، و از اهل زمين ترسان مباشيد، زيراكه ايشان خوراك ما هستند، ساية ايشان از ايشان گذشته است، و خداوند با ماست، از ايشان مترسيد.»
10 ليكن تمامي جماعت گفتند كه بايد ايشان را سنگسار كنند.آنگاه جلال خداوند در خيمة اجتماع بر تمامي بنياسرائيل ظاهر شد. 11 و خداوند به موسي گفت: «تا به كي اين قوم مرا اهانت نمايند؟ و تا به كي با وجود همة آياتي كه در ميان ايشان نمودم، به من ايمان نياورند؟ 12 ايشان را به وبا مبتلا ساخته، هلاك ميكنم و از تو قومي بزرگ و عظيمتر از ايشان خواهم ساخت.»
13 موسي به خداوند گفت: «آنگاه مصريان خواهند شنيد، زيراكه اين قوم را به قدرت خود از ميان ايشان بيرون آوردي. 14 و به ساكنان اين زمين خبر خواهند داد و ايشان شنيدهاند كه تو اي خداوند ، در ميان اين قوم هستي، زيراكه تو اي خداوند ، معاينه ديده ميشوي، و ابر تو بر ايشان قايم است، و تو پيش روي ايشان روز در ستون ابر و شب در ستون آتش ميخرامي. 15 پس اگر اين قوم را مثل شخص واحد بكُشي، طوايفي كه آوازة تو را شنيدهاند، خواهند گفت: 16 چون كه خداوند نتوانست اين قوم را به زميني كه براي ايشان قسم خورده بود درآورد، از اين سبب ايشان را در صحرا كشت. 17 پس الا´ن قدرت خداوند عظيم بشود، چنانكه گفته بودي 18 كه يهوه ديرخشم و بسيار رحيم و آمرزندة گناه و عصيان است، ليكن مجرم را هرگز بيسزا نخواهد گذاشت بلكه عقوبت گناه پدران را بر پسران تا پشت سوم و چهارم ميرساند. 19 پس گناه اين قوم را برحسب عظمتِ رحمت خود بيامرز،چنانكه اين قوم را از مصر تا اينجا آمرزيدهاي.»
20 خداوند گفت: «برحسب كلام تو آمرزيدم. 21 ليكن به حيات خودم قسم كه تمامي زمين از جلال يهوه پر خواهد شد. 22 چونكه جميع مرداني كه جلال و آيات مرا كه در مصر و بيابان نمودم ديدند، مرا ده مرتبه امتحان كرده، آواز مرا نشنيدند. 23 به درستي كه ايشان زميني را كه براي پدران ايشان قسم خوردم، نخواهند ديد، و هركه مرا اهانت كرده باشد، آن را نخواهد ديد. 24 ليكن بندة من كاليب چونكه روح ديگر داشت و مرا تماماً اطاعت نمود، او را به زميني كه رفته بود داخل خواهم ساخت، و ذريت او وارث آن خواهند شد. 25 و چونكه عماليقيان و كنعانيان در وادي ساكنند، فردا رو گردانيده، از راه بحر قلزم به صحرا كوچ كنيد.»
26 و خداوند موسي و هارون را خطاب كرده، گفت: 27 «تا به كي اين جماعت شرير را كه بر من همهمه ميكنند متحمل بشوم؟ همهمة بنياسرائيل را كه بر من همهمه ميكنند، شنيدم. 28 به ايشان بگو خداوند ميگويد: به حيات خودم قسم كه چنانكه شما در گوش من گفتيد، همچنان با شما عمل خواهم نمود. 29 لاشههاي شما در اين صحرا خواهد افتاد، و جميع شمردهشدگان شما برحسب تمامي عدد شما، از بيست ساله و بالاتر كه بر من همهمه كردهايد. 30 شما به زميني كه دربارة آن دست خود را بلند كردم كه شما را در آن ساكن گردانم، هرگز داخل نخواهيد شد، مگر كاليب بن يَفُنَّه و يوشع بن نون. 31 اما اطفال شما كه دربارة آنها گفتيد كه به يغما برده خواهند شد، ايشان را داخل خواهم كرد و ايشان زميني را كهشما رد كرديد، خواهند دانست. 32 ليكن لاشههاي شما در اين صحرا خواهد افتاد. 33 و پسران شما در اين صحرا چهل سال آواره بوده، بار زناكاري شما را متحمل خواهند شد، تا لاشههاي شما در صحرا تلف شود. 34 برحسب شمارة روزهايي كه زمين را جاسوسي ميكرديد، يعني چهل روز. يك سال به عوض هر روز، بار گناهان خود را چهل سال متحمل خواهيد شد، و مخالفت مرا خواهيد دانست. 35 من كه يهوه هستم، گفتم كه البته اين را به تمامي اين جماعت شرير كه به ضد من جمع شدهاند خواهم كرد، و در اين صحرا تلف شده، در اينجا خواهند مرد.»
36 و اما آن كساني كه موسي براي جاسوسي زمين فرستاده بود، و ايشان چون برگشتند خبر بد دربارة زمين آورده، تمام جماعت را از او گلهمند ساختند، 37 آن كساني كه اين خبر بد را دربارة زمين آورده بودند، به حضور خداوند از وبا مردند. 38 اما يوشع بن نون و كاليب بن يَفُنَّه از جملة آناني كه براي جاسوسي زمين رفته بودند، زنده ماندند.
39 و چون موسي اين سخنان را به جميع بنياسرائيل گفت، قوم بسيار گريستند. 40 و بامدادان به زودي برخاسته، به سر كوه برآمده، گفتند: «اينك حاضريم و به مكاني كه خداوند وعده داده است ميرويم، زيرا گناه كردهايم.»
41 موسي گفت: «چرا از فرمان خداوند تجاوز مينماييد؟ ليكن اين كار به كام نخواهد شد! 42 مرويد زيرا خداوند در ميان شما نيست، مبادا از پيش دشمنان خود منهزم شويد. 43 زيرا عماليقيان و كنعانيان آنجا پيش روي شما هستند،پس به شمشير خواهيد افتاد؛ و چونكه از پيروي خداوند روگردانيدهايد، له'ذا خداوند با شما نخواهد بود.»
44 ليكن ايشان از راه تكبر به سر كوه رفتند، اما تابوت عهد خداوند و موسي از ميان لشكرگاه بيرون نرفتند. 45 آنگاه عماليقيان و كنعانيان كه در آن كوهستان ساكن بودند فرودآمده، ايشان را زدند و تا حُرما منهزم ساختند. ترجمه تفسیری شورش عليه خداوند
با شنيدن اين خبر، قوم اسرائيل تمام شب با صداي بلند گريستند. 2 آنها از دست موسي و هارون شكايت كرده، گفتند: «كاش در مصر مرده بوديم، يا در همين بيابان تلف ميشديم، 3 زيرا مردن بهتر از اين است كه به سرزميني كه در پيش داريم برويم! در آنجا خداوند ما را هلاك ميكند و زنان و بچههايمان اسير ميشوند. بياييد به مصر باز گرديم.» 4 پس به يكديگر گفتند: «بياييد يك رهبر انتخاب كنيم تا ما را به مصر بازگرداند.»
5 موسي و هارون در برابر قوم اسرائيل به خاك افتادند. 6 يوشع پسر نون و كاليب پسر يَفُنّه كه جزو كساني بودند كه به بررسي سرزمين كنعان رفته بودند، جامه خود را چاك زدند 7 و به همه قوم خطاب كرده، گفتند: «سرزميني كه بررسي كرديم سرزمين بسيار خوبي است. 8 اگر خداوند از ما راضي است، ما را بسلامت به اين سرزمين حاصلخيز خواهد رساند و آن را به ما خواهد داد. 9 پس بضد خداوند قيام نكنيد و از مردم آن سرزمين نترسيد، چون شكست دادن آنها براي ما مثل آب خوردن است. خداوند با ماست، ولي آنان پشتيباني ندارند. از آنها نترسيد!»
10و11 ولي قوم اسرائيل بعوض قبول اين پيشنهاد، ايشان را تهديد به مرگ كردند كه ناگاه حضور پرجلال خداوند در خيمه عبادت بر تمام قوم نمايانگرديد و خداوند به موسي فرمود: «تا به كي اين قوم مرا اهانت ميكنند؟ آيا بعد از همه اين معجزاتي كه در ميان آنها كردهام باز به من ايمان نميآورند؟ 12 من ايشان را با بلايي هلاك ميكنم و از تو قومي بزرگتر و نيرومندتر بوجود ميآورم.»
13 موسي به خداوند عرض كرد: «اما وقتي مصريها اين را بشنوند چه خواهند گفت؟ آنها خوب ميدانند كه تو با چه قدرت عظيمي قوم خود را نجات دادي. 14 مصريها اين موضوع را براي ساكنان سرزمين كنعان تعريف خواهند كرد. كنعانيها اطلاع دارند كه تو، اي خداوند، با ما هستي و خود را در ابري كه بالاي سر ماست ظاهر ميكني و با ستون ابر و آتش، شب و روز ما را هدايت مينمايي. 15 حال اگر تمام قوم خود را بكشي، مردمي كه شهرت تو را شنيدهاند خواهند گفت: 16 خداوند ناچار شد آنها را در بيابان بكشد، چون نتوانست اين قوم را به سرزميني كه به آنها وعده داده بود برساند.
17و18 «التماس ميكنم قدرت عظيمت را با بخشيدن گناهان ما نمايان ساخته، محبت عظيم خود را به ما نشان دهي. بر ما خشم نگير و ما را ببخش هر چند گفتهاي كه گناه را بدون سزا نميگذاري و بخاطر گناه پدران، فرزندان را تا نسل سوم و چهارم مجازات ميكني. 19 خداوندا، از تو استدعا ميكنم گناهان اين قوم را بخاطر محبت عظيم خود ببخشي همچنانكه از روزي كه سرزمين مصر را پشت سر گذاشتيم آنها را مورد عفو خود قرار دادهاي.»
20و21 پس خداوند فرمود: «من آنها را چنانكه استدعا كردهاي ميبخشم. ولي به حيات خودم و به حضور پرجلالم كه زمين را پر كرده است سوگند ياد ميكنم كه 22و23 هيچكدام از آناني كه جلال و معجزات مرا در مصر و در بيابان ديدهاند و بارها از توكل نمودن و اطاعت كردن سرباز زدهاند حتي موفق بديدن سرزميني كه به اجدادشان وعده دادهام نخواهند شد. هر كه مرا اهانت كند سرزمين موعود را نخواهد ديد. 24 ولي خدمتگزار من كاليب شخصيت ديگري دارد و پيوسته از صميم قلب مرا اطاعت كرده است. او را به سرزميني كه براي بررسي آن رفته بودخواهم برد و نسل او مالك آن خواهد شد. 25 حال كه قوم اسرائيل تا اين حد از عماليقيها و كنعانيهاي ساكن درهها ميترسند پس بهتر است فردا از سمت درياي سرخ به بيابان مراجعت كنيد.»
26 سپس خداوند به موسي و هارون گفت: 27 «اين قوم بدكار و شرور تا به كي از من شكايت ميكنند؟ تا به كي بايد به غرغر آنها گوش دهم؟ 28 به ايشان بگو كه خداوند به حيات خود قسم ميخورد كه آنچه را كه از آن ميترسيديد به سرتان بياورد. 29 همه شما در اين بيابان خواهيد مرد. حتي يك نفر از شما كه بيست سال به بالا دارد و از دست من شكايت كرده است، 30 وارد سرزمين موعود نخواهد شد. فقط كاليب پسر يَفُنّه و يوشع پسر نون اجازه ورود به آنجا را دارند.
31 «شما گفتيد كه فرزندانتان اسير ساكنان آن سرزمين ميشوند؛ ولي برعكس، من آنها را بسلامت به آن سرزمين ميبرم و ايشان مالك سرزميني خواهند شد كه شما آن را رد كرديد. 32 اما لاشههاي شما در اين بيابان خواهد افتاد. 33 فرزندانتان بخاطر بيايماني شما چهل سال در اين بيابان سرگردان خواهند بود تا آخرين نفر شما در بيابان بميرد.
34و35 «همانطور كه افراد شما مدت چهل روز سرزمين موعود را بررسي كردند، شما نيز مدت چهل سال در بيابان سرگردان خواهيد بود، يعني يك سال براي هر روز، و به اين ترتيب چوب گناهان خود را خواهيد خورد و خواهيد فهميد كه مخالفت با من چه سزايي دارد. شما اي قوم شرور كه بضد من جمع شدهايد در اين بيابان خواهيد مرد. من كه خداوند هستم اين را گفتهام.»
36و37و38 افرادي كه براي بررسي سرزمين كنعان رفته بودند با ايجاد ترس و وحشت در دل مردم آنها را به طغيان عليه خداوند برانگيختند، پس خداوند بلايي فرستاده، آنها را هلاك كرد. از بين اين افراد فقط يوشع و كاليب زنده ماندند.
39 وقتي موسي سخنان خداوند را به گوش قوم اسرائيل رسانيد، آنها به تلخي گريستند. 40 روز بعد، صبح زود آنها برخاسته، روانه سرزمين موعود شدند. آنها ميگفتند: «ما ميدانيم كه گناه كردهايم، ولي حالاآمادهايم بسوي سرزميني برويم كه خداوند به ما وعده داده است.»
41 موسي گفت: «اما شما با اين كارتان از فرمان خداوند در مورد بازگشت به بيابان سرپيچي ميكنيد، پس بدانيد كه موفق نخواهيد شد. 42 نرويد، زيرا دشمنانتان شما را شكست خواهند داد، چون خداوند با شما نيست. 43 شما بـا عماليقيها و كنعانيها روبرو شده، در جنگ كشته خواهيد شد. خداوند با شما نخواهد بود، زيرا شما از پيروي او برگشتهايد.»
44 ولي آنها به سخنان موسي توجهي نكردند و با اينكه صندوق عهد خداوند و موسي از اردوگاه حركت نكرده بودند، آنها خودسرانه روانه سرزمين موعود شدند. 45 آنگاه عماليقيها و كنعانيهاي ساكن كوهستان، پايين آمدند و به قوم اسرائيل حمله كرده، آنان را شكست دادند و تا حرما تعقيب نمودند.
راهنما
بابهاي 13 و 14 . فرستادن دوازده جاسوس به كنعان
موسي در نظر داشت مستقيماً از سينا به كنعان برود، او به قادش در 150 مايلي شمالِ سينا و 50 مايلي جنوب بئرشبع، كه در واقع مدخل جنوبي كنعان بود، رفت و ميخواست فوراً وارد كنعان شود.
اما جاسوسها با گزارش نااميد كنندهاي بازگشتند و مردم از پيشروي امتناع ورزيدند و اگر به خاطر مداخلة معجزهآساي خدا نبود، موسي را هم سنگسار ميكردند. اين نقطة حياتي سفر بود. درست در مقابل سرزمينِ موعود، قوم به عقب بازگشتند، و اين فرصت هرگز براي آنان تكرار نشد. از ميان 000،600 مرد بالاي بيست سال، كاليب و يوشع ، دو جاسوسي كه ميخواستند به پيش بروند، تنها كساني بودند كه به كنعان وارد شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
15 قوانین قربانی؛ مردی که قانون روز سبت را شکست..
هدايا و قربانيها
و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت:2 «بنياسرائيل را خطاب كرده، به ايشان بگو: چون به زمين سكونت خود كه من آن را به شما ميدهم داخل شويد، 3 و ميخواهيد هدية آتشين براي خداوند بگذرانيد، چه قرباني سوختني و چه ذبيحة وفاي نذر، يا براي نافله يا در عيدهاي خود، براي گذرانيدن هدية خوشبو بجهت خداوند ، خواه از رمه و خواه از گله، 4 آنگاه كسي كه هدية خود را ميگذراند، براي هدية آردي يك عشر ايفة آرد نرم مخلوط شده با يك ربع هين روغن بجهت خداوند بگذراند. 5 و براي هدية ريختني يك ربع هين شراب با قرباني سوختني يا براي ذبيحه بجهت هر بره حاضركن.
6 «يا بجهت قوچ براي هدية آردي دو عشر ايفة آرد نرم مخلوط شده با يك ثلث هينِ روغن حاضركن. 7 و بجهت هدية ريختني يك ثلث هين شراب براي خوشبويي بجهت خداوند حاضركن.
8 «و چون گاوي براي قرباني سوختني يا ذبيحهاي براي اداي نذر يا براي ذبيحة سلامتي بجهت خداوند حاضر ميكني، 9 آنگاه بجهت هدية آردي، سه عشر آرد نرم مخلوط شده با نصف هين روغن با گاو بگذراند. 10 و براي هدية ريختني نصف هين شراب بگذران تا هدية آتشين خوشبو براي خداوند بشود.
11 «همچنين براي هر گاو و براي هر قوچ و براي هر برة نرينه و هر بزغاله كرده شود. 12 برحسب شمارهاي كه حاضر كنيد بدين قسم براي هريك، موافق شمارة آنها عمل نماييد.
13 «هر متوطن چون هدية آتشين خوشبو براي خداوند ميگذراند، اين اوامر را به اينطور بجا بياورد. 14 و اگر غريبي كه در ميان شما مأوا گزيند، هركه در قرنهاي شما در ميان شما باشد، ميخواهد هدية آتشين خوشبو براي خداوند بگذراند، به نوعي كه شما عمل مينماييد، او نيز عمل نمايد. 15 براي شما كه اهل جماعت هستيد و براي غريبي كه نزد شما مأوا گزيند يك فريضه باشد، فريضة ابدي در نسلهاي شما؛ مَثَل شما به حضور خداوند مَثَل غريب است. 16 يك قانون و يك حكم براي شما و براي غريبي كه در ميان شما مأوا گزيند، خواهد بود.»
17 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 18 «بنياسرائيل را خطاب كرده، به ايشان بگو: چون به زميني كه من شما را در آن درميآورم داخل شويد، 19 و از محصول زمين بخوريد، آنگاه هدية افراشتني براي خداوند بگذرانيد. 20 از خمير اول خود گِردهاي بجهت هدية افراشتني بگذرانيد؛ مثل هدية افراشتني خرمن، همچنان آن را بگذرانيد. 21 از خمير اول خود، هدية افراشتني در قرنهاي خود براي خداوندبگذرانيد.
22 «و هرگاه سهواً خطا كرده، جميع اين اوامر را كه خداوند به موسي گفته است، بجا نياورده باشيد، 23 يعني هرچه خداوند به واسطة موسي شما را امر فرمود، از روزي كه خداوند امر فرمود و از آن به بعد در قرنهاي شما. 24 پس اگر اين كار سهواً و بدون اطلاع جماعت كرده شد، آنگاه تمامي جماعت يك گاو جوان براي قرباني سوختني و خوشبويي بجهت خداوند با هدية آردي و هدية ريختني آن، موافق رسم بگذرانند، و يك بز نر بجهت قرباني گناه. 25 و كاهن براي تمامي جماعت بنياسرائيل كفاره نمايد، و ايشان آمرزيده خواهندشد، زيراكه آن كار سهواً شده است؛ و ايشان قرباني خود را بجهت هدية آتشين خداوند و قرباني گناه خود را بجهت سهو خويش، به حضور خداوند گذرانيدهاند. 26 و تمامي جماعت بنياسرائيل و غريبي كه در ميان ايشان ساكن باشد، آمرزيده خواهند شد، زيراكه به تمامي جماعت سهواً شده بود.
27 «و اگر يك نفر سهواً خطا كرده باشد، آنگاه بز مادة يك ساله براي قرباني گناه بگذراند. 28 و كاهن بجهت آن كسي كه سهو كرده است چونكه خطاي او از نادانستگي بود، به حضور خداوند كفاره كند تا بجهت وي كفاره بشود و آمرزيده خواهد شد. 29 بجهت كسي كه سهواً خطا كند، خواه متوطنـي از بنياسرائيل و خواه غريبي كه در ميان ايشان ساكن باشـد، يك قانـون خواهد بود.
30 «و اما كسي كه به دست بلند عمل نمايد،چه متوطن و چه غريب، او به خداوند كفر كرده باشد. پس آن شخص از ميان قوم خود منقطع خواهد شد. 31 چونكه كلام خداوند را حقير شمرده، حكم او را شكسته است، آن كس البته منقطع شود و گناهش بر وي خواهد بود.»
32 و چون بنياسرائيل در صحرا بودند، كسي را يافتند كه در روز سَبَّت هيزم جمع ميكرد. 33 و كساني كه او را يافتند كه هيزم جمع ميكرد، او را نزد موسي و هارون و تمامي جماعت آوردند. 34 و او را در حبس نگاه داشتند، زيراكه اعلام نشده بود كه با وي چه بايد كرد. 35 و خداوند به موسي گفت: «اين شخص البته كشته شود، تمامي جماعت او را بيرون از لشكرگاه با سنگها سنگسار كنند.» 36 پس تمامي جماعت او را بيرون از لشكرگاه آورده، او را سنگسار كردند و بمرد، چنانكه خداوند به موسي امر كرده بود.
37 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 38 «بنياسرائيل را خطاب كرده، به ايشان بگو كه براي خود بر گوشههاي رخت خويش در قرنهاي خود صيصيت بسازند و رشتة لاجوردي بر هر گوشة صيصيَت بگذارند. 39 و بجهت شما صيصيت خواهد بود تا برآن بنگريد و تمام اوامر خداوند را بياد آورده، بجا آوريد، و در پي دلها و چشمان خود كه شما در پي آنها زنا ميكنيد، منحرف نشويد. 40 تا تمامي اوامر مرا بياد آورده، بجا آوريد، و بجهت خداي خود مقدس باشيد. 41 من يهوه خداي شما هستم كه شما را از زمين مصر بيرون آوردم تا خداي شما باشم. من يهوه خداي شما هستم.» ترجمه تفسیری قوانين قرباني
خداوند به موسي فرمود كه اين دستورات را به قوم اسرائيل بدهد تا وقتي كه آنها وارد سرزمين موعـود ميشونـد آنهـا را رعايت كننـد: 3و4و5 هرگاه بخواهند قرباني سوختني، يا هر نوع قرباني ديگري كه بر آتش تقديم ميشود و مورد پسند خداوند است، تقديم كنند، قرباني آنها بايد گوسفند، بز، گاو يا قوچ باشد. هر يك از قربانيها، خواه قرباني سوختني باشد خواه قرباني نذر، خواه قرباني داوطلبانه باشد، خواه قرباني ويژة يكي از اعياد، در هر صورت بايد با هديه آردي همراه باشد. اگر برهاي قرباني ميشود، بايد همراه آن يك كيلوگرم آرد مرغوب مخلوط با يك ليتر روغن بعنوان هديه آردي و نيز يك ليتر شراب بعنوان هدية نوشيدني تقديم شود.
6 اگر قرباني يك قوچ باشد، بايد همراه آن دو كيلوگرم آرد مرغوب مخلوط با يك و نيم ليتر روغن، بعنوان هديه آردي 7 و نيز يك و نيم ليتر شراب بعنوان هديه نوشيدني تقديم شود. اين قرباني مورد پسند خداوند است.
8و9 اگر قرباني يك گاو جوان است هديه آردي همراه آن بايد شامل سه كيلوگرم آرد مرغوبمخلـوط بـا دو ليتـر روغن 10 و هـديه نوشيدني آن، دو ليتر شراب بــاشد. ايـن قرباني كـه بر آتش به خـداوند تـقديم مـي شود، مـوردپسنـد او مـيباشد.
11و12 اينها دستوراتي هستند در مورد اينكه چه چيزهايي بايد همراه هر يك از قربانيهاي گاو، قوچ، بره يا بزغاله تقديم شوند. 13و14 تمام كساني كه ميخواهند قربانياي كه موردپسند خداوند است، بر آتش تقديم كنند، خواه اسرائيلي باشند و خواه غريباني كه در ميان بنياسرائيل ساكنند، بايد اين دستورات را رعايت كنند. 15و16 چون قانون براي همه يكسان است، چه اسرائيلي و چه غريب. اين قانون نسل اندر نسل به قوت خود باقي خواهد بود، زيرا همه در نظر خداوند برابرند. براي همه يك قانون وجود دارد.
17و18 خداوند به موسي فرمود: «به قوم اسرائيل بگو وقتي به سرزميني كه ميخواهم به ايشان بدهم برسند، 19 هر وقت از محصول زمين بخورند بايد قسمتي از آن را بعنوان هديه مخصوص به خداوند تقديم نمايند. 20 وقتي نان ميپزند بايد اولين قرص نان را كه از اولين حصاد ساليانه بدست ميآيد بعنوان هديه مخصوص، به خداوند تقديم نمايند. 21 اين هديهاي است ساليانه از خرمنگاه شما و حتماً بايستي نسل اندر نسل بجا آورده شود.
22و23 «اگر شما يا نسلهاي آينده شما ندانسته، در انجام اين دستوراتي كه خداوند بوسيله موسي طي ساليان به شما داده است كوتاهي كنيد، 24 وقتي كه به اشتباه خود پيبرديد، بايد يك گاو جوان براي قرباني سوختني هديه نماييد. اين قرباني مورد پسند خداوند است و بايد طبق معمول با هديه آردي و هديه نوشيدني و نيز يك بز نر براي قرباني گناه تقديم گردد. 25 كاهن براي تمام قوم اسرائيل كفاره نمايد و ايشان بخشيده خواهند شد، زيرا ندانسته مرتكب اشتباه شدهاند و براي اين عمل خود، به حضور خداوند قرباني سوختني و نيز قرباني گناه تقديم نمودهاند. 26 تمام بنياسرائيل و غريباني كه در ميان ايشان ساكنند، آمرزيده ميشوند، زيرا اين اشتباه متوجه تمام جماعت ميباشد.
27 «اگر اين اشتباه را فقط يك نفر مرتكب شود، در آنصورت بايد يك بز ماده يك ساله را بعنوان قرباني گناه تقديم نمايد 28 و كاهن در حضور خداوند برايش كفاره كند و او بخشيده خواهد شد. 29 اين قانون شامل حال غريباني كه درميان شما ساكنند نيز ميشود.
30 «ولي كسي كه دانسته مرتكب چنين اشتباهي شود، خواه اسرائيلي باشد، خواه غريب، نسبت به خداوند، گناه كرده است و بايد كشته شود، 31 زيرا او فرمان خداوند را خوار شمرده و از حكم او سرپيچي كرده است. او مسئول عقوبت گناه خود خواهد بود.»
مردي كه قانون روز سبت را شكست
32 يك روز كه قوم اسرائيل در بيابان بودند، يكي از آنها به هنگام جمعآوري هيزم در روز سبت، غافلگير شد. 33 پس او را گرفته، پيش موسي و هارون و ساير رهبران بردند. 34 ايشان اورا به زندان انداختند، زيرا روشن نبود كه در اين مورد چه بايد كرد.
35 خداوند به موسي فرمود: «اين شخص بايد كشته شود. تمام قوم اسرائيل او را در خارج از اردوگاه سنگسار كنند تا بميرد.»
36 پس او را از اردوگاه بيرون برده، همانطور كه خداوند امر فرموده بود وي را كشتند.
منگولهها
37و38 خداوند به موسي فرمود: «به قوم اسرائيل بگو كه براي حاشيه لباسهاي خود منگولههايي درست كنند. اين حكمي است كه بايد نسل اندر نسل رعايت شود. منگولهها را با نخ آبي به حاشيه لباس خود وصل نمايند. 39 هدف از اين قانون آنست كه هر وقت منگولهها را ببينيد، احكام خداوند را به ياد آورده، از آنها اطاعت كنيد كه در اينصورت از من روگردان نخواهيد شد و خواستههاي دل خود را بجا نخواهيد آورد. 40 اين قانون به شما يادآوري خواهد كرد كه براي خداي خود مقدس باشيد، 41 زيرا من خداوند، خداي شما هستم كه شما را از مصر بيرون آوردم. آري، من خداوند، خداي شما هستم.»
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
هدايا و قربانيها
و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت:2 «بنياسرائيل را خطاب كرده، به ايشان بگو: چون به زمين سكونت خود كه من آن را به شما ميدهم داخل شويد، 3 و ميخواهيد هدية آتشين براي خداوند بگذرانيد، چه قرباني سوختني و چه ذبيحة وفاي نذر، يا براي نافله يا در عيدهاي خود، براي گذرانيدن هدية خوشبو بجهت خداوند ، خواه از رمه و خواه از گله، 4 آنگاه كسي كه هدية خود را ميگذراند، براي هدية آردي يك عشر ايفة آرد نرم مخلوط شده با يك ربع هين روغن بجهت خداوند بگذراند. 5 و براي هدية ريختني يك ربع هين شراب با قرباني سوختني يا براي ذبيحه بجهت هر بره حاضركن.
6 «يا بجهت قوچ براي هدية آردي دو عشر ايفة آرد نرم مخلوط شده با يك ثلث هينِ روغن حاضركن. 7 و بجهت هدية ريختني يك ثلث هين شراب براي خوشبويي بجهت خداوند حاضركن.
8 «و چون گاوي براي قرباني سوختني يا ذبيحهاي براي اداي نذر يا براي ذبيحة سلامتي بجهت خداوند حاضر ميكني، 9 آنگاه بجهت هدية آردي، سه عشر آرد نرم مخلوط شده با نصف هين روغن با گاو بگذراند. 10 و براي هدية ريختني نصف هين شراب بگذران تا هدية آتشين خوشبو براي خداوند بشود.
11 «همچنين براي هر گاو و براي هر قوچ و براي هر برة نرينه و هر بزغاله كرده شود. 12 برحسب شمارهاي كه حاضر كنيد بدين قسم براي هريك، موافق شمارة آنها عمل نماييد.
13 «هر متوطن چون هدية آتشين خوشبو براي خداوند ميگذراند، اين اوامر را به اينطور بجا بياورد. 14 و اگر غريبي كه در ميان شما مأوا گزيند، هركه در قرنهاي شما در ميان شما باشد، ميخواهد هدية آتشين خوشبو براي خداوند بگذراند، به نوعي كه شما عمل مينماييد، او نيز عمل نمايد. 15 براي شما كه اهل جماعت هستيد و براي غريبي كه نزد شما مأوا گزيند يك فريضه باشد، فريضة ابدي در نسلهاي شما؛ مَثَل شما به حضور خداوند مَثَل غريب است. 16 يك قانون و يك حكم براي شما و براي غريبي كه در ميان شما مأوا گزيند، خواهد بود.»
17 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 18 «بنياسرائيل را خطاب كرده، به ايشان بگو: چون به زميني كه من شما را در آن درميآورم داخل شويد، 19 و از محصول زمين بخوريد، آنگاه هدية افراشتني براي خداوند بگذرانيد. 20 از خمير اول خود گِردهاي بجهت هدية افراشتني بگذرانيد؛ مثل هدية افراشتني خرمن، همچنان آن را بگذرانيد. 21 از خمير اول خود، هدية افراشتني در قرنهاي خود براي خداوندبگذرانيد.
22 «و هرگاه سهواً خطا كرده، جميع اين اوامر را كه خداوند به موسي گفته است، بجا نياورده باشيد، 23 يعني هرچه خداوند به واسطة موسي شما را امر فرمود، از روزي كه خداوند امر فرمود و از آن به بعد در قرنهاي شما. 24 پس اگر اين كار سهواً و بدون اطلاع جماعت كرده شد، آنگاه تمامي جماعت يك گاو جوان براي قرباني سوختني و خوشبويي بجهت خداوند با هدية آردي و هدية ريختني آن، موافق رسم بگذرانند، و يك بز نر بجهت قرباني گناه. 25 و كاهن براي تمامي جماعت بنياسرائيل كفاره نمايد، و ايشان آمرزيده خواهندشد، زيراكه آن كار سهواً شده است؛ و ايشان قرباني خود را بجهت هدية آتشين خداوند و قرباني گناه خود را بجهت سهو خويش، به حضور خداوند گذرانيدهاند. 26 و تمامي جماعت بنياسرائيل و غريبي كه در ميان ايشان ساكن باشد، آمرزيده خواهند شد، زيراكه به تمامي جماعت سهواً شده بود.
27 «و اگر يك نفر سهواً خطا كرده باشد، آنگاه بز مادة يك ساله براي قرباني گناه بگذراند. 28 و كاهن بجهت آن كسي كه سهو كرده است چونكه خطاي او از نادانستگي بود، به حضور خداوند كفاره كند تا بجهت وي كفاره بشود و آمرزيده خواهد شد. 29 بجهت كسي كه سهواً خطا كند، خواه متوطنـي از بنياسرائيل و خواه غريبي كه در ميان ايشان ساكن باشـد، يك قانـون خواهد بود.
30 «و اما كسي كه به دست بلند عمل نمايد،چه متوطن و چه غريب، او به خداوند كفر كرده باشد. پس آن شخص از ميان قوم خود منقطع خواهد شد. 31 چونكه كلام خداوند را حقير شمرده، حكم او را شكسته است، آن كس البته منقطع شود و گناهش بر وي خواهد بود.»
32 و چون بنياسرائيل در صحرا بودند، كسي را يافتند كه در روز سَبَّت هيزم جمع ميكرد. 33 و كساني كه او را يافتند كه هيزم جمع ميكرد، او را نزد موسي و هارون و تمامي جماعت آوردند. 34 و او را در حبس نگاه داشتند، زيراكه اعلام نشده بود كه با وي چه بايد كرد. 35 و خداوند به موسي گفت: «اين شخص البته كشته شود، تمامي جماعت او را بيرون از لشكرگاه با سنگها سنگسار كنند.» 36 پس تمامي جماعت او را بيرون از لشكرگاه آورده، او را سنگسار كردند و بمرد، چنانكه خداوند به موسي امر كرده بود.
37 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 38 «بنياسرائيل را خطاب كرده، به ايشان بگو كه براي خود بر گوشههاي رخت خويش در قرنهاي خود صيصيت بسازند و رشتة لاجوردي بر هر گوشة صيصيَت بگذارند. 39 و بجهت شما صيصيت خواهد بود تا برآن بنگريد و تمام اوامر خداوند را بياد آورده، بجا آوريد، و در پي دلها و چشمان خود كه شما در پي آنها زنا ميكنيد، منحرف نشويد. 40 تا تمامي اوامر مرا بياد آورده، بجا آوريد، و بجهت خداي خود مقدس باشيد. 41 من يهوه خداي شما هستم كه شما را از زمين مصر بيرون آوردم تا خداي شما باشم. من يهوه خداي شما هستم.» ترجمه تفسیری قوانين قرباني
خداوند به موسي فرمود كه اين دستورات را به قوم اسرائيل بدهد تا وقتي كه آنها وارد سرزمين موعـود ميشونـد آنهـا را رعايت كننـد: 3و4و5 هرگاه بخواهند قرباني سوختني، يا هر نوع قرباني ديگري كه بر آتش تقديم ميشود و مورد پسند خداوند است، تقديم كنند، قرباني آنها بايد گوسفند، بز، گاو يا قوچ باشد. هر يك از قربانيها، خواه قرباني سوختني باشد خواه قرباني نذر، خواه قرباني داوطلبانه باشد، خواه قرباني ويژة يكي از اعياد، در هر صورت بايد با هديه آردي همراه باشد. اگر برهاي قرباني ميشود، بايد همراه آن يك كيلوگرم آرد مرغوب مخلوط با يك ليتر روغن بعنوان هديه آردي و نيز يك ليتر شراب بعنوان هدية نوشيدني تقديم شود.
6 اگر قرباني يك قوچ باشد، بايد همراه آن دو كيلوگرم آرد مرغوب مخلوط با يك و نيم ليتر روغن، بعنوان هديه آردي 7 و نيز يك و نيم ليتر شراب بعنوان هديه نوشيدني تقديم شود. اين قرباني مورد پسند خداوند است.
8و9 اگر قرباني يك گاو جوان است هديه آردي همراه آن بايد شامل سه كيلوگرم آرد مرغوبمخلـوط بـا دو ليتـر روغن 10 و هـديه نوشيدني آن، دو ليتر شراب بــاشد. ايـن قرباني كـه بر آتش به خـداوند تـقديم مـي شود، مـوردپسنـد او مـيباشد.
11و12 اينها دستوراتي هستند در مورد اينكه چه چيزهايي بايد همراه هر يك از قربانيهاي گاو، قوچ، بره يا بزغاله تقديم شوند. 13و14 تمام كساني كه ميخواهند قربانياي كه موردپسند خداوند است، بر آتش تقديم كنند، خواه اسرائيلي باشند و خواه غريباني كه در ميان بنياسرائيل ساكنند، بايد اين دستورات را رعايت كنند. 15و16 چون قانون براي همه يكسان است، چه اسرائيلي و چه غريب. اين قانون نسل اندر نسل به قوت خود باقي خواهد بود، زيرا همه در نظر خداوند برابرند. براي همه يك قانون وجود دارد.
17و18 خداوند به موسي فرمود: «به قوم اسرائيل بگو وقتي به سرزميني كه ميخواهم به ايشان بدهم برسند، 19 هر وقت از محصول زمين بخورند بايد قسمتي از آن را بعنوان هديه مخصوص به خداوند تقديم نمايند. 20 وقتي نان ميپزند بايد اولين قرص نان را كه از اولين حصاد ساليانه بدست ميآيد بعنوان هديه مخصوص، به خداوند تقديم نمايند. 21 اين هديهاي است ساليانه از خرمنگاه شما و حتماً بايستي نسل اندر نسل بجا آورده شود.
22و23 «اگر شما يا نسلهاي آينده شما ندانسته، در انجام اين دستوراتي كه خداوند بوسيله موسي طي ساليان به شما داده است كوتاهي كنيد، 24 وقتي كه به اشتباه خود پيبرديد، بايد يك گاو جوان براي قرباني سوختني هديه نماييد. اين قرباني مورد پسند خداوند است و بايد طبق معمول با هديه آردي و هديه نوشيدني و نيز يك بز نر براي قرباني گناه تقديم گردد. 25 كاهن براي تمام قوم اسرائيل كفاره نمايد و ايشان بخشيده خواهند شد، زيرا ندانسته مرتكب اشتباه شدهاند و براي اين عمل خود، به حضور خداوند قرباني سوختني و نيز قرباني گناه تقديم نمودهاند. 26 تمام بنياسرائيل و غريباني كه در ميان ايشان ساكنند، آمرزيده ميشوند، زيرا اين اشتباه متوجه تمام جماعت ميباشد.
27 «اگر اين اشتباه را فقط يك نفر مرتكب شود، در آنصورت بايد يك بز ماده يك ساله را بعنوان قرباني گناه تقديم نمايد 28 و كاهن در حضور خداوند برايش كفاره كند و او بخشيده خواهد شد. 29 اين قانون شامل حال غريباني كه درميان شما ساكنند نيز ميشود.
30 «ولي كسي كه دانسته مرتكب چنين اشتباهي شود، خواه اسرائيلي باشد، خواه غريب، نسبت به خداوند، گناه كرده است و بايد كشته شود، 31 زيرا او فرمان خداوند را خوار شمرده و از حكم او سرپيچي كرده است. او مسئول عقوبت گناه خود خواهد بود.»
مردي كه قانون روز سبت را شكست
32 يك روز كه قوم اسرائيل در بيابان بودند، يكي از آنها به هنگام جمعآوري هيزم در روز سبت، غافلگير شد. 33 پس او را گرفته، پيش موسي و هارون و ساير رهبران بردند. 34 ايشان اورا به زندان انداختند، زيرا روشن نبود كه در اين مورد چه بايد كرد.
35 خداوند به موسي فرمود: «اين شخص بايد كشته شود. تمام قوم اسرائيل او را در خارج از اردوگاه سنگسار كنند تا بميرد.»
36 پس او را از اردوگاه بيرون برده، همانطور كه خداوند امر فرموده بود وي را كشتند.
منگولهها
37و38 خداوند به موسي فرمود: «به قوم اسرائيل بگو كه براي حاشيه لباسهاي خود منگولههايي درست كنند. اين حكمي است كه بايد نسل اندر نسل رعايت شود. منگولهها را با نخ آبي به حاشيه لباس خود وصل نمايند. 39 هدف از اين قانون آنست كه هر وقت منگولهها را ببينيد، احكام خداوند را به ياد آورده، از آنها اطاعت كنيد كه در اينصورت از من روگردان نخواهيد شد و خواستههاي دل خود را بجا نخواهيد آورد. 40 اين قانون به شما يادآوري خواهد كرد كه براي خداي خود مقدس باشيد، 41 زيرا من خداوند، خداي شما هستم كه شما را از مصر بيرون آوردم. آري، من خداوند، خداي شما هستم.»
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
16 شورش قورح، داتان و ابیرام
مجازات ياغيان
و قورح بن يِصهار بن قَهات بن لاوي و داتان و اَبيرام پسران اَليآب و اُوْن بن فالِت پسران رؤبين (كسان) گرفته، 2 با بعضي از بنياسرائيل، يعني دويست و پنجاه نفر از سروران جماعت كه برگزيدگان شورا و مردان معروف بودند، به حضور موسي برخاستند. 3 و به مقابل موسي و هارون جمع شده، به ايشان گفتند: «شما از حد خود تجاوز مينماييد، زيرا تمامي جماعت هريك از ايشان مقدساند، و خداوند در ميان ايشان است. پس چرا خويشتن را بر جماعتِ خداوند برميافرازيد؟» 4 و چون موسي اين را شنيد، به روي خود درافتاد 5 و قورح و تمامي جمعيت او را خطاب كرده، گفت: «بامدادان خداوند نشان خواهد داد كه چه كس از آن وي و چه كس مقدس است، و او را نزد خود خواهد آورد؛ و هركه را براي خود برگزيده است، او را نزد خود خواهد آورد. 6 اين را بكنيد كه مِجْمَرها براي خود بگيريد، اي قورح و تمامي جمعيت تو. 7 و آتش در آنها گذارده، فردا به حضور خداوند بخور در آنها بريزيد، و آن كس كه خداوند برگزيده است، مقدس خواهد شد. اي پسران لاوي شما از حد خود تجاوز مينماييد!» 8 و موسي به قورح گفت: «اي بنيلاوي بشنويد! 9 آيا نزد شما كم است كه خداي اسرائيل شما را از جماعت اسرائيل ممتاز كرده است، تا شما را نزد خود بياورد تا در مسكن خداوند خدمت نماييد، و به حضور جماعت براي خدمت ايشان بايستيد؟ 10 و تو را و جميع برادرانت بنيلاوي را با تو نزديك آورد، و آيا كهانت را نيز ميطلبيد؟
11 از اين جهت تو و تمامي جمعيت تو به ضد خداوند جمع شدهايد. و اما هارون چيست كه بر او همهمه ميكنيد؟»
12 و موسي فرستاد تا داتان و ابيرام پسران الياب را بخواند، و ايشان گفتند: «نميآييم! 13 آيا كم است كه ما را از زميني كه به شير و شهد جاري است، بيرون آوردي تا ما را در صحرا نيز هلاك سازي كه ميخواهي خود را بر ما حكمران سازي؟ 14 و ما را هم به زميني كه به شير و شهد جاري است درنياوردي و ملكيتي از مزرعهها و تاكستانها به ما ندادي. آيا چشمان اين مردمان را ميكني؟ نخواهيمآمد!»
15 و موسي بسيار خشمناك شده، به خداوند گفت: «هدية ايشان را منظور منما، يك خر از ايشان نگرفتم، و به يكي از ايشان زيان نرساندم.» 16 و موسي به قورح گفت: «تو با تمامي جمعيت خود فردا به حضور خداوند حاضر شويد، تو و ايشان و هارون. 17 و هر كس مِجْمَر خود را گرفته، بخور بر آنها بگذارد؛ و شما هر كس مِجْمَر خود، يعني دويست و پنجاه مِجْمَر به حضور خداوند بياوريد، تو نيز و هارون هر يك مِجْمَر خود را بياوريد.» 18 پس هر كس مِجْمَر خود را گرفته، و آتش در آنها نهاده، و بخور بر آنها گذارده، نزد دروازة خيمة اجتماع، با موسي و هارون ايستادند. 19 و قورح تمامي جماعت را به مقابل ايشان نزد در خيمة اجتماع جمع كرد، و جلال خداوند بر تمامي جماعت ظاهرشد.
20 و خداوند موسي و هارون را خطاب كرده، گفت: 21 «خود را از اين جماعت دور كنيد تا ايشان را در لحظهاي هلاك كنم.» 22 پس ايشان بهروي در افتاده، گفتند: «اي خدا كه خداي روحهاي تمام بشر هستي، آيا يك نفر گناه ورزد و بر تمام جماعت غضبناك شوي؟»
23 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 24 «جماعت را خطاب كرده، بگو از اطراف مسكن قورح و داتان و ابيرام دور شويد.» 25 پس موسي برخاسته، نزد داتان و ابيرام رفت و مشايخ اسرائيل در عقب وي رفتند. 26 و جماعت را خطاب كرده، گفت: «از نزد خيمههاي اين مردمان شرير دور شويد، و چيزي را كه از آن ايشان است لمس منماييد، مبادا در همة گناهان ايشان هلاك شويد.» 27 پس از اطراف مسكن قورح و داتان و ابيرام دور شدند، و داتان و ابيرام بيرون آمده، با زنان و پسران و اطفال خود به در خيمههاي خود ايستادند. 28 و موسي گفت: «از اين خواهيد دانست كه خداوند مرا فرستاده است تا همة اين كارها را بكنم و به ارادة من نبوده است. 29 اگر اين كسان مثل موت ساير بنيآدم بميرند و اگر مثل وقايع جميع بنيآدم بر ايشان واقع شود، خداوند مرا نفرستاده است. 30 و اما اگر خداوند چيز تازهاي بنمايد و زمين دهان خود را گشاده، ايشان را با جميع مايملك ايشان ببلعد كه به گور زنده فرود روند، آنگاه بدانيد كه اين مردمان خداوند را اهانت نمودهاند.»
31 و چون از گفتن همة اين سخنان فارغ شد، زميني كه زير ايشان بود، شكافته شد. 32 و زمين دهان خود را گشوده، ايشان را و خانههاي ايشان و همة كسان را كه تعلق به قورح داشتند، با تمامي اموال ايشان بلعيد. 33 و ايشان با هرچه به ايشان تعلق داشت، زنده به گور فرورفتند، و زمين بر ايشان به هم آمد كه از ميان جماعت هلاك شدند. 34 و جميع اسرائيليان كه به اطراف ايشان بودند،از نعرة ايشان گريختند، زيرا گفتند مبادا زمين ما را نيز ببلعد. 35 و آتش از حضور خداوند بدر آمده، دويست و پنجاه نفر را كه بخور ميگذرانيدند، سوزانيد.
36 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 37 «به العازار بن هارون كاهن بگو كه مِجْمَرها را از ميان آتش بردار، و آتش را به آن طرف بپاش زيراكه آنها مقدس است، 38 يعني مِجْمَرهاي اين گناهكاران را به ضد جان ايشان؛ و از آنها تختهاي پهن براي پوشش مذبح بسازند، زيرا چونكه آنها را به حضور خداوند گذرانيدهاند، مقدس شده است، تا براي بنياسرائيل آيتي باشد.» 39 پس العازار كاهن مِجْمَرهاي برنجين را كه سوخته شدگان گذرانيده بودند گرفته، از آنها پوشش مذبح ساختند. 40 تا براي بنياسرائيل يادگار باشد تا هيچ غريبي كه از اولاد هارون نباشد بجهت سوزانيدن بخور به حضور خداوند نزديك نيايد، مبادا مثل قورح و جمعيتش بشود، چنانكه خداوند به واسطة موسي او را امر فرموده بود.
41 و در فرداي آن روز تمامي جماعت بنياسرائيل بر موسي و هارون همهمه كرده، گفتند كه شما قوم خداوند را كشتيد. 42 و چون جماعت بر موسي و هارون جمع شدند، به سوي خيمة اجتماع نگريستند، و اينك ابر آن را پوشانيد و جلال خداوند ظاهر شد. 43 و موسي و هارون پيش خيمة اجتماع آمدند. 44 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 45 «از ميان اين جماعت دور شويد تا ايشان را ناگهان هلاك سازم.» و ايشان به روي خود درافتادند.
46 و موسي به هارون گفت: «مِجْمَر خود را گرفته، آتش از روي مذبح در آن بگذار، و بخور بر آن بريز، و به زودي به سوي جماعت رفته، برايايشان كفاره كن، زيرا غضب از حضور خداوند برآمده، و وبا شروع شده است.» 47 پس هارون به نحوي كه موسي گفته بود آن را گرفته، در ميان جماعت دويد و اينك وبا در ميان قوم شروع شده بود. پس بخور را بريخت و بجهت قوم كفاره نمود. 48 و او در ميان مردگان و زندگان ايستاد و وبا بازداشته شد. 49 و عدد كساني كه از وبا مردند چهارده هزار و هفتصد بود، سواي آناني كه در حادثة قورح هلاك شدند. 50 پس هارون نزد موسي به در خيمة اجتماع برگشت و وبا رفع شد. ترجمه تفسیری شورش قورح، داتان و ابيرام
يك روز قورح پسر يصهار نوه قهات از قبيله لاوي، با داتان و ابيرام پسران الياب و اون پسر فالت كه هر سه از قبيله رئوبين بودند با هم توطئه كردند كه عليه موسي شورش كنند. دويست و پنجاه نفر از سران معروف اسرائيل كه توسط مردم انتخاب شده بودند در اين توطئه شركت داشتند.
3 ايشان نزد موسي و هارون رفته گفتند: «شما از حد خود تجاوز ميكنيد! شما از هيچكدام از ما بهتر نيستيد. همه قوم اسرائيل مقدسند و خداوند با همگي ما ميباشد؛ پس چه حقي داريد خود را در رأس قوم خداوند قرار دهيد؟»
4 موسي وقتي سخنان ايشان را شنيد به خاك افتاد. 5 سپس به قورح و آناني كه با او بودند گفت: «فردا صبح خداوند به شما نشان خواهد داد چه كسي به او تعلق دارد و مقدس است و خداوند چه كسي را بعنوان كاهن خود انتخاب كرده است. 6و7 اي قورح، تو و تمام كساني كه با تو هستند فردا صبح، آتشدانها گرفته، آتش در آنها بگذاريد و در حضور خداوند بخور در آنها بريزيد. آنوقت خواهيم ديد خداوند چه كسي را انتخاب كرده است. اي پسران لاوي، اين شما هستيد كه از حد خود تجاوز ميكنيد!»
8و9 موسي به قورح و آناني كه با او بودند گفت: «اي لاويها گوش دهيد. آيا به نظر شما اين امر كوچكي است كه خداي اسرائيل شما را از ميان تمام قوم اسرائيل برگزيده است تا در خيمه مقدس خداوند كار كنيد و به او نزديك باشيد و براي خدمت به قوم در حضور آنها بايستيد؟ 10 آيا اين وظيفه را كه خداوند فقط به شما لاويها داده است ناچيز ميدانيد كه اكنون خواهان مقام كاهني هم هستيد؟ 11 با اين كار در واقع برضد خداوند قيام كردهايد. مگر هارون چه كرده است كه از او شكايت ميكنيد؟»
12 بعد موسي بدنبال داتان و ابيرام پسران الياب فرستاد، ولي آنها نيامدند 13 و در جواب گفتند: «مگر اين امر كوچكي است كه تو ما را از سرزمين حاصلخيز مصر بيرون آوردي تا در اين بيابان بيآب و علف از بين ببري و حالا هم خيـال داري بر ماحكومت كني؟ 14 از اين گذشته، هنوز كه ما را به سرزمين حاصلخيزي كه وعده داده بودي نرسانيدهاي و مزرعه و تاكستاني به ما ندادهاي. چه كسي را ميخواهي فريب دهي؟ ما نميخواهيم بياييم.»
15 پس موسي بسيار خشمناك شده، به خداوند گفت: «قربانيهاي ايشان را قبول نكن! من حتي الاغي هم از ايشان نگرفتهام و زياني به يكي از آنها نرسانيدهام.»
16 موسي به قورح گفت: «تو و تمامي يارانت فردا صبح به حضور خداوند بياييد، هارون نيز اينجا خواهد بود. 17 فراموش نكنيد آتشدانها را با خودتان آورده، بخور بر آنها بگذاريد. هركس يك آتشدان، يعني جمعاً دويست و پنجاه آتشدان با خودتان بياوريد. هارون هم با آتشدان خود در اينجا حاضر خواهد شد.»
18 آنها همين كار را كردند. همگي آتشدانهاي خود را آورده، روشن كردند و بخور بر آنها گذاشتند و با موسي و هارون كنار در ورودي خيمه عبادت ايستادند. 19 در اين بين، قورح تمامي قوم اسرائيل را عليه موسي و هارون تحريك كرده بود و همگي آنها نزد در خيمه عبادت جمع شده بودند. حضور پرجلال خداوند بر تمام قوم اسرائيل نمايان شد. 20 خداوند به موسي و هارون فرمود: 21 «از كنار اين قوم دور شويد تا فوراً آنها را هلاك كنم.»
22 ولي موسي و هارون رو به خاك نهاده، عرض كردند: «اي خدايي كه خداي تمام افراد بشر هستي، آيا بخاطر گناه يك نفر، نسبت به تمامي قوم خشمگين ميشوي؟»
23و24 خداوند به موسي فرمود: «پس به بنياسرائيل بگو كه از كنار خيمههاي قورح و داتان و ابيرام دور شوند.»
25 پس موسي در حاليكه رهبران اسرائيل او را همراهي ميكردند بسوي خيمههاي داتان و ابيرام شتافت. 26 او به قوم اسرائيل گفت: «از اطراف خيمههاي اين مردان بدكار دور شويد و به چيزي كه مال آنهاست دست نزنيد مبادا شريك گناهان ايشان شده، با ايشان هلاك شويد.»
27 پس قوم اسرائيل از اطراف خيمههاي قورح و داتان و ابيرام دور شدند. داتان و ابيرام با زنان و پسران و اطفال خود از خيمههايشان بيرون آمده، دم در ايستادند.
28 موسي گفت: «حال خواهيد دانست كه خداوند مرا فرستاده است تا تمامي اين كارها را انجام بدهم و اينكه به اراده خودم كاري نكردهام. 29 اگر اين مردان به مرگ طبيعي يا در اثر تصادف يا بيماري بميرند، پس خداوند مرا نفرستاده است. 30 اما اگر خداوند معجزهاي نموده، زمين باز شود و ايشان را با هر چه كه دارند ببلعد و زنده بگور شوند، آنوقت بدانيد كه اين مردان به خداوند اهانت كردهاند.»
31 بمحض اينكه سخنان موسي تمام شد، ناگهان زمين زيرپاي قورح و داتان و ابيرام دهان گشود 32 و آنها را با خانوادهها و همدستاني كه با آنها ايستاده بودند، همراه با دار و ندارشان، فرو برد. 33 پس به اين ترتيب، زمين بر ايشان بهم آمد و ايشان زنده بگور شدند و از بين رفتند. 34 اسرائيليهايي كه نزديك آنها ايستاده بودند از فرياد آنها پا به فرار گذاشتند، چون ترسيدند زمين، ايشان را هم به كام خود فرو برد. 35 سپس آتشي از جانب خداوند فرود آمد و آن دويست و پنجاه نفري را كه بخور تقديم ميكردند، سوزانيد.
36و37و38 خداوند به موسي فرمود: «به العازار پسر هارون كاهن بگو كه آن آتش دانها را از داخل آتش بيرون آورد، چون آنها وقف خداوند شده، مقدس ميباشند. او بايد خاكستر آتش دانهاي اين مرداني را كه به قيمت جان خود گناه كردند دور بريزد. بعد آتشدانها را درهم كوبيده، از آن ورقهاي براي پوشش قربانگاه درست كند، زيرا اين آتشدانها مقدسند. اين پوشش قربانگاه براي قوم اسرائيل، خاطره عبرتانگيزي خواهد بود.»
39 پس العازار كاهن، آن آتش دانهاي مفرغي را گرفته، در هم كوبيد و از آن ورقهاي فلزي براي پوشش قربانگاه ساخت، 40 تا براي قوم اسرائيل عبرتي باشد كه هيچكس، غير از نسل هارون، جرأت نكند در حضور خداوند بخور بسوزاند، مبادا همانبلايي بر سرش آيد كه بر سر قورح و طرفدارانش آمد. بدين ترتيب دستورات خداوند به موسي، عملي گرديد.
41 اما فرداي همان روز، بنياسرائيل دوباره عليه موسي و هارون زبان به شكايت گشودند و گفتند: «شما قوم خداوند را كشتهايد!»
42 ولي وقتي آنها دور موسي و هارون را گرفته بودند ناگهان ابر، خيمه عبادت را پوشاند و حضور پرجلال خداوند نمايان شد. 43و44 موسي و هارون آمدند و كنار در خيمه عبادت ايستادند و خداوند به موسي فرمود: 45 «از كنار اين قوم دور شويد تا فوراً آنها را نابود كنم.» ولي موسي و هارون در حضور خداوند به خاك افتادند.
46 موسي به هارون گفت: «آتشدان خود را برداشته، آتش از روي قربانگاه در آن بگذار و بخور بر آن بريز و فوراً به ميان قوم ببر و براي ايشان كفاره كن تا گناهانشان آمرزيده شود، زيرا غضب خداوند بر ايشان افروخته و بلا شروع شده است.»
47 هارون مطابق دستور موسي عمل كرد و به ميان قوم شتافت، زيرا بلا شروع شده بود، پس بخور بر آتش نهاد و براي ايشان كفاره نمود. 48 او بين زندگان و مردگان ايستاد و بلا متوقف شد. 49 با اينحال، علاوه بر آناني كه روز پيش با قورح به هلاكت رسيده بودند چهارده هزار و هفتصد نفر ديگر هم مردند. 50 هارون نزد موسي به در خيمه عبادت بازگشت و بدين ترتيب بلا رفع شد.
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
مجازات ياغيان
و قورح بن يِصهار بن قَهات بن لاوي و داتان و اَبيرام پسران اَليآب و اُوْن بن فالِت پسران رؤبين (كسان) گرفته، 2 با بعضي از بنياسرائيل، يعني دويست و پنجاه نفر از سروران جماعت كه برگزيدگان شورا و مردان معروف بودند، به حضور موسي برخاستند. 3 و به مقابل موسي و هارون جمع شده، به ايشان گفتند: «شما از حد خود تجاوز مينماييد، زيرا تمامي جماعت هريك از ايشان مقدساند، و خداوند در ميان ايشان است. پس چرا خويشتن را بر جماعتِ خداوند برميافرازيد؟» 4 و چون موسي اين را شنيد، به روي خود درافتاد 5 و قورح و تمامي جمعيت او را خطاب كرده، گفت: «بامدادان خداوند نشان خواهد داد كه چه كس از آن وي و چه كس مقدس است، و او را نزد خود خواهد آورد؛ و هركه را براي خود برگزيده است، او را نزد خود خواهد آورد. 6 اين را بكنيد كه مِجْمَرها براي خود بگيريد، اي قورح و تمامي جمعيت تو. 7 و آتش در آنها گذارده، فردا به حضور خداوند بخور در آنها بريزيد، و آن كس كه خداوند برگزيده است، مقدس خواهد شد. اي پسران لاوي شما از حد خود تجاوز مينماييد!» 8 و موسي به قورح گفت: «اي بنيلاوي بشنويد! 9 آيا نزد شما كم است كه خداي اسرائيل شما را از جماعت اسرائيل ممتاز كرده است، تا شما را نزد خود بياورد تا در مسكن خداوند خدمت نماييد، و به حضور جماعت براي خدمت ايشان بايستيد؟ 10 و تو را و جميع برادرانت بنيلاوي را با تو نزديك آورد، و آيا كهانت را نيز ميطلبيد؟
11 از اين جهت تو و تمامي جمعيت تو به ضد خداوند جمع شدهايد. و اما هارون چيست كه بر او همهمه ميكنيد؟»
12 و موسي فرستاد تا داتان و ابيرام پسران الياب را بخواند، و ايشان گفتند: «نميآييم! 13 آيا كم است كه ما را از زميني كه به شير و شهد جاري است، بيرون آوردي تا ما را در صحرا نيز هلاك سازي كه ميخواهي خود را بر ما حكمران سازي؟ 14 و ما را هم به زميني كه به شير و شهد جاري است درنياوردي و ملكيتي از مزرعهها و تاكستانها به ما ندادي. آيا چشمان اين مردمان را ميكني؟ نخواهيمآمد!»
15 و موسي بسيار خشمناك شده، به خداوند گفت: «هدية ايشان را منظور منما، يك خر از ايشان نگرفتم، و به يكي از ايشان زيان نرساندم.» 16 و موسي به قورح گفت: «تو با تمامي جمعيت خود فردا به حضور خداوند حاضر شويد، تو و ايشان و هارون. 17 و هر كس مِجْمَر خود را گرفته، بخور بر آنها بگذارد؛ و شما هر كس مِجْمَر خود، يعني دويست و پنجاه مِجْمَر به حضور خداوند بياوريد، تو نيز و هارون هر يك مِجْمَر خود را بياوريد.» 18 پس هر كس مِجْمَر خود را گرفته، و آتش در آنها نهاده، و بخور بر آنها گذارده، نزد دروازة خيمة اجتماع، با موسي و هارون ايستادند. 19 و قورح تمامي جماعت را به مقابل ايشان نزد در خيمة اجتماع جمع كرد، و جلال خداوند بر تمامي جماعت ظاهرشد.
20 و خداوند موسي و هارون را خطاب كرده، گفت: 21 «خود را از اين جماعت دور كنيد تا ايشان را در لحظهاي هلاك كنم.» 22 پس ايشان بهروي در افتاده، گفتند: «اي خدا كه خداي روحهاي تمام بشر هستي، آيا يك نفر گناه ورزد و بر تمام جماعت غضبناك شوي؟»
23 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 24 «جماعت را خطاب كرده، بگو از اطراف مسكن قورح و داتان و ابيرام دور شويد.» 25 پس موسي برخاسته، نزد داتان و ابيرام رفت و مشايخ اسرائيل در عقب وي رفتند. 26 و جماعت را خطاب كرده، گفت: «از نزد خيمههاي اين مردمان شرير دور شويد، و چيزي را كه از آن ايشان است لمس منماييد، مبادا در همة گناهان ايشان هلاك شويد.» 27 پس از اطراف مسكن قورح و داتان و ابيرام دور شدند، و داتان و ابيرام بيرون آمده، با زنان و پسران و اطفال خود به در خيمههاي خود ايستادند. 28 و موسي گفت: «از اين خواهيد دانست كه خداوند مرا فرستاده است تا همة اين كارها را بكنم و به ارادة من نبوده است. 29 اگر اين كسان مثل موت ساير بنيآدم بميرند و اگر مثل وقايع جميع بنيآدم بر ايشان واقع شود، خداوند مرا نفرستاده است. 30 و اما اگر خداوند چيز تازهاي بنمايد و زمين دهان خود را گشاده، ايشان را با جميع مايملك ايشان ببلعد كه به گور زنده فرود روند، آنگاه بدانيد كه اين مردمان خداوند را اهانت نمودهاند.»
31 و چون از گفتن همة اين سخنان فارغ شد، زميني كه زير ايشان بود، شكافته شد. 32 و زمين دهان خود را گشوده، ايشان را و خانههاي ايشان و همة كسان را كه تعلق به قورح داشتند، با تمامي اموال ايشان بلعيد. 33 و ايشان با هرچه به ايشان تعلق داشت، زنده به گور فرورفتند، و زمين بر ايشان به هم آمد كه از ميان جماعت هلاك شدند. 34 و جميع اسرائيليان كه به اطراف ايشان بودند،از نعرة ايشان گريختند، زيرا گفتند مبادا زمين ما را نيز ببلعد. 35 و آتش از حضور خداوند بدر آمده، دويست و پنجاه نفر را كه بخور ميگذرانيدند، سوزانيد.
36 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 37 «به العازار بن هارون كاهن بگو كه مِجْمَرها را از ميان آتش بردار، و آتش را به آن طرف بپاش زيراكه آنها مقدس است، 38 يعني مِجْمَرهاي اين گناهكاران را به ضد جان ايشان؛ و از آنها تختهاي پهن براي پوشش مذبح بسازند، زيرا چونكه آنها را به حضور خداوند گذرانيدهاند، مقدس شده است، تا براي بنياسرائيل آيتي باشد.» 39 پس العازار كاهن مِجْمَرهاي برنجين را كه سوخته شدگان گذرانيده بودند گرفته، از آنها پوشش مذبح ساختند. 40 تا براي بنياسرائيل يادگار باشد تا هيچ غريبي كه از اولاد هارون نباشد بجهت سوزانيدن بخور به حضور خداوند نزديك نيايد، مبادا مثل قورح و جمعيتش بشود، چنانكه خداوند به واسطة موسي او را امر فرموده بود.
41 و در فرداي آن روز تمامي جماعت بنياسرائيل بر موسي و هارون همهمه كرده، گفتند كه شما قوم خداوند را كشتيد. 42 و چون جماعت بر موسي و هارون جمع شدند، به سوي خيمة اجتماع نگريستند، و اينك ابر آن را پوشانيد و جلال خداوند ظاهر شد. 43 و موسي و هارون پيش خيمة اجتماع آمدند. 44 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 45 «از ميان اين جماعت دور شويد تا ايشان را ناگهان هلاك سازم.» و ايشان به روي خود درافتادند.
46 و موسي به هارون گفت: «مِجْمَر خود را گرفته، آتش از روي مذبح در آن بگذار، و بخور بر آن بريز، و به زودي به سوي جماعت رفته، برايايشان كفاره كن، زيرا غضب از حضور خداوند برآمده، و وبا شروع شده است.» 47 پس هارون به نحوي كه موسي گفته بود آن را گرفته، در ميان جماعت دويد و اينك وبا در ميان قوم شروع شده بود. پس بخور را بريخت و بجهت قوم كفاره نمود. 48 و او در ميان مردگان و زندگان ايستاد و وبا بازداشته شد. 49 و عدد كساني كه از وبا مردند چهارده هزار و هفتصد بود، سواي آناني كه در حادثة قورح هلاك شدند. 50 پس هارون نزد موسي به در خيمة اجتماع برگشت و وبا رفع شد. ترجمه تفسیری شورش قورح، داتان و ابيرام
يك روز قورح پسر يصهار نوه قهات از قبيله لاوي، با داتان و ابيرام پسران الياب و اون پسر فالت كه هر سه از قبيله رئوبين بودند با هم توطئه كردند كه عليه موسي شورش كنند. دويست و پنجاه نفر از سران معروف اسرائيل كه توسط مردم انتخاب شده بودند در اين توطئه شركت داشتند.
3 ايشان نزد موسي و هارون رفته گفتند: «شما از حد خود تجاوز ميكنيد! شما از هيچكدام از ما بهتر نيستيد. همه قوم اسرائيل مقدسند و خداوند با همگي ما ميباشد؛ پس چه حقي داريد خود را در رأس قوم خداوند قرار دهيد؟»
4 موسي وقتي سخنان ايشان را شنيد به خاك افتاد. 5 سپس به قورح و آناني كه با او بودند گفت: «فردا صبح خداوند به شما نشان خواهد داد چه كسي به او تعلق دارد و مقدس است و خداوند چه كسي را بعنوان كاهن خود انتخاب كرده است. 6و7 اي قورح، تو و تمام كساني كه با تو هستند فردا صبح، آتشدانها گرفته، آتش در آنها بگذاريد و در حضور خداوند بخور در آنها بريزيد. آنوقت خواهيم ديد خداوند چه كسي را انتخاب كرده است. اي پسران لاوي، اين شما هستيد كه از حد خود تجاوز ميكنيد!»
8و9 موسي به قورح و آناني كه با او بودند گفت: «اي لاويها گوش دهيد. آيا به نظر شما اين امر كوچكي است كه خداي اسرائيل شما را از ميان تمام قوم اسرائيل برگزيده است تا در خيمه مقدس خداوند كار كنيد و به او نزديك باشيد و براي خدمت به قوم در حضور آنها بايستيد؟ 10 آيا اين وظيفه را كه خداوند فقط به شما لاويها داده است ناچيز ميدانيد كه اكنون خواهان مقام كاهني هم هستيد؟ 11 با اين كار در واقع برضد خداوند قيام كردهايد. مگر هارون چه كرده است كه از او شكايت ميكنيد؟»
12 بعد موسي بدنبال داتان و ابيرام پسران الياب فرستاد، ولي آنها نيامدند 13 و در جواب گفتند: «مگر اين امر كوچكي است كه تو ما را از سرزمين حاصلخيز مصر بيرون آوردي تا در اين بيابان بيآب و علف از بين ببري و حالا هم خيـال داري بر ماحكومت كني؟ 14 از اين گذشته، هنوز كه ما را به سرزمين حاصلخيزي كه وعده داده بودي نرسانيدهاي و مزرعه و تاكستاني به ما ندادهاي. چه كسي را ميخواهي فريب دهي؟ ما نميخواهيم بياييم.»
15 پس موسي بسيار خشمناك شده، به خداوند گفت: «قربانيهاي ايشان را قبول نكن! من حتي الاغي هم از ايشان نگرفتهام و زياني به يكي از آنها نرسانيدهام.»
16 موسي به قورح گفت: «تو و تمامي يارانت فردا صبح به حضور خداوند بياييد، هارون نيز اينجا خواهد بود. 17 فراموش نكنيد آتشدانها را با خودتان آورده، بخور بر آنها بگذاريد. هركس يك آتشدان، يعني جمعاً دويست و پنجاه آتشدان با خودتان بياوريد. هارون هم با آتشدان خود در اينجا حاضر خواهد شد.»
18 آنها همين كار را كردند. همگي آتشدانهاي خود را آورده، روشن كردند و بخور بر آنها گذاشتند و با موسي و هارون كنار در ورودي خيمه عبادت ايستادند. 19 در اين بين، قورح تمامي قوم اسرائيل را عليه موسي و هارون تحريك كرده بود و همگي آنها نزد در خيمه عبادت جمع شده بودند. حضور پرجلال خداوند بر تمام قوم اسرائيل نمايان شد. 20 خداوند به موسي و هارون فرمود: 21 «از كنار اين قوم دور شويد تا فوراً آنها را هلاك كنم.»
22 ولي موسي و هارون رو به خاك نهاده، عرض كردند: «اي خدايي كه خداي تمام افراد بشر هستي، آيا بخاطر گناه يك نفر، نسبت به تمامي قوم خشمگين ميشوي؟»
23و24 خداوند به موسي فرمود: «پس به بنياسرائيل بگو كه از كنار خيمههاي قورح و داتان و ابيرام دور شوند.»
25 پس موسي در حاليكه رهبران اسرائيل او را همراهي ميكردند بسوي خيمههاي داتان و ابيرام شتافت. 26 او به قوم اسرائيل گفت: «از اطراف خيمههاي اين مردان بدكار دور شويد و به چيزي كه مال آنهاست دست نزنيد مبادا شريك گناهان ايشان شده، با ايشان هلاك شويد.»
27 پس قوم اسرائيل از اطراف خيمههاي قورح و داتان و ابيرام دور شدند. داتان و ابيرام با زنان و پسران و اطفال خود از خيمههايشان بيرون آمده، دم در ايستادند.
28 موسي گفت: «حال خواهيد دانست كه خداوند مرا فرستاده است تا تمامي اين كارها را انجام بدهم و اينكه به اراده خودم كاري نكردهام. 29 اگر اين مردان به مرگ طبيعي يا در اثر تصادف يا بيماري بميرند، پس خداوند مرا نفرستاده است. 30 اما اگر خداوند معجزهاي نموده، زمين باز شود و ايشان را با هر چه كه دارند ببلعد و زنده بگور شوند، آنوقت بدانيد كه اين مردان به خداوند اهانت كردهاند.»
31 بمحض اينكه سخنان موسي تمام شد، ناگهان زمين زيرپاي قورح و داتان و ابيرام دهان گشود 32 و آنها را با خانوادهها و همدستاني كه با آنها ايستاده بودند، همراه با دار و ندارشان، فرو برد. 33 پس به اين ترتيب، زمين بر ايشان بهم آمد و ايشان زنده بگور شدند و از بين رفتند. 34 اسرائيليهايي كه نزديك آنها ايستاده بودند از فرياد آنها پا به فرار گذاشتند، چون ترسيدند زمين، ايشان را هم به كام خود فرو برد. 35 سپس آتشي از جانب خداوند فرود آمد و آن دويست و پنجاه نفري را كه بخور تقديم ميكردند، سوزانيد.
36و37و38 خداوند به موسي فرمود: «به العازار پسر هارون كاهن بگو كه آن آتش دانها را از داخل آتش بيرون آورد، چون آنها وقف خداوند شده، مقدس ميباشند. او بايد خاكستر آتش دانهاي اين مرداني را كه به قيمت جان خود گناه كردند دور بريزد. بعد آتشدانها را درهم كوبيده، از آن ورقهاي براي پوشش قربانگاه درست كند، زيرا اين آتشدانها مقدسند. اين پوشش قربانگاه براي قوم اسرائيل، خاطره عبرتانگيزي خواهد بود.»
39 پس العازار كاهن، آن آتش دانهاي مفرغي را گرفته، در هم كوبيد و از آن ورقهاي فلزي براي پوشش قربانگاه ساخت، 40 تا براي قوم اسرائيل عبرتي باشد كه هيچكس، غير از نسل هارون، جرأت نكند در حضور خداوند بخور بسوزاند، مبادا همانبلايي بر سرش آيد كه بر سر قورح و طرفدارانش آمد. بدين ترتيب دستورات خداوند به موسي، عملي گرديد.
41 اما فرداي همان روز، بنياسرائيل دوباره عليه موسي و هارون زبان به شكايت گشودند و گفتند: «شما قوم خداوند را كشتهايد!»
42 ولي وقتي آنها دور موسي و هارون را گرفته بودند ناگهان ابر، خيمه عبادت را پوشاند و حضور پرجلال خداوند نمايان شد. 43و44 موسي و هارون آمدند و كنار در خيمه عبادت ايستادند و خداوند به موسي فرمود: 45 «از كنار اين قوم دور شويد تا فوراً آنها را نابود كنم.» ولي موسي و هارون در حضور خداوند به خاك افتادند.
46 موسي به هارون گفت: «آتشدان خود را برداشته، آتش از روي قربانگاه در آن بگذار و بخور بر آن بريز و فوراً به ميان قوم ببر و براي ايشان كفاره كن تا گناهانشان آمرزيده شود، زيرا غضب خداوند بر ايشان افروخته و بلا شروع شده است.»
47 هارون مطابق دستور موسي عمل كرد و به ميان قوم شتافت، زيرا بلا شروع شده بود، پس بخور بر آتش نهاد و براي ايشان كفاره نمود. 48 او بين زندگان و مردگان ايستاد و بلا متوقف شد. 49 با اينحال، علاوه بر آناني كه روز پيش با قورح به هلاكت رسيده بودند چهارده هزار و هفتصد نفر ديگر هم مردند. 50 هارون نزد موسي به در خيمه عبادت بازگشت و بدين ترتيب بلا رفع شد.
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
17 عصای هارون شکوفه می آورد
عصاي هارون
و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت:2 «به بنياسرائيل سخن بگو و از ايشان عصاها بگير، يك عصا از هر خاندان آبا، از جميع سروران ايشان دوازده عصا برحسب خاندان آباي ايشان، و نام هركس را بر عصاي او بنويس. 3 و اسم هارون را بر عصاي لاوي بنويس، زيراكه براي هر سرور خاندان آباي ايشان يك عصا خواهد بود. 4 و آنها را در خيمة اجتماع پيش شهادت، جايي كه من با شما ملاقات ميكنم بگذار. 5 و شخصي را كه من اختيار ميكنم، عصاي او شكوفه خواهد آورد. پس همهمة بنياسرائيل را كه بر شما ميكنند از خود ساكت خواهم نمود.»
6 و موسي اين را به بنياسرائيل گفت، پس جميع سروران ايشان او را عصاها دادند، يك عصا براي هر سرور، يعني دوازده عصا برحسب خاندان آباي ايشان، و عصاي هارون در ميان عصاهاي آنها بود. 7 و موسي عصاها را به حضور خداوند در خيمة شهادت گذارد. 8 و در فرداي آن روز چون موسي به خيمة شهادت داخل شد، اينك عصاي هارون كه بجهت خاندان لاوي بود شكفته بود، و شكوفه آورده و گل داده، و بادام رسانيده بود. 9 و موسي همة عصاها را از حضور خداوند نزد جميع بنياسرائيل بيرون آورده، هر يك نگاه كرده، عصاي خود را گرفتند.
10 و خداوند به موسي گفت: «عصاي هارون را پيش روي شهادت باز بگذار تا بجهت علامت براي ابناي تمرد نگاه داشته شود، و همهمة ايشان را از من رفع نمايي تا نميرند.»
11 پس موسي چنان كرد، و به نحوي كه خداوند او را امر فرموده بود، عمل نمود. 12 و بنياسرائيل به موسي عرض كرده، گفتند: «اينك فاني و هلاك ميشويم. جميع ما هلاك شدهايم! 13 هركه نزديك ميآيد كه به مسكن خداوند نزديك ميآيد ميميرد. آيا تماماً فاني شويم؟» ترجمه تفسیری عصاي هارون شكوفه ميآورد
خداوند به موسي فرمود: «به قوم اسرائيل بگو كه هر يك از رهبران قبايلشان، يك عصا پيش تو بياورند و تو اسم هر يك از آنها را روي عصايش بنويس. نام هارون بايد روي عصاي قبيله لاوي نوشته شود. 4 اين عصاها را در اتاق دروني خيمه عبادت، همانجايي كه با شما ملاقات ميكنم، جلو صندوق عهد بگذار. 5 بوسيله اين عصاها مردي را كه برگزيدهام معرفي خواهم كرد، چون عصاي او شـكوفه خواهد آورد، و سـرانجام اين همهمه وشكايت كه عليه شما بوجود آمده است پايان خواهد يافت.»
6 موسي اين دستور را به قوم اسرائيل داد و رهبران دوازده قبيله اسرائيل، از جمله هارون، هر يك عصايي نزد موسي آوردند. 7 وي آنها را در اتاق دروني خيمه عبادت در حضور خداوند گذاشت. 8 روز بعد، موسي به آنجا رفت و ديد عصاي هارون كه معرف قبيله لاوي بود شكفته و گل كرده و بادام داده است!
9 موسي عصاها را بيرون آورد تا به بنياسرائيل نشان دهد. پس از اينكه همه، عصاها را ديدند، هر يك از رهبران، عصاي خود را پس گرفتند. 10 سپس خداوند به موسي فرمود كه عصاي هارون را در كنار صندوق عهد بگذارد تا هشداري به اين قوم سركش باشد كه بدانند اگر به شكايت خود پايان ندهند، از بين خواهند رفت. 11 پس موسي همانطور كه خداوند به او دستور داد عمل كرد.
12و13 ولي بنياسرائيل بيش از پيش زبان به شكايت گشودند و گفتند: «ديگر اميدي براي ما نيست! هركسي كه به خيمه عبادت نزديك شود ميميرد؛ بنابراين همه ما هلاك خواهيم شد!»
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
عصاي هارون
و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت:2 «به بنياسرائيل سخن بگو و از ايشان عصاها بگير، يك عصا از هر خاندان آبا، از جميع سروران ايشان دوازده عصا برحسب خاندان آباي ايشان، و نام هركس را بر عصاي او بنويس. 3 و اسم هارون را بر عصاي لاوي بنويس، زيراكه براي هر سرور خاندان آباي ايشان يك عصا خواهد بود. 4 و آنها را در خيمة اجتماع پيش شهادت، جايي كه من با شما ملاقات ميكنم بگذار. 5 و شخصي را كه من اختيار ميكنم، عصاي او شكوفه خواهد آورد. پس همهمة بنياسرائيل را كه بر شما ميكنند از خود ساكت خواهم نمود.»
6 و موسي اين را به بنياسرائيل گفت، پس جميع سروران ايشان او را عصاها دادند، يك عصا براي هر سرور، يعني دوازده عصا برحسب خاندان آباي ايشان، و عصاي هارون در ميان عصاهاي آنها بود. 7 و موسي عصاها را به حضور خداوند در خيمة شهادت گذارد. 8 و در فرداي آن روز چون موسي به خيمة شهادت داخل شد، اينك عصاي هارون كه بجهت خاندان لاوي بود شكفته بود، و شكوفه آورده و گل داده، و بادام رسانيده بود. 9 و موسي همة عصاها را از حضور خداوند نزد جميع بنياسرائيل بيرون آورده، هر يك نگاه كرده، عصاي خود را گرفتند.
10 و خداوند به موسي گفت: «عصاي هارون را پيش روي شهادت باز بگذار تا بجهت علامت براي ابناي تمرد نگاه داشته شود، و همهمة ايشان را از من رفع نمايي تا نميرند.»
11 پس موسي چنان كرد، و به نحوي كه خداوند او را امر فرموده بود، عمل نمود. 12 و بنياسرائيل به موسي عرض كرده، گفتند: «اينك فاني و هلاك ميشويم. جميع ما هلاك شدهايم! 13 هركه نزديك ميآيد كه به مسكن خداوند نزديك ميآيد ميميرد. آيا تماماً فاني شويم؟» ترجمه تفسیری عصاي هارون شكوفه ميآورد
خداوند به موسي فرمود: «به قوم اسرائيل بگو كه هر يك از رهبران قبايلشان، يك عصا پيش تو بياورند و تو اسم هر يك از آنها را روي عصايش بنويس. نام هارون بايد روي عصاي قبيله لاوي نوشته شود. 4 اين عصاها را در اتاق دروني خيمه عبادت، همانجايي كه با شما ملاقات ميكنم، جلو صندوق عهد بگذار. 5 بوسيله اين عصاها مردي را كه برگزيدهام معرفي خواهم كرد، چون عصاي او شـكوفه خواهد آورد، و سـرانجام اين همهمه وشكايت كه عليه شما بوجود آمده است پايان خواهد يافت.»
6 موسي اين دستور را به قوم اسرائيل داد و رهبران دوازده قبيله اسرائيل، از جمله هارون، هر يك عصايي نزد موسي آوردند. 7 وي آنها را در اتاق دروني خيمه عبادت در حضور خداوند گذاشت. 8 روز بعد، موسي به آنجا رفت و ديد عصاي هارون كه معرف قبيله لاوي بود شكفته و گل كرده و بادام داده است!
9 موسي عصاها را بيرون آورد تا به بنياسرائيل نشان دهد. پس از اينكه همه، عصاها را ديدند، هر يك از رهبران، عصاي خود را پس گرفتند. 10 سپس خداوند به موسي فرمود كه عصاي هارون را در كنار صندوق عهد بگذارد تا هشداري به اين قوم سركش باشد كه بدانند اگر به شكايت خود پايان ندهند، از بين خواهند رفت. 11 پس موسي همانطور كه خداوند به او دستور داد عمل كرد.
12و13 ولي بنياسرائيل بيش از پيش زبان به شكايت گشودند و گفتند: «ديگر اميدي براي ما نيست! هركسي كه به خيمه عبادت نزديك شود ميميرد؛ بنابراين همه ما هلاك خواهيم شد!»
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
18 وظایف کاهنان و لاویان؛ هدایای آنها
وظايف كاهنان و لاويان
و خداوند به هارون گفت: «تو و پسرانتو خاندان آبايت با تو، گناه مَقدَس را متحمل شويد، و تو و پسرانت با تو، گناه كهانت خود را متحمل شويد. 2 و هم برادران خود يعني سبط لاوي راكه سبط آباي توباشند باخود نزديك بياور تا با تو متفق شده، تو را خدمت نمايند، و اما تو با پسرانت پيش خيمة شهادت باشيد. 3 و ايشان وديعت تو را و وديعت تمامي مسكن را نگاه دارند؛ ليكن به اسباب قدس و به مذبح نزديك نيايند مبادا بميرند، ايشان و شما نيز. 4 و ايشان با تو متفق شده، وديعت خيمة اجتماع را با تماميخدمت خيمه بجا آورند و غريبي به شما نزديك نيايد. 5 و وديعت قدس و وديعت مذبح را نگاه داريد تا غضب بر بنياسرائيل ديگر مستولي نشود. 6 و اما من اينك برادران شما لاويان را از ميان بنياسرائيل گرفتم، و براي شما پيشكش ميباشند كه به خداوند داده شدهاند، تا خدمت خيمة اجتماع را بجا آورند. 7 و اما تو با پسرانت، كهانت خود را بجهت هر كار مذبح و براي آنچه اندرون حجاب است نگاه داريد، و خدمت بكنيد. كهانت را به شما دادم تا خدمت از راه بخشش باشد، و غريبي كه نزديك آيد، كشته شود.»
8 و خداوند به هارون گفت: «اينك من وديعت هداياي افراشتني خود را با همة چيزهاي مقدس بنياسرائيل به تو بخشيدم. آنها را به تو و پسرانت به سبب مسح شدن به فريضة ابدي دادم. 9 از قدس اقداس كه از آتش نگاه داشته شود، اين از آن تو خواهد بود، هر هدية ايشان يعني هر هدية آردي و هر قرباني گناه و هر قرباني جرم ايشان كه نزد من بگذرانند، اينها براي تو و پسرانت قدس اقداس باشد. 10 مثل قدس اقداس آنها را بخور. هر ذكور از آن بخورد، براي تو مقدس باشد. 11 و اين هم از آن تو باشد، هدية افراشتني از عطاياي ايشان با هر هدية جنبانيدني بنياسرائيل را به تو و به پسرانت و دخترانت به فريضة ابدي دادم، هركه در خانة تو طاهر باشد، از آن بخورد. 12 تمامي بهترين روغن و تمامي بهترين حاصل مو و غله يعني نوبرهاي آنها را كه به خداوند ميدهند، به تو بخشيدم. 13 نوبرهاي هرچه در زمين ايشان است كه نزد خداوند ميآورند از آن تو باشد، هركه در خانة تو طاهر باشد، از آن بخورد. 14 وهرچه در اسرائيل وقف بشود، از آن تو باشد. 15 و هرچه رحم را گشايد از هر ذيجسدي كه براي خداوند ميگذرانند چه از انسان و چه از بهايم از آن تو باشد؛ اما نخستزادة انسان را البته فديه دهي، و نخستزادة بهايم ناپاك را فديهاي بده.
16 «و اما دربارة فدية آنها، آنها را از يك ماهه به حساب خود به پنج مثقال نقره، موافق مثقال قدس كه بيست جيره باشد فديه بده. 17 ولي نخستزادة گاو يا نخستزادة گوسفند يا نخستزادة بز را فديه ندهي؛ آنها مقدسند؛ خون آنها را بر مذبح بپاش و پيه آنها را بجهت هدية آتشين و عطر خوشبو براي خداوند بسوزان. 18 و گوشت آنها مثل سينة جنبانيدني، از آن تو باشد و ران راست، از آن تو باشد. 19 جميع هداياي افراشتني را از چيزهاي مقدس كه بنياسرائيل براي خداوند ميگذرانند به تو و پسرانت و دخترانت با تو به فريضة ابدي دادم. اين به حضور خداوند براي تو و ذريت تو با تو عهد نمك تا به ابد خواهد بود.»
20 و خداوند به هارون گفت: «تو در زمين ايشان هيچ ملك نخواهي يافت، و در ميان ايشان براي تو نصيبي نخواهد بود، نصيب تو و ملك تو در ميان بنياسرائيل من هستم.
21 «و به بنيلاوي اينك تمامي عشر اسرائيل را براي ملكيت دادم، به عوض خدمتي كه ميكنند، يعني خدمت خيمة اجتماع. 22 و بعد از اين بنياسرائيل به خيمة اجتماع نزديك نيايند، مبادا گناه را متحمل شده، بميرند. 23 اما لاويان خدمت خيمة اجتماع را بكنند و متحمل گناه ايشان بشوند، اين در قرنهاي شما فريضهاي ابديخواهد بود، و ايشان در ميان بنياسرائيل ملك نخواهنديافت. 24 زيراكه عشر بنياسرائيل را كه آن را نزد خداوند براي هدية افراشتني بگذرانند به لاويان بجهت ملك بخشيدم. بنابراين به ايشان گفتم كه در ميان بنياسرائيل ملك نخواهند يافت.»
25 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 26 «كه لاويان را نيز خطاب كرده، به ايشان بگو: چون عشري را كه از بنياسرائيل به شما براي ملكيت دادم از ايشان بگيريد، آنگاه هدية افراشتني خداوند را از آن، يعني عشري از عشر بگذرانيد. 27 و هدية افراشتني شما براي شما، مثل غلة خرمن و پري چرخشت حساب ميشود. 28 بدينطور شما نيز از همة عشرهايي كه از بنياسرائيل ميگيريد، هدية افراشتني براي خداوند بگذرانيد، و از آنها هدية افراشتني خداوند را به هارون كاهن بدهيد. 29 از جميع هداياي خود، هر هدية خداوند را از تمامي پيه آنها و از قسمت مقدس آنها بگذرانيد. 30 و ايشان را بگو هنگامي كه پيه آنها را از آنها گذرانيده باشيد، آنگاه براي لاويان مثل محصول خرمن و حاصل چرخشت حساب خواهد شد. 31 و شما و خاندان شما آن را در هرجا بخوريد زيراكه اين مزد شما است، به عوض خدمتي كه در خيمة اجتماع ميكنيد. 32 و چون پيه آنها را از آنها گذرانيده باشيد، پس به سبب آنها متحمل گناه نخواهيد بود، و چيزهاي مقدس بنياسرائيل را ناپاك نكنيد، مبادا بميرند.» ترجمه تفسیری وظايف كاهنان و لاويان
آنگاه خداوند به هارون فرمود: «تو و پسرانت و خانوادهات در برابر هر نوع بيحرمتي به اين مكان مقدس مسئول هستيد. براي هر نوع عمل ناشايستي كه در خدمت كاهني ديده شود، شما بايد جوابگو باشيد. 2و3 بستگان تو، يعني قبيله لاوي، دستياران تو خواهند بود و تو را دركارهاي مربوط به خيمه عبادت كمك خواهند كرد، ولي انجام وظايف مقدس در داخل خيمه عبادت فقط به عهده تو و پسرانت ميباشد. لاويها بايد مواظب باشنـد به قربانگاه و هيچ يك از اشياء مقدس دست نزنند و گرنه هم تو را و هم ايشـان را هلاك خواهم كرد. 4 كسي كه از قبيله لاوي نباشد نبايد در اين خدمت مقدس تو را ياري دهد. 5 به خاطر داشته باش كه انجام وظايف مقدس عبادتگاه و قربانگاه فقط بهعهده كاهنان است. اگر از اين دستورات پيروي كنيد خشم خداوند ديگر بر شما نازل نخواهد شد. 6 من لاويها را كه بستگان تو هستند از ميان بنياسرائيل انتخاب كردهام. ايشان را كه وقف من شدهاند همچون هديه به شما ميدهم تا در خيمه عبادت، وظايف خود را انجام دهند. 7 ولي تو و پسرانت كه كاهن هستيد، بايد شخصاً تمام خدمات مقدس قربانگاه و قدسالاقداس را انجام دهيد، چون خدمت كاهني عطاي خاصي است كه آن را تنها به شما دادهام. هر فرد ديگري كه بخواهد اين كار را انجام دهد كشته خواهد شد.»
هداياي كاهنان و لاويان
8 خداوند اين دستورات را به هارون داد: «شما كاهنان، مسئول دريافت هدايايي هستيد كه قوم اسرائيل براي من ميآورند. تمام هداياي مخصوصي كه به من تقديم ميشود از آن تو و پسرانت خواهد بود و اين يك قانون دايمي است. 9 از بين هداياي بسيار مقدسي كه بر قربانگاه سوخته نميشود، اين هدايا مال شماست: هداياي آردي، قربانيهاي گناه و قربانيهاي جبران. 10 افراد مذكر بايد درجاي بسيار مقدسي آنها را بخورند. 11 تمام هداياي مخصوص ديگري كه قوم اسرائيل با تكان دادن آنها در برابر قربانگاه به من تقديم ميكنند، از آن شما و پسران و دختران شماست. همه اهل خانهتان ميتوانند از اين هدايا بخورند، مگر اينكه كسي در آنوقت شرعاً نجس باشد.
12 «نوبر محصولاتي كه بنياسرائيل به من تقديم ميكنند، از آن شماست، يعني بهترين قسمت روغن زيتون، شراب، غله، 13 و هر نوع محصول ديگر. اهالي خانهتان ميتوانند از اينها بخورند، مگر اينكه در آنوقت شرعاً نجس باشند. 14و15و16 پس هر چه كه وقف خداوند شود، از آن شماست، و اين شامل پسران ارشد قوم اسرائيل و نخستزادههاي حيوانات ايشان نيز ميشود. ولي هرگز نبايد نخستزاده حيواناتي را كه من خوردن گوشت آنها را حرام كردهام و نيز پسران ارشد را قبول كنيد. هر كسي كهصاحب اولين پسر شود بايد براي آن، پنج مثقال نقره به شما بپردازد. او بايد اين مبلغ را وقتي پسرش يك ماهه شد، بياورد.
17 «ولي نخستزاده گاو و گوسفند و بز را نميتوان بازخريد نمود. آنها بايد براي خداوند قرباني شوند. خون آنها را بايد بر قربانگاه پاشيد و پيهشان را سوزانيد. اين هديه كه بر آتش به خداوند تقديم ميشود، موردپسند خداوند است. 18 گوشت اين حيوانات مانند گوشت سينه و ران راست هديه مخصوص، مال شماست. 19 آري، من تمامي اين هداياي مخصوصي را كه قوم اسرائيل براي من ميآورند تا ابـد به شما بخشيدهام. اينـها بـراي خوراك شما و خانـوادههايتـان ميباشد و ايـن عهدي است دايـمي بين خـداوند و شما و نسـلهاي آينده شما.
20 «شما كاهنان نبايد هيچ ملك و دارايي در سرزمين اسرائيل داشته باشيد، چون ملك و ثروت شما، من هستم.
21 «ده يكهايي را كه بنياسرائيل تقديم ميكنند، من به قبيله لاوي، در مقابل خدمت آنها در خيمه عبادت، دادهام.
22 «از اين پس، غير از كاهنان و لاويان هيچ اسرائيلي ديگري حق ندارد وارد خيمه عبادت بشود، مبادا مجرم شناخته شود و بميرد. 23 فقط لاويها بايد كارهاي خيمه عبادت را انجام دهند و اگر از اين لحاظ كوتاهي كنند، مقصر خواهند بود. در ميان شما اين يك قانون دايمي خواهد بود. لاويها در اسرائيل نبايد صاحب ملك باشند؛ 24 چون دهيكهاي قوم اسرائيل كه بصورت هديه مخصوص به من تقديم ميشود، از آن لاويها خواهد بود. اين ميراث ايشان است و ايشان ملكي در سرزمين اسرائيل نخواهند داشت.»
25و26 همچنين خداوند به موسي فرمود به لاويها بگويد: «يك دهم عشريههايي را كه از بنياسرائيل دريافت ميكنيد بصورت هديه مخصوص به خداوند تقديم كنيد. 27 خداوند، اين هديه مخصوص را بعنوان هديه نوبر محصولات غله و شراب شما، منظور خواهد نمود. 28و29 اين يك دهم عشريهها كه بعنوان
سهم خداوند تقديم ميشود بايد از بهترين قسمت عشريهها باشد. آن را به هارون كاهن بدهيد. 30 وقتي بهترين قسمت را تقديم كرديد، بقيه هدايا را ميتوانيد براي خود برداريد، همانگونه كه مردم پس از تقديم هدايا، بقيه محصول را براي خود نگه ميدارند. 31 شما و خانوادههايتان، ميتوانيد آن را در هر جايي كه ميخواهيد بخوريد، زيرا اين مزد خدمتي است كه در خيمه عبادت انجام ميدهيد. 32 شما لاويها بسبب خوردن اين هدايا مقصر نخواهيد بود مگر اينكه از دادن يك دهم از بهترين قسمت آن به كاهنان، ابا نماييد. اگر اين قسمت را به كاهنان ندهيد، نسبت به هداياي مقدس قوم اسرائيل بيحرمتي كردهايد و سزاي شما مرگ است.»
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
وظايف كاهنان و لاويان
و خداوند به هارون گفت: «تو و پسرانتو خاندان آبايت با تو، گناه مَقدَس را متحمل شويد، و تو و پسرانت با تو، گناه كهانت خود را متحمل شويد. 2 و هم برادران خود يعني سبط لاوي راكه سبط آباي توباشند باخود نزديك بياور تا با تو متفق شده، تو را خدمت نمايند، و اما تو با پسرانت پيش خيمة شهادت باشيد. 3 و ايشان وديعت تو را و وديعت تمامي مسكن را نگاه دارند؛ ليكن به اسباب قدس و به مذبح نزديك نيايند مبادا بميرند، ايشان و شما نيز. 4 و ايشان با تو متفق شده، وديعت خيمة اجتماع را با تماميخدمت خيمه بجا آورند و غريبي به شما نزديك نيايد. 5 و وديعت قدس و وديعت مذبح را نگاه داريد تا غضب بر بنياسرائيل ديگر مستولي نشود. 6 و اما من اينك برادران شما لاويان را از ميان بنياسرائيل گرفتم، و براي شما پيشكش ميباشند كه به خداوند داده شدهاند، تا خدمت خيمة اجتماع را بجا آورند. 7 و اما تو با پسرانت، كهانت خود را بجهت هر كار مذبح و براي آنچه اندرون حجاب است نگاه داريد، و خدمت بكنيد. كهانت را به شما دادم تا خدمت از راه بخشش باشد، و غريبي كه نزديك آيد، كشته شود.»
8 و خداوند به هارون گفت: «اينك من وديعت هداياي افراشتني خود را با همة چيزهاي مقدس بنياسرائيل به تو بخشيدم. آنها را به تو و پسرانت به سبب مسح شدن به فريضة ابدي دادم. 9 از قدس اقداس كه از آتش نگاه داشته شود، اين از آن تو خواهد بود، هر هدية ايشان يعني هر هدية آردي و هر قرباني گناه و هر قرباني جرم ايشان كه نزد من بگذرانند، اينها براي تو و پسرانت قدس اقداس باشد. 10 مثل قدس اقداس آنها را بخور. هر ذكور از آن بخورد، براي تو مقدس باشد. 11 و اين هم از آن تو باشد، هدية افراشتني از عطاياي ايشان با هر هدية جنبانيدني بنياسرائيل را به تو و به پسرانت و دخترانت به فريضة ابدي دادم، هركه در خانة تو طاهر باشد، از آن بخورد. 12 تمامي بهترين روغن و تمامي بهترين حاصل مو و غله يعني نوبرهاي آنها را كه به خداوند ميدهند، به تو بخشيدم. 13 نوبرهاي هرچه در زمين ايشان است كه نزد خداوند ميآورند از آن تو باشد، هركه در خانة تو طاهر باشد، از آن بخورد. 14 وهرچه در اسرائيل وقف بشود، از آن تو باشد. 15 و هرچه رحم را گشايد از هر ذيجسدي كه براي خداوند ميگذرانند چه از انسان و چه از بهايم از آن تو باشد؛ اما نخستزادة انسان را البته فديه دهي، و نخستزادة بهايم ناپاك را فديهاي بده.
16 «و اما دربارة فدية آنها، آنها را از يك ماهه به حساب خود به پنج مثقال نقره، موافق مثقال قدس كه بيست جيره باشد فديه بده. 17 ولي نخستزادة گاو يا نخستزادة گوسفند يا نخستزادة بز را فديه ندهي؛ آنها مقدسند؛ خون آنها را بر مذبح بپاش و پيه آنها را بجهت هدية آتشين و عطر خوشبو براي خداوند بسوزان. 18 و گوشت آنها مثل سينة جنبانيدني، از آن تو باشد و ران راست، از آن تو باشد. 19 جميع هداياي افراشتني را از چيزهاي مقدس كه بنياسرائيل براي خداوند ميگذرانند به تو و پسرانت و دخترانت با تو به فريضة ابدي دادم. اين به حضور خداوند براي تو و ذريت تو با تو عهد نمك تا به ابد خواهد بود.»
20 و خداوند به هارون گفت: «تو در زمين ايشان هيچ ملك نخواهي يافت، و در ميان ايشان براي تو نصيبي نخواهد بود، نصيب تو و ملك تو در ميان بنياسرائيل من هستم.
21 «و به بنيلاوي اينك تمامي عشر اسرائيل را براي ملكيت دادم، به عوض خدمتي كه ميكنند، يعني خدمت خيمة اجتماع. 22 و بعد از اين بنياسرائيل به خيمة اجتماع نزديك نيايند، مبادا گناه را متحمل شده، بميرند. 23 اما لاويان خدمت خيمة اجتماع را بكنند و متحمل گناه ايشان بشوند، اين در قرنهاي شما فريضهاي ابديخواهد بود، و ايشان در ميان بنياسرائيل ملك نخواهنديافت. 24 زيراكه عشر بنياسرائيل را كه آن را نزد خداوند براي هدية افراشتني بگذرانند به لاويان بجهت ملك بخشيدم. بنابراين به ايشان گفتم كه در ميان بنياسرائيل ملك نخواهند يافت.»
25 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 26 «كه لاويان را نيز خطاب كرده، به ايشان بگو: چون عشري را كه از بنياسرائيل به شما براي ملكيت دادم از ايشان بگيريد، آنگاه هدية افراشتني خداوند را از آن، يعني عشري از عشر بگذرانيد. 27 و هدية افراشتني شما براي شما، مثل غلة خرمن و پري چرخشت حساب ميشود. 28 بدينطور شما نيز از همة عشرهايي كه از بنياسرائيل ميگيريد، هدية افراشتني براي خداوند بگذرانيد، و از آنها هدية افراشتني خداوند را به هارون كاهن بدهيد. 29 از جميع هداياي خود، هر هدية خداوند را از تمامي پيه آنها و از قسمت مقدس آنها بگذرانيد. 30 و ايشان را بگو هنگامي كه پيه آنها را از آنها گذرانيده باشيد، آنگاه براي لاويان مثل محصول خرمن و حاصل چرخشت حساب خواهد شد. 31 و شما و خاندان شما آن را در هرجا بخوريد زيراكه اين مزد شما است، به عوض خدمتي كه در خيمة اجتماع ميكنيد. 32 و چون پيه آنها را از آنها گذرانيده باشيد، پس به سبب آنها متحمل گناه نخواهيد بود، و چيزهاي مقدس بنياسرائيل را ناپاك نكنيد، مبادا بميرند.» ترجمه تفسیری وظايف كاهنان و لاويان
آنگاه خداوند به هارون فرمود: «تو و پسرانت و خانوادهات در برابر هر نوع بيحرمتي به اين مكان مقدس مسئول هستيد. براي هر نوع عمل ناشايستي كه در خدمت كاهني ديده شود، شما بايد جوابگو باشيد. 2و3 بستگان تو، يعني قبيله لاوي، دستياران تو خواهند بود و تو را دركارهاي مربوط به خيمه عبادت كمك خواهند كرد، ولي انجام وظايف مقدس در داخل خيمه عبادت فقط به عهده تو و پسرانت ميباشد. لاويها بايد مواظب باشنـد به قربانگاه و هيچ يك از اشياء مقدس دست نزنند و گرنه هم تو را و هم ايشـان را هلاك خواهم كرد. 4 كسي كه از قبيله لاوي نباشد نبايد در اين خدمت مقدس تو را ياري دهد. 5 به خاطر داشته باش كه انجام وظايف مقدس عبادتگاه و قربانگاه فقط بهعهده كاهنان است. اگر از اين دستورات پيروي كنيد خشم خداوند ديگر بر شما نازل نخواهد شد. 6 من لاويها را كه بستگان تو هستند از ميان بنياسرائيل انتخاب كردهام. ايشان را كه وقف من شدهاند همچون هديه به شما ميدهم تا در خيمه عبادت، وظايف خود را انجام دهند. 7 ولي تو و پسرانت كه كاهن هستيد، بايد شخصاً تمام خدمات مقدس قربانگاه و قدسالاقداس را انجام دهيد، چون خدمت كاهني عطاي خاصي است كه آن را تنها به شما دادهام. هر فرد ديگري كه بخواهد اين كار را انجام دهد كشته خواهد شد.»
هداياي كاهنان و لاويان
8 خداوند اين دستورات را به هارون داد: «شما كاهنان، مسئول دريافت هدايايي هستيد كه قوم اسرائيل براي من ميآورند. تمام هداياي مخصوصي كه به من تقديم ميشود از آن تو و پسرانت خواهد بود و اين يك قانون دايمي است. 9 از بين هداياي بسيار مقدسي كه بر قربانگاه سوخته نميشود، اين هدايا مال شماست: هداياي آردي، قربانيهاي گناه و قربانيهاي جبران. 10 افراد مذكر بايد درجاي بسيار مقدسي آنها را بخورند. 11 تمام هداياي مخصوص ديگري كه قوم اسرائيل با تكان دادن آنها در برابر قربانگاه به من تقديم ميكنند، از آن شما و پسران و دختران شماست. همه اهل خانهتان ميتوانند از اين هدايا بخورند، مگر اينكه كسي در آنوقت شرعاً نجس باشد.
12 «نوبر محصولاتي كه بنياسرائيل به من تقديم ميكنند، از آن شماست، يعني بهترين قسمت روغن زيتون، شراب، غله، 13 و هر نوع محصول ديگر. اهالي خانهتان ميتوانند از اينها بخورند، مگر اينكه در آنوقت شرعاً نجس باشند. 14و15و16 پس هر چه كه وقف خداوند شود، از آن شماست، و اين شامل پسران ارشد قوم اسرائيل و نخستزادههاي حيوانات ايشان نيز ميشود. ولي هرگز نبايد نخستزاده حيواناتي را كه من خوردن گوشت آنها را حرام كردهام و نيز پسران ارشد را قبول كنيد. هر كسي كهصاحب اولين پسر شود بايد براي آن، پنج مثقال نقره به شما بپردازد. او بايد اين مبلغ را وقتي پسرش يك ماهه شد، بياورد.
17 «ولي نخستزاده گاو و گوسفند و بز را نميتوان بازخريد نمود. آنها بايد براي خداوند قرباني شوند. خون آنها را بايد بر قربانگاه پاشيد و پيهشان را سوزانيد. اين هديه كه بر آتش به خداوند تقديم ميشود، موردپسند خداوند است. 18 گوشت اين حيوانات مانند گوشت سينه و ران راست هديه مخصوص، مال شماست. 19 آري، من تمامي اين هداياي مخصوصي را كه قوم اسرائيل براي من ميآورند تا ابـد به شما بخشيدهام. اينـها بـراي خوراك شما و خانـوادههايتـان ميباشد و ايـن عهدي است دايـمي بين خـداوند و شما و نسـلهاي آينده شما.
20 «شما كاهنان نبايد هيچ ملك و دارايي در سرزمين اسرائيل داشته باشيد، چون ملك و ثروت شما، من هستم.
21 «ده يكهايي را كه بنياسرائيل تقديم ميكنند، من به قبيله لاوي، در مقابل خدمت آنها در خيمه عبادت، دادهام.
22 «از اين پس، غير از كاهنان و لاويان هيچ اسرائيلي ديگري حق ندارد وارد خيمه عبادت بشود، مبادا مجرم شناخته شود و بميرد. 23 فقط لاويها بايد كارهاي خيمه عبادت را انجام دهند و اگر از اين لحاظ كوتاهي كنند، مقصر خواهند بود. در ميان شما اين يك قانون دايمي خواهد بود. لاويها در اسرائيل نبايد صاحب ملك باشند؛ 24 چون دهيكهاي قوم اسرائيل كه بصورت هديه مخصوص به من تقديم ميشود، از آن لاويها خواهد بود. اين ميراث ايشان است و ايشان ملكي در سرزمين اسرائيل نخواهند داشت.»
25و26 همچنين خداوند به موسي فرمود به لاويها بگويد: «يك دهم عشريههايي را كه از بنياسرائيل دريافت ميكنيد بصورت هديه مخصوص به خداوند تقديم كنيد. 27 خداوند، اين هديه مخصوص را بعنوان هديه نوبر محصولات غله و شراب شما، منظور خواهد نمود. 28و29 اين يك دهم عشريهها كه بعنوان
سهم خداوند تقديم ميشود بايد از بهترين قسمت عشريهها باشد. آن را به هارون كاهن بدهيد. 30 وقتي بهترين قسمت را تقديم كرديد، بقيه هدايا را ميتوانيد براي خود برداريد، همانگونه كه مردم پس از تقديم هدايا، بقيه محصول را براي خود نگه ميدارند. 31 شما و خانوادههايتان، ميتوانيد آن را در هر جايي كه ميخواهيد بخوريد، زيرا اين مزد خدمتي است كه در خيمه عبادت انجام ميدهيد. 32 شما لاويها بسبب خوردن اين هدايا مقصر نخواهيد بود مگر اينكه از دادن يك دهم از بهترين قسمت آن به كاهنان، ابا نماييد. اگر اين قسمت را به كاهنان ندهيد، نسبت به هداياي مقدس قوم اسرائيل بيحرمتي كردهايد و سزاي شما مرگ است.»
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
19 آب طهارت
و خداوند موسی و هارون را خطاب كرده، گفت: 2 «اين است فريضةشريعتي كه خداوند آن را امر فرموده، گفت: به بنياسرائيل بگو كه گاو سرخ پاك كه در آن عيب نباشد و يوغ بر گردنش نيامده باشد، نزد تو بياورند. 3 و آن را به العازار كاهن بدهيد، و آن را بيرون از لشكرگاه برده، پيش روي وي كشته شود. 4 و العازار كاهن به انگشت خود از خون آن بگيرد، و به سوي پيشگاه خيمة اجتماع آن خون را هفت مرتبه بپاشد. 5 و گاو در نظر او سوخته شود، پوست و گوشت و خون با سرگين آن سوخته شود. 6 و كاهن چوب سرو با زوفا و قرمز گرفته، آنها را در ميان آتشِ گاو بيندازد. 7 پس كاهن رخت خود را بشويد و بدن خود را به آب غسل دهد، و بعد از آن در لشكرگاه داخل شود و كاهن تا شام نجس باشد. 8 و كسي كه آن را سوزانيد، رخت خود را به آب بشويد و بدن خود را به آب غسل دهد، و تا شام نجس باشد.
9 «و شخص طاهر، خاكستر گاو را جمع كرده، بيرون از لشكرگاه در جاي پاك بگذارد. و آن بجهت جماعت بنياسرائيل براي آب تنزيه نگاه داشته شود. آن قرباني گناه است. 10 و كسي كه خاكستر گاو را جمع كند، رخت خود را بشويد و تا شام نجس باشد. اين براي بنياسرائيل و غريبي كه در ميان ايشان ساكن باشد، فريضهاي ابدي خواهد بود.
11 «هركه ميتة هر آدمي را لمس نمايد، هفت روز نجس باشد. 12 و آن شخص در روز سوم خويشتن را به آن پاك كند، و در روز هفتم طاهر باشد، و اگر خويشتن را در روز سوم پاك نكرده باشد، در روز هفتم طاهر نخواهد بود. 13 و هركه ميتة هر آدمي را كه مرده باشد لمس نموده، وخود را به آن پاك نكرده باشد، او مسكن خداوند را ملوث كرده است. و آن شخص از اسرائيل منقطع شود، چونكه آب تنزيه بر او پاشيده نشده است، نجس خواهد بود، و نجاستش بر وي باقي است.
14 «اين است قانون براي كسي كه در خيمهاي بميرد، هركه داخل آن خيمه شود و هركه در آن خيمه باشد هفت روز نجس خواهد بود. 15 و هر ظرف گشاده كه سرپوش برآن بسته نباشد، نجس خواهد بود. 16 و هركه در بيابان كشتة شمشير يا ميته يا استخوان آدمي يا قبري را لمس نمايد، هفت روز نجس باشد. 17 و براي شخص نجس از خاكستر آتش آن قرباني گناه بگيرند و آب روان برآن در ظرفي بريزند. 18 و شخص طاهر زوفا گرفته، درآن آب فرو برد و بر خيمه بر همة اسباب و كساني كه در آن بودند و بر شخصي كه استخوان يا مقتول يا ميته يا قبر را لمس كرده باشد، بپاشد. 19 و آن شخصِ طاهر، آب را بر آن شخص نجس در روز سـوم و در روز هفتـم بپاشد، و در روز هفتم خويشتن را تطهير كرده، رخت خود را بشويد و به آب غسل كند و در شـام طاهـر خواهد بود. 20 و اما كسي كه نجس شده، خويشتن را تطهير نكند. آن شخص از ميان جماعت منقطع شود، چونكه مَقْدَس خداوند را ملوث نموده، و آب تنزيه بر او پاشيده نشده است. او نجس است.
21 «و براي ايشان فريضة ابدي خواهد بود. و كسي كه آب تنزيه را بپاشد، رخت خود را بشويد و كسي كه آب تنزيه را لمس كند، تا شام نجس باشد. 22 و هر چيزي را كه شخص نجس لمس نمايد نجس خواهد بود، و هر كسي كه آن را لمس نمايد تا شام نجس خواهد بود.»
ترجمه تفسیری آب طهارت
خداونـد به موسـي و هارون فرمود 2و3 كه اين قوانين را به قوم اسرائيل بدهند: يك گاو سرخ بيعيب كه هرگز يوغ برگردنش گذاشته نشده باشد بياوريد و آن را به العازار كاهن بدهيد تا وي آن را از اردوگاه بيرون ببرد و يك نفر در حضور او سر آن را ببرد. 4 العازار كمي از خون گاو را گرفته با انگشت هفت بار آن را بطرف جلو خيمه عبادت بپاشد. 5 بعد در حضور او لاشه گاو با پوست و گوشت و خون و سرگين آن سوزانده شود. 6 العازار چوب سرو و شاخههاي زوفا و نخ قرمز گرفته، آنها را به داخل اين توده مشتعل بيندازد. 7 پس از آن بايد لباسهايش را شسته، غسل كند و سپس به اردوگاه بازگردد، ولي تا عصر، شرعاً نجس خواهد بود. 8 كسي كه گاو را سوزانده بايد لباسهايش را شسته، غسل كند. او نيز تا عصر نجس خواهد بود. 9 بعد يك نفر كه شرعاً نجس نباشد خاكستر گاو را جمع كند و خارج از اردوگاه در محلي پاك بگذارد تا قوم اسرائيل از آن براي تهيه آب طهارت كه جهت رفع گناه است، استفاده كنند. 10 همچنين كسي كه خاكستر گاو را جمع ميكند بايد لباسهايش را بشويد. او نيز تا عصر نجس خواهد بود. اين قانوني است هميشگي براي قوم اسرائيل و غريبي كه در ميان ايشان ساكن است.
11 هركس با جنازهاي تماس پيدا كند تا هفت روز نجس خواهد بود. 12 او بايد روز سوم و هفتم خودش را با آن آب، طاهر سازد، آنوقت پاك خواهد شد. ولي اگر در روز سوم و هفتم اين كار را نكند، نجس خواهد بود. 13 كسي كه با جنازهاي تماس پيدا كند، ولي خودش را با آن آب طاهرنسازد، نجس باقي خواهد ماند، زيرا آب طهارت به روي او پاشيده نشده است. چنين شخصي بايد از ميان قوم اسرائيل رانده شود، زيرا عبادتگاه خداوند را نجس كرده است.
14 وقتي شخصي در خيمهاي ميميرد، اين مقررات بايد رعايت گردد: ساكنان آن خيمه و هر كه وارد آن شود، تا هفت روز نجس خواهند بود. 15 تمام ظروفِ بدون سرپوش واقع در آن خيمه نيز نجس خواهد بود. 16 هر كسي كه در صحرا با نعش شخصي كه درجنگ كشته شده و يا به هر طريق ديگري مردهباشد تماس پيدا كند، و يا حتي دست به استخوان يا قبري بزند، تا هفت روز نجس خواهد بود.
17 براي اينكه شخص نجس طاهر شود، بايد خاكستر گاو سرخ را كه براي رفع گناه، قرباني شده است در ظرفي ريخته روي آن، آب روان بريزد. 18 بعد، شخصي كه نجس نباشد شاخههاي زوفا را گرفته، در آن آب فرو ببرد و با آن، آب را روي خيمه و روي تمام ظروفي كه در خيمه است و روي هر كسي كه در خيمه بوده و يا به استخوان انسان، نعش يا قبري دست زده، بپاشد. 19 آب طهارت بايستي درروز سوم و هفتم روي شخص نجس پاشيده شود. در روز هفتم شخص نجس بايد لباسهايش را بشويد و با آب غسل كند. او عصر همان روز از نجاست پاك خواهد بود.
20 اما كسي كه نجس شود، ولي خود را طاهر نسازد، نجس باقي خواهد ماند؛ زيرا آب طهارت به روي او پاشيده نشده است. چنين شخصي بايد از ميان قوم اسرائيل رانده شود، زيرا عبادتگاه خداوند را نجس كرده است. 21 اين قانون دايمي است. كسي كه آب طهارت را ميپاشد بايد بعد، لباسهاي خود را بشويد. هر كه به آن آب دست بزند تا غروب نجس خواهد بود، 22 و هر شياي كه دست شخص نجس بهآن بخورد و نيز هر كه آن شي را لمس كند تا عصر نجس خواهد بود.
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
و خداوند موسی و هارون را خطاب كرده، گفت: 2 «اين است فريضةشريعتي كه خداوند آن را امر فرموده، گفت: به بنياسرائيل بگو كه گاو سرخ پاك كه در آن عيب نباشد و يوغ بر گردنش نيامده باشد، نزد تو بياورند. 3 و آن را به العازار كاهن بدهيد، و آن را بيرون از لشكرگاه برده، پيش روي وي كشته شود. 4 و العازار كاهن به انگشت خود از خون آن بگيرد، و به سوي پيشگاه خيمة اجتماع آن خون را هفت مرتبه بپاشد. 5 و گاو در نظر او سوخته شود، پوست و گوشت و خون با سرگين آن سوخته شود. 6 و كاهن چوب سرو با زوفا و قرمز گرفته، آنها را در ميان آتشِ گاو بيندازد. 7 پس كاهن رخت خود را بشويد و بدن خود را به آب غسل دهد، و بعد از آن در لشكرگاه داخل شود و كاهن تا شام نجس باشد. 8 و كسي كه آن را سوزانيد، رخت خود را به آب بشويد و بدن خود را به آب غسل دهد، و تا شام نجس باشد.
9 «و شخص طاهر، خاكستر گاو را جمع كرده، بيرون از لشكرگاه در جاي پاك بگذارد. و آن بجهت جماعت بنياسرائيل براي آب تنزيه نگاه داشته شود. آن قرباني گناه است. 10 و كسي كه خاكستر گاو را جمع كند، رخت خود را بشويد و تا شام نجس باشد. اين براي بنياسرائيل و غريبي كه در ميان ايشان ساكن باشد، فريضهاي ابدي خواهد بود.
11 «هركه ميتة هر آدمي را لمس نمايد، هفت روز نجس باشد. 12 و آن شخص در روز سوم خويشتن را به آن پاك كند، و در روز هفتم طاهر باشد، و اگر خويشتن را در روز سوم پاك نكرده باشد، در روز هفتم طاهر نخواهد بود. 13 و هركه ميتة هر آدمي را كه مرده باشد لمس نموده، وخود را به آن پاك نكرده باشد، او مسكن خداوند را ملوث كرده است. و آن شخص از اسرائيل منقطع شود، چونكه آب تنزيه بر او پاشيده نشده است، نجس خواهد بود، و نجاستش بر وي باقي است.
14 «اين است قانون براي كسي كه در خيمهاي بميرد، هركه داخل آن خيمه شود و هركه در آن خيمه باشد هفت روز نجس خواهد بود. 15 و هر ظرف گشاده كه سرپوش برآن بسته نباشد، نجس خواهد بود. 16 و هركه در بيابان كشتة شمشير يا ميته يا استخوان آدمي يا قبري را لمس نمايد، هفت روز نجس باشد. 17 و براي شخص نجس از خاكستر آتش آن قرباني گناه بگيرند و آب روان برآن در ظرفي بريزند. 18 و شخص طاهر زوفا گرفته، درآن آب فرو برد و بر خيمه بر همة اسباب و كساني كه در آن بودند و بر شخصي كه استخوان يا مقتول يا ميته يا قبر را لمس كرده باشد، بپاشد. 19 و آن شخصِ طاهر، آب را بر آن شخص نجس در روز سـوم و در روز هفتـم بپاشد، و در روز هفتم خويشتن را تطهير كرده، رخت خود را بشويد و به آب غسل كند و در شـام طاهـر خواهد بود. 20 و اما كسي كه نجس شده، خويشتن را تطهير نكند. آن شخص از ميان جماعت منقطع شود، چونكه مَقْدَس خداوند را ملوث نموده، و آب تنزيه بر او پاشيده نشده است. او نجس است.
21 «و براي ايشان فريضة ابدي خواهد بود. و كسي كه آب تنزيه را بپاشد، رخت خود را بشويد و كسي كه آب تنزيه را لمس كند، تا شام نجس باشد. 22 و هر چيزي را كه شخص نجس لمس نمايد نجس خواهد بود، و هر كسي كه آن را لمس نمايد تا شام نجس خواهد بود.»
ترجمه تفسیری آب طهارت
خداونـد به موسـي و هارون فرمود 2و3 كه اين قوانين را به قوم اسرائيل بدهند: يك گاو سرخ بيعيب كه هرگز يوغ برگردنش گذاشته نشده باشد بياوريد و آن را به العازار كاهن بدهيد تا وي آن را از اردوگاه بيرون ببرد و يك نفر در حضور او سر آن را ببرد. 4 العازار كمي از خون گاو را گرفته با انگشت هفت بار آن را بطرف جلو خيمه عبادت بپاشد. 5 بعد در حضور او لاشه گاو با پوست و گوشت و خون و سرگين آن سوزانده شود. 6 العازار چوب سرو و شاخههاي زوفا و نخ قرمز گرفته، آنها را به داخل اين توده مشتعل بيندازد. 7 پس از آن بايد لباسهايش را شسته، غسل كند و سپس به اردوگاه بازگردد، ولي تا عصر، شرعاً نجس خواهد بود. 8 كسي كه گاو را سوزانده بايد لباسهايش را شسته، غسل كند. او نيز تا عصر نجس خواهد بود. 9 بعد يك نفر كه شرعاً نجس نباشد خاكستر گاو را جمع كند و خارج از اردوگاه در محلي پاك بگذارد تا قوم اسرائيل از آن براي تهيه آب طهارت كه جهت رفع گناه است، استفاده كنند. 10 همچنين كسي كه خاكستر گاو را جمع ميكند بايد لباسهايش را بشويد. او نيز تا عصر نجس خواهد بود. اين قانوني است هميشگي براي قوم اسرائيل و غريبي كه در ميان ايشان ساكن است.
11 هركس با جنازهاي تماس پيدا كند تا هفت روز نجس خواهد بود. 12 او بايد روز سوم و هفتم خودش را با آن آب، طاهر سازد، آنوقت پاك خواهد شد. ولي اگر در روز سوم و هفتم اين كار را نكند، نجس خواهد بود. 13 كسي كه با جنازهاي تماس پيدا كند، ولي خودش را با آن آب طاهرنسازد، نجس باقي خواهد ماند، زيرا آب طهارت به روي او پاشيده نشده است. چنين شخصي بايد از ميان قوم اسرائيل رانده شود، زيرا عبادتگاه خداوند را نجس كرده است.
14 وقتي شخصي در خيمهاي ميميرد، اين مقررات بايد رعايت گردد: ساكنان آن خيمه و هر كه وارد آن شود، تا هفت روز نجس خواهند بود. 15 تمام ظروفِ بدون سرپوش واقع در آن خيمه نيز نجس خواهد بود. 16 هر كسي كه در صحرا با نعش شخصي كه درجنگ كشته شده و يا به هر طريق ديگري مردهباشد تماس پيدا كند، و يا حتي دست به استخوان يا قبري بزند، تا هفت روز نجس خواهد بود.
17 براي اينكه شخص نجس طاهر شود، بايد خاكستر گاو سرخ را كه براي رفع گناه، قرباني شده است در ظرفي ريخته روي آن، آب روان بريزد. 18 بعد، شخصي كه نجس نباشد شاخههاي زوفا را گرفته، در آن آب فرو ببرد و با آن، آب را روي خيمه و روي تمام ظروفي كه در خيمه است و روي هر كسي كه در خيمه بوده و يا به استخوان انسان، نعش يا قبري دست زده، بپاشد. 19 آب طهارت بايستي درروز سوم و هفتم روي شخص نجس پاشيده شود. در روز هفتم شخص نجس بايد لباسهايش را بشويد و با آب غسل كند. او عصر همان روز از نجاست پاك خواهد بود.
20 اما كسي كه نجس شود، ولي خود را طاهر نسازد، نجس باقي خواهد ماند؛ زيرا آب طهارت به روي او پاشيده نشده است. چنين شخصي بايد از ميان قوم اسرائيل رانده شود، زيرا عبادتگاه خداوند را نجس كرده است. 21 اين قانون دايمي است. كسي كه آب طهارت را ميپاشد بايد بعد، لباسهاي خود را بشويد. هر كه به آن آب دست بزند تا غروب نجس خواهد بود، 22 و هر شياي كه دست شخص نجس بهآن بخورد و نيز هر كه آن شي را لمس كند تا عصر نجس خواهد بود.
راهنما
بابهاي 15-19 . قوانين مختلف . قورح
قورح كه به موسي حسادت ميورزيد، سعي كرد مقام رهبري را از موسي بربايد، موسي مستقيماً به خدا متوسل شد. و خدا بلافاصله مسئله را حل كرد، زمين باز شد و ياغيان در آن فرو رفتند.
مشكلات موسي
مسلماً موسي مشكلات زيادي داشت. بمحض خروج از مصر، دردسر شروع شد. عماليق فوراً و نيز يك سال بعد در قادش به آنها حمله كردند. ادوميها، عمونيها، اموريها و مديانيها همه دست به دست هم دادند تا راه اسرائيل را به كنعان ببندند. و قومِ خودِ او كه با معجزاتِ شگفتانگيز از مصر رهايي يافته و حفظ شده بودند، دائماً غر ميزدند و شكايت ميكردند و آشوب بپا ميكردند. آنها شكايت كردن را در مصر شروع كردند، و بعد در درياي سرخ، مارّه، بيابان سينا، رفيديم، تبعيره، حضيروت و مريبا به آن ادامه دادند. و اكنون در قادش در برابر سرزمين موعود صريحاً از پيشروي امتناع ميورزند. اين كار آنها، قلبِ موسي را شكست.
علاوه بر همة اينها، حتي رهبران معتمدِ قوم هم براي او مشكلاتِ بيپاياني بوجود ميآوردند. هارون در سينا گوسالة طلايي را ساخت؛ مريم و هارون كوشيدند قدرت را از چنگِ او بيرون آورند(باب 12). از 12 جاسوس، 10 نفرشان قوم را از ورود به كنعان دلسرد كردند. آنها ميخواستند موسي را سنگسار كنند (14 : 10 ؛ خروج 17 : 4).
و آخر از همه اينكه موسي اجازه نداشت وارد سرزمين كنعان شود، در حالي كه اين روياي همة زندگي او بود. جز بوسيلة فيض معجزهآسايِ خدا، نميتوان فهميد كه چگونه موسي توانسته اين همه را تحمل كند. اما هنگامي كه در كنارة رود اردُن، خدا او را به سرزمين سماوي برد، آن موقع فهميد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
20 از صخره آب جاری می شود...
آب از صخره
و تمامي جماعت بنياسرائيل در ماهاول به بيابان صين رسيدند، و قوم در قادش اقامت كردند، و مريم در آنجا وفات يافته، دفن شد.
2 و براي جماعت آب نبود. پس بر موسي و هارون جمع شدند. 3 و قوم با موسي منازعت كرده، گفتند: «كاش كه ميمرديم وقتي كه برادران ما در حضور خداوند مردند! 4 و چرا جماعت خداوند را به اين بيابان آورديد تا ما و بهايم ما، در اينجا بميريم؟ 5 و ما را از مصر چرا برآورديد تا ما را به اين جاي بد بياوريد كه جاي زراعت و انجير و مو و انار نيست؟ و آب هم نيست كه بنوشيم!» 6 و موسي و هارون از حضور جماعت نزد در خيمة اجتماع آمدند، و به روي خود درافتادند، و جلال خداوند بر ايشان ظاهر شد. 7 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 8 «عصا را بگير و تو و برادرت هارون جماعت را جمع كرده، در نظر ايشان به اين صخره بگوييد كه آب خود را بدهد. پس آب را براي ايشان از صخره بيرون آورده، جماعت و بهايم ايشان را خواهي نوشانيد.»
9 پس موسي عصا را از حضور خداوند ، چنانكه او را فرموده بود، گرفت. 10 و موسي و هارون، جماعت را پيش صخره جمع كردند، و به ايشان گفت: «اي مفسدان بشنويد، آيا از اين صخره آب براي شما بيرون آوريم؟» 11 و موسي دست خود را بلند كرده، صخره را دو مرتبه با عصاي خود زد و آب بسيار بيرون آمد كه جماعت و بهايم ايشان نوشيدند. 12 و خداوند به موسي و هارون گفت: «چونكه مرا تصديق ننموديد تا مرا در نظر بنياسرائيل تقديس نماييد، له'ذا شما اين جماعت را به زميني كه بهايشان دادهام، داخل نخواهيد ساخت.» 13 اين است آب مريبه جايي كه بنياسرائيل با خداوند مخاصمه كردند، و او خود را در ميان ايشان تقديس نمود.
درخواست عبور از ادوم
14 و موسي، رسولان از قادش نزد مَلك اَدوم فرستاد كه «برادر تو اسرائيل چنين ميگويد: كه تمامي مشقتي را كه بر ما واقع شده است، تو ميداني. 15 كه پدران ما به مصر فرود آمدند و مدت مديدي در مصر ساكن ميبوديم، و مصريان با ما و با پدران ما، بد سلوكي نمودند. 16 و چون نزد خداوند فرياد برآورديم، او آواز ما را شنيده، فرشتهاي فرستاد و ما را از مصر بيرون آورد. و اينك ما در قادش هستيم، شهري كه در آخر حدود توست. 17 تمنا اينكه از زمين تو بگذريم، از مزرعه و تاكستان نخواهيم گذشت، و آب از چاهها نخواهيم نوشيد، بلكه از شاهراهها خواهيم رفت، و تا از حدود تو نگذشته باشيم، به طرف راست يا چپ انحراف نخواهيم كرد.»
18 ادوم وي را گفت: «از من نخواهي گذشت والاّ به مقابلة تو با شمشير بيرون خواهمآمد.» 19 بنياسرائيل در جواب وي گفتند: «از راههاي عام خواهيم رفت و هرگاه من و مواشيم از آب تو بنوشيم، قيمت آن را خواهم داد، فقط بر پايهاي خود ميگذرم و بس.» 20 گفت: «نخواهي گذشت.» و ادوم با خلق بسيار و دست قوي به مقابلة ايشان بيرون آمد. 21 بدينطور ادوم راضي نشد كه اسرائيل را از حدود خود راه دهد. پس اسرائيل از طرف او رو گردانيد.
رحلت هارون
22 پس تمامي جماعت بنياسرائيل از قادش كوچ كرده، به كوه هور رسيدند. 23 و خداوند موسي و هارون را در كوه هور نزد سرحد زمين ادوم خطاب كرده، گفت: 24 «هارون به قوم خود خواهد پيوست، زيرا چونكه شما نزد آب مريبه از قول من عصيان ورزيديد، از اين جهت او به زميني كه به بنياسرائيل دادم، داخل نخواهد شد. 25 پس هارون و پسرش العازار را برداشته، ايشان را به فراز كوه هور بياور. 26 و لباس هارون را بيرون كرده، بر پسرش العازار بپوشان، و هارون در آنجا وفات يافته، به قوم خود خواهد پيوست.»
27 پس موسي به طوري كه خداوند او را امر فرموده بود، عمل نموده، ايشان درنظر تمامي جماعت به فراز كوه هور برآمدند. 28 و موسي لباس هارون را بيرون كرده، به پسرش العازار پوشانيد. و هارون در آنجا بر قلة كوه وفات يافت، و موسي و العازار از كوه فرود آمدند. 29 و چون تمامي جماعت ديدند كه هارون مرد، جميع خاندان اسرائيل براي هارون سي روز ماتم گرفتند. ترجمه تفسیری از صخره آب جاري ميشود
قوم اسرائيل در ماه اول سال به بيابان صين رسيدند و در قادش اردو زدند. مريم در آنجا فوت كرد و او را به خاك سپردند. 2 در آن مكان آب نبود، پس قوم اسرائيل دوباره بر موسي و هارون شوريدند 3 و زبـان به اعتراض گشوده، گفتند: «اي كاش ما هم با برادرانمان در حضور خداوند ميمرديم! 4 چرا ما را به اين بيابان آورديد تا ما با گلههايمان در اينجا بميريم؟ 5 چرا ما را از مصر به اين زمين خشك آورديد كه در آن نه غله هست نه انجير، نه مو و نه انار! در اينجا حتي آب هم پيدا نميشود كه بنوشيم!»
6 موسي و هارون از مردم دور شدند و در كنار در خيمه عبادت، رو به خاك نهادند و حضور پر جلال خداوند بر ايشان نمايان شد.
7 خداوند به موسي فرمود: 8 «عصا را كه در جلو صندوق عهد است بردار. سپس تو و هارون قوم اسرائيل را جمع كنيد و در برابر چشمان ايشان به اين صخره بگوييد كه آب خود را جاري سازد. آنگاه از صخره به قوم اسرائيل و تمام حيواناتشان آب خواهيد داد.»
9 پس، موسي چنانكه به او گفته شد عمل كرد. او عصا را از جلو صندوق عهد برداشت، 10 سپس به كمك هارون قوم را در نزديكي آن صخره جمع كرده، به ايشان گفت: «اي آشوبگران بشنويد! آيا ما بايد از اين صخره براي شما آب بيرون بياوريم؟»
11 آنگاه موسي عصا را بلند كرده، دوبار به صخره زد و آب فوران نموده، قوم اسرائيل و حيواناتشان از آن نوشيدند.
12 اما خداوند به موسي و هارون فرمود: «چون شما دستور مرا با اعتماد كامل نپذيرفتيد و در نظر قوم اسرائيل حرمت قدوسيت مرا نگه نداشتيد، شما آنها را به سرزميني كه به ايشان وعده دادهام رهبري نخواهيد كرد.»
13 اين مكان «مَريبه» (يعني «منازعه») ناميده شد، چون در آنجا بود كه قوم اسرائيل با خداوند منازعه كردند و در همانجا بود كه خداوند ثابت كرد كه قدوس است.
ادوم به اسرائيل اجازه عبور نميدهد
14 زماني كه موسي در قادش بود، قاصداني نزد پادشاه ادوم فرستاد و گفت: «ما از نسل برادر تو اسرائيل هستيم و تو سرگذشت غمانگيز ما را ميداني 15 كه چطور اجداد ما به مصر رفته، سالهاي سال در آنجا ماندند و برده مصريها شدند. 16 اما وقتي كه به درگاه خداوند فرياد برآورديم، او دعاي ما را مستجاب فرمود و فرشتهاي فرستاده ما را از مصر بيرون آورد. حالا ما در قادش هستيم و در مرز سرزمين تو اردو زدهايم. 17 خواهش ميكنيم به ما اجازه دهي از داخل مملكت تو عبور كنيم. از ميان مزارع و باغهاي انگور شما عبور نخواهيم كرد و حتي از چاههاي شما آب نخواهيم نوشيد، بلكه از شاهراه خواهيم رفت و از آن خارج نخواهيم شد تا از خاك كشورتان بيرون رويم.»
18 ولي پادشاه ادوم گفت: «داخل نشويد! اگر بخواهيد وارد سرزمين من شويد با لشكر به مقابله شما خواهم آمد.»
19 فرستادگان اسرائيلي در جواب گفتند: «اي پادشاه، ما فقط از شاهراه ميگذريم و حتي آب شما را بدون پرداخت قيمت آن، نخواهيم نوشيد. ما فقط ميخواهيم از اينجا عبور كنيم و بس.»
20 ولي پادشاه ادوم اخطار نمود كه داخل نشوند. سپس سپاهي عظيم و نيرومند عليه اسرائيل بسيج كرد. 21 چون ادوميها اجازه عبور از داخل كشورشان را به قوم اسرائيل ندادند، پس بنياسرائيل بازگشتند و از راهي ديگر رفتند.
مرگ هارون
22و23 آنها پس از ترك قادش به كوه هور در سرحد سرزمين ادوم رسيدند. خداوند در آنجا به موسي و هارون فرمود: 24 «زمان مرگ هارون فرا رسيده است و او بزودي به اجداد خود خواهد پيوست. او به سرزميني كه به قوم اسرائيل دادهام داخل نخواهد شد، چون هر دو شما نزد چشمه مريبه از دستور من سرپيچي كرديد. 25 حال اي موسي، هارون و پسرش العازار را برداشته، آنها را به بالاي كوه هور بياور. 26 در آنجا، لباسهاي كاهني را از تن هارون درآور و به پسرش العازار بپوشان. هارون در همانجا خواهد مرد و به اجداد خود خواهد پيوست.»
27 پس موسي همانطور كه خداوند به او دستور داده بود عمل كرد و در حاليكه تمامي قوم اسرائيل به ايشان چشم دوخته بودند، هرسه با هم از كوه هور بالا رفتند. 28 وقتي كه به بالاي كوه رسيدند، موسي لباس كاهني را از تن هارون درآورد و به پسرش العازار پوشانيد. هارون در آنجا روي كوه درگذشت. سپس موسي و العازار بازگشتند. 29 هنگامي كه قوم اسرائيل از مرگ هارون آگاه شدند، مدت سي روز براي او عزاداري نمودند.
راهنما
باب 20 . حركت نهايي به سوي كنعان
به نظر ميرسد بين بابهاي 19 و 20، 38 سال فاصله وجود دارد كه فاصلة زماني ميانِ اولين ورود آنها به قادش (13 : 26) و حركت نهايي آنها از قادش به سوي كنعان را ميپوشاند. در باب 33 فهرستي از اردوگاههاي قوم داده شده كه از مصر تا دشت موآب مجموعاً 40 مورد بوده است. از اينها، 18 مورد بين رِتمه و قادش بودهاند. ممكن است رِتمه نام ديگري براي قادش بوده باشد.
از عبارت «روزهاي بسيار در قادش» (تثنيه 1 : 46)، و ذكر 18 اردوگاه بين اولين و دومين ورود به قادش، چنين نتيجه ميگيريم كه احتمالاً قادش نوعي مركز فرماندهي بوده و اردوگاههاي ديگر را به هدايت خدا بر پا كردهاند. آنها مدتي در يك نقطه اقامت ميكردند و گلههايشان در تپهها و درههاي اطراف به چرا ميپرداختند، و سپس با علامتي از سوي خيمه به راه ميافتادند.
گناه موسي كه به قيمت محروميت او از سرزمين موعود تمام شد، اين بود كه اعتبار و جلال معجزة آب را به خدا نسبت نداد (10 : 12).
مريم و هارون و موسي هر سه در يك سال درگذشتند. مريم در سن 130 سالگي در قادش (1)، هارون در 123 سالگي در كوه هور (28)، و موسي در 120 سالگي در كوه نبو (تثنيه 32:50؛ 34:1، 5).
«به قوم خود پيوست» (24)، يكي از عبارات زيباي عهدعتيق دربارة مرگ است كه به پيوستن با محبوبان وراي قبر، اشاره دارد.
نكتة باستانشناختي: قادش - برنيع (20 : 1 ؛ تثنيه 1 : 19) را امروزه عموماً با «عين كاديس» ، يعني واحهاي كه «به گونهاي عجيب زيبا است» و دو چشمه از زير يك صخره در آن جاري هستند، يكي ميدانند. در كنار آن، چشمة خشك شدهاي قرار دارد. به تصور كوبرن، موسي احتمالاً صخرة بالاي اين چشمة خشك را با عصا زده باشد. او «دو بار» به صخره زد (اعداد 20 : 11)، و اين دو چشمة تازه، جاري شدند و امروزه نيز همچنان جريان دارند. (به «كشفيات اخير در فلسطين» اثر كوبرن مراجعه كنيد).
آب از صخره
و تمامي جماعت بنياسرائيل در ماهاول به بيابان صين رسيدند، و قوم در قادش اقامت كردند، و مريم در آنجا وفات يافته، دفن شد.
2 و براي جماعت آب نبود. پس بر موسي و هارون جمع شدند. 3 و قوم با موسي منازعت كرده، گفتند: «كاش كه ميمرديم وقتي كه برادران ما در حضور خداوند مردند! 4 و چرا جماعت خداوند را به اين بيابان آورديد تا ما و بهايم ما، در اينجا بميريم؟ 5 و ما را از مصر چرا برآورديد تا ما را به اين جاي بد بياوريد كه جاي زراعت و انجير و مو و انار نيست؟ و آب هم نيست كه بنوشيم!» 6 و موسي و هارون از حضور جماعت نزد در خيمة اجتماع آمدند، و به روي خود درافتادند، و جلال خداوند بر ايشان ظاهر شد. 7 و خداوند موسي را خطاب كرده، گفت: 8 «عصا را بگير و تو و برادرت هارون جماعت را جمع كرده، در نظر ايشان به اين صخره بگوييد كه آب خود را بدهد. پس آب را براي ايشان از صخره بيرون آورده، جماعت و بهايم ايشان را خواهي نوشانيد.»
9 پس موسي عصا را از حضور خداوند ، چنانكه او را فرموده بود، گرفت. 10 و موسي و هارون، جماعت را پيش صخره جمع كردند، و به ايشان گفت: «اي مفسدان بشنويد، آيا از اين صخره آب براي شما بيرون آوريم؟» 11 و موسي دست خود را بلند كرده، صخره را دو مرتبه با عصاي خود زد و آب بسيار بيرون آمد كه جماعت و بهايم ايشان نوشيدند. 12 و خداوند به موسي و هارون گفت: «چونكه مرا تصديق ننموديد تا مرا در نظر بنياسرائيل تقديس نماييد، له'ذا شما اين جماعت را به زميني كه بهايشان دادهام، داخل نخواهيد ساخت.» 13 اين است آب مريبه جايي كه بنياسرائيل با خداوند مخاصمه كردند، و او خود را در ميان ايشان تقديس نمود.
درخواست عبور از ادوم
14 و موسي، رسولان از قادش نزد مَلك اَدوم فرستاد كه «برادر تو اسرائيل چنين ميگويد: كه تمامي مشقتي را كه بر ما واقع شده است، تو ميداني. 15 كه پدران ما به مصر فرود آمدند و مدت مديدي در مصر ساكن ميبوديم، و مصريان با ما و با پدران ما، بد سلوكي نمودند. 16 و چون نزد خداوند فرياد برآورديم، او آواز ما را شنيده، فرشتهاي فرستاد و ما را از مصر بيرون آورد. و اينك ما در قادش هستيم، شهري كه در آخر حدود توست. 17 تمنا اينكه از زمين تو بگذريم، از مزرعه و تاكستان نخواهيم گذشت، و آب از چاهها نخواهيم نوشيد، بلكه از شاهراهها خواهيم رفت، و تا از حدود تو نگذشته باشيم، به طرف راست يا چپ انحراف نخواهيم كرد.»
18 ادوم وي را گفت: «از من نخواهي گذشت والاّ به مقابلة تو با شمشير بيرون خواهمآمد.» 19 بنياسرائيل در جواب وي گفتند: «از راههاي عام خواهيم رفت و هرگاه من و مواشيم از آب تو بنوشيم، قيمت آن را خواهم داد، فقط بر پايهاي خود ميگذرم و بس.» 20 گفت: «نخواهي گذشت.» و ادوم با خلق بسيار و دست قوي به مقابلة ايشان بيرون آمد. 21 بدينطور ادوم راضي نشد كه اسرائيل را از حدود خود راه دهد. پس اسرائيل از طرف او رو گردانيد.
رحلت هارون
22 پس تمامي جماعت بنياسرائيل از قادش كوچ كرده، به كوه هور رسيدند. 23 و خداوند موسي و هارون را در كوه هور نزد سرحد زمين ادوم خطاب كرده، گفت: 24 «هارون به قوم خود خواهد پيوست، زيرا چونكه شما نزد آب مريبه از قول من عصيان ورزيديد، از اين جهت او به زميني كه به بنياسرائيل دادم، داخل نخواهد شد. 25 پس هارون و پسرش العازار را برداشته، ايشان را به فراز كوه هور بياور. 26 و لباس هارون را بيرون كرده، بر پسرش العازار بپوشان، و هارون در آنجا وفات يافته، به قوم خود خواهد پيوست.»
27 پس موسي به طوري كه خداوند او را امر فرموده بود، عمل نموده، ايشان درنظر تمامي جماعت به فراز كوه هور برآمدند. 28 و موسي لباس هارون را بيرون كرده، به پسرش العازار پوشانيد. و هارون در آنجا بر قلة كوه وفات يافت، و موسي و العازار از كوه فرود آمدند. 29 و چون تمامي جماعت ديدند كه هارون مرد، جميع خاندان اسرائيل براي هارون سي روز ماتم گرفتند. ترجمه تفسیری از صخره آب جاري ميشود
قوم اسرائيل در ماه اول سال به بيابان صين رسيدند و در قادش اردو زدند. مريم در آنجا فوت كرد و او را به خاك سپردند. 2 در آن مكان آب نبود، پس قوم اسرائيل دوباره بر موسي و هارون شوريدند 3 و زبـان به اعتراض گشوده، گفتند: «اي كاش ما هم با برادرانمان در حضور خداوند ميمرديم! 4 چرا ما را به اين بيابان آورديد تا ما با گلههايمان در اينجا بميريم؟ 5 چرا ما را از مصر به اين زمين خشك آورديد كه در آن نه غله هست نه انجير، نه مو و نه انار! در اينجا حتي آب هم پيدا نميشود كه بنوشيم!»
6 موسي و هارون از مردم دور شدند و در كنار در خيمه عبادت، رو به خاك نهادند و حضور پر جلال خداوند بر ايشان نمايان شد.
7 خداوند به موسي فرمود: 8 «عصا را كه در جلو صندوق عهد است بردار. سپس تو و هارون قوم اسرائيل را جمع كنيد و در برابر چشمان ايشان به اين صخره بگوييد كه آب خود را جاري سازد. آنگاه از صخره به قوم اسرائيل و تمام حيواناتشان آب خواهيد داد.»
9 پس، موسي چنانكه به او گفته شد عمل كرد. او عصا را از جلو صندوق عهد برداشت، 10 سپس به كمك هارون قوم را در نزديكي آن صخره جمع كرده، به ايشان گفت: «اي آشوبگران بشنويد! آيا ما بايد از اين صخره براي شما آب بيرون بياوريم؟»
11 آنگاه موسي عصا را بلند كرده، دوبار به صخره زد و آب فوران نموده، قوم اسرائيل و حيواناتشان از آن نوشيدند.
12 اما خداوند به موسي و هارون فرمود: «چون شما دستور مرا با اعتماد كامل نپذيرفتيد و در نظر قوم اسرائيل حرمت قدوسيت مرا نگه نداشتيد، شما آنها را به سرزميني كه به ايشان وعده دادهام رهبري نخواهيد كرد.»
13 اين مكان «مَريبه» (يعني «منازعه») ناميده شد، چون در آنجا بود كه قوم اسرائيل با خداوند منازعه كردند و در همانجا بود كه خداوند ثابت كرد كه قدوس است.
ادوم به اسرائيل اجازه عبور نميدهد
14 زماني كه موسي در قادش بود، قاصداني نزد پادشاه ادوم فرستاد و گفت: «ما از نسل برادر تو اسرائيل هستيم و تو سرگذشت غمانگيز ما را ميداني 15 كه چطور اجداد ما به مصر رفته، سالهاي سال در آنجا ماندند و برده مصريها شدند. 16 اما وقتي كه به درگاه خداوند فرياد برآورديم، او دعاي ما را مستجاب فرمود و فرشتهاي فرستاده ما را از مصر بيرون آورد. حالا ما در قادش هستيم و در مرز سرزمين تو اردو زدهايم. 17 خواهش ميكنيم به ما اجازه دهي از داخل مملكت تو عبور كنيم. از ميان مزارع و باغهاي انگور شما عبور نخواهيم كرد و حتي از چاههاي شما آب نخواهيم نوشيد، بلكه از شاهراه خواهيم رفت و از آن خارج نخواهيم شد تا از خاك كشورتان بيرون رويم.»
18 ولي پادشاه ادوم گفت: «داخل نشويد! اگر بخواهيد وارد سرزمين من شويد با لشكر به مقابله شما خواهم آمد.»
19 فرستادگان اسرائيلي در جواب گفتند: «اي پادشاه، ما فقط از شاهراه ميگذريم و حتي آب شما را بدون پرداخت قيمت آن، نخواهيم نوشيد. ما فقط ميخواهيم از اينجا عبور كنيم و بس.»
20 ولي پادشاه ادوم اخطار نمود كه داخل نشوند. سپس سپاهي عظيم و نيرومند عليه اسرائيل بسيج كرد. 21 چون ادوميها اجازه عبور از داخل كشورشان را به قوم اسرائيل ندادند، پس بنياسرائيل بازگشتند و از راهي ديگر رفتند.
مرگ هارون
22و23 آنها پس از ترك قادش به كوه هور در سرحد سرزمين ادوم رسيدند. خداوند در آنجا به موسي و هارون فرمود: 24 «زمان مرگ هارون فرا رسيده است و او بزودي به اجداد خود خواهد پيوست. او به سرزميني كه به قوم اسرائيل دادهام داخل نخواهد شد، چون هر دو شما نزد چشمه مريبه از دستور من سرپيچي كرديد. 25 حال اي موسي، هارون و پسرش العازار را برداشته، آنها را به بالاي كوه هور بياور. 26 در آنجا، لباسهاي كاهني را از تن هارون درآور و به پسرش العازار بپوشان. هارون در همانجا خواهد مرد و به اجداد خود خواهد پيوست.»
27 پس موسي همانطور كه خداوند به او دستور داده بود عمل كرد و در حاليكه تمامي قوم اسرائيل به ايشان چشم دوخته بودند، هرسه با هم از كوه هور بالا رفتند. 28 وقتي كه به بالاي كوه رسيدند، موسي لباس كاهني را از تن هارون درآورد و به پسرش العازار پوشانيد. هارون در آنجا روي كوه درگذشت. سپس موسي و العازار بازگشتند. 29 هنگامي كه قوم اسرائيل از مرگ هارون آگاه شدند، مدت سي روز براي او عزاداري نمودند.
راهنما
باب 20 . حركت نهايي به سوي كنعان
به نظر ميرسد بين بابهاي 19 و 20، 38 سال فاصله وجود دارد كه فاصلة زماني ميانِ اولين ورود آنها به قادش (13 : 26) و حركت نهايي آنها از قادش به سوي كنعان را ميپوشاند. در باب 33 فهرستي از اردوگاههاي قوم داده شده كه از مصر تا دشت موآب مجموعاً 40 مورد بوده است. از اينها، 18 مورد بين رِتمه و قادش بودهاند. ممكن است رِتمه نام ديگري براي قادش بوده باشد.
از عبارت «روزهاي بسيار در قادش» (تثنيه 1 : 46)، و ذكر 18 اردوگاه بين اولين و دومين ورود به قادش، چنين نتيجه ميگيريم كه احتمالاً قادش نوعي مركز فرماندهي بوده و اردوگاههاي ديگر را به هدايت خدا بر پا كردهاند. آنها مدتي در يك نقطه اقامت ميكردند و گلههايشان در تپهها و درههاي اطراف به چرا ميپرداختند، و سپس با علامتي از سوي خيمه به راه ميافتادند.
گناه موسي كه به قيمت محروميت او از سرزمين موعود تمام شد، اين بود كه اعتبار و جلال معجزة آب را به خدا نسبت نداد (10 : 12).
مريم و هارون و موسي هر سه در يك سال درگذشتند. مريم در سن 130 سالگي در قادش (1)، هارون در 123 سالگي در كوه هور (28)، و موسي در 120 سالگي در كوه نبو (تثنيه 32:50؛ 34:1، 5).
«به قوم خود پيوست» (24)، يكي از عبارات زيباي عهدعتيق دربارة مرگ است كه به پيوستن با محبوبان وراي قبر، اشاره دارد.
نكتة باستانشناختي: قادش - برنيع (20 : 1 ؛ تثنيه 1 : 19) را امروزه عموماً با «عين كاديس» ، يعني واحهاي كه «به گونهاي عجيب زيبا است» و دو چشمه از زير يك صخره در آن جاري هستند، يكي ميدانند. در كنار آن، چشمة خشك شدهاي قرار دارد. به تصور كوبرن، موسي احتمالاً صخرة بالاي اين چشمة خشك را با عصا زده باشد. او «دو بار» به صخره زد (اعداد 20 : 11)، و اين دو چشمة تازه، جاري شدند و امروزه نيز همچنان جريان دارند. (به «كشفيات اخير در فلسطين» اثر كوبرن مراجعه كنيد).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
21 انهدام عراد؛ مار مفرغی؛ بطرف سرزمین موآب...
شكست عراد
و چون كنعاني كه ملك عَراد و در جنوب ساكن بود، شنيد كه اسرائيل از راه اَتاريم ميآيد، با اسرائيل جنگ كرد و بعضي از ايشان را به اسيري برد. 2 و اسرائيل براي خداوند نذر كرده، گفت: «اگر اين قوم را به دست من تسليم نمايي، شهرهاي ايشان را بالكلّ هلاك خواهم ساخت.» 3 پس خداوند دعاي اسرائيل رامستجاب فرموده، كنعانيان را تسليم كرد، و ايشان و شهرهاي ايشان را بالكلّ هلاك ساختند. و آن مكان حُرمه ناميده شد.
مار برنجي
4 و از كوه هور به راه بحر قُلزم كوچ كردند تا زمين ادوم را دور زنند. و دل قوم به سبب راه، تنگ شد. 5 و قوم بر خدا و موسي شكايت آورده، گفتند: «كه ما را از مصر چرا برآورديد تا در بيابان بميريم؟ زيرا كه نان نيست و آب هم نيست! و دل ما از اين خوراكِ سخيف كراهت دارد!»
6 پس خداوند ، مارهاي آتشي در ميان قوم فرستاده، قوم را گزيدند، و گروهي كثير از اسرائيل مردند. 7 و قوم نزد موسي آمده، گفتند: «گناه كردهايم زيرا كه بر خداوند و بر تو شكايت آوردهايم، پس نزد خداوند دعا كن تا مارها را از ما دور كند.» و موسي بجهت قوم استغاثه نمود. 8 و خداوند به موسي گفت: «مار آتشيني بساز و آن را بر نيزهاي بردار، و هر گزيده شدهاي كه بر آن نظر كند، خواهد زيست.» 9 پس موسي مار برنجيني ساخته، بر سر نيزهاي بلند كرد، و چنين شد كه اگر مار كسي را گزيده بود، به مجرد نگاه كردن بر آن مار برنجين، زنده ميشد.
سفر به موآب
10 و بنياسرائيل كوچ كرده، در اوبوت اردو زدند. 11 و از اوبوت كوچ كرده، در عَييّ عَباريم، در بياباني كه در مقابل موآب به طرف طلوع آفتاب است، اردو زدند. 12 و از آنجا كوچ كرده، به وادي زارَد اردو زدند. 13 و از آنجا كوچ كرده،به آن طرف اَرْنون كه در بيابان خارج از حدود اموريان ميباشد اردو زدند، زيرا كه اَرْنون حد موآب در ميان موآب و اموريان است. 14 از اين جهت، در كتاب جنگهاي خداوند گفته ميشود: «واهيب در سوفه و واديهاي ارنون، 15 و رودخانه واديهايي كه بسوي مسكن عار متوجه است، و بر حدود موآب تكيه ميزند.»
16 و از آنجا به بئر كوچ كردند. اين آن چاهي است كه خداوند دربارهاش به موسي گفت: «قوم را جمع كن تا به ايشان آب دهم.» 17 آنگاه اسرائيل اين سرود را سراييدند:
«اي چاه بجوش آي! شما برايش سرود بخوانيد؛
18 «چاهي كه سروران حفره زدند، و نجباي قوم آن را كندند. به صولجان حاكم، به عصاهاي خود آن را كندند.»
و ايشان از بيابان تا مَتّانه كوچ كردند. 19 و از مَتّانه به نَحْليئيل و از نَحْليئيل به باموت. 20 و از باموت به درهاي كه در صحراي موآب نزد قلة فِسجه كه به سوي بيابان متوجه است.
فتح سرزمين اموريان
21 و اسرائيل، رسولان نزد سيحون ملك اموريان فرستاده، گفت: 22 «مرا اجازت بده تا از زمين تو بگذرم. به سوي مزرعه يا تاكستان انحراف نخواهيم ورزيد، و از آب چاه نخواهيم نوشيد، و به شاهراه خواهيم رفت تا از سرحد تو بگذريم.» 23 اما سيحون، اسرائيل را از حدود خود راه نداد. و سيحون تمامي قوم خود را جمع نموده، به مقابله اسرائيل به بيابان بيرون آمد. وچون به ياهَص رسيد، با اسرائيل جنگ كرد. 24 و اسرائيل او را به دم شمشير زده، زمينش را از اَرْنون تا يَبّوق و تا حد بنيعَمّون به تصرف آورد، زيرا كه حد بنيعَمّون مستحكم بود. 25 و اسرائيل تمامي آن شهرها را گرفت و اسرائيل در تمامي شهرهاي اموريان در حَشبون و در تمامي دهاتش ساكن شد. 26 زيرا كه حَشبون، شهر سيحون، ملك اموريان بود، و او با ملك سابق موآب جنگ كرده، تمامي زمينش را تا ارنون از دستش گرفته بود.
27 بنابراين مَثَل آورندگان ميگويند: «به حشبون بياييد تا شهر سيحون بنا كرده، و استوار شود. 28 زيرا آتشي از حشبون برآمد و شعلهاي از قريه سيحون. و عارِ موآب را سوزانيد و صاحبان بلنديهاي ارنون را. 29 واي بر تو اي موآب! اي قوم كموش، هلاك شديد! پسران خود را مثل گريزندگان تسليم نمود، و دختران خود را به سيحون ملك اموريان به اسيري داد. 30 به ايشان تير انداختيم. حشبون تا به ديبون هلاك شد. و آن را تا نوفَح كه نزد ميدَباست ويران ساختيم.»
31 و اسرائيل در زمين اموريان اقامت كردند. 32 و موسي براي جاسوسي يَعزير فرستاد و دهات آن را گرفته، اموريان را كه در آنجا بودند، بيرون كردند.
فتح باشان
33 پس برگشته، از راه باشان برآمدند. و عوج ملك باشان با تمامي قوم خود به مقابله ايشان از براي جنگ به اَدْرَعي بيرون آمد. 34 و خداوند بهموسي گفت: «از او مترس زيرا كه او را با تمامي قومش و زمينش به دست تو تسليم نمودهام، و به نحوي كه با سيحون ملك اموريان كه در حشبون ساكن بود، عمل نمودي، با او نيز عمل خواهي نمود.» 35 پس او را با پسرانش و تمامي قومش زدند، به حدي كه كسي از برايش باقي نماند و زمينش را به تصرف آوردند. ترجمه تفسیری انهدام عراد
پادشاه كنعاني سرزمين عراد (واقع در نگب كنعان) وقتي شنيد اسرائيليها از راه اتاريم ميآيند، سپاه خود را بسيج نموده، به قوم اسرائيل حمله كرد و عدهاي از ايشان را به اسيري گرفت. 2 پس قوم اسرائيل به خداوند نذر كردند كه اگر خداوند ايشان را ياري دهد تا بر پادشاه عراد و مردمش پيروز شوند، تمامي شهرهاي آن مرزوبوم را بكلي نابود كنند. 3 خداوند دعاي ايشان را شنيده كنعانيها را شكست داد، و اسرائيليها آنان و شهرهاي ايشان را بكلي نابود كردند. از آن پس، آن ناحيه «حرمه» (يعني«نابودي») ناميده شد.
مار مفرغي
4 سپس قوم اسرائيل از كوه هور رهسپار شدند تا ازراهي كه به درياي سرخ ختم ميشد سرزمين ادوم را دور بزنند. اما قوم اسرائيل در اين سفر طولاني به ستوه آمدند 5 و به خدا و موسي اعتراض كرده گفتند: «چرا ما را از مصر بيرون آورديد تا در اين بيابان بميريم؟ در اينجا نه چيزي براي خوردن هست و نه چيزي براي نوشيدن! ما از خوردن اين مَنِّ بيمزه خسته شدهايم!»
6 پس خداوند مارهاي سمي به ميان ايشان فرستاد و مارها عده زيادي از ايشان را گزيده، هلاك كردند.
7 آنوقت قوم اسرائيل پيش موسي آمده، فرياد برآوردند: «ما گناه كردهايم، چون بضد خداوند و بضد تو سخن گفتهايم. از خداوند درخواست كن تا اين مارها را از ما دور كند.» موسي براي قوم دعا كرد.
8 خداوند به وي فرمود: «يك مار مفرغي شبيه يكي از اين مارها بساز و آن را بر سر يك تير بياويز. هر كه مار او را گزيده باشد اگر به آن نگاه كند زنده خواهد ماند!»
9 پس موسي يك مار مفرغي درست كرد و آن را بر سر تيري آويخت. بمحض اينكه مار گزيدهاي به آن نگاه ميكرد شفا مييافت!
بطرف سرزمين موآب
10 قوم اسرائيل به اوبوت كوچ كردند و در آنجا اردو زدند. 11 سپس از آنجا به عيي عباريم كه در بيابان و در فاصله كمـي از شرق موآب بـود، رفتنـد. 12 از آنجا به وادي زارد كوچ كرده، اردو زدند. 13 بعد بطرف شمال رود ارنون نزديك مرزهاي اموريها نقل مكان كردند. (رود ارنون، خط مرزي بين موآبيها و اموريهاست. 14 در كتاب «جنگهاي خداوند» به اين امر اشاره شده كه دره رود ارنون و شهر واهيب 15 بين اموريها و موآبيها قرار دارند.)
16 سپس قوم اسرائيل به «بئر» (يعني «چاه») كوچ كردند. اين همان جايي است كه خداوند به موسي فرمود: «قوم را جمع كن و من به ايشان آب خواهم داد.» 17و18 آنگاه قوم اسرائيل اين سرود را خواندند:
«اي چاه، بجوش آي!
در وصف اين چاه بسراييد!
اين است چاهي كه رهبران
آن را كندند،
بلي، بزرگان اسرائيل با عصاهايشان
آن را كندند!»
قوم اسرائيل بيابان را پشت سر گذارده، از متانه، 19 نحليئيل و باموت گذشتند 20 و به درهاي كه در موآب قرار دارد و مشرف به بيابان و كوه پيسگاه است رفتند.
شكست سيحون و عوج
(تثنيه 2:26 تا 3:11)
21 در اين وقت قوم اسرائيل سفيراني نزد سيحون، پادشاه اموريها فرستادند. 22 فرستادگان درخواست كرده گفتند: «اجازه دهيد از سرزمين شما عبور كنيم. ما قول ميدهيم از شاهراه برويم و تا زماني كه از مرزتان نگذشتهايم از راهي كه در آن ميرويم خارج نشويم. به مزرعهها و تاكستانهاي شما وارد نخواهيم شد و آب شما را نيز نخواهيم نوشيد.»
23 ولي سيحون پادشاه موافقت نكرد. در عوض، او سپاه خود را در بيابان در مقابل قوم اسرائيل بسيج كرد و در ناحيه ياهص با ايشان وارد جنگ شد. 24 در اين جنگ، بنياسرائيل آنها را شكست دادند و سرزمينشان را از رود ارنون تا رود يبوق و تا مرز سرزمين بنيعمون تصرف كردند، اما نتوانستند جلوتر بروند، زيرا مرز بنيعمون مستحكم بود.
25و26 به اين ترتيب، قوم اسرائيل تمام شهرهاي اموريها منجمله شهر حشبون را كه پايتخت سيحون پادشاه بود تصرف كردند و در آنها ساكن شدند. (سيحون قبلاً در جنگ با پادشاه سابق موآب تمام سرزمين او را تا ارنون به تصرف درآورده بـود.) 27-30 شعرا در مورد سيحون پادشاه چنين گفتهاند:
«به حشبون بياييد
به پايتخت سيحون پادشاه
زيرا
آتشي از حشبون افروخته شده
و بلعيده است
شهر عار موآب
و بلنديهاي رود ارنون را.
واي بر موآب!
نابود شديد، اي قومي كه كموش را ميپرستيد!
او پسران و دخترانت را
بدست سيحون، پادشاه اموريها به اسارت فرستاده است.
اما ما آنها را هلاك كردهايم
از حشبون تا ديبون،
و تا نوفح كه نزديك ميدبا است.»
31و32 زماني كه قوم اسرائيل در سرزمين اموريها ساكن بودند، موسي افرادي به ناحيه يعزيز فرستاد تا وضع آنجا را بررسي كنند. پس از آن، قوم اسرائيل به آن ناحيه حمله بردند و آن را با روستاهاي اطرافش گرفتند و اموريها را بيرون راندند.
33 سپس بنياسرائيل بازگشتند و راهي را كه به باشان منتهي ميشد در پيش گرفتند؛ اما عوج، پادشاه باشان، براي جنگ با آنها، با سپاه خود به ادرعي آمد. 34 خداوند به موسي فرمود: «نترس، زيرا دشمن را بدست تو تسليم كردهام. همان بلايي بسر عوج پادشاه ميآيد كه در حشبون بسر سيحون، پادشاه اموريها آمد.» 35 پس قوم اسرائيل، عوجِ پادشاه را همراه با پسرانش و اهالي سرزمينش كشتند، بطوري كه يكي از آنها هم زنده نماند. قوم اسرائيل آن سرزمين را تصرف نمود.
راهنما
باب 21 . از قادش تا اردن
احتمالاً ائتلاف عماليق و كنعانيان درست در شمال قادش، در نظر اسرائيل قويتر از آن بوده كه قوم بخواهد راه مستقيم به حبرون را برگزينند. در هر صورت، خدا نقشههاي ديگري داشت.
آنها به جانب شرق به راه افتادند تا از ميان سرزمين ادوميان در طول كنارة شرقي درياي مرده پيش بروند. اما ادوم به آنها اجازة عبور نداد.
پس موسي به سوي جنوب و زير «عربه» ، درة متروكي كه از درياي مرده تا درياي سرخ كشيده شده و «بياباني وسيع و وحشتناك است» ، بازگشت و راه طولاني و پيچ و خم دار خطرناك اطراف ادوم و موآب را برگزيد و از آنجا در جهت شمال و در طول مرزهاي عربستان تا باشان در شرق درياي جليل پيش رفت، و پس از آن مسير جنوب را به سمت دشت موآب در برابر اريحا در پيش گرفت. خدا به موسي فرمان داد كه به ادوميها، موآبيها و عمونيها آزاري نرساند، گرچه آنها سعي كردند اسرائيل را متوقف كنند.
مارهاي آتشين (6 - 9)، تصويري تاريخي از انجيل. كساني كه دچار نيش مارها شده بودند به مار برنجي نگاه ميكردند و شفا مييافتند؛ به همانگونه نيز ما كه دچار زخم گناه هستيم، با نگاه كردن به عيسي حيات مييابيم (يوحنا 3 : 14).
بعدها اسرائيليها، بُتي به شكل مار برنجي ساختند و آن را نَحُشتان ناميدند، و براي آن بخور ميسوزاندند تا اينكه 700 سال بعد، حزقيا آن را از ميان برد (دوم پادشاهان 18 : 4).
جنگ جلعاد و باشان (21 - 35). اموريها كه به سوي شرق اردن عبور كرده بودند، به اسرائيل حمله كردند. موسي از حمله به اقوامي كه از ميان سرزمينشان رد ميشد، خودداري كرده بود. اما حالا كه اموريها به او حمله كرده بودند، او هم جنگيد و سرزمينشان را گرفت. پس از آن، باشان حمله كرد و موسي آنها را شكست داد، و منطقة شرق اردن بدست او افتاد.
چگونه بيابان ميتوانست 3 ميليون نفر را به مدت 40 سال تأمين كند؟
با كمك معجزه آساي مستقيم خدا. معجزات، بقدري مداوم و حيرت آور بودند كه مقصود آشكار ثبت آنها اين است كه اينها نميتوانستند بجز بدست خدا صورت گيرند. به كساني كه باور كردن اين چيزها را دشوار ميدانند، پاسخ ميدهيم: براي برخي از ما باور كردن اين معجزات دقيقاً به همانگونه كه ثبت شدهاند، راحتتر است از باوركردن نظريههاي عجيب و خيالبافانهاي كه براي بياعتبار ساختن آنها اختراع شده است. اين معجزات با كلّ داستان كتابمقدس، همخواني دارند. اعداد ثبت شده شايد تعبير غلطي از متن بودهاند. شايد مقصود از «هزاران»، «گروههاي قبيلهاي» بودهاند. اگر چنين باشد، ميتوان مجموع اعداد را تا حدّ زيادي كاهش داد، بدون اينكه به متن غرض ورزي كنيم.
هدف معجزات بيابان را ميتوان اينگونه برشمرد:
1 - حفظ قوم. در نقشة خدا يك قوم مسيحايي برگزيده شده بود تا راه را براي آمدن ماشيح (مسيح)، هموار سازد.
2 - بوجود آوردن ايمان به خداي واحد حقيقي، در قومي كه در بتپرستي مصر پرورش يافته بود؛ و تا براي آينده، نمونهاي باشد از اينكه در تمام جنبههاي زندگي ميتوان به خدا اعتماد كرد.
3 - تأثير بر ملل اطراف، بخصوص كنعانيها، تا بفهمند كه حركت اسرائيل بسوي كنعان از جانب خدا بوده و اينكه سر و كار آنها با خدا است.
در كنار معجزات مختلف، مهاجرت دادن يك قوم عظيم از سرزميني به سرزمين ديگر و حفظ آن به مدت 40 سال در بيابان، بخودي خود يكي از حيرت آورترين معجزات همة اعصار بود.
نكتة باستانشناختي: مسير اسرائيل. حفاريهاي اخير ويرانههاي صدها شهر حصاردار را نشان ميدهد كه روزگاري تپههاي موآب، عمون و جلعاد را پوشانده بودند، و حاكي از جمعيت متراكم و اقوام قدرتمند زمان موسي است.
شكست عراد
و چون كنعاني كه ملك عَراد و در جنوب ساكن بود، شنيد كه اسرائيل از راه اَتاريم ميآيد، با اسرائيل جنگ كرد و بعضي از ايشان را به اسيري برد. 2 و اسرائيل براي خداوند نذر كرده، گفت: «اگر اين قوم را به دست من تسليم نمايي، شهرهاي ايشان را بالكلّ هلاك خواهم ساخت.» 3 پس خداوند دعاي اسرائيل رامستجاب فرموده، كنعانيان را تسليم كرد، و ايشان و شهرهاي ايشان را بالكلّ هلاك ساختند. و آن مكان حُرمه ناميده شد.
مار برنجي
4 و از كوه هور به راه بحر قُلزم كوچ كردند تا زمين ادوم را دور زنند. و دل قوم به سبب راه، تنگ شد. 5 و قوم بر خدا و موسي شكايت آورده، گفتند: «كه ما را از مصر چرا برآورديد تا در بيابان بميريم؟ زيرا كه نان نيست و آب هم نيست! و دل ما از اين خوراكِ سخيف كراهت دارد!»
6 پس خداوند ، مارهاي آتشي در ميان قوم فرستاده، قوم را گزيدند، و گروهي كثير از اسرائيل مردند. 7 و قوم نزد موسي آمده، گفتند: «گناه كردهايم زيرا كه بر خداوند و بر تو شكايت آوردهايم، پس نزد خداوند دعا كن تا مارها را از ما دور كند.» و موسي بجهت قوم استغاثه نمود. 8 و خداوند به موسي گفت: «مار آتشيني بساز و آن را بر نيزهاي بردار، و هر گزيده شدهاي كه بر آن نظر كند، خواهد زيست.» 9 پس موسي مار برنجيني ساخته، بر سر نيزهاي بلند كرد، و چنين شد كه اگر مار كسي را گزيده بود، به مجرد نگاه كردن بر آن مار برنجين، زنده ميشد.
سفر به موآب
10 و بنياسرائيل كوچ كرده، در اوبوت اردو زدند. 11 و از اوبوت كوچ كرده، در عَييّ عَباريم، در بياباني كه در مقابل موآب به طرف طلوع آفتاب است، اردو زدند. 12 و از آنجا كوچ كرده، به وادي زارَد اردو زدند. 13 و از آنجا كوچ كرده،به آن طرف اَرْنون كه در بيابان خارج از حدود اموريان ميباشد اردو زدند، زيرا كه اَرْنون حد موآب در ميان موآب و اموريان است. 14 از اين جهت، در كتاب جنگهاي خداوند گفته ميشود: «واهيب در سوفه و واديهاي ارنون، 15 و رودخانه واديهايي كه بسوي مسكن عار متوجه است، و بر حدود موآب تكيه ميزند.»
16 و از آنجا به بئر كوچ كردند. اين آن چاهي است كه خداوند دربارهاش به موسي گفت: «قوم را جمع كن تا به ايشان آب دهم.» 17 آنگاه اسرائيل اين سرود را سراييدند:
«اي چاه بجوش آي! شما برايش سرود بخوانيد؛
18 «چاهي كه سروران حفره زدند، و نجباي قوم آن را كندند. به صولجان حاكم، به عصاهاي خود آن را كندند.»
و ايشان از بيابان تا مَتّانه كوچ كردند. 19 و از مَتّانه به نَحْليئيل و از نَحْليئيل به باموت. 20 و از باموت به درهاي كه در صحراي موآب نزد قلة فِسجه كه به سوي بيابان متوجه است.
فتح سرزمين اموريان
21 و اسرائيل، رسولان نزد سيحون ملك اموريان فرستاده، گفت: 22 «مرا اجازت بده تا از زمين تو بگذرم. به سوي مزرعه يا تاكستان انحراف نخواهيم ورزيد، و از آب چاه نخواهيم نوشيد، و به شاهراه خواهيم رفت تا از سرحد تو بگذريم.» 23 اما سيحون، اسرائيل را از حدود خود راه نداد. و سيحون تمامي قوم خود را جمع نموده، به مقابله اسرائيل به بيابان بيرون آمد. وچون به ياهَص رسيد، با اسرائيل جنگ كرد. 24 و اسرائيل او را به دم شمشير زده، زمينش را از اَرْنون تا يَبّوق و تا حد بنيعَمّون به تصرف آورد، زيرا كه حد بنيعَمّون مستحكم بود. 25 و اسرائيل تمامي آن شهرها را گرفت و اسرائيل در تمامي شهرهاي اموريان در حَشبون و در تمامي دهاتش ساكن شد. 26 زيرا كه حَشبون، شهر سيحون، ملك اموريان بود، و او با ملك سابق موآب جنگ كرده، تمامي زمينش را تا ارنون از دستش گرفته بود.
27 بنابراين مَثَل آورندگان ميگويند: «به حشبون بياييد تا شهر سيحون بنا كرده، و استوار شود. 28 زيرا آتشي از حشبون برآمد و شعلهاي از قريه سيحون. و عارِ موآب را سوزانيد و صاحبان بلنديهاي ارنون را. 29 واي بر تو اي موآب! اي قوم كموش، هلاك شديد! پسران خود را مثل گريزندگان تسليم نمود، و دختران خود را به سيحون ملك اموريان به اسيري داد. 30 به ايشان تير انداختيم. حشبون تا به ديبون هلاك شد. و آن را تا نوفَح كه نزد ميدَباست ويران ساختيم.»
31 و اسرائيل در زمين اموريان اقامت كردند. 32 و موسي براي جاسوسي يَعزير فرستاد و دهات آن را گرفته، اموريان را كه در آنجا بودند، بيرون كردند.
فتح باشان
33 پس برگشته، از راه باشان برآمدند. و عوج ملك باشان با تمامي قوم خود به مقابله ايشان از براي جنگ به اَدْرَعي بيرون آمد. 34 و خداوند بهموسي گفت: «از او مترس زيرا كه او را با تمامي قومش و زمينش به دست تو تسليم نمودهام، و به نحوي كه با سيحون ملك اموريان كه در حشبون ساكن بود، عمل نمودي، با او نيز عمل خواهي نمود.» 35 پس او را با پسرانش و تمامي قومش زدند، به حدي كه كسي از برايش باقي نماند و زمينش را به تصرف آوردند. ترجمه تفسیری انهدام عراد
پادشاه كنعاني سرزمين عراد (واقع در نگب كنعان) وقتي شنيد اسرائيليها از راه اتاريم ميآيند، سپاه خود را بسيج نموده، به قوم اسرائيل حمله كرد و عدهاي از ايشان را به اسيري گرفت. 2 پس قوم اسرائيل به خداوند نذر كردند كه اگر خداوند ايشان را ياري دهد تا بر پادشاه عراد و مردمش پيروز شوند، تمامي شهرهاي آن مرزوبوم را بكلي نابود كنند. 3 خداوند دعاي ايشان را شنيده كنعانيها را شكست داد، و اسرائيليها آنان و شهرهاي ايشان را بكلي نابود كردند. از آن پس، آن ناحيه «حرمه» (يعني«نابودي») ناميده شد.
مار مفرغي
4 سپس قوم اسرائيل از كوه هور رهسپار شدند تا ازراهي كه به درياي سرخ ختم ميشد سرزمين ادوم را دور بزنند. اما قوم اسرائيل در اين سفر طولاني به ستوه آمدند 5 و به خدا و موسي اعتراض كرده گفتند: «چرا ما را از مصر بيرون آورديد تا در اين بيابان بميريم؟ در اينجا نه چيزي براي خوردن هست و نه چيزي براي نوشيدن! ما از خوردن اين مَنِّ بيمزه خسته شدهايم!»
6 پس خداوند مارهاي سمي به ميان ايشان فرستاد و مارها عده زيادي از ايشان را گزيده، هلاك كردند.
7 آنوقت قوم اسرائيل پيش موسي آمده، فرياد برآوردند: «ما گناه كردهايم، چون بضد خداوند و بضد تو سخن گفتهايم. از خداوند درخواست كن تا اين مارها را از ما دور كند.» موسي براي قوم دعا كرد.
8 خداوند به وي فرمود: «يك مار مفرغي شبيه يكي از اين مارها بساز و آن را بر سر يك تير بياويز. هر كه مار او را گزيده باشد اگر به آن نگاه كند زنده خواهد ماند!»
9 پس موسي يك مار مفرغي درست كرد و آن را بر سر تيري آويخت. بمحض اينكه مار گزيدهاي به آن نگاه ميكرد شفا مييافت!
بطرف سرزمين موآب
10 قوم اسرائيل به اوبوت كوچ كردند و در آنجا اردو زدند. 11 سپس از آنجا به عيي عباريم كه در بيابان و در فاصله كمـي از شرق موآب بـود، رفتنـد. 12 از آنجا به وادي زارد كوچ كرده، اردو زدند. 13 بعد بطرف شمال رود ارنون نزديك مرزهاي اموريها نقل مكان كردند. (رود ارنون، خط مرزي بين موآبيها و اموريهاست. 14 در كتاب «جنگهاي خداوند» به اين امر اشاره شده كه دره رود ارنون و شهر واهيب 15 بين اموريها و موآبيها قرار دارند.)
16 سپس قوم اسرائيل به «بئر» (يعني «چاه») كوچ كردند. اين همان جايي است كه خداوند به موسي فرمود: «قوم را جمع كن و من به ايشان آب خواهم داد.» 17و18 آنگاه قوم اسرائيل اين سرود را خواندند:
«اي چاه، بجوش آي!
در وصف اين چاه بسراييد!
اين است چاهي كه رهبران
آن را كندند،
بلي، بزرگان اسرائيل با عصاهايشان
آن را كندند!»
قوم اسرائيل بيابان را پشت سر گذارده، از متانه، 19 نحليئيل و باموت گذشتند 20 و به درهاي كه در موآب قرار دارد و مشرف به بيابان و كوه پيسگاه است رفتند.
شكست سيحون و عوج
(تثنيه 2:26 تا 3:11)
21 در اين وقت قوم اسرائيل سفيراني نزد سيحون، پادشاه اموريها فرستادند. 22 فرستادگان درخواست كرده گفتند: «اجازه دهيد از سرزمين شما عبور كنيم. ما قول ميدهيم از شاهراه برويم و تا زماني كه از مرزتان نگذشتهايم از راهي كه در آن ميرويم خارج نشويم. به مزرعهها و تاكستانهاي شما وارد نخواهيم شد و آب شما را نيز نخواهيم نوشيد.»
23 ولي سيحون پادشاه موافقت نكرد. در عوض، او سپاه خود را در بيابان در مقابل قوم اسرائيل بسيج كرد و در ناحيه ياهص با ايشان وارد جنگ شد. 24 در اين جنگ، بنياسرائيل آنها را شكست دادند و سرزمينشان را از رود ارنون تا رود يبوق و تا مرز سرزمين بنيعمون تصرف كردند، اما نتوانستند جلوتر بروند، زيرا مرز بنيعمون مستحكم بود.
25و26 به اين ترتيب، قوم اسرائيل تمام شهرهاي اموريها منجمله شهر حشبون را كه پايتخت سيحون پادشاه بود تصرف كردند و در آنها ساكن شدند. (سيحون قبلاً در جنگ با پادشاه سابق موآب تمام سرزمين او را تا ارنون به تصرف درآورده بـود.) 27-30 شعرا در مورد سيحون پادشاه چنين گفتهاند:
«به حشبون بياييد
به پايتخت سيحون پادشاه
زيرا
آتشي از حشبون افروخته شده
و بلعيده است
شهر عار موآب
و بلنديهاي رود ارنون را.
واي بر موآب!
نابود شديد، اي قومي كه كموش را ميپرستيد!
او پسران و دخترانت را
بدست سيحون، پادشاه اموريها به اسارت فرستاده است.
اما ما آنها را هلاك كردهايم
از حشبون تا ديبون،
و تا نوفح كه نزديك ميدبا است.»
31و32 زماني كه قوم اسرائيل در سرزمين اموريها ساكن بودند، موسي افرادي به ناحيه يعزيز فرستاد تا وضع آنجا را بررسي كنند. پس از آن، قوم اسرائيل به آن ناحيه حمله بردند و آن را با روستاهاي اطرافش گرفتند و اموريها را بيرون راندند.
33 سپس بنياسرائيل بازگشتند و راهي را كه به باشان منتهي ميشد در پيش گرفتند؛ اما عوج، پادشاه باشان، براي جنگ با آنها، با سپاه خود به ادرعي آمد. 34 خداوند به موسي فرمود: «نترس، زيرا دشمن را بدست تو تسليم كردهام. همان بلايي بسر عوج پادشاه ميآيد كه در حشبون بسر سيحون، پادشاه اموريها آمد.» 35 پس قوم اسرائيل، عوجِ پادشاه را همراه با پسرانش و اهالي سرزمينش كشتند، بطوري كه يكي از آنها هم زنده نماند. قوم اسرائيل آن سرزمين را تصرف نمود.
راهنما
باب 21 . از قادش تا اردن
احتمالاً ائتلاف عماليق و كنعانيان درست در شمال قادش، در نظر اسرائيل قويتر از آن بوده كه قوم بخواهد راه مستقيم به حبرون را برگزينند. در هر صورت، خدا نقشههاي ديگري داشت.
آنها به جانب شرق به راه افتادند تا از ميان سرزمين ادوميان در طول كنارة شرقي درياي مرده پيش بروند. اما ادوم به آنها اجازة عبور نداد.
پس موسي به سوي جنوب و زير «عربه» ، درة متروكي كه از درياي مرده تا درياي سرخ كشيده شده و «بياباني وسيع و وحشتناك است» ، بازگشت و راه طولاني و پيچ و خم دار خطرناك اطراف ادوم و موآب را برگزيد و از آنجا در جهت شمال و در طول مرزهاي عربستان تا باشان در شرق درياي جليل پيش رفت، و پس از آن مسير جنوب را به سمت دشت موآب در برابر اريحا در پيش گرفت. خدا به موسي فرمان داد كه به ادوميها، موآبيها و عمونيها آزاري نرساند، گرچه آنها سعي كردند اسرائيل را متوقف كنند.
مارهاي آتشين (6 - 9)، تصويري تاريخي از انجيل. كساني كه دچار نيش مارها شده بودند به مار برنجي نگاه ميكردند و شفا مييافتند؛ به همانگونه نيز ما كه دچار زخم گناه هستيم، با نگاه كردن به عيسي حيات مييابيم (يوحنا 3 : 14).
بعدها اسرائيليها، بُتي به شكل مار برنجي ساختند و آن را نَحُشتان ناميدند، و براي آن بخور ميسوزاندند تا اينكه 700 سال بعد، حزقيا آن را از ميان برد (دوم پادشاهان 18 : 4).
جنگ جلعاد و باشان (21 - 35). اموريها كه به سوي شرق اردن عبور كرده بودند، به اسرائيل حمله كردند. موسي از حمله به اقوامي كه از ميان سرزمينشان رد ميشد، خودداري كرده بود. اما حالا كه اموريها به او حمله كرده بودند، او هم جنگيد و سرزمينشان را گرفت. پس از آن، باشان حمله كرد و موسي آنها را شكست داد، و منطقة شرق اردن بدست او افتاد.
چگونه بيابان ميتوانست 3 ميليون نفر را به مدت 40 سال تأمين كند؟
با كمك معجزه آساي مستقيم خدا. معجزات، بقدري مداوم و حيرت آور بودند كه مقصود آشكار ثبت آنها اين است كه اينها نميتوانستند بجز بدست خدا صورت گيرند. به كساني كه باور كردن اين چيزها را دشوار ميدانند، پاسخ ميدهيم: براي برخي از ما باور كردن اين معجزات دقيقاً به همانگونه كه ثبت شدهاند، راحتتر است از باوركردن نظريههاي عجيب و خيالبافانهاي كه براي بياعتبار ساختن آنها اختراع شده است. اين معجزات با كلّ داستان كتابمقدس، همخواني دارند. اعداد ثبت شده شايد تعبير غلطي از متن بودهاند. شايد مقصود از «هزاران»، «گروههاي قبيلهاي» بودهاند. اگر چنين باشد، ميتوان مجموع اعداد را تا حدّ زيادي كاهش داد، بدون اينكه به متن غرض ورزي كنيم.
هدف معجزات بيابان را ميتوان اينگونه برشمرد:
1 - حفظ قوم. در نقشة خدا يك قوم مسيحايي برگزيده شده بود تا راه را براي آمدن ماشيح (مسيح)، هموار سازد.
2 - بوجود آوردن ايمان به خداي واحد حقيقي، در قومي كه در بتپرستي مصر پرورش يافته بود؛ و تا براي آينده، نمونهاي باشد از اينكه در تمام جنبههاي زندگي ميتوان به خدا اعتماد كرد.
3 - تأثير بر ملل اطراف، بخصوص كنعانيها، تا بفهمند كه حركت اسرائيل بسوي كنعان از جانب خدا بوده و اينكه سر و كار آنها با خدا است.
در كنار معجزات مختلف، مهاجرت دادن يك قوم عظيم از سرزميني به سرزمين ديگر و حفظ آن به مدت 40 سال در بيابان، بخودي خود يكي از حيرت آورترين معجزات همة اعصار بود.
نكتة باستانشناختي: مسير اسرائيل. حفاريهاي اخير ويرانههاي صدها شهر حصاردار را نشان ميدهد كه روزگاري تپههاي موآب، عمون و جلعاد را پوشانده بودند، و حاكي از جمعيت متراكم و اقوام قدرتمند زمان موسي است.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
22 بالاق سفیرانی بدنبال بلعام می فرستد؛ بلعام و الاغش
ماجراي بلعام
و بنياسرائيل كوچ كرده، در عَرَبات موآب به آنطرف اردن، در مقابل اريحا اردو زدند. 2 و چون بالاقبنصِفّور هر چه اسرائيل به اموريان كرده بودند ديد، 3 موآب از قوم بسيار ترسيد، زيرا كه كثير بودند. و موآب از بنياسرائيل مضطرب گرديدند. 4 و موآب به مشايخ مديان گفتند: «الا´ن اين گروه هر چه به اطراف ما هست خواهند ليسيد، به نوعي كه گاو سبزة صحرا را ميليسد.» و در آن زمان بالاقبن صَفّور، ملك موآب بود.
5 پس رسولان به فَتور كه بركنار وادي است، نزد بلعامبن بَعور، به زمين پسران قوم او فرستاد تا او را طلبيده، بگويند: «اينك قومي از مصر بيرون آمدهاند و هان روي زمين را مستور ميسازند، و در مقابل من مقيم ميباشند. 6 پس الا´ن بيا و اين قوم را براي من لعنت كن، زيرا كه از من قويترند، شايد توانايي يابم تا بر ايشان غالب آييم، و ايشان را از زمين خود بيرون كنم، زيرا ميدانم هر كه را تو بركت دهي مبارك است و هر كه را لعنت نمايي، ملعون است.»
7 پس مشايخ موآب و مشايخ مديان، مزدفالگيري را به دست گرفته، روانه شدند، و نزد بلعام رسيده، سخنان بالاق را به وي گفتند. 8 او به ايشان گفت: «اين شب را در اينجا بمانيد، تا چنانكه خداوند به من گويد، به شما باز گويم.» و سروران موآب نزد بلعام ماندند. 9 و خدا نزد بلعام آمده، گفت: «اين كساني كه نزد تو هستند، كيستند؟» 10 بلعام به خدا گفت: «بالاقبنصَفّور ملك موآب نزد من فرستاده است، 11 كه اينك اين قومي كه از مصر بيرون آمدهاند، روي زمين را پوشانيدهاند. الا´ن آمده، ايشان را براي من لعنت كن شايد كه توانايي يابم تا با ايشان جنگ نموده، ايشان را دور سازم.» 12 خدا به بلعام گفت: «با ايشان مرو و قوم را لعنت مكن زيرا مبارك هستند.» 13 پس بلعام بامدادان برخاسته، به سروران بالاق گفت: «به زمين خود برويد، زيرا خداوند مرا اجازت نميدهد كه با شما بيايم.» 14 و سروران موآب برخاسته، نزد بالاق برگشته، گفتند كه «بلعام از آمدن با ما انكار نمود.»
15 و بالاق بار ديگر سروران زياده و بزرگتر از آنان فرستاد. 16 و ايشان نزد بلعام آمده، وي را گفتند: «بالاقبنصِفّور چنين ميگويد: تمنا اينكه از آمدن نزد من انكار نكني. 17 زيرا كه البته تو را بسيار تكريم خواهم نمود، و هر آنچه به من بگويي بجا خواهم آورد، پس بيا و اين قوم را براي من لعنت كن.» 18 بلعام در جواب نوكران بالاق گفت: «اگر بالاق خانه خود را پر از نقره و طلا به من بخشد، نميتوانم از فرمان يهوه خداي خود تجاوز نموده، كم يا زياد به عمل آورم. 19 پس الا´ن شما نيز امشب در اينجا بمانيد تا بدانم كه خداوند به من ديگر چه خواهد گفت.» 20 و خدا در شب نزد بلعام آمده، وي را گفت: «اگر اين مردمان براي طلبيدن تو بيايند برخاسته، همراهايشان برو، اما كلامي را كه من به تو گويم به همان عمل نما.» 21 پس بلعام بامدادان برخاسته، الاغ خود را بياراست و همراه سروران موآب روانه شد.
22 و غضب خدا به سبب رفتن او افروخته شده، فرشتة خداوند در راه به مقاومت وي ايستاد، و او بر الاغ خود سوار بود، و دو نوكرش همراهش بودند. 23 و الاغ، فرشته خداوند را با شمشير برهنه به دستش، بر سر راه ايستاده ديد. پس الاغ از راه به يك سو شده، به مزرعهاي رفت و بلعام الاغ را زد تا او را به راه برگرداند. 24 پس فرشته خداوند در جاي گود در ميان تاكستان بايستاد، و به هر دو طرفش ديوار بود. 25 و الاغ فرشتة خداوند را ديده، خود را به ديوار چسبانيد، و پاي بلعام را به ديوار فشرد. پس او را بار ديگر زد. 26 و فرشتة خداوند پيش رفته، در مكاني تنگ بايستاد، كه جايي بجهت برگشتن به طرف راست يا چپ نبود. 27 و چون الاغ، فرشته خداوند را ديد، در زير بلعام خوابيد. و خشم بلعام افروخته شده، الاغ را به عصاي خود زد. 28 آنگاه خداوند دهان الاغ را باز كرد كه بلعام را گفت: «به تو چه كردهام كه مرا اين سه مرتبه زدي. 29 بلعام به الاغ گفت: «از اين جهت كه تو مرا استهزا نمودي! كاش كه شمشير در دست من ميبود كه الا´ن تو را ميكشتم.» 30 الاغ به بلعام گفت: «آيا من الاغ تو نيستم كه از وقتي كه مال تو شدهام تا امروز بر من سوار شدهاي؟ آيا هرگز عادت ميداشتم كه به اينطور با تو رفتار نمايم؟» او گفت: «ني»
31 و خداوند چشمان بلعام را باز كرد تا فرشته خداوند را ديد كه با شمشير برهنه در دستش، به سر راه ايستاده است. پس خم شده، به روي درافتاد. 32 و فرشته خداوند وي را گفت: «الاغخود را اين سه مرتبه چرا زدي؟ اينك من به مقاومت تو بيرون آمدم، زيرا كه اين سفر تو در نظر من از روي تمرد است. 33 و الاغ مرا ديده، اين سه مرتبه از من كناره جست. و اگر از من كناره نميجست، يقيناً الا´ن تو را ميكشتم و او را زنده نگاه ميداشتم.» 34 بلعام به فرشته خداوند گفت: «گناه كردم زيرا ندانستم كه تو به مقابل من در راه ايستادهاي. پس الا´ن اگر در نظر تو ناپسند است برميگردم.» 35 فرشته خداوند به بلعام گفت: «همراه اين اشخاص برو ليكن سخني را كه من به تو گويم، همان را فقط بگو». پس بلعام همراه سروران بالاق رفت.
36 و چون بالاق شنيد كه بلعام آمده است، به استقبال وي تا شهر موآب كه برحد اَرْنون و بر اقصاي حدود وي بود، بيرون آمد. 37 و بالاق به بلعام گفت: «آيا براي طلبيدن تو نزد تو نفرستادم؟ پس چرا نزد من نيامدي، آيا حقيقتاً قادر نيستم كه تو را به عزت رسانم؟» 38 بلعام به بالاق گفت: «اينك نزد تو آمدهام. آيا الا´ن هيچ قدرتي دارم كه چيزي بگويم؟ آنچه خدا به دهانم ميگذارد، همان را خواهم گفت.» 39 پس بلعام همراه بالاق رفته، به قريت حصوت رسيدند. 40 و بالاق گاوان و گوسفندان ذبح كرده، نزد بلعام و سروراني كه با وي بودند، فرستاد. 41 و بامدادان بالاق بلعام را برداشته، او را به بلنديهاي بعل آورد، تا از آنجا اقصاي قوم خود را ملاحظه كند. ترجمه تفسیری بالاق سفيراني بدنبال بلعام ميفرستد
قوم اسرائيل به دشت موآب كوچ كرده، در سمت شرقي رود اردن، روبروي اريحا اردو زدند. 2و3 وقتي كه بالاق (پسر صفور) پادشاه موآب فهميد كه تعداد بنياسرائيل چقدر زياد است و با اموريها چه كردهاند، خود و ملتش به وحشت افتادند. 4 موآبيها براي سران مديان پيام فرستاده، گفتند: «اين جمعيت كثير، ما را مثل گاوي كه علف ميخورد خواهد بلعيد!»
پس بالاق پادشاه 5و6 سفيراني با اين پيام نزد بلعام (پسر بعور) كه در سرزمين اجدادي خود فتور، واقع در كنار رود فرات زندگي ميكرد فرستاد: «قوميبزرگ از مصر بيرون آمده است؛ مردمش همه جا پخش شدهاند و بسوي سرزمين من ميآيند. درخواست ميكنم بيايي و اين قوم را براي من نفرين كني، زيرا از ما قويترند. شايد به اين وسيله بتوانم آنان را شكست داده، از سرزمين خود بيرون كنم. زيرا ميدانم هر كه را تو بركت دهي بركت خواهد يافت و هر كه را نفرين كني، زير لعنت قرار خواهد گرفت.»
7 سفيران از سران موآب و مديان بودند. ايشان با پول نقد نزد بلعام رفتند و پيام بالاق را به او دادند.
8 بلعام گفت: «شب را اينجا بمانيد و فردا صبح آنچه خداوند به من بگويد، به شما خواهم گفت.» پس آنها شب را در آنجا بسر بردند.
9 آن شب، خدا نزد بلعام آمده، از او پرسيد: «اين مردان كيستند؟»
10 بلعام جواب داد: «ايشان از پيش بالاق، پادشاه موآب آمدهاند. 11 بالاق ميگويد كه گروه بيشماري از مصر به مرز كشور او رسيدهاند و از من خواسته است فوراً بروم و آنها را نفرين كنم تا شايد قدرت يافته، بتواند آنها را از سرزمينش بيرون كند.»
12 خدا به وي فرمود: «با آنها نرو. تو نبايد اين قوم را نفرين كني، چون من ايشان را بركت دادهام.»
13 صبح روز بعد، بلعام به فرستادگان بالاق گفت: «به سرزمين خود بازگرديد. خداوند به من اجازه نميدهد اين كار را انجام دهم.»
14 فرستادگان بالاق بازگشته به وي گفتند كه بلعام از آمدن امتناع ميورزد. 15 اما بالاق بار ديگر گروه بزرگتر و مهمتري فرستاد. 16و17 آنها با اين پيغام نزد بلعام آمدند: «بالاق پادشاه به تو التماس ميكند كه بيايي. او قول داده است كه پاداش خوبي به تو دهد و هر چه بخواهي برايت انجام دهد. فقط بيا و اين قوم را نفرين كن.»
18 ولي بلعام جواب داد: «اگر او كاخي پر از طلا و نقره هم به من بدهد، نميتوانم كاري را كه خلاف دستور خداوند، خداي من باشد، انجام دهم. 19 بهرحال، امشب اينجا بمانيد تا ببينم آيا خداوند چيزي غير از آنچه قبلاً فرموده است خواهد گفت يا نه.»
20 آن شب خدا به بلعام فرمود: «برخيز و با اين مردان برو، ولي فقط آنچه را كه من به تو ميگويم بگو.»
بلعام و الاغش
21 بلعام صبح برخاست و الاغ خود را پالان كرده، با فرستادگان بالاق حركت نمود. 22و23 اما خدا از رفتن بلعام خشمناك شد و فرشتهاي به سر راهش فرستاد تا راه را بر او ببندد. در حاليكه بلعام سوار بر الاغ، همراه دو نوكرش به پيش ميرفت، ناگهان الاغ بلعام فرشته خداوند را ديد كه شمشيري بدست گرفته، و سر راه ايستاده است. پس الاغ از روي جاده رم كرده، به مزرعهاي رفت، ولي بلعام او را زد و به جاده باز گرداند. 24 بعد فرشته خداوند در جايي كه جاده تنگ ميشد و دو طرفش ديوارهاي دور تاكستان قرار داشت، ايستاد. 25 الاغ وقتي ديد فرشته آنجا ايستاده است، خودش را به ديوار چسبانيده، پاي بلعام را به ديوار فشرد. پس او دوباره الاغ را زد. 26 آنگاه فرشته كمي پايينتر رفت و در جايي بسيار تنگ ايستاد، بطوريكه الاغ به هيچ وجه نميتوانست از كنارش بگذرد. 27 پس الاغ در وسط جاده خوابيد. بلعام عصباني شد و باز با چوبدستي خود الاغ را زد.
28 آنوقت خداوند الاغ را به حرف آورد و الاغ گفت: «مگر من چه كردهام؟ چرا مرا سه بار زدي؟»
29 بلعام گفت: «براي اينكه مرا مسخره كردهاي! اي كاش شمشيري داشتم و تو را همين جا ميكشتم!»
30 الاغ گفت: «آيا قبلاً در تمام عمرم هرگز چنين كاري كرده بودم؟»
بلعام گفت: «نه.»
31 آنوقت خداوند چشمان بلعام را باز كرد و او فرشته خداوند را ديد كه شمشيري بدست گرفته و سر راه ايستاده است. پس پيش او به خاك افتاد.
32 فرشته گفت: «چرا سه دفعه الاغ خود را زدي؟ من آمدهام تا مانع رفتن تو شوم، چون اين سفر تو ازروي تمرد است. 33 اين الاغ سه بار مرا ديد و خود را از من كنار كشيد. اگر اين كار را نميكرد تا بحال تو را كشته بودم، و او را زنده ميگذاشتم.»
34 آنوقت بلعام اعتراف كرده، گفت: «من گناه كردهام. من متوجه نشدم كه تو سر راه من ايستاده بودي. حال اگر تو با رفتن من موافق نيستي، به خانهام باز ميگردم.»
35 فرشته به او گفت: «با اين افراد برو، ولي فقط آنچه را كه من به تو ميگويم، بگو.» پس بلعام با سفيران بالاق به راه خود ادامه داد. 36 بالاق پادشاه وقتي شنيد بلعام در راه است، از پايتخت خود بيرون آمده، تا رود ارنون واقع در مرز كشورش به استقبال او رفت.
37 بالاق از بلعام پرسيد: «چرا وقتي بار اول تو را احضار كردم، نيامدي؟ آيا فكر كردي نميتوانم پاداش خوبي به تو بدهم.»
38 بلعام جواب داد: «الان آمدهام، ولي قدرت ندارم چيزي بگويم. من فقط آنچه را كه خدا بر زبانم بگذارد خواهم گفت.» 39 بلعام همراه پادشاه به قريه حصوت رفت. 40 در آنجا بالاق پادشاه گاو و گوسفند قرباني كرد و از گوشت آنها به بلعام و سفيراني كه فرستاده بود، داد. 41 صبح روز بعد، بالاق بلعام را به بالاي كوه بموت بعل برد تا از آنجا قسمتي از قوم اسرائيل را ببيند.
راهنما
بابهاي 22 - 25 . بلعام
نبوتهاي بلعام عبارت بود از پيشگويي قابل توجه درمورد نقش اسرائيل در تاريخ، بواسطة «ستاره»اي كه از يعقوب طلوع خواهد كرد، بود (24 : 17). گرچه خدا بلعام را براي بيان نبوت درست بكار برد، ولي بلعام بخاطر پول، برانگيزانندة گناه شرم آور اسرائيل با زنان موآبي و مدياني بود، كه به سبب آن خود او كشته شد و 24000 نفر اسرائيلي از ميان رفتند (31 : 8 ، 16 ؛ 25 : 9). و نام بلعام به ضرب المثلي
تبديل شد (دوم پطرس 2:15؛ يهودا 11؛ مكاشفه 2:14).
ماجراي بلعام
و بنياسرائيل كوچ كرده، در عَرَبات موآب به آنطرف اردن، در مقابل اريحا اردو زدند. 2 و چون بالاقبنصِفّور هر چه اسرائيل به اموريان كرده بودند ديد، 3 موآب از قوم بسيار ترسيد، زيرا كه كثير بودند. و موآب از بنياسرائيل مضطرب گرديدند. 4 و موآب به مشايخ مديان گفتند: «الا´ن اين گروه هر چه به اطراف ما هست خواهند ليسيد، به نوعي كه گاو سبزة صحرا را ميليسد.» و در آن زمان بالاقبن صَفّور، ملك موآب بود.
5 پس رسولان به فَتور كه بركنار وادي است، نزد بلعامبن بَعور، به زمين پسران قوم او فرستاد تا او را طلبيده، بگويند: «اينك قومي از مصر بيرون آمدهاند و هان روي زمين را مستور ميسازند، و در مقابل من مقيم ميباشند. 6 پس الا´ن بيا و اين قوم را براي من لعنت كن، زيرا كه از من قويترند، شايد توانايي يابم تا بر ايشان غالب آييم، و ايشان را از زمين خود بيرون كنم، زيرا ميدانم هر كه را تو بركت دهي مبارك است و هر كه را لعنت نمايي، ملعون است.»
7 پس مشايخ موآب و مشايخ مديان، مزدفالگيري را به دست گرفته، روانه شدند، و نزد بلعام رسيده، سخنان بالاق را به وي گفتند. 8 او به ايشان گفت: «اين شب را در اينجا بمانيد، تا چنانكه خداوند به من گويد، به شما باز گويم.» و سروران موآب نزد بلعام ماندند. 9 و خدا نزد بلعام آمده، گفت: «اين كساني كه نزد تو هستند، كيستند؟» 10 بلعام به خدا گفت: «بالاقبنصَفّور ملك موآب نزد من فرستاده است، 11 كه اينك اين قومي كه از مصر بيرون آمدهاند، روي زمين را پوشانيدهاند. الا´ن آمده، ايشان را براي من لعنت كن شايد كه توانايي يابم تا با ايشان جنگ نموده، ايشان را دور سازم.» 12 خدا به بلعام گفت: «با ايشان مرو و قوم را لعنت مكن زيرا مبارك هستند.» 13 پس بلعام بامدادان برخاسته، به سروران بالاق گفت: «به زمين خود برويد، زيرا خداوند مرا اجازت نميدهد كه با شما بيايم.» 14 و سروران موآب برخاسته، نزد بالاق برگشته، گفتند كه «بلعام از آمدن با ما انكار نمود.»
15 و بالاق بار ديگر سروران زياده و بزرگتر از آنان فرستاد. 16 و ايشان نزد بلعام آمده، وي را گفتند: «بالاقبنصِفّور چنين ميگويد: تمنا اينكه از آمدن نزد من انكار نكني. 17 زيرا كه البته تو را بسيار تكريم خواهم نمود، و هر آنچه به من بگويي بجا خواهم آورد، پس بيا و اين قوم را براي من لعنت كن.» 18 بلعام در جواب نوكران بالاق گفت: «اگر بالاق خانه خود را پر از نقره و طلا به من بخشد، نميتوانم از فرمان يهوه خداي خود تجاوز نموده، كم يا زياد به عمل آورم. 19 پس الا´ن شما نيز امشب در اينجا بمانيد تا بدانم كه خداوند به من ديگر چه خواهد گفت.» 20 و خدا در شب نزد بلعام آمده، وي را گفت: «اگر اين مردمان براي طلبيدن تو بيايند برخاسته، همراهايشان برو، اما كلامي را كه من به تو گويم به همان عمل نما.» 21 پس بلعام بامدادان برخاسته، الاغ خود را بياراست و همراه سروران موآب روانه شد.
22 و غضب خدا به سبب رفتن او افروخته شده، فرشتة خداوند در راه به مقاومت وي ايستاد، و او بر الاغ خود سوار بود، و دو نوكرش همراهش بودند. 23 و الاغ، فرشته خداوند را با شمشير برهنه به دستش، بر سر راه ايستاده ديد. پس الاغ از راه به يك سو شده، به مزرعهاي رفت و بلعام الاغ را زد تا او را به راه برگرداند. 24 پس فرشته خداوند در جاي گود در ميان تاكستان بايستاد، و به هر دو طرفش ديوار بود. 25 و الاغ فرشتة خداوند را ديده، خود را به ديوار چسبانيد، و پاي بلعام را به ديوار فشرد. پس او را بار ديگر زد. 26 و فرشتة خداوند پيش رفته، در مكاني تنگ بايستاد، كه جايي بجهت برگشتن به طرف راست يا چپ نبود. 27 و چون الاغ، فرشته خداوند را ديد، در زير بلعام خوابيد. و خشم بلعام افروخته شده، الاغ را به عصاي خود زد. 28 آنگاه خداوند دهان الاغ را باز كرد كه بلعام را گفت: «به تو چه كردهام كه مرا اين سه مرتبه زدي. 29 بلعام به الاغ گفت: «از اين جهت كه تو مرا استهزا نمودي! كاش كه شمشير در دست من ميبود كه الا´ن تو را ميكشتم.» 30 الاغ به بلعام گفت: «آيا من الاغ تو نيستم كه از وقتي كه مال تو شدهام تا امروز بر من سوار شدهاي؟ آيا هرگز عادت ميداشتم كه به اينطور با تو رفتار نمايم؟» او گفت: «ني»
31 و خداوند چشمان بلعام را باز كرد تا فرشته خداوند را ديد كه با شمشير برهنه در دستش، به سر راه ايستاده است. پس خم شده، به روي درافتاد. 32 و فرشته خداوند وي را گفت: «الاغخود را اين سه مرتبه چرا زدي؟ اينك من به مقاومت تو بيرون آمدم، زيرا كه اين سفر تو در نظر من از روي تمرد است. 33 و الاغ مرا ديده، اين سه مرتبه از من كناره جست. و اگر از من كناره نميجست، يقيناً الا´ن تو را ميكشتم و او را زنده نگاه ميداشتم.» 34 بلعام به فرشته خداوند گفت: «گناه كردم زيرا ندانستم كه تو به مقابل من در راه ايستادهاي. پس الا´ن اگر در نظر تو ناپسند است برميگردم.» 35 فرشته خداوند به بلعام گفت: «همراه اين اشخاص برو ليكن سخني را كه من به تو گويم، همان را فقط بگو». پس بلعام همراه سروران بالاق رفت.
36 و چون بالاق شنيد كه بلعام آمده است، به استقبال وي تا شهر موآب كه برحد اَرْنون و بر اقصاي حدود وي بود، بيرون آمد. 37 و بالاق به بلعام گفت: «آيا براي طلبيدن تو نزد تو نفرستادم؟ پس چرا نزد من نيامدي، آيا حقيقتاً قادر نيستم كه تو را به عزت رسانم؟» 38 بلعام به بالاق گفت: «اينك نزد تو آمدهام. آيا الا´ن هيچ قدرتي دارم كه چيزي بگويم؟ آنچه خدا به دهانم ميگذارد، همان را خواهم گفت.» 39 پس بلعام همراه بالاق رفته، به قريت حصوت رسيدند. 40 و بالاق گاوان و گوسفندان ذبح كرده، نزد بلعام و سروراني كه با وي بودند، فرستاد. 41 و بامدادان بالاق بلعام را برداشته، او را به بلنديهاي بعل آورد، تا از آنجا اقصاي قوم خود را ملاحظه كند. ترجمه تفسیری بالاق سفيراني بدنبال بلعام ميفرستد
قوم اسرائيل به دشت موآب كوچ كرده، در سمت شرقي رود اردن، روبروي اريحا اردو زدند. 2و3 وقتي كه بالاق (پسر صفور) پادشاه موآب فهميد كه تعداد بنياسرائيل چقدر زياد است و با اموريها چه كردهاند، خود و ملتش به وحشت افتادند. 4 موآبيها براي سران مديان پيام فرستاده، گفتند: «اين جمعيت كثير، ما را مثل گاوي كه علف ميخورد خواهد بلعيد!»
پس بالاق پادشاه 5و6 سفيراني با اين پيام نزد بلعام (پسر بعور) كه در سرزمين اجدادي خود فتور، واقع در كنار رود فرات زندگي ميكرد فرستاد: «قوميبزرگ از مصر بيرون آمده است؛ مردمش همه جا پخش شدهاند و بسوي سرزمين من ميآيند. درخواست ميكنم بيايي و اين قوم را براي من نفرين كني، زيرا از ما قويترند. شايد به اين وسيله بتوانم آنان را شكست داده، از سرزمين خود بيرون كنم. زيرا ميدانم هر كه را تو بركت دهي بركت خواهد يافت و هر كه را نفرين كني، زير لعنت قرار خواهد گرفت.»
7 سفيران از سران موآب و مديان بودند. ايشان با پول نقد نزد بلعام رفتند و پيام بالاق را به او دادند.
8 بلعام گفت: «شب را اينجا بمانيد و فردا صبح آنچه خداوند به من بگويد، به شما خواهم گفت.» پس آنها شب را در آنجا بسر بردند.
9 آن شب، خدا نزد بلعام آمده، از او پرسيد: «اين مردان كيستند؟»
10 بلعام جواب داد: «ايشان از پيش بالاق، پادشاه موآب آمدهاند. 11 بالاق ميگويد كه گروه بيشماري از مصر به مرز كشور او رسيدهاند و از من خواسته است فوراً بروم و آنها را نفرين كنم تا شايد قدرت يافته، بتواند آنها را از سرزمينش بيرون كند.»
12 خدا به وي فرمود: «با آنها نرو. تو نبايد اين قوم را نفرين كني، چون من ايشان را بركت دادهام.»
13 صبح روز بعد، بلعام به فرستادگان بالاق گفت: «به سرزمين خود بازگرديد. خداوند به من اجازه نميدهد اين كار را انجام دهم.»
14 فرستادگان بالاق بازگشته به وي گفتند كه بلعام از آمدن امتناع ميورزد. 15 اما بالاق بار ديگر گروه بزرگتر و مهمتري فرستاد. 16و17 آنها با اين پيغام نزد بلعام آمدند: «بالاق پادشاه به تو التماس ميكند كه بيايي. او قول داده است كه پاداش خوبي به تو دهد و هر چه بخواهي برايت انجام دهد. فقط بيا و اين قوم را نفرين كن.»
18 ولي بلعام جواب داد: «اگر او كاخي پر از طلا و نقره هم به من بدهد، نميتوانم كاري را كه خلاف دستور خداوند، خداي من باشد، انجام دهم. 19 بهرحال، امشب اينجا بمانيد تا ببينم آيا خداوند چيزي غير از آنچه قبلاً فرموده است خواهد گفت يا نه.»
20 آن شب خدا به بلعام فرمود: «برخيز و با اين مردان برو، ولي فقط آنچه را كه من به تو ميگويم بگو.»
بلعام و الاغش
21 بلعام صبح برخاست و الاغ خود را پالان كرده، با فرستادگان بالاق حركت نمود. 22و23 اما خدا از رفتن بلعام خشمناك شد و فرشتهاي به سر راهش فرستاد تا راه را بر او ببندد. در حاليكه بلعام سوار بر الاغ، همراه دو نوكرش به پيش ميرفت، ناگهان الاغ بلعام فرشته خداوند را ديد كه شمشيري بدست گرفته، و سر راه ايستاده است. پس الاغ از روي جاده رم كرده، به مزرعهاي رفت، ولي بلعام او را زد و به جاده باز گرداند. 24 بعد فرشته خداوند در جايي كه جاده تنگ ميشد و دو طرفش ديوارهاي دور تاكستان قرار داشت، ايستاد. 25 الاغ وقتي ديد فرشته آنجا ايستاده است، خودش را به ديوار چسبانيده، پاي بلعام را به ديوار فشرد. پس او دوباره الاغ را زد. 26 آنگاه فرشته كمي پايينتر رفت و در جايي بسيار تنگ ايستاد، بطوريكه الاغ به هيچ وجه نميتوانست از كنارش بگذرد. 27 پس الاغ در وسط جاده خوابيد. بلعام عصباني شد و باز با چوبدستي خود الاغ را زد.
28 آنوقت خداوند الاغ را به حرف آورد و الاغ گفت: «مگر من چه كردهام؟ چرا مرا سه بار زدي؟»
29 بلعام گفت: «براي اينكه مرا مسخره كردهاي! اي كاش شمشيري داشتم و تو را همين جا ميكشتم!»
30 الاغ گفت: «آيا قبلاً در تمام عمرم هرگز چنين كاري كرده بودم؟»
بلعام گفت: «نه.»
31 آنوقت خداوند چشمان بلعام را باز كرد و او فرشته خداوند را ديد كه شمشيري بدست گرفته و سر راه ايستاده است. پس پيش او به خاك افتاد.
32 فرشته گفت: «چرا سه دفعه الاغ خود را زدي؟ من آمدهام تا مانع رفتن تو شوم، چون اين سفر تو ازروي تمرد است. 33 اين الاغ سه بار مرا ديد و خود را از من كنار كشيد. اگر اين كار را نميكرد تا بحال تو را كشته بودم، و او را زنده ميگذاشتم.»
34 آنوقت بلعام اعتراف كرده، گفت: «من گناه كردهام. من متوجه نشدم كه تو سر راه من ايستاده بودي. حال اگر تو با رفتن من موافق نيستي، به خانهام باز ميگردم.»
35 فرشته به او گفت: «با اين افراد برو، ولي فقط آنچه را كه من به تو ميگويم، بگو.» پس بلعام با سفيران بالاق به راه خود ادامه داد. 36 بالاق پادشاه وقتي شنيد بلعام در راه است، از پايتخت خود بيرون آمده، تا رود ارنون واقع در مرز كشورش به استقبال او رفت.
37 بالاق از بلعام پرسيد: «چرا وقتي بار اول تو را احضار كردم، نيامدي؟ آيا فكر كردي نميتوانم پاداش خوبي به تو بدهم.»
38 بلعام جواب داد: «الان آمدهام، ولي قدرت ندارم چيزي بگويم. من فقط آنچه را كه خدا بر زبانم بگذارد خواهم گفت.» 39 بلعام همراه پادشاه به قريه حصوت رفت. 40 در آنجا بالاق پادشاه گاو و گوسفند قرباني كرد و از گوشت آنها به بلعام و سفيراني كه فرستاده بود، داد. 41 صبح روز بعد، بالاق بلعام را به بالاي كوه بموت بعل برد تا از آنجا قسمتي از قوم اسرائيل را ببيند.
راهنما
بابهاي 22 - 25 . بلعام
نبوتهاي بلعام عبارت بود از پيشگويي قابل توجه درمورد نقش اسرائيل در تاريخ، بواسطة «ستاره»اي كه از يعقوب طلوع خواهد كرد، بود (24 : 17). گرچه خدا بلعام را براي بيان نبوت درست بكار برد، ولي بلعام بخاطر پول، برانگيزانندة گناه شرم آور اسرائيل با زنان موآبي و مدياني بود، كه به سبب آن خود او كشته شد و 24000 نفر اسرائيلي از ميان رفتند (31 : 8 ، 16 ؛ 25 : 9). و نام بلعام به ضرب المثلي
تبديل شد (دوم پطرس 2:15؛ يهودا 11؛ مكاشفه 2:14).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
23 اولین و دومین وحی بلعام
و بلعام به بالاق گفت: «در اينجا براي منهفت مذبح بساز، و هفت گاو و هفت قوچ در اينجا برايم حاضر كن.» 2 و بالاق به نحوي كه بلعام گفته بود به عمل آورد، و بالاق و بلعام، گاوي و قوچي بر هر مذبح گذرانيدند. 3 و بلعام به بالاق گفت: «نزد قرباني سوختني خود بايست، تامن بروم؛ شايد خداوند براي ملاقات من بيايد، و هر چه او به من نشان دهد آن را به تو باز خواهم گفت.» پس به تلي برآمد.
4 و خدا بلعام را ملاقات كرد؛ و او وي را گفت: «هفت مذبح برپا داشتم و گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كردم.» 5 خداوند سخني به دهان بلعام گذاشته، گفت: «نزد بالاق برگشته چنين بگو.» 6 پس نزد او برگشت، و اينك او با جميع سروران موآب نزد قرباني سوختني خود ايستاده بود. 7 و مَثَل خود را آورده، گفت: «بالاق ملك موآب مرا از ارام از كوههاي مشرق آورد، كه بيا يعقوب را براي من لعنت كن، و بيا اسرائيل را نفرين نما. 8 چگونه لعنت كنم آن را كه خدا لعنت نكرده است؟ و چگونه نفرين نمايم آن را كه خداوند نفرين ننموده است؟ 9 زيرا از سر صخرهها او را ميبينم. و از كوهها او را مشاهده مينمايم. اينك قومي است كه به تنهايي ساكن ميشود، و در ميان امتها حساب نخواهد شد. 10 كيست كه غبار يعقوب را تواند شمرد يا ربع اسرائيل را حساب نمايد؟ كاش كه من به وفات عادلان بميرم و عاقبت من مثل عاقبت ايشان باشد.»
11 پس بالاق به بلعام گفت: «به من چه كردي؟ تو را آوردم تا دشمنانم را لعنت كني، و هان بركت تمام دادي!» 12 او در جواب گفت: «آيا نميبايد باحذر باشم تا آنچه را كه خداوند به دهانم گذارد بگويم؟»
13 بالاق وي را گفت: «بيا الا´ن همراه من به جاي ديگر كه از آنجا ايشان را تواني ديد. فقط اقصاي ايشان را خواهي ديد، و جميع ايشان را نخواهي ديد؛ و از آنجا ايشان را براي من لعنت كن.» 14 پس او را به صحراي صوفيم، نزد قلةفِسجَه برد و هفت مذبح بنا نموده، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد. 15 و او به بالاق گفت: «نزد قرباني سوختني خود، اينجا بايست تا من در آنجا ( خداوند را) ملاقات نمايم.» 16 و خداوند بلعام را ملاقات نموده، و سخني در زبانش گذاشته، گفت: «نزد بالاق برگشته، چنين بگو.» 17 پس نزد وي آمد، و اينك نزد قرباني سوختني خود با سروران موآب ايستاده بود. و بالاق از او پرسيد كه « خداوند چه گفت؟» 18 آنگاه مَثَل خود را آورده، گفت: «اي بالاق برخيز و بشنو، و اي پسر صِفّور مرا گوش بگير. 19 خدا انسان نيست كه دروغ بگويد. و از بنيآدم نيست كه به اراده خود تغيير بدهد. آيا او سخني گفته باشد و نكند؟ يا چيزي فرموده باشد و استوار ننمايد؟ 20 اينك مأمور شدهام كه بركت بدهم. و او بركت داده است و آن را رد نميتوانم نمود. 21 او گناهي در يعقوب نديده، و خطايي در اسرائيل مشاهده ننموده است. يهوه خداي او با وي است. و نعرة پادشاه در ميان ايشان است. 22 خدا ايشان را از مصر بيرون آورد. او را شاخها مثل گاو وحشي است. 23 به درستي كه بر يعقوب افسون نيست و بر اسرائيل فالگيري ني. دربارة يعقوب و دربارة اسرائيل در وقتش گفته خواهد شد، كه خدا چه كرده است. 24 اينك قوم مثل شير ماده خواهند برخاست. و مثل شير نر خويشتن را خواهند برانگيخت، و تا شكار را نخورد، و خون كشتگان را ننوشد، نخواهد خوابيد.»
25 بالاق به بلعام گفت: «نه ايشان را لعنت كن و نه بركت ده.» 26 بلعام در جواب بالاق گفت: «آيا تو را نگفتم كه هر آنچه خداوند به من گويد، آن رابايد بكنم؟»
27 بالاق به بلعام گفت: «بيا تا تو را به جاي ديگر ببرم، شايد در نظر خدا پسند آيد كه ايشان را براي من از آنجا لعنت نمايي.» 28 پس بالاق بلعام را بر قلة فغور كه مشرف بر بيابان است، برد. 29 بلعام به بالاق گفت: «در اينجا براي من هفت مذبح بساز و هفت گاو و هفت قوچ از برايم در اينجا حاضر كن.» 30 و بالاق به طوري كه بلعام گفته بود، عمل نموده، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد. ترجمه تفسیری اولين وحي بلعام
بلعام به پادشاه گفت: «در اينجا هفت قربانگاه بساز و هفت گاو و هفت قوچ براي قرباني حاضر كن.»
2 بالاق به دستور بلعام عمل نمود و ايشان بر هر قربانگاه، يك گاو و يك قوچ قرباني كردند.
3و4 بعد بلعام به پادشاه گفت: «در اينجا در كنار قربانيهاي سوختني خود بايست تا من بروم و ببينم آيا خداوند به ملاقات من ميآيد يا نه. هر چه او به من بگويد به تو خواهم گفت.» پس بلعام به بالاي تپهاي رفت و در آنجا خدا او را ملاقات نمود. بلعام به خدا گفت: «من هفت قربانگاه حاضر نموده و روي هركدام يك گاو و يك قوچ قرباني كردهام.» 5 آنگاه خداونـد توسط بلعام براي بالاق پادشـاه پيامـي فرستاد.
6 پس بلعام به نزد پادشاه كه با همه بزرگان موآب در كنار قربانيهاي سوختني خود ايستاده بود بازگشت 7-10 و اين پيام را داد:
«بالاق، پادشاه موآب مرا از سرزمين ارام،
از كوههاي شرقي آورد.
او به من گفت: بيا و قوم اسرائيل را براي من نفرين كن.
ولي چگونه نفرين كنم آنچه را كه خدا نفرين نكرده است؟
چگونه لعنت كنم قومي را كه خدا لعنت نكرده است؟
از بالاي صخرهها ايشان را ميبينم،
از بالاي تپهها آنان را مشاهده ميكنم.
آنان قومي هستند كه به تنهايي زندگي ميكنند و خود را از ديگر قومها جدا ميدانند.
ايشان مثل غبارند،
بيشمار و بيحساب!
اي كاش اين سعادت را ميداشتم
كه همچون يك اسرائيلي بميرم.
اي كاش عاقبت من،
مثل عاقبت آنها باشد!»
11 بالاق پادشاه به بلعام گفت: «اين چه كاري بود كه كردي؟ من به تو گفتم كه دشمنانم را نفرين كني، ولي تو ايشان را بركت دادي!»
12 اما بلعام جواب داد: «آيا ميتوانم سخن ديگري غير از آنچه كه خداوند به مـن ميگويد بر زبان آورم؟»
دومين وحي بلعام
13 بعد بالاق به او گفت: «پس بيا تا تو را به جاي ديگري ببرم. از آنجا فقط قسمتي از قوم اسرائيل را خواهي ديد. حداقل آن عده را نفرين كن.»
14 بنابراين بالاق پادشاه، بلعام را به مزرعه صوفيم كه روي كوه پيسگاه است برد و در آنجا هفتقربانگاه ساخت و روي هر قربانگاه يك گاو و يك قوچ قرباني كرد.
15 پس بلعام به پادشاه گفت: «تو در كنار قرباني سوختني خود بايست تا من به ملاقات خداوند بروم.» 16 خداوند بلعام را ملاقات نمود و آنچه را كه او ميبايست به بالاق بگويد به او گفت. 17 پس بلعام به نزد پادشاه كه با بزرگان موآب در كنار قربانيهاي سوختنيِ خود ايستاده بود، بازگشت.
پادشاه پرسيد: «خداوند چه فرموده است؟»
18-24 جواب بلعام چنين بود:
«بالاق، برخيز و بشنو!
اي پسر صفور، به من گوش فرا ده!
خدا انسان نيست كه دروغ بگويد،
او مثل انسان نيست كه تغيير فكر دهد.
آيا تاكنون وعدهاي داده است كه بدان عمل نكرده باشد؟
به من دستور داده شده است كه ايشان را بركت دهم،
زيرا خدا آنان را بركت داده است و من نميتوانم آن را تغيير دهم.
او گناهي در اسرائيل نديده است،
پس بدبختي در قوم خدا مشاهده نخواهد شد.
خداوند، خداي ايشان با آنان است،
و ايشان اعلان ميكنند كه او پادشاه آنهاست.
خدا اسرائيل را از مصر بيرون آورده است،
و ايشان، مثل گاو وحشي نيرومندند.
نميتوان اسرائيل را نفرين كرد،
و هيچ افسوني بر اين قوم كارگر نيست.
درباره اسرائيل خواهند گفت:
ببينيد خدا براي آنها چه كارهايي كرده است!
اين قوم، چون شير برميخيزند
و تا وقتي شكار خود را نخورند
و خون كشتگان را ننوشند، نميخوابند.»
25 پادشاه به بلعام گفت: «اگر آنها را نفرين نميكني، حداقل بركتشان هم نده.»
26 اما بلعام جـواب داد: «مگر به تو نگفتم هر چه خداوند بر زبانم بگذارد آن را خواهم گفت؟»
سومين وحي بلعام
27 بعد پادشاه، به بلعام گفت: «تو را به جاي ديگري ميبرم، شايد خدا راخوش آيد و به تو اجازه فرمايد از آنجا بنياسرائيل را نفرين كني.»
28 پس بالاق پادشاه بلعام را به قله كوه فغور كه مشرف به بيابان بود، برد. 29 بلعام دوباره به پادشاه گفت كه هفت قربانگاه بسازد و هفت گاو و هفت قوچ براي قرباني حاضر كند. 30 پادشاه چنانكه بلعام گفته بود عمل نمود و بر هر قربانگاه، يك گاو و يك قوچ قرباني كرد.
راهنما
بابهاي 22 - 25 . بلعام
نبوتهاي بلعام عبارت بود از پيشگويي قابل توجه درمورد نقش اسرائيل در تاريخ، بواسطة «ستاره»اي كه از يعقوب طلوع خواهد كرد، بود (24 : 17). گرچه خدا بلعام را براي بيان نبوت درست بكار برد، ولي بلعام بخاطر پول، برانگيزانندة گناه شرم آور اسرائيل با زنان موآبي و مدياني بود، كه به سبب آن خود او كشته شد و 24000 نفر اسرائيلي از ميان رفتند (31 : 8 ، 16 ؛ 25 : 9). و نام بلعام به ضرب المثلي
تبديل شد (دوم پطرس 2:15؛ يهودا 11؛ مكاشفه 2:14).
و بلعام به بالاق گفت: «در اينجا براي منهفت مذبح بساز، و هفت گاو و هفت قوچ در اينجا برايم حاضر كن.» 2 و بالاق به نحوي كه بلعام گفته بود به عمل آورد، و بالاق و بلعام، گاوي و قوچي بر هر مذبح گذرانيدند. 3 و بلعام به بالاق گفت: «نزد قرباني سوختني خود بايست، تامن بروم؛ شايد خداوند براي ملاقات من بيايد، و هر چه او به من نشان دهد آن را به تو باز خواهم گفت.» پس به تلي برآمد.
4 و خدا بلعام را ملاقات كرد؛ و او وي را گفت: «هفت مذبح برپا داشتم و گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كردم.» 5 خداوند سخني به دهان بلعام گذاشته، گفت: «نزد بالاق برگشته چنين بگو.» 6 پس نزد او برگشت، و اينك او با جميع سروران موآب نزد قرباني سوختني خود ايستاده بود. 7 و مَثَل خود را آورده، گفت: «بالاق ملك موآب مرا از ارام از كوههاي مشرق آورد، كه بيا يعقوب را براي من لعنت كن، و بيا اسرائيل را نفرين نما. 8 چگونه لعنت كنم آن را كه خدا لعنت نكرده است؟ و چگونه نفرين نمايم آن را كه خداوند نفرين ننموده است؟ 9 زيرا از سر صخرهها او را ميبينم. و از كوهها او را مشاهده مينمايم. اينك قومي است كه به تنهايي ساكن ميشود، و در ميان امتها حساب نخواهد شد. 10 كيست كه غبار يعقوب را تواند شمرد يا ربع اسرائيل را حساب نمايد؟ كاش كه من به وفات عادلان بميرم و عاقبت من مثل عاقبت ايشان باشد.»
11 پس بالاق به بلعام گفت: «به من چه كردي؟ تو را آوردم تا دشمنانم را لعنت كني، و هان بركت تمام دادي!» 12 او در جواب گفت: «آيا نميبايد باحذر باشم تا آنچه را كه خداوند به دهانم گذارد بگويم؟»
13 بالاق وي را گفت: «بيا الا´ن همراه من به جاي ديگر كه از آنجا ايشان را تواني ديد. فقط اقصاي ايشان را خواهي ديد، و جميع ايشان را نخواهي ديد؛ و از آنجا ايشان را براي من لعنت كن.» 14 پس او را به صحراي صوفيم، نزد قلةفِسجَه برد و هفت مذبح بنا نموده، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد. 15 و او به بالاق گفت: «نزد قرباني سوختني خود، اينجا بايست تا من در آنجا ( خداوند را) ملاقات نمايم.» 16 و خداوند بلعام را ملاقات نموده، و سخني در زبانش گذاشته، گفت: «نزد بالاق برگشته، چنين بگو.» 17 پس نزد وي آمد، و اينك نزد قرباني سوختني خود با سروران موآب ايستاده بود. و بالاق از او پرسيد كه « خداوند چه گفت؟» 18 آنگاه مَثَل خود را آورده، گفت: «اي بالاق برخيز و بشنو، و اي پسر صِفّور مرا گوش بگير. 19 خدا انسان نيست كه دروغ بگويد. و از بنيآدم نيست كه به اراده خود تغيير بدهد. آيا او سخني گفته باشد و نكند؟ يا چيزي فرموده باشد و استوار ننمايد؟ 20 اينك مأمور شدهام كه بركت بدهم. و او بركت داده است و آن را رد نميتوانم نمود. 21 او گناهي در يعقوب نديده، و خطايي در اسرائيل مشاهده ننموده است. يهوه خداي او با وي است. و نعرة پادشاه در ميان ايشان است. 22 خدا ايشان را از مصر بيرون آورد. او را شاخها مثل گاو وحشي است. 23 به درستي كه بر يعقوب افسون نيست و بر اسرائيل فالگيري ني. دربارة يعقوب و دربارة اسرائيل در وقتش گفته خواهد شد، كه خدا چه كرده است. 24 اينك قوم مثل شير ماده خواهند برخاست. و مثل شير نر خويشتن را خواهند برانگيخت، و تا شكار را نخورد، و خون كشتگان را ننوشد، نخواهد خوابيد.»
25 بالاق به بلعام گفت: «نه ايشان را لعنت كن و نه بركت ده.» 26 بلعام در جواب بالاق گفت: «آيا تو را نگفتم كه هر آنچه خداوند به من گويد، آن رابايد بكنم؟»
27 بالاق به بلعام گفت: «بيا تا تو را به جاي ديگر ببرم، شايد در نظر خدا پسند آيد كه ايشان را براي من از آنجا لعنت نمايي.» 28 پس بالاق بلعام را بر قلة فغور كه مشرف بر بيابان است، برد. 29 بلعام به بالاق گفت: «در اينجا براي من هفت مذبح بساز و هفت گاو و هفت قوچ از برايم در اينجا حاضر كن.» 30 و بالاق به طوري كه بلعام گفته بود، عمل نموده، گاوي و قوچي بر هر مذبح قرباني كرد. ترجمه تفسیری اولين وحي بلعام
بلعام به پادشاه گفت: «در اينجا هفت قربانگاه بساز و هفت گاو و هفت قوچ براي قرباني حاضر كن.»
2 بالاق به دستور بلعام عمل نمود و ايشان بر هر قربانگاه، يك گاو و يك قوچ قرباني كردند.
3و4 بعد بلعام به پادشاه گفت: «در اينجا در كنار قربانيهاي سوختني خود بايست تا من بروم و ببينم آيا خداوند به ملاقات من ميآيد يا نه. هر چه او به من بگويد به تو خواهم گفت.» پس بلعام به بالاي تپهاي رفت و در آنجا خدا او را ملاقات نمود. بلعام به خدا گفت: «من هفت قربانگاه حاضر نموده و روي هركدام يك گاو و يك قوچ قرباني كردهام.» 5 آنگاه خداونـد توسط بلعام براي بالاق پادشـاه پيامـي فرستاد.
6 پس بلعام به نزد پادشاه كه با همه بزرگان موآب در كنار قربانيهاي سوختني خود ايستاده بود بازگشت 7-10 و اين پيام را داد:
«بالاق، پادشاه موآب مرا از سرزمين ارام،
از كوههاي شرقي آورد.
او به من گفت: بيا و قوم اسرائيل را براي من نفرين كن.
ولي چگونه نفرين كنم آنچه را كه خدا نفرين نكرده است؟
چگونه لعنت كنم قومي را كه خدا لعنت نكرده است؟
از بالاي صخرهها ايشان را ميبينم،
از بالاي تپهها آنان را مشاهده ميكنم.
آنان قومي هستند كه به تنهايي زندگي ميكنند و خود را از ديگر قومها جدا ميدانند.
ايشان مثل غبارند،
بيشمار و بيحساب!
اي كاش اين سعادت را ميداشتم
كه همچون يك اسرائيلي بميرم.
اي كاش عاقبت من،
مثل عاقبت آنها باشد!»
11 بالاق پادشاه به بلعام گفت: «اين چه كاري بود كه كردي؟ من به تو گفتم كه دشمنانم را نفرين كني، ولي تو ايشان را بركت دادي!»
12 اما بلعام جواب داد: «آيا ميتوانم سخن ديگري غير از آنچه كه خداوند به مـن ميگويد بر زبان آورم؟»
دومين وحي بلعام
13 بعد بالاق به او گفت: «پس بيا تا تو را به جاي ديگري ببرم. از آنجا فقط قسمتي از قوم اسرائيل را خواهي ديد. حداقل آن عده را نفرين كن.»
14 بنابراين بالاق پادشاه، بلعام را به مزرعه صوفيم كه روي كوه پيسگاه است برد و در آنجا هفتقربانگاه ساخت و روي هر قربانگاه يك گاو و يك قوچ قرباني كرد.
15 پس بلعام به پادشاه گفت: «تو در كنار قرباني سوختني خود بايست تا من به ملاقات خداوند بروم.» 16 خداوند بلعام را ملاقات نمود و آنچه را كه او ميبايست به بالاق بگويد به او گفت. 17 پس بلعام به نزد پادشاه كه با بزرگان موآب در كنار قربانيهاي سوختنيِ خود ايستاده بود، بازگشت.
پادشاه پرسيد: «خداوند چه فرموده است؟»
18-24 جواب بلعام چنين بود:
«بالاق، برخيز و بشنو!
اي پسر صفور، به من گوش فرا ده!
خدا انسان نيست كه دروغ بگويد،
او مثل انسان نيست كه تغيير فكر دهد.
آيا تاكنون وعدهاي داده است كه بدان عمل نكرده باشد؟
به من دستور داده شده است كه ايشان را بركت دهم،
زيرا خدا آنان را بركت داده است و من نميتوانم آن را تغيير دهم.
او گناهي در اسرائيل نديده است،
پس بدبختي در قوم خدا مشاهده نخواهد شد.
خداوند، خداي ايشان با آنان است،
و ايشان اعلان ميكنند كه او پادشاه آنهاست.
خدا اسرائيل را از مصر بيرون آورده است،
و ايشان، مثل گاو وحشي نيرومندند.
نميتوان اسرائيل را نفرين كرد،
و هيچ افسوني بر اين قوم كارگر نيست.
درباره اسرائيل خواهند گفت:
ببينيد خدا براي آنها چه كارهايي كرده است!
اين قوم، چون شير برميخيزند
و تا وقتي شكار خود را نخورند
و خون كشتگان را ننوشند، نميخوابند.»
25 پادشاه به بلعام گفت: «اگر آنها را نفرين نميكني، حداقل بركتشان هم نده.»
26 اما بلعام جـواب داد: «مگر به تو نگفتم هر چه خداوند بر زبانم بگذارد آن را خواهم گفت؟»
سومين وحي بلعام
27 بعد پادشاه، به بلعام گفت: «تو را به جاي ديگري ميبرم، شايد خدا راخوش آيد و به تو اجازه فرمايد از آنجا بنياسرائيل را نفرين كني.»
28 پس بالاق پادشاه بلعام را به قله كوه فغور كه مشرف به بيابان بود، برد. 29 بلعام دوباره به پادشاه گفت كه هفت قربانگاه بسازد و هفت گاو و هفت قوچ براي قرباني حاضر كند. 30 پادشاه چنانكه بلعام گفته بود عمل نمود و بر هر قربانگاه، يك گاو و يك قوچ قرباني كرد.
راهنما
بابهاي 22 - 25 . بلعام
نبوتهاي بلعام عبارت بود از پيشگويي قابل توجه درمورد نقش اسرائيل در تاريخ، بواسطة «ستاره»اي كه از يعقوب طلوع خواهد كرد، بود (24 : 17). گرچه خدا بلعام را براي بيان نبوت درست بكار برد، ولي بلعام بخاطر پول، برانگيزانندة گناه شرم آور اسرائيل با زنان موآبي و مدياني بود، كه به سبب آن خود او كشته شد و 24000 نفر اسرائيلي از ميان رفتند (31 : 8 ، 16 ؛ 25 : 9). و نام بلعام به ضرب المثلي
تبديل شد (دوم پطرس 2:15؛ يهودا 11؛ مكاشفه 2:14).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]