وقتی حماسه ها
به ظلمت مردار می خزند
نفرین ستاره ای است که می تابد
در شیون زنان
وقتی وقاحت و دشنام
فریاد مردمی را
بر خاک راه می نشاند
دیگر چه انتظار
جز آنکه قلب
این ماهی جدا شده از آب
پرپر زند به خاک
آیا کدام حادثه را باید
موجی ز خون گریست ؟
پشت خمیده ی پشیمانی
با خون ریخته ی غیرت
باور کنم خروس
آوازخوان صبح
شومرده ایست هم ؟
اگه غم داري بيا تو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
قصه آدم ، قصه یک دل است و یک نردبان.
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا …
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی .
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او.
قصه پیله است و پروانه.
قصه تنیدن است و پاره کردن.
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام.
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است.
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن .
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است.
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی.
نشانی ات را گم کرده ام.
باد وزرید و نشانیت را برد .
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه.
کسی پیله بافتن یادم نداده است.
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی...
قصه بالا رفتن، قصه پله پله تا …
قصه آدم قصه هزار راه است و یک نشانی .
قصه جست و جو ، قصه از هر کجا تا او.
قصه پیله است و پروانه.
قصه تنیدن است و پاره کردن.
قصه به درآمدن ، قصه پرواز...
من اما هنوز اول قصه ام.
قصه همان دلی که روی اولین پله مانده است.
دلی که از بلندی واهمه دارد، از افتادن .
پایین پای نردبانت چقدر دل افتاده است.
دست دلم را میگیری ؟؟؟
مواظبی که نیفتد؟
من هنوز اول قصه ام،قصه هزارو یک نشانی.
نشانی ات را گم کرده ام.
باد وزرید و نشانیت را برد .
نشانی ات را دوباره به من میدهی ؟
با یک چراغ و یک ستاره قطبی؟
من هنوز اول قصه ام، قصه پیله و پروانه.
کسی پیله بافتن یادم نداده است.
به من می گویی پیله ام را چطوری ببافم؟
پروانگی ام را یادم میدهی؟
دو بال ناتمام و یک آسمان
من هنوز اول قصه ام قصه ی...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
اي دل اي بزرگترين سرمايه ي وجودم چه مي گذرد بر تو چرا اين گونه گشته اي چرا نمي سوزي چرا به درد نمي آيي به كجا وابسته شده اي پس لطافت خالصا نه ي تو كجاست بر در كدامين خانه فرود آمده اي كه اين چنين كوچكت شمر ده اند مگر تو خانه ي ياد خدا نيستي مگر جاده ي عشق از ميان تو نمي گذرد چرا خود را فرا موش كرده اي دنيا و برق زيور آلاتش چه بر سر تو آورده است به خود آي اي دل اندكي به خود آي بترس از شرمندگي هاي فردا بترس از بي كسي هاي فردا نرم شو لطيف شو عاشق شو در خلوت نيمه شب كسي هست كه به دردهاي تو گوش فرا دهد...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
نمی دونم که کی عمرم تموم میشه،نمیدونم وقتی میخوام با این دنیای مادی خداحافظی کنم کی بالا سرمه،نمیدونم وقت مردنم به تو رسیدم یا نه ، ولی تو رو خدا نزار با حسرت بی تو بودن از این دنیا برم،بذار حداقل دلم خوش باشه به عشقت .به خدا همه و همه آرزوم این بود که قبل از رفتنم به چشمات نگاه کنم و بگم دوست دارم و حال که میخوای کمترین چیز رو از من دریغ کنی پس بزار دلم به این خوش باشه که در حسرت عشقت مردم،اگه بشه گفت دلخوشی،ولی من به حسرتشم قانع هستم... 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
تموممه زندگیم چه جوری گذشت.....عمرم , جونم , چه جوری گذشت.
یه شاخه گل سرخ برام ارزشی نداشت.....یه پروانه زیبا برام ارزشی نداشت.....گل سرخ رو از باغچه میکندم.....پرپرش میکردم....گلبرگهایه وجودشو از تنش جدا میکردم.....ای خدایه من با اون پروانه زیبا چه کردم من....چرا اون باله هایه قشنگش رو از تنه ظریفش جدا میکردم....چرا اون پروانه قشنگمو لایه یه کتاب میزاشتم که برام یادگاری بمونه؟
.
.
.
........و حالا چه میکنم من با پروانه ها و گله سرخهایه عزیزم......من چرا هنوز نتونستم فراموش کنم کندن گلبرگها رو؟
چرا هنوز هم وقتی پروانه ای میبینم دلم میخواد مال خودم باشه.....چرا نمیتونم برایه اون پروانه فقط یه بوسه بفرستمو بعدش بهش بگم برو به امانه خدا...
من چه کنم با این همه ....
من چه کنم با این همه....
یه شاخه گل سرخ برام ارزشی نداشت.....یه پروانه زیبا برام ارزشی نداشت.....گل سرخ رو از باغچه میکندم.....پرپرش میکردم....گلبرگهایه وجودشو از تنش جدا میکردم.....ای خدایه من با اون پروانه زیبا چه کردم من....چرا اون باله هایه قشنگش رو از تنه ظریفش جدا میکردم....چرا اون پروانه قشنگمو لایه یه کتاب میزاشتم که برام یادگاری بمونه؟
.
.
.
........و حالا چه میکنم من با پروانه ها و گله سرخهایه عزیزم......من چرا هنوز نتونستم فراموش کنم کندن گلبرگها رو؟
چرا هنوز هم وقتی پروانه ای میبینم دلم میخواد مال خودم باشه.....چرا نمیتونم برایه اون پروانه فقط یه بوسه بفرستمو بعدش بهش بگم برو به امانه خدا...
من چه کنم با این همه ....
من چه کنم با این همه....

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
شانه هايش مأمن قلب شکستهام بود. اين را همه ميدانستند که هميشه براي رهايي از سنگيني حرفهاي نگفته قلبم، شانههايش را با اشک ميشستم. همه ميدانستند که تنفس من به بازدم او وابسته شده است. اکنون که عازم سفر است انگار ميخواهد دوباره دفتر نقاشي قلبم، سفيد بماند و بيقراري روزها و انتظار شبها مثل کابوسي مرا اسير خود کند. ميخواهد برود تا از کوههاي سر به فلک کشيده بيستون، مِهر گياه برايم بياورد و از من ميخواهد چشم انتظار روزهاي سبز آينده بمانم. 

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم از رفتن من باش شاد
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میـروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را...!
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم از رفتن من باش شاد
از عذاب دیدنم آزاد باش
گر چه تو زودتر از من میـروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخورد های سرد را...!
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
چرا هر چی از خدا میخوام
هر چقدر اشک میریزه رو گونه هام
چرا هر چی فریاد میزنم
غصه های این دلو داد میزنم
چشم هیچکس نمیبینه؟
دل هیچکس نمیگیره؟
چرا وقتی بغض میاد تو ی صدام
غم عالم میریزه توی نگام
چرا وقتی گریه هام دریا میشه
آسمون از ضجه هام خسته میشه
ابری بارون نمیگیره؟
کسی با من نمیمیره؟
چرا هر چی ابره باز میاد سراغ من
هر چی سنگه میخوره به قلب من
چرا هر چی هق هق میزنم
سر هر چی درده فریاد میزنم
دلی واسم نمیشکنه؟
کسی منو نمیبره؟
چرا وقتی خستگی تو خونمه
غریبی تو پوست و استخونمه
چرا وقتی از نفس خسته میشم
واسه لبها یه قصه تنها میشم
کسی دردو نمیبینه؟
غمو از من نمیگیره؟
میدونم یه روز باید پر بگیرم
برم و گوشه غم من بمیرم
میدونم کسی نمیخواد دلمو
هیچکسی دوا نمیشه دردمو
من میرم دنیا و درداش با شما
من میرم قصه فردا با شما
پیشکش مرگ سنگ گور عشق من
هدیه حجله غم تارو پود دل من
دلم آروم نمیگیره
قصه با من نمیمیره
susan
هر چقدر اشک میریزه رو گونه هام
چرا هر چی فریاد میزنم
غصه های این دلو داد میزنم
چشم هیچکس نمیبینه؟
دل هیچکس نمیگیره؟
چرا وقتی بغض میاد تو ی صدام
غم عالم میریزه توی نگام
چرا وقتی گریه هام دریا میشه
آسمون از ضجه هام خسته میشه
ابری بارون نمیگیره؟
کسی با من نمیمیره؟
چرا هر چی ابره باز میاد سراغ من
هر چی سنگه میخوره به قلب من
چرا هر چی هق هق میزنم
سر هر چی درده فریاد میزنم
دلی واسم نمیشکنه؟
کسی منو نمیبره؟
چرا وقتی خستگی تو خونمه
غریبی تو پوست و استخونمه
چرا وقتی از نفس خسته میشم
واسه لبها یه قصه تنها میشم
کسی دردو نمیبینه؟
غمو از من نمیگیره؟
میدونم یه روز باید پر بگیرم
برم و گوشه غم من بمیرم
میدونم کسی نمیخواد دلمو
هیچکسی دوا نمیشه دردمو
من میرم دنیا و درداش با شما
من میرم قصه فردا با شما
پیشکش مرگ سنگ گور عشق من
هدیه حجله غم تارو پود دل من
دلم آروم نمیگیره
قصه با من نمیمیره
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
بازم اشکاي چشمام مثل آب روان آدم با چه اميدي تو اين دنيا بمون ديگه با چه غروري بگم خيلي صبورم مگه مي شه تو گريه بگم مست غرورم صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق بيام با يه اشاره بيام با يه اشاره تو قلبت کي عزيز تر شده از من کي اومد که بدت اومده از من کنار تو همش عشق تو حرفام چقدر پيش تو اروم مي شه دنيام خيال کردي دل من دل ساده ي عاشق از اين شاخه به اون شاخه پريده دل ساده عاشق ديگه بي تو توي دنيا يه شب خواب خوش عشق و نديده
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 547
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۶:۴۴ ب.ظ
- محل اقامت: نزد خدايگان افسار گسيخته
- سپاسهای دریافتی: 12 بار
براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و ...
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا ,
صدا که روزي مرحم فرياد بود
زخم مرا به پيش درد عظيم دل خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم! گله اي نيست!
گر هم گله اي است دگر حوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه ,
هر لحظه جز اين مرا مشقله اي نيست
نمانده عمري و ...
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا ,
صدا که روزي مرحم فرياد بود
زخم مرا به پيش درد عظيم دل خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم! گله اي نيست!
گر هم گله اي است دگر حوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه ,
هر لحظه جز اين مرا مشقله اي نيست
او دوم دسامبر به دار اويخته شد
