صفحه 10 از 22
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۶:۳۴ ب.ظ
توسط hichkas
هنگام روز
کجا می روی
در خانه بمان
غمگینم
گیلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهایی
پر نمی زند
هراس دارد
من
همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
هنوز در آسمان
مانده است
شب می شود
گلهای سرخ
در شب
در باغچه دیده نمی شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته های گل سرخ
می خواستی بمیری
مردی
به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی
یار من
لحظه ای در بهشت
دوام آور
شب تمام می شود
کلید خانه را
گم کرده بودیم
در کوچه ماندیم
در کنار خانه
علف ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند
زاده شدم
که لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطیل باشد
در تابستان
آب سرد بنوشم
عشق را باور کنم
کلمات مرا به ستوه نمی آورد
انگشتانم
در میان برگهای درختان
تسلیم روز می شوم
لباسها بر تنم
کهنه است
من
در تابستان آب گرم
می نوشم
هنوز تشنه ام
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۱:۳۹ ب.ظ
توسط susan
باز هم شب شد . باز هم ساعت ۱۲ بار نواخت. و باز هم زندگی کوچک ما پشت این شیشه قطور فاصله ها شروع شد.هر کدام میان یک پنجره جا خوش می کنیم به انتظار آن دیگری و این دقیقه ها ی انتظار چه سرد و خاکستریند.تا باز او بیاید و تقه ای به شیشه پنجره ات بزند تا باز به یادت بیاورد که بیهوده به انتظار ننشسته ای .
ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر شب سلام و پرسش و خنده
هر شب قرار شب آینده.
برای هم می نویسیم تند و تند از خوشیها و خنده ها از غصه ها و گریه ها . از بی کسی ها و قصه این شیشه قطور که هر کداممان را پشت خود پنهان کرده است و همه کسمان شده است.گاهی عکسی با خنده ای که توی روز مرگی ها گم شده است برای هم می فرستیم و آن می شود منی که این سوی این شیشه نشسته است برای آن که هر گز مرا ندیده است. گاهی این حضور آنچنان پر رنگ می شود که بی اختیار دستمان را دراز می کنیم تا گرمی دست هم را حس کنیم. تا اشکهای هم را پاک کنیم .گاهی برای دل هم قصه می بافیم . گاهی بی صدا سر هم داد می زنیم .گاهی از هم مکدر می شویم و گاهی هم توی خیالمان زندگی را ثبت می کنیم نه بهتر بگویم آرزو هایمان را ثبت می کنیم و گاهی آنقدر به هم دل می بندیم که یک روز به خودمان می آییم و می بینیم که دلمان را جایی میان این شیشه و این سیمها جا گذاشته ایم و ای داد!
و آن وقت است که دستمان می خورد به صورت سرد این شیشه بی حس و تازه یادمان می افتد که اینجا دنیای مجازیست و ما مسافرین آخر شب این اتوبوس هستیم که با هم شب را به صبح گره می زنیم . و باز قراری برای فردایی که هیچ نفهمیدیم کی آمد؟و رو که بر می گر دانیم می بینیم که صبح زده است و .......................و باز و باز قراری برای فردا ساعت ۱۲ شب همین جای همیشگی میان این پنجره ساکت! و این قصه هی تکرار می شود !
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
توسط susan
تمام قصه ها با یکی بود یکی نبود یک کسی شروع می شوند که: یکی بود یکی نبود! اما اینبار یکی رفته بود و یکی مانده بود تنها مانده بود و سخت گریه کرده بود.........
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵, ۶:۲۱ ب.ظ
توسط hichkas
زندگی لکه ی ننگیست
که امیخته با جان من است
زندگی لحظه ی زردیست
که از ان من است
من نمی دانم
که ته این همه زشتی
که پس این همه زجر
که پی هین همه درد
چه به من میماسد؟
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۵۷ ق.ظ
توسط susan
می شستم رو پله های حیاط اول بلند بلند بعد یواش یواش می خوندم جمجمک برگ خزون / مادرم زینب خاتون /گیس داره قد کمون/ مادرم زینب خاتون گیس داره قد کمون!
زندگی من مثل همان بازیهای بچگی توی تنهایی و خلوت خودمه . نه مادرم زینب خاتونه و نه گیس داره قد کمون از اون روزها فقط برگ خزونش برام مونده! برگ خزون!
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۳:۴۶ ب.ظ
توسط susan
آه....آه ....از دلم....
آه از خستکیها.....
کمرنگ میشوم....مانند خورشید در وقت غروب...
با که بگویم از دلهره ها ...
از کابوسهای شبانه...
از فریاد های بی صدا....
خداوندا...
شکایته دستانه خالیم را به که بگویم....
که میدانم حق شکایت ندارم...
خداوندا...
من زندانیم.....زندانیه دنیایی که تو برایم ساختی
از دنیایت شکایت دارم
خداوندا...
کجای این دنیای خاکی که برایم ساختی میتوانم دلی سیر بگریم
از چه درس بیاموزم....
از دله شکسته ام؟!
خداوندا.....نمیخواهم ناشکری کنم...
ولی....
ای کاش دلی در سینه نداشتم....
من دلم را نمیخواهم......
بگذار...
دله سیاهم را در آسمان تاریک شب جا بگذارم
بگذار اشکی نداشته باشم.....
آنها را به آسمان هدیه میدهم....
دستهایم برای پرندگان.....بگذار روی آن لانه بسازند
وپاهایم....
پاهایم را به زمین میدهم
بگذار فرار کند از دروغها....
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۶:۰۳ ب.ظ
توسط hichkas
نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیالهی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانههایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !
وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینهای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۱۱ ب.ظ
توسط susan
خسته ام درد دارم دل کوچک بیچاره ام خورد شد !
susan 
ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۳:۳۸ ب.ظ
توسط susan
بیرون باد می آیید. نه طوفان است شاید ! درست مثل دل من که روزهاست که طوفانی ست! ولی چرا این طوفان یک جا همه یاد تو را با خودش نبرد؟؟؟روحم پر از زخم است پر از ترک !از دلم جز تکه ای شکسته چیزی باقی نمانده درست مثل یک ظرف ظرفی که روزی پر از نقشهای گل و برگ بود می خواهم تکه های این ظرف شکسته را بهم بچسبانم ولی جا به جا تکه ای از برگها نیست تکه ای از گلها و من نمی دانم آنها را کجا گم کرده ام؟ هر قدر که سعی می کنم جا های خالی این ظرف را با انگشتها یم پر کنم نمی شود ! روزهای زیادیست که گل و برگ دستهایم پاک شد ه است و رفته است که رفته است
susan 
ارسال شده: یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ
توسط hichkas
خوابم به چشم
نمی زند مضراب
گویی
عاشقانه از سر لج
دزدیده
ساز خواب مرا
مهتاب
این چنگی خمار آلوده
لوده طناز دختر شبگرد بی حیا
این ماندگار شبان عمر
در قیرگون آسمان
خوابم به چشم
نمی زند مضراب
کی می زند سحر ؟
تا چشم من
دوباره به چشم دوست
نقبی زند دگر
میان دل و دیده و جان
و هر چه هست
کی می زند سحر ؟
تا من
با کوله بار عشق
رهنورد جاده نمنک شب شوم
کی می زند سحر ؟ بوی غبار و تن
مستم کند چنان
که پیاله بر پیاله مهتاب بر زنم
آری
ستاره نظاره گر و
من در انتظار
مهتاب
تن پوش و شب شولای پرهوس
دل شوره ای چنان
که کودکی را
یاد آو سفر
کی می زند سحر ؟
می راند
سترگ و سکت و مغموم ، دوست
می رود به پیش
جاده تاریک و رمز و راز
سوسو زند چراغ و ستاره
مرغی دهد نوید سحر
مهتاب مهربان
بتابد
به کوه و دشت
من می روم به پیش و می برد مرا
هزار خاطر گنگ و منگ و گیج
گویی هوا مرا می کشد به قعر
آنجا
که آتش می زند خیال
جان می رهد ز تن
همراه بوی پونه و
باران و
کوه و
دشت
رود
می خواندم به شوق
من می مانم و حریر مه
با سینه ای ،ز آتش پر از هوس
گویی
پوپکی هستم میان دشت
دستم به دست اوست
مرا می برد سحر
ارسال شده: دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ
توسط susan
کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .
و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .
آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟
دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .
دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .
دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .
دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .
دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !
دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم
susan 
ارسال شده: سهشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۵, ۵:۳۴ ب.ظ
توسط hichkas
تلخ ماندم ، تلخ
مثل زهری که چکیده از شب ظظلمانی شهر
مثل اندوه تو
مثل گل سرخ
که به دست طوفان
پرپر شد
تلخ ماندم ، تلخ
مثل عصری غمگین
که تو را بر حاشیه اش پیدا کردم
و زمین را
توپ گردان
پرت کردم به دل ظلمت
تلخ ماندم ، تلخ
دیوار از پنجره سر بیرون کرد
از دهانش
بوی خون می آمد