صفحه 10 از 54

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۰۳ ق.ظ
توسط sesna005
عاشق شدم اما نه اونجور كه دلم تورو مي خواست ،هنوز تو برتري ،تاج سري،ستاره و ماه منينم گم بانوي مني،تو دختري.حيف وصد حيف چي بگم پيش مني در يمني ،دارم كم كم وارد وادي بيخودي مي شم .فكر مي كنم همه چيز شده تنها يك اسم اما نه هنوز اسم تو طلايه دار همه اسمهات

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۲:۳۵ ب.ظ
توسط Admiral
اين رو كه مي خوني من نگفتم دوستدخترم براي روز تولدم گفته شما هم بخونيد بد نيست !!!

روزي كه تو بدنيا امدي هوا ابري نبود ولي باران مي باريد ....اري فرشتگان گريه مي كردند گويا چيزي را از دست داده اند كه هرگر جاي ان چيزي نخواهد پر كرد .... بله ان روز تو به دنيا امدي و فرشته اي از ميان فرشتگان كم شده بود :grin: :-D

حالا فردا نيايد بگيد ما مي خواهيم باهات دوست بشيم هاااا من الان تقريبا ...

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۳:۲۴ ب.ظ
توسط sesna005
روزي كه توآمدي به دنيا عريان

جمعي به تو خندان وتو گريان

كاري بكن اي دوست كه وقت رفتن

باشند همه گريانو تو باشي خندان


-------------------------------------------------------------------------------
شرمندهبه علت معتبر بودن امضا از مضا دادن خوداري م يكنم چون ممكنه از امضاي من سو استفاده بشه

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۴:۰۵ ب.ظ
توسط M0H@mM@d
دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني دنبال كسي باش كه بدون اون نميتوني زندگي كني!


خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم -------ميياره


اسپانياييها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي هاميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو


به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد به بادگفتم عشق چيست؟ وزيد به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد به گل گفتم عشق چيست؟!پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست؟! اشك از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست!!!دیوانگیست :) :grin: :-D :razz:

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۵ ب.ظ
توسط Leila
شما به اندازه ي كافي دارين
كسيم پيش قدم نمي شه
فكر كنم تاپيك يه موضوع ديگه با ايني كه شما گفتين باشه :-?

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۷ ب.ظ
توسط M0H@mM@d
بابااينقدرتوذوق مانزنيدمن تازه برگشتماااااااااااااااااااااااا :sad: :shock: :?

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۳:۲۰ ب.ظ
توسط Leila
نه جنابBADBOY,
من با شما نبودم سو تفاهم پيش نياد
خيلي خوش امدين
متني رو هم كه نوشتين خوب بود :-)

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۴:۲۱ ب.ظ
توسط sesna005
چمن زير پايتم يك وقت خر نشي بخوريمون

روي برگ نوشتم دوستت دارم ولي تو اينه خر خورديش

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۷:۲۲ ب.ظ
توسط Mahdi1944
sesna005 جان
اين موضوع ربطي به اين تاپيک نداره
بهتره اون رو در تاپيک لطيفه و SMS بنويسيد :D

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۸:۲۸ ب.ظ
توسط M0H@mM@d
leila.......جان خيلي ممنون که با من نبودي :) :grin: :-D :D :(

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۰۴ ب.ظ
توسط sara
نمی دونم چرا هر وقت که می خوام بنویسم نمی تونه اونی باشه که منو راضی کنه یعنی به هر حال یه جوری مسیر نوشته ام عوض میشه حالا هم که میخوام بنویسم راجع به چی نمی دونم ؟!اما همین که غربت دلامون واشه خودش نعمتیه .
می دونی نیاز دلامون پر کشیدنه اما نه تا اوج آسمون که تا غروب سرخ هر چی نگاه غمگینه .دلم می خواد همیشه یه پله بالاتر باشم پله ای که منو برسونه به ابرها جالبه نه وقتی آدم زمینی باشه و بخواد آسمونی بشه دلش زندونی قفسه های تنگ سینه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرک بکشه .احساس کردی که گاهی اوقات دلت دیگه تو سینه ات بند نمی شه همون موقع که طاقت دلت تموم میشه .از چی یا بهتر بگم از کی؟از خیلی ها
از اونایی که به دلت سنگ می زنن فکر می کنن که دلای ما آدما اگه بشکنه میشه یه جوری کنار هم چیدش اما تو که خوب می دونی چینی بند زده که چینی نمی شه دلای ما آدما که ...
دلم می خواد قاصدک نگاه آدمایی که دوسشون دارم رو طلوع بی غروب زندگی سوار شه .
ابر هایی که همیشه ما رو به یاد تیکه هایی از بهشت می ندازن همیشه یه جایی کنار دلای آسمونیمون باشن.
چتر همه اونایی شم که نمی خوان نم نم اشک های دلواپسی رو سجاده بی نیازیشون تر شه.
می بینی خواسته دلای ما آدما همیشه از جنس بلوره .خود ماییم که به بلور آرزوهامون شکل می دیم جوری که به قالب آرزوهامون درآد.
زندگی ما آدما رو گردونه همین آرزوهای کوچیک و بزرگ می گرده .جایی
که این گردونه وایسه ما به آرزوهامون می رسیم پس بذار همین جا دعا کنم :
خدایا!
همه اونایی که دلا شون آسمونیه نگاهشون بارونیه خنده هاشون بی ریاس گریه هاشون رنگ یه دنیا شبنمه به همه چیز هایی که تمنای درونیشونه برسن.

ارسال شده: جمعه ۲۳ تیر ۱۳۸۵, ۲:۲۱ ب.ظ
توسط njmh
مهرورزان زمانهاي كهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
كه در انجا كه ""تو""يي
بر نيايد دگر آواز از ""من""
ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان؛
هر چه جز ميل دل او
بسپاريم به باد
آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
در زماني كه چو كبك،
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"

نه توان گفت به جان بازي فرهاد،افسوس،
نه توان كرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
كار"شيرين" به جهان شوربرانگيختن است!
عشق در جان كسي ريختن است!

كار فرهاد برآوردن ميل دل دوست،
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با كوه درآويختن است

رمز شيريني اين قصه كجاست؟
كه نه تنها شيرين؛
بي نهايت زيباست:
آن كه آموخت به ما درس محبت مي خواست:
جان،چراغان كني از عشق كسي
به اميدش ببري رنج بسي.
تب و تابي بودت هر نفسي.
به وصالي برسي يا نرسي!

سينه بي عشق مباد!