صفحه 10 از 121
ارزش تجربه
ارسال شده: سهشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۷ ب.ظ
توسط ganjineh
از صبح در كلاس دينا و پروين پرهياهو بوده اند. نيمي از حواسشان به كلاس است و حرف هاي من و بچه ها و نيمي ديگر به مسابقه ورزشي كه فردا پيش رو دارند.
امروز بخش اهرم از درس ماشين ها را بررسي مي كنيم.مي پرسم: قرار است من ودينا با هم الاكلنگ بازي كنيم. –دينا كم وزن ترين دانش اموز كلاس است.بهتر است من نزديك به تكيه گاه بنشينم يا دورتر؟
الهه كه هميشه اول از همه دستش بالا مي رود پيش از اين كه به بقيه مهلت فكر كردن بدهد بلند مي گويد: دورتر!
- از پاسخ او تعجب مي كنم و باخود ميگويم: اين بار به خودش هم مهلت نداد! اما سعي مي كنم قضاوتي نكنم و پاسخش را در چهره يا كلام رد يا تاييد نكنم.
بعضي از بچه ها هنوز ساكت هستند. بعضي ها با ترديد مي گويند: نزديك تر. انگارمخالفت با نظر الهه به نفع كسي نيست!
از بچه ها مي خواهم هر كس براي پاسخش دليل بياورد.الهه ميگويد: چون نسبت بازوي مقاوم به بازوي محرك بهتر است بيش از يك باشد.
مطمئن هستم بيشتر از 95% بچه ها معني حرفش را نمي دانند من هم مي دانم كه اين بار تناسب معكوس را فراموش كرده است! نظر بقيه را جويا مي شوم.يكباره دينا كه انگار تازه ذهنش از مسابقه ورزشي به كلاس برگشته مي گويد:شايد حرف من كامل درست نباشد، اما وقتي كلاس اول بودم يكبار با دو نفر كلاس پنجمي در حياط مدرسه مان الاكلنگ بازي مي كردم. اول بازي سخت بود. اماآنها جلوتر نشستند تا من بتوانم راحت تر بازي كنم.
بحث كلاس را پيش مي بريم . اما تا پايان زنگ نگاه الهه نشان مي دهد كه قانع نيست و مطمئن است آنچه در كلاس خارج از مدرسه خوانده، درست است. چون تا حالا همه چيز رو¬به¬راه بوده است.البته حواس دينا هم هنوز پي مسابقه فرداست!
زنگ تفريح كه الهه پيش من مي¬آيد تا بفهمد مشكل كجاست به او مي گويم سعي كند با بستن تخته وايت برد كلاس از محل لولا به كمك دور و نزديك كردن يك انگشت دستش حرف دينا را امتحان كند.اما اين آزمايش هم راحتش نمي كند.آرام به او ميگويم اين تناسب معكوس است!
من هنوز با خود فكر مي كنم چرا بعضي بچه ها به تجربه هاي خود اعتماد نمي كنند؟ من در آزمايشگاه بايد بر چه نكته اي تاكيد كنم يا چه كار ديگري انجام دهم كه اين اتفاق درست بيفتد كه الهه نفس راحتي مي كشد. تشكر مي كند و مي¬رود تا به جمع بقيه دوستانش در حياط بپيوند.
منبع :زهره دانایی
***تذکر :حال دوستان چقدر این منبع را می شناسند و چطور می توانند به ایشان دست یابند؟

***
ارسال شده: چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۵۸ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
HRG عزيز, من منظورم شما نبوديد. طرف صحبت من ديگر دوستان بودند.
تاپيک هاي مختلفي باز شده که منبع نوشته ها در آن ذکر نشده من اين تذکر را دادم که دوستان رعايت کنندو دليل آن هم اين است که داستان مستند بايد واقعي باشد. پس منبع درست لازم است. ما تاپيک داستان هم داريم دليل باز شدن اين تاپيک داستان واقعي است. داستان واقعي هم قابل تشخيص نيست مگر با منبع درست. در مورد منبع نيز اگر اتفاق براي خود شخص افتاده است اعلام کند براي خودم است اگر از کتابي مي نويسد نام کتاب همراه با مشخصات کتاب را بنويسد. اگر از سايت يا وبلاگي است آدرس آن را اعلام کنند. شما خودتان در پست اول به طور عالي و کامل منبع را معرفي کرديد. پس فکر مي کنم دوستان ديگر هم بدانند ذکر نام بدون آدرس قابل استفاده نيست.
با تشکر

پل
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۸:۰۳ ق.ظ
توسط ganjineh
روزگاري دو برادر که در همسايگي هم در مزرعه شان زندگي مي کردند با هم اختلاف پيدا کردند. اين اولين اختلاف جدي آنها در اين چهل سال بود. آنان در اين مدت بدون هيچ گير و گرهي دوش به دوش هم کار کرده بودند، ماشين آلات شان را به هم مي دادند، کارگر و محصولات شان را با هم شريک مي شدند. اما حالا، بعد از اين همه همکاري، اولين شکاف جدي بين شان ايجاد شده بود.
اول با يک سوءتفاهم ساده شروع شد بعد به يک اختلاف اساسي تبديل شد، سرانجام کار به دعوا کشيد و به هم ناسزا گفتند و اکنون چند هفته بود که با هم حرف نمي زدند.
يک روز صبح در خانه "جان" را زدند در را باز کرد، نجاري با جعبه ابزارش پشت در بود. نجار گفت: دنبال يک کار چند روزه مي گردم. گفتم شايد شما کارهاي جزيي داشته باشيد که بتوانم انجام دهم.
برادر بزرگ تر گفت: بله. اتفاقاً دارم. مزرعه آن طرف نهر را مي بيني؟ مزرعه همسايه من است. در واقع او برادر کوجک تر من است.
تا هفته پيش علفزاري بين ما بود. اخيراً با بولدوزرش خاکريز رودخانه را برداشته و حالا فقط يک نهر بين ماست. شايد او اين کار را از سر لجبازي کرده باشد. اما مي دانم چه طور تلافي کنم. آن کپه الوار را نزديک انبار مي بيني؟ مي خواهم با آنها نرده اي بسازي به ارتفاع دو متر و نيم که ديگر نه خانه اش را ببينم نه قيافه اش را.
نجار گفت: گمانم فهميدم اوضاع از چه قرار است. جاي ميخ و چاله کن را نشانم بده تا کاري کنم که خوشت بيايد.
برادر بزرگ تر بايد به شهر مي رفت. لوازم کار نجار را در اختيارش گذاشت و رفت. نجار تمام روز را سخت کار کرد. اندازه گرفت، اره کرد، ميخ کرد، حوالي غروب هنگام بازگشت مزرعه دار، نجار تازه کارش را تمام کرده بود.
مزرعه دار با ديدن حاصل کار نجار چشم هايش از تعجب گرد شد و دهانش باز ماند. نه تنها نرده اي وجود نداشت. بلکه يک پل درست کرده بود... پلي که اين طرف نهر را به آن طرف وصل مي کرد. کاري هنرمندانه، با دست انداز روي پل و همه چيزهاي لازم يک پل.
همسايه اش، يعني برادر کوچک ترش، دست ها را باز کرد و به طرف آنها آمد: تو واقعاً رفيق خوبي هستي که بعد از آن حرف ها و کارهايم باز اين پل را ساختي.
دو برادر در دو سوي پل ايستادند و بعد در ميانه پل به هم رسيدند و دست هم را گرفتند برگشتند و ديدند که نجار دارد جعبه ابزارش را برمي دارد که برود.
برادر بزرگ تر گفت: نرو صبر کن. چند روز ديگر بمان. کلي کار برايت دارم. نجار گفت: دلم مي خواهد بمانم. اما پل هاي زيادي مانده که بايد بسازم. فقط اين را به ياد داشته باشيد که
خدا از شما نمي پرسد چه اتومبيلي داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که با اتومبيل تان چند نفر را به مقصد رسانديد.
خدا از شما نمي پرسد خانه تان چه قدر بزرگ بود، اما از شما خواهد پرسيد چند نفر را با روي خوش در خانه تان پذيرفتيد.
خدا از شما نمي پرسد چند دست لباس در کمدتان داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد چند بي لباس را پوشانديد.
خدا از شما نمي پرسد چند دوست داشتيد، اما از شما خواهد پرسيد که شما در حق چند نفر دوستي کرديد.
خدا از شما نمي پرسد در کدام محله زندگي مي کرديد، اما از شما خواهد پرسيد که با همسايه تان چه رفتاري داشتيد.
خدا از شما نمي پرسد پوست تان چه رنگ بود، اما از شما خواهد پرسيد که چه خصوصيات اخلاقي داشتيد
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۸:۵۲ ب.ظ
توسط agheleh
HRG, عزیز
از فعایت شما ممنونم ولی لازم می دونم پیشنهاد کنم که به عنوان تاپیک که " داستان های مستند" است احترام بذاریم و داستان هایی ذکر کنیم که قابل استناد باشند یعنی خواننده بتواند با ارجاع به منبع از آن مطلب استفاده کند. منبعی با نام " زهره دانایی" به هیچ عنوان قابل استناد نیست و از نظر من در تاپیک "داستان های مستند" جایی ندارد و می تواند در تاپیک" داستان های کوتاه" جا بگیرد.
به مدیران محترم پیشنهاد می کنم در صورت صلاحدید این تاپیک را با " داستان های کوتاه" ادغام و از پراکندگی داستان ها جلوگیری کنند.
ارسال شده: جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵, ۱۱:۲۲ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
با توجه با نظر
agheleh, متخصص و کارشناس ادبيات سايت، تاپيک داستان هاي مستند با داستان هاي کوتاه ادغام مي شود.
دوستاني که مي خواهند داستان مستندي بنويسند در تيتر آن اعلام کنند. البته با منع مستند و کامل.
با تشکر

ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ
توسط ganjineh
ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۱:۰۰ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
HRG عزيز, همانطور که گفتيد داستان هاي مستند از ارزش بالايي بر خوردارند و با داستان هاي معمولي قابل قياس نيستند و لي داستان مستند بايد کاملا مستند و از منبع مشهور باشد. براي مثال زهره دانايي منبع کاملي براي يک داستان مستند نيست. داستان اول شما در مورد امير کبير کاملا مستند است زيرا منبع موثق دارد. دوستان داستان هاي مستند را با تيتر مستند ذکر کنند، در صورتي که تعداد داستان هاي مستند زياد شد، تاپيک جدا براي آن ها ايجاد مي شود. فعلا دليلي براي ايجاد تاپيک هاي مختلف داستاني نيست زيرا باعث پراگندگي مطالب مي شود.
در صورت وجود ابهامي بهتر است در pm به اين مسئله پرداخته شود.
با تشکر

نهيب...
ارسال شده: شنبه ۳۰ دی ۱۳۸۵, ۵:۳۷ ب.ظ
توسط Montana2100
روزى مردى ثروتمند در اتومبيل جديد و گرانقيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدى مىگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجرى به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد.
مرد پايش را روى ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادى ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پيادهرو، جايى كه برادر فلجش از روى صندلى چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتى است و به ندرت كسى از آن عبور مىكند. برادر بزرگم از روى صندلى چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافى براى بلند كردنش ندارم. براى اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم».
مـرد بسيار متأثر شد و از پسر عذرخواهى كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روى صندلى نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگى چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براى جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مىكند و با قلب ما حرف مىزند. اما بعضى اوقات زمانى كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مىشود پاره آجرى به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه! 
ارسال شده: سهشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵, ۹:۲۶ ب.ظ
توسط agheleh
صاحب، باغبان را مرخص کرد و گفت: می خواهم چند روزی در اینجا خلوت کنم. حتا مترسک را هم از بین برد.
به دنبال این ماجرا پرندگان هجوم آوردند تا باغ انگور را تاراج کنند. صاحب، از روی ناچاری دوباره مترسک درست کرد و وسط باغ کاشت.
حضور مترسک پررنگ تر از او بود. سیگارش را روی صورتش در آینه خاموش کرد. سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بست.
ارسال شده: دوشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۴۱ ب.ظ
توسط naatamam
دست خالی
پرده اول
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پرده دوم
پدر به نزد بیل گیتس می رود.
پدر: جناب بیل! برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.
پرده سوم
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم
پدر: اما این مرد جوان، داماد بیل گیتس است
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینی.
جاده!
ارسال شده: سهشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۵۲ ق.ظ
توسط Montana2100
جاده!
يك بنده خدايي، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:
- خدايا! ميشود تنها آرزوى مرا برآورده كنى؟
ناگاه، ابرى سياه آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت:
چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:
- اى خداى كريم! از تو مىخواهم جادهاى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم!!
از جانب خداى متعال ندا آمد كه:
- اى بنده من! من ترا بخاطر وفادارىات بسيار دوست ميدارم و مىتوانم خواهش ترا برآورده كنم، اما هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمىتوانى آرزوى ديگرى بكنى؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نميآورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مىگريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونىشان چيست؟ اصلاً ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مىتوان زنان را خوشحال كرد؟
صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:
اى بنده من! آن جادهاى را كه خواستهاى، دوباندى باشد يا چهار باندى؟؟!!
