A young man wished to marry the farmer’s beautiful daughter. He went to the farmer to ask his permission. The farmer looked him over and said, “Son, go stand out in that field. I’m going to release three bulls, one at a time. If you can catch the tail of any one of the three bulls, you can marry my daughter.”
The young man stood in the pasture awaiting the first bull. The barn door opened and out ran the biggest, meanest-looking bull he had ever seen. He decided that one of the next bulls had to be a better choice than this one, so he ran over to the side and let the bull pass through the pasture out the back gate. The barn door opened again. Unbelievable. He had never seen anything so big and fierce in his life. It stood pawing the ground, grunting, slinging slobber as it eyed him. Whatever the next bull was like, it had to be a better choice than this one. He ran to the fence and let the bull pass through the pasture, out the back gate.
The door opened a third time. A smile came across his face. This was the weakest, scrawniest little bull he had ever seen. This one was his bull. As the bull came running by, he positioned himself just right and jumped at just the exact moment. He grabbed… but the bull had no tail!
Life is full of opportunities. Some will be easy to take advantage of, some will be difficult. But once we let them pass (often in hopes of something better), those opportunities may never again be available. So always grab the first opportunity
متن هاي کوتاه و زيباي انگليسي
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 763
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۵۲ ب.ظ
- محل اقامت: مشهد
- سپاسهای دریافتی: 196 بار
- تماس:

- پست: 763
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۵۲ ب.ظ
- محل اقامت: مشهد
- سپاسهای دریافتی: 196 بار
- تماس:
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي كشاورزي بود. به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. كشاورز براندازش كرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يك به يك آزاد ميكنم، اگر توانستي دم یکی از اين سه گاو را بگيري، مي تواني با دخترم ازدواج كني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي كه تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنكردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميكوبيد، خرخر ميكرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم كه باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز كرد… اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه…
بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشكل؛ اما زماني كه بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.
براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!!!
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي كه تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنكردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميكوبيد، خرخر ميكرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم كه باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز كرد… اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه…
بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشكل؛ اما زماني كه بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.
براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!!!


- پست: 3047
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۹:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 58 بار
- سپاسهای دریافتی: 384 بار
- تماس:

- پست: 341
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: ايران-اصفهان-کوچه بعدي
- سپاسهای دریافتی: 43 بار
- تماس:
[align=left]Mrs Harris lives in a small village. Her husband is dead, but she has one son. He is twenty-one, and his name is Geoff. He worked in a shop in the village and lived with his mother, but then he got work in a town and went and lived there. Its name was Greensea. It was quite a long way from his mother's village, and she was not happy about this, but Geoff said, "there isn't any good work for me in the country, Mother, and I can get a lot of money in Greensea and send you some every week."
Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Greensea. Then she said to him "Geoff, why do you never phone me?"
Geoff laughed. "But, Mother," he said, "you haven't got a phone."
"No," she answered, " I haven’t, but you’ve got one!"
Mrs Harris was very angry last Sunday. She got in a train and went to her son's house in Greensea. Then she said to him "Geoff, why do you never phone me?"
Geoff laughed. "But, Mother," he said, "you haven't got a phone."
"No," she answered, " I haven’t, but you’ve got one!"
آخه چرا باور نمي کنيد؟! به جون خودم من همون سلطان آسمان قبلي ام.
اين هم اثر انگشتم:
حالا باورتون شد؟!!
اين هم اثر انگشتم:
حالا باورتون شد؟!!

- پست: 341
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: ايران-اصفهان-کوچه بعدي
- سپاسهای دریافتی: 43 بار
- تماس:
خانم هاریس در یک روستای کوچک زندگی میکرد. شوهر او فوت کرده بود اما او یک پسر داشت. او بیست و یک سالش است و اسمش جف است. او در یک مغازه در روستا کار میکرد و با مادرش زندگی میکرد. سپس او در شهر کاری پیدا کرد و به آنجا رفت و در آنجا زندگی کرد. نام این شهر " گرین سی " بود. از این شهر تا روستای مادرش راه واقعا دوری بود، و مادرش از این ناراحت بود، اما جف گفت: مادر در این دهکده کار خوبی برای من نیست، و من میتونم پول زیادی در گرین سی در بیاورم و هر هفته مقداری برای تو بفرستم.
خانم هاریس یکشنبه گذشته خیلی عصبانی بود. او سوار قطار شد و به خانه پسرش در گرین سی رفت. بعد به جف گفت: جف، چرا تو هیچ وقت به من تلفن نمیکنی؟
جف خندید و گفت: اما مادر، شما که تلفن نداری!
مادر جواب داد: نه. من ندارم. اما تو که داری! 8)
خانم هاریس یکشنبه گذشته خیلی عصبانی بود. او سوار قطار شد و به خانه پسرش در گرین سی رفت. بعد به جف گفت: جف، چرا تو هیچ وقت به من تلفن نمیکنی؟
جف خندید و گفت: اما مادر، شما که تلفن نداری!
مادر جواب داد: نه. من ندارم. اما تو که داری! 8)

آخه چرا باور نمي کنيد؟! به جون خودم من همون سلطان آسمان قبلي ام.
اين هم اثر انگشتم:
حالا باورتون شد؟!!
اين هم اثر انگشتم:
حالا باورتون شد؟!!

-
- پست: 803
- تاریخ عضویت: جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 138 بار
- سپاسهای دریافتی: 273 بار
دوستان مطالب بسیار جالبی بود.
مخصوصا مطلب sohrab_poet
=====
[align=left]CONFIDENCE:
Ones all village people decided to pray for rain.
On the day of prayer all people gathered and only one boy came with an
umbrella that's confidence...........
TRUST:
Trust should be like the feeling of a one year old baby when you throw
him in the air , he laughs......
because he knows you will catch him........
HOPE:
A human being can live for
40 days without water
8 minutes without air
but not even 1 second without hope.....
مخصوصا مطلب sohrab_poet
=====
[align=left]CONFIDENCE:
Ones all village people decided to pray for rain.
On the day of prayer all people gathered and only one boy came with an
umbrella that's confidence...........
TRUST:
Trust should be like the feeling of a one year old baby when you throw
him in the air , he laughs......
because he knows you will catch him........
HOPE:
A human being can live for
40 days without water
8 minutes without air
but not even 1 second without hope.....

-
- پست: 807
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۱:۲۳ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 66 بار
- تماس:

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
[align=left]remember:
life is a rhythm between day and night,summer and winter.it's
a continuous rhythm.nver stop anywhere!be moving!
and the bigger the swing,the deeper your experience will be.
به خاطر داشته باش که زندگي نوساني است بين روز و شب،تابستان و زمستان.اين نوسان
دائمي است.هرگز هيچ کجا از حرکت نايست!
در جنبش باش!و هر قدر اين نوسان بزرگتر باشد،تجربه ات عميق تر خواهد بود.
life is a rhythm between day and night,summer and winter.it's
a continuous rhythm.nver stop anywhere!be moving!
and the bigger the swing,the deeper your experience will be.
به خاطر داشته باش که زندگي نوساني است بين روز و شب،تابستان و زمستان.اين نوسان
دائمي است.هرگز هيچ کجا از حرکت نايست!
در جنبش باش!و هر قدر اين نوسان بزرگتر باشد،تجربه ات عميق تر خواهد بود.
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!

- پست: 763
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۵۲ ب.ظ
- محل اقامت: مشهد
- سپاسهای دریافتی: 196 بار
- تماس:
همهي دانشمندان ميميرند و به بهشت ميروند. آنها تصميم ميگيرند كه قايمباشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن ميكنند به جز نيوتن.
نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين ميكشد و داخل آن روبروي اينشتين ميايستد. اينشتين ميشمرد:
1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100
او چشمانش را باز ميكند و ميبيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين ميگويد:
"سوكسوك نيوتن!!" نيوتن انكار ميكند و ميگويد نيوتن سوكسوك نشده است. او ادعا ميكند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون ميآيند تا ببينند چگون او ثابت ميكند كه نيوتن نيست. نيوتن ميگويد: "من در يك مربع يه مسائ1متر مربع ايستادهام... اين باعث ميشود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،
من پاسكال هستم، پس"سوكسوك پاسكال!!!".
All the scientists die and go to heaven. They decide to play
hide-n-seek. Unfortunately Einstein is the one who has the den. He is supposed to count up to 100 and then start searching. Everyone starts hiding except Newton.
Newton just draws a square of 1 meter on the ground and stands in it right in front of Einstein. Einstein's counting:
1,2,3....97,98,99,100.
He opens his eyes and finds Newton standing in front. Einstein says:
"Newton's out !! " Newton denies and says Newton is not out. He claims that he is not Newton. All the scientists come out to see how he proves that he is not Newton. Newton says "I am standing in a square of area 1m squared ... That makes me Newton per meter squared ... since a Newton per meter squared is one Pascal,
I'm Pascal, therefore "Pascal is OUT!!!".
نوشته شده توسط خاطراتچی در جمعه بيست و چهارم شهريور 1385 ساعت 9:11 | لینک ثابت | 2 نظر
نيوتن فقط يك مربع 1متري روي زمين ميكشد و داخل آن روبروي اينشتين ميايستد. اينشتين ميشمرد:
1، 2، 3، ...97، 98، 99، 100
او چشمانش را باز ميكند و ميبيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين ميگويد:
"سوكسوك نيوتن!!" نيوتن انكار ميكند و ميگويد نيوتن سوكسوك نشده است. او ادعا ميكند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون ميآيند تا ببينند چگون او ثابت ميكند كه نيوتن نيست. نيوتن ميگويد: "من در يك مربع يه مسائ1متر مربع ايستادهام... اين باعث ميشود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع... چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است،
من پاسكال هستم، پس"سوكسوك پاسكال!!!".
All the scientists die and go to heaven. They decide to play
hide-n-seek. Unfortunately Einstein is the one who has the den. He is supposed to count up to 100 and then start searching. Everyone starts hiding except Newton.
Newton just draws a square of 1 meter on the ground and stands in it right in front of Einstein. Einstein's counting:
1,2,3....97,98,99,100.
He opens his eyes and finds Newton standing in front. Einstein says:
"Newton's out !! " Newton denies and says Newton is not out. He claims that he is not Newton. All the scientists come out to see how he proves that he is not Newton. Newton says "I am standing in a square of area 1m squared ... That makes me Newton per meter squared ... since a Newton per meter squared is one Pascal,
I'm Pascal, therefore "Pascal is OUT!!!".
نوشته شده توسط خاطراتچی در جمعه بيست و چهارم شهريور 1385 ساعت 9:11 | لینک ثابت | 2 نظر



