صفحه 2 از 2

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۶:۲۸ ب.ظ
توسط osilatoria
پاسايی را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی . پرسيدندش که شکر چه می گويی ؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتی گرفتارم نه به معصيتی.

اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز
تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد

گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۷:۴۵ ب.ظ
توسط osilatoria
دست و پا بريده ای هزارپايی بکشت . صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت : سبحان الله ، با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسيد از بی دست و پايی گريختن نتوانست .

چون آيد ز پى دشمن جان ستان
ببندد اجل پاى اسب دوان

در آن دم كه دشمن پياپى رسيد
كمان كيانى نشايد كشيد

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۳۲ ق.ظ
توسط osilatoria
حکايت
روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گريوه ای سست مانده . پيرمردی ضعيف از پس کاروان همی آمد و گفت : چه نشينی که نه جای خفتن است . گفتم : چون روم که نه پای رفتن است ؟ گفت : اين نشنيدی که صاحبدلان گفته اند : رفتن و نشستن به که دويدن و گسستن.

ای كه مشتاق منزلى ، مشتاب
پند من كار بند و صبر آموز

اسب تازى دوتگ رود به شتاب
اشتر آهسته مى رود شب و روز

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۵۵ ب.ظ
توسط osilatoria
حکايت
شبی ياد دارم که ياری عزيز از در درآمد . چنان بی خود از جای برجستم که چراغم به آستين کشته شد .

سرى طيف من يجلو بطلعته الدجى
شگفت آمد از بختم كه اين دولت از كجا؟

نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بديدی چراغ بکشتی به چه معنی ؟ گفتم : به دو معنی : يکی اينکه گمان بردم که آفتاب برآمد و ديگر آنکه اين بيتم به خاطر بود .

چون گرانى به پيش شمع آيد
خيزش اندر ميان جمع بكش

ور شكر خنده اى است شيرين لب
آستينش بگير و شمع بكش

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵, ۹:۲۶ ب.ظ
توسط osilatoria
حکايت
دزدی به خانه ی پارسايی درآمد. چندان که جست چيزی نيافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گليمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.

شنيدم كه مردان راه خداى
دل دشمنان را نكردند تنگ

تو را كى ميسر شود اين مقام
كه با دوستانت خلافست و جنگ

مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا . نه چنان کز پست عيب گيرند و پيشت بيش ميرند.

هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد
بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد بر

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۵۷ ق.ظ
توسط osilatoria
حكايت:

ياد دارم كه در ايام جواني، گذر داشتم به كويي و نظر با رويي در تموزي كه حرورش دهان بخوشانيدي و سمومش مغز استخوان بجوشانيدي . از ضعف بشريت تاب آفتاب هجير نياوردم و التجا به سايه ديوار كردم ، مترقب كه كسي حْر تموز از من به ‌ برَ د ِ ( خنكاي) آبي فرو نشاند كه همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه اي ، روشني بتافت . يعني جمالي كه زبان فصاحت از بيان صباحت او عاجز آيد ، چنانكه در شب تاري صبح بر آيد يا آب حيات از ظلمات به در آيد ، قدحي برفآب بر دست و شكر در آن ريخته و به عرق بر آميخته ، ندانم به گلابش مطيب كرده بود يا قطره اي چند از گل رويش در آن چكيده ، في الجمله شراب از دست نگارينش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم .

خرم آن فرخنده طالع را كه چشم

بر چنين روي اوفتد هر بامداد


مست مي بيدار گردد نيم شب

مست ساقي روز محشر ، بامداد




نگاه نو


اين حكايت كوتاه يكي از ساده ترين داستان هاي گلستان سعدي است . نه اثري از قحطي و قتل و عياري در آن مي بينيم و نه پند و حكمتي سترگ را به ما گوش زد مي كند . تمام اين حكايت فقط روايت ساده اي از روزهاي سپري شده است . خاطره ي يك روز گرم تابستاني در كوچه هاي تفتيده ي شهري كه حتا نام آن در خاطر شاعر نمانده است ، اما سيماي حيرت انگيز زيبا رويي را كه كاسه اي برفآب شكرين به او داده ، به ياد مي آورد . آنچه براي شاعر باقي مانده ، لذتي فراموش نشدني ست در بي كرانگي زمان هاي از دست رفته . حسرتي لطيف كه شاعر آشكارا آن را ستايش مي كند . او كوشيده با آوردن چند بيتي در پايان حكايت ، معنا و قرائتي قلندرانه از آن به دست دهد و اين زيبا روي را مثالي از زيبايي ابدي بنمايد :

مست مي بيدارگردد نيم شب

مست ساقي روز محشر بامداد


اما اين زيبايي فريبنده ، چون ماهي، از دستان ِ خرد شاعر مي گريزد و همچنان در گوشه اي دور از دسترس، خود نمايي مي كند . اين حكايت كوتاه ، چنان در دايره ي محدود خود ،كامل و بسنده است كه به سختي مي شود چيز ديگري به آن افزود ، از همين روي شعري كه در پايان حكايت، به سياق ديگر حكايت هاي گلستان آمده ، چندان هماهنگ ، با متن داستان نمي نمايد.

كل اين حكايت بيان يك لحظه است. لحظه اي كوتاه از گره خوردن دو نگاه در هم و لذت نوشيدن برفآبي كه با نشئه ي ديدار رخِ خوي كرده ي زيبا روي ناشناس، در آميخته است . از حس دريغي كه در صداي شاعر است ، مي توان دريافت كه بعد از اين ديدار، هيچ اتفاقي ميان آن دو نيفتاده و سعدي نيز احتمالا ديگر اين زيبا روي را نديده است . اكنون نيز بازگويي اين خاطره ، جز زنده كردن دردي لذت بخش ، سودي در پي ندارد . گويي شاعر آن را براي هيچ كس جز خود حكايت نمي كند و تمامي آن روايتي بي هوده است ، روايتي براي هيچ !

از اين منظر اين حكايت كهن را مي توان با برخي داستان هاي مدرن امروزي مقايسه كرد . داستان هايي كه تمامي عناصر داستاني در آنها ، به حداقل مي رسند و آنچه باقي مي ماند ، سادگي نابي ست كه چون سطحي صيقلي و لغزنده ، باعث مي شود هر خواننده سيماي خويش را در آن ببيند و به چند باره خواندن و لغزيدن به روي آن ، برانگيخته مي شود . اين حكايت سعدي نيز چنين وضعيتي دارد . در آن نه حادثه اي ست كه شوري برانگيزد و نه حكمت آشكاري كه خرد را به سنجش فراخواند . اين حكايت ، تجسمي ساده است . تصويري كه مي توانيم خود را در آن ببينيم و چون نوري كه محور مي شود بر آن دريغ خوريم . راز زيباي اين حكايت شايد در همين باشد .

لمحه هايي ديگر از حكايات سعدي را اينجا مي آوريم ، باشد كه اين برفآبِ شكرينِ كهن ، خيال آن جهان پاك و درخشان را كه در آرمانشهرِ ذهنيِ شاعرِ عاشقانه هايِ زميني ست ،‌ برايمان زنده كند .

ارسال شده: جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۴۸ ب.ظ
توسط osilatoria
 گفتار طرب‌انگیز: بررسی طنز سعدی در گلستان و بوستان 




 تصویر 





آسمان ادبیات کلاسیک فارسی پنج ستاره‌ی فروزان دارد: «سعدی»، «فردوسی»، «نظامی»، «حافظ» و «مولوی». در این میان شاید بتوان «سعدی» را معروف‌ترین و مردمی‌ترین شاعر فارسی دانست. روزگاری دراز، «گلستان» سعدی اولین کتابی بوده است که دانش‌آموزان در مکتب‌ها می‌‌خوانده‌اند و می‌آموخته‌اند و در طاق‌چه‌ی خانه‌ی هر فارسی‌زبان ادب‌دوستی در کنار قرآن، یک کلیات سعدی هم یافت می‌شده است.

«سعدی» خود در دیباچه‌ی «گلستان» می‌گوید: «ذکر جمیل سعدی در افواه عوام افتاده است و صیت سخن‌اش در بسیط زمین رفته و قصب‌الجیب حدیث‌اش هم‌چون شکر می‌خورند و رقعه‌ی منشآت‌اش چون کاغذ زر می‌برند...»؛ این پاره علاوه بر این‌که نشان از شهرت عالم‌گیر سعدی حتا در دوره‌ی حیات خودش دارد، این سئوال را به ذهن متبادر می‌کند که راز گیرایی کلام سعدی چیست؟

پاسخ به این سئوال بی‌شک دش‌وار است، با این وجود چندان دور از ذهن نیست که دو عامل مهم را در مقبولیت کلام سعدی بین عوام و خواص دخیل دانست. نوشته‌های «سعدی» مشحون از پند و اندرزهای اخلاقی، تلمیحات به احادیث و آیات قرآنی و اشارات مذهبی‌ست. پرواضح است که جامعه‌ی اخلاق‌زده و مذهب‌گرای ایران در طول تاریخ، توجه ویژه‌ای به مذهب نشان داده و هر آن‌چه را که رنگ و بوی مذهبی - اخلاقی داشته با جان و دل پذیرا شده است.

آثار سعدی نه تنها این خصوصیت را دارا هستند، بل‌که غالب آن‌ها به قول خودش «طرب‌انگیزست و طیبت‌آمیز» و آمیخته به «شهد ظرافت»، و این به گمان من دیگر عامل گیرایی کلام اوست. با این حلاوت کلام، سلاست قلم و ظرافت طبع، اگر سعدی در جای‌گاهی غیر از مقام ام‌روزش می‌بود، تعجب‌انگیز می‌نمود.

باری، پرسشی که حال پیش می‌آید این است که سر «طرب‌انگیز»ی و «طیبت‌آمیزی» و شیرینی سخن سعدی چیست؟ جواب دادن به این سئوال دیگر چندان سخت نیست؛ «طنز» سعدی‌ست که قند کلام اوست و راز تاثیرگذاری و جذابیت‌اش. با این‌که خیلی از آثار او مستقیمن طنز نیستند، اما نکته‌سنجی و خوش‌ذوقی طنازانه‌ی سعدی در تک تک سطور و کلمات نوشته‌ها و سروده‌های‌اش جاری‌ست؛ به خصوص در دو کتاب مهم او یعنی «بوستان» و «گلستان» می‌توان جلوه‌هایی بسیار زیبا و ناب از طنز یافت.

بررسی طنز سعدی موضوعی بوده است که در طی قرون بعد از او و در زمان ما هم‌واره مغفول مانده و آن‌طور که شایسته است تحقیقات و نوشته‌های مکتوب راجع به آن رقم زده نشده است. از این نظر می‌توان گفت که زنده‌نام «عمران صلاحی»، به نوعی چراغ اول پژوهش ویژه در زمینه‌ی طنز سعدی را روشن کرده است و اهمیت کتاب «گفتار طرب‌انگیز» او نیز هم‌این‌جاست.

«گفتار طرب‌انگیز» با عنوان فرعی «طنز سعدی در گلستان و بوستان» کتابی‌ست که در دو بخش جداگانه به تنقیب رگه‌های طنز سعدی در «بوستان» و «گلستان» می‌پردازد. احتمالن برای همه‌ی ما پیش آمده است که در هنگام مطالعه‌ی این دو کتاب و یا پاره‌های آن‌ها، گاه از رندی سعدی و طنز او لب‌خند زده‌ باشیم؛ «عمران صلاحی» با حوصله و دقت، تعداد زیادی از این حکایت‌ها، ابیات و تکه‌های طنزآمیز را استخراج کرده و با اشاراتی کوتاه و نکته‌پردازی‌هایی به جا، آن‌ها را نقل کرده است.

آن‌طور که مولف در مقدمه‌ی کتاب آورده ـ و از سیاق نوشتار هم پیداست ـ این یادداشت‌ها برای پخش از رادیو نوشته شده است و به هم‌این دلیل، به اقتضای نوع مخاطب‌اش ـ چندان دقیق و عمیق نیست. بخش عمده‌ای از متن کتاب شامل نقل حکایت‌های طنز است و ـ هم‌آن‌طور که اشاره کردم ـ چند خطی توضیح چاشنی آن‌ها شده است.

اگر بر مسند بی‌طرفی بنشینیم باید گفت که این کتاب می‌توانست خیلی به‌تر از این‌ها باشد و گمان نمی‌کنم خود زنده‌نام صلاحی هم با آن تواضع همیشه‌گی‌اش، ادعایی در این زمینه داشته و هم‌‌آن‌طور که در مقدمه‌ی کتاب هم ذکر کرده، گمان نمی‌کرده است که «قرار است روزی این مقاله‌ها به نام خود»ش کتاب شود: «[اگر می‌دانستم] بیش‌تر مطالعه می‌کردم و به‌تر می‌نوشتم و به قول عوام "بزن در رویی" کار نمی‌کردم!»؛ با این وجود، کتاب می‌تواند مدخل خیلی خوبی باشد برای جوانان و آنانی که با کلام سعدی چندان مانوس نیستند و آن‌ها را هم به خواندن آثار او ترغیب کند و هم آشنایی به نسبت خوبی با طنز زیبای سعدی برای‌شان فراهم آورد.

طنز «سعدی» نیازمند پژوهش‌های مفصل و دقیق است که جای‌شان خالی‌ست و هم‌آن‌طور که گفتم «گفتار طرب‌انگیز» می‌تواند گام آغازین تحقیقات مفصل و کامل‌تر بعدی باشد. «گفتار طرب‌انگیز» هم کوتاه است و هم بسیار خوش‌خوان و جذاب و خواندن‌اش بیش از یکی، دو ساعت زمان نمی‌برد. «غلام‌علی لطیفی» بر پایه‌ی تعدادی از حکایت‌های سعدی تصویرسازی‌های بسیار جالبی انجام داده که در کتاب آمده‌اند و بر جذابیت آن افزوده‌اند.


وبلاگ کتاب بلاگ

ارسال شده: چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶, ۳:۵۷ ق.ظ
توسط javedan-seda
واقعا سخنان زيبا واموزنده :razz: :razz: :( :( اي بود :درود برشما

ارسال شده: دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۱۷ ب.ظ
توسط osilatoria
 همه سرمایه ی سعدی سخن شیرین بود . . . 

بی شک زبان فارسی پس از بزرگ مردی چون ابوالقاسم فردوسی جاودانگی خود را مدیون افصح المتکلمین مشرف الدین شیخ اجل سعدی خوش گفتار شیرازی است .

سعدی زبان فارسی است و جادوی زبان فارسی . واقعیت نخست را فروغی دقیق و رسا در مقدمه ی خود بر کلیات چنین بیان کرده است :

((گاهی شنیده می شود که اهل ذوق اعجاب می کنند که سعدی هفتصد سال پیش به زبان امروزی ما سخن گفته است ولی حق این است که سعدی هفتصد سال یش به زبان امروزی ما سخن نگفته است بلکه ما پس از هفتصد سال به زبانی که از سعدی آموخته ایم سخن می گوییم .))

در این مجال قصد دارم تا حدی که زمان اجازه میدهد شما دوستان را با هنر نویسندگی و شعر سرایی شیخ اجل آشنا سازم . ابتدا در باب هنر نویسندگی و معرفی جایگاه عالی او در شعر و فرهنگ ایرانی و سپس معرفی خود سعدی و حکایت ماجراهایی که در طول عمر گرانبهای سعدی بر وی اتفاق افتاده است و پس از آن نقد آثار او از دید بزرگانی چون استاد غلامحسین یوسفی و استاد جلال الدین همایی و . . . و در آخر هم گشت و گذاری در گلستان و بوستان همیشه بهار شعر و ادب سعدی. شاید پرداختن به هنر شعر سرایی و نویسندگی سعدی و بیان تبحر وی پیش از معرفی شخصیت او نابجا نمایان گر شوداما تا جایگاه عالی شیخ اجل سعدی معرفی نشود بیان آنچه بر او گذشته بیهوده است.



قسمت اول : سعدی و هنر نویسندگی او




وقتی به سراغ سعدی می رویم چنان است که گویی به باغ دلگشایی قدم می نهیم . می دانید که سعدی بیش از هفتصد سال در ایران معلم اول بوده . به عنوان یک مصلح اجتماعی می توان گفت که درس دهنده به همه ی خانواده های ایرانی بوده تا آنجا که کتاب گلستان وی پس از قرآن کریم نخستین کتاب درسی نوآموزان در گذشته بوده است . حال اگر درس اش را گوش نکرده اند مسئله ی دیگری است . او درس خود را داده و مردم هم خوانده اند و تکرار کرده اند از مکتب خانه ها تا بالاترین مجامع علمی. در این زمینه هم که سخن او را گوش داده و عمل نکرده اند خطی بر وی فرو نتوان کشید همچنان که مردم قرآن کریم را که گفته ی خداوند متعال است میخوانند و به دستورات آن عمل نمی کنند. این گناه خواننده است نه تقصیر و کوتاهی نویسنده .

اساس تربیت سعدی حکمت عملی و ذوق زندگی است که در آثار او موج می زند . راه او راه میانه ای است که حزم و دوراندیشی یک خردمند جهان دیده بر می گزیند و از گمراهی و درماندگی می رهد . وی مثل استادان خویش شهاب الدین سهروردی و ابوالفرج ابن جوزی پیروی از سنت و شریعت را توصیه می کند اما نه سهروردی می شود تا یکسره خود را تسلیم رویاهای صوفیانه کند و نه ابن جوزی می شود تا صوفیه را به طور کلی فریب خورده ی دیو شیطان بپندارد . چنین کسی است که با میانه روی و بی آنکه خود دیو یا فرشته شود ٬ به اوج آدمیت می رسد.

سعدی بر خلاف بسیاری از اهل طریقت که به کلی پشت پا به دنیا زنند و ترک معاشرت گویند و راه عزلت و انزوا و کناره گیری از مردمان پویند٬عبادت را در خدمت خلق داند و ایشان را به کار و خدمت و معاشرت و نوع پرستی و معاونت یکدیگر تحریض و تشویق کند و گوید :



 طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی . . . صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست 



و در گلستان اینچنین گوید :



 دلقت به چه کار آید و تسبیح و مرقع . . . خود را ز عمل های نکوهیده بری دار

حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست . . . درویش صفت باش و کلاه تتری دار

 


کلام سعدی در نثر و نظم نمونه ی ایجاز است . در بوستان و گلستان که داستان می گوید موجز گویی او آشکارتر می شود .

در بوستان می خوانیم :



 یکی خرده بر شاه غزنین گرفت . . . که حسنی ندارد ایاز ای شگفت

گلی را که نه رنگ باشد نه بوی . . . غریب است سودای بلبل بر اوی

به محمود گفت این حکایت کسی . . . بپیچید از اندیشه بر خود بسی

که عشق من ای خواجه بر خوی اوست . . . نه بر قد و بالای نیکوی اوست
 



تا اینجا داستان در چهار بیت موجز و زیبا گفته شده است اما ناگهان بدون هیچ مقدمه چینی به این بیت می رسیم :


 شنیدم که در تنگنایی شتر . . . بیفتاد و بشکست صندوق در

به یغما ملک آستین بر فشاند . . . وز آنجا به تعجیل مرکب براند

سواران پی در و مرجان شدند . . . ز سلطان به یغما پریشان شدند

 


هنوز معلوم نیست سعدی چرا به ناگهان این داستان را آورده است . حال سه بیت بعد را می خوانیم :



 نماند از وشاقان گردن فراز . . . کسی در قفای ملک جز ایاز

نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ . . . ز یغما چه آورده ای گفت هیچ

من اندر قفای تو می تاختم . . . ز خدمت به نعمت نپرداختم
 


سعدی در کمال تبحر داستان را همین جا تمام می کند . می توان حدس زد اگر شاعر دیگری بود چه بیت هایی که پیش از داساتن شتر و بعد از پاسخ اساز به داستان می افزود . ( با استان لیلی و مجنون نظامی مقایسه کنید )

و بالاخره داستان بازرگان در کیش که نمونه ی عالی هنر سعدی در نویسندگی٬ داستان گویی ٬ ایجاز متناسب با داستان ٬ رعایت اعتدال در سجع ٬ تلفیق نثر و نظم و شیرینی و زیبایی کلام است . البته در اینجا از بیان داستان خودداری می کنم .



 آن شنیدستی که روزی تاجری . . . در بیابانی بیفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دار را . . . یا قناعت پر کند یا خاک گور

 


در این داستان سعدی پریشان گویی را مجسم می کند بی آنکه پریشان بگوید و زیاده گویی بازرگان را نشان می دهد بی آنکه زیاده گویی گند .

هنر همین است .



ادامه ی سخن در مجالی دیگر . . .

گردآوری مطلب : Osilatoria با بهره گیری از کلیات سعدی تصحیح جهانگیر منصور ٬ گلستان سعدی تصحیح محمد علی فروغی ٬ سعدی اثر ضیاء موحد ٬ چهار سخنگوی وجدان ایران اثر محمد علی اسلامی ندوشن .

ارسال شده: شنبه ۲۹ دی ۱۳۸۶, ۱۲:۵۵ ق.ظ
توسط osilatoria
جالینوس، ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی‌حرمتی همی کرد. گفت: اگر این نادان نبودی، کار وی با نادانان بدین‌جا نرسیدی.

  عاقل را نباشد کین و پیکار . . . نه دانایى ستیزد با سبک‌سار

اگر نادان به وحشت سخت گوید . . . خردمندش به نرمى دل بجوید

دو صاحب‌دل نگه‌دارند مویى . . . هم‌ایدون سرکشى، آزرم جویى

و گر بر هر دو جانب جاهلان‌اند . . . اگر زنجیر باشد، بگسلانند

یکى را زشت‌خویى داد دشنام . . . تحمل کرد و گفت: اى خوب فرجام

بتر زانام که خواهى گفتن آنى . . . که دانم عیب من چون من  

ارسال شده: جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶, ۳:۰۴ ق.ظ
توسط shahram_sampad
حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟

گفت آنکه را سخاوت است ،به شجاعت حاجت نیست.

نماند حاتم طائی ولیک تا به ابد

بماند نام بلندش به نیکویی مشهور

زکات مال به در کن که فضله رز را

چو باغبان بزند بیشــتر دهد انگور

نوشته است بر گور بهرام گور

که دســت کـــرم به ز بازوی زور