سوال خیلی خوبی پرسیدید جناب
sazan1978 تعبیر های مختلفی از فلسفه وجود دارد و شما اگر از هر فیلسوف ، فلسفه دان ، استاد فلسفه و یا فلسفه اموز بپرسید فلسفه چیست ، تعریفی متفاوت از هرکدامشان خواهی شنید . امروزه که دسته بندی های تحلیلی و قاره ای دامنگیر فلسفه شده است با گرایش به نوع تحلیلی بیشتر در کشمکش با علم ( در معنای عامی که میدانیم ) میشویم و شما به وضوح به کاربردی بودن انها پی میبرید .
چه بپذیریم و چه نپذیریم ، چه اینکه فیلسوفی که در ورطه ی موضوعات روش قاره ای قرار دارد چه ندارد و بخواهد از فلسفه قاره با عباراتی همچون "مرزشان مشخص نیست" ، "اصالت فلسفه زیر سوال رفته است" و نظایر این خود را بفریبید فلسفه قاره ای مرده است و از بدایت امر تا آینده همواره به دنبال پاسخ به سوالاتی هست که پاسخ آنها اصلاً نمیتواند به ما اطمینان دهند که همان حقیقت است . سوالاتی که پاسخشان بعد از تراوش از سوی فیلسوف فقط برای سطل زباله و خود آن فیلسوف اطمینان بخش است .
نگاه کنید به بودجه ی ناچیز که برای فلسفه ی قاره ای در دپارتمان های فلسفه آمریکا در نظر گرفته میشود یا جایزه اوباما به یک فیلسوف تحلیلی ( جان سرل اگر اشتباه نکرده باشم ) . در اروپا که فقط کاربردی بودن هزینه را توجیه میکند بحث بدتر است . انجا فقط فلسفه تحلیلی زنده است .
اما در نوع تحلیلی بحث متفاوت است . اینجا دیگر ما به طبیعت بعنوان یک سوژه کاری نداریم و انسانی تر صحبت میکنیم . پدیده های انسانی را بیشتر مورد واکاوی با متدهای خاص قرار میدهیم . هر جا هم که دست به دامان علم باید شویم ، اطلاعات مورد نیاز را از فلسفه علم دریافت میکنیم . در هر صورت شما باید یک چیز را بدانید بدانید که یافته های علمی باید برای انسان تفسیر شوند و اینکه شما امدید و با داده های ازمایشیتان ، رفتار یک الکترون را مدل کرده اید ، سرانجام باید برای آگاهی از کارکرد در معنای عام و علوم دیگر مثلاً نتایجی که رفتار الکترون در زمینه های مختلف و سطحی تر دارد از فلسفه برای ترجمه استفاده کنید . البته اینجا نه دیگر از متد های فلسفی سوخته . در واقع رهیافتی پائین به بالا داریم همچون علم نه رهیافتی بالا به پائین همچون ایدئولوژی ها که سرانجام برای اینکه بخواهیم حقانیت چارچوبمان را به کرسی بنشانیم ، بگردیم و بدنبال مصداق هایی باشیم که بگوئیم نظام تبیینی ما برترین هستند (همچون علمی بودن مارکسیسم ! ) به هر صورت شما باید توجه کنید که دارید کاری فلسفی میکنید ولاغیر.
نمونه اش همین سوالی که شما مطرح کرده اید .
خب یک بحث داغ در فلسفه ذهن و نیز شناخت شناسی ( epistemology) هست که اصلاً آن رنگی که شما میبینید با رنگی که من میبینم آیا یکی هست ؟ آیا اصلاً آن رنگی که هست همانست که هست یا خیر ؟
در اینجا پای فلسفه باز میشود . علم میگوید ، شی آنگونه که ما احساس و تصور میکنیم وجود ندارد . شما همین الان بر روی صندلی با تصور عامیانه ننشسته اید بلکه به بدلیلی نیروی دافعه بین اتم های دو شی ( البته اتم ها منظورمان مدل شرودینگر هست ) اندکی بالاتر از صندلی نشسته اید . پس الان اگر شما بخواهید با این دید یک نتیجه فیزیکی بدهید ، حتماً ابطال پذیر هست . اصلاً شی با عنوان الکترون و اتم وجود دارد ؟ یا خیر ما فقط مجموعه ای از رفتار ها را در قالب یک شی فیزیکی بنیادی فرموله میکنیم .
برگردیم بمثال خودتان که چهره ی جدید فلسفه را برایتان نمایان میکند . شما فرض کنید رنگ شی آبی ای را قرمز میبنید . شما شاید نسبت به انچیزی که واقعاً هست برخطا باشید ولی نسبت به ان چیزی که دروناً میبینید برخطا نیستید و خود شاهد ان مدعا هستید ( شهود گرا ). حال باید از لحاظ علمی بررسی کنیم که بخش دیدن در مغز کجاست ؟ رفتار نورونی ، گیرنده های بیولوژیکی و محیط فیزیک بافت ها و شبکه های عصبی بر اثر تحریک خارجی ناشی از امواج نوری چه تاثیری دارند و اصلاً خروجی نهایی در مغز به چه عواملی وابسته است ... اینجا پای فیزیک اتمی و مولکولی ( اپتیک و لیزر ) ، مهندسی پزشکی ( ادوات و تجهیزات پزشکی همچون fMRI ) ، علوم کامپیوتر و مخابرات ( پردازش سیگنال ، بیوانفورماتیک ) و مغزشناخت و علوم اعصاب ، اپتیک از دیدگاه پزشکی باز میشود .
حال این وسط فیلسوف تحلیلی چکار میکند ؟ او ابتدا صورت مسئله اش را بررسی میکند . انرا از ابعاد و زوایای مختلف بررسی میکند . تمامی حالات ممکن و تمامی پروسه ای هایی که باید طی شوند را بررسی میکند و مسئله را به زیر مسئله هایی تبدیل میکند و انگاه بدنبال یافتن پاسخ درست میرود .
اینجا نقش فیلسوف مشخص میشود . او با استفاده از یافته های علوم مختلف پاسخ پرسش ها را یک به یک بدست می آورد و با نگاه کل نگرانه پاسخ مسئله ای که ذهن فیلسوفان را مدت ها بود مشغول کرده بود بصورت اطمینان بخشی بدست می آورد. سپس از نتایج حاصله بصورت تعمیم یافته برای مسائل وابسته دیگری استفاده میکند که علم به هر تقدیر نتوانسته به سوی شناخت انها گام بردارد . یا پاسخ همین پرسش های ترکیبی که پرسشی متفاوت را بوجود می اورند . پاسخی که شاید هیچگاه دغدغه و یا اصلاً در توانایی فرضاً یک مهندس پزشکی یا حتی متخصص چشم نبوده است .
اینجاست که فریاد عده ای بلند میشود که دیگر فلسفه مرده است . بلی درست است . تنها فیلسوفان قاره ای هستند که از این جمله خشمگین میشوند . بنده در جایگاهی نیستم که بخواهم خرده ای را بر این بزرگان بگیرم ولی انها باید بدانند تلاش برای پاسخ به آن مسائلی و روش پاسخی که انها میپسندند ، چه پاسخ به انها داده شود چه نشود همچنان برای ما لاینحل تلقی میشوند .
اگر علم دستش کوتاه است و فلسفه میتواند به سوالاتی پاسخ دهد آن پاسخ ها تا زمانیکه از گیوتین منطق جدید و تعمیم های علمی عبور نکند ، قابل اتکا نیست .
باید فلسفه جدید را شناخت . باید آنرا پذیرفت . نباید برچسب استکبار و منفعت طلبی بر آن زد . اگر اینکار را بزرگان ما انجام دادند آنگاه توانسته ایم اعتماد از دست رفته فلسفه را برگردانیم .