مقاله های دبا جلد یک
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبازه محمدپاشا جلالي، يا ابازه، اباظه (د 1043ق/1633م)، دولتمرد و سردار عثماني، بيگلربيگي حلب، فرمانرواي مرعش و سپس والي ارزروم، منسوب به قبيلة آبازه يكي از قبايل ساكن در منطقة شرقي درياي سياه (هامر پورگشتال، 8/239). او نخست خزانهدار و از سپاهيان «جان پولاد» شورشيِ دروزي بود (مصطفي نعيم، 2/240؛ عمرفاروق، 5/152). هنگامي كه جان پولاد از مراد پاشا شكست خورد، آبازه همراه ديگر يارانِ جان پولاد اسير گشت. با وساطت خليل آغا از فرماندهان سپاه يني چري، مراد پاشا از خون او درگذشت و او را بخشيد (صولاقزاده، 425؛ مصطفي نعيم، 2/240). پس از ان خليل آغا او را از حمايت خود برخوردار ساخت و به فرزندي برگزيد، همچنين محمد پاشا صدراعظم دختر حسين پاشا برادر خود را به ازدواج او درآورد و بدين سان بر اهميت او افزود (عمر فاروق، 5/121؛ صولاقزاده، 725). چون خليل پاشا به مقام «قپودان دريا» (امير البحر) ارتقا يافت، آبازه را به9 عنوان دريا بيگي به فرماندهي يكي از كشتيهاي جنگي برگزيد (هامر پورگشتال، 8/239؛ اوزون چارشيلي، 1(3)/150). هنگامي كه خليل به صدارت رسيد، در اثناي لشكركشي به ايران او را به بيگلربيگي مرعش برگماشت و پس از آن در 1030ق/1621م، هنگام لشكركشي به خوتين حكمراني ناحية ارزروم را به وي واگذاشت (مصطفي نعيم، 2/240؛ صولاقزاده، 725). با انتشار شايعة برچيده شدن تشكيلات ينيچري در پارهاي از شهرها از جمله عين تاب (غازي آنتپ كنوني) و ارزروم ميان ينيچريان و افراد پاشاها، از جمله كسان آبازه پاشا، برخوردهاي سخت رخ داد كه گروهي از دو سوي كشته شدند. افراد ينيچري در شهر ارزروم به درون قلعة شهر پناه بردند. سرانجام با ميانجيگري حسين پاشا حاكم پيشين ارزروم قلعه را ترك كردند و به آبازه واگذاشتند. آبازه با شنيدن خبر قتل سلطان عثمان به خون خواهي وي برخاست و ينيچريها را كشتار كرد يا از شهر بيرون راند و به اين ترتيب رسماً بر حكومت مركزي شوريد (صولاقزاده، 725؛ عمرفاروق، 5/153).
ينيچريان كه عرصه را بر خود تنگ ديدند در 13 محرم 1032ق/7 نوامبر 1622م براي شكايت از آبازه به استانبول روي آوردند (مصطفي نعيم، 2/246). سلطان مصطفي طي فرماني آبازه را از حكومت ارزروم بر كنار ساخت و چورباچي باشي را براي آگاهي از وضع آن سامان به ارزروم فرستاد (همو، 2/253؛ صولاقزاده، 726).
سرانجام آبازه با سپاهي مركب از 30 هزار نفر (قره چلبيزاده، 552) از ارزروم بيرون آمد و شبين قرهحصار را محاصره كرد. مرتضي پاشا والي آنجا پس از ده روز تسليم شد و به آبازه پيوست (عمر فاروق، 5/156). همچنين يوسف پاشا بيگلربيگي مرعش همراه با 10 هزار نفر از افراد خود در نزديكي سيواس به وي ملحق شد. پس از مدتي طيار پاشا نيز با آبازه متحد شد. آبازه پاشا از سيواس به سوي آنكارا حركت كرد و از آنجا به بورسه رفت. محمود پاشا چغالهزاده كه به مقابلة او فرستاده شده بود كه از بالا گرفتن شورش آبازه در انديشه بود، اين بار صدراعظم چركس محمد پاشا را به سركوبي او مأمور كرد. طيار پاشا و مرتضي پاشا و ديگر متحدانش او را رها ساختند و در نتيجه وي از صدراعظم به سختي شكست خورد، اما بخشوده گشت و ديگر باره (1034ق/1625م) به حكمراني ارزروم گماشته شد (عمرفاروق، 5/159). او، پس از مدتي، لشكركشيِ مخدومِ خود خليل پاشا به ناحية آخسقه را بهانه ساخت و ديگر بار سر به شورش برداشت (اوزون چارشيلي، 1(3)/165). اين بار صدراعظم خسروپاشا به سمت ارزروم حركت كرد و شهر را در محاصره گرفت و آبازه پاشا كه به شدت در تنگنا افتاده بود سرانجام تسليم شد و مجدداً از جانب سلطان بخشوده گشته به حكومت بُسنه معين شد (مصطفي نعيم، 2/439، 440؛ اوزون چارشيلي، 1(3)/167، 168). بعدها، وي آن چنان مورد توجه سلطان مراد چهارم قرار گرفت كه پادشاه در بيشتر كارها حتي در رفتار و گونة پوشيدن لباس و جز ان با وي مشورت ميكرد (عمرفاروق، 5/381). سرانجام اين تقرب ماية رشك بدخواهان شد به گونهاي كه او را به مقاصد سوء دربارة سلطان متهم ساختند و سلطان را به قتل وي واداشتند. او فرمان قتل را با خونسردي پذيرفت و پس از آنكه نماز به جاي آورد خود را به دژخيم سپرد (همو، 5/384).
مآخذ: احمد رفعت، لغات تاريخيه و جغرافيه، استانبول، مطبعة محمود بيك، 1299ق؛ اسكندربيك تركمان، تاريخ عالم آراي عباسي، تهران، اميركبير، 1350ش، 2/1060ـ1063؛ اسلام آنسيكلوپديسي؛ اوزون چارشيلي، اسماعيل حقي، عثمانلي تاريخي، آنكارا، 1983م، 1(3)144، 145، 150ـ169، 194، خالدي، احمد بن محمد، لبنان في عهد الامير فخرالدين المعني الثاني، به كوشش اسد رستم و فؤاد افرام بستاني، بيروت، منشورات المكتبة البولسية، 1965م، ص 81 ـ89، 110، 111، 133ـ134، 160، 199، 205، 207؛ صولاقزاده، تاريخ، استانبول، مطبعة محمود بيك، ص 725 به بعد، عمرفاروق بن محمد مراد، تاريخ ابوالفاروق، استانبول، مطبعة آمدي، 1329ق، 5/110، 111، 120، 152ـ169، 196، 197، 214، 215، 380ـ387؛ قاموس الاعلام (تركي)؛ قرهچلبيزاده، عبدالعزيز، روضةالابرار و المبين بحقايق الاخبار، بولاق، 1248ق، ص 552 به بعد؛ مصطفي نعيم، تاريخ نعيما، استانبول، مطبعة ابراهيم متفرقه، 2/240ـ241؛ هامرپورگشتال، يوزف، دولت عثمانيه تاريخي، ترجمة محمد عطا، استانبول، مطبعة عامره، 1333ق، 8/239 به بعد.
علياكبر ديانت ـ محمدعلي مولوي
ينيچريان كه عرصه را بر خود تنگ ديدند در 13 محرم 1032ق/7 نوامبر 1622م براي شكايت از آبازه به استانبول روي آوردند (مصطفي نعيم، 2/246). سلطان مصطفي طي فرماني آبازه را از حكومت ارزروم بر كنار ساخت و چورباچي باشي را براي آگاهي از وضع آن سامان به ارزروم فرستاد (همو، 2/253؛ صولاقزاده، 726).
سرانجام آبازه با سپاهي مركب از 30 هزار نفر (قره چلبيزاده، 552) از ارزروم بيرون آمد و شبين قرهحصار را محاصره كرد. مرتضي پاشا والي آنجا پس از ده روز تسليم شد و به آبازه پيوست (عمر فاروق، 5/156). همچنين يوسف پاشا بيگلربيگي مرعش همراه با 10 هزار نفر از افراد خود در نزديكي سيواس به وي ملحق شد. پس از مدتي طيار پاشا نيز با آبازه متحد شد. آبازه پاشا از سيواس به سوي آنكارا حركت كرد و از آنجا به بورسه رفت. محمود پاشا چغالهزاده كه به مقابلة او فرستاده شده بود كه از بالا گرفتن شورش آبازه در انديشه بود، اين بار صدراعظم چركس محمد پاشا را به سركوبي او مأمور كرد. طيار پاشا و مرتضي پاشا و ديگر متحدانش او را رها ساختند و در نتيجه وي از صدراعظم به سختي شكست خورد، اما بخشوده گشت و ديگر باره (1034ق/1625م) به حكمراني ارزروم گماشته شد (عمرفاروق، 5/159). او، پس از مدتي، لشكركشيِ مخدومِ خود خليل پاشا به ناحية آخسقه را بهانه ساخت و ديگر بار سر به شورش برداشت (اوزون چارشيلي، 1(3)/165). اين بار صدراعظم خسروپاشا به سمت ارزروم حركت كرد و شهر را در محاصره گرفت و آبازه پاشا كه به شدت در تنگنا افتاده بود سرانجام تسليم شد و مجدداً از جانب سلطان بخشوده گشته به حكومت بُسنه معين شد (مصطفي نعيم، 2/439، 440؛ اوزون چارشيلي، 1(3)/167، 168). بعدها، وي آن چنان مورد توجه سلطان مراد چهارم قرار گرفت كه پادشاه در بيشتر كارها حتي در رفتار و گونة پوشيدن لباس و جز ان با وي مشورت ميكرد (عمرفاروق، 5/381). سرانجام اين تقرب ماية رشك بدخواهان شد به گونهاي كه او را به مقاصد سوء دربارة سلطان متهم ساختند و سلطان را به قتل وي واداشتند. او فرمان قتل را با خونسردي پذيرفت و پس از آنكه نماز به جاي آورد خود را به دژخيم سپرد (همو، 5/384).
مآخذ: احمد رفعت، لغات تاريخيه و جغرافيه، استانبول، مطبعة محمود بيك، 1299ق؛ اسكندربيك تركمان، تاريخ عالم آراي عباسي، تهران، اميركبير، 1350ش، 2/1060ـ1063؛ اسلام آنسيكلوپديسي؛ اوزون چارشيلي، اسماعيل حقي، عثمانلي تاريخي، آنكارا، 1983م، 1(3)144، 145، 150ـ169، 194، خالدي، احمد بن محمد، لبنان في عهد الامير فخرالدين المعني الثاني، به كوشش اسد رستم و فؤاد افرام بستاني، بيروت، منشورات المكتبة البولسية، 1965م، ص 81 ـ89، 110، 111، 133ـ134، 160، 199، 205، 207؛ صولاقزاده، تاريخ، استانبول، مطبعة محمود بيك، ص 725 به بعد، عمرفاروق بن محمد مراد، تاريخ ابوالفاروق، استانبول، مطبعة آمدي، 1329ق، 5/110، 111، 120، 152ـ169، 196، 197، 214، 215، 380ـ387؛ قاموس الاعلام (تركي)؛ قرهچلبيزاده، عبدالعزيز، روضةالابرار و المبين بحقايق الاخبار، بولاق، 1248ق، ص 552 به بعد؛ مصطفي نعيم، تاريخ نعيما، استانبول، مطبعة ابراهيم متفرقه، 2/240ـ241؛ هامرپورگشتال، يوزف، دولت عثمانيه تاريخي، ترجمة محمد عطا، استانبول، مطبعة عامره، 1333ق، 8/239 به بعد.
علياكبر ديانت ـ محمدعلي مولوي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبان، نام هشتمين ماه از سال در تقويم شمسي و دومين ماه از فصل پاييز در تقويم كنوني ايراني و نيز نام دهمين روز از ماه شمسي در تقويم ايرانيان قديم. آبان (به همين تلفظ در فارسي ميانه) به معني «آبها»ست و نامگذاري اين ماه بدين نام به اعتبار تقدس آب در نظر ايرانيان قديم و انتساب آن به ايزدِ ناهيد (اَناهيتا = ايزد آبها) است و همچنين به اين سبب است كه در اين ماه انتظار بارندگي ميرفته است. اين نام مانند ماههاي ديگر ايراني از تقويم زردشتي گرفته شده (نك : تقويم) كه آغاز كاربرد آن احتمالاً از دورة هخامنشيان (سدة 5 قم) و رواج آن از دوران اشكانيان (حدود سدة اول ق م) بوده است (بويس، 516). در اواخر دوران ساساني به سبب رعايت نكردن كبيسهها، اول فروردين يا نوروز با ماه ژوئية رومي در تابستان مقارن شده بود (بيروني، ساقطات، 40). در زماني ميان 507 ـ511 م (بويس، 528) دانشمندان بر آن شدند كه اول آذرماه را كه در آن زمان برابر با اعتدال بهاري بود، نوروز گردانند و پنج روز كبيسه («خمسة مسترقه»، «اندرگاه») را به آخر ماه آبان بيفزايند (بيروني، آثار، 44، 45؛ همو، التفهيم، 256)؛ در نتيجه، آبان آخرين ماه زمستان معين گرديد. اما اهمال در اجراي كبيسهها همچنان ادامه يافت تا در زمان ملكشاه در 467ق/1074م، اول فروردين با 12 حوت مطابق شده بود. به دستور اين پادشاه اول فروردين را 18 روز جلوتر بردند و در اول حَمَل قرار دادند (تقيزاده، بيست مقاله، 430)؛ از آن زمان فروردين، ماه اول و آبان، ماه هشتم قرار گرفت. اما تقويم قديم هنوز در بعضي نواحي مانند مازندران (كيا، 247)، سنگسر (اعظمي، 245)، نايين و خوانسار (تقيزاده، گاهشماري، 2 حاشية 4) متداول است.
چنانكه گفته شد، دهمين روز هر ماه را ابان ميناميدند و الهة اَناهيتا (ناهيد) را نگهبان آن ميدانستند. دهمين روز ماه آبان يعني «آبان روز» از ماه آبان، «آبانگان» خوانده ميشد. در ايران قديم در اين روز جشني برگزار ميشد. مبدأ اين جشن را روز آغاز پادشاهي «زو» پسر طهماسب دانستهاند كه فرمانِ كندن رودها و نگاهداري آنها را صادر كرد (بيروني، آثار، 224). اين داستان در نتيجة ارتباط اين ماه با آب پديد آمده است. به روايتي ديگر در اين روز فريدون بر ضحاك پيروز گشت (همانجا).
مآخذ: اعظمي، چراغعلي، «گاهنماي سنگسري»، بررسيهاي تاريخي، س 3، شم 3ـ4 (مرداد ـ آبان 1347ش)، ص 243ـ256؛ ايرانيكا؛ بيروني، ابوريحان، الآثار الباقية، به كوشش ادوارد زاخائو، لايپزيگ، 1923م؛ همو، التفهيم، به كوشش جلالالدين همايي، تهران، 1318ش؛ همو، ساقطات الآثار الباقية (استاد منتشر نشدة اسلامي = Documenta Islamica Inedita)، به كوشش فوك، يوهان (Johann Fuck)، لايپزيگ، 1952؛ تقيزاده، سيدحسن، گاهشماري در ايران قديم، تهران، 1316ش؛ همو، بيست مقاله، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1346ش؛ كيا، صادق، واژهنامة طبري، تهران، 1327ش؛ نيز:
Boyce, M., «On the Calendar of Zoroastrian Feasts», BSOAS, 1970, pp. 513-539.
احمد تفضلي
چنانكه گفته شد، دهمين روز هر ماه را ابان ميناميدند و الهة اَناهيتا (ناهيد) را نگهبان آن ميدانستند. دهمين روز ماه آبان يعني «آبان روز» از ماه آبان، «آبانگان» خوانده ميشد. در ايران قديم در اين روز جشني برگزار ميشد. مبدأ اين جشن را روز آغاز پادشاهي «زو» پسر طهماسب دانستهاند كه فرمانِ كندن رودها و نگاهداري آنها را صادر كرد (بيروني، آثار، 224). اين داستان در نتيجة ارتباط اين ماه با آب پديد آمده است. به روايتي ديگر در اين روز فريدون بر ضحاك پيروز گشت (همانجا).
مآخذ: اعظمي، چراغعلي، «گاهنماي سنگسري»، بررسيهاي تاريخي، س 3، شم 3ـ4 (مرداد ـ آبان 1347ش)، ص 243ـ256؛ ايرانيكا؛ بيروني، ابوريحان، الآثار الباقية، به كوشش ادوارد زاخائو، لايپزيگ، 1923م؛ همو، التفهيم، به كوشش جلالالدين همايي، تهران، 1318ش؛ همو، ساقطات الآثار الباقية (استاد منتشر نشدة اسلامي = Documenta Islamica Inedita)، به كوشش فوك، يوهان (Johann Fuck)، لايپزيگ، 1952؛ تقيزاده، سيدحسن، گاهشماري در ايران قديم، تهران، 1316ش؛ همو، بيست مقاله، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1346ش؛ كيا، صادق، واژهنامة طبري، تهران، 1327ش؛ نيز:
Boyce, M., «On the Calendar of Zoroastrian Feasts», BSOAS, 1970, pp. 513-539.
احمد تفضلي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آب اَنبار، يا انبار، حوض انبار، حوض، سردابه، بركه، مَصْنَع، مَصْنَعه، منبع و گاه آبدان، آبگير، تالاب و بَرخ، نوعي مخزن آب سرپوشيده و آببندي شده و غالباً ساخته شده در پايينتر از سطح زمين كه به منظور ذخيرة آب آشاميدني براي ايام كمآبي يا پايداري در برابر دشمن در هنگام محاصره شدن و گاه استفاده از آب خنك در تابستان، در شهرها، روستاها، دژها، مسير راههاي كاروانرو (در رباطها و كاروانسراها) و در دل كوهها ساخته شده است. اين نوع مخازن آب در بيشتر نقاط سرزمين ايران «آب انبار» (دانشنامة ايران و اسلام؛ گلزاري، 53؛ افسر، 219؛ افشار، 1/74، 100، 2/86، 665 ـ669؛ مخلصي، 215، 217، 218؛ آيت الله زادة شيرازي، 30ـ36) و در برخي نقاط چون بيرجند «انبار» (ستوده، مقالة منتشر نشده)، حوض (ابن بلخي، 156؛ شكورزاده، 643؛ افشار، 1/74؛ مخلصي، 213،قس: ناصرخسرو، 65، 122)، بركه (ستوده همان؛ نراقي، 158، 303، 304؛ افشار، 1/104، 222، 2/652، 655)، منبع (نراقي، 307) و در ديگر شهرهاي ايران با نامهايي چون مُرغِيْ و مُرغِك (در ساوه) وهَوْد، احتمالاً صورتي ديگر از حوض (در خندق و بيابانك) خوانده ميشود. هلد با استناد به لسترنج نوشته است: «در منابع قديم اسلامي به زبان عربي ظاهراً واژههاي اصطخر يا بركه براي منبع يا مخزن سرپوشيدة آب به كار رفته است» (ايرانيكا). چنين سخني نه در كتاب لسترنج ديده شد و نه در ارجاعات او، و مأخذي ديگر نيز كه واژة اصطخر را براي مخزن سرپوشيدة آب (آب انبار) به كار برده باشد به دست نيامد. اما واژة بركه، چنانكه ديده شد، در منابع فارسي متأخرتر اسلامي دقيقاً به اين معني (آب انبار) بسيار به كار برده شده است. در ديگر سرزمينهاي اسلامي نيز به وجود اين نوع مخازن با نامهاي مَصْنَع (در مصر)، سردابه (در تركمنستان)، خَزّان (در فلسطين)، حوض (در هرات) اشاره شده است (ناصرخسرو، 50، ايرانيكا؛ الموسوعة الفلسطينية، 2/341؛ مايل هروي، 37).
تاريخچه: انبارهاي ذخيرة آب در آغاز گودالهايي بود كه خودبه خود از آب باران و سيلابها پر ميشد. به تدريج بشر خود به انبار كردن آب در اين گودالها پرداخت و سرانجام به ايجاد انبارهاي آب در جاهاي مورد نياز خويش دست يازيد. با پيشرفت تمدن روشهاي ذخيرة آب نيز تكامل يافت. در تمدنهاي ايران، مصر و بينالنهرين آب را در آبانبارهاي سرپوشيدة غيرقابل نفوذي كه از تبخير شدن آب و آلودگي آن جلوگيري ميكرد ذخيره ميكردند. در كشورهاي يونان و روم نيز از اين شيوه براي ذخيرة آب استفاده ميشد (فرشاد، 217ـ 218) و تاريخ ايجاد برخي آبانبارها در فلسطين به دوران نَبَطيان باز ميگردد (الموسوعة الفلسطينيه، 2/341).
در ايران از روزگاران كهن به علت كمبود آب در بخش عمدهاي از اين سرزمين، ارزش و اعتباري بسيار براي اب قائل بودند و ستايشگاههاي بزرگي براي نيايش ايزد نگهبان آب، اَناهيتا (ناهيد)، برپا داشته بودند (ورجاوند، 3) و آب انبار يكي از ساختمانهايي بود كه از زمانهاي بسيار دور براي تأمين و نگهداري آب به ويژه در مناطقي كه به آب دائمي (چشمه و قنات) يا فصلي (باران) متكي بود ابداع شد و توسعه يافت.
يكي از كهنترين نمونههاي آب انبار در ايران در كنار محوطة چُغازَنبيل، مربوط به هزارة 2قم و دوران شكوفايي تمدن ايلام، به دست آمده است (همو، 2)، ولي اين اندازه اطلاعات و مدارك براي بررسي دقيق مصالح، ابزارها، سبك و روشهاي معماري آبانبارها در اين روزگاران كافي نيست؛ با اين حال با اتكاء بر اين آثار و رواج احداث قنوات، سدها و بندها در دورة اشكانيان و ساسانيان كه ميتواند بيانگر پيشرفت عمدهاي در تكنيكهاي ساختماني باشد (ايرانيكا) و با عنايت به اين نكته كه معماري اين نوع ساختمان جدا از اصول و روشهاي ساختماني ديگر بناها نبوده است، همچنين با توجه به اين نكتة مهم كه عناصر و اصول به كار گرفته شده در معماري روزگاران نزديك به عصر ما، حتي در عصر ما، ميراثي از سنتهاي كهن معماري اين سرزمين است (ويلبر، ص «ژ») ميتوان با احتياط حدسهايي زد: مثلاً در اين دوران ايجاد گنبد بر روي مقاطع مربع در اندازههاي نسبتاً كوچك مقدور بوده است. از اين روي ميتوان تصور كرد كه آبانبار در اين روزگار با مخازن مكعب شكل و پوششهايي به صورت طاقهاي چهارترك ساخته ميشده است. همچنين با آگاهي از تكنيك ساختن گنبدها روي تُرُنبههاي ساده (گوشوار) ساختن مخازني با مقاطع شش و هشت ضلعي ممكن بوده است؛ اما از آنجا كه ايجاد گوشههاي متع66 در طرح مخازن باعث بروز مشكلاتي از جمله در آببندي و بالارفتن هزينه اجرا ميشده احتمالاً از اين نوع طرحها كمتر استفاده شده است. ماكسيم سيرو احتمال ميدهد كه آبانبارهاي استوانهاي و ستوندار از نواحي مجاور مديترانه از طريق اسيران جنگي كه در زمان ساسانيان به دست پادشاهان ايران اسير ميگرديدند اقتباس شده باشد (ص 234). در دوران حكومت اسلامي تأكيد بر مسائل مربوط به بهداشت و طهارت باعث گرديد كه ساختن مخازن آب (حوض، آب انبار، خزينة حمامها) به عنوان يك عنصر اساسي در زندگي مسلمانان در مساجد يا در كنار و نزديك آنها بيش از پيش متداول گردد و با تكامل و توسعة كشاورزي و تجارت در اين دوران ساختن آب انبارها در روستاها و در مسير جادههاي كاروانرو گسترش يابد. همزمان با توسعة اسلام در كشورهاي مختلف و گسترش مبادلات فرهنگي به بركت دين و حكومت مركزي واحد، فنون ساختماني تكامل بسيار يافت. ساختن مخازن استوانهاي شكل در اين دوران به علت پايين بودن نسبي هزينة ساختمان و مقاومت بيشتر بدنة آن در مقابل فشار آب در ايران رايج شد. شايد تكنيك ساختن گنبدهاي دورچين به صورت كروي يا مخروطي نيز از همين دوران و به همين علت در معماري ايران ظاهر شده باشد. در اين دوران با پديد آمدن شهرها و محلههاي جديد آبانبارها بهسان عناصر مركزيت دهنده در كنار مساجد، مدارس، بازارها و كاخهاي دولتي قرار گرفت. نكتة ديگري كه از نظر تحول طرحهاي معماري آبانبارها قابل ذكر است ساختن مخازن ستوندار به شيوة مغرب زمين براي بالا بردن ظرفيت نگهداري آب در آنها بوده است. پيدايش اين فنون در معماري ايران نيز به دليل نياز به ايجاد فضاهاي وسيع براي اجتماع مردم در يك محل براي عبادت بوده است. ساختن آب انبارهاي ستوندار امكان ميداد كه از طاقهاي كوتاه براي پوشش مخازن استفاده شود و در نتيجه سقف مخزن همكف زمين قرار گيرد و ايجاد بناي ديگري بر روي آن ممكن گردد. در اين دوران به تدريج آبانبارها به صورت جزئي از يك مجموعة معماري به همپيوسته در آمد و معمولاً در كنار و همراه با مساجد و مدارس ساخته ميشد.
نقش حياتي آبانبارها در بافت شهرها، به ويژه در شهرهاي حاشية كوير و منطقههاي كمآب ايران، و تكامل طرح و شيوة ساختمان و بُعد هنري و تزييناتي آنها (به ويژه در سردرها و كتيبههاي الحاقي بدانها) در دوران اسلامي چنان چشمگير است كه ميتوان برخي از نمونههاي اين پديدة معماري را از لحاظ ارزشهاي هنري، فرهنگي، فني و تاريخي همسنگ برخي مساجد بزرگ، كوشكها، مقابر و ديگر آثار هنر معماري ايران اسلامي معرفي كرد و در بسياري جايها بزرگترين و چشمگيرترين واحد معماري به شمار آورد، زيرا ديگر بناهاي همگاني اين نقاط در برابر آنها نمودي ندارد (ورجاوند، 2، 3).
يكي از كهنترين نمونههاي آبانبارهاي طاقدار «حوض عضدي» است كه به فرمان عضدالدولة ديلمي (332ـ379ق/944ـ989م) در اصطخر فارس ساخته شد. به گفتة ابن بلخي: «عضدالدوله به ريختگري روي آن دره برآورد مانند سدي عظيم و اندرون آن به صهروج [ساروج] و موم و روغن و... و بعد ماكي كرباس و قير چند لابرلا در آن گرفتند و اِحكامي كردند كي از آن معظمتر نباشد... عمق آن هفده پايه است كي چون يك سال هزار مرد از آن آب خورند يك 1ايه كم شود و در ميان حوض بيست ستون كردهاند از سنگ و صهروج و بر سر آن، سقف حوض پوشيده» (ص 156). همو به «ديگر حوضهاي اب و مصنعها» در اصطخر اشاره كرده است (همانجا؛ مستوفي، 132). از اين تاريخ تا دورة صفويان (907ـ 1135ق/1501ـ1723) و پس از آنكه ساختن آب انبار به عنوان كاري پسنديده توسط شاهان و فرمانروايان و نيكوكاران متداول ميگردد به نمونههايي چند از آبانبارها كه تاريخ بناي آنها مشخص است برميخوريم: 1. در شهر مَرو در نزديك مقبرة محمد بن زيد، آبانباري مربوط به سدههاي 5 و 6ق/11 و 12م كشف شده است كه مخزني استوانهاي به قطر 1/6 متر دارد و ظاهراً با دو منفذ پنجره مانند تهويه ميشده است. پوشش آن به جاي نمانده يا شايد اصلاً پوششي نداشته است؛ 2. آبانبار نزديك رباط تحملج با گنبدي به قطر 17 متر و ارتفاع 8 متر و گنجايش 000،150 ليتر [؟] كه از مقايسة آجرهاي آن ميتوان آن را متعلق به همين سدهها دانست (ايرانيكا، به نقل از پوگاچنكُوا، 244، 394)؛ 3. مصنعهاي در يزد كه در زمان شاه شجاع (765ـ786ق/1364ـ1384م) همچنان آباد و مورد استفادة اهالي و كاروانيان بوده است (كاتب، 47)؛ 4. حوض زَمْزَم در گازرگاه هرات كه ظاهراً به فرمان شاهرخ پسر تيمور (807 ـ850ق/1404ـ1446م) ساخته شده (مايل هروي، 37، 41)؛ 5. تاريخ جديد يزد از آبانباري با تاريخ 845ق/1441م و آبانباري ديگر با تاريخ 854ق/1450م ذكري به ميان آورده است (كاتب، 107، 157)؛ 6. آبانبار جنك در پشت مسجد جامع يزد متعلق به 878ق/1473م (افشار، 2/654).
به استثناي چند نمونة قديمي ديگر، بيشتر آبانبارهاي موجود در ايران مربوط به سدههاي 10 و 11ق/16 و 17م و سدههاي بعدتر است (نك : يادگارهاي يزد؛ آثار تاريخي سمنان؛ آثار تاريخي شهرستانهاي كاشان و نطنز؛ كرمانشاهان ـ كردستان). در ميان اين آبانبارها برخي از ارزش والاي معماري و هنري خاصي برخوردارند، مانند آبانبار حاج كاظم در محلة مغلاوك قزوين با گنجايش 000،864،3 ليتر آب، 40 پله، 2 هواكش، سردري زيبا با قوس جناغي بلند، طاقنماهاي متعدد و تزيينات كاشي با طرحهاي هندسي و خط بنايي (مَعْقِلي) و ديگر ويژگيهاي هنري (ورجاوند، 4). اخيراً براي حفظ و نيز به نمايش نهادن اين نوع آبانبارها در داخل شهرها، از آنها به عنوان سالن غذاخوري (آبانبار سيداسماعيل در تهران)، چايخانه، تئاتر و موزه (تعدادي از آبانبارهاي بندرعباس) استفاده ميشود.
انواع: آبانبارها را ميتوان براساس شكل و طرز ساختمان مخازن و نوع پوشش آنها، عناصر به كار گرفته شده براي تهويه و تبريد آب، نوع دسترسي به مخازن و فضاهاي ارتباط دهنده، نحوة آبرساني به مخازن و همچنين از نظر تزيينات به كار رفته در آنها از يكديگر متمايز ساخت. از اين گذشته آبانبارها برحسب خصوصيات منطقهاي و سليقة سازندگان محلي سبكهاي مشخصي دارند كه ميتوان آنها را از نظر گونهشناسي و سبكشناسي نيز بررسي كرد.
آبانبارهاي خصوصي: آبانبارهاي خصوصي (در خانههاي شهري يا روستايي) عموماً در زير ساختمان يا در زير سطح حياط ساخته ميشوند. مخازن اين آبانبارها معمولاً مكعب يا مكعب مستطيلاند و سقفي مسطح يا گهوارهاي دارند. در اين نوع آبانبارها اگر مخزن در زير حياط خانه ساخته شده باشد برداشت آب از آنها با دلو و از راه دريچهاي كه در سقف يا نزديك به سقف تعبيه گرديده يا به وسيلة تلمبة دستي انجام ميگيرد؛ اما چنانچه مخزن در زير قسمت مسكوني ساخته شده باشد، معمولاً دسترسي به آب از طريق «پاشير» صورت ميپذيرد. پاشير اطاقكي است كوچك كه تقريباً هم سطح با كف مخزن آب ساخته شده با شيري معمولاً برنجي براي استفاده از آب و گودالي كوچك (چالهاي) در زير شير كه فاضلاب را به چاه يا چاهكي منتقل ميسازد و پلكاني كه حياط را به فضاي پاشير مرتبط ميكند. اين مخازن عموماً يك هواكش يا بادگير براي تهويه دارند كه تا بام خانه امتداد مييابد. گنجايش برخي از اين آبانبارها براي تأمين آب مصرفي سه يا چهار سال يك خانه كافي است (سيرو، 224).
آبانبارهاي عمومي: آبانبارهاي عمومي در بيشتر جاها بناهاي چشمدير و بزرگياند و سازندگان آنها پادشاهان، حكام، واليان يا مردان نيكوكار محلي بودهاند كه هزينة آنها را از بيتالمال يا از اموال خويش پرداختهاند و براي استفادة عمومي در شهرها،روستاها، دژها، بيابانها و در ميان راهها وقف يا واگذار كردهاند:
آبانبارهاي شهري: معمولاً در مراكز محلههاي شهرها، در كنار اماكن مذهبي، آموزشي، رفاهي و تجاري ساخته ميشدند. نمونههاي بازماندة اين آبانبارها نشان ميدهند كه اينها نسبت به انواع ديگر داراي ظرفيت بيشتري بوده و ميتوانستهاند نياز محلات پرجمعيت شهري را براي ماهها تأمين كنند. اهميت حياتي اين بناها براي شهرها موجب ميشد كه در انتخاب نوع مصالح و كيفيت ساختمان آنها بسيار دقت شود و افزون بر بخشها و اجزاءِ ضروري، جلوخانهاي بزرگ، سردر و كتيبه و هشتي، پلههاي پهن، بادگيرهاي بلند و همچنين تزيينات گوناگون براي آنها طرح و تعبيه گردد. از جمله معروفترين آبانبارها در تهران: آبانبار ميدان سيداسماعيل، معير، صاحب ديوان، بابانوذر، يوزباشي، سيدولي، امامزاده يحيي، رضاقلي خان، چهل تن و كوچة غريبان؛ در سمنان: آبانبار قلي و سرخه؛ در قزوين: آبانبار حاج كاظم و سردار؛ در مشهد: حوض لقمان، حوض ميرزا ناظر، بالا كوچه و چهل پايه؛ در كاشان: آبانبار سيد حسين صباغ و خان؛ در نائين: آبانبار مُصَلّي؛ در يزد: آبانبارهاي مصلّي، عتيق بزرگ و كوچك؛ و در بيرجند: آبانبار حاجي ملك و عَمهعَمه (به فتح عين بدون تشديد) را ميتوان نام برد (ستوده، مقالة منتشر نشده).
آبانبارهاي روستايي: عموماً در ميدانهاي مركزي روستاها ساخته ميشدند با معماري بسيار ساده و مصالح موجود در محل و بيشتر فاقد تزيينات و پيرايهها. طرح مخازن اين آبانبارها بيشتر استوانهاي است. از نمونهةاي مطالعه شدة آبانبارهاي روستايي، آبانبار حاج سيد حسين در آبادي خِتْك (خِدْك يا خَويدَك) و آبانبار دو راه در آبادي رحمتآباد در استان يزد (افشار، 1/222، 2/85 ـ86) را ميتوان ذكر كرد.
آبانبارهاي قلعهاي: بسيار ساده و اغلب به صورت حوضهاي سرپوشيدهاند. مخزن آنها نسبتاً كوچك و عميق است كه به شكل چاهي مربع در قسمت مركزي قلعه ساخته شده. برخي از آنها به نحوي با مجموعة بناهاي قلعه تركيب شده كه ميتوان آب باران را كه بر روي بامها و صحن قلعه روان ميشود، جمعآوري و در داخل انبار ذخيره كرد. آبانبار قلعة حسامآبادِ اسدآباد همدان (گلزاري، 91) و آبانبارهاي قلعة گرماورِ سمام (ستوده، از آستارا تا استارباد، 2/340) به ويژه آبانباري مدور، كنده شده در سنگ خارا، با پلكاني سنگي كه همة رشتة پلكان نيز يكپارچه از سنگ بدنة جدارِ درونيِ آبانبار تراشيده شده، واقع در شهرك لافت جزيرة قشم، و نيز آبانباري كه با 33 ستون سنگي و به ساروج اندوده به وضعي غريب در طبقة دوم بنايي در جزيرة هرمز ساخته شده قابل ذكرند (اقتداري، 695، 733ـ734، 764ـ 765، 769ـ770، 773). معماري آبانبارهاي داخل كاروانسراها را ميتوان تأثير گرفته از آبانبارهاي قلعهاي دانست و در اين گروه مطالعه كرد. اينها معمولاً به صورت حوضهايي سرپوشيده، در ميان حياط و بر روي محورهاي اصلي كاروانسرا ساخته شدهاند با مخازني نسبتاً كوچك و كمعمق. روي طاق اين مخازن كاملاً مسطح است كه از آن براي بارگيري كاروانها استفاده ميشده است (سيرو، 229).
آبانبارهاي ميانراهي: كه غالباً در مسير جادههاي كاروانرو، در كنار كاروانسراها ساخته شدهاند، مخازني استوانهاي و پوششي گنبدي دارند. در برخي از آنها اطاقها و كلاهفرنگيهايي بر روي آبانبار براي استراحت مسافران و خواندن نماز ساخته شده است. از نمونه آبانبارهاي ميانراهي آبانبارهاي حوض بلند و زيرِ زيراب بر سر راه يزد به مشهد، آبانبار حاجي حسين عطار در جادة قديم يزد به تهران و آبانبار بُرِسّه يا بُرَسته در نزديك تفت را ميتوان نام برد (افشار، 1/187، 407، 2/44).
آبانبارهاي بياباني: عموماً در ميان بيابانهاي خشك به منظور سيراب كردن دامها ساخته شدهاند. مخازن اينها عموماً چهارگوش ساخته شده و ديوارهايشان تا حدود 2 متر يا بيشتر از سطح زمين بالا آمده و به صورت اطاقكي روي آنها سقف زده شده است. در مورد اين گروه آبانبارها مطالعة زيادي نشده است.
شيوة ساختمان و مصالح: مخازن آبانبارها با توجه به بزرگي و كوچكي آنها به دو صورت ستوندار و بيستون و با مقاطع مربع، مربع مستطيل، هشت ضلعي و دايره ساخته شدهاند. ظرفيت متوسط آبانبارهاي موجود در حدود 500،1 مـ 3 و قطر دهانة آنها در حدود 15 متر است. گنجايش آبانبارهاي ستوندار گاه بالغ بر 000،3 مـ 3 و گاه بيشتر ميشود (سيرو، 231، 233).
مخازن آبانبارهاي كوهستاني را با قلم و چكش در دل سنگ كنده و سقف آنها را با طاق ضربي پوشاندهاند. گاهي نيز قسمتي از طاق،سنگ طبيعي كوه است كه زير آن را هلالي با قلم تراشيده و بقيه را با آجر سقف زده و به يكديگر متصل كردهاند، مانند آبانبارهاي عظيم گرد كوه دامغان (ستوده، مقالة منتشر نشده)، اما براي گودبرداري و ساختن مخازني كه در زمين نرم و در دشتها ساخته شده در ايران از دو روش استفاده گرديده است. شيوة رايج، گودبرداري كامل و روش ديگر كه نسبتاً سادهتر و كمخرجتر است «ريختهاي» نام دارد.
1. گودبرداري كامل: در اين روش پس از گودبرداري جاي مخزن اصلي تا عمق پيشبيني شده، كف آن را شفته آهك ميريزند و پس از سقف شدن كف، به چيدن ديوارهاي مخزن با آجر يا سنگ ميپردازند. براي استحكام بيشتر و غيرقابل نفوذ شدن مخازن از آجرهاي خوب پخته شده استفاده ميكنند و آنها را معمولاً قبل از به كار بردن در آب ميزنند (زنجاب كردن) و در برخي جاها در محلول آب آهك فرو ميبرند. ملاط آجرها يا سنگها نيز شفته آهك (ماسه آهك) است. پس از آنكه طاق را با آجر و گچ يا خشت و گچ يا سنگ و گچ زدند كف و بدنه را ساروج ميكنند. غالباً آبانبارهاي بزرگتر را با لاية مضاعفي از آجر و لاية ديگري از ساروج، با تركيبي اندك متفاوت، ميپوشانند. آبانبارهاي كوچك كاروانسراها معمولاً با گنبدي از قلوهسنگهاي ورقه شده پوشيده ميشوند، اين قلوهسنگها مانند آجر روي هم قرار ميگيرند و بال ميروند؛ ولي آبانبارهاي بزرگ هميشه طاقي از گنبد دارند (سيرو، 227). بركههاي بسياري در حاشية خليجفارس با سنگ ساخته شده و طاق آنها را نيز با سنگ زدهاند، مانند بركة كاكا، طلايي، خَرَكي، شيخ، نيريز، شاكو و شكري در بندر لنگه؛ بركة رئيس حسن، گلهداري، عباس و بهزاد در بندعباس كه قابل ذكرند. مصالح ساختماني بركههاي حاشية جنوبي فارس و كرمان آجر و خشت است، بيشتر مخازن با آجر و بيشتر سقفها با خشت ساخته شده تا از انتقال حرارت به سطح آب جلوگيري شود (ستوده، مقالة منتشر نشده).
2. روش ريختهاي: در اين روش جاي ديوارهاي مخزن را به عرض معين و عمقي كه آبانبار در پايان كار بايد داشته باشد گودبرداري ميكنند و داخل آن را تا نزديك سطح زمين (درست مانند پيسازي در ساختمانها) شفته آهك ميريزند و يكي دو هفته آن را رها ميكنند تا اُفت لازم را بكند و كمي خشك و سفت شود. سپس محوطة ميان اين ديوارهاي شفتهاي را كه خاك بكر و جاي مخزن اصلي است گودبرداري ميكنند و آنگاه به ساختن كف و ساروج كردن بدنة مخزن ميپردازند. در پارهاي جايها ديده شده كه پس از آماده شدن ديوارها و پيش از گودبرداري قسمت داخل ديوارها، به زدن سقف پرداختهاند، زيرا چوب بست كردن داخل آبانبار براي زدن سقف مخازن آبانبارهاي بزرگ با توجه به اندازة ابعاد آنها ساختن تعدادي ستون يا جرز در داخل مخزن ضروري است. نمونههاي اين ستونها و جرزها را در آبانبارهاي ستوندار كاروانسراي مادرشاه، همچنين آبانبارهاي حاكم هارون (با چهار جرز) و حاجي سيد حسين صباغ در كاشان ميتوان ديد (شكل صفحه مقابل؛ سيرو، 229ـ232).
آبانبارهاي عمومي را غالباً با طاق و گنبد ميپوشانند و عموماً پوشش آبانبارهاي بزرگ نيم كره و در برخي مناطق تخممرغي، مخروطي يا نزديك به مخروط است و شيوة معمول طاقزني به صورت دورچين. با اين روش ميتوان دهانههاي تا حدود 20 متر و كمي بيشتر را پوشاند. گاه دهانة مخزن آن قدر بزرگ بوده كه زدن گنبد بر آن غيرممكن ميشده مانند بركة كَل (كچل) در كَراشِ لار كه دو سه بار گنبدي كه بر آن ساختند فروريخت و هنوز بيگنبد و كَل برجاي است (ستوده، مقالة منتشر نشده).
آب رساني: آبانبارهايي كه در مناطق كوهستاني، كوهپايهها و دشتها نزديك به چشمهها يا مظهر قناتها ساخته شدهاند به وسيلة مجرايي كه از مظهر قنات يا چشمه به مخازن ميپيوندد پر ميشوند.
در بيشتر جايها كوشش ميشود آب از طريق مجراهاي زيرزميني يا تنبوشهاي به مخازن هدايت گردد. گاهي طول مسير تنبوشهگذاري شده به چندين كيلومتر ميرسد، مثلاً آبانبارهاي عظيم گرد كوه دامغان از آب چشمة پيخار كه در دو فرسنگي قلعه واقع بود پر ميشد (ستوده، مقالة منتشر نشده). آبرساني معمولاً در زمستان و پيش از جاري شدن سيل انجام ميشود و حجم آب به وسيلة دريچهاي ويژه كه در مسير جريان آب قرار ميگيرد تعيين ميگردد. بيشتر آبانبارهاي كنار راههاي كارواني از سيلابهاي بهاري رودخانهةاي نزديك به آنها پر ميشود: خاكريزهاي مورب در بستر رودخانه در هنگام خشكي ميسازند و آب گرد آمده در پشت خاكريزها را به مجرايي كه به آبانبار ميپيوندد هدايت ميكنند. بعضي از اين مخازن يك مجراي خروجي در مقابل مجراي ورودي دارند كه مازاد آب را از آبانبار به بيرون هدايت ميكند. اگر مجراي خروجي كشش كافي نداشته باشد، آب در پشت خاكريز جمع ميشود و پس از شكستن آن در بستر اصلي رودخانه جريان مييابد. در منطقة تايباد، سيلاب ابتدا به يك حوضچه وارد ميشود و پس از آنكه رسوباتِ آن تا اندازهاي تهنشين شد سر آب آن را به حوض انبارها مياندازند. در اين صورت برداشت آب ابتدا از اين حوضچه صورت ميگيرد. در نواحي جنوبي ايران جويهاي متعدد كوچكي در مسير سيلابها ساخته ميشود. آب باران در اين جويها گرد ميآيد و به يك جوي بزرگتر كه به آبانبار ميپيوندد هدايت ميشود. گاه در اين مناطق سه چهار بركة نزديك به هم به وسيلة نهري به يكديگر متصل شده است تا اگر آب از يكي سرريز كند به ديگري وارد شود. اين نوع آبرساني گاه در مناطق كوهستاني نيز انجام ميگيرد (ستوده، مقالة منتشر نشده؛ بامداد، 24).
آببرداري: برخي از آبانبارهاي خصوصي و بيشتر آبانبارهاي عمومي داراي «پاشير»اند (نك : آبانبارهاي خصوصي، همين مقاله). آبانبارهاي عمومي بزرگ گاه بيش از يك شير و چند چالة فاضلاب دارند. پاشير به وسيلة پلكانهاي آجري يا سنگي به سطح زمين مرتبط ميشود. بلندي و درازا و پهناي هر پله و شيب و بلندي سقف پلكانها و همچنين نوع سقف آنها (جناغي يا گهوارهاي) در آبانبارها متفاوت است. اندازة پلهها گاه حتي در يك آبانبار يك اندازه نيست، مانند آبانبار شيخعلي خان در بازار اسدآباد (گلزاري، 53). پلكان هميشه در محور مخزن آبانبار واقع نيست و بستگي به وضع آبانبار دارد، ولي هميشه از مدخل تا پاشير مستقيم ساخته ميشود تا نور كافي به پاشير برسد (سيرو، 288). برخي از آبانبارهاي بزرگ داراي دو پلكان جداگانهاند تا رفت و آمد از آنها به آساني انجام گيرد. در آبانبار روستاي رحمتآباد يزد يكي از دو پلكان براي استفادة مسلمانان و ديگري ويژة زردشتيان بوده است (افشار، 2/86)؛ گاهي نيز يكي از دو راه پله خصوصي و ديگري عمومي است، مانند آبانبار مصلي در نائين كه پلكاني اختصاصي در داخل باغ و پلكاني ديگر براي عموم در خارج از باغ دارد (توسلي، 91).
مدخل پلة پاشير در برخي از آبانبارها بسيار زيبا ساخته شده است، تا آنجا كه عامل اصلي زيبايي مجموعه بناهاي اطراف خود ميگردد، مانند مدخل زيباي آبانبار ميدان حسينيه در افوشته (از ديههاي نطنز) كه در وضع فعلي مؤثرترين عامل تزييني ميدان است.
برخي از آبانبارهاي عمومي ــ بيتوجه به بهداشت ــ فاقد پاشيرند و پلكاني در داخل مخزن آب، از سطح زمين تا كف آن، ساخته شده است و مستقيماً ميتوان از مخزن آب برداشت. به تدريج با مصرف آب و پايين رفتن سطح آن، پلههاي بيشتري از زير آب آشكار ميگردد، مانند آب انبارهاي حسينيههاي زواره (آيتالله زادة شيرازي، 34) و كَراش و دهكدههاي آن؛ داخل مخازن بركهةاي اين ناحيه نيز پلكان چهار گوشةكوچك تا كف بركه ساخته شده كه در محل به آنها «پاكُنه» ميگويند (ستوده، مقالة منتشر نشده). نوعي ديگر از آب انبارهاي عمومي كه معمولاً گنجايش كمي دارند، فاقد هرگونه پلهاند و از طريق دريچهاي، مانند دهانة چاه، كه مستقيماً به مخزن متصل است با دلو از آنها آب برميدارند. اين گونه مخازن در طبس و محمدية نائين و برخي شهرهاي كويري ديده ميشود (همو؛ آيتالله زادة شيرازي، 134).
بادگيرها: براي سالم و خنك نگهداشتن آب در آبانبارها تدابيرِ معماري چندي اعمال ميگردد: 1. مخازن پائينتر از سطح زمين ساخته ميشود؛ 2. ديوارهاي آنها را قطور ميسازند؛ 3. بادگيرهايي بر حاشية طاق و روي ديوارها تعبيه ميكنند. اين بادگيرها كه در نواحي كويري و جنوب ايران بسيار بلند، بزرگ، گاه با شكوه و به شكل استوانه، مكعب، منشورهاي هشت ضلعي يا خرطومي ساخته ميشوند، نقش اصلي خنك كردن مخازن آب و نيز منازل را به عهده دارند. قسمت بالاي بادگيرها پنجرههايي به شكلهاي گوناگون دارد و در سراسر داخل اين پنجرهها از بالا به پايين تيغههاي نازكي قضاي داخلي بادگير را به بخشهاي متعدد عمودي تقسيم ميكند (سيرو، 228؛ بهادري، 20). بدينسان كمترين نسيمي از هر سوي بوزد به وسيلة اين تيغهها به پايين و به سطح آب مخزن راه مييابد و پس از برخورد با آب، هواي گرم شدة زير سقف را از راه بادگيرهاي ديگر يا دريچة بالاي گنبد (هواكش) به بيرون از مخزن ميراند (نك : شكلِ ص 59 نشرية فني؛ توسلي،92). افزون بر اين، تهوية بادگيرها زمينة تجزية مواد ارگانيك را توسط برخي از ميكروارگانيسمها فراهم ميسازد. انداختن ماهيهايي در آب مخزن نيز به از ميان برداشتن تخم آفات كمك ميكند (سيرو، 228). ارتفاع و تعداد بادگير بستگي به بزرگي و كوچكي و اهميت آبانبارها دارد. آبانبارهاي مهم معمولاً 2 بادگير دارند. آبانبار مصلاي نائين داراي 3 بادگير است: 2 بادگير هوا را به داخل ميكشند و بادگير ديگر كه در محور مخزن قرار گرفته هواي سطح آب را به خارج ميراند. آبانبارهايي با 4 بادگير نيز وجود دارد. بادگيرهاي آبانبار شش بادگيرة يزد واقع در خيابان كرمان، محلة شش بادگيري، با 12 متر ارتفاع نمونهاي ممتاز به شمار ميآيد (نك : افشار، 2/667؛ بهادري، 21).
مآخذ: آيتالله زادة شيرازي، باقر، «آبانبارهاي حاشية كوير»، مجلة باستانشناسي و هنر ايران، شم 5، تهران، وزارت فرهنگ و هنر، 1349ش؛ ابن بلخي، فارسنامه، به كوشش گاي لسترنج و رينولد الن نيكلسون، لندن، گيب، 1921م؛ افسر، كرامتالله، تاريخ بافت قديمي شيراز، شم 105، تهران، انجمن آثار ملي، 1353ش؛ افشار، ايرج، يادگارهاي يزد، تهران، انجمن آثار ملي، ج 1، 1348ش، ج 2، 1354ش؛ اقتداري، احمد، آثار شهرهاي باستاني سواحل و جزاير خليجفارس و درياي عمان، تهران، انجمن آثار ملي، 1348ش؛ ايرانيكا؛ بامداد، مهدي، آثار تاريخي كلات و سرخس، تهران، انجمن آثار ملي، شم 30، 1344ش؛ بهادري، مهدي، «سيستمهاي تبريد در معماري كويري ايران»، ترجمه و تلخيص مسعود مديري آثاري، نشرية فني و علمي علوم مهندسي، شم 5، تهران،1360ش، ص 58 ـ64؛ بهروزي، علي نقي، بناهاي تاريخي و آثار هنري جلگة شيراز، تهران، ادارة كل فرهنگ و هنر استان فارس، 1354ش، ص 140ـ141؛ توسلي، محمود، ساخت شهر و معماري در اقليم گرم و خشك ايران، تهران، مركز تحقيقات ساختمان و مسكن،1353ش؛ حسيني يزدي، ركنالدين، جامعالخيرات، تهران، 1341ش، ص 28؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ رضا، عنايتالله و ديگران، آب و فن آبياري در ايران باستان، تهران، وزارت آب و برق، ص 181ـ183؛ ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، تهران، انجمن آثار ملي، 1351ش؛ همو، مقالة منتشر نشده؛ سيرو، ماكسيم، كاروانسراهاي ايران و ساختمانهاي كوچك ميان راهها، ترجمة عيسي بهنام، تهران، سازمان ملي حفاظت آثار باستاني، 1349ش؛ شكورزاده، ابراهيم، عقايد و رسوم مردم خراسان، تهران، صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، 1363ش؛ فرشاد، مهدي، تاريخ مهندسي در ايران، تهران، نشر بلخ، 1362ش؛ كاتب، احمد بن حسين، تاريخ جديد يزد، به كوشش ايرج افشار، تهران، فرهنگ ايران زمين، 1357ش؛ گلريز، محمدعلي، مينودر يا بابالجنة قزوين، دانشگاه تهران، 1337ش، ص 276ـ279؛ گلزاري، مسعود، كرمانشاهان ـ كردستان، تهران، انجمن آثار ملي، 1357ش، شم 147؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337ش؛ لغتنامة دهخدا، ذيل آبدان، آبگير، تالاب، برخ؛ لغتنامة فارسي؛ مايل هروي، غلامرضا، «بركههاي هرات»، مجلة آريانا، كابل، قوس و جدي 1350ق؛ مخلصي، محمدعلي، آثار تاريخي سمنان، تهران، 1356ش؛ مستوفي، حمدالله، نزهةالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1915م؛ الموسوعة الفلسطينية؛ ناصرخسرو، ابومعين، سفرنامه، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، انجمن آثار ملي، 1354ش؛ نراقي، حسن، آثار تاريخي شهرستانهاي كاشان و نطنز، تهران، انجمن آثار ملي، 1363ش؛ ورجاوند، پرويز، «نقش و اهميت بركهها و آبانبارها در بافت شهرهاي ايران»، هنر و مردم، شم 168، تهران، 1357ش، ص 5 ـ6؛ ويلبر، دونالد، معماري اسلامي ايران در دورة ايلخانان، ترجمة عبدالله فريار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1346ش.
مجيد عابديني ـ مينا سعيدي ـ هادي عالمزاده
تاريخچه: انبارهاي ذخيرة آب در آغاز گودالهايي بود كه خودبه خود از آب باران و سيلابها پر ميشد. به تدريج بشر خود به انبار كردن آب در اين گودالها پرداخت و سرانجام به ايجاد انبارهاي آب در جاهاي مورد نياز خويش دست يازيد. با پيشرفت تمدن روشهاي ذخيرة آب نيز تكامل يافت. در تمدنهاي ايران، مصر و بينالنهرين آب را در آبانبارهاي سرپوشيدة غيرقابل نفوذي كه از تبخير شدن آب و آلودگي آن جلوگيري ميكرد ذخيره ميكردند. در كشورهاي يونان و روم نيز از اين شيوه براي ذخيرة آب استفاده ميشد (فرشاد، 217ـ 218) و تاريخ ايجاد برخي آبانبارها در فلسطين به دوران نَبَطيان باز ميگردد (الموسوعة الفلسطينيه، 2/341).
در ايران از روزگاران كهن به علت كمبود آب در بخش عمدهاي از اين سرزمين، ارزش و اعتباري بسيار براي اب قائل بودند و ستايشگاههاي بزرگي براي نيايش ايزد نگهبان آب، اَناهيتا (ناهيد)، برپا داشته بودند (ورجاوند، 3) و آب انبار يكي از ساختمانهايي بود كه از زمانهاي بسيار دور براي تأمين و نگهداري آب به ويژه در مناطقي كه به آب دائمي (چشمه و قنات) يا فصلي (باران) متكي بود ابداع شد و توسعه يافت.
يكي از كهنترين نمونههاي آب انبار در ايران در كنار محوطة چُغازَنبيل، مربوط به هزارة 2قم و دوران شكوفايي تمدن ايلام، به دست آمده است (همو، 2)، ولي اين اندازه اطلاعات و مدارك براي بررسي دقيق مصالح، ابزارها، سبك و روشهاي معماري آبانبارها در اين روزگاران كافي نيست؛ با اين حال با اتكاء بر اين آثار و رواج احداث قنوات، سدها و بندها در دورة اشكانيان و ساسانيان كه ميتواند بيانگر پيشرفت عمدهاي در تكنيكهاي ساختماني باشد (ايرانيكا) و با عنايت به اين نكته كه معماري اين نوع ساختمان جدا از اصول و روشهاي ساختماني ديگر بناها نبوده است، همچنين با توجه به اين نكتة مهم كه عناصر و اصول به كار گرفته شده در معماري روزگاران نزديك به عصر ما، حتي در عصر ما، ميراثي از سنتهاي كهن معماري اين سرزمين است (ويلبر، ص «ژ») ميتوان با احتياط حدسهايي زد: مثلاً در اين دوران ايجاد گنبد بر روي مقاطع مربع در اندازههاي نسبتاً كوچك مقدور بوده است. از اين روي ميتوان تصور كرد كه آبانبار در اين روزگار با مخازن مكعب شكل و پوششهايي به صورت طاقهاي چهارترك ساخته ميشده است. همچنين با آگاهي از تكنيك ساختن گنبدها روي تُرُنبههاي ساده (گوشوار) ساختن مخازني با مقاطع شش و هشت ضلعي ممكن بوده است؛ اما از آنجا كه ايجاد گوشههاي متع66 در طرح مخازن باعث بروز مشكلاتي از جمله در آببندي و بالارفتن هزينه اجرا ميشده احتمالاً از اين نوع طرحها كمتر استفاده شده است. ماكسيم سيرو احتمال ميدهد كه آبانبارهاي استوانهاي و ستوندار از نواحي مجاور مديترانه از طريق اسيران جنگي كه در زمان ساسانيان به دست پادشاهان ايران اسير ميگرديدند اقتباس شده باشد (ص 234). در دوران حكومت اسلامي تأكيد بر مسائل مربوط به بهداشت و طهارت باعث گرديد كه ساختن مخازن آب (حوض، آب انبار، خزينة حمامها) به عنوان يك عنصر اساسي در زندگي مسلمانان در مساجد يا در كنار و نزديك آنها بيش از پيش متداول گردد و با تكامل و توسعة كشاورزي و تجارت در اين دوران ساختن آب انبارها در روستاها و در مسير جادههاي كاروانرو گسترش يابد. همزمان با توسعة اسلام در كشورهاي مختلف و گسترش مبادلات فرهنگي به بركت دين و حكومت مركزي واحد، فنون ساختماني تكامل بسيار يافت. ساختن مخازن استوانهاي شكل در اين دوران به علت پايين بودن نسبي هزينة ساختمان و مقاومت بيشتر بدنة آن در مقابل فشار آب در ايران رايج شد. شايد تكنيك ساختن گنبدهاي دورچين به صورت كروي يا مخروطي نيز از همين دوران و به همين علت در معماري ايران ظاهر شده باشد. در اين دوران با پديد آمدن شهرها و محلههاي جديد آبانبارها بهسان عناصر مركزيت دهنده در كنار مساجد، مدارس، بازارها و كاخهاي دولتي قرار گرفت. نكتة ديگري كه از نظر تحول طرحهاي معماري آبانبارها قابل ذكر است ساختن مخازن ستوندار به شيوة مغرب زمين براي بالا بردن ظرفيت نگهداري آب در آنها بوده است. پيدايش اين فنون در معماري ايران نيز به دليل نياز به ايجاد فضاهاي وسيع براي اجتماع مردم در يك محل براي عبادت بوده است. ساختن آب انبارهاي ستوندار امكان ميداد كه از طاقهاي كوتاه براي پوشش مخازن استفاده شود و در نتيجه سقف مخزن همكف زمين قرار گيرد و ايجاد بناي ديگري بر روي آن ممكن گردد. در اين دوران به تدريج آبانبارها به صورت جزئي از يك مجموعة معماري به همپيوسته در آمد و معمولاً در كنار و همراه با مساجد و مدارس ساخته ميشد.
نقش حياتي آبانبارها در بافت شهرها، به ويژه در شهرهاي حاشية كوير و منطقههاي كمآب ايران، و تكامل طرح و شيوة ساختمان و بُعد هنري و تزييناتي آنها (به ويژه در سردرها و كتيبههاي الحاقي بدانها) در دوران اسلامي چنان چشمگير است كه ميتوان برخي از نمونههاي اين پديدة معماري را از لحاظ ارزشهاي هنري، فرهنگي، فني و تاريخي همسنگ برخي مساجد بزرگ، كوشكها، مقابر و ديگر آثار هنر معماري ايران اسلامي معرفي كرد و در بسياري جايها بزرگترين و چشمگيرترين واحد معماري به شمار آورد، زيرا ديگر بناهاي همگاني اين نقاط در برابر آنها نمودي ندارد (ورجاوند، 2، 3).
يكي از كهنترين نمونههاي آبانبارهاي طاقدار «حوض عضدي» است كه به فرمان عضدالدولة ديلمي (332ـ379ق/944ـ989م) در اصطخر فارس ساخته شد. به گفتة ابن بلخي: «عضدالدوله به ريختگري روي آن دره برآورد مانند سدي عظيم و اندرون آن به صهروج [ساروج] و موم و روغن و... و بعد ماكي كرباس و قير چند لابرلا در آن گرفتند و اِحكامي كردند كي از آن معظمتر نباشد... عمق آن هفده پايه است كي چون يك سال هزار مرد از آن آب خورند يك 1ايه كم شود و در ميان حوض بيست ستون كردهاند از سنگ و صهروج و بر سر آن، سقف حوض پوشيده» (ص 156). همو به «ديگر حوضهاي اب و مصنعها» در اصطخر اشاره كرده است (همانجا؛ مستوفي، 132). از اين تاريخ تا دورة صفويان (907ـ 1135ق/1501ـ1723) و پس از آنكه ساختن آب انبار به عنوان كاري پسنديده توسط شاهان و فرمانروايان و نيكوكاران متداول ميگردد به نمونههايي چند از آبانبارها كه تاريخ بناي آنها مشخص است برميخوريم: 1. در شهر مَرو در نزديك مقبرة محمد بن زيد، آبانباري مربوط به سدههاي 5 و 6ق/11 و 12م كشف شده است كه مخزني استوانهاي به قطر 1/6 متر دارد و ظاهراً با دو منفذ پنجره مانند تهويه ميشده است. پوشش آن به جاي نمانده يا شايد اصلاً پوششي نداشته است؛ 2. آبانبار نزديك رباط تحملج با گنبدي به قطر 17 متر و ارتفاع 8 متر و گنجايش 000،150 ليتر [؟] كه از مقايسة آجرهاي آن ميتوان آن را متعلق به همين سدهها دانست (ايرانيكا، به نقل از پوگاچنكُوا، 244، 394)؛ 3. مصنعهاي در يزد كه در زمان شاه شجاع (765ـ786ق/1364ـ1384م) همچنان آباد و مورد استفادة اهالي و كاروانيان بوده است (كاتب، 47)؛ 4. حوض زَمْزَم در گازرگاه هرات كه ظاهراً به فرمان شاهرخ پسر تيمور (807 ـ850ق/1404ـ1446م) ساخته شده (مايل هروي، 37، 41)؛ 5. تاريخ جديد يزد از آبانباري با تاريخ 845ق/1441م و آبانباري ديگر با تاريخ 854ق/1450م ذكري به ميان آورده است (كاتب، 107، 157)؛ 6. آبانبار جنك در پشت مسجد جامع يزد متعلق به 878ق/1473م (افشار، 2/654).
به استثناي چند نمونة قديمي ديگر، بيشتر آبانبارهاي موجود در ايران مربوط به سدههاي 10 و 11ق/16 و 17م و سدههاي بعدتر است (نك : يادگارهاي يزد؛ آثار تاريخي سمنان؛ آثار تاريخي شهرستانهاي كاشان و نطنز؛ كرمانشاهان ـ كردستان). در ميان اين آبانبارها برخي از ارزش والاي معماري و هنري خاصي برخوردارند، مانند آبانبار حاج كاظم در محلة مغلاوك قزوين با گنجايش 000،864،3 ليتر آب، 40 پله، 2 هواكش، سردري زيبا با قوس جناغي بلند، طاقنماهاي متعدد و تزيينات كاشي با طرحهاي هندسي و خط بنايي (مَعْقِلي) و ديگر ويژگيهاي هنري (ورجاوند، 4). اخيراً براي حفظ و نيز به نمايش نهادن اين نوع آبانبارها در داخل شهرها، از آنها به عنوان سالن غذاخوري (آبانبار سيداسماعيل در تهران)، چايخانه، تئاتر و موزه (تعدادي از آبانبارهاي بندرعباس) استفاده ميشود.
انواع: آبانبارها را ميتوان براساس شكل و طرز ساختمان مخازن و نوع پوشش آنها، عناصر به كار گرفته شده براي تهويه و تبريد آب، نوع دسترسي به مخازن و فضاهاي ارتباط دهنده، نحوة آبرساني به مخازن و همچنين از نظر تزيينات به كار رفته در آنها از يكديگر متمايز ساخت. از اين گذشته آبانبارها برحسب خصوصيات منطقهاي و سليقة سازندگان محلي سبكهاي مشخصي دارند كه ميتوان آنها را از نظر گونهشناسي و سبكشناسي نيز بررسي كرد.
آبانبارهاي خصوصي: آبانبارهاي خصوصي (در خانههاي شهري يا روستايي) عموماً در زير ساختمان يا در زير سطح حياط ساخته ميشوند. مخازن اين آبانبارها معمولاً مكعب يا مكعب مستطيلاند و سقفي مسطح يا گهوارهاي دارند. در اين نوع آبانبارها اگر مخزن در زير حياط خانه ساخته شده باشد برداشت آب از آنها با دلو و از راه دريچهاي كه در سقف يا نزديك به سقف تعبيه گرديده يا به وسيلة تلمبة دستي انجام ميگيرد؛ اما چنانچه مخزن در زير قسمت مسكوني ساخته شده باشد، معمولاً دسترسي به آب از طريق «پاشير» صورت ميپذيرد. پاشير اطاقكي است كوچك كه تقريباً هم سطح با كف مخزن آب ساخته شده با شيري معمولاً برنجي براي استفاده از آب و گودالي كوچك (چالهاي) در زير شير كه فاضلاب را به چاه يا چاهكي منتقل ميسازد و پلكاني كه حياط را به فضاي پاشير مرتبط ميكند. اين مخازن عموماً يك هواكش يا بادگير براي تهويه دارند كه تا بام خانه امتداد مييابد. گنجايش برخي از اين آبانبارها براي تأمين آب مصرفي سه يا چهار سال يك خانه كافي است (سيرو، 224).
آبانبارهاي عمومي: آبانبارهاي عمومي در بيشتر جاها بناهاي چشمدير و بزرگياند و سازندگان آنها پادشاهان، حكام، واليان يا مردان نيكوكار محلي بودهاند كه هزينة آنها را از بيتالمال يا از اموال خويش پرداختهاند و براي استفادة عمومي در شهرها،روستاها، دژها، بيابانها و در ميان راهها وقف يا واگذار كردهاند:
آبانبارهاي شهري: معمولاً در مراكز محلههاي شهرها، در كنار اماكن مذهبي، آموزشي، رفاهي و تجاري ساخته ميشدند. نمونههاي بازماندة اين آبانبارها نشان ميدهند كه اينها نسبت به انواع ديگر داراي ظرفيت بيشتري بوده و ميتوانستهاند نياز محلات پرجمعيت شهري را براي ماهها تأمين كنند. اهميت حياتي اين بناها براي شهرها موجب ميشد كه در انتخاب نوع مصالح و كيفيت ساختمان آنها بسيار دقت شود و افزون بر بخشها و اجزاءِ ضروري، جلوخانهاي بزرگ، سردر و كتيبه و هشتي، پلههاي پهن، بادگيرهاي بلند و همچنين تزيينات گوناگون براي آنها طرح و تعبيه گردد. از جمله معروفترين آبانبارها در تهران: آبانبار ميدان سيداسماعيل، معير، صاحب ديوان، بابانوذر، يوزباشي، سيدولي، امامزاده يحيي، رضاقلي خان، چهل تن و كوچة غريبان؛ در سمنان: آبانبار قلي و سرخه؛ در قزوين: آبانبار حاج كاظم و سردار؛ در مشهد: حوض لقمان، حوض ميرزا ناظر، بالا كوچه و چهل پايه؛ در كاشان: آبانبار سيد حسين صباغ و خان؛ در نائين: آبانبار مُصَلّي؛ در يزد: آبانبارهاي مصلّي، عتيق بزرگ و كوچك؛ و در بيرجند: آبانبار حاجي ملك و عَمهعَمه (به فتح عين بدون تشديد) را ميتوان نام برد (ستوده، مقالة منتشر نشده).
آبانبارهاي روستايي: عموماً در ميدانهاي مركزي روستاها ساخته ميشدند با معماري بسيار ساده و مصالح موجود در محل و بيشتر فاقد تزيينات و پيرايهها. طرح مخازن اين آبانبارها بيشتر استوانهاي است. از نمونهةاي مطالعه شدة آبانبارهاي روستايي، آبانبار حاج سيد حسين در آبادي خِتْك (خِدْك يا خَويدَك) و آبانبار دو راه در آبادي رحمتآباد در استان يزد (افشار، 1/222، 2/85 ـ86) را ميتوان ذكر كرد.
آبانبارهاي قلعهاي: بسيار ساده و اغلب به صورت حوضهاي سرپوشيدهاند. مخزن آنها نسبتاً كوچك و عميق است كه به شكل چاهي مربع در قسمت مركزي قلعه ساخته شده. برخي از آنها به نحوي با مجموعة بناهاي قلعه تركيب شده كه ميتوان آب باران را كه بر روي بامها و صحن قلعه روان ميشود، جمعآوري و در داخل انبار ذخيره كرد. آبانبار قلعة حسامآبادِ اسدآباد همدان (گلزاري، 91) و آبانبارهاي قلعة گرماورِ سمام (ستوده، از آستارا تا استارباد، 2/340) به ويژه آبانباري مدور، كنده شده در سنگ خارا، با پلكاني سنگي كه همة رشتة پلكان نيز يكپارچه از سنگ بدنة جدارِ درونيِ آبانبار تراشيده شده، واقع در شهرك لافت جزيرة قشم، و نيز آبانباري كه با 33 ستون سنگي و به ساروج اندوده به وضعي غريب در طبقة دوم بنايي در جزيرة هرمز ساخته شده قابل ذكرند (اقتداري، 695، 733ـ734، 764ـ 765، 769ـ770، 773). معماري آبانبارهاي داخل كاروانسراها را ميتوان تأثير گرفته از آبانبارهاي قلعهاي دانست و در اين گروه مطالعه كرد. اينها معمولاً به صورت حوضهايي سرپوشيده، در ميان حياط و بر روي محورهاي اصلي كاروانسرا ساخته شدهاند با مخازني نسبتاً كوچك و كمعمق. روي طاق اين مخازن كاملاً مسطح است كه از آن براي بارگيري كاروانها استفاده ميشده است (سيرو، 229).
آبانبارهاي ميانراهي: كه غالباً در مسير جادههاي كاروانرو، در كنار كاروانسراها ساخته شدهاند، مخازني استوانهاي و پوششي گنبدي دارند. در برخي از آنها اطاقها و كلاهفرنگيهايي بر روي آبانبار براي استراحت مسافران و خواندن نماز ساخته شده است. از نمونه آبانبارهاي ميانراهي آبانبارهاي حوض بلند و زيرِ زيراب بر سر راه يزد به مشهد، آبانبار حاجي حسين عطار در جادة قديم يزد به تهران و آبانبار بُرِسّه يا بُرَسته در نزديك تفت را ميتوان نام برد (افشار، 1/187، 407، 2/44).
آبانبارهاي بياباني: عموماً در ميان بيابانهاي خشك به منظور سيراب كردن دامها ساخته شدهاند. مخازن اينها عموماً چهارگوش ساخته شده و ديوارهايشان تا حدود 2 متر يا بيشتر از سطح زمين بالا آمده و به صورت اطاقكي روي آنها سقف زده شده است. در مورد اين گروه آبانبارها مطالعة زيادي نشده است.
شيوة ساختمان و مصالح: مخازن آبانبارها با توجه به بزرگي و كوچكي آنها به دو صورت ستوندار و بيستون و با مقاطع مربع، مربع مستطيل، هشت ضلعي و دايره ساخته شدهاند. ظرفيت متوسط آبانبارهاي موجود در حدود 500،1 مـ 3 و قطر دهانة آنها در حدود 15 متر است. گنجايش آبانبارهاي ستوندار گاه بالغ بر 000،3 مـ 3 و گاه بيشتر ميشود (سيرو، 231، 233).
مخازن آبانبارهاي كوهستاني را با قلم و چكش در دل سنگ كنده و سقف آنها را با طاق ضربي پوشاندهاند. گاهي نيز قسمتي از طاق،سنگ طبيعي كوه است كه زير آن را هلالي با قلم تراشيده و بقيه را با آجر سقف زده و به يكديگر متصل كردهاند، مانند آبانبارهاي عظيم گرد كوه دامغان (ستوده، مقالة منتشر نشده)، اما براي گودبرداري و ساختن مخازني كه در زمين نرم و در دشتها ساخته شده در ايران از دو روش استفاده گرديده است. شيوة رايج، گودبرداري كامل و روش ديگر كه نسبتاً سادهتر و كمخرجتر است «ريختهاي» نام دارد.
1. گودبرداري كامل: در اين روش پس از گودبرداري جاي مخزن اصلي تا عمق پيشبيني شده، كف آن را شفته آهك ميريزند و پس از سقف شدن كف، به چيدن ديوارهاي مخزن با آجر يا سنگ ميپردازند. براي استحكام بيشتر و غيرقابل نفوذ شدن مخازن از آجرهاي خوب پخته شده استفاده ميكنند و آنها را معمولاً قبل از به كار بردن در آب ميزنند (زنجاب كردن) و در برخي جاها در محلول آب آهك فرو ميبرند. ملاط آجرها يا سنگها نيز شفته آهك (ماسه آهك) است. پس از آنكه طاق را با آجر و گچ يا خشت و گچ يا سنگ و گچ زدند كف و بدنه را ساروج ميكنند. غالباً آبانبارهاي بزرگتر را با لاية مضاعفي از آجر و لاية ديگري از ساروج، با تركيبي اندك متفاوت، ميپوشانند. آبانبارهاي كوچك كاروانسراها معمولاً با گنبدي از قلوهسنگهاي ورقه شده پوشيده ميشوند، اين قلوهسنگها مانند آجر روي هم قرار ميگيرند و بال ميروند؛ ولي آبانبارهاي بزرگ هميشه طاقي از گنبد دارند (سيرو، 227). بركههاي بسياري در حاشية خليجفارس با سنگ ساخته شده و طاق آنها را نيز با سنگ زدهاند، مانند بركة كاكا، طلايي، خَرَكي، شيخ، نيريز، شاكو و شكري در بندر لنگه؛ بركة رئيس حسن، گلهداري، عباس و بهزاد در بندعباس كه قابل ذكرند. مصالح ساختماني بركههاي حاشية جنوبي فارس و كرمان آجر و خشت است، بيشتر مخازن با آجر و بيشتر سقفها با خشت ساخته شده تا از انتقال حرارت به سطح آب جلوگيري شود (ستوده، مقالة منتشر نشده).
2. روش ريختهاي: در اين روش جاي ديوارهاي مخزن را به عرض معين و عمقي كه آبانبار در پايان كار بايد داشته باشد گودبرداري ميكنند و داخل آن را تا نزديك سطح زمين (درست مانند پيسازي در ساختمانها) شفته آهك ميريزند و يكي دو هفته آن را رها ميكنند تا اُفت لازم را بكند و كمي خشك و سفت شود. سپس محوطة ميان اين ديوارهاي شفتهاي را كه خاك بكر و جاي مخزن اصلي است گودبرداري ميكنند و آنگاه به ساختن كف و ساروج كردن بدنة مخزن ميپردازند. در پارهاي جايها ديده شده كه پس از آماده شدن ديوارها و پيش از گودبرداري قسمت داخل ديوارها، به زدن سقف پرداختهاند، زيرا چوب بست كردن داخل آبانبار براي زدن سقف مخازن آبانبارهاي بزرگ با توجه به اندازة ابعاد آنها ساختن تعدادي ستون يا جرز در داخل مخزن ضروري است. نمونههاي اين ستونها و جرزها را در آبانبارهاي ستوندار كاروانسراي مادرشاه، همچنين آبانبارهاي حاكم هارون (با چهار جرز) و حاجي سيد حسين صباغ در كاشان ميتوان ديد (شكل صفحه مقابل؛ سيرو، 229ـ232).
آبانبارهاي عمومي را غالباً با طاق و گنبد ميپوشانند و عموماً پوشش آبانبارهاي بزرگ نيم كره و در برخي مناطق تخممرغي، مخروطي يا نزديك به مخروط است و شيوة معمول طاقزني به صورت دورچين. با اين روش ميتوان دهانههاي تا حدود 20 متر و كمي بيشتر را پوشاند. گاه دهانة مخزن آن قدر بزرگ بوده كه زدن گنبد بر آن غيرممكن ميشده مانند بركة كَل (كچل) در كَراشِ لار كه دو سه بار گنبدي كه بر آن ساختند فروريخت و هنوز بيگنبد و كَل برجاي است (ستوده، مقالة منتشر نشده).
آب رساني: آبانبارهايي كه در مناطق كوهستاني، كوهپايهها و دشتها نزديك به چشمهها يا مظهر قناتها ساخته شدهاند به وسيلة مجرايي كه از مظهر قنات يا چشمه به مخازن ميپيوندد پر ميشوند.
در بيشتر جايها كوشش ميشود آب از طريق مجراهاي زيرزميني يا تنبوشهاي به مخازن هدايت گردد. گاهي طول مسير تنبوشهگذاري شده به چندين كيلومتر ميرسد، مثلاً آبانبارهاي عظيم گرد كوه دامغان از آب چشمة پيخار كه در دو فرسنگي قلعه واقع بود پر ميشد (ستوده، مقالة منتشر نشده). آبرساني معمولاً در زمستان و پيش از جاري شدن سيل انجام ميشود و حجم آب به وسيلة دريچهاي ويژه كه در مسير جريان آب قرار ميگيرد تعيين ميگردد. بيشتر آبانبارهاي كنار راههاي كارواني از سيلابهاي بهاري رودخانهةاي نزديك به آنها پر ميشود: خاكريزهاي مورب در بستر رودخانه در هنگام خشكي ميسازند و آب گرد آمده در پشت خاكريزها را به مجرايي كه به آبانبار ميپيوندد هدايت ميكنند. بعضي از اين مخازن يك مجراي خروجي در مقابل مجراي ورودي دارند كه مازاد آب را از آبانبار به بيرون هدايت ميكند. اگر مجراي خروجي كشش كافي نداشته باشد، آب در پشت خاكريز جمع ميشود و پس از شكستن آن در بستر اصلي رودخانه جريان مييابد. در منطقة تايباد، سيلاب ابتدا به يك حوضچه وارد ميشود و پس از آنكه رسوباتِ آن تا اندازهاي تهنشين شد سر آب آن را به حوض انبارها مياندازند. در اين صورت برداشت آب ابتدا از اين حوضچه صورت ميگيرد. در نواحي جنوبي ايران جويهاي متعدد كوچكي در مسير سيلابها ساخته ميشود. آب باران در اين جويها گرد ميآيد و به يك جوي بزرگتر كه به آبانبار ميپيوندد هدايت ميشود. گاه در اين مناطق سه چهار بركة نزديك به هم به وسيلة نهري به يكديگر متصل شده است تا اگر آب از يكي سرريز كند به ديگري وارد شود. اين نوع آبرساني گاه در مناطق كوهستاني نيز انجام ميگيرد (ستوده، مقالة منتشر نشده؛ بامداد، 24).
آببرداري: برخي از آبانبارهاي خصوصي و بيشتر آبانبارهاي عمومي داراي «پاشير»اند (نك : آبانبارهاي خصوصي، همين مقاله). آبانبارهاي عمومي بزرگ گاه بيش از يك شير و چند چالة فاضلاب دارند. پاشير به وسيلة پلكانهاي آجري يا سنگي به سطح زمين مرتبط ميشود. بلندي و درازا و پهناي هر پله و شيب و بلندي سقف پلكانها و همچنين نوع سقف آنها (جناغي يا گهوارهاي) در آبانبارها متفاوت است. اندازة پلهها گاه حتي در يك آبانبار يك اندازه نيست، مانند آبانبار شيخعلي خان در بازار اسدآباد (گلزاري، 53). پلكان هميشه در محور مخزن آبانبار واقع نيست و بستگي به وضع آبانبار دارد، ولي هميشه از مدخل تا پاشير مستقيم ساخته ميشود تا نور كافي به پاشير برسد (سيرو، 288). برخي از آبانبارهاي بزرگ داراي دو پلكان جداگانهاند تا رفت و آمد از آنها به آساني انجام گيرد. در آبانبار روستاي رحمتآباد يزد يكي از دو پلكان براي استفادة مسلمانان و ديگري ويژة زردشتيان بوده است (افشار، 2/86)؛ گاهي نيز يكي از دو راه پله خصوصي و ديگري عمومي است، مانند آبانبار مصلي در نائين كه پلكاني اختصاصي در داخل باغ و پلكاني ديگر براي عموم در خارج از باغ دارد (توسلي، 91).
مدخل پلة پاشير در برخي از آبانبارها بسيار زيبا ساخته شده است، تا آنجا كه عامل اصلي زيبايي مجموعه بناهاي اطراف خود ميگردد، مانند مدخل زيباي آبانبار ميدان حسينيه در افوشته (از ديههاي نطنز) كه در وضع فعلي مؤثرترين عامل تزييني ميدان است.
برخي از آبانبارهاي عمومي ــ بيتوجه به بهداشت ــ فاقد پاشيرند و پلكاني در داخل مخزن آب، از سطح زمين تا كف آن، ساخته شده است و مستقيماً ميتوان از مخزن آب برداشت. به تدريج با مصرف آب و پايين رفتن سطح آن، پلههاي بيشتري از زير آب آشكار ميگردد، مانند آب انبارهاي حسينيههاي زواره (آيتالله زادة شيرازي، 34) و كَراش و دهكدههاي آن؛ داخل مخازن بركهةاي اين ناحيه نيز پلكان چهار گوشةكوچك تا كف بركه ساخته شده كه در محل به آنها «پاكُنه» ميگويند (ستوده، مقالة منتشر نشده). نوعي ديگر از آب انبارهاي عمومي كه معمولاً گنجايش كمي دارند، فاقد هرگونه پلهاند و از طريق دريچهاي، مانند دهانة چاه، كه مستقيماً به مخزن متصل است با دلو از آنها آب برميدارند. اين گونه مخازن در طبس و محمدية نائين و برخي شهرهاي كويري ديده ميشود (همو؛ آيتالله زادة شيرازي، 134).
بادگيرها: براي سالم و خنك نگهداشتن آب در آبانبارها تدابيرِ معماري چندي اعمال ميگردد: 1. مخازن پائينتر از سطح زمين ساخته ميشود؛ 2. ديوارهاي آنها را قطور ميسازند؛ 3. بادگيرهايي بر حاشية طاق و روي ديوارها تعبيه ميكنند. اين بادگيرها كه در نواحي كويري و جنوب ايران بسيار بلند، بزرگ، گاه با شكوه و به شكل استوانه، مكعب، منشورهاي هشت ضلعي يا خرطومي ساخته ميشوند، نقش اصلي خنك كردن مخازن آب و نيز منازل را به عهده دارند. قسمت بالاي بادگيرها پنجرههايي به شكلهاي گوناگون دارد و در سراسر داخل اين پنجرهها از بالا به پايين تيغههاي نازكي قضاي داخلي بادگير را به بخشهاي متعدد عمودي تقسيم ميكند (سيرو، 228؛ بهادري، 20). بدينسان كمترين نسيمي از هر سوي بوزد به وسيلة اين تيغهها به پايين و به سطح آب مخزن راه مييابد و پس از برخورد با آب، هواي گرم شدة زير سقف را از راه بادگيرهاي ديگر يا دريچة بالاي گنبد (هواكش) به بيرون از مخزن ميراند (نك : شكلِ ص 59 نشرية فني؛ توسلي،92). افزون بر اين، تهوية بادگيرها زمينة تجزية مواد ارگانيك را توسط برخي از ميكروارگانيسمها فراهم ميسازد. انداختن ماهيهايي در آب مخزن نيز به از ميان برداشتن تخم آفات كمك ميكند (سيرو، 228). ارتفاع و تعداد بادگير بستگي به بزرگي و كوچكي و اهميت آبانبارها دارد. آبانبارهاي مهم معمولاً 2 بادگير دارند. آبانبار مصلاي نائين داراي 3 بادگير است: 2 بادگير هوا را به داخل ميكشند و بادگير ديگر كه در محور مخزن قرار گرفته هواي سطح آب را به خارج ميراند. آبانبارهايي با 4 بادگير نيز وجود دارد. بادگيرهاي آبانبار شش بادگيرة يزد واقع در خيابان كرمان، محلة شش بادگيري، با 12 متر ارتفاع نمونهاي ممتاز به شمار ميآيد (نك : افشار، 2/667؛ بهادري، 21).
مآخذ: آيتالله زادة شيرازي، باقر، «آبانبارهاي حاشية كوير»، مجلة باستانشناسي و هنر ايران، شم 5، تهران، وزارت فرهنگ و هنر، 1349ش؛ ابن بلخي، فارسنامه، به كوشش گاي لسترنج و رينولد الن نيكلسون، لندن، گيب، 1921م؛ افسر، كرامتالله، تاريخ بافت قديمي شيراز، شم 105، تهران، انجمن آثار ملي، 1353ش؛ افشار، ايرج، يادگارهاي يزد، تهران، انجمن آثار ملي، ج 1، 1348ش، ج 2، 1354ش؛ اقتداري، احمد، آثار شهرهاي باستاني سواحل و جزاير خليجفارس و درياي عمان، تهران، انجمن آثار ملي، 1348ش؛ ايرانيكا؛ بامداد، مهدي، آثار تاريخي كلات و سرخس، تهران، انجمن آثار ملي، شم 30، 1344ش؛ بهادري، مهدي، «سيستمهاي تبريد در معماري كويري ايران»، ترجمه و تلخيص مسعود مديري آثاري، نشرية فني و علمي علوم مهندسي، شم 5، تهران،1360ش، ص 58 ـ64؛ بهروزي، علي نقي، بناهاي تاريخي و آثار هنري جلگة شيراز، تهران، ادارة كل فرهنگ و هنر استان فارس، 1354ش، ص 140ـ141؛ توسلي، محمود، ساخت شهر و معماري در اقليم گرم و خشك ايران، تهران، مركز تحقيقات ساختمان و مسكن،1353ش؛ حسيني يزدي، ركنالدين، جامعالخيرات، تهران، 1341ش، ص 28؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ رضا، عنايتالله و ديگران، آب و فن آبياري در ايران باستان، تهران، وزارت آب و برق، ص 181ـ183؛ ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، تهران، انجمن آثار ملي، 1351ش؛ همو، مقالة منتشر نشده؛ سيرو، ماكسيم، كاروانسراهاي ايران و ساختمانهاي كوچك ميان راهها، ترجمة عيسي بهنام، تهران، سازمان ملي حفاظت آثار باستاني، 1349ش؛ شكورزاده، ابراهيم، عقايد و رسوم مردم خراسان، تهران، صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، 1363ش؛ فرشاد، مهدي، تاريخ مهندسي در ايران، تهران، نشر بلخ، 1362ش؛ كاتب، احمد بن حسين، تاريخ جديد يزد، به كوشش ايرج افشار، تهران، فرهنگ ايران زمين، 1357ش؛ گلريز، محمدعلي، مينودر يا بابالجنة قزوين، دانشگاه تهران، 1337ش، ص 276ـ279؛ گلزاري، مسعود، كرمانشاهان ـ كردستان، تهران، انجمن آثار ملي، 1357ش، شم 147؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337ش؛ لغتنامة دهخدا، ذيل آبدان، آبگير، تالاب، برخ؛ لغتنامة فارسي؛ مايل هروي، غلامرضا، «بركههاي هرات»، مجلة آريانا، كابل، قوس و جدي 1350ق؛ مخلصي، محمدعلي، آثار تاريخي سمنان، تهران، 1356ش؛ مستوفي، حمدالله، نزهةالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1915م؛ الموسوعة الفلسطينية؛ ناصرخسرو، ابومعين، سفرنامه، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، انجمن آثار ملي، 1354ش؛ نراقي، حسن، آثار تاريخي شهرستانهاي كاشان و نطنز، تهران، انجمن آثار ملي، 1363ش؛ ورجاوند، پرويز، «نقش و اهميت بركهها و آبانبارها در بافت شهرهاي ايران»، هنر و مردم، شم 168، تهران، 1357ش، ص 5 ـ6؛ ويلبر، دونالد، معماري اسلامي ايران در دورة ايلخانان، ترجمة عبدالله فريار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1346ش.
مجيد عابديني ـ مينا سعيدي ـ هادي عالمزاده
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبِ حَيات، يا آب زندگاني، آب زندگي، آب جاودانگي، آب جواني، آب حيوان، آب بقا، عينالحيوة، نهرالحيوة، چشمهاي مفروض در ظلمات (ه م) كه هر كس از آن بنوشد يا سر و تن در آن بشويد، جواني از سر گيرد، روزگار شادمان بگذراند و جاودانه زِيَد يا عمري بس دراز يابد. در غرب آن را چشمة جواني ميگويند. انديشة وجود چشمة جواني، به ويژه در قرون وسطي در سراسر اروپا رواج گسترده داشت و با كشف «دنياي نو» تبلور بيشتري يافت چنانكه چون در سال 1513م بونس دو لئون (1460ـ1521م) ايات فلوريدا را كشف كرد، به دنبال شنيدن گفتوگوهايي دربارة چشمههاي بهداشتي اين ايالت، به جستوجوي چشمة جواني در آنجا برخاست (هيستينگز، 6/115).
فكر نوشيدن از آب حيات يا بهرهور شدن از هر دارو يا وسيلة جاودانساز، فكري است با پيشينهاي به درازي عمر آدمي در اين كرة خاكي، زيرا براي مردم آنچه هرگز چارهاي نداشته است و ندارد، مرگ است. اين انديشه در فرهنگ بسياري از ملتها حضور دارد و آن را قهرماناني است كه در تحولات فرهنگ و داد و ستدهاي فرهنگي ميان ملتها مبادله شدهاند و گاه سايههايي از آنها بر روي هم افتاده و آميزههايي پديد آورده است. از ميان متون ديني سامي، عهد جديد به صراحت از آن ياد كرده، چه در كتاب مكاشفة يوحنا گفته شده است: نهري از آب حيات به من نشان داد كه درخشنده بود مانند بلور؛ و از تخت خدا و برّه جاري ميشود (22: 1).
در ميان قهرمانان جاوداني جوي، كهنتر از همه گيلگمش پهلوان حماسي بابلي و داراي منظومهاي به همين عنوان است كه داستان وي در غرب آسيا گسترده بود. او بر شهر اِرِك (يا اوروك) فرمان ميراند و وجودي دو سوم خدايي داشت با هيكلي درشت و اندامي فريبنده. دوستي به نام انكيدو داشت كه از مرگ او سخت اندوهگين شد و به نزد نياي خويش اوت نپيشتيم كه در طوفان بابل زندگي جاودانه يافته بود، رفت تا راز زندگي جاودان را از وي بپرسد. جدّش به او گفت كه مرگ، سرنوشت چارهناپذير آدمي است. با اينهمه، نشان گياهي را به وي داد كه در ته درياست و خوردن آن جواني ميبخشد. گيلگمش در بازگشت آن گياه را به دست آورد، اما وقتي در راه بر سر چاه آب سردي درنگ كرد كه خود را در آن شستوشو دهد، ماري دريايي آن گياه را دزديد و گيلگمش تهيدست و دل شكسته بازگشت.
از اين پس آب حيات وارد زندگي قهرمانان ميشود. يكي از آنان كه از آن برخوردار شد، آشيل (اَخيلُس)، پسر پليوس و تِتيس، از پهلوانان ايلياد و از قهرمانان برجستة جنگ تروا بود. مادرش تتيس كه دلهرة مرگ وي را داشت، او را در رود استوكس (رودي در عالم زيرين، هادِس) فرو برد تا رويين تنش گرداند، ولي آب به آن پاشنه كه در دست مادر بود، نرسيد و شاهزادة تروايي، پاريس، بعدها از همين نقطة ضعف آشيل آگاه شد و تيري بر پاشنهاش رها كرد و نابودش گردانيد.
اسفنديار، قهرمان رويين تن داستانهاي ملي ايران، زندگي مشابهي با آشيل دارد. او رويين تن وارد شاهنامه شده است و فردوسي يادآوري نكرده كه رويينتني را از كجا به دست آورده است (3/1346).
در روايات و داستانهاي اسلامي نيز نام سه تن آمده است كه در پي آب حيات رفتهاند. دو تن از ايشان از آن آشاميده و زندگي جاودان يافتهاند و يكي ناكام بازگشته است: الياس، خضر و اسكندر ذوالقرنين (ه م م). نام الياس، يكي از پيامبران بنياسرائيل، دوبار در قرآن مجيد آمده است (انعام /6/85؛ صافّات / 37/123). در سورة اخير گزارش رسالت او در 8 آية كوتاه (123ـ130) به صورتي فشرده آمده، ولي اشارتي به نوشيدن او از آب حيات نشده است، اما از خضر در قرآن مجيد نامي برده نشده است. باري، بر پاية داستانها «خداوند خضر را بر درياها برگماشته است كه هر كسي كه به دريا غرقه شود كه اجل وي هنوز سپري نشده باشد،خضر مرو را بگيرد و كشتي كه به دريا راه گم كند، راه بدو نمايد. و الياس را خداي موكّل كرده است بر خشكي كه هر كس كه اندر خشكي راه گم كند، الياس ورا به راه باز برد. و اگر كسي به بيابان اندر بميرد. الياس بر او نماز كند و به گور كندش، چون كسي نبود كه گورش كند. و هر دو بدين جهان اندر نميرند تا روز بازپسين؛ و هر سالي چون وقت موسم بود به حج آيند و حج بكنند و خانه را طواف كنند و هيچ خلق ايشان را نشناسد و ايشان نيز خويشتن به هيچ خلق ننمايند مگر آن كس را كه خود خواهند كه خويشتن بدو نمايند. و ايشان، هر دو، شب و روز بر امّتان محمّد(ص) همي دعا كنند» (ترجمة تفسير طبري، 4/948ـ949). برخي ديگر عكس اين را دربارة اين دو گفتهاند: «خضر و الياس تا روز قيامت نميرند كه هر دو آب زندگاني خوردهاند. و خضر همه روز در بيابانها گردد و الياس در ميان درياها گردد تا كسي كه راه را غلط كرده بود، به راه باز آرند، و شب به سدّ ذوالقرنين روند و تا روز آنجا عبادت كنند خداي تعالي را، و تا قيامت شغل ايشان است» (نيشابوري، قصص الانبياء، 338). از اسكندر نيز در قرآن كريم يادي نشده است. آنچه هست، گزارشي است از گردش «ذوالقرنين» از مغرب تا مشرق خورشيد (كهف /18/83 ـ99). برخي از مفسّران وي را با «اسكندر» يكي كردهاند. داستان رفتن او به جستوجوي آب حيات، از ميان مآخذ موجود، گويا نخستينبار در تاريخ الرّسل و الملوك محمّد بن جرير طبري (224ـ 310ق/839 ـ922م) آمده است. نويسنده پس از شرح گردش و جهانگشاييهاي وي در سراسر گيتي (ايران، هند، چين و تبّت، كه «همه جاي زمين رام او شد») ميگويد: آنگاه از آن سويِ قطب شمال وارد ظلمات گشت چنانكه خورشيد در جنوب [او] بود، و همراه 400 تن به جستوجوي چشمة جاودانگي (عين الخُلد) برآمد. هجده روز در آنجا بگشت و سپس به عراق بازآمد (1/577 ـ 578). در اين گزارش، نامي از خضر نيست.
گزارش مفصلتر را در ميان مآخذ فارسي موجود، ظاهراً نستين بار حكيم ابوالقاسم فردوسي (ح 329ـ ح 416ق/941ـ 1025م) داده است كه مانند مآخذ بعدي، خضر را در كنار اسكندر دارد. ميگويد: پس از لشكر راندن اسكندر به مغرب، وي آوازة «آب حيوان» را شنيد كه در ژرفاي تاريكيهاست؛ و بر آن شد كه بدان ره پويد و بهره برگيرد. پس ده هزار بارگي همراه با توشه موردنياز بر گرفت و با دو «مُهره» كه چون در شب تيره آب بيند، چون آفتاب بتابد، يكي را خود برداشت و ديگري را به خضر داد كه راهنماي او بود. آن دو روانه شدند، ولي بر سرِ دوراهي، اسكندر خضر را گم كرد. خضر به درون تاريكي فرو رفت و آب حيات را يافت و سر و تن با آن بشست و «بخورد و بياسود و برگشت زود» و «سكندر سوي روشنايي رسيد» (فردوسي، 4/1655ـ1657).
آنچه سرچشمة پديد آمدن انديشة آب حيات در فرهنگ اسلامي ميپندارند، آياتي از سورة كهف (18) است: يادآر آنگاه كه موسي به شاگرد خود گفت من پيوسته راه ميروم تا به برخوردگاه دو دريا برسيم يا همچنان راه را تا زماني دراز دنبال كنم. چون به برخوردگاه آن دو رسيدند، ماهي خود را فراموش كردند و آن ماهي راه دريا گرفت و در آب شد. چون بازگشتند، به شاگرد خود گفت: چاشت ما را بياور كه از اين سفر بسيار رنج ديدم. گفت: آيا ديدي كه به آن تخته سنگ پناه برديم ؟ من آنجا ماهي را فراموش كردم، و جز شيطان كسي آن را از يادم نبرد، و ماهي به گونهاي شگفت راه دريا در پيش گرفت. موسي گفت: آنچه همان است كه ميجستيم. پس آن دو پي جويان بر آثار پاي خود بازگشتند. پس بندهآي از بندگان ما را يافتند كه او را رحمتي از خويش بخشيديم و دانشي آموختيم. موسي به او گفت: آيا ميتوانم پيرو تو باشم كه بياموزي مرا از آنچه آموختهاند تو را صواب و راست؟ (آيههاي 60 ـ66).
مفسّران و محدّثان در پيرامون اين آيات، روايات و داستانهاي بسياري آوردهاند. بيشتر احاديث شيعه در اين زمينه، كه با احاديث اهل تسنن همانند است، در آثار علاّمه مجلسيه آمده است. داستان به نقل از تفاسير و مآخذ امامي چنين روايت ميشود كه چون پيامبر قرشيان را از داستان اصحاب كهف آگاه ساخت [سورة كهف مكي است]، گفتند ما را آگاهساز از دانشمندي كه موسي به نزد وي شد و فرمان يافت از او پيروي كند. فرمود: آن داستان چنان بود كه چون تورات بر موسي فرود آمد و خدا با موسي سخن گفت، او با خود انديشيد كه بر روي زمين كسي از من داناتر نيست. خدا به جبريل وحي فرمود كه موسي را درياب كه نابود شده است. به او بگوي كه در برخوردگاه دو دريا در نزديكي تختهسنگ، مردي داناتر از توست؛ به نزد او شو و از وي دانش بياموز.
موسي پيش خود خوار شد و دانست كه خطا كرده است و هراس بر او چيره شد. پس به جانشين خود يوشع بن نون گفت خدا مرا فرموده است كه در برخوردگاه دو دريا مردي را ديدار كنم و از وي چيز بياموزم. يوشع ماهي بريان كردة نمك سود بر گرفت و روانه شدند. در آنجا مردي را ديدند، بر پشت خفته. جانشين موسي ماهي را بيرون آورد و آن را در آب شست و بر تخته سنگ نهاد؛ و آن، آب زندگي بود. از آن رو ماهي زنده گشت و روانة دريا شد. آن دو چندان برفتند كه خسته شدند. موسي گفت خوراك ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شديم. يوشع در آن هنگام ماهي را به يادآورد و گفت آن را بر آن سنگ بنهادم و فراموش كردم. موسي گفت آن مرد كه در كنار تختهسنگ خفته بود، همان است كه ميجوييم. آن دو، راهِ رفته را بازگشتند و مرد را در آنجا در حال نماز يافتند. موسي نشست تا او نماز را به پايان برد. پس او را سلام داد و گفت: آمدهام تا بياموزثي مرا از آنچه آموختهاند تو را صواب و راست. مرد گفت: من به كاري مأمورم كه تو تاب ديدن آن نداري و تو به كاري مأموري كه من تاب آن ندارم. موسي گفت مرا به ياري خدا فرمانبردار خواهي يافت. موسي او را همراهي كرد و آن دو بسي سخنها با همديگر گفتند و ظهور پيامبر اسلام را ياد كردند و آن مرد موسي را از مصيبتهاي خاندان پيامبر آگاه ساخت و هر دو سخت بگريستند. و ياد فضايل آلمحمد(ص) كردند چندانكه موسي گفت: كاش من از آل محمّد ميبودم. و آن مرد خضر بود ـ داستان تا پايان ادامه مييابد (مجلسي، 13/278ـ317).
اما بايد ديد از خود قرآن در اين زمينه چه برميآيد. قرآن كريم در اينجا نيز داستان را به صورتي فشرده مطرح كرده است: در اين آيات سخني از آب حيات، ظلمات، خضر و يا اشاره به اشتياقي براي نوشيدن آب جاودانساز نيست. موسي ميگويد: «آنجا همان است كه در جستوجوي آن بوديم»، ولي چون دوباره به برخوردگاه دو دريا (جاي زنده شدن ماهي) ميرسد، شوقي براي نوشيدن از آب مفروض نشان نميدهد، بلكه از يافتن آن مرد (عَبْداً مِنْ عبِادِنا) شاد ميشود و ميكوشد از وي رخصت همراهي بگيرد تا از چشمة دانش او بهرهمند گردد.
آريانا فهرست در خور توجهي از محدّثان بزرگ اسلامي ارائه ميدهد كه داستان آب حيات را به صورتي كه نزد عامة مردم معروف است نميپذيرند (1/58). علاّمه طباطبايي ميگويد: گفتهاند اين داستان، افسانهاي خيالي است و بدين منظور تصوير شده است كه بگويد كمال معرفت، انسان را به سرچشمة آب حيات ميرساند و از آن به انسان مينوشاند، و آن همان زندگي جاويدي است كه پس از آن مرگ نيست و خوشبختي سرمدي است كه برتر از آن هيچ خوشبختي نيست، ولي اين سخن بيدليل است و ظاهر كتاب عزيز آن را رد ميكند. در داستاني كه قرآن ميآورد، خبري از چنين چشمهاي نيست. آنچه هست، گفتارهاي برخي از مفسران و داستانسرايان تاريخنگار است كه نه اصلي قرآني دارد كه اين گفتارها بدان مستند باشد و نه چنين چشمهاي در نقطهاي از نقاط زمين مشاهده شده است... و بايد دانست كه آيات صراحتي در زنده شدن ماهي پس از مرگ ندارد (طباطبايي، 13/338، 340).
مآخذ: آريانا؛ آلوسي، محمود، روحالمعاني، بيروت، داراحياء التراث العربي، 15/310ـ342، 16/2ـ44، 23/138ـ142؛ ابوالفتوح رازي، تفسير، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي، 1404ق، 3/433ـ 438؛ ابوالفدا اسماعيل، قصص الانبياء، به كوشش عبدالقادر احمد عطا، بيروت، المكتبة الاسلامية، 1401ق، 2/131ـ141؛ اسكندرنامه، روايت فارسي كاليستنس دروغين، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، جم ؛ پورداود، ابراهيم، فرهنگ ايران باستان، دانشگاه تهران، 1356ش، ص 170ـ172؛ ترجمة تفسير طبري، تهران، توس، 1356ش، 4/946ـ956؛ تفسير نمونه، جمعي از نويسندگان، زير نظر ناصر مكارم شيرازي، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 2، 1363ش، ص 478ـ484؛ تهانوي، محمداعلي بن علي، كشاف اصطلاحات الفنون، به كوشش آلويس اشپرنگر، كلكته، آشيانك سوسيئتي آف بنگال، 1862م، 2/1550؛ جزايري، نعمتالله، النورالمبين في قصص الانبياء و المرسلين، نجف، منشورات الرّضي، 1385ق، ص 328ـ340؛ دائرةالمعارف الاسلامية، 2/604 ـ 608،8/347ـ356؛ دائرةالمعارف فارسي، ذيل اسفنديار؛ سجادي، جعفر، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، تهران، طهوري، 1362ش، ص 1؛ طباطبايي، محمد حسين، الميزان، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1392ق، 13/336ـ 398، 17/159ـ161؛ طبرسي، فضل بن حسن، مجمعالبيان، بيروت، مكتبة الحياة، مجلد چهارم، 15 و 16/177ـ213، 23 و 24/80 ـ82؛ طبري، محمد بن جرير، تاريخ، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالسّويدان، 1967م؛ همو، تفسير، بيروت، دارالمعرفة، 1400ق، 15/175ـ 188، 16/2ـ234، 23/58 ـ61؛ طوسي، محمد بن حسن، التبيان، بيروت، داراحياء التراث العربي، 7/63 ـ 95؛ عهد جديد، كتاب مكاشفةيوحناء، 22: 1؛ فخررازي، محمد بن عمر، التفسير الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربي، 15/160ـ161، 21/142ـ172؛ فردوسي، ابوالقاسم، شاهنامه، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، علمي، 1335ش؛ قاموس كتاب مقدس، تهران، طهوري، 1349ش؛ كاشاني، ملافتحالله، منهج الصادقين، به كوشش علياكبر غفاري، تهران، اسلاميه، 5/365ـ386؛ گريمال، پير، فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمة احمد بهمنش، تهران، اميركبير، 1356ش، 1/8 ـ 18؛ لغتنامه دهخدا، ذيل آب حيوان، الياس؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسةالوفا، 1403ق، 13/278ـ317؛ مسكوب، شاهرخ، مقدمهاي بر رستم و اسفنديار، تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي، 1356ش، جم ؛ ميبدي ابوالفضل، كشفالاسرار، تهران، اميركبير، 1361ق، 5/709ـ759، 8/294ـ297؛ مينوي، مجتبي، پانزده گفتار، دانشگاه تهران، 1346ش، ص 17؛ نيشابوري، ابراهيم بن منصور، قصص الانبياء، به كوشش حبيب يغمايي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1340ش، ص 321ـ333، 338ـ342؛ نيشابوري، ابوبكر عتيق، قصص قرآن مجيد، دانشگاه تهران، 1347ش، ص 220ـ224؛ نيشابوري، احمد بن محمد، قصص الانبياء، بيروت، دارالكتب العلمية، 1401ق، ص 218ـ231، 367؛ هيستينگز، 6/116؛ نيز: تفاسير قرآن مجيد، ذيل آيات ياد شدة سورههاي كهف و صافات.
فكر نوشيدن از آب حيات يا بهرهور شدن از هر دارو يا وسيلة جاودانساز، فكري است با پيشينهاي به درازي عمر آدمي در اين كرة خاكي، زيرا براي مردم آنچه هرگز چارهاي نداشته است و ندارد، مرگ است. اين انديشه در فرهنگ بسياري از ملتها حضور دارد و آن را قهرماناني است كه در تحولات فرهنگ و داد و ستدهاي فرهنگي ميان ملتها مبادله شدهاند و گاه سايههايي از آنها بر روي هم افتاده و آميزههايي پديد آورده است. از ميان متون ديني سامي، عهد جديد به صراحت از آن ياد كرده، چه در كتاب مكاشفة يوحنا گفته شده است: نهري از آب حيات به من نشان داد كه درخشنده بود مانند بلور؛ و از تخت خدا و برّه جاري ميشود (22: 1).
در ميان قهرمانان جاوداني جوي، كهنتر از همه گيلگمش پهلوان حماسي بابلي و داراي منظومهاي به همين عنوان است كه داستان وي در غرب آسيا گسترده بود. او بر شهر اِرِك (يا اوروك) فرمان ميراند و وجودي دو سوم خدايي داشت با هيكلي درشت و اندامي فريبنده. دوستي به نام انكيدو داشت كه از مرگ او سخت اندوهگين شد و به نزد نياي خويش اوت نپيشتيم كه در طوفان بابل زندگي جاودانه يافته بود، رفت تا راز زندگي جاودان را از وي بپرسد. جدّش به او گفت كه مرگ، سرنوشت چارهناپذير آدمي است. با اينهمه، نشان گياهي را به وي داد كه در ته درياست و خوردن آن جواني ميبخشد. گيلگمش در بازگشت آن گياه را به دست آورد، اما وقتي در راه بر سر چاه آب سردي درنگ كرد كه خود را در آن شستوشو دهد، ماري دريايي آن گياه را دزديد و گيلگمش تهيدست و دل شكسته بازگشت.
از اين پس آب حيات وارد زندگي قهرمانان ميشود. يكي از آنان كه از آن برخوردار شد، آشيل (اَخيلُس)، پسر پليوس و تِتيس، از پهلوانان ايلياد و از قهرمانان برجستة جنگ تروا بود. مادرش تتيس كه دلهرة مرگ وي را داشت، او را در رود استوكس (رودي در عالم زيرين، هادِس) فرو برد تا رويين تنش گرداند، ولي آب به آن پاشنه كه در دست مادر بود، نرسيد و شاهزادة تروايي، پاريس، بعدها از همين نقطة ضعف آشيل آگاه شد و تيري بر پاشنهاش رها كرد و نابودش گردانيد.
اسفنديار، قهرمان رويين تن داستانهاي ملي ايران، زندگي مشابهي با آشيل دارد. او رويين تن وارد شاهنامه شده است و فردوسي يادآوري نكرده كه رويينتني را از كجا به دست آورده است (3/1346).
در روايات و داستانهاي اسلامي نيز نام سه تن آمده است كه در پي آب حيات رفتهاند. دو تن از ايشان از آن آشاميده و زندگي جاودان يافتهاند و يكي ناكام بازگشته است: الياس، خضر و اسكندر ذوالقرنين (ه م م). نام الياس، يكي از پيامبران بنياسرائيل، دوبار در قرآن مجيد آمده است (انعام /6/85؛ صافّات / 37/123). در سورة اخير گزارش رسالت او در 8 آية كوتاه (123ـ130) به صورتي فشرده آمده، ولي اشارتي به نوشيدن او از آب حيات نشده است، اما از خضر در قرآن مجيد نامي برده نشده است. باري، بر پاية داستانها «خداوند خضر را بر درياها برگماشته است كه هر كسي كه به دريا غرقه شود كه اجل وي هنوز سپري نشده باشد،خضر مرو را بگيرد و كشتي كه به دريا راه گم كند، راه بدو نمايد. و الياس را خداي موكّل كرده است بر خشكي كه هر كس كه اندر خشكي راه گم كند، الياس ورا به راه باز برد. و اگر كسي به بيابان اندر بميرد. الياس بر او نماز كند و به گور كندش، چون كسي نبود كه گورش كند. و هر دو بدين جهان اندر نميرند تا روز بازپسين؛ و هر سالي چون وقت موسم بود به حج آيند و حج بكنند و خانه را طواف كنند و هيچ خلق ايشان را نشناسد و ايشان نيز خويشتن به هيچ خلق ننمايند مگر آن كس را كه خود خواهند كه خويشتن بدو نمايند. و ايشان، هر دو، شب و روز بر امّتان محمّد(ص) همي دعا كنند» (ترجمة تفسير طبري، 4/948ـ949). برخي ديگر عكس اين را دربارة اين دو گفتهاند: «خضر و الياس تا روز قيامت نميرند كه هر دو آب زندگاني خوردهاند. و خضر همه روز در بيابانها گردد و الياس در ميان درياها گردد تا كسي كه راه را غلط كرده بود، به راه باز آرند، و شب به سدّ ذوالقرنين روند و تا روز آنجا عبادت كنند خداي تعالي را، و تا قيامت شغل ايشان است» (نيشابوري، قصص الانبياء، 338). از اسكندر نيز در قرآن كريم يادي نشده است. آنچه هست، گزارشي است از گردش «ذوالقرنين» از مغرب تا مشرق خورشيد (كهف /18/83 ـ99). برخي از مفسّران وي را با «اسكندر» يكي كردهاند. داستان رفتن او به جستوجوي آب حيات، از ميان مآخذ موجود، گويا نخستينبار در تاريخ الرّسل و الملوك محمّد بن جرير طبري (224ـ 310ق/839 ـ922م) آمده است. نويسنده پس از شرح گردش و جهانگشاييهاي وي در سراسر گيتي (ايران، هند، چين و تبّت، كه «همه جاي زمين رام او شد») ميگويد: آنگاه از آن سويِ قطب شمال وارد ظلمات گشت چنانكه خورشيد در جنوب [او] بود، و همراه 400 تن به جستوجوي چشمة جاودانگي (عين الخُلد) برآمد. هجده روز در آنجا بگشت و سپس به عراق بازآمد (1/577 ـ 578). در اين گزارش، نامي از خضر نيست.
گزارش مفصلتر را در ميان مآخذ فارسي موجود، ظاهراً نستين بار حكيم ابوالقاسم فردوسي (ح 329ـ ح 416ق/941ـ 1025م) داده است كه مانند مآخذ بعدي، خضر را در كنار اسكندر دارد. ميگويد: پس از لشكر راندن اسكندر به مغرب، وي آوازة «آب حيوان» را شنيد كه در ژرفاي تاريكيهاست؛ و بر آن شد كه بدان ره پويد و بهره برگيرد. پس ده هزار بارگي همراه با توشه موردنياز بر گرفت و با دو «مُهره» كه چون در شب تيره آب بيند، چون آفتاب بتابد، يكي را خود برداشت و ديگري را به خضر داد كه راهنماي او بود. آن دو روانه شدند، ولي بر سرِ دوراهي، اسكندر خضر را گم كرد. خضر به درون تاريكي فرو رفت و آب حيات را يافت و سر و تن با آن بشست و «بخورد و بياسود و برگشت زود» و «سكندر سوي روشنايي رسيد» (فردوسي، 4/1655ـ1657).
آنچه سرچشمة پديد آمدن انديشة آب حيات در فرهنگ اسلامي ميپندارند، آياتي از سورة كهف (18) است: يادآر آنگاه كه موسي به شاگرد خود گفت من پيوسته راه ميروم تا به برخوردگاه دو دريا برسيم يا همچنان راه را تا زماني دراز دنبال كنم. چون به برخوردگاه آن دو رسيدند، ماهي خود را فراموش كردند و آن ماهي راه دريا گرفت و در آب شد. چون بازگشتند، به شاگرد خود گفت: چاشت ما را بياور كه از اين سفر بسيار رنج ديدم. گفت: آيا ديدي كه به آن تخته سنگ پناه برديم ؟ من آنجا ماهي را فراموش كردم، و جز شيطان كسي آن را از يادم نبرد، و ماهي به گونهاي شگفت راه دريا در پيش گرفت. موسي گفت: آنچه همان است كه ميجستيم. پس آن دو پي جويان بر آثار پاي خود بازگشتند. پس بندهآي از بندگان ما را يافتند كه او را رحمتي از خويش بخشيديم و دانشي آموختيم. موسي به او گفت: آيا ميتوانم پيرو تو باشم كه بياموزي مرا از آنچه آموختهاند تو را صواب و راست؟ (آيههاي 60 ـ66).
مفسّران و محدّثان در پيرامون اين آيات، روايات و داستانهاي بسياري آوردهاند. بيشتر احاديث شيعه در اين زمينه، كه با احاديث اهل تسنن همانند است، در آثار علاّمه مجلسيه آمده است. داستان به نقل از تفاسير و مآخذ امامي چنين روايت ميشود كه چون پيامبر قرشيان را از داستان اصحاب كهف آگاه ساخت [سورة كهف مكي است]، گفتند ما را آگاهساز از دانشمندي كه موسي به نزد وي شد و فرمان يافت از او پيروي كند. فرمود: آن داستان چنان بود كه چون تورات بر موسي فرود آمد و خدا با موسي سخن گفت، او با خود انديشيد كه بر روي زمين كسي از من داناتر نيست. خدا به جبريل وحي فرمود كه موسي را درياب كه نابود شده است. به او بگوي كه در برخوردگاه دو دريا در نزديكي تختهسنگ، مردي داناتر از توست؛ به نزد او شو و از وي دانش بياموز.
موسي پيش خود خوار شد و دانست كه خطا كرده است و هراس بر او چيره شد. پس به جانشين خود يوشع بن نون گفت خدا مرا فرموده است كه در برخوردگاه دو دريا مردي را ديدار كنم و از وي چيز بياموزم. يوشع ماهي بريان كردة نمك سود بر گرفت و روانه شدند. در آنجا مردي را ديدند، بر پشت خفته. جانشين موسي ماهي را بيرون آورد و آن را در آب شست و بر تخته سنگ نهاد؛ و آن، آب زندگي بود. از آن رو ماهي زنده گشت و روانة دريا شد. آن دو چندان برفتند كه خسته شدند. موسي گفت خوراك ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شديم. يوشع در آن هنگام ماهي را به يادآورد و گفت آن را بر آن سنگ بنهادم و فراموش كردم. موسي گفت آن مرد كه در كنار تختهسنگ خفته بود، همان است كه ميجوييم. آن دو، راهِ رفته را بازگشتند و مرد را در آنجا در حال نماز يافتند. موسي نشست تا او نماز را به پايان برد. پس او را سلام داد و گفت: آمدهام تا بياموزثي مرا از آنچه آموختهاند تو را صواب و راست. مرد گفت: من به كاري مأمورم كه تو تاب ديدن آن نداري و تو به كاري مأموري كه من تاب آن ندارم. موسي گفت مرا به ياري خدا فرمانبردار خواهي يافت. موسي او را همراهي كرد و آن دو بسي سخنها با همديگر گفتند و ظهور پيامبر اسلام را ياد كردند و آن مرد موسي را از مصيبتهاي خاندان پيامبر آگاه ساخت و هر دو سخت بگريستند. و ياد فضايل آلمحمد(ص) كردند چندانكه موسي گفت: كاش من از آل محمّد ميبودم. و آن مرد خضر بود ـ داستان تا پايان ادامه مييابد (مجلسي، 13/278ـ317).
اما بايد ديد از خود قرآن در اين زمينه چه برميآيد. قرآن كريم در اينجا نيز داستان را به صورتي فشرده مطرح كرده است: در اين آيات سخني از آب حيات، ظلمات، خضر و يا اشاره به اشتياقي براي نوشيدن آب جاودانساز نيست. موسي ميگويد: «آنجا همان است كه در جستوجوي آن بوديم»، ولي چون دوباره به برخوردگاه دو دريا (جاي زنده شدن ماهي) ميرسد، شوقي براي نوشيدن از آب مفروض نشان نميدهد، بلكه از يافتن آن مرد (عَبْداً مِنْ عبِادِنا) شاد ميشود و ميكوشد از وي رخصت همراهي بگيرد تا از چشمة دانش او بهرهمند گردد.
آريانا فهرست در خور توجهي از محدّثان بزرگ اسلامي ارائه ميدهد كه داستان آب حيات را به صورتي كه نزد عامة مردم معروف است نميپذيرند (1/58). علاّمه طباطبايي ميگويد: گفتهاند اين داستان، افسانهاي خيالي است و بدين منظور تصوير شده است كه بگويد كمال معرفت، انسان را به سرچشمة آب حيات ميرساند و از آن به انسان مينوشاند، و آن همان زندگي جاويدي است كه پس از آن مرگ نيست و خوشبختي سرمدي است كه برتر از آن هيچ خوشبختي نيست، ولي اين سخن بيدليل است و ظاهر كتاب عزيز آن را رد ميكند. در داستاني كه قرآن ميآورد، خبري از چنين چشمهاي نيست. آنچه هست، گفتارهاي برخي از مفسران و داستانسرايان تاريخنگار است كه نه اصلي قرآني دارد كه اين گفتارها بدان مستند باشد و نه چنين چشمهاي در نقطهاي از نقاط زمين مشاهده شده است... و بايد دانست كه آيات صراحتي در زنده شدن ماهي پس از مرگ ندارد (طباطبايي، 13/338، 340).
مآخذ: آريانا؛ آلوسي، محمود، روحالمعاني، بيروت، داراحياء التراث العربي، 15/310ـ342، 16/2ـ44، 23/138ـ142؛ ابوالفتوح رازي، تفسير، قم، كتابخانة آيتالله مرعشي، 1404ق، 3/433ـ 438؛ ابوالفدا اسماعيل، قصص الانبياء، به كوشش عبدالقادر احمد عطا، بيروت، المكتبة الاسلامية، 1401ق، 2/131ـ141؛ اسكندرنامه، روايت فارسي كاليستنس دروغين، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، جم ؛ پورداود، ابراهيم، فرهنگ ايران باستان، دانشگاه تهران، 1356ش، ص 170ـ172؛ ترجمة تفسير طبري، تهران، توس، 1356ش، 4/946ـ956؛ تفسير نمونه، جمعي از نويسندگان، زير نظر ناصر مكارم شيرازي، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 2، 1363ش، ص 478ـ484؛ تهانوي، محمداعلي بن علي، كشاف اصطلاحات الفنون، به كوشش آلويس اشپرنگر، كلكته، آشيانك سوسيئتي آف بنگال، 1862م، 2/1550؛ جزايري، نعمتالله، النورالمبين في قصص الانبياء و المرسلين، نجف، منشورات الرّضي، 1385ق، ص 328ـ340؛ دائرةالمعارف الاسلامية، 2/604 ـ 608،8/347ـ356؛ دائرةالمعارف فارسي، ذيل اسفنديار؛ سجادي، جعفر، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، تهران، طهوري، 1362ش، ص 1؛ طباطبايي، محمد حسين، الميزان، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1392ق، 13/336ـ 398، 17/159ـ161؛ طبرسي، فضل بن حسن، مجمعالبيان، بيروت، مكتبة الحياة، مجلد چهارم، 15 و 16/177ـ213، 23 و 24/80 ـ82؛ طبري، محمد بن جرير، تاريخ، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالسّويدان، 1967م؛ همو، تفسير، بيروت، دارالمعرفة، 1400ق، 15/175ـ 188، 16/2ـ234، 23/58 ـ61؛ طوسي، محمد بن حسن، التبيان، بيروت، داراحياء التراث العربي، 7/63 ـ 95؛ عهد جديد، كتاب مكاشفةيوحناء، 22: 1؛ فخررازي، محمد بن عمر، التفسير الكبير، بيروت، داراحياء التراث العربي، 15/160ـ161، 21/142ـ172؛ فردوسي، ابوالقاسم، شاهنامه، به كوشش محمد دبيرسياقي، تهران، علمي، 1335ش؛ قاموس كتاب مقدس، تهران، طهوري، 1349ش؛ كاشاني، ملافتحالله، منهج الصادقين، به كوشش علياكبر غفاري، تهران، اسلاميه، 5/365ـ386؛ گريمال، پير، فرهنگ اساطير يونان و روم، ترجمة احمد بهمنش، تهران، اميركبير، 1356ش، 1/8 ـ 18؛ لغتنامه دهخدا، ذيل آب حيوان، الياس؛ مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسةالوفا، 1403ق، 13/278ـ317؛ مسكوب، شاهرخ، مقدمهاي بر رستم و اسفنديار، تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي، 1356ش، جم ؛ ميبدي ابوالفضل، كشفالاسرار، تهران، اميركبير، 1361ق، 5/709ـ759، 8/294ـ297؛ مينوي، مجتبي، پانزده گفتار، دانشگاه تهران، 1346ش، ص 17؛ نيشابوري، ابراهيم بن منصور، قصص الانبياء، به كوشش حبيب يغمايي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1340ش، ص 321ـ333، 338ـ342؛ نيشابوري، ابوبكر عتيق، قصص قرآن مجيد، دانشگاه تهران، 1347ش، ص 220ـ224؛ نيشابوري، احمد بن محمد، قصص الانبياء، بيروت، دارالكتب العلمية، 1401ق، ص 218ـ231، 367؛ هيستينگز، 6/116؛ نيز: تفاسير قرآن مجيد، ذيل آيات ياد شدة سورههاي كهف و صافات.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آب حيات (کتاب)
آب حَيات، نام چند كتاب كه دانشوران مسلمان در موضوعات گوناگون تأليف كردهاند؛ نويسندگان برخي از اين كتابها اينانند:
1. آزاد دهلوي: محمد حسين ملقب به شمسالعلماء مولوي (1245ـ 1328ق/1829ـ1910م). اثر او نخستين كتاب در باب ادبيات اردو به همين زبان و متضمن شرح حال شاعران اردو زبان شبه قارة هند است. اين كتاب شامل دو بخش است: بخش نخست آن ديباچهاي مفصل پيرامون زبان اردو و تكامل آن است؛ بخش ديگر به گزارش احوال سرايندگان اردو زبان و بررسي شعر كلاسيك اردو اختصاص يافته است. نويسنده با روشي نو و بر اساس معيارهاي تازه، ادبيات اردو را بررسي كرده و نظراتي تازه ابراز داشته است. نثر او در اين كتاب فصيح و زيباست. چاپ اين كتاب نخستين بار در 1298ق/1881م در لاهور صورت گرفته و پس از آن در 1325ق/1907م و بار ديگر در 1331ق/1913م در همين شهر تجديد چاپ شده است.
2. استرابادي: محمد جعفر بن ملاسيفالدين معروف به شريعتمدار استرابادي تهراني (د 1263ق/1847م). كتاب او نوشتهاي مختصر در كلام شيعه به زبان پارسي است. شريعتمدار در اين رساله معاني اصول دين را بر طبق اصول مذهب شيعة جعفري بيان داشته و براي رسيدن به اين هدف يكايك اصول اين مذهب را بررسي كرده است. در پارهاي از كتابهاي فهرست، اين كتاب فلك مشحون خوانده شده است (شوراي ملي، 16/235).
ظاهراً اصل كتاب شريعتمدار استرابادي تا به حال چاپ نشده است. نسخههاي خطي آن در كتابخانة مركزي دانشگاه تهران، شوراي ملي (سابق)، كتابخانة ملي، سناي سابق، مدرسة فيضية قم، كتابخانة موزة بريتانيا، كتابخانة ميرزا محمد طهراني و كتابخانة سيدآقا شوشتري در نجف موجود است.
رسالة آب حيات را يكي از شاگردان استرابادي در 116 بيت به نظم درآورده است. اين رسالة منظوم در 1296ق/1876م همراه با برخي از رسالههاي عملي در تهران به چاپ رسيده و بار ديگر در 1345ش با مقدمهاي از سيد احمد روضاتي در اصفهان تجديد چاپ شده است. نسخههاي خطي اين رسالة منظوم در كتابخانة مركزي دانشگاه تهران و كتابخانة آيتالله مرعضي محفوظ است.
3. خضري بك: از شاعران تركزبان. آب حيات او منظومهاي است به زبان تركي كه در 989ق/1581م آن را پديد آورده است. اين اثر جنبة پندآميز دارد و در زمينههاي اخلاقي است.
4. كمال پاشازاده: شمسالدين احمد بن سليمان. كتاب او در 1304ق/1887م در تهران به چاپ رسيده است.
5. مدني: ملاعبدالرسول كاشاني (1280ـ1366ق/1863ـ1947م). اثر او آب حيات نام دارد و در ترجمه و شرح دعاي سمات است. وي آن را در 1354ق/1935م نگاشته است. در آخر كتاب دو تقريظ منظوم عربي و پارسي اثر محمد موسوي و محمد صباغ تولايي درج شده است. اين كتاب در 1319ش در كاشان به چاپ رسيده است.
6. همداني: حاج ميرزا علياكبر، معروف به صدرالاسلام و ملقب به دبير الحاج (1270ـ1325ق/1853ـ1907م). اثر وي منظومهاي است در زمينههاي اخلاقي به سبك نان و حلوا و متضمن حدود 000،1 بيت كه اينگونه آغاز ميشود:
رو رو اي دل فكر كار خويش كن فكر كار خويش را از پيش كن
اين منظومه در 1314ق/1896م به خط نسخ زينالعابدين محلاتي در چاپخانة آقا سيد مرتضي، ظاهراً در تهران، به چاپ رسيده است. اين چاپ چند تصوير نيز دارد.
ديگر كتابهايي كه داراي اين عنوان است، اينها است:
1. آب حيات در قوة باه، در بمبئي چاپ سنگي شده است (مشار، فهرست چاپي فارسي، 1/24).
2. آب حيات، به زبان اردو دربارة اخلاق و رفتارهايي كه حيات جاوداني را سبب ميشوند. اين كتاب در هند چاپ شده است (آقابزرگ، 1/2).
مآخذ: آزاد، محمدحسين، آب حيات، لاهور، 1907م جم ؛ همان، به كوشش خليفه سيد محمد سالم، لاهور، 1913م (مقدمه)؛ آستان قدس، فهرست، 6/303؛ آقابزرگ، الذريعة؛ آيتالله مرعشي، فهرست خطي، 2/320ـ322، 10/240ـ241؛ بروسهلي، محمد طاهر، عثمانلي مؤلفلري، استانبول، 1333ق، 2/162؛ سناي سابق، فهرست خطي، 1/61؛ شوراي ملي (سابق)، فهرست خطي، 3/522، 16/502؛ كتابخانة ملي، فهرست خطي، 6/55 ـ56، 59؛ مشار، خانبابا، فهرست چاپي فارسي؛ همو، مؤلفين چاپي فارسي و عربي، 2/319؛ منزوي، احمد، فهرست خطي فارسي، 2/868؛ نيز:
Mredith – Owens, G. M., Handlist of Persian Manuscripts 1895-1966, London, 1968, p. 6.
سيدعلي آل داود
آب حَيات، نام چند كتاب كه دانشوران مسلمان در موضوعات گوناگون تأليف كردهاند؛ نويسندگان برخي از اين كتابها اينانند:
1. آزاد دهلوي: محمد حسين ملقب به شمسالعلماء مولوي (1245ـ 1328ق/1829ـ1910م). اثر او نخستين كتاب در باب ادبيات اردو به همين زبان و متضمن شرح حال شاعران اردو زبان شبه قارة هند است. اين كتاب شامل دو بخش است: بخش نخست آن ديباچهاي مفصل پيرامون زبان اردو و تكامل آن است؛ بخش ديگر به گزارش احوال سرايندگان اردو زبان و بررسي شعر كلاسيك اردو اختصاص يافته است. نويسنده با روشي نو و بر اساس معيارهاي تازه، ادبيات اردو را بررسي كرده و نظراتي تازه ابراز داشته است. نثر او در اين كتاب فصيح و زيباست. چاپ اين كتاب نخستين بار در 1298ق/1881م در لاهور صورت گرفته و پس از آن در 1325ق/1907م و بار ديگر در 1331ق/1913م در همين شهر تجديد چاپ شده است.
2. استرابادي: محمد جعفر بن ملاسيفالدين معروف به شريعتمدار استرابادي تهراني (د 1263ق/1847م). كتاب او نوشتهاي مختصر در كلام شيعه به زبان پارسي است. شريعتمدار در اين رساله معاني اصول دين را بر طبق اصول مذهب شيعة جعفري بيان داشته و براي رسيدن به اين هدف يكايك اصول اين مذهب را بررسي كرده است. در پارهاي از كتابهاي فهرست، اين كتاب فلك مشحون خوانده شده است (شوراي ملي، 16/235).
ظاهراً اصل كتاب شريعتمدار استرابادي تا به حال چاپ نشده است. نسخههاي خطي آن در كتابخانة مركزي دانشگاه تهران، شوراي ملي (سابق)، كتابخانة ملي، سناي سابق، مدرسة فيضية قم، كتابخانة موزة بريتانيا، كتابخانة ميرزا محمد طهراني و كتابخانة سيدآقا شوشتري در نجف موجود است.
رسالة آب حيات را يكي از شاگردان استرابادي در 116 بيت به نظم درآورده است. اين رسالة منظوم در 1296ق/1876م همراه با برخي از رسالههاي عملي در تهران به چاپ رسيده و بار ديگر در 1345ش با مقدمهاي از سيد احمد روضاتي در اصفهان تجديد چاپ شده است. نسخههاي خطي اين رسالة منظوم در كتابخانة مركزي دانشگاه تهران و كتابخانة آيتالله مرعضي محفوظ است.
3. خضري بك: از شاعران تركزبان. آب حيات او منظومهاي است به زبان تركي كه در 989ق/1581م آن را پديد آورده است. اين اثر جنبة پندآميز دارد و در زمينههاي اخلاقي است.
4. كمال پاشازاده: شمسالدين احمد بن سليمان. كتاب او در 1304ق/1887م در تهران به چاپ رسيده است.
5. مدني: ملاعبدالرسول كاشاني (1280ـ1366ق/1863ـ1947م). اثر او آب حيات نام دارد و در ترجمه و شرح دعاي سمات است. وي آن را در 1354ق/1935م نگاشته است. در آخر كتاب دو تقريظ منظوم عربي و پارسي اثر محمد موسوي و محمد صباغ تولايي درج شده است. اين كتاب در 1319ش در كاشان به چاپ رسيده است.
6. همداني: حاج ميرزا علياكبر، معروف به صدرالاسلام و ملقب به دبير الحاج (1270ـ1325ق/1853ـ1907م). اثر وي منظومهاي است در زمينههاي اخلاقي به سبك نان و حلوا و متضمن حدود 000،1 بيت كه اينگونه آغاز ميشود:
رو رو اي دل فكر كار خويش كن فكر كار خويش را از پيش كن
اين منظومه در 1314ق/1896م به خط نسخ زينالعابدين محلاتي در چاپخانة آقا سيد مرتضي، ظاهراً در تهران، به چاپ رسيده است. اين چاپ چند تصوير نيز دارد.
ديگر كتابهايي كه داراي اين عنوان است، اينها است:
1. آب حيات در قوة باه، در بمبئي چاپ سنگي شده است (مشار، فهرست چاپي فارسي، 1/24).
2. آب حيات، به زبان اردو دربارة اخلاق و رفتارهايي كه حيات جاوداني را سبب ميشوند. اين كتاب در هند چاپ شده است (آقابزرگ، 1/2).
مآخذ: آزاد، محمدحسين، آب حيات، لاهور، 1907م جم ؛ همان، به كوشش خليفه سيد محمد سالم، لاهور، 1913م (مقدمه)؛ آستان قدس، فهرست، 6/303؛ آقابزرگ، الذريعة؛ آيتالله مرعشي، فهرست خطي، 2/320ـ322، 10/240ـ241؛ بروسهلي، محمد طاهر، عثمانلي مؤلفلري، استانبول، 1333ق، 2/162؛ سناي سابق، فهرست خطي، 1/61؛ شوراي ملي (سابق)، فهرست خطي، 3/522، 16/502؛ كتابخانة ملي، فهرست خطي، 6/55 ـ56، 59؛ مشار، خانبابا، فهرست چاپي فارسي؛ همو، مؤلفين چاپي فارسي و عربي، 2/319؛ منزوي، احمد، فهرست خطي فارسي، 2/868؛ نيز:
Mredith – Owens, G. M., Handlist of Persian Manuscripts 1895-1966, London, 1968, p. 6.
سيدعلي آل داود
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبدار، كسي كه در دربار اميران و شاهان آب براي نوشيدن يا شست و شو به آنان ميداد و مأمور تهية نوشيدنيها بود. به شربتدار و شرابدار (ساقي، آياقچي) نيز آبدار گفته ميشده، اما در تداول امروزي، آبدار خادمي است كه كار تهية چاي و قهوه و قليان را به عهده دارد و اسباب آبدارخانه به او سپرده ميشود. متصدي شغل ابداري را امروزه آبدارچي ميگويند.
اصطلاح آبدار در قديم براي متصّدي شغلي رسمي و مهم درباري به كار ميرفت (بيهقي، 802؛ نظامالملك، 126) و چنانكه از منابع برميآيد به رئيس آبدارخانه (شامل مجموع آلات و ادوات و خادمان و ستوران آبداري) گفته ميشد. در كنار آبدار واژههايي چون شربتدار و شرابدار جاي دارد. شربتدار خادمي بود كه اقسام شربت در اختيار او بود و مربّاها و آچارها (انواع پروردهها و ترشيها) را تهيه ميكرد و انواع حلواها ميپخت. و در نظام ديواني زيردست «آبدار» جاي داشت. اما شرابدار (ساقي) مأمور شراب در آبدارخانة سلطنتي بود و او را شراب سلاّر (سالار) نيز ميگفتند و اين شغل از شغل آبداري متمايز بود، اگرچه «آبدار» به ندرت به معني شرابدار (ساقي) نيز به كار ميرفت، براي نمونه در منظومة يوسف و زليخاي اماني و شعر اميرخسرو دهلوي (لغتنامة فارسي).
آبدار در عهد غزنويان در مفهوم رئيس آبدارخانه متداول بود و در زمان صفويه دارندة اين منصب را «آبدارباشي» ميگفتند. وي ناظر و سرپرست افرادي بود كه در آبدارخانه كار ميكردند. «آبدارباشي» و نيز همة كساني كه به گونهاي با پختن غذا سروكار داشتند، ميبايست از افراد مورد اعتماد باشند. پس از صفويان نيز سمت آبداري يا رياست آبدارخانه (آبدارباشي) از مناصب درباري به شمار ميآمد و چنانكه منابع موجود به ويژه سفرنامهها نشان ميدهد، تا پايان دورة قاجاريه نيز اين منصب برقرار بوده است.
مآخذ: انوري، حسن، اصطلاحات ديواني، تهران، طهوري، 1341ش، ص 214؛ بيهقي، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش قاسم غني و علياكبر فياض، تهران رنگين، 1324ش؛ شريك امين، شميس، فرهنگ اصطلاحات ديواني دوران مغول، تهران، فرهنگستان ادب و هنر ايران، 1357ش، ص 42؛ علاقه، فاطمه، اصطلاحات ديواني عالم آراي عباسي (پايان نامة كارشناسي ارشد)، تهران، دانشكدة ادبيات دانشگاه تربيت معلم، 1364ش، ص 1، 122؛ لغتنامة فارسي؛ نظامالملك طوسي، حسن بن علي، سياستنامه، به كوشش جعفر شعار، تهران، جيبي، 1364ش، ص 105.
اصطلاح آبدار در قديم براي متصّدي شغلي رسمي و مهم درباري به كار ميرفت (بيهقي، 802؛ نظامالملك، 126) و چنانكه از منابع برميآيد به رئيس آبدارخانه (شامل مجموع آلات و ادوات و خادمان و ستوران آبداري) گفته ميشد. در كنار آبدار واژههايي چون شربتدار و شرابدار جاي دارد. شربتدار خادمي بود كه اقسام شربت در اختيار او بود و مربّاها و آچارها (انواع پروردهها و ترشيها) را تهيه ميكرد و انواع حلواها ميپخت. و در نظام ديواني زيردست «آبدار» جاي داشت. اما شرابدار (ساقي) مأمور شراب در آبدارخانة سلطنتي بود و او را شراب سلاّر (سالار) نيز ميگفتند و اين شغل از شغل آبداري متمايز بود، اگرچه «آبدار» به ندرت به معني شرابدار (ساقي) نيز به كار ميرفت، براي نمونه در منظومة يوسف و زليخاي اماني و شعر اميرخسرو دهلوي (لغتنامة فارسي).
آبدار در عهد غزنويان در مفهوم رئيس آبدارخانه متداول بود و در زمان صفويه دارندة اين منصب را «آبدارباشي» ميگفتند. وي ناظر و سرپرست افرادي بود كه در آبدارخانه كار ميكردند. «آبدارباشي» و نيز همة كساني كه به گونهاي با پختن غذا سروكار داشتند، ميبايست از افراد مورد اعتماد باشند. پس از صفويان نيز سمت آبداري يا رياست آبدارخانه (آبدارباشي) از مناصب درباري به شمار ميآمد و چنانكه منابع موجود به ويژه سفرنامهها نشان ميدهد، تا پايان دورة قاجاريه نيز اين منصب برقرار بوده است.
مآخذ: انوري، حسن، اصطلاحات ديواني، تهران، طهوري، 1341ش، ص 214؛ بيهقي، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش قاسم غني و علياكبر فياض، تهران رنگين، 1324ش؛ شريك امين، شميس، فرهنگ اصطلاحات ديواني دوران مغول، تهران، فرهنگستان ادب و هنر ايران، 1357ش، ص 42؛ علاقه، فاطمه، اصطلاحات ديواني عالم آراي عباسي (پايان نامة كارشناسي ارشد)، تهران، دانشكدة ادبيات دانشگاه تربيت معلم، 1364ش، ص 1، 122؛ لغتنامة فارسي؛ نظامالملك طوسي، حسن بن علي، سياستنامه، به كوشش جعفر شعار، تهران، جيبي، 1364ش، ص 105.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبْرَنْگْ، گونهاي نگارگري و رنگآميزي كه از آميختن رنگهاي خشك با آب و كشيدن آن با قلممو بر روي كاغذ پديد ميآيد. در نگارگري به شيوة آبرنگ، گَرد يا سودة رنگهاي گوناگون گياهي و كاني را با مواد چسبانك همچون صمغ و سريش و سفيدة تخممرغ (آلبومن) و گاه براي پيشگيري از زود خشك شدن با گليسيرين و عسل در ميآميزند و به صورت گرد خشك يا قالبهايي فشرده يا به صورت مايع نگه ميدارند و هنگام به كار بردنِ نوع خشك يا فشردة آن، قبلاً آنها را با آب ميآميزند و با قلمموي آغشته بدانها لايهاي نازك بر روي كاغذ ميكشند.
اين مواد عموماً شفاف و درخشندهآند و اثري روشن و تابناك از خود بر روي كاغذ به جا ميگذارند و اگر بخواهند رنگي كدر به كار برند، با افزودن اندكي سودة سنگِ سفيد، يا سفيداب بر آنها، جسميّت رنگ را بيشتر ميكنند و مادهاي كدر به دست ميآورند. حاصل چنين آميزهاي را به انگليسي بادي كالر و به فرانسه گواش مينامند (آمريكانا). تفاوتي كه ميان آبرنگ درخشان (يا به گفتة نگارگران ايراني رنگهاي روحي) و رنگهاي سنگين (رنگهاي جسمي) ديگر ديده ميشود، در شفافيّت و كدورت آنهاست. آثاري كه به وسيلة اين نوع رنگها پديد ميآيد، معمولاً در برابر نگارههاي «رنگ روغن»، «آبرنگ» ناميده ميشود. آبرنگ براي بيان حالات زنده و ارتجالي كه بلافاصله در هنرمند پديد ميآيد وسيلة كاملي است و بيش از هر شيوة ديگرِ نگارگري، خصلتها و خصوصيات فردي هنرمند را مينماياند.
نگارگري آبرنگ پيشينة ديرين دارد. اين شيوه براي مقاصد گوناگون، از جمله نگارگري بر روي ديوار و چوب و تخته و جز آن، به كار ميرفته است. نخست براي رنگآميزي از مواد رنگي ساده سود ميجستند، سپس با آميختن رنگها به يكديگر يا افزودن موادي ديگر مانند زر و جز آن، تنوعي در رنگها پديد آوردند و بر دامنة كاربرد آن افزودند و بدينسان، آبرنگ از روي ديوار و گچ و چوب و تخته، به روي كاغذ و درون كتابها منتقل گشت و گسترش بيشتري يافت.
نگارگري با آبرنگ در اروپا: نخستين نمونههاي نگارگري به شيوة آبرنگ را در اروپا، در ميان آفريدههاي نگارگران سالهاي پايان سدة 15م ميتوان يافت كه همچنان در سدههاي 16 و 17م رواج ادامه داشت. آلبرخت دورر (1471ـ 1528م) برخي از نخستين مناظري را كه بايد آبرنگ كامل خواند نقاشي كرد و روبنس و وانديك طرحها و نقاشيهاي زيبا با رنگهاي شفاف و تيره پديد آوردند كه بعضي از آنها نشان دهندة مناظرِ انگليسي است.
گروهي از نگارگران اروپايي همچون وان استاد (1610ـ 1685) و آوركمپ (1585ـ1663م) به گونة چشمگيري با آبرنگ كار ميكردند، ليكن به هر حال، هيچيك از اين نگارگران را نميتوان آبرنگ كار به شمار آورد، زيرا كار آنان با آبرنگ، بيشتر جنبة تفنّني داشت و در حقيقت، زمينهاي براي نگارگري با رنگ روغن شمرده ميشد. فقط در هلند بود كه در سدة 18م مكتبي واقعي در نگارگري با آبرنگ به وجود آمد؛ نمايندگان اصلي اين شيوه: يان شوتن و ديرگ لانگنديك بودند (چمبرز). در همين سده، نگارگري آبرنگ در انگلستان قوام بيشتري يافت و مكتب نگارگري با آبرنگ، همة امكانات اين شيوه را به عنوان يك هنر مستقل، گسترش داد. اين هنر به ويژه براي نمايش طبيعت و اقليم انگليس، بسيار متناسب تشخيص داده شد و سخت نظر گروهي از نگارگران انگليسي را به سوي خود جلب كرد. در سدة 18م اشراف انگليس كه بسيار ميل داشتند صحنههاي گوناگون زندگاني و سفر و شكارهايشان را ثبت و ضبط كنند، از اين شيوه نگارگري استقبال بسيار كردند و از آن بهرة فراوان گرفتند. در پايان سدة 18م خريد و فروش آثاري كه از اينگونه صحنهها پديد آورده شده بود، سخت رونق يافت و با چاپ و انتشار كتابهاي مصوّر كه با نگارهايي از آثار معماري و خانهةاي باشكوه اعيان و اشراف و آثار باستاني، آرايش مييافت و با آبرنگ رنگآميزي ميگرديد، ماية توجه بسيار گشت و رواج يافت و سپس رابطة نزديكي با گراورسازي پيدا كرد. در 1804م، آبرنگ كاران، انجمن پادشاهي نگارگران آبرنگ را بنياد نهادند و همين كار، فرصتي براي اين هنرمندان پيش آورد كه بتوانند آزادانه آثار خود را به نمايش بگذارند و به رقابت با نگارگريِ رنگ روغن برخيزند. در آغاز سدة 19م آبرنگ كاران با بهرهمندي از تجربههاي گذشته، به آفريدن كارهاي اصيل در اين زمينه دست يازيدند و يكي از آنان به نام جان وارلي ، به عنوان آموزگار و دوست نسل جوان، نگارگري آبرنگ را گسترش بيشتري داد و طرحهاي سرشار از رنگهاي زيباي گوناگون برجاي نهاد. آبرنگكاران نوين در سالهاي پايان سدة 19م، دگرگونيهاي بزرگي در زمينة نگارگري ابرنگ در اروپا پدپد آوردند كه به پيدايش نظرية نويني در زمينة ويژگيهاي اين شيوه انجاميد و چون آبرنگ بهترين وسيله براي پديد آوردن بازتاب نور و اثر حركت شناخته شد، و اين ويژگيها نيز سخت مورد توجه هنرمندان امپرسيونيست بود؛ پيروان اين مكتب گرايش فراوان به نگارگري آبرنگ پيدا كردند و رنوار و كامي پيسارو در آثار خود، آبرنگ را به گونة گسترده به كار گرفتند. همچنين، هنرمندان فرانسوي همروزگار آنان كه در برابر امپرسيونيسم واكنش سخت مينمودند، به ناچار از شيوة آبرنگ بهره بردند و در ترويج آن كوشيدند. در سالهاي پايان سدة 19م و آغاز سدة 20م، دگرگونيهاي نويني در زمينة نگارگري آبرنگ پديدار شد و پايههاي اساسي آن از حد نگارگري درگذشت؛ ليكن اين دگرگوني جنبة تصادفي داشت: پل سزان در آفريدههاي خود به سبك انتزاعيِ افراطي گراييد و سينياك نظرية نقطهپردازي را در شيوة آبرنگ به كار برد و راول دوفي صحنههايي با رنگهاي محلي پديد آورد. نگارگران امپرسيونيست آلماني آبرنگ را در روش تأكيدي خود پذيرفتند و به كار بردند. آبرنگ در دنياي تخيّلات بيبند و باري كه پليكلي ابداع كرد، عنصري اساسي بود. در انگلستان پل ناش احساسات رمانتيك خود را با آبرنگ به نمايش گذاشت و در جهت سنت آبرنگسازي انگليسي پيش رفت.
نگارگري با آبرنگ در ايران: اگرچه شيوة نگارگري كهن ايرانيان خود گونهاي از نگارگري با آبرنگ بوده است، ليكن پيشينة كاربرد اصطلاح «آبرنگ» كه ترجمه يا واژة برابر آكوارل فرانسوي و واتركالر انگليسي است، از سالهاي ميانين دوران صفويه فراتر نميرود و ايرانيان نام و اصطلاح ويژهاي براي اينگونه نگارگري به كار نميبردند. چنين مينمايد كه از همان روزگار كه نگارگري به شيوة نوين آبرنگ در اروپا پديد آمد و رواج يافت، اين شيوه راه خود را به ايران نيز باز كرد و در نگارگري به كار گرفته شد. زيرا نخستين روابط بازرگاني و سياسي ايرانيان با كشورهاي اروپايي، در روزگار پادشاهي خاندان آققويونلو (نيمة دوم سدة 9ق/15م) پديد آمد و سپس در دوران صفويان رو به گسترش نهاد و با مسافرت نمايندگان و فرستادگان سياسي و بازرگاني و مبلغان مسيحي و هنرمندان اروپايي به ايران، بسياري از مظاهر فرهنگ نوين اروپا در ايران شناخته شد و رواج يافت. كهنترين نمونة نگارههاي آبرنگ به شيوة نوين (فرهنگي) در ايران كه اينك موجود است ــ اگر با دست نگارگري اروپايي كشيده نشده باشد ــ تك چهرة سلطان يعقوب آققويونلو (896ق/1491م) است كه اكنون در موزة هنرهاي تزييني در تهران نگهداري ميشود. اين تك چهرة آبرنگ، بسيار زنده و استادانه پرداخته شده است. ميتوان گفت اين نخستين گام كاميابانه در كاربرد شيوة آبرنگ در نگارگري ايران است.
افزون بر اين تك چهره، نفوذ شيوة آبرنگ غربي را در برخي از آثار كمالالدين بهزاد، يا آثار منسوب بدو، نيز ميتوان يافت. آشكارترين اين نمونهها، نگارة درويشي است به حالت نشسته از روبهرو و نگارة جنگ شتران كه وجود سايه روشن در چهره و جامعة درويش و حجم دادن (بُعد بخشيدن) به تنة شتران، همه حكايت از گونهاي تأثيرپذيري از نگارگري غربي ميكند؛ ليكن بايد دانست كه بيشتر اين هماننديها در اين گونه آثار از روي تفنن و تصادف بوده است، زيرا تا آن هنگام شيوة نوين آبرنگ كاري از سوي هنر دوستان و هنرمندان پذيرفته نشده بود و شيوهآي سخت بيگانه و خارج از ذوق ايراني مينمود. آثار توجه به اين هنر و به ويژه به نگارگري غربي از همان نخستين سالهاي شهرياري خاندان صفوي در ايران پديدار است. در اين شيوه از هنر، توجه به شكل طبيعي و شباهت به اصل و رعايت اصول و قانونهاي مناظر و مرايا (پرسپكتيو) كه نگارگري ايراني يعني سبك مينياتور فاقد آن بود، همواره ايرانيان را دچار شگفتي و ستايش فراوان ميكرد و پادشاهان و بزرگان ايران زمين كه بر پاية خود دوستي ميخواستند نگارههاي طبيعي و حقيقيشان نگاشته شود و يادگار بماند، اين سبك نگارگري را كه تازه با آن آشنا شده بودند، بسيار پسنديدند و در رواجش كوشيدند. از اين زمان به بعد، بر اثر تأثير نگارگري غربي، حتي در سبك مينياتورسازي نيز شبيهسازي و گزيدن موضوعهاي زندگيِ روزانه كمكم پديدار گرديد و نگارگران مينياتور كوشيدند به جاي نگارههاي تزييني پيشين و نگاشتن مجالس رزم و بزم و شكار و چوگانبازي و مغازله و معاشقه، به نگاشتن منظرههاي طبيعي و چهرهگشايي و دورنماسازي و شاخههاي گل و شكوفه و پرندگان و جز آنها بپردازند. گروهي از آنان نيز براي خوشايند سفارش دهندگان، به پيروي از خواستههاي آنان،به نسخهبرداري و تقليد از نگارههاي اروپايي يا به اصطلاح آن زمان «فرنگي سازي» آغاز كردند.
به نوشتة اسكندربيك منشي، نخستين هنرمند ايراني كه «صورت فرنگي را در عجم او تقليد نمود و شايع ساخت»، مولانا شيخ محمد سبزواري، فرزند شيخ كمال، نگارگر روزگار شاه طهماسب و شاه اسماعيل دوم بود و در فن «تذوير [تزويق] رنگآميزي» و «يكه صورت» دم از يكتايي ميزد و به گفتة او، كسي بهتر از او «گونهسازي» و «چهرهپردازي» نميكرد... (1/176). از سوي ديگر، در همين زمانها، در هندوستان نيز به انگيزة ارتباط هنديان با اروپائيان، سبك و شيوة نويني در مينياتورسازي «هند و ايراني» پديدار گشت و برخي از پادشاهان گوركانيِ هند علاقة ويژهاي به طبيعيسازي و تك چهرهپردازي از خود نشان دادند و بر اثر همبستگيهاي دوستانه ميان شاهان ايران و هند از يك سوي، و رفت و آمد هنرمندان و شاعران اين دو سرزمين به كشورهاي يكديگر از ديگر سوي، جنبش نويني كه در شيوة نگارگري در ايران پيش آمده بود، تأييد و تشديد گرديد.
از همين زمان در نگاشتههاي رضاي عباسي و معين مصوّر، شاگرد او، به برخي از نگارهها بر ميخوريم كه به شيوة آبرنگ غربي آفريده شده است، از جملة آنها تصوير خود رضاي عباسي است كه به دست شاگردش معين مصوّر نگاشته شده است.
با ظهور محمد زمان و عليقلي جَبّهدار كه مستقيماً در مكتب نگارگران اروپايي آموزش يافته بودند، اين شيوه در ميان هنرمندان ايراني گسترش فراوان يافت و عملاً از سوي هنرمندان و هنردوستان ايراني پذيرفته شد. محمد زمان نه تنها شيوة آبرنگ غربي، بلكه موضوعهاي مسيحي را كه ساليان دراز پس از او مورد اقتباس و تقليد مكرر نگارگران و هنرمندان ايراني بود، بدين سرزمين وارد كرد و رواج داد. برادر محمد زمان، محمد ابراهيم (حاجي محمد) و فرزند او محمدعلي و فرزند او محمدباقر و فرزند او محمدحسن و گويا فرزند او محمدصادق همه آبرنگكاران استادي بودند. پس از آنان ابوالحسن مستوفي غفاري (ابوالحسن اول، همروزگار زنديان)، علي اشرف افشار، ميرزا باباشيرازي، ابوالحسن دوم غفاري (صنيعالملك)، لطفعلي صورتگر، آقابزرگ شيرازي، محمودخان (ملكالشعرا)، ميرزا علياكبر خان (مزينالدوله)، يوسف، اسماعيل جلاير، محمد غفاري (كمالآلملك) و مصورالممالك همه در شيوة آبرنگ استادان ماهر بودند و شاهكارهايي در اين رشته از نگارگري پديد آوردند كه اينك در موزهها و مجموعهها نگهداري ميشود.
مآخذ: آمريكانا؛ اسكندربيك، تاريخ عالم آراي عباسي، تهران، اميركبير، 1350ش؛ اينترنشنال؛ اوري من؛ بريتانيكا (همه ذيل Water Color, Water Color Painting)؛ پوپ، آرثرآپهام، «رنگ و رنگمايه» ترجمة آل سميعا، سخن، س 17، شم 2 (ارديبهشت 1346ش)، ص 212ـ 215؛ چمبرز (ذيل Water Color Painting)؛ ذكاء يحيي، «محمدزمان»، نگاهي به نگارگري ايران در سدههاي دوازدهم و سيزدهم، تهران، 1354ش، ص 39ـ 58؛ فرهنگ فارسي (ذيل آب و رنگ)؛ فرهنگ ناظمالاطباء (ذيل آب و رنگ)؛ فرهنگ نظام؛ فونك و واگنال؛ ورلدبوك؛ ورلدآرت (هر دو ذيل Water Color Painting و Water Color)؛ وزيري، علينقي، زيباشناسي در هنر و طبيعت، دانشگاه تهران، 1338ش، ص 46ـ47؛ لاروس (ذيل aquarelle)؛ نيواستاندارد (ذيل Water Color).
اين مواد عموماً شفاف و درخشندهآند و اثري روشن و تابناك از خود بر روي كاغذ به جا ميگذارند و اگر بخواهند رنگي كدر به كار برند، با افزودن اندكي سودة سنگِ سفيد، يا سفيداب بر آنها، جسميّت رنگ را بيشتر ميكنند و مادهاي كدر به دست ميآورند. حاصل چنين آميزهاي را به انگليسي بادي كالر و به فرانسه گواش مينامند (آمريكانا). تفاوتي كه ميان آبرنگ درخشان (يا به گفتة نگارگران ايراني رنگهاي روحي) و رنگهاي سنگين (رنگهاي جسمي) ديگر ديده ميشود، در شفافيّت و كدورت آنهاست. آثاري كه به وسيلة اين نوع رنگها پديد ميآيد، معمولاً در برابر نگارههاي «رنگ روغن»، «آبرنگ» ناميده ميشود. آبرنگ براي بيان حالات زنده و ارتجالي كه بلافاصله در هنرمند پديد ميآيد وسيلة كاملي است و بيش از هر شيوة ديگرِ نگارگري، خصلتها و خصوصيات فردي هنرمند را مينماياند.
نگارگري آبرنگ پيشينة ديرين دارد. اين شيوه براي مقاصد گوناگون، از جمله نگارگري بر روي ديوار و چوب و تخته و جز آن، به كار ميرفته است. نخست براي رنگآميزي از مواد رنگي ساده سود ميجستند، سپس با آميختن رنگها به يكديگر يا افزودن موادي ديگر مانند زر و جز آن، تنوعي در رنگها پديد آوردند و بر دامنة كاربرد آن افزودند و بدينسان، آبرنگ از روي ديوار و گچ و چوب و تخته، به روي كاغذ و درون كتابها منتقل گشت و گسترش بيشتري يافت.
نگارگري با آبرنگ در اروپا: نخستين نمونههاي نگارگري به شيوة آبرنگ را در اروپا، در ميان آفريدههاي نگارگران سالهاي پايان سدة 15م ميتوان يافت كه همچنان در سدههاي 16 و 17م رواج ادامه داشت. آلبرخت دورر (1471ـ 1528م) برخي از نخستين مناظري را كه بايد آبرنگ كامل خواند نقاشي كرد و روبنس و وانديك طرحها و نقاشيهاي زيبا با رنگهاي شفاف و تيره پديد آوردند كه بعضي از آنها نشان دهندة مناظرِ انگليسي است.
گروهي از نگارگران اروپايي همچون وان استاد (1610ـ 1685) و آوركمپ (1585ـ1663م) به گونة چشمگيري با آبرنگ كار ميكردند، ليكن به هر حال، هيچيك از اين نگارگران را نميتوان آبرنگ كار به شمار آورد، زيرا كار آنان با آبرنگ، بيشتر جنبة تفنّني داشت و در حقيقت، زمينهاي براي نگارگري با رنگ روغن شمرده ميشد. فقط در هلند بود كه در سدة 18م مكتبي واقعي در نگارگري با آبرنگ به وجود آمد؛ نمايندگان اصلي اين شيوه: يان شوتن و ديرگ لانگنديك بودند (چمبرز). در همين سده، نگارگري آبرنگ در انگلستان قوام بيشتري يافت و مكتب نگارگري با آبرنگ، همة امكانات اين شيوه را به عنوان يك هنر مستقل، گسترش داد. اين هنر به ويژه براي نمايش طبيعت و اقليم انگليس، بسيار متناسب تشخيص داده شد و سخت نظر گروهي از نگارگران انگليسي را به سوي خود جلب كرد. در سدة 18م اشراف انگليس كه بسيار ميل داشتند صحنههاي گوناگون زندگاني و سفر و شكارهايشان را ثبت و ضبط كنند، از اين شيوه نگارگري استقبال بسيار كردند و از آن بهرة فراوان گرفتند. در پايان سدة 18م خريد و فروش آثاري كه از اينگونه صحنهها پديد آورده شده بود، سخت رونق يافت و با چاپ و انتشار كتابهاي مصوّر كه با نگارهايي از آثار معماري و خانهةاي باشكوه اعيان و اشراف و آثار باستاني، آرايش مييافت و با آبرنگ رنگآميزي ميگرديد، ماية توجه بسيار گشت و رواج يافت و سپس رابطة نزديكي با گراورسازي پيدا كرد. در 1804م، آبرنگ كاران، انجمن پادشاهي نگارگران آبرنگ را بنياد نهادند و همين كار، فرصتي براي اين هنرمندان پيش آورد كه بتوانند آزادانه آثار خود را به نمايش بگذارند و به رقابت با نگارگريِ رنگ روغن برخيزند. در آغاز سدة 19م آبرنگ كاران با بهرهمندي از تجربههاي گذشته، به آفريدن كارهاي اصيل در اين زمينه دست يازيدند و يكي از آنان به نام جان وارلي ، به عنوان آموزگار و دوست نسل جوان، نگارگري آبرنگ را گسترش بيشتري داد و طرحهاي سرشار از رنگهاي زيباي گوناگون برجاي نهاد. آبرنگكاران نوين در سالهاي پايان سدة 19م، دگرگونيهاي بزرگي در زمينة نگارگري ابرنگ در اروپا پدپد آوردند كه به پيدايش نظرية نويني در زمينة ويژگيهاي اين شيوه انجاميد و چون آبرنگ بهترين وسيله براي پديد آوردن بازتاب نور و اثر حركت شناخته شد، و اين ويژگيها نيز سخت مورد توجه هنرمندان امپرسيونيست بود؛ پيروان اين مكتب گرايش فراوان به نگارگري آبرنگ پيدا كردند و رنوار و كامي پيسارو در آثار خود، آبرنگ را به گونة گسترده به كار گرفتند. همچنين، هنرمندان فرانسوي همروزگار آنان كه در برابر امپرسيونيسم واكنش سخت مينمودند، به ناچار از شيوة آبرنگ بهره بردند و در ترويج آن كوشيدند. در سالهاي پايان سدة 19م و آغاز سدة 20م، دگرگونيهاي نويني در زمينة نگارگري آبرنگ پديدار شد و پايههاي اساسي آن از حد نگارگري درگذشت؛ ليكن اين دگرگوني جنبة تصادفي داشت: پل سزان در آفريدههاي خود به سبك انتزاعيِ افراطي گراييد و سينياك نظرية نقطهپردازي را در شيوة آبرنگ به كار برد و راول دوفي صحنههايي با رنگهاي محلي پديد آورد. نگارگران امپرسيونيست آلماني آبرنگ را در روش تأكيدي خود پذيرفتند و به كار بردند. آبرنگ در دنياي تخيّلات بيبند و باري كه پليكلي ابداع كرد، عنصري اساسي بود. در انگلستان پل ناش احساسات رمانتيك خود را با آبرنگ به نمايش گذاشت و در جهت سنت آبرنگسازي انگليسي پيش رفت.
نگارگري با آبرنگ در ايران: اگرچه شيوة نگارگري كهن ايرانيان خود گونهاي از نگارگري با آبرنگ بوده است، ليكن پيشينة كاربرد اصطلاح «آبرنگ» كه ترجمه يا واژة برابر آكوارل فرانسوي و واتركالر انگليسي است، از سالهاي ميانين دوران صفويه فراتر نميرود و ايرانيان نام و اصطلاح ويژهاي براي اينگونه نگارگري به كار نميبردند. چنين مينمايد كه از همان روزگار كه نگارگري به شيوة نوين آبرنگ در اروپا پديد آمد و رواج يافت، اين شيوه راه خود را به ايران نيز باز كرد و در نگارگري به كار گرفته شد. زيرا نخستين روابط بازرگاني و سياسي ايرانيان با كشورهاي اروپايي، در روزگار پادشاهي خاندان آققويونلو (نيمة دوم سدة 9ق/15م) پديد آمد و سپس در دوران صفويان رو به گسترش نهاد و با مسافرت نمايندگان و فرستادگان سياسي و بازرگاني و مبلغان مسيحي و هنرمندان اروپايي به ايران، بسياري از مظاهر فرهنگ نوين اروپا در ايران شناخته شد و رواج يافت. كهنترين نمونة نگارههاي آبرنگ به شيوة نوين (فرهنگي) در ايران كه اينك موجود است ــ اگر با دست نگارگري اروپايي كشيده نشده باشد ــ تك چهرة سلطان يعقوب آققويونلو (896ق/1491م) است كه اكنون در موزة هنرهاي تزييني در تهران نگهداري ميشود. اين تك چهرة آبرنگ، بسيار زنده و استادانه پرداخته شده است. ميتوان گفت اين نخستين گام كاميابانه در كاربرد شيوة آبرنگ در نگارگري ايران است.
افزون بر اين تك چهره، نفوذ شيوة آبرنگ غربي را در برخي از آثار كمالالدين بهزاد، يا آثار منسوب بدو، نيز ميتوان يافت. آشكارترين اين نمونهها، نگارة درويشي است به حالت نشسته از روبهرو و نگارة جنگ شتران كه وجود سايه روشن در چهره و جامعة درويش و حجم دادن (بُعد بخشيدن) به تنة شتران، همه حكايت از گونهاي تأثيرپذيري از نگارگري غربي ميكند؛ ليكن بايد دانست كه بيشتر اين هماننديها در اين گونه آثار از روي تفنن و تصادف بوده است، زيرا تا آن هنگام شيوة نوين آبرنگ كاري از سوي هنر دوستان و هنرمندان پذيرفته نشده بود و شيوهآي سخت بيگانه و خارج از ذوق ايراني مينمود. آثار توجه به اين هنر و به ويژه به نگارگري غربي از همان نخستين سالهاي شهرياري خاندان صفوي در ايران پديدار است. در اين شيوه از هنر، توجه به شكل طبيعي و شباهت به اصل و رعايت اصول و قانونهاي مناظر و مرايا (پرسپكتيو) كه نگارگري ايراني يعني سبك مينياتور فاقد آن بود، همواره ايرانيان را دچار شگفتي و ستايش فراوان ميكرد و پادشاهان و بزرگان ايران زمين كه بر پاية خود دوستي ميخواستند نگارههاي طبيعي و حقيقيشان نگاشته شود و يادگار بماند، اين سبك نگارگري را كه تازه با آن آشنا شده بودند، بسيار پسنديدند و در رواجش كوشيدند. از اين زمان به بعد، بر اثر تأثير نگارگري غربي، حتي در سبك مينياتورسازي نيز شبيهسازي و گزيدن موضوعهاي زندگيِ روزانه كمكم پديدار گرديد و نگارگران مينياتور كوشيدند به جاي نگارههاي تزييني پيشين و نگاشتن مجالس رزم و بزم و شكار و چوگانبازي و مغازله و معاشقه، به نگاشتن منظرههاي طبيعي و چهرهگشايي و دورنماسازي و شاخههاي گل و شكوفه و پرندگان و جز آنها بپردازند. گروهي از آنان نيز براي خوشايند سفارش دهندگان، به پيروي از خواستههاي آنان،به نسخهبرداري و تقليد از نگارههاي اروپايي يا به اصطلاح آن زمان «فرنگي سازي» آغاز كردند.
به نوشتة اسكندربيك منشي، نخستين هنرمند ايراني كه «صورت فرنگي را در عجم او تقليد نمود و شايع ساخت»، مولانا شيخ محمد سبزواري، فرزند شيخ كمال، نگارگر روزگار شاه طهماسب و شاه اسماعيل دوم بود و در فن «تذوير [تزويق] رنگآميزي» و «يكه صورت» دم از يكتايي ميزد و به گفتة او، كسي بهتر از او «گونهسازي» و «چهرهپردازي» نميكرد... (1/176). از سوي ديگر، در همين زمانها، در هندوستان نيز به انگيزة ارتباط هنديان با اروپائيان، سبك و شيوة نويني در مينياتورسازي «هند و ايراني» پديدار گشت و برخي از پادشاهان گوركانيِ هند علاقة ويژهاي به طبيعيسازي و تك چهرهپردازي از خود نشان دادند و بر اثر همبستگيهاي دوستانه ميان شاهان ايران و هند از يك سوي، و رفت و آمد هنرمندان و شاعران اين دو سرزمين به كشورهاي يكديگر از ديگر سوي، جنبش نويني كه در شيوة نگارگري در ايران پيش آمده بود، تأييد و تشديد گرديد.
از همين زمان در نگاشتههاي رضاي عباسي و معين مصوّر، شاگرد او، به برخي از نگارهها بر ميخوريم كه به شيوة آبرنگ غربي آفريده شده است، از جملة آنها تصوير خود رضاي عباسي است كه به دست شاگردش معين مصوّر نگاشته شده است.
با ظهور محمد زمان و عليقلي جَبّهدار كه مستقيماً در مكتب نگارگران اروپايي آموزش يافته بودند، اين شيوه در ميان هنرمندان ايراني گسترش فراوان يافت و عملاً از سوي هنرمندان و هنردوستان ايراني پذيرفته شد. محمد زمان نه تنها شيوة آبرنگ غربي، بلكه موضوعهاي مسيحي را كه ساليان دراز پس از او مورد اقتباس و تقليد مكرر نگارگران و هنرمندان ايراني بود، بدين سرزمين وارد كرد و رواج داد. برادر محمد زمان، محمد ابراهيم (حاجي محمد) و فرزند او محمدعلي و فرزند او محمدباقر و فرزند او محمدحسن و گويا فرزند او محمدصادق همه آبرنگكاران استادي بودند. پس از آنان ابوالحسن مستوفي غفاري (ابوالحسن اول، همروزگار زنديان)، علي اشرف افشار، ميرزا باباشيرازي، ابوالحسن دوم غفاري (صنيعالملك)، لطفعلي صورتگر، آقابزرگ شيرازي، محمودخان (ملكالشعرا)، ميرزا علياكبر خان (مزينالدوله)، يوسف، اسماعيل جلاير، محمد غفاري (كمالآلملك) و مصورالممالك همه در شيوة آبرنگ استادان ماهر بودند و شاهكارهايي در اين رشته از نگارگري پديد آوردند كه اينك در موزهها و مجموعهها نگهداري ميشود.
مآخذ: آمريكانا؛ اسكندربيك، تاريخ عالم آراي عباسي، تهران، اميركبير، 1350ش؛ اينترنشنال؛ اوري من؛ بريتانيكا (همه ذيل Water Color, Water Color Painting)؛ پوپ، آرثرآپهام، «رنگ و رنگمايه» ترجمة آل سميعا، سخن، س 17، شم 2 (ارديبهشت 1346ش)، ص 212ـ 215؛ چمبرز (ذيل Water Color Painting)؛ ذكاء يحيي، «محمدزمان»، نگاهي به نگارگري ايران در سدههاي دوازدهم و سيزدهم، تهران، 1354ش، ص 39ـ 58؛ فرهنگ فارسي (ذيل آب و رنگ)؛ فرهنگ ناظمالاطباء (ذيل آب و رنگ)؛ فرهنگ نظام؛ فونك و واگنال؛ ورلدبوك؛ ورلدآرت (هر دو ذيل Water Color Painting و Water Color)؛ وزيري، علينقي، زيباشناسي در هنر و طبيعت، دانشگاه تهران، 1338ش، ص 46ـ47؛ لاروس (ذيل aquarelle)؛ نيواستاندارد (ذيل Water Color).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبُري، ابوالحسن، محمد بن حسين بن ابراهيم بن عاصم بن عبدالله سجستاني (د 363ق/974م)، حافظ قرآن، و مورخ و محدث شافعي، از مردم آبُر، يكي از روستاهاي سجستان. براي طلب علم و شنيدن حديث به مصر، شام، حجاز، عراق عرب، جبال، و خراسان سفر كرد و از ابن خزيمة نيشابوري، ابوالعباس سراج نيشابوري، زكريا بن احمد بلخي، ابونعيم بن عدي استرابادي، ابوعرابة حراني، احمد بن محمد بن ازهر سجزي، محمد بن يوسف هروي، محمد بن ربيع جيزي، مكحول بيروتي، محمد بن سهل قهستاني و ديگر همتايان آنان حديث شنيد. علي بن بشري ليثي سجستاني، يحيي بن عمار سجستاني و ديگران از او حديث نقل كردهآند. ابن ناصرالدين او را آگاه از علم تجويد و نويسندهاي پركار شمرده است. اثر معروف او مناقب الامام الشافعي است كه تذكرهنويسان آن را در نوع خود بهترين اثر شمردهاند. اين كتاب 75 باب دارد، گرچه خود نويسنده در مقدمة آن شمار بابها را 74 ذكر كرده است. از اين كتاب، 8 برگ خطي كه در سدة 5ق/11م نوشته شده در كتابخانة جارالله در استانبول به شمارة 1632 و نسخهاي عكسي در معهد، المخطوطات العربيةالمصورة در قاهره موجود است. نويسندگان تراجم با ستايش بسيار از او ياد كردهاند. وي در رجب 363/ آوريل 974م در سن تقريبي 80 سالگي درگذشت.
مآخذ: ابن اثير، عزالدين، الباب، مكتبةالقدسي، 1357ق، ص 12؛ ابن عماد حنبلي، ابوالفلاح، شذرات الذهب، قاهره، مكتبةالقدسي، 1350ق، 3/46ـ47؛ ابن ماكولا، علي بن هبةالله، الاكمال، حيدرآباد دكن، 1381ق، 1/122ـ123؛ اسنوي، جمالالدين، طبقات الشافعية، به كوشش عبدالله الجبوري، بغداد، 1390ق، 1/81؛ حاجي خليفه، كشفالظنون، استانبول، 1941م، 2/1829؛ ذهبي، شمسالدين، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1968م، 3/954ـ 955؛ همو، العبر، به كوشش فؤاد سيد، كويت، 1961م، 2/330ـ331؛ سبكي، تاجالدين، طبقات الشافعيه، به كوشش عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحي، قاهره، 1384ق، 3/147ـ 148؛ سمعاني، عبدالكريم، الانساب، حيدرآباد دكن، 1382ق، 1/63 ـ64؛ صفدي، خليل بن ايبك، الوافي بالوفيات، به كوشش س. ديدرينگ، استانبول، مطبعة وزارة المعارف، 1949م، 2/372؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم البلدان، به كوشش فرديناند ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م، 1/49.
كاظم موسوي بجنوردي
مآخذ: ابن اثير، عزالدين، الباب، مكتبةالقدسي، 1357ق، ص 12؛ ابن عماد حنبلي، ابوالفلاح، شذرات الذهب، قاهره، مكتبةالقدسي، 1350ق، 3/46ـ47؛ ابن ماكولا، علي بن هبةالله، الاكمال، حيدرآباد دكن، 1381ق، 1/122ـ123؛ اسنوي، جمالالدين، طبقات الشافعية، به كوشش عبدالله الجبوري، بغداد، 1390ق، 1/81؛ حاجي خليفه، كشفالظنون، استانبول، 1941م، 2/1829؛ ذهبي، شمسالدين، تذكرة الحفاظ، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1968م، 3/954ـ 955؛ همو، العبر، به كوشش فؤاد سيد، كويت، 1961م، 2/330ـ331؛ سبكي، تاجالدين، طبقات الشافعيه، به كوشش عبدالفتاح محمد الحلو و محمود محمد الطناحي، قاهره، 1384ق، 3/147ـ 148؛ سمعاني، عبدالكريم، الانساب، حيدرآباد دكن، 1382ق، 1/63 ـ64؛ صفدي، خليل بن ايبك، الوافي بالوفيات، به كوشش س. ديدرينگ، استانبول، مطبعة وزارة المعارف، 1949م، 2/372؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم البلدان، به كوشش فرديناند ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م، 1/49.
كاظم موسوي بجنوردي
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبِ زُلال، نام دو منظومه در ادب پارسي از شاعران زير:
1. شوشتري جزايري، ميرمحمد عباس بن علي اكبر بن محمد جعفر موسوي لكهنوي (1224ـ1306ق/1809ـ1889م). اثر او در زمينة اخلاق عملي است. اين كتاب در 1307ق/1890م همراه كتابهاي اجناس الجناس و گوهرشاد او در لكهنو به چاپ رسيده است. يكبار نيز در مصر چاپ شده است. آقابزرگ تهراني نام كتاب اخير او را گوهرشاهوار ضبط كرده است (1/2).
2. فيض كاشاني، ملامحسن (1007ـ1091ق/1598ـ1680م). اثر او مختصر است و بيشتر جنبة عرفاني دارد. اين منظومه به دو جرعه تقسيم شده و هر جرعه داراي سه نفس است. جرعة اول خطاب به حق تعال و جرعة دوم خطاب به نفس است. اين مثنوي اينگونه آغاز ميشود:
يا محيي قلب كل عارف فياض زوارف المعارف
ستـــّار معايـب البرايــا غفــار كبائــر الخطايــا
و چنين خاتمه مييابد:
از سرتاپاي گوش بادت وين آب زلال نوش بادت
اين منظومه تا به حال به چاپ نرسيده و نسخههاي خطي آن در كتابخانههاي مجلس شوراي ملي (سابق)، مركزي دانشگاه تهران، سناي سابق، آيتالله مرعشي، ملي ملك، دانشكدة ادبيات و نيز كتابخانههاي خصوصي دكتر مفتاح، فخرالدين نصيري اميني و سيدمحمد بن نعمتالله جزايري موجود است.
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ آيتالله مرعشي، فهرست خطي، 2/130ـ131؛ سناي (سابق)، فهرست خطي، 2/58 ـ59؛ شوراي ملي (سابق)، فهرست خطي، 17/294ـ296، 21/277ـ 278؛ كتابخانة مركزي، فهرست خطي، 13/3096ـ3097، 16/131؛ مشار، خانبابا، فهرست چاپي فارسي، 1/24؛ همو، مؤلفين چاپي فارسي و عربي، 3/663 ـ664؛ منزوي، احمد، فهرست خطي فارسي، 4/2617.
1. شوشتري جزايري، ميرمحمد عباس بن علي اكبر بن محمد جعفر موسوي لكهنوي (1224ـ1306ق/1809ـ1889م). اثر او در زمينة اخلاق عملي است. اين كتاب در 1307ق/1890م همراه كتابهاي اجناس الجناس و گوهرشاد او در لكهنو به چاپ رسيده است. يكبار نيز در مصر چاپ شده است. آقابزرگ تهراني نام كتاب اخير او را گوهرشاهوار ضبط كرده است (1/2).
2. فيض كاشاني، ملامحسن (1007ـ1091ق/1598ـ1680م). اثر او مختصر است و بيشتر جنبة عرفاني دارد. اين منظومه به دو جرعه تقسيم شده و هر جرعه داراي سه نفس است. جرعة اول خطاب به حق تعال و جرعة دوم خطاب به نفس است. اين مثنوي اينگونه آغاز ميشود:
يا محيي قلب كل عارف فياض زوارف المعارف
ستـــّار معايـب البرايــا غفــار كبائــر الخطايــا
و چنين خاتمه مييابد:
از سرتاپاي گوش بادت وين آب زلال نوش بادت
اين منظومه تا به حال به چاپ نرسيده و نسخههاي خطي آن در كتابخانههاي مجلس شوراي ملي (سابق)، مركزي دانشگاه تهران، سناي سابق، آيتالله مرعشي، ملي ملك، دانشكدة ادبيات و نيز كتابخانههاي خصوصي دكتر مفتاح، فخرالدين نصيري اميني و سيدمحمد بن نعمتالله جزايري موجود است.
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ آيتالله مرعشي، فهرست خطي، 2/130ـ131؛ سناي (سابق)، فهرست خطي، 2/58 ـ59؛ شوراي ملي (سابق)، فهرست خطي، 17/294ـ296، 21/277ـ 278؛ كتابخانة مركزي، فهرست خطي، 13/3096ـ3097، 16/131؛ مشار، خانبابا، فهرست چاپي فارسي، 1/24؛ همو، مؤلفين چاپي فارسي و عربي، 3/663 ـ664؛ منزوي، احمد، فهرست خطي فارسي، 4/2617.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبِسْتَني، بارور شدن و فرزند آوردن زن از مرد و دورهاي كه زن بچهاي را در زهدان، يا به اصطلاح عامه در شكم خود، از هنگام بسته شدن نطفة او تا هنگام زادن حمل ميكند. آبستن صورت فارسي واژه پهلوي «آبِسْتَن» و «آبُسْتَن» (مكنزي، ذيل همين واژهها) و صورت قديمتر آن «آپُسْتَن» و «آپُسْتَنيه» (آبُستني) است. اين واژه از پيشوند «آ» و دو كلمة «پُسْ» به معني پسر، و «تَن» و پسوند اسم معني «ايه» تركيب يافته است (تبريزي، ذيل آبستن). واژة آبستني از سويي حال زني را وصف ميكند كه فرزند پسري در تن يا شكم خود دارد و از سوي ديگر بيانكنندة ارزش و بهايي است كه در عقيدة جمعي ايرانيان به پسر، يعني جنس نرينه، داده ميشده است. واژة آبستن در فارسي تهراني به صورت «آبِسَّن» و در گويشهاي كردي «آوس» (وهبي؛ مردوخ) و لري «اَوِس» (حصوري؛ ايزدپناه) متداول است. در كردي آبستن را «زِك پِرّ» به معني فرزنددار، هم مينامند. «زِك» در گويش گيلكي به صورت «زَك» و «زاك» و به معني فرزند و بچه آمده است (ستوده). اين واژه شكل ديگر واژة فارسي «زِه» است كه در كلمة «زهدان»، به معني بچهدان و رحم و تركيب «زه و زاد» و اصطلاح عاميانة «زاق و زوق» به معني فرزند و فرزندان بسيار، بازمانده است. در زبان فارسي واژههاي «بارداري» و «باردار» كه بر گرداندة فارسي واژههاي عربي «حمل» و «حامل» است، و «حاملگي» و «حامله» نيز به جاي آبستني و آبستن به كار ميرود. گاهي زن آبستن را نيز به كناي «دونَفَسه» (در تهران)، «دوگيان» (دو + گيان: جان و روح) (در كردستان) و «ايكي جانلي» به معني دو جان و تن (در آذربايجان) ميخوانند. دو نفسه يا دو جان خواندن زن آبستن بر پاية اين باور همگاني است كه زن را در دورة حاملگي داراي دو جان يا تن و با دو نفس يا دم، يكي از آن زن و ديگري از آن بچة شكم او ميانگارند. زن در جامعة ايران اسلامي مظهر باروري شناخته شده و اهميت نقش او در آبستن شدن و فرزند آوردن است. هدف از ازدواج زن و مرد نيز تحقق بخشيدن به اين نقش، يعني باروري زن است. زن تا بچه نياورده، در افكار عامّة مردم ايران بيگانه است. بر بنياد همين باور يك ضربالمثل قديم فارسي ميگويد: «زن تا نزاييده بيگانه است» (هبله رودي، 87). زن با آوردن فرزند، پردة بيگانگي را ميگسلد و اجاق خانواده را روشن ميكند. زني كه آبستن ميشود و فرزند ميآورد، رشتة پيوندش را با شوهر و طايفة شوهر استوار ميكند و به اصطلاح در خانة شوهر پاقرص ميشود. باروري و زايايي به شخصيت زنانة وي اعتبار مادري ميبخشد و شوهر را از شأن و منزلت والاي مقام پدري در جامعه برخوردار ميكند. زنانِ بارورِ گوهر شكم با زادنِ پسرانِ بسيار، مردان خود را نامآور ميكنند و نسل و دودمان آنان را دوام و استمرار ميبخشند. زنان نازا، يا به اصطلاح عامه «نروك»، به واسطة ناتواني در باروري و نياوردن بچه در خانه و جامعه، سرافكنده و خوار به شمار ميآيند و آيندة تاريح و نامطمئني دارند. تأخير در باروري و عقيم و سترون بودن همچون كابوسي دهشتناك، پيوسته زنان نازا را ميآزارد و ماية نگراني و حتي بيماري رواني آنان ميشود.
جنينشناسي: شناخت جنين در طب سنتي ايران اسلامي بر مجموعهاي از آگاهيها و تجربهةاي علمي و عقايد ديني و سنتي استوار بوده است. طبيباني مانند علي بن رَبَّنِ طبري (192ـ247ق/808 ـ861م)، محمد بن زكريّاي رازي (251ـ313ق/865 ـ 925م)، علي بن عباس اهوازي (338ـ384ق/949ـ994م)، ابوبكر ربيع بن احمد اخويني (نيمة دوم سدة 4ق/10م)، ابوعلي سينا (370ـ 428ق/980ـ1037م) و سيد اسماعيل جرجاني (433ـ531ق/1042ـ1137م) با بهرهگيري از دانش دانشمندان ايران باستان و ديدگاههاي علمي مكتب پزشكي جهان آن روز، به ويژه مكتب پزشكي يونان و هند و جنديشاپور، پژوهشهايي در زمينة شناخت و دريافت پديدة پيچيدة آبستني و چگونگي رشد و پرورش جنين در زهدان و بيماريهاي وابسته به آبستني كرده بودند. در نوشتههاي پزشكي بازمانده از اين دانشمندان، بخشها و گفتارهايي به آبستني و موضوعهاي مربوط به آن اختصاص داده شده است. نظر كلي قدما دربارة جاي نطفه با اين بيان قرآن مجيد مطابقت ميكرد: «يادآور زماني را كه گرفت خداوند از آدميزادگان، از پشتهاي ايشان فرزندانشان را» (اعراف /7/172). آنان جاي نطفة پديد آرندة جنين انسان را در صلب يا پشت مرد ميدانستند و ميگفتند در اثر آميختن آب مرد با آب زن در زهدان، نطفةانسان بسته و زن آبستن ميشود. ابوعلي سينا آب مرد و زن را دو گوهر، و گوهر مرد را كارگزار خداوند ميدانست. او سرشت گوهر مرد را آتشي و سرشتِ گوهرِ زن را خاكي و آميختگي اين دو را آفرينندة هستي انسان ميشمرد (قانون، 2/346ـ347). دربارة پديداري جنين انسان و چگونگي تكوين آن از آب نطفه به خون بسته و از خون بسته به پارهآي گوشت و شكلگيري استخوان و اندامها، ديدگاهي داشتند كه آن را مطابق با مضمون اين آيات ميپنداشتند: «اي مردم، اگر در گمانيد از انگيختِ پس از مرگ، پس [نشان توانايي ما بر آن كار آن است كه] آفريديم شما را از خاك، سپس از نطفه، سپس از خون بسته، سپس از پارهآي گوشتِ تمام آفريده يا ناتمام آفريده تا روشن سازيم براي شما [كه هر دو را ميتوانيم] و ميآرامانيم در زهدانها آنچه بخواهيم تا زماني نامزد كرده آنگاه بيرون ميآوريم شما را كودكي خردسال تا آنگاه كه به زورمندي خويش رسيد، و از شما كسانياند كه به جواني ميميرند و كساني كه بازپس برده ميشوند تا بدترين روزهاي زندگاني» (حج /22/5)؛ «به درستي كه آفريديم مردم را از گلي ساخته كشيده آنگاه او را نطفهآي كرديم در آرام جايي استوار، سپس نطفه را خوني بسته كرديم و سپس آن را پاره گوشت گردانيديم و آنگاه پاره گوشت را استخوانها كرديم و سپس بر استخوانها گوشت پوشانديم،... با آفرين خدا كه نيكوترين همة آفرينندگان است» (مؤمنون /23/12ـ14). برزوية طبيب به آميختن آب مرد و زن در زهدان و راكد و تيره شدن آن اشاره ميكند و مينويسد اين آب تيرة ايستاده را بادي كه در رحم پديد ميآيد، حركت ميدهد و به صورت پنير در ميآورد. سپس اين پنير همچون ماست بسته ميشود و اندامها از آن پيدا ميگردند (كليله، 54). چنين وصفي از بسته شدن نطفه و تشكيل جنين و تشبيه مرحلة نخست زندگي جنين به پنير و ماست در كتاب طب ملكي، نوشتة علي بن عباس اهوازي، نيز آمده است. اين شيوة تفكر ظاهراً بايد از انديشة يوناني گرفته شده باشد (الگود، تاريخ پزشكي، 382ـ383). برخي از پزشكان معتقد بودند كه نطفة بسته شده پس از 35 تا 45 روز بدل به پارهاي گوشت ميشود و به صورت جنين درميآيد. جنين 35 روزه پس از 70 روز و جنين 45 روزه پس از 90 روز جنبيدن آغاز ميكند (جرجاني، الاغراض، 175). در آغاز، جنين از خون حيض تغذيه ميكند و سپس گذرهايي روي جنين و شكاف ناف در ميان آن پديد ميآيد. رگي از شكاف ناف فراز ميآيد و به سربالاي رحم ميپيوندد. اين رگ غذا را از زهدان مادر ميگيرد و به گذرهاي روي جنين كه راهشان گشوده شده است، ميدهد. آنگاه تن فرزند شاخ ميزند و اندامهاي آن يكي پس از ديگري پديد ميآيد (جرجاني، ذخيره، 551؛ الاغراض، 174). در پديد آمدن نخستين اندامهاي جنين و اينكه كدام اندام نخست ميرويد و شاخه ميزند، ميان پزشكان قديم اختلاف بود. جرجاني نظر بقراط را كه گفته بود نخست دماغ (مُخ) و چشم در جنين پديد ميآيد و نظر ابن سينا را كه عقيده داشت نخست جگر آفريده ميشود، باطل ميدانست. به عقيدة او نخستين اندامي كه در جنين پديدار ميشود قلب است «لكن آفريده شدن آن در [جنين] حيواني نخست ظاهر نباشد» (ذخيره، 552). او مدت آبستني طبيعي را 9 ماه دانسته و نوشته است: جنيني كه در 3 ماهگي در شكم مادر بجنبد «از پس 270 روز بيرون آيد كه 9 ماه تمام باشد، لكن در اين حساب كمابيشي بسيار افتد» (ذخيره، 110). همچنين وي بيرون آمدن بچه از زهدان مادر را به سبب ناكافي بودن غذاي درون زهدان و گرسنگي بچه دانسته و گفته است كه بچه براي يافتن غذاي بيشتر در زهدان به جنبش و تلاش ميافتد و با حركتهاي بسيار خود رشتههاي پيوندش را با زهدان ميگسلد. پس از گسستن پيوندها به جستوجوي راه گريز از زهدان ميافتد و بسيار زود گذرگاه بيرون آمدن را مييابد و به دنيا ميآيد (الاغراض، 175).
شناخت آبستنی: در گذشته پزشکان و قابلگان آبستنی را از روی دگرگونیهایی که پس از بند آمدن نخستین عادت ماهانه در حال و رفتار و رنگ زنان پدید میآمد، تشخیص میدادند. مثلاً تیره شدن رنگ پوست و لک و پیس نشستن بر روی چهره، کبودتر شدن رگهای پستانها و برجسته و سیاهتر شدن نوک پستانها، به زردی یا کبودی زدن سپیدی دیدگان و دل به هم خوردگی همراه با سرگیجه و شکوفه را از جملة نخستین نشانههای آشکار آبستنی به شمار میآوردند. گاهی نیز یک روز تمام زن را از خوردن طعام باز میداشتند تا شکمش از غذا کاملاً تهی شود و هرگونه بویی از دهانش برود. بعد شب هنگام پیش از خوردن هر خوراکی، در زیر دامنش عود دود میکردند. اگر بوی خوش عود از راه دهان و بینیاش بیرون نمیآمد آن را نشانة بسته شدن راه زهدان و دهان و بینی و بارگرفتن زن میدانستند. اگر بیرون میآمد، نشانة بازبودن این راهها و بارنگرفتن زن میانگاشتند (همو، ذخیره، 555).
آبستنی در فرهنگ عامه: در فرهنگ عامه اعتقاد بر این است که نطفة انسان در رگی در کمر یا پشت مرد جای دارد. چون نطفة مرد در رحم زن بیفتد به خواست خدا زن آبستن میشود و بچه میآورد. این عقیده به گونهای بازتر در داستان قدیم و عامیانة شب چهارصد و پتجاهم هزار و یک شب بیان شده است: «در مرد رگی است که همة رگها را آب دهد و آب از سیصد و شصت رگ جمع کرده به بیضة چپ بریزد. آنگاه خونی سرخ گردد، پس از آن از حرارت مزاج آب غلیظ و سفید شود و رایحة او مانند رایحة شکوفة خرماست» (3/131). دربارة چگونگی شکلگیری بچه در شکم مادر، باور عامه بر این است که نطفه پس از 3 دورة 40 روزه و یک دورة کوتاه 10 روزه، به شکل بچة انسان درمیآید. بچه در چلّة اول به صورت نطفه است، در چلّة دوم به صورت خون و در چبّة سوم به صورت یک پاره گوشت. در این هنگام به فرمان خدا فرشتهای میآید و این پارة گوشت را شکل میبخشد. نخست دست و پای بچه را میسازد و سپس اندامهای دیگرش را. ساختن بینی و شرمگاه بچه را هم به خدا وامیگذارد. خدا هم نخست بینی و بعد اندام نری یا مادگی بچه را هم به خدا وامیگذارد. خدا هم نخست بینی و بعد اندام نری یا مادگی بچه را میگذارد و به جسم او کمال میبخشد. ساختن همة اندامها 10 روز به درازا میکشد. در این هنگام به امر خدا اسرافیل نفخهای به شکم مادر میدمد و روح در بچه حلول میکند. بچه با دریافت روح، در شکم مادر به جنب و جوش میافتد (کتیرایی، 7-8). عامة مردم دورة آبستنی زن را 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت (نه کم و نه زیاد) میدانند. میگویند بچه از ماه هفتم آمادة بیرون آمدن از شکم مادر است. اگر بچه در 7 ماهگی یا در 8 ماهگی به دنیا بیاید، پا نمیگیرد و میمیرد. پیشینیان عقیده داشتند که بچهای که 7 ماهه زاده شود، زنده میماند لیکن اگر 8 ماهه زاده شود، یا مرده به دنیا میآید و یا پس از چندی میمیرد (جرجانی، ذخیره، 175).
تعيين جنس جنين: پيشينيان برپاية شناختي كه از دستگاهها و اندامهاي بدن انسان ونقش و كاركرد هر يك از آنها داشتند، نظرهاي گوناگوني دربارة عاملهاي مؤثر در تعيين جنس جنين انسان مطرح ميكردند. به طور كلي، نظر بيشتر آنان اين بود كه سلطة يك جنس بر جنس ديگر به هنگام تكوين جنين بستگي به دو عامل، يكي آب مني و ديگري ساختمان عمومي بدن مرد و زن دارد. در مورد عامل نخستين، بيشتر آنان به ويژه ابوعلي سينا و جرجاني معتقد بودند كه اگر نطفة پدر و مادر هر دو قوي و گرم و آب مرد گرمتر از آب زن باشد جنس فرزند آن دو نرينه و اگر نطفة هر دو قوي، ليكن سرد باشد و آب مرد سردتر از آب زن باشد، جنس فرزند آن دو مادينه خواهد شد. به عقيدة اينان، اگر آب مرد از بيضة راست بتراود و در بخش راست زهدان زن نشيند، جنس فرزند آنان نرينه ميگردد و اگر از بيضة چپ بتراود و در بخش چپ زهدان زن بيفتد، جنس فرزند آنان مادينه ميشود (همو، همان، 111، 555). پيروان اين نظريه براي اثبات عقيدة زيست شناسانة خود به شيوة كار دامپروران ايراني روي حيوان نر به هنگام گشن دادن اشاره كرده و نوشتهاند: «بعضي چهارپاي داران به وقت گشن دادن، اگر ميخواهند كه از آن گشن ماده آيد، خاية راست او ببندند تا آب از خاية چپ او رود و اگر خواهند كه بچه نر آيد، خاية چپ او ببندند تا آب از خاية راست او رود» (همو، همان، 556). در مورد عامل دوم، اعتقاد بر اين بود كه برخي مردان و زنان پسر زا و برخي دختر زا هستند. مرداني كه تخمي پسر زا دارند برخوردار از اندامي نيرومند، ماهيچههايي نه فربه و نه لاغر بلكه ميانه، گوشتي در سختي و نرمي معتدل و در رنگ مايل به سرخي، بيضههايي بزرگ و رگهايي برجسته و نماياناند و در نزديكي با زن افزوني جوي و خستگي ناپذيرند. زنان پسرزا نيز از اندام و گوشتي معتدل، خوي و رخساري نيكو، طبعي چابك و شاد و معدهآي قوي و نيك گواراننده برخوردارند. عادت ماهانة اين گونه زنان به موقع و تمام و دورة پاكي آنان 21 تا 22 روز و رسيدگي آنان به هنگام و آغاز قاعدگيشان زودتر از زنان ديگر است (همانجا). از ديرباز كوشش و انديشة پزشكان و مردم اين بود كه با بهرهگيري از تجربهها و آگاهيهاي طبي و فرهنگي خود، حال و طبيعت انسان را براي توليد جنس دلخواه بگردانند و در تعيين جنس جنين دست داشته باشند. اين كوششها برخي برپاية مجموعهاي از روشهاي كاربردي و استفاده از خوراكيها و گياهان دارويي و برخي بر بنياد يك رشته اعمال جادويي و افسوني و مناسك و شعاير نمادي نهاده شده بود. مثلاً براي نرينه گردانيدن جنس جنين، اين كارها را سودمند ميدانستند: نزديكي با زن در 5 روز پس از پاكي از عادت ماهانه و در روزهاي هفتة دوم پاكي و در جاهاي سرد و هواي سر زمستان و روزهايي كه باد شمال ميوزد و در محل و خوابگاه پاكيزه و خوشبو و با حالي خوش، يا به كاربردن عطرهاي خوشبو مانند مثلث كه عطري مركب از مشك و زعفران و عود خام بوده است. خوردن برخي خوراكيها يا داروها مانند برنج با شير و زردة تخممرغ نيم برشته، هريسه، بره و مرغ فربه، حلواي شكري و دواء المسك و پرهيز از تخمه و ترشي و آب بسيار سرد و دوري جستن از بوي كافور و مستي (همو، همان، 555؛ دنيسري، 148ـ149). در فرهنگ عامه براي اينكه طبيعت پسرزايي را در دختران پديد بياورند و طبع و مزاج زنان دخترزا را بگردانند، آداب و اعمال ويژهاي انجام ميدادهاند. بيشتر آداب و اعمال عامة مردم زمينة آييني و نمادي داشته است، مثلاً خوراندن سيب و خرماي زياد به زنان دخترزا، يا گذاشتن گردو پاي سفرة عقد دختراني كه ميخواهند به خانة شوهر بروند، يا نشاندن پسر بچهاي تندرست و چابك و زيبا روي زانوي عروس در اتاق حجله و نيزتوسل به امامزادگان و نذر و نياز كردن و سفره انداختن از جملة اين آداب بوده است.
در فرهنگ اسلامي فرزند دختر و پسر هر دو گرامي داشته شدهاند و به ويژه به پدران توصيه شده كه دختران را عيناً مانند پسران گرامي بدارند و ميان دختر و پسر تفاوتي نگذارند. در اين مورد روايتي از امام چهارم(ع) آمده است كه چون به وي ميگفتند خدا به تو فرزندي داده است، از دختر و پسر بودن او هيچ نميپرسيد و تنها ميگفت: آيا سالم است، عيب و نقصي ندارد؟ و چون ميشنيد كه نوزاد سالم است، خداي را سپاس ميگفت (حرعاملي، 15/143).
ويار: حال مخصوصي كه به زنان آبستن، به ويژه در ماههاي نخستين بارداري، دست ميدهد. نشانه آن به هم خوردن و آشوبِ دل همراه با سرگيجه و شكوفه زدن است. اين حال، گاهي در اثر بوييدن بويهاي تند و زنندة غذاها و يا ديدن برخي خوراكيهاي ناخوشايند پديد ميآيد. برخي از زنان آبستن در اين حال هوس بسيار به خوردن خوراكيهاي مخصوص و ميوههاي نوبرانه و غيرفصلي و چيزهاي بد و زيانآور پيدا ميكنند. ويار در ميان گروهي از زنان آبستن بسيار سخت و در ميان گروهي ديگر سبك است. به برخي از زنان باردار هم اصلاً اين حال دست نميدهد. اگر ويار زن آبستن سبك باشد، معمولاً در آخرين روزهاي 3 ماهگي از ميان ميرود، اما اگر سخت باشد گاهي تا آخرين ماههاي حاملگي ادامه مييابد. ويارِ سخت موجب مسموميتهايي با فشارِ خونِ بالا و اختلالهايي در تركيبهاي شيميايي بدن و تشنج اندامها ميگردد. اين حال را در پزشكي نوين توكسمي مينامند كه بيماري خون به سبب آلودگي آن با برخي سمها و زهرابههاي بدن است (آكسفرد، ذيل توكسميا؛ بارنت، 77ـ 78). در نوشتههاي طبي قديم اين حال زنان آبستن را «منش گَشْتَنْ» يا «مَنِشْ گَردا» ميناميدند و آن را «آرزوي چيزهاي شور و تيز و تلخ و ترش» و ميل به چيزهاي كمياب و حالتهاي دلآشوبي وصف ميكردند (جرجاني، ذخيره، 558). حالت ويار را در زبان فارسي «بيار»، «تاس»، «تاسه» و «تَلْواسه» نيز گفتهاند (تبريزي، ذيل همين واژهها). مردم خراسان اين حال زنان آبستن را «زِرْوَنَه» (شكورزاده، 129)، گيلانيها «ايشَّه كونَي» (پاينده، 23) و مردم فارس «آرْمه» (بهروزي، ذيل همين واژه) مينامند. مردم تهران به زن آبستني كه ويار دارد ميگويند «آزارِ ويار» گرفته (كتيرايي، 10) يا «وياردار» و «وياري» شده است. گِل خواري يكي از همگانيترين حالتهاي زن وياردار است. گِل ارمني يا گل سرشويي، گل داغستاني و كاه گِل از جمله گلهايي است كه معمولاً زنان وياري هوس خوردن آن را دارند. اخويني در زير عنوان «في شَهْوةِ الطّين» آرزوي گل خوردن را گونهاي بيماري دانسته كه به سبب بسته شدن خون حيض و گردآمدن بيه و چيزهاي فاسد در معدة زنان باردار آشكار ميشود (ص 374). از حالتهاي ديگر زن وياردار هوس خوردن برخي خوراكيها مانند آش رشته، كوفته، لواشك آلو و گوجه و ترشي هفته بيجار است. برخي زنان وياري به خوردن برنج خام، تباشير يا جوهر تباشير (ماية سفيد رنگي كه از خيزران ميگيرند) و چيزهاي زيانمندي مانند خاك و زغال سوخته و فضلة مرغ ميل بسيار پيدا ميكنند.
ويارانه: خواركهاي پرچاشني و خوش طعم و بويي است كه باب ميل زنان وياردار است. خوراكهاي ويارانه معمولاً عبارتند از آش رشته، كوفته برنجي، كوفته نخودچي، دلمه، حليم، خوراك سيرابي و مانند آن. ويارانه را معمولاً مادر يا بستگان بسيار نزديك زن آبستن، به ويژه اگر ويار در نخستين شكم زن آبستن آشكار شود، ميپزند و همراه با چند نوع ترشي براي او به خانهاش ميفرستند.
ويارزدايي: هرگاه حالت ويار يا منش گردا در زن آبستن سخت و تند و ديرزي شود و زن آبستن پياپي دلش به هم بخورد و شكوفه بزند و مدام گِل يا چيزهاي زيانبار بخورد، به درمان آن ميپردازند. طب سنتي و طب عامه براي دفع ويار چارههايي به كار بردهاند. جرجاني ميگويد: زماني كه در زني باردار منش گشتن خيزد، بايد شِبِت پخته را كه با انگبين آميخته و نيم گرم شده است، به او خورانيد تا شكوفه زند و خلط معدهآش بالا آيد و پاك شود. او نوشاندن آب ترنج، آب ليمو، آب غوره و آب انار و خوراندن گوشت دُرّاج، مرغ خانگي، بزغاله و طعامهايي با پياز و سركة پرورده و خَرْدَل زده را نيز براي ويارزدايي از زناني كه مزاج گرم دارند، سودمند دانسته است. همچنين گذاشتن ضمادي از سنبل و قَصَب الذيره و انيسون و خرماي قَسْبْ و بِهِ پخته و شراب ريحاني كهن را بر روي شكم زن وياردار آرامبخش حال وي و از داروهاي ويارزدا وصف كرده است (ذخيره، 558). از روشهاي ديگر ويارزدايي كه هنوز هم در ميان مردم ايران رواج دارد، خوراندن ماهيهاي كوچك زندة چشمه و رودخانه (باستاني پاريزي، 452)، يا آب شكمبة پختة گوسفند همراه با تكهآي از خود شكمبه است (اسديان، 251).
تشخيص پسر يا دختر بودن بچه در شكم: زنان از آغاز دورة آبستني تا پايان آن با شور و ناشكيبايي فراوان درپي تشخيص جنس بچة شكم خود هستند. از قديم در جامعة ايران تدبيرهاي گوناگون براي تشخيص نرينه يا مادينه بودن جنس جنين به كار ميرفته و از راه برخي آزمونها و نشانهها حدس زده ميشده است. يكي از آزمونهاي معمول ميان طبيبان اين بود كه زراوند كوبيده را در انگبين ميسرشتند و خمير آن را روي پشمپارهآي سبز رنگ ميماليدند و آن را به زن آبستن ميدادند تا صبح ناشتا به خود برگيرد. زن تا عصر چيزي نميخورد. در اين هنگام اگر آبدهان او شيرين ميشد، بچه را نرينه و اگر تلخ ميشد بچه را مادينه ميانگاشتند (جرجاني، ذخيره، 555 ـ556). همچنين، از روي برخي نشانهةاي ظاهري در تن و رفتار زن آبستن، جنس بچة شكم او را حدس ميزدند. مثلاً اگر نخستين نشانة آبستني روي پستان راست زن پديد ميآمد و شير آن قوام بيشتر مييافت، يا اگر زن آبستن به هنگام حركت، نخست پاي راست خود را پيش مينهاد و يا به هنگام برخاستن از زمين بر دست راست خود تكيه ميكرد، اينها را نشانههايي از پسر بودن بچه در شكم او ميپنداشتند (دنيسري، 148؛ هدايت، 34). در فرهنگ عامه جنس نر مظهر قدرت و برتري و جنس ماده مظهر ناتواني و فرودستي انگاشته ميشود. بر بنياد اين پندار عمومي مرد مفهوم پاكي، خير و بركت، و زن مفهوم كاستي را ميرساند و طبعها و خصلتهاي مطلوب و مثبت جنبة مردانه، و طبعها و خصلتهاي نامطلوب و منفي جنبة زنانه ميگيرند. از اين رو زيبايي، زرنگي، سنگيني، سرخي، سفيدي و قدرت كه ارزش اجتماعي و فرهنگي مثبت دارند، به جنس مرد و زشتي، تنبلي، سبكي و جلفي، سياهي و ضعف كه ارزش اجتماعي و فرهنگي منفي دارند، به جنس زن نسبت داده ميشود. در نتيجه، هرگاه نشانهاي از هر يك از اين دو دسته صفتها در زن آبستن پديد آيد، از روي آن پسر يا دختر بودن بچه در شكم مادر را حدس ميزنند. اشيا و ابزارها و زيورها نيز برپاية كاربردشان به دست مردان يا زنان در زندگي و ارزشهاي نمادي آنها در فرهنگ جامعه، به دو دستة مردانه و زنانه تقسيم ميشوند. اشيايي مانند شمشير، خنجر، كارد، چاقو، كليد، كلاه و عرقچين كه بيشتر مردان آنها را به كار ميبرند، نمادي از جنس نر و اشيايي مانند قيچي، سنجاق، سوزن، تكمه، روسري، قفل، گردنبند و مرواريد كه بيشتر زنان آنها را به كار ميگيرند. نمادي از جنس ماده تصور ميشوند. از سوي ديگر، شمشير و خنجر و كارد كه ابزار جنگ و برندگي و خونريزياند و كليد كه وسيلة گشايش است، مظهر نيرو و برتري شناخته ميشوند و با جنس مرد و صفت مردانگي بستگي مييابند. بنابراين بينش، هرگاه زن آبستن يكي از اين چيزها را در خواب ببيند يا در گذرگاهي بيابد و يا به آنها گرايش يابد، جنس فرزند در شكم او را در ارتباط با مفاهيم مردانه يا زنانة هر يك از اين اشيا حدس ميزنند. همچنين، عامة مردم براساس ارزش نمادي مفهوم راست و چپ در فرهنگ، ميان دو سوي راست و چپِ پيكر انسان فرق ميگذارند و اندامهاي راست بدن را مظهري از قدرت و برتري، يعني مردانگي و اندامهاي چپ بدن را مظهري از ناتواني و فرودستي، يعني زنانگي ميانگارند. از اين رو اگر پلك چشم راست زن آبستن تند و زودتر از پلك چشم چپ او بزند، يا اگر پهلوي راست زن پس از 3 ماه و 10 روزگي بيش از پهلوي چپ او برآمده گردد، يا اگر به هنگام ورود به جايي نخست پاي راست را پيش بگذارد، گمان به پسر بودن بچه در شكم او ميبرند.
علت شناسي: در گذشته اعتقاد بر اين بود كه نطفة انسان داراي «عِرق الدَّسّاس» است، يعني رگها و عاملهايي پنهاني دارد كه سرشت و خوي طبيعي را از نسلي به نسل ديگر منتقل ميكند (لين، ذيل دساس؛ جزايري، 75). برخي از پيشينيان معتقد بودند كه شكل و اندامهاي بچه از مادر و طايفة وي و قوت اندامهاي بچه از پدر و تبار او بنياد ميگيرد. از اينرو، زيبايي و زشتي بچه را از سوي مادر و برادران مادر و تندرستي و بيماري او را از سوي پدر و قبيلة او ميپنداشتند (جرجاني، الاغراض، 515). به عقيدة عامه، انجام برخي شايستها و ناشايستها، مانند همخوابگي زن و شوهر در زمانهايي خاص و خجسته، يا خوردن برخي خوراكيها و ميوهها در دورة آبستني و يا شكستن محرمات به هنگام آبستني، اثرهايي نيك يا بد بر بچه در شكم ميگذارد. مثلاً اگر زن و شوهر در شب عيدغدير همخوابگي كنند، بچهآي كه نطفهآش در اين شب بسته شود، شش انگشتي ميشود. به عقيدة صُبّيها اگر نطفة بچهاي در شب 29 هر ماه قمري كه قرص ماه پنهان و جهان تاريك و ديو تاريكي در كار است، بسته شود، بچة آن نطفه شش انگشتي، يا دو سر و يا عيبناك ميگردد (دراور، 326). شيخ عبدالله مامقاني مينويسد: بچة نطفهآي كه در روز جمعه بسته شود، خطيب، در شب سهشنبه مهربان و گشادهدست و خوشبو دهان و پاك زبان و در شب پنجشنبه از فرمانروايان جهان ميشود (ص 138). تهرانيها «ماه گرفتگي» يعني لكه يا خال بزرگ كبود يا سرخ تيره رنگ مادرزادي روي پوست تن بچه را به سبب دست گذاشتن زن آبستن به روي تن به هنگام خسوف (ماه گرفتگي)، «كورچشمي» مادرزادي پسر را به علت رفتن زن آبستن به درون حرم بيبي شهربانو و «شور چشمي» را در اثر افتادن نگاه زن حامله به كف پاي مرده يا گذشتن از روي آن ميپندارند.
پيشگيري از آبستني: زنان معمولاً از سن 15 سالگي تا 45 سالگي يعني سن يائسگي، توانايي باروري بچه دارند. بسياري از زنان در دورة بارداري خود پس از چند شكم زاييدن، يا به سبب بيماري و ناتواني جسمي و رواني و يا خطر و زيانهاي حاملگي و زايمان، به اين انديشه ميافتند كه از آبستن شدن خود پيشگيري كنند. در طب سنتي ايران، طبيبان براي پيشگيري از آبستني زنان بارور و دگرگون كردن شرايط محيط زهدان و لولههاي تخمدان آنان براي نگرفتن نطفة مرد، روشهاي گوناگوني به كار ميبردند. عليبن عباس اهوازي، حكيم اسلامي پيشگيري از حاملگي را براي زنان بيمار و زناني كه رحمي كوچكتر از اندازة طبيعي يا موجبي طبي دارند، لازم دانسته، ليكن از معرفي داروهاي ضدبارداري و چگونگي استفاده از داروها، به سبب بهرهگيريهاي نادرست زنان از آنها، پرهيز كرده است (الگود، طب در دورة صفويه، 275). روش پيشگيري از آبستني در طب قديم عبارت بود از 1. كاربُرد داروهاي خوردني مانند خوراندن آب بادروك يا شيرة ريحان شيرين (تفليسي، 434)، وَسَخ (چرك وريم) گوش استر، خون خرگوش (قزويني، 397، 409)، كميز گاوميش و لعاب شتر به زن (دنيسري، 227، 229)؛ 2. كاربرد داروهاي ماليدني مانند چرب كردن سر نرينه با قطران يا روغن بَلَسان و يا سفيداج پيش از همخوابگي با زن (جرجاني، الاغراض، 514)؛ 3. برداشتن پَرزه يا شياف پيش از هم بستري با شوهر، مانند پرزهةايي از مخ خرگوش، سرگين فيل يا خرگوش و نعناع (قزويني، 227، 409، 422) و كعب راسو (دنيسري، 233)؛ 4. دود دادن زهدان مانند دود سرگين فيل (تفليسي، 434)؛ 5. اعمال جادويي مانند بستن يا همراه كردن تخم حُمّاض (تُرشَك) (عقيلي، 365) يا پاي خرگوش (دنيسري، 230)، يا نخستين دندان كودك با زن (قزويني، 303) و يا بستن عَقره يا شَبه برتهيگاه زن (لغتنامه، ذيل عقره). امروز نيز بسياري از روشهاي سنتي پيشگيري از آبستني ميان زنان جامعة ايران رواج دارد. مثلاً زنان كرماني و بلوچ براي اينكه آبستن نشوند، ريشة گياهي به نام «نَرُوك» را ميخورند يا شيافي از آن را به خود برميدارند. اين گياه كه به رنگ پلنگ ابلق است، در كوههاي كرمان در بهار ميرويد. ميگويند چون پلنگ سختزاست، براي اينكه آبستن نشود، بيخ اين گياه را بيرون ميآورد و ميخورد (عقيلي، 869؛ جزايري، 68). عقيلي خاصيت اين گياه را چنين وصف كرده است: «آن را زن بخورد و يا فرزجه سازد و يا ذَرُورْ و يا تعليق نمايد هرگز آبستن نگردد. و چون مرد تعليق نمايد مباشرت نكند و اگر نمايد با هر زن كه مقاربت نمايد حامله نگردد» (عقيلي، 869). در خراسان زنان براي پيشگيري از حاملگي، اندكي سُم قاطر و استخوان مرده را ميكوبند و با هم ميآميزند و در غذا ميريزند و ميخورند (شكورزاده، 125).
در فقه اسلامي نيز دربارة پيشگيري از آبستني گفتوگو شده است. گرچه در آن گذشتة دور، وسايل امروزي جلوگيري از حاملگي نبود، همان تنها راه پيشگيري جايز شناخته شد. اين راه عبارت بود از «عَزل » يعني جلوگيري از ريختن نطفه به درون رحم. برخي از فقيهان معاصر صريحاً در اين مورد اظهار نظر كرده گفتهاند: دليل مخالفان جلوگيري از آبستني عبارت است از «تضييع نسل»، نسلي كه ازدواج براي آن پايهگذاري شده است، ولي هيچ دليلي بر حرام بودن تضييع نسل نيست (حكيم، 12/57).
افگانه: انداخن يا سقط بچة نارس و ناپروردة زنده يا مرده از شكم پيش از پايان دورة آبستني است. افگانه ممكن است غيرعمدي يا عمدي باشد. وقتي زن آبستن به سبب عيب و فساد تخمك يا نطفة مرد، كمبود هورموني خاص، ناتواني و نابهنجاري و بيماري زهدان، انجام كارهاي سخت و توانفرسا، حمل و نقل اشياي بسيار سنگين، افتادن از بلندي و ضربة سخت روي شكم و كمر نتواند بچه را در شكم نگه دارد و بچه خد به خود بيفتد، سقط غيرعمدي است. طبيبان قديم به علت بيماري بچهافكني غيرعمدي زنان كمابيش پي برده بودند. آنان معتقد بودند كه بچه انداختن بيشتر در 3 ماهة اول آبستني به سبب ظريف و نازك بودن جنين و مشيمه و در دو سه ماه آخر آن به سبب پختگي و گران و سنين بودن بچه روي ميدهد. آنها 3 دسته سبب براي بچهافكني تصور ميكردند: 1. سببهاي مادرسويي مانند باد و رطوبت بسيار درون زهدان كه سبب جنباندن و لغزاندن بچه ميشود، سرديِ سختِ زهدان كه بچه را از پرورده شدن باز ميدارد، خون روي با اسهال يا با حيض يا با فصد، پديد آمدن قُرحه (زخم) و بواسير لحمي (پوليپ رحم) و آماس (برآمدگي) در زهدان، تب و لرزهاي سخت و اسهالهاي صفراوي و بلغمي و لاغري و ناتواني بسيارِ زن آبستن كه موجب نرسيدن غذا به بچه ميشود؛ 2. سببهاي پدرسويي مانند رقيق بودن آب مني پدر كه سبب نازك و ضعيف شدن مشيمه و تركيدن آن ميشود؛ 3. سببهاي بيروني مانند رسيدن سرما به دهان رحمم كه موجب بسته شدن راههاي غذارساني به بچه ميشود، يا رسيدن گرما و تري بسيار به جنين در اثر نشستن مادر به مدتي دراز در گرمابه، حركت سخت زن در دورة بارداري، زخم رحم و آسيب وارد آمدن به آن و عارضهةاي نفساني مانند خشم سخت و اندوه بزرگ و ترس ناگهاني زن حامله (جرجاني، ذخيره، 559). طبيبان از روي برخي نشانهها به بيماري زن آبستن و ناتواني زهدان او در نگهداري بچه و احتمال انداختن يا مرگ آن پي ميبردند: سرخ شدن چشم و چهره، گراني سر و ماندگي تنِ زنِ آبستن و درد رحمِ او را نشانههايي از بچه انداختن ميدانستند و سنگين شدن بچه در شكم و رها بودن و افتادن او از سويي به سويي ديگر در شكم، سردشدن ناف، تراويدن گنده و زرداب از رحم و سفيدشدن چشم و سربيني و گوش و سرخشدن لبها را نيز نشانههايي از مرگ بچه در شكم ميگرفتند (همانجا). براي حفظ تندرستي و بقاي بچه در زهدان و درمان ناتواني زن در نگهداري جنين، زنان آبستن را سخت از كارهاي سنگين و دشوار و خوردن خوراكها و داروهاي زيانمند و فصد يا خون گرفتن پرهيز ميدادند (همو، همان، 560). روش درماني آنان در رفع ناتواني و پيشگيري از افكندن بچه عبارت بود از كاربرد داروهاي خواركي مانند تخم نعناع و باديان در آميخته با روغن انگبين (تفليسي، 437)، حقنه يا اماله كردن جوشاندة گياهي مانند سعتر فارسي، ابهل، نانخواه، كاشم، شبت، بابونه، سداب همراه با روغن كنجد و روغن سوسن (همانجا)، برداشتن پرزهآي درست شده از روغن بلسان و گياه سعتر و نانخواه، يا پنير ماية خرگوش، يا شيافي از گَردِ سنگِ لاجورد و روغن زيتون (زاوش، 253)، ماليدن مرهم و گذاشتن ضماد روي شكم و دور كمر مانند مرهمي كه از ساييدن ميوة نارسيدة يبروح (ذوصورتين، ظاهراً همان مهر گياه) در روغن گل سرخ فراهم ميكردند (حكيم مؤمن، 878ء و همراه كردن حرز و افسون و بازوبندي كه در آن كژدم ميگذاشتند (دنيسري، 244). يكي از روشهاي پيشگيري از بچهافكني در فرهنگ عامةايران قفل كردن كمر زن آبستن بود. اين روش درماني كه جنبة نمادي داشت، در بيشتر جاهاي ايران متداول بود. آداب قفل كردن چنين بود كه قابله دور كمر زني را كه در دورة حاملگي لك ميديد، يعني خونريزي داشت و احتمال افتادن بچهاش ميرفت، بندي ميپيچيد و دو سر آن را از داخل حلقة قفل كوچكي ميگذراند و گره ميزد. كليد قفل را زير ناوداني رو به قبله ميآويخت و وانمود ميكرد كه آن را پشت كوه قاف انداخته است. ماما قفل را در يكي از روزهاي آخرين هفتة ماه نهم آبستني زن، يا پس از زايمان از كمر او باز ميكرد. ماماهاي يهودي تهران كمر زن آبستن را با يك ريسمان ابريشمي هفت رنگ و قفلي كه روي آن طلسمهايي كنده شده بود، ميبستند (كتيرايي، 14ـ 15). ماماهاي مسلمان هفت آيه از سورة «يس» كه هر يك با كلمة «مبين» پايان مييابد، ميخواندند و در قفل ميدميدند (شاملو، 203). خراسانيها دو كلاف نخ پنبهاي سفيد و آبيرنگ را به هم ميتافتند و در هنگام تابيدن «هفت مبين» را ميخواندند و به آن ميدميدند (شكورزاده، 127). در لرستان و ايلام كمر زن را با كمربند چرمي پهن ميبستند و به آن قفلي كه روي آن دعا نوشته شده بود، ميزدند (اسديان، 252).
بچهافكني عمدي: طبيبان انداختن جنين را در موردهايي مانند بيمار و ناتوان و اندك سال بودن زن آبستن كه احتمال مرگ او در سرزا ميرفت، يا بيماري و زخم زهدان يا خفه شدن و مردن بچه در شكم ضروري و به مصلحت زن آبستن ميدانستند (جرجاني، ذخيره، 560). شيوة آنان در افكندن جنين عبارت بود از خوراندن داروهاي خوراكي مانند آب سُداب (دنيسري، 253)، جوشانده ترمس و پودينة آميخته با ابهل و مشك و محلول شيرگاو و كميز اشتر و سيكي (تفليسي، 438ـ439)، برداشتن پرزه مانند پرزهاي كه از خمير زَراوَندِ گِرد و ابهُل و اسپندان كوبيده در زهرة گاو (همانجا)، يا از زهرة خارپشت ماليده شده در موم ساخته شده بود (اخويني، 232)، دود دادن رحم با سداب و تخمگزر، سرگين گاو و ماهي شور (تفليسي، 438ـ439)، يا با سُم خر و دُم اسب (قزويني، 394ـ 395)، گذاشتن مرهمهايي روي شكم و ناف و شرمگاه زن مانند مرهم مخ شتري كه در كُراث نَبَطي (گونهاي ترة وحشي) كوبيده و آميخته شده است (همو، 450)، يا مرهمي كه از سرشتن شحم حنظل و قُسْط و برگ سداب در زهرة گاو فراهم ميشد (جرجاني، الاغراض، 514) و همراه كردن اندام برخي حيوانها مانند پاي موش ماده يا انجام برخي كارها كه اثر جادويي داشت مانند پا نهادن روي مار يا رفتن بر نشان او (دنيسري، 232، 240) و يا به دست گرفتن آذريون (قزويني، 248). برخي از زنان آبستن نيز خودسرانه با خوردن داروهاي گوناگون يا برداشتن شياف و گذاشتن و ماليدن ضماد و مرهم و انجام كارهايي جادويي و يا دستكاري در رحم، بچة ناخواسته در شكم خود را ميافكندند. انگيزههاي گوناگوني مانند داشتن فرزند بسيار، دشمني با شوهر يا با خانواده و طايفة او، بيميلي و نفرت شوهر و كينه و اختلاف زن و شوهر اين زنان را به انداختن بچه واميداشت.
قابلگان و زنان سالخورده نيز اين زنان را در اين كار كمك ميكردند. بهاءالدوله حكيم محمد علوي خان، شيوة كار اين قابلگان را شرح ميدهد. او مينويسد: وسيلة كار ايشان يك ميل يا چوبي تراشيده، بيشتر از بيخ خيار بود. اين چوب را در زهدان زن آبستن ميكردند و سرديگر آن را با بندي به ران او ميبستند تا به بالاي زهدان فرونرود. يكي دو هفته چوب را همچنان ميگذاشتند تا خون حيض را بگشايد. همچنين مينويسد: برخي از زنان از يك كاغذ لوله شده براي انداختن جنين استفاده ميكردند. دور كاغذ لوله شده را نخ ابريشم ميپيچيدند و آن را در آب زنجبيل خيس ميكردند و در آفتاب ميگذاشتند تا خشك شود. بعد كاغذ آغشته به زنجبيل را در زهدان خود فرو ميكردند. اين كار را بارها تكرار ميكردند تا مشيمه پاره شود و بچه بيفتد (الگود، طب در دورة صفويه، 282ـ283). پولاك پزشك آلماني دورة ناصرالدين شاه چگونگي سقط جنين عمدي را چنين وصف ميكند: قابلگان معمولاً با قلابي پوست نطفه را در رحم زن ميتركاندند، يا زالو به رحم زن آبستن ميانداختند. برخي از زنان حامله رگ پاي خود را ميزدند يا داروهاي تهوعآور يا مسهلهاي قوي و يا هستة خرما ميخوردند. اگر اين كارها و داروها در انداختن بچه اثر نميكرد، كسي را وا ميداشتند تا شكم ايشان را مشت مال دهد يا كمر و شكم آنان را لگد كند (ص 153). در خراسان زنان براي انداختن بچة ناخواستة خود چند روز صبح ناشتا آب زرشك يا آب جعفري كوبيده يا زعفران و يا جوشاندة پوست پياز و روناس و يا ريشة درخت شاهتوت ميخوردند. گاهي نيز يك پَر مرغ يا ريشة نهال خرما را در رحم خود فرو ميكردند و آن را آنقدر ميچرخاندند تا رحمشان خونريزي كند (شكورزاده، 126). در تهران زنان آبستن با برداشتن شياف ترياك يا ريشة خطميِ آغشته به نفت، يا خوردن چند مثقال زعفران يا چند گَنه گَنه، و يا زهرة گاو و برگ بارهنگ و يا بلندكردن اشياي بسيار سنگين دست به اين كار ميزدند (كتيرايي، 7). انداختن بچه به هر شيوه در جامعة ايرانِ پيش و پس از اسلام كاري زشت و گناهي بزرگ به شمار ميآمد. پيشوايان ديني و حكيمان عموماً زنان را از انجام اين كار پرهيز ميدادند و باز ميداشتند. در دين مزديسنا اگر زن آبستني بچة خود را عمداً ميانداخت، او را كشندة والاترين آفريدههاي اهورامزدا و گناهكار و ناپاك ميشناختند، زناني كه بچه ميانداختند، ناگزير بودند از دو عنصر پاك و مقدس آب و آتش دوري جويند تا مبادا آنها را آلوده و ناپاك كنند (الگود، تاريخ پزشكي، 24). در جامعة زرتشتيان يزد حتي زناني كه فرزنداني مرده به دنيا ميآوردند، ناپاك شمرده ميشدند و از آنان پلشت زدايي ميشد (بويس، 166). در اسلام نيز افكندن بچه به دست پدر يا مادر و يا به كمك هر كس ديگر، قتل نفس و حرام و از جمله گناهان بزرگ به شمار آمده است. در فقه اسلامي براي اين گونه زنان كيفر و عقوبتي سخت در هر دو جهان پيشبيني شده است (مشكيني، 11-14).
نازايي: اين بيماري را در اثر عيب در سلولهاي جنسي نطفة مرد يا تخمك زن، كجراهيهاي زهدان،بسته شدن لولهها و گلوي زهدان، قطع قاعدگي، چاقي يا لاغري بسيار زياد زن، تباهيهايي در دستگاه زاد و زه، آشفتگيها و هيجانهاي رواني، بدغذايي و نارسايي در تراوش هورمونهاي جنسي، و زياده روي در همخوابگي دانستهاند (مصطفوي، 59 ـ103). ممكن است زنان از پيش از ازدواج سترون باشند يا اينكه پس از ازدواج و يك يا چند شكم زنده زا كردن، عقيم شوند. در گذشته طبيبان براي دريافت سبب بيماري نازايي، زهدان زنان را با كمك ماماهاي با دانش و آزموده معاينه ميكردند. در اين گونه معاينهها «لولب» به كار ميبردند و روش كارشان «ديدن و پسودن با انگشت»، يعني توشه واژينال بود. لولب كار ابزاري بود كه امروز آن را اسپكولوم مينامند. با آن دهانة زهدان را بازميكردند و درون آن را ميكاويدند (همو، 64 ـ 68؛ محقق، 20).
در نوشتههاي طبي سنتي، ناباروري زنان و مردان و عيب و نقهاي زهدان زنان و ناتوان بودن آن در گرفتن تخمك و عيب مردان در باروركردن زهدان زنان شرح داده شده است. فربهي و گوشتالو بودن زن، پديد آمدن پاره گوشت يا باسور، يا زخم و پيه در زهدان، پديداري بادهاي سخت در آن، حركت و جابهجا شدن زهدان و سَّده بودن زهدان و پنهان شدن خلط در كاواك آن (جرجاني، ذخيره، 553؛ همو، الاغراض، 512؛ اخويني، 518؛ دنيسري، 297) و بدي مزاج زهدان يعني گرمي يا خشكي يا سردي و يا تري بسيار آن را از عيبهاي زنان (اخويني، 518)، سخت و گرم يا سرد بودن مني، يا كوتاهي و گوژي يا برآمدگي پشت و سرنگون بودن نرينه را به گونهاي كه نتواند نطفه را از درازاي گردن زهدان به درون آن بريزد (جرجاني، ذخيره، 553) يا قطع عصبي از بيضة مرد و زيان ديدن آن را به هنگام بيرون كردن سنگ مثانه از جمله عيبهاي مرد و نيز يكسان بودن طبع آبِ مرد و زن را از سببهاي ديگر نازايي (اخويني، 546) ميدانستند. براي شناخت اينكه بيماري نازايي از زن است يا مرد، روشهاي گوناگوني به كار ميبستند. همگانيترين اين روشها برداشتن پرزه، آزمون ادرار و مني و دوانيدن زن و شوهر روي كشتزار بود. مثلاً به زن نازا سير يا اَنْگَژدْ (صمغي بدبوي از درخت انگدان) ميدادند تا شب هنگام به خود بردارد. بامداد دهان او را ميبوييدند. اگر دهانش بوي سير يا انگژد ميداد، عيب را از شوهر زن ميدانستند (همو، 545). يا در دو تغار سفالين خاك ميريختند و در هر يك هفت دانه گندم، جو، نخود و باقلي ميكاشتند. از زن و شوهر ميخواستند كه هر كدام به مدت يك هفته در يكي از آنها ادرار كند. بعد از يك هفته دانهها را آب ميدادند. دانههاي هر تغاري كه نميروييد، سبب نازايي را از كسي كه در آن ادرار كرده بود، ميپنداشتند (جرجاني، ذخيره، 554؛ دنيسري، 149ـ150). آب مرد و زن را جداگانه در دو جام آب ميانداختند. مني هر يك بر روي آب ميآمد و ميايستاد، آن را نشانة خام بودن مني و سبب نازايي را از صاحب آن ميدانستند (جرجاني، ذخيره، 554؛ اخويني، 546). زن و شوهر را چندبار در دو باريكه از كشتزاري آب گرفته به صورت جداگانه ميدوانيدند. هر يك از كشتهةا كه خشك ميشد و نميروييد، سبب بارناآوردن را از آن كسي ميدانستند كه در آن باريكه دويده بوده است (تفليسي، 434).
در طب قديم نشانههايي براي هر يك از چهار مزاج گرم و خشك و سرد و تر كه از سببهاي نازايي شناخته ميشد، گذاشته بودند. لاغري تن، بسياري موي زهار و اندك و سياه گونه بودن خون حيض را از نشانههاي مزاجهاي گرم و خشك، نبودن موي زهار و اندك و تنك و سفيدگونه بودن خون حيض را از نشانههاي مزاج سرد و آب روشِ زهدان و رطوبت بسيار ان را از نشانههاي مزاج تر بهشمار ميآوردند. براي گرداندن اين طبعها و آفتزدايي از زهدان زنان نازا و آماده كردن محيط آن براي گرفتن تخمك و پرورش بچه، از برخي گياهان دارويي و خوراكيهاي مقوي و شيافهاي خاص استفاده ميكردند (اخويني، 514 ـ517). از روشهاي بسيار معمولِ رفع نازاييِ زنان در فرهنگ عامّه، روش «چِلّهبُري» بود. چلّهبري آداب زدودن و دور كردن اثر جادويي و افسوني «چلّه» از زني بود كه بر او «چلّه افتاده» بود و او آبستن نميشد. به اعتقاد عامّة مردم، زن زائو در 40 روز پس از زايش معمولاً لك ميبيند. اين لكههاي خوني را «خونِ نِفاس» يا «خون ولادت» و 40 روزي را كه زائو لك ميبيند «ايام نفاس» و دورة «زَچَگي» مينامند. زنان زائو در اين ايام به اصطلاح به «چلّهدر» و ناپاكاند و معناً آسيبپذير و آسيبرسانند. از اين رو، در اين 40 روز اگر زنان زائو تنها بمانند، يا گربة تازهزا به اتاق آنان برود، يا گوشت خام به نزدشان ببرند، جادو بر آنان اثر ميگذارد و به ايشان چلّه ميافتد و ايشان «چلّهگير» ميشوند و ديگر آبستن نميگردند. در اين ايام، رقيبان و مخالفان آنان، مانند هوو و مادر و خواهران شوهر، ميتوانند با نوشتن برخي اورادِ مخصوص و انجام كارهايي جادويي، بختشان را ببندند و چلّهگيرشان كنند. همچنين اگر زائويي در دورة زچگي خود به اتاق عقد دختري برود و در هنگام خواندن خطبة عقد حضور داشته باشد، چلّة او بر آن دختر ميافتد. براي چلّهبري و باطل كردن اثر جادو از زني كه بر او چله افتاده، آداب گوناگوني ميان زنان عامي هست. همگانيترين اين آداب ريختن «آبِ چلّه» روي سر زن نازا در گرمابه است. آب چلّه انواع مختلف دارد، مانند آبِ ابريشمِ هفت رنگ، آب بوق حمام يا پوست تخممرغ، آبِ پيراهنِ قيامت، آب «چهل كليد»، آب دباغخانه، آب ده زائو يا آب «جام چهل كليد»، آب مردهشويخانه و آب هزارپا. هر يك از اين آبها به روش خاصي تهيه و با آداب ويژهاي كه بيشتر جنبة نمادي دارد، بر سر زنان نازاي چلهگير ريخته ميشود. مثلاً در نايين، اين ورد را «بريدم چلة فلاني دختر فلاني را از جن و انس و عفريت و ديو و پري» 7 بار در روز چهارشنبه ميخواندند و در يك تكه پارچة ابريشم 7 رنگ ميدميدند. هر بار كه ورد ميخواندند، گرهي هم به ابريشم ميزدند. زن نازا اين ابريشم 7 گره خورده را روز جمعه در جامي آب ميانداخت و با آن آب غسل ميكرد. بعد ابريشمِ آب ديده را روي بازوي راست خود ميبست و همان شب با شوهرش ميخوابيد. روز چهلم ابريشم را از بازوي خود باز ميكرد و آن را آتش ميزد و زهدان خود را دود ميداد. خاكستر ابريشم سوخته را هم به نيت بچهدار شدن ميخورد (بلاغي، 283). در تهران زائو روز دهم كه به حمام ميرفت، 40 بار جامي را، كه «جام چهل كليد» ناميده ميشد، در آب پاك تشت يا لگني فرو ميكرد و در ميآورد. اين آب را به نيت چلّهبُري و بچهدار شدن بر سر زن نازا كه رو به قبله نشسته بود، ميريختند. جام چهل كليد جام برنجين يا مسين كوچكي است كه بر ديوارة بيرون و درون آن «چهار قُل» يعني 4 سورة قرآن كه با
جنينشناسي: شناخت جنين در طب سنتي ايران اسلامي بر مجموعهاي از آگاهيها و تجربهةاي علمي و عقايد ديني و سنتي استوار بوده است. طبيباني مانند علي بن رَبَّنِ طبري (192ـ247ق/808 ـ861م)، محمد بن زكريّاي رازي (251ـ313ق/865 ـ 925م)، علي بن عباس اهوازي (338ـ384ق/949ـ994م)، ابوبكر ربيع بن احمد اخويني (نيمة دوم سدة 4ق/10م)، ابوعلي سينا (370ـ 428ق/980ـ1037م) و سيد اسماعيل جرجاني (433ـ531ق/1042ـ1137م) با بهرهگيري از دانش دانشمندان ايران باستان و ديدگاههاي علمي مكتب پزشكي جهان آن روز، به ويژه مكتب پزشكي يونان و هند و جنديشاپور، پژوهشهايي در زمينة شناخت و دريافت پديدة پيچيدة آبستني و چگونگي رشد و پرورش جنين در زهدان و بيماريهاي وابسته به آبستني كرده بودند. در نوشتههاي پزشكي بازمانده از اين دانشمندان، بخشها و گفتارهايي به آبستني و موضوعهاي مربوط به آن اختصاص داده شده است. نظر كلي قدما دربارة جاي نطفه با اين بيان قرآن مجيد مطابقت ميكرد: «يادآور زماني را كه گرفت خداوند از آدميزادگان، از پشتهاي ايشان فرزندانشان را» (اعراف /7/172). آنان جاي نطفة پديد آرندة جنين انسان را در صلب يا پشت مرد ميدانستند و ميگفتند در اثر آميختن آب مرد با آب زن در زهدان، نطفةانسان بسته و زن آبستن ميشود. ابوعلي سينا آب مرد و زن را دو گوهر، و گوهر مرد را كارگزار خداوند ميدانست. او سرشت گوهر مرد را آتشي و سرشتِ گوهرِ زن را خاكي و آميختگي اين دو را آفرينندة هستي انسان ميشمرد (قانون، 2/346ـ347). دربارة پديداري جنين انسان و چگونگي تكوين آن از آب نطفه به خون بسته و از خون بسته به پارهآي گوشت و شكلگيري استخوان و اندامها، ديدگاهي داشتند كه آن را مطابق با مضمون اين آيات ميپنداشتند: «اي مردم، اگر در گمانيد از انگيختِ پس از مرگ، پس [نشان توانايي ما بر آن كار آن است كه] آفريديم شما را از خاك، سپس از نطفه، سپس از خون بسته، سپس از پارهآي گوشتِ تمام آفريده يا ناتمام آفريده تا روشن سازيم براي شما [كه هر دو را ميتوانيم] و ميآرامانيم در زهدانها آنچه بخواهيم تا زماني نامزد كرده آنگاه بيرون ميآوريم شما را كودكي خردسال تا آنگاه كه به زورمندي خويش رسيد، و از شما كسانياند كه به جواني ميميرند و كساني كه بازپس برده ميشوند تا بدترين روزهاي زندگاني» (حج /22/5)؛ «به درستي كه آفريديم مردم را از گلي ساخته كشيده آنگاه او را نطفهآي كرديم در آرام جايي استوار، سپس نطفه را خوني بسته كرديم و سپس آن را پاره گوشت گردانيديم و آنگاه پاره گوشت را استخوانها كرديم و سپس بر استخوانها گوشت پوشانديم،... با آفرين خدا كه نيكوترين همة آفرينندگان است» (مؤمنون /23/12ـ14). برزوية طبيب به آميختن آب مرد و زن در زهدان و راكد و تيره شدن آن اشاره ميكند و مينويسد اين آب تيرة ايستاده را بادي كه در رحم پديد ميآيد، حركت ميدهد و به صورت پنير در ميآورد. سپس اين پنير همچون ماست بسته ميشود و اندامها از آن پيدا ميگردند (كليله، 54). چنين وصفي از بسته شدن نطفه و تشكيل جنين و تشبيه مرحلة نخست زندگي جنين به پنير و ماست در كتاب طب ملكي، نوشتة علي بن عباس اهوازي، نيز آمده است. اين شيوة تفكر ظاهراً بايد از انديشة يوناني گرفته شده باشد (الگود، تاريخ پزشكي، 382ـ383). برخي از پزشكان معتقد بودند كه نطفة بسته شده پس از 35 تا 45 روز بدل به پارهاي گوشت ميشود و به صورت جنين درميآيد. جنين 35 روزه پس از 70 روز و جنين 45 روزه پس از 90 روز جنبيدن آغاز ميكند (جرجاني، الاغراض، 175). در آغاز، جنين از خون حيض تغذيه ميكند و سپس گذرهايي روي جنين و شكاف ناف در ميان آن پديد ميآيد. رگي از شكاف ناف فراز ميآيد و به سربالاي رحم ميپيوندد. اين رگ غذا را از زهدان مادر ميگيرد و به گذرهاي روي جنين كه راهشان گشوده شده است، ميدهد. آنگاه تن فرزند شاخ ميزند و اندامهاي آن يكي پس از ديگري پديد ميآيد (جرجاني، ذخيره، 551؛ الاغراض، 174). در پديد آمدن نخستين اندامهاي جنين و اينكه كدام اندام نخست ميرويد و شاخه ميزند، ميان پزشكان قديم اختلاف بود. جرجاني نظر بقراط را كه گفته بود نخست دماغ (مُخ) و چشم در جنين پديد ميآيد و نظر ابن سينا را كه عقيده داشت نخست جگر آفريده ميشود، باطل ميدانست. به عقيدة او نخستين اندامي كه در جنين پديدار ميشود قلب است «لكن آفريده شدن آن در [جنين] حيواني نخست ظاهر نباشد» (ذخيره، 552). او مدت آبستني طبيعي را 9 ماه دانسته و نوشته است: جنيني كه در 3 ماهگي در شكم مادر بجنبد «از پس 270 روز بيرون آيد كه 9 ماه تمام باشد، لكن در اين حساب كمابيشي بسيار افتد» (ذخيره، 110). همچنين وي بيرون آمدن بچه از زهدان مادر را به سبب ناكافي بودن غذاي درون زهدان و گرسنگي بچه دانسته و گفته است كه بچه براي يافتن غذاي بيشتر در زهدان به جنبش و تلاش ميافتد و با حركتهاي بسيار خود رشتههاي پيوندش را با زهدان ميگسلد. پس از گسستن پيوندها به جستوجوي راه گريز از زهدان ميافتد و بسيار زود گذرگاه بيرون آمدن را مييابد و به دنيا ميآيد (الاغراض، 175).
شناخت آبستنی: در گذشته پزشکان و قابلگان آبستنی را از روی دگرگونیهایی که پس از بند آمدن نخستین عادت ماهانه در حال و رفتار و رنگ زنان پدید میآمد، تشخیص میدادند. مثلاً تیره شدن رنگ پوست و لک و پیس نشستن بر روی چهره، کبودتر شدن رگهای پستانها و برجسته و سیاهتر شدن نوک پستانها، به زردی یا کبودی زدن سپیدی دیدگان و دل به هم خوردگی همراه با سرگیجه و شکوفه را از جملة نخستین نشانههای آشکار آبستنی به شمار میآوردند. گاهی نیز یک روز تمام زن را از خوردن طعام باز میداشتند تا شکمش از غذا کاملاً تهی شود و هرگونه بویی از دهانش برود. بعد شب هنگام پیش از خوردن هر خوراکی، در زیر دامنش عود دود میکردند. اگر بوی خوش عود از راه دهان و بینیاش بیرون نمیآمد آن را نشانة بسته شدن راه زهدان و دهان و بینی و بارگرفتن زن میدانستند. اگر بیرون میآمد، نشانة بازبودن این راهها و بارنگرفتن زن میانگاشتند (همو، ذخیره، 555).
آبستنی در فرهنگ عامه: در فرهنگ عامه اعتقاد بر این است که نطفة انسان در رگی در کمر یا پشت مرد جای دارد. چون نطفة مرد در رحم زن بیفتد به خواست خدا زن آبستن میشود و بچه میآورد. این عقیده به گونهای بازتر در داستان قدیم و عامیانة شب چهارصد و پتجاهم هزار و یک شب بیان شده است: «در مرد رگی است که همة رگها را آب دهد و آب از سیصد و شصت رگ جمع کرده به بیضة چپ بریزد. آنگاه خونی سرخ گردد، پس از آن از حرارت مزاج آب غلیظ و سفید شود و رایحة او مانند رایحة شکوفة خرماست» (3/131). دربارة چگونگی شکلگیری بچه در شکم مادر، باور عامه بر این است که نطفه پس از 3 دورة 40 روزه و یک دورة کوتاه 10 روزه، به شکل بچة انسان درمیآید. بچه در چلّة اول به صورت نطفه است، در چلّة دوم به صورت خون و در چبّة سوم به صورت یک پاره گوشت. در این هنگام به فرمان خدا فرشتهای میآید و این پارة گوشت را شکل میبخشد. نخست دست و پای بچه را میسازد و سپس اندامهای دیگرش را. ساختن بینی و شرمگاه بچه را هم به خدا وامیگذارد. خدا هم نخست بینی و بعد اندام نری یا مادگی بچه را هم به خدا وامیگذارد. خدا هم نخست بینی و بعد اندام نری یا مادگی بچه را میگذارد و به جسم او کمال میبخشد. ساختن همة اندامها 10 روز به درازا میکشد. در این هنگام به امر خدا اسرافیل نفخهای به شکم مادر میدمد و روح در بچه حلول میکند. بچه با دریافت روح، در شکم مادر به جنب و جوش میافتد (کتیرایی، 7-8). عامة مردم دورة آبستنی زن را 9 ماه و 9 روز و 9 ساعت (نه کم و نه زیاد) میدانند. میگویند بچه از ماه هفتم آمادة بیرون آمدن از شکم مادر است. اگر بچه در 7 ماهگی یا در 8 ماهگی به دنیا بیاید، پا نمیگیرد و میمیرد. پیشینیان عقیده داشتند که بچهای که 7 ماهه زاده شود، زنده میماند لیکن اگر 8 ماهه زاده شود، یا مرده به دنیا میآید و یا پس از چندی میمیرد (جرجانی، ذخیره، 175).
تعيين جنس جنين: پيشينيان برپاية شناختي كه از دستگاهها و اندامهاي بدن انسان ونقش و كاركرد هر يك از آنها داشتند، نظرهاي گوناگوني دربارة عاملهاي مؤثر در تعيين جنس جنين انسان مطرح ميكردند. به طور كلي، نظر بيشتر آنان اين بود كه سلطة يك جنس بر جنس ديگر به هنگام تكوين جنين بستگي به دو عامل، يكي آب مني و ديگري ساختمان عمومي بدن مرد و زن دارد. در مورد عامل نخستين، بيشتر آنان به ويژه ابوعلي سينا و جرجاني معتقد بودند كه اگر نطفة پدر و مادر هر دو قوي و گرم و آب مرد گرمتر از آب زن باشد جنس فرزند آن دو نرينه و اگر نطفة هر دو قوي، ليكن سرد باشد و آب مرد سردتر از آب زن باشد، جنس فرزند آن دو مادينه خواهد شد. به عقيدة اينان، اگر آب مرد از بيضة راست بتراود و در بخش راست زهدان زن نشيند، جنس فرزند آنان نرينه ميگردد و اگر از بيضة چپ بتراود و در بخش چپ زهدان زن بيفتد، جنس فرزند آنان مادينه ميشود (همو، همان، 111، 555). پيروان اين نظريه براي اثبات عقيدة زيست شناسانة خود به شيوة كار دامپروران ايراني روي حيوان نر به هنگام گشن دادن اشاره كرده و نوشتهاند: «بعضي چهارپاي داران به وقت گشن دادن، اگر ميخواهند كه از آن گشن ماده آيد، خاية راست او ببندند تا آب از خاية چپ او رود و اگر خواهند كه بچه نر آيد، خاية چپ او ببندند تا آب از خاية راست او رود» (همو، همان، 556). در مورد عامل دوم، اعتقاد بر اين بود كه برخي مردان و زنان پسر زا و برخي دختر زا هستند. مرداني كه تخمي پسر زا دارند برخوردار از اندامي نيرومند، ماهيچههايي نه فربه و نه لاغر بلكه ميانه، گوشتي در سختي و نرمي معتدل و در رنگ مايل به سرخي، بيضههايي بزرگ و رگهايي برجسته و نماياناند و در نزديكي با زن افزوني جوي و خستگي ناپذيرند. زنان پسرزا نيز از اندام و گوشتي معتدل، خوي و رخساري نيكو، طبعي چابك و شاد و معدهآي قوي و نيك گواراننده برخوردارند. عادت ماهانة اين گونه زنان به موقع و تمام و دورة پاكي آنان 21 تا 22 روز و رسيدگي آنان به هنگام و آغاز قاعدگيشان زودتر از زنان ديگر است (همانجا). از ديرباز كوشش و انديشة پزشكان و مردم اين بود كه با بهرهگيري از تجربهها و آگاهيهاي طبي و فرهنگي خود، حال و طبيعت انسان را براي توليد جنس دلخواه بگردانند و در تعيين جنس جنين دست داشته باشند. اين كوششها برخي برپاية مجموعهاي از روشهاي كاربردي و استفاده از خوراكيها و گياهان دارويي و برخي بر بنياد يك رشته اعمال جادويي و افسوني و مناسك و شعاير نمادي نهاده شده بود. مثلاً براي نرينه گردانيدن جنس جنين، اين كارها را سودمند ميدانستند: نزديكي با زن در 5 روز پس از پاكي از عادت ماهانه و در روزهاي هفتة دوم پاكي و در جاهاي سرد و هواي سر زمستان و روزهايي كه باد شمال ميوزد و در محل و خوابگاه پاكيزه و خوشبو و با حالي خوش، يا به كاربردن عطرهاي خوشبو مانند مثلث كه عطري مركب از مشك و زعفران و عود خام بوده است. خوردن برخي خوراكيها يا داروها مانند برنج با شير و زردة تخممرغ نيم برشته، هريسه، بره و مرغ فربه، حلواي شكري و دواء المسك و پرهيز از تخمه و ترشي و آب بسيار سرد و دوري جستن از بوي كافور و مستي (همو، همان، 555؛ دنيسري، 148ـ149). در فرهنگ عامه براي اينكه طبيعت پسرزايي را در دختران پديد بياورند و طبع و مزاج زنان دخترزا را بگردانند، آداب و اعمال ويژهاي انجام ميدادهاند. بيشتر آداب و اعمال عامة مردم زمينة آييني و نمادي داشته است، مثلاً خوراندن سيب و خرماي زياد به زنان دخترزا، يا گذاشتن گردو پاي سفرة عقد دختراني كه ميخواهند به خانة شوهر بروند، يا نشاندن پسر بچهاي تندرست و چابك و زيبا روي زانوي عروس در اتاق حجله و نيزتوسل به امامزادگان و نذر و نياز كردن و سفره انداختن از جملة اين آداب بوده است.
در فرهنگ اسلامي فرزند دختر و پسر هر دو گرامي داشته شدهاند و به ويژه به پدران توصيه شده كه دختران را عيناً مانند پسران گرامي بدارند و ميان دختر و پسر تفاوتي نگذارند. در اين مورد روايتي از امام چهارم(ع) آمده است كه چون به وي ميگفتند خدا به تو فرزندي داده است، از دختر و پسر بودن او هيچ نميپرسيد و تنها ميگفت: آيا سالم است، عيب و نقصي ندارد؟ و چون ميشنيد كه نوزاد سالم است، خداي را سپاس ميگفت (حرعاملي، 15/143).
ويار: حال مخصوصي كه به زنان آبستن، به ويژه در ماههاي نخستين بارداري، دست ميدهد. نشانه آن به هم خوردن و آشوبِ دل همراه با سرگيجه و شكوفه زدن است. اين حال، گاهي در اثر بوييدن بويهاي تند و زنندة غذاها و يا ديدن برخي خوراكيهاي ناخوشايند پديد ميآيد. برخي از زنان آبستن در اين حال هوس بسيار به خوردن خوراكيهاي مخصوص و ميوههاي نوبرانه و غيرفصلي و چيزهاي بد و زيانآور پيدا ميكنند. ويار در ميان گروهي از زنان آبستن بسيار سخت و در ميان گروهي ديگر سبك است. به برخي از زنان باردار هم اصلاً اين حال دست نميدهد. اگر ويار زن آبستن سبك باشد، معمولاً در آخرين روزهاي 3 ماهگي از ميان ميرود، اما اگر سخت باشد گاهي تا آخرين ماههاي حاملگي ادامه مييابد. ويارِ سخت موجب مسموميتهايي با فشارِ خونِ بالا و اختلالهايي در تركيبهاي شيميايي بدن و تشنج اندامها ميگردد. اين حال را در پزشكي نوين توكسمي مينامند كه بيماري خون به سبب آلودگي آن با برخي سمها و زهرابههاي بدن است (آكسفرد، ذيل توكسميا؛ بارنت، 77ـ 78). در نوشتههاي طبي قديم اين حال زنان آبستن را «منش گَشْتَنْ» يا «مَنِشْ گَردا» ميناميدند و آن را «آرزوي چيزهاي شور و تيز و تلخ و ترش» و ميل به چيزهاي كمياب و حالتهاي دلآشوبي وصف ميكردند (جرجاني، ذخيره، 558). حالت ويار را در زبان فارسي «بيار»، «تاس»، «تاسه» و «تَلْواسه» نيز گفتهاند (تبريزي، ذيل همين واژهها). مردم خراسان اين حال زنان آبستن را «زِرْوَنَه» (شكورزاده، 129)، گيلانيها «ايشَّه كونَي» (پاينده، 23) و مردم فارس «آرْمه» (بهروزي، ذيل همين واژه) مينامند. مردم تهران به زن آبستني كه ويار دارد ميگويند «آزارِ ويار» گرفته (كتيرايي، 10) يا «وياردار» و «وياري» شده است. گِل خواري يكي از همگانيترين حالتهاي زن وياردار است. گِل ارمني يا گل سرشويي، گل داغستاني و كاه گِل از جمله گلهايي است كه معمولاً زنان وياري هوس خوردن آن را دارند. اخويني در زير عنوان «في شَهْوةِ الطّين» آرزوي گل خوردن را گونهاي بيماري دانسته كه به سبب بسته شدن خون حيض و گردآمدن بيه و چيزهاي فاسد در معدة زنان باردار آشكار ميشود (ص 374). از حالتهاي ديگر زن وياردار هوس خوردن برخي خوراكيها مانند آش رشته، كوفته، لواشك آلو و گوجه و ترشي هفته بيجار است. برخي زنان وياري به خوردن برنج خام، تباشير يا جوهر تباشير (ماية سفيد رنگي كه از خيزران ميگيرند) و چيزهاي زيانمندي مانند خاك و زغال سوخته و فضلة مرغ ميل بسيار پيدا ميكنند.
ويارانه: خواركهاي پرچاشني و خوش طعم و بويي است كه باب ميل زنان وياردار است. خوراكهاي ويارانه معمولاً عبارتند از آش رشته، كوفته برنجي، كوفته نخودچي، دلمه، حليم، خوراك سيرابي و مانند آن. ويارانه را معمولاً مادر يا بستگان بسيار نزديك زن آبستن، به ويژه اگر ويار در نخستين شكم زن آبستن آشكار شود، ميپزند و همراه با چند نوع ترشي براي او به خانهاش ميفرستند.
ويارزدايي: هرگاه حالت ويار يا منش گردا در زن آبستن سخت و تند و ديرزي شود و زن آبستن پياپي دلش به هم بخورد و شكوفه بزند و مدام گِل يا چيزهاي زيانبار بخورد، به درمان آن ميپردازند. طب سنتي و طب عامه براي دفع ويار چارههايي به كار بردهاند. جرجاني ميگويد: زماني كه در زني باردار منش گشتن خيزد، بايد شِبِت پخته را كه با انگبين آميخته و نيم گرم شده است، به او خورانيد تا شكوفه زند و خلط معدهآش بالا آيد و پاك شود. او نوشاندن آب ترنج، آب ليمو، آب غوره و آب انار و خوراندن گوشت دُرّاج، مرغ خانگي، بزغاله و طعامهايي با پياز و سركة پرورده و خَرْدَل زده را نيز براي ويارزدايي از زناني كه مزاج گرم دارند، سودمند دانسته است. همچنين گذاشتن ضمادي از سنبل و قَصَب الذيره و انيسون و خرماي قَسْبْ و بِهِ پخته و شراب ريحاني كهن را بر روي شكم زن وياردار آرامبخش حال وي و از داروهاي ويارزدا وصف كرده است (ذخيره، 558). از روشهاي ديگر ويارزدايي كه هنوز هم در ميان مردم ايران رواج دارد، خوراندن ماهيهاي كوچك زندة چشمه و رودخانه (باستاني پاريزي، 452)، يا آب شكمبة پختة گوسفند همراه با تكهآي از خود شكمبه است (اسديان، 251).
تشخيص پسر يا دختر بودن بچه در شكم: زنان از آغاز دورة آبستني تا پايان آن با شور و ناشكيبايي فراوان درپي تشخيص جنس بچة شكم خود هستند. از قديم در جامعة ايران تدبيرهاي گوناگون براي تشخيص نرينه يا مادينه بودن جنس جنين به كار ميرفته و از راه برخي آزمونها و نشانهها حدس زده ميشده است. يكي از آزمونهاي معمول ميان طبيبان اين بود كه زراوند كوبيده را در انگبين ميسرشتند و خمير آن را روي پشمپارهآي سبز رنگ ميماليدند و آن را به زن آبستن ميدادند تا صبح ناشتا به خود برگيرد. زن تا عصر چيزي نميخورد. در اين هنگام اگر آبدهان او شيرين ميشد، بچه را نرينه و اگر تلخ ميشد بچه را مادينه ميانگاشتند (جرجاني، ذخيره، 555 ـ556). همچنين، از روي برخي نشانهةاي ظاهري در تن و رفتار زن آبستن، جنس بچة شكم او را حدس ميزدند. مثلاً اگر نخستين نشانة آبستني روي پستان راست زن پديد ميآمد و شير آن قوام بيشتر مييافت، يا اگر زن آبستن به هنگام حركت، نخست پاي راست خود را پيش مينهاد و يا به هنگام برخاستن از زمين بر دست راست خود تكيه ميكرد، اينها را نشانههايي از پسر بودن بچه در شكم او ميپنداشتند (دنيسري، 148؛ هدايت، 34). در فرهنگ عامه جنس نر مظهر قدرت و برتري و جنس ماده مظهر ناتواني و فرودستي انگاشته ميشود. بر بنياد اين پندار عمومي مرد مفهوم پاكي، خير و بركت، و زن مفهوم كاستي را ميرساند و طبعها و خصلتهاي مطلوب و مثبت جنبة مردانه، و طبعها و خصلتهاي نامطلوب و منفي جنبة زنانه ميگيرند. از اين رو زيبايي، زرنگي، سنگيني، سرخي، سفيدي و قدرت كه ارزش اجتماعي و فرهنگي مثبت دارند، به جنس مرد و زشتي، تنبلي، سبكي و جلفي، سياهي و ضعف كه ارزش اجتماعي و فرهنگي منفي دارند، به جنس زن نسبت داده ميشود. در نتيجه، هرگاه نشانهاي از هر يك از اين دو دسته صفتها در زن آبستن پديد آيد، از روي آن پسر يا دختر بودن بچه در شكم مادر را حدس ميزنند. اشيا و ابزارها و زيورها نيز برپاية كاربردشان به دست مردان يا زنان در زندگي و ارزشهاي نمادي آنها در فرهنگ جامعه، به دو دستة مردانه و زنانه تقسيم ميشوند. اشيايي مانند شمشير، خنجر، كارد، چاقو، كليد، كلاه و عرقچين كه بيشتر مردان آنها را به كار ميبرند، نمادي از جنس نر و اشيايي مانند قيچي، سنجاق، سوزن، تكمه، روسري، قفل، گردنبند و مرواريد كه بيشتر زنان آنها را به كار ميگيرند. نمادي از جنس ماده تصور ميشوند. از سوي ديگر، شمشير و خنجر و كارد كه ابزار جنگ و برندگي و خونريزياند و كليد كه وسيلة گشايش است، مظهر نيرو و برتري شناخته ميشوند و با جنس مرد و صفت مردانگي بستگي مييابند. بنابراين بينش، هرگاه زن آبستن يكي از اين چيزها را در خواب ببيند يا در گذرگاهي بيابد و يا به آنها گرايش يابد، جنس فرزند در شكم او را در ارتباط با مفاهيم مردانه يا زنانة هر يك از اين اشيا حدس ميزنند. همچنين، عامة مردم براساس ارزش نمادي مفهوم راست و چپ در فرهنگ، ميان دو سوي راست و چپِ پيكر انسان فرق ميگذارند و اندامهاي راست بدن را مظهري از قدرت و برتري، يعني مردانگي و اندامهاي چپ بدن را مظهري از ناتواني و فرودستي، يعني زنانگي ميانگارند. از اين رو اگر پلك چشم راست زن آبستن تند و زودتر از پلك چشم چپ او بزند، يا اگر پهلوي راست زن پس از 3 ماه و 10 روزگي بيش از پهلوي چپ او برآمده گردد، يا اگر به هنگام ورود به جايي نخست پاي راست را پيش بگذارد، گمان به پسر بودن بچه در شكم او ميبرند.
علت شناسي: در گذشته اعتقاد بر اين بود كه نطفة انسان داراي «عِرق الدَّسّاس» است، يعني رگها و عاملهايي پنهاني دارد كه سرشت و خوي طبيعي را از نسلي به نسل ديگر منتقل ميكند (لين، ذيل دساس؛ جزايري، 75). برخي از پيشينيان معتقد بودند كه شكل و اندامهاي بچه از مادر و طايفة وي و قوت اندامهاي بچه از پدر و تبار او بنياد ميگيرد. از اينرو، زيبايي و زشتي بچه را از سوي مادر و برادران مادر و تندرستي و بيماري او را از سوي پدر و قبيلة او ميپنداشتند (جرجاني، الاغراض، 515). به عقيدة عامه، انجام برخي شايستها و ناشايستها، مانند همخوابگي زن و شوهر در زمانهايي خاص و خجسته، يا خوردن برخي خوراكيها و ميوهها در دورة آبستني و يا شكستن محرمات به هنگام آبستني، اثرهايي نيك يا بد بر بچه در شكم ميگذارد. مثلاً اگر زن و شوهر در شب عيدغدير همخوابگي كنند، بچهآي كه نطفهآش در اين شب بسته شود، شش انگشتي ميشود. به عقيدة صُبّيها اگر نطفة بچهاي در شب 29 هر ماه قمري كه قرص ماه پنهان و جهان تاريك و ديو تاريكي در كار است، بسته شود، بچة آن نطفه شش انگشتي، يا دو سر و يا عيبناك ميگردد (دراور، 326). شيخ عبدالله مامقاني مينويسد: بچة نطفهآي كه در روز جمعه بسته شود، خطيب، در شب سهشنبه مهربان و گشادهدست و خوشبو دهان و پاك زبان و در شب پنجشنبه از فرمانروايان جهان ميشود (ص 138). تهرانيها «ماه گرفتگي» يعني لكه يا خال بزرگ كبود يا سرخ تيره رنگ مادرزادي روي پوست تن بچه را به سبب دست گذاشتن زن آبستن به روي تن به هنگام خسوف (ماه گرفتگي)، «كورچشمي» مادرزادي پسر را به علت رفتن زن آبستن به درون حرم بيبي شهربانو و «شور چشمي» را در اثر افتادن نگاه زن حامله به كف پاي مرده يا گذشتن از روي آن ميپندارند.
پيشگيري از آبستني: زنان معمولاً از سن 15 سالگي تا 45 سالگي يعني سن يائسگي، توانايي باروري بچه دارند. بسياري از زنان در دورة بارداري خود پس از چند شكم زاييدن، يا به سبب بيماري و ناتواني جسمي و رواني و يا خطر و زيانهاي حاملگي و زايمان، به اين انديشه ميافتند كه از آبستن شدن خود پيشگيري كنند. در طب سنتي ايران، طبيبان براي پيشگيري از آبستني زنان بارور و دگرگون كردن شرايط محيط زهدان و لولههاي تخمدان آنان براي نگرفتن نطفة مرد، روشهاي گوناگوني به كار ميبردند. عليبن عباس اهوازي، حكيم اسلامي پيشگيري از حاملگي را براي زنان بيمار و زناني كه رحمي كوچكتر از اندازة طبيعي يا موجبي طبي دارند، لازم دانسته، ليكن از معرفي داروهاي ضدبارداري و چگونگي استفاده از داروها، به سبب بهرهگيريهاي نادرست زنان از آنها، پرهيز كرده است (الگود، طب در دورة صفويه، 275). روش پيشگيري از آبستني در طب قديم عبارت بود از 1. كاربُرد داروهاي خوردني مانند خوراندن آب بادروك يا شيرة ريحان شيرين (تفليسي، 434)، وَسَخ (چرك وريم) گوش استر، خون خرگوش (قزويني، 397، 409)، كميز گاوميش و لعاب شتر به زن (دنيسري، 227، 229)؛ 2. كاربرد داروهاي ماليدني مانند چرب كردن سر نرينه با قطران يا روغن بَلَسان و يا سفيداج پيش از همخوابگي با زن (جرجاني، الاغراض، 514)؛ 3. برداشتن پَرزه يا شياف پيش از هم بستري با شوهر، مانند پرزهةايي از مخ خرگوش، سرگين فيل يا خرگوش و نعناع (قزويني، 227، 409، 422) و كعب راسو (دنيسري، 233)؛ 4. دود دادن زهدان مانند دود سرگين فيل (تفليسي، 434)؛ 5. اعمال جادويي مانند بستن يا همراه كردن تخم حُمّاض (تُرشَك) (عقيلي، 365) يا پاي خرگوش (دنيسري، 230)، يا نخستين دندان كودك با زن (قزويني، 303) و يا بستن عَقره يا شَبه برتهيگاه زن (لغتنامه، ذيل عقره). امروز نيز بسياري از روشهاي سنتي پيشگيري از آبستني ميان زنان جامعة ايران رواج دارد. مثلاً زنان كرماني و بلوچ براي اينكه آبستن نشوند، ريشة گياهي به نام «نَرُوك» را ميخورند يا شيافي از آن را به خود برميدارند. اين گياه كه به رنگ پلنگ ابلق است، در كوههاي كرمان در بهار ميرويد. ميگويند چون پلنگ سختزاست، براي اينكه آبستن نشود، بيخ اين گياه را بيرون ميآورد و ميخورد (عقيلي، 869؛ جزايري، 68). عقيلي خاصيت اين گياه را چنين وصف كرده است: «آن را زن بخورد و يا فرزجه سازد و يا ذَرُورْ و يا تعليق نمايد هرگز آبستن نگردد. و چون مرد تعليق نمايد مباشرت نكند و اگر نمايد با هر زن كه مقاربت نمايد حامله نگردد» (عقيلي، 869). در خراسان زنان براي پيشگيري از حاملگي، اندكي سُم قاطر و استخوان مرده را ميكوبند و با هم ميآميزند و در غذا ميريزند و ميخورند (شكورزاده، 125).
در فقه اسلامي نيز دربارة پيشگيري از آبستني گفتوگو شده است. گرچه در آن گذشتة دور، وسايل امروزي جلوگيري از حاملگي نبود، همان تنها راه پيشگيري جايز شناخته شد. اين راه عبارت بود از «عَزل » يعني جلوگيري از ريختن نطفه به درون رحم. برخي از فقيهان معاصر صريحاً در اين مورد اظهار نظر كرده گفتهاند: دليل مخالفان جلوگيري از آبستني عبارت است از «تضييع نسل»، نسلي كه ازدواج براي آن پايهگذاري شده است، ولي هيچ دليلي بر حرام بودن تضييع نسل نيست (حكيم، 12/57).
افگانه: انداخن يا سقط بچة نارس و ناپروردة زنده يا مرده از شكم پيش از پايان دورة آبستني است. افگانه ممكن است غيرعمدي يا عمدي باشد. وقتي زن آبستن به سبب عيب و فساد تخمك يا نطفة مرد، كمبود هورموني خاص، ناتواني و نابهنجاري و بيماري زهدان، انجام كارهاي سخت و توانفرسا، حمل و نقل اشياي بسيار سنگين، افتادن از بلندي و ضربة سخت روي شكم و كمر نتواند بچه را در شكم نگه دارد و بچه خد به خود بيفتد، سقط غيرعمدي است. طبيبان قديم به علت بيماري بچهافكني غيرعمدي زنان كمابيش پي برده بودند. آنان معتقد بودند كه بچه انداختن بيشتر در 3 ماهة اول آبستني به سبب ظريف و نازك بودن جنين و مشيمه و در دو سه ماه آخر آن به سبب پختگي و گران و سنين بودن بچه روي ميدهد. آنها 3 دسته سبب براي بچهافكني تصور ميكردند: 1. سببهاي مادرسويي مانند باد و رطوبت بسيار درون زهدان كه سبب جنباندن و لغزاندن بچه ميشود، سرديِ سختِ زهدان كه بچه را از پرورده شدن باز ميدارد، خون روي با اسهال يا با حيض يا با فصد، پديد آمدن قُرحه (زخم) و بواسير لحمي (پوليپ رحم) و آماس (برآمدگي) در زهدان، تب و لرزهاي سخت و اسهالهاي صفراوي و بلغمي و لاغري و ناتواني بسيارِ زن آبستن كه موجب نرسيدن غذا به بچه ميشود؛ 2. سببهاي پدرسويي مانند رقيق بودن آب مني پدر كه سبب نازك و ضعيف شدن مشيمه و تركيدن آن ميشود؛ 3. سببهاي بيروني مانند رسيدن سرما به دهان رحمم كه موجب بسته شدن راههاي غذارساني به بچه ميشود، يا رسيدن گرما و تري بسيار به جنين در اثر نشستن مادر به مدتي دراز در گرمابه، حركت سخت زن در دورة بارداري، زخم رحم و آسيب وارد آمدن به آن و عارضهةاي نفساني مانند خشم سخت و اندوه بزرگ و ترس ناگهاني زن حامله (جرجاني، ذخيره، 559). طبيبان از روي برخي نشانهها به بيماري زن آبستن و ناتواني زهدان او در نگهداري بچه و احتمال انداختن يا مرگ آن پي ميبردند: سرخ شدن چشم و چهره، گراني سر و ماندگي تنِ زنِ آبستن و درد رحمِ او را نشانههايي از بچه انداختن ميدانستند و سنگين شدن بچه در شكم و رها بودن و افتادن او از سويي به سويي ديگر در شكم، سردشدن ناف، تراويدن گنده و زرداب از رحم و سفيدشدن چشم و سربيني و گوش و سرخشدن لبها را نيز نشانههايي از مرگ بچه در شكم ميگرفتند (همانجا). براي حفظ تندرستي و بقاي بچه در زهدان و درمان ناتواني زن در نگهداري جنين، زنان آبستن را سخت از كارهاي سنگين و دشوار و خوردن خوراكها و داروهاي زيانمند و فصد يا خون گرفتن پرهيز ميدادند (همو، همان، 560). روش درماني آنان در رفع ناتواني و پيشگيري از افكندن بچه عبارت بود از كاربرد داروهاي خواركي مانند تخم نعناع و باديان در آميخته با روغن انگبين (تفليسي، 437)، حقنه يا اماله كردن جوشاندة گياهي مانند سعتر فارسي، ابهل، نانخواه، كاشم، شبت، بابونه، سداب همراه با روغن كنجد و روغن سوسن (همانجا)، برداشتن پرزهآي درست شده از روغن بلسان و گياه سعتر و نانخواه، يا پنير ماية خرگوش، يا شيافي از گَردِ سنگِ لاجورد و روغن زيتون (زاوش، 253)، ماليدن مرهم و گذاشتن ضماد روي شكم و دور كمر مانند مرهمي كه از ساييدن ميوة نارسيدة يبروح (ذوصورتين، ظاهراً همان مهر گياه) در روغن گل سرخ فراهم ميكردند (حكيم مؤمن، 878ء و همراه كردن حرز و افسون و بازوبندي كه در آن كژدم ميگذاشتند (دنيسري، 244). يكي از روشهاي پيشگيري از بچهافكني در فرهنگ عامةايران قفل كردن كمر زن آبستن بود. اين روش درماني كه جنبة نمادي داشت، در بيشتر جاهاي ايران متداول بود. آداب قفل كردن چنين بود كه قابله دور كمر زني را كه در دورة حاملگي لك ميديد، يعني خونريزي داشت و احتمال افتادن بچهاش ميرفت، بندي ميپيچيد و دو سر آن را از داخل حلقة قفل كوچكي ميگذراند و گره ميزد. كليد قفل را زير ناوداني رو به قبله ميآويخت و وانمود ميكرد كه آن را پشت كوه قاف انداخته است. ماما قفل را در يكي از روزهاي آخرين هفتة ماه نهم آبستني زن، يا پس از زايمان از كمر او باز ميكرد. ماماهاي يهودي تهران كمر زن آبستن را با يك ريسمان ابريشمي هفت رنگ و قفلي كه روي آن طلسمهايي كنده شده بود، ميبستند (كتيرايي، 14ـ 15). ماماهاي مسلمان هفت آيه از سورة «يس» كه هر يك با كلمة «مبين» پايان مييابد، ميخواندند و در قفل ميدميدند (شاملو، 203). خراسانيها دو كلاف نخ پنبهاي سفيد و آبيرنگ را به هم ميتافتند و در هنگام تابيدن «هفت مبين» را ميخواندند و به آن ميدميدند (شكورزاده، 127). در لرستان و ايلام كمر زن را با كمربند چرمي پهن ميبستند و به آن قفلي كه روي آن دعا نوشته شده بود، ميزدند (اسديان، 252).
بچهافكني عمدي: طبيبان انداختن جنين را در موردهايي مانند بيمار و ناتوان و اندك سال بودن زن آبستن كه احتمال مرگ او در سرزا ميرفت، يا بيماري و زخم زهدان يا خفه شدن و مردن بچه در شكم ضروري و به مصلحت زن آبستن ميدانستند (جرجاني، ذخيره، 560). شيوة آنان در افكندن جنين عبارت بود از خوراندن داروهاي خوراكي مانند آب سُداب (دنيسري، 253)، جوشانده ترمس و پودينة آميخته با ابهل و مشك و محلول شيرگاو و كميز اشتر و سيكي (تفليسي، 438ـ439)، برداشتن پرزه مانند پرزهاي كه از خمير زَراوَندِ گِرد و ابهُل و اسپندان كوبيده در زهرة گاو (همانجا)، يا از زهرة خارپشت ماليده شده در موم ساخته شده بود (اخويني، 232)، دود دادن رحم با سداب و تخمگزر، سرگين گاو و ماهي شور (تفليسي، 438ـ439)، يا با سُم خر و دُم اسب (قزويني، 394ـ 395)، گذاشتن مرهمهايي روي شكم و ناف و شرمگاه زن مانند مرهم مخ شتري كه در كُراث نَبَطي (گونهاي ترة وحشي) كوبيده و آميخته شده است (همو، 450)، يا مرهمي كه از سرشتن شحم حنظل و قُسْط و برگ سداب در زهرة گاو فراهم ميشد (جرجاني، الاغراض، 514) و همراه كردن اندام برخي حيوانها مانند پاي موش ماده يا انجام برخي كارها كه اثر جادويي داشت مانند پا نهادن روي مار يا رفتن بر نشان او (دنيسري، 232، 240) و يا به دست گرفتن آذريون (قزويني، 248). برخي از زنان آبستن نيز خودسرانه با خوردن داروهاي گوناگون يا برداشتن شياف و گذاشتن و ماليدن ضماد و مرهم و انجام كارهايي جادويي و يا دستكاري در رحم، بچة ناخواسته در شكم خود را ميافكندند. انگيزههاي گوناگوني مانند داشتن فرزند بسيار، دشمني با شوهر يا با خانواده و طايفة او، بيميلي و نفرت شوهر و كينه و اختلاف زن و شوهر اين زنان را به انداختن بچه واميداشت.
قابلگان و زنان سالخورده نيز اين زنان را در اين كار كمك ميكردند. بهاءالدوله حكيم محمد علوي خان، شيوة كار اين قابلگان را شرح ميدهد. او مينويسد: وسيلة كار ايشان يك ميل يا چوبي تراشيده، بيشتر از بيخ خيار بود. اين چوب را در زهدان زن آبستن ميكردند و سرديگر آن را با بندي به ران او ميبستند تا به بالاي زهدان فرونرود. يكي دو هفته چوب را همچنان ميگذاشتند تا خون حيض را بگشايد. همچنين مينويسد: برخي از زنان از يك كاغذ لوله شده براي انداختن جنين استفاده ميكردند. دور كاغذ لوله شده را نخ ابريشم ميپيچيدند و آن را در آب زنجبيل خيس ميكردند و در آفتاب ميگذاشتند تا خشك شود. بعد كاغذ آغشته به زنجبيل را در زهدان خود فرو ميكردند. اين كار را بارها تكرار ميكردند تا مشيمه پاره شود و بچه بيفتد (الگود، طب در دورة صفويه، 282ـ283). پولاك پزشك آلماني دورة ناصرالدين شاه چگونگي سقط جنين عمدي را چنين وصف ميكند: قابلگان معمولاً با قلابي پوست نطفه را در رحم زن ميتركاندند، يا زالو به رحم زن آبستن ميانداختند. برخي از زنان حامله رگ پاي خود را ميزدند يا داروهاي تهوعآور يا مسهلهاي قوي و يا هستة خرما ميخوردند. اگر اين كارها و داروها در انداختن بچه اثر نميكرد، كسي را وا ميداشتند تا شكم ايشان را مشت مال دهد يا كمر و شكم آنان را لگد كند (ص 153). در خراسان زنان براي انداختن بچة ناخواستة خود چند روز صبح ناشتا آب زرشك يا آب جعفري كوبيده يا زعفران و يا جوشاندة پوست پياز و روناس و يا ريشة درخت شاهتوت ميخوردند. گاهي نيز يك پَر مرغ يا ريشة نهال خرما را در رحم خود فرو ميكردند و آن را آنقدر ميچرخاندند تا رحمشان خونريزي كند (شكورزاده، 126). در تهران زنان آبستن با برداشتن شياف ترياك يا ريشة خطميِ آغشته به نفت، يا خوردن چند مثقال زعفران يا چند گَنه گَنه، و يا زهرة گاو و برگ بارهنگ و يا بلندكردن اشياي بسيار سنگين دست به اين كار ميزدند (كتيرايي، 7). انداختن بچه به هر شيوه در جامعة ايرانِ پيش و پس از اسلام كاري زشت و گناهي بزرگ به شمار ميآمد. پيشوايان ديني و حكيمان عموماً زنان را از انجام اين كار پرهيز ميدادند و باز ميداشتند. در دين مزديسنا اگر زن آبستني بچة خود را عمداً ميانداخت، او را كشندة والاترين آفريدههاي اهورامزدا و گناهكار و ناپاك ميشناختند، زناني كه بچه ميانداختند، ناگزير بودند از دو عنصر پاك و مقدس آب و آتش دوري جويند تا مبادا آنها را آلوده و ناپاك كنند (الگود، تاريخ پزشكي، 24). در جامعة زرتشتيان يزد حتي زناني كه فرزنداني مرده به دنيا ميآوردند، ناپاك شمرده ميشدند و از آنان پلشت زدايي ميشد (بويس، 166). در اسلام نيز افكندن بچه به دست پدر يا مادر و يا به كمك هر كس ديگر، قتل نفس و حرام و از جمله گناهان بزرگ به شمار آمده است. در فقه اسلامي براي اين گونه زنان كيفر و عقوبتي سخت در هر دو جهان پيشبيني شده است (مشكيني، 11-14).
نازايي: اين بيماري را در اثر عيب در سلولهاي جنسي نطفة مرد يا تخمك زن، كجراهيهاي زهدان،بسته شدن لولهها و گلوي زهدان، قطع قاعدگي، چاقي يا لاغري بسيار زياد زن، تباهيهايي در دستگاه زاد و زه، آشفتگيها و هيجانهاي رواني، بدغذايي و نارسايي در تراوش هورمونهاي جنسي، و زياده روي در همخوابگي دانستهاند (مصطفوي، 59 ـ103). ممكن است زنان از پيش از ازدواج سترون باشند يا اينكه پس از ازدواج و يك يا چند شكم زنده زا كردن، عقيم شوند. در گذشته طبيبان براي دريافت سبب بيماري نازايي، زهدان زنان را با كمك ماماهاي با دانش و آزموده معاينه ميكردند. در اين گونه معاينهها «لولب» به كار ميبردند و روش كارشان «ديدن و پسودن با انگشت»، يعني توشه واژينال بود. لولب كار ابزاري بود كه امروز آن را اسپكولوم مينامند. با آن دهانة زهدان را بازميكردند و درون آن را ميكاويدند (همو، 64 ـ 68؛ محقق، 20).
در نوشتههاي طبي سنتي، ناباروري زنان و مردان و عيب و نقهاي زهدان زنان و ناتوان بودن آن در گرفتن تخمك و عيب مردان در باروركردن زهدان زنان شرح داده شده است. فربهي و گوشتالو بودن زن، پديد آمدن پاره گوشت يا باسور، يا زخم و پيه در زهدان، پديداري بادهاي سخت در آن، حركت و جابهجا شدن زهدان و سَّده بودن زهدان و پنهان شدن خلط در كاواك آن (جرجاني، ذخيره، 553؛ همو، الاغراض، 512؛ اخويني، 518؛ دنيسري، 297) و بدي مزاج زهدان يعني گرمي يا خشكي يا سردي و يا تري بسيار آن را از عيبهاي زنان (اخويني، 518)، سخت و گرم يا سرد بودن مني، يا كوتاهي و گوژي يا برآمدگي پشت و سرنگون بودن نرينه را به گونهاي كه نتواند نطفه را از درازاي گردن زهدان به درون آن بريزد (جرجاني، ذخيره، 553) يا قطع عصبي از بيضة مرد و زيان ديدن آن را به هنگام بيرون كردن سنگ مثانه از جمله عيبهاي مرد و نيز يكسان بودن طبع آبِ مرد و زن را از سببهاي ديگر نازايي (اخويني، 546) ميدانستند. براي شناخت اينكه بيماري نازايي از زن است يا مرد، روشهاي گوناگوني به كار ميبستند. همگانيترين اين روشها برداشتن پرزه، آزمون ادرار و مني و دوانيدن زن و شوهر روي كشتزار بود. مثلاً به زن نازا سير يا اَنْگَژدْ (صمغي بدبوي از درخت انگدان) ميدادند تا شب هنگام به خود بردارد. بامداد دهان او را ميبوييدند. اگر دهانش بوي سير يا انگژد ميداد، عيب را از شوهر زن ميدانستند (همو، 545). يا در دو تغار سفالين خاك ميريختند و در هر يك هفت دانه گندم، جو، نخود و باقلي ميكاشتند. از زن و شوهر ميخواستند كه هر كدام به مدت يك هفته در يكي از آنها ادرار كند. بعد از يك هفته دانهها را آب ميدادند. دانههاي هر تغاري كه نميروييد، سبب نازايي را از كسي كه در آن ادرار كرده بود، ميپنداشتند (جرجاني، ذخيره، 554؛ دنيسري، 149ـ150). آب مرد و زن را جداگانه در دو جام آب ميانداختند. مني هر يك بر روي آب ميآمد و ميايستاد، آن را نشانة خام بودن مني و سبب نازايي را از صاحب آن ميدانستند (جرجاني، ذخيره، 554؛ اخويني، 546). زن و شوهر را چندبار در دو باريكه از كشتزاري آب گرفته به صورت جداگانه ميدوانيدند. هر يك از كشتهةا كه خشك ميشد و نميروييد، سبب بارناآوردن را از آن كسي ميدانستند كه در آن باريكه دويده بوده است (تفليسي، 434).
در طب قديم نشانههايي براي هر يك از چهار مزاج گرم و خشك و سرد و تر كه از سببهاي نازايي شناخته ميشد، گذاشته بودند. لاغري تن، بسياري موي زهار و اندك و سياه گونه بودن خون حيض را از نشانههاي مزاجهاي گرم و خشك، نبودن موي زهار و اندك و تنك و سفيدگونه بودن خون حيض را از نشانههاي مزاج سرد و آب روشِ زهدان و رطوبت بسيار ان را از نشانههاي مزاج تر بهشمار ميآوردند. براي گرداندن اين طبعها و آفتزدايي از زهدان زنان نازا و آماده كردن محيط آن براي گرفتن تخمك و پرورش بچه، از برخي گياهان دارويي و خوراكيهاي مقوي و شيافهاي خاص استفاده ميكردند (اخويني، 514 ـ517). از روشهاي بسيار معمولِ رفع نازاييِ زنان در فرهنگ عامّه، روش «چِلّهبُري» بود. چلّهبري آداب زدودن و دور كردن اثر جادويي و افسوني «چلّه» از زني بود كه بر او «چلّه افتاده» بود و او آبستن نميشد. به اعتقاد عامّة مردم، زن زائو در 40 روز پس از زايش معمولاً لك ميبيند. اين لكههاي خوني را «خونِ نِفاس» يا «خون ولادت» و 40 روزي را كه زائو لك ميبيند «ايام نفاس» و دورة «زَچَگي» مينامند. زنان زائو در اين ايام به اصطلاح به «چلّهدر» و ناپاكاند و معناً آسيبپذير و آسيبرسانند. از اين رو، در اين 40 روز اگر زنان زائو تنها بمانند، يا گربة تازهزا به اتاق آنان برود، يا گوشت خام به نزدشان ببرند، جادو بر آنان اثر ميگذارد و به ايشان چلّه ميافتد و ايشان «چلّهگير» ميشوند و ديگر آبستن نميگردند. در اين ايام، رقيبان و مخالفان آنان، مانند هوو و مادر و خواهران شوهر، ميتوانند با نوشتن برخي اورادِ مخصوص و انجام كارهايي جادويي، بختشان را ببندند و چلّهگيرشان كنند. همچنين اگر زائويي در دورة زچگي خود به اتاق عقد دختري برود و در هنگام خواندن خطبة عقد حضور داشته باشد، چلّة او بر آن دختر ميافتد. براي چلّهبري و باطل كردن اثر جادو از زني كه بر او چله افتاده، آداب گوناگوني ميان زنان عامي هست. همگانيترين اين آداب ريختن «آبِ چلّه» روي سر زن نازا در گرمابه است. آب چلّه انواع مختلف دارد، مانند آبِ ابريشمِ هفت رنگ، آب بوق حمام يا پوست تخممرغ، آبِ پيراهنِ قيامت، آب «چهل كليد»، آب دباغخانه، آب ده زائو يا آب «جام چهل كليد»، آب مردهشويخانه و آب هزارپا. هر يك از اين آبها به روش خاصي تهيه و با آداب ويژهاي كه بيشتر جنبة نمادي دارد، بر سر زنان نازاي چلهگير ريخته ميشود. مثلاً در نايين، اين ورد را «بريدم چلة فلاني دختر فلاني را از جن و انس و عفريت و ديو و پري» 7 بار در روز چهارشنبه ميخواندند و در يك تكه پارچة ابريشم 7 رنگ ميدميدند. هر بار كه ورد ميخواندند، گرهي هم به ابريشم ميزدند. زن نازا اين ابريشم 7 گره خورده را روز جمعه در جامي آب ميانداخت و با آن آب غسل ميكرد. بعد ابريشمِ آب ديده را روي بازوي راست خود ميبست و همان شب با شوهرش ميخوابيد. روز چهلم ابريشم را از بازوي خود باز ميكرد و آن را آتش ميزد و زهدان خود را دود ميداد. خاكستر ابريشم سوخته را هم به نيت بچهدار شدن ميخورد (بلاغي، 283). در تهران زائو روز دهم كه به حمام ميرفت، 40 بار جامي را، كه «جام چهل كليد» ناميده ميشد، در آب پاك تشت يا لگني فرو ميكرد و در ميآورد. اين آب را به نيت چلّهبُري و بچهدار شدن بر سر زن نازا كه رو به قبله نشسته بود، ميريختند. جام چهل كليد جام برنجين يا مسين كوچكي است كه بر ديوارة بيرون و درون آن «چهار قُل» يعني 4 سورة قرآن كه با
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبَسْكون، يا آبُسْكون، آبِسْكون، جزيره يا بندرگاهي كهن در جنوب شرقي درياي خزر و شمال باختري استراباد در مصبّ رود گرگان كه جغرافيدانان متقدم طول شرقي آن را 79 و 45 و عرض شمالي آن را 37 و 10 يا 15 تعيين كردهاند (ابوالفدا، 36؛ وثوق زماني، 29، به نقل از خواجه نصير). با اينهمه، اكنون محل دقيق آن شناخته نيست و كساني آبسكون را در محل روستاي خواجه نفس كنوني يا جزاير آشوراده ميدانند، يا احتمال ميدهند كه با رود سكاندا در هيركانياي قديم كه بطلميوس از آن ياد كرده مربوط بوده است (ايرانيكا؛ دانشنامه)، اين نظر و احتمال بر آگاهيهاي قطعي تاريخي تكيه ندارد، ولي حدس بارتولد كه آن را در حدود گمش تپه يا گميشان ميداند، با توجه به طول و عرض جغرافيايي اين دو منطقه، از اعتبار بسيار برخوردار است، خاصه كه محتمل است مقصود ملاشيخعلي گيلاني (ص 50) از تميشة نزديك ابسكون، همين گميشان يا گميشه باشد. گذشته از آن، روايات مورخان و جغرافيدانان در اينكه آبسكون بندرگاهي بر كران دريا يا يكي از جزاير خزر بوده است، با يكديگر اختلاف دارد و ترجيح يكي بر ديگري خالي از دشواري نيست. به هر حال، برخي آن را جزيره دانستهاند (مستوفي، 239؛ جويني، 2/115؛ بناكتي، 240). از سوي ديگر، محمد خوارزمشاه هم بايست به جزيرهاي گريخته باشد تا از دست مغولان در امان بماند، خاصه كه گفتهاند مغولان حتي كشتي او را كه به سوي آبسكون «از جزاير دهانة نهر گركان در داخل درياي خزر» ميرفت (اقبال، 424) تيرباران كردند، اما از قراين ديگر تاريخي، از جمله اشارت دو مأخذ كهن (مسعودي 2/25؛ اصطخري، 173) و نيز نقشههاي جغرافيداناني چون ابن حوقل و اصطخري و نقشهاي كه در آغاز سدة 4ق/10م تهيه شده بر ميآيد كه آبسكون بندرگاهي پراهميت بوده است و همين اهميت سبب شده كه درياي خزر، نام آن را برگيرد و در بسياري از مآخذ تاريخي از آن به نام درياي آبسكون ياد شود؛ شايد كليد حل اين تناقض اين نكته باشد كه «جزيرة درياي آبسكون» را از باب حذف و اضمار، جزيرة آبسكون ناميدهاند.
دربارة پيشينة تاريخي اين بندر، آگاهيهاي چنداني به دست نيامده جز آنكه انصاري دمشقي (د 727ق/1327م) تصريح كرده كه بندرگاه آبسكون را قباد ساساني بنا كرده است (ص 226). اگرچه قراين تاريخي كه اين معني را اثبات كند در دست نيست، ولي با توجه به اين معني كه در روزگار قباد تركان به طبرستان حمله كردند و قباد پسر خود كاووس يا كيوس را مأمور سركوب آنان كرد و وي را امارت طبرستان داد، احتمال صحت اين قول را يكسره نميتوان نفي كرد، به ويژه آنكه منطقة دهستان در 50 فرسنگي آبسكون، مرز ايلات ترك از قوم غز بوده است (اصطخري، 173، 177؛ بارتولد، تذكره، 2/144) و اينان احتمالاً از همانجا به طبرستان يورش بردهاند. پس از اسلام نيز اين منطقه كه درگاه گرگان و راه ارتباطي مهمي به شمار ميآمده، 3 بار، ميان سالهاي 266ق/880م تا 301ق/913م، آماج يورش روسها و پايگاه حملات بعدي آنان به گيل و ديلم گشته است (ابن اسفنديار، 266؛ مسعودي، 2/20؛ اشپولر، 459).
به هر حال، در سدة 4ق/10م، آبسكون بندري بزرگ و معتبر (ابن حوقل، 325) «و جاي بازرگانان همة جهان» (حدود العالم، 144) بوده كه افزون بر اهميت بازرگاني يعني مركزيت تجارت ابريشم (لسترنج، 404) و پوست و ماهي، خط دفاعي در برابر تركها هم به شمار ميرفته (رابينو، 142، 143) و نيز راه ارتباطي شرق خزر به بابالابواب، گيلان، ديلم و بسياري از سواحل درياي خزر بوده است. مقدسي (2/525) نيز به آبسكون به عنوان «درگاه گرگان و بارانداز آن دشت پهناور» و به مسجد جامع و بازار و باروي آن اشارت كرده است. اطلاق «مدينه» يا شهر بر ابسكون (مثلاً ياقوت، 1/55، 91؛ حدود العالم، 49) نيز مسلم ميدارد كه در آنجا جامعي و منبري بوده است. نيز اصطخري آن را بهترين بندرگاه دانسته است (ص 173). به ناچار اين محل اهميتي داشته كه فخرالدوله بويهي آن را به اضافة گرگان و دهستان به ولايت اميرتاش، سپهسالار معزول سامانيان داده است (مرعشي، 134). اما پيداست كه آبسكون به تدريج اهميت خود را از دست داده، زيرا در سدة 7ق/13م از آن به عنوان «ديهي خرد» بر ساحل دريا ياد گشته است (بكران، 31). ظاهراً نزديك به همان ايام، پس از يورش مغول و شكستن سد جيحون و تغيير مسير آن به سوي خزر (مستوفي، 239؛ بارتولد، گزيدة مقالات، 4؛ اقبال، 427)، به تدريج آبسكون را آب گرفته است (لسترنج، 404). نيز چنانكه هدايت گفته است: آبسكون نام رودي در سه فرسخي استراباد است كه از سوي خوارزم ميآيد و به درياي خزر ميريزد و محل ريختن آن را آب سكون نيز گويند (ص 39). همو گويد كه چون اميرزاده مهدي قلي ميرزا حاكم مازندران خواست بركنار دريا بنايي بسازد، آثاري ظاهر شد و هدايت حدس ميزند كه آن آثار، بقاياي آبسكون كهن است (ص 30)، اما پس از آن خبري از آثار مزبور يا بندرگاه آبسكون برجاي نيست.
مآخذ: ابن اسفنديار، محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، كتابخانة خاور، 1320ش؛ ابن حوقل، ابوالقاسم محمد، صورةالارض، بيروت، مكتبةالحياة، ص 324؛ ابوالفدا، اسماعيل، تقويمالبلدان، به كوشش رنو و دوسلان، پاريس 1840م، ص 438؛ اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمة جواد فلاطوري، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1364ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347ش، ص 170، 182؛ اقبال، عباس، تاريخ ايران، تهران، خيام، 1362ش؛ انصاري، دمشقي، شمسالدين محمد، نخبةالدهر، به كوشش مهرن، لايپزيگ، 1923م؛ ص 147؛ ايرانيكا؛ بارتولد. و، تذكرة جغرافياي تاريخي ايران، ترجمة حمزة سردادور، تهران، تونس، 1358ش؛ همو، گزيدة مقالات تاريخي، ترجمة كريم كشاورز، تهران، اميركبير، 1358ش؛ بكران، محمد بن نجيب، جهان نامه، به كوشش محمد امين رياحي، تهران، ابن سينا، 1342ش، ص 81؛ بناكتي، داود بن ابي الفضل، تاريخ، به كوشش جعفر شعار، تهران، انجمن آثار ملي، 1348ش؛ جويني، عطاملك، تاريخ جهانگشا، به كوشش محمد قزويني، ليدن، 1937م؛ حدود العالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوري، 1362ش؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ رابينو، ل. سفرنامة مازندران و استراباد، ترجمة غلامعلي وحيد مازندراني، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، ص 139؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، ص 139؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337ش، ص 405؛ مرعشي، ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، تهران، 1333ش؛ مستوفي، حمدالله، نزهةالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1331ق؛ مسعودي، علي بن حسين، مروج الذهب، به كوشش باربيه دومنار، پاريس، 1877م؛ مقدسي، محمد بن احمد، احسن التقاسيم، ترجمة علينقي منزوي، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، 1361ش؛ ملاشيخعلي گيلاني، تاريخ مازندران، به كوشش منوچهر ستوده، تهران بنياد فرهنگ ايران، 1352ش؛ وثوق زماني، ابوالفتح، آشوراده و هرات، تهران، نشر گويا، 1363ش؛ هدايت، رضاقلي خان، سفارتنامة خوارزم، به كوشش علي حصوري، تهران، طهوري، 1356ش؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش ف ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م.
دربارة پيشينة تاريخي اين بندر، آگاهيهاي چنداني به دست نيامده جز آنكه انصاري دمشقي (د 727ق/1327م) تصريح كرده كه بندرگاه آبسكون را قباد ساساني بنا كرده است (ص 226). اگرچه قراين تاريخي كه اين معني را اثبات كند در دست نيست، ولي با توجه به اين معني كه در روزگار قباد تركان به طبرستان حمله كردند و قباد پسر خود كاووس يا كيوس را مأمور سركوب آنان كرد و وي را امارت طبرستان داد، احتمال صحت اين قول را يكسره نميتوان نفي كرد، به ويژه آنكه منطقة دهستان در 50 فرسنگي آبسكون، مرز ايلات ترك از قوم غز بوده است (اصطخري، 173، 177؛ بارتولد، تذكره، 2/144) و اينان احتمالاً از همانجا به طبرستان يورش بردهاند. پس از اسلام نيز اين منطقه كه درگاه گرگان و راه ارتباطي مهمي به شمار ميآمده، 3 بار، ميان سالهاي 266ق/880م تا 301ق/913م، آماج يورش روسها و پايگاه حملات بعدي آنان به گيل و ديلم گشته است (ابن اسفنديار، 266؛ مسعودي، 2/20؛ اشپولر، 459).
به هر حال، در سدة 4ق/10م، آبسكون بندري بزرگ و معتبر (ابن حوقل، 325) «و جاي بازرگانان همة جهان» (حدود العالم، 144) بوده كه افزون بر اهميت بازرگاني يعني مركزيت تجارت ابريشم (لسترنج، 404) و پوست و ماهي، خط دفاعي در برابر تركها هم به شمار ميرفته (رابينو، 142، 143) و نيز راه ارتباطي شرق خزر به بابالابواب، گيلان، ديلم و بسياري از سواحل درياي خزر بوده است. مقدسي (2/525) نيز به آبسكون به عنوان «درگاه گرگان و بارانداز آن دشت پهناور» و به مسجد جامع و بازار و باروي آن اشارت كرده است. اطلاق «مدينه» يا شهر بر ابسكون (مثلاً ياقوت، 1/55، 91؛ حدود العالم، 49) نيز مسلم ميدارد كه در آنجا جامعي و منبري بوده است. نيز اصطخري آن را بهترين بندرگاه دانسته است (ص 173). به ناچار اين محل اهميتي داشته كه فخرالدوله بويهي آن را به اضافة گرگان و دهستان به ولايت اميرتاش، سپهسالار معزول سامانيان داده است (مرعشي، 134). اما پيداست كه آبسكون به تدريج اهميت خود را از دست داده، زيرا در سدة 7ق/13م از آن به عنوان «ديهي خرد» بر ساحل دريا ياد گشته است (بكران، 31). ظاهراً نزديك به همان ايام، پس از يورش مغول و شكستن سد جيحون و تغيير مسير آن به سوي خزر (مستوفي، 239؛ بارتولد، گزيدة مقالات، 4؛ اقبال، 427)، به تدريج آبسكون را آب گرفته است (لسترنج، 404). نيز چنانكه هدايت گفته است: آبسكون نام رودي در سه فرسخي استراباد است كه از سوي خوارزم ميآيد و به درياي خزر ميريزد و محل ريختن آن را آب سكون نيز گويند (ص 39). همو گويد كه چون اميرزاده مهدي قلي ميرزا حاكم مازندران خواست بركنار دريا بنايي بسازد، آثاري ظاهر شد و هدايت حدس ميزند كه آن آثار، بقاياي آبسكون كهن است (ص 30)، اما پس از آن خبري از آثار مزبور يا بندرگاه آبسكون برجاي نيست.
مآخذ: ابن اسفنديار، محمد بن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، تهران، كتابخانة خاور، 1320ش؛ ابن حوقل، ابوالقاسم محمد، صورةالارض، بيروت، مكتبةالحياة، ص 324؛ ابوالفدا، اسماعيل، تقويمالبلدان، به كوشش رنو و دوسلان، پاريس 1840م، ص 438؛ اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمة جواد فلاطوري، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1364ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1347ش، ص 170، 182؛ اقبال، عباس، تاريخ ايران، تهران، خيام، 1362ش؛ انصاري، دمشقي، شمسالدين محمد، نخبةالدهر، به كوشش مهرن، لايپزيگ، 1923م؛ ص 147؛ ايرانيكا؛ بارتولد. و، تذكرة جغرافياي تاريخي ايران، ترجمة حمزة سردادور، تهران، تونس، 1358ش؛ همو، گزيدة مقالات تاريخي، ترجمة كريم كشاورز، تهران، اميركبير، 1358ش؛ بكران، محمد بن نجيب، جهان نامه، به كوشش محمد امين رياحي، تهران، ابن سينا، 1342ش، ص 81؛ بناكتي، داود بن ابي الفضل، تاريخ، به كوشش جعفر شعار، تهران، انجمن آثار ملي، 1348ش؛ جويني، عطاملك، تاريخ جهانگشا، به كوشش محمد قزويني، ليدن، 1937م؛ حدود العالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوري، 1362ش؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ رابينو، ل. سفرنامة مازندران و استراباد، ترجمة غلامعلي وحيد مازندراني، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، ص 139؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمه و نشر كتاب، 1343ش، ص 139؛ لسترنج، گاي، سرزمينهاي خلافت شرقي، ترجمة محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1337ش، ص 405؛ مرعشي، ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، تهران، 1333ش؛ مستوفي، حمدالله، نزهةالقلوب، به كوشش گاي لسترنج، ليدن، 1331ق؛ مسعودي، علي بن حسين، مروج الذهب، به كوشش باربيه دومنار، پاريس، 1877م؛ مقدسي، محمد بن احمد، احسن التقاسيم، ترجمة علينقي منزوي، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، 1361ش؛ ملاشيخعلي گيلاني، تاريخ مازندران، به كوشش منوچهر ستوده، تهران بنياد فرهنگ ايران، 1352ش؛ وثوق زماني، ابوالفتح، آشوراده و هرات، تهران، نشر گويا، 1363ش؛ هدايت، رضاقلي خان، سفارتنامة خوارزم، به كوشش علي حصوري، تهران، طهوري، 1356ش؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجمالبلدان، به كوشش ف ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آبْ سَنْجي، سنجش آب بر طبق قوانين عرفي مخصوص به خود كه از روزگاران كهن در ايران به دو شكل سنجش حجمي و سنجش زماني تا اين زمان وجود دارد. نظام اين سنجشها در مناطق كمآب پيچيده است و هر قدر از مناطق خشك شرقي كشور به سوي غربِ نسبتاً پرباران پيش رويم، از اهميت اين نظام كاسته ميشود.
سنجش حجمي آب: سنجش حجمي اب در مناطق كمآب به اشكال گوناگون ديده ميشود. در اطراف تهران اندازة حجمي آب را با «سنگ» ميسنجند. بنابر تعريف مقنّيان، يك سنگ آب مقدار آبي است كه بتواند با حركت آرام از دهانهاي به اندازة يك آجر محلي ا سرعتي معادل 15 قدم در دقيقه در جويي لاروبي شده حركت كند. براي اندازهگيري، محل مناسب و بدون شيبي را در نزديك مظهر قنات (آبنما) برميگزيدند و حدود 100 متر آن را لاروبي و آماده ميكردند. سپس آجرهاي قديمي محلي (آجرهاي قديمي شهر ري داراي ابعاد 20 20 سانتيمتر برابر با 400 سانتيمتر مربع) را به گونة افقي در كفِ جوي قرار ميدادند. بعد براي تعيين هر سنگِ آب دو آجر به گونة عمودي در طرفين آجر افقي ميگذاشتند و آجري نيز به گونة افقي به صورت سقف روي آن مينهادند واطراف آن را ميبستند. در نتيجه مقدار آبي كه بدون فشار و آزادانه از اين مجرا عبور ميكرد، اگر سرعتي برابر با 15 قدم در دقيقه داشت، يك سنگ آب شمرده ميشد. براي اندازهگيري سرعت، از نقطة قراردادن آجر، 15 قدم در جهت مسير آب قدمشماري و علامتگذاري ميكردند. آنگاه پرهاي كاه، گُل، سبزه يا برگِ درخت كه در آب غوطهور نشود و با سرعتِ آب حركت كند، در آب ميانداختند و زمانِ آغازِ حركت را ثبت ميكردند و پس از يك دقيقه نقطهاي را كه كاه، سبزه يا برگِ گل بدانجا ميرسيد، علامت ميگذاردند. اگر فاصلة دو نقطة علامتگذاري شده كمتر از 15 قدم بود، مقدار آب كمتر از يك سنگ و اگر بيشتر از 15 قدم بود بيش از يك سنگ شمرده ميشد.
در اين اندازهگيري اگر طول هر قدم را برابر با يك متر (100 سانتيمتر) در نظر بگيريم، اندازة حجمي يك سنگ آب در هر ثانيه چنين سنجيده ميشود:
يك سنگ = 10 ليتر در ثانيه = 000،10 سانتيمتر مكعب در ثانيه
گاهي كه مقدارِ آبِ منبع آبدهي بسيار بود، براي اندازهگيري آن آجرهاي متعددي در محل اندازهگيري قرار ميدادند و به هنگام عبور كامل آب از دهانة هر آجر، تعداد سنگ آبها را مشخص ميكردند. بعدها براي «سنگ كردن»، تختهاي به نام «دَهَنه» ميساختند و در محل موردنظر در كف جوي لاروبي شده و بدون شيب قرار ميدادند و اطراف ان را ميبستند تا آب آزادانه فقط از درون دهنه عبور كند. بعد، دهانه و ارتفاع آب را اندازه ميگرفتند. مثلاً اگر پهناي دهانة چوبي 60 سانتيمتر و ارتفاع آب 20 سانتيمتر و سرعت 15 قدم در هر دقيقه بود مقدار آب چنين محاسبه ميشد:
3 سنگ = 30 ليتر در ثانيه = 000،30 سانتيمتر مكعب =
اندازهگيريِ سنگِ آب به شيوة ياد شده اندازهگيريِ دقيقي نبود و اهميت چنداني هم به دقت آن داده نميشد و به سبب همين عدم دقت، اكنون اندازة سنگ آب را بين 10 تا 14 ليتر در ثانيه محاسبه ميكنند، زيرا در گذشته محاسبة مقدارِ حجميِ سنگِ آب به طول قدمها، و طول قدمها هم به طول قد افراد قدم كننده بستگي داشت. در اين صورت اگر طول هر قدم بيش از يك متر بود، مقدار حجمي سنگ آب هم به همان نسبت تغيير مييافت.
اجزاي سنگ آب: مقنّيان آگاه، هر سنگ آب را برابر با 40 سير محاسبه ميكردند. روش اندازهگيري بدين ترتيب بود كه سطح آجرهايِ عموديِ دهانة عبورِ يك سنگِ آب را كه بر روي آجرهاي افقي قرار داشت، ابتدا به 4 قسمت مساوي تقسيم ميكردند، سپس هر يك از اين 4 قسمت را به 10 قسمت مساوي منقسم ميساختند و هر قسمت را يك سير ميشمردند كه برابر با 10 سانتيمتر مربع در طول 15 قدم بود. در اندازهگيريِ سنتي اگر آب در سطح شيبدار و با سرعت حركت ميكرد، توجهي به 15 قدم در دقيقه نداشتند. تنها سطح مقطع آب را اندازهگيري ميكردند و هر 10 سير (يك چهارم آجر ) را برابر با يك سنگ ميدانستند، ولي اگر آب در حال ريزش بود، سطح مقطع هر سنگ آب را برابر با 5/2 سير (5/5 = 25 سانتيمتر مربع) محاسبه ميكردند و فقط اين اندازهها را در مقطع دهانة آب در نظر ميگرفتند (صفينژاد، 124ـ127).
همآهنگ كردن مدار گردش آب: گاهي نهر آبي از به هم پيوستن آب چندين قنات با مقدار حجم نابرابر و «مدار گردش» ناهمآهنگ تشكيل ميگرديد، ولي مالكيت هر يك از منابع آبدهي براساس حقابه (حقآبه) در طول مدار، شكل عرفي به خود ميگرفت و مبادله ميشد، ولي به سبب مشترك بودن نهر و استفادة مشترك از آن، لازم ميشد كه مدارهاي ناهمآهنگ براساسي سنجيده، به هم تبديل شود و همآهنگ گردد. در اين تبديل چنين عمل ميكردند:
سنگ آب ثانوي در محاسبة نهر واحد
مثلاً، در جنوب تهران در شمال غربي شهر ري از به هم پيوستن 3 قنات كه سنگ آب و مدار گردش آب آنها مختلف بود نهر واحدي به وجود ميآمد (اين نهر چندسالي است كه خشك شده است). خرده مالكان هر يك از اين 3 قنات براي بهرهگيري از حقابة عرفي، مقدار حجمي (سنگ آب) و مدار گردش مختلف را در نهر واحد چنين ميسنجيدند:
قنات الف (حضرتي يا اليمان): داراي 6 سنگ آب، مدار گردش 6 شبانهروز يكبار، با 144 ساعت آب براي بهرهگيري، مقدار حجمي و مدار گردش آب 2 قنات ديگر را با اين قنات ميسنجيدند و منطبق ميكردند.
قنات ب (اكبرآباد): داراي 13/2 سنگ آب، مدار گردش 8 شبانهروز يكبار، با 192 ساعت آب جهت بهرهگيري. در تبديل مقدار آب و مدار گردش آب اين قنات به مقدار آب و مدار گردش آب قنات الف چنين عمل ميكردند:
قنات ج (مِلْكي): داراي 66/3 سنگ آب، مدار گردش 5 شبانهروز يكبار، با 120 ساعت آب براي بهرهگيري. براي تبديل مقدار آب و مدار گردش آب اين قنات به قنات الف چنين عمل ميكردند:
سنجش و محاسبة آب 2 قنات و بهرهگيري در نهر واحد (جدول شمارة 1)
موضوع قنات الف قنات ب قنات ج نهر واحد
مقدا سنگ آب طبیعی
مدار عرفی گردش آب (شبانهروز)
سنجش براساس مدار 6 شبانهروز
سنجش دقیقهای در مبادلة ساعتی
ساعات قابل مبادله در هر مدار
درصد آب هر قنات نسبت به نهر واحد 6
6
6
30
144
50 13/2
8
6/1
8
192
3/13 66/3
5
4/4
22
120
7/36 79/11
6
12
60
144
100
سنجش و جدايي دو منبع آبدهي در نهر مشترك: اگر چند منبع آبدهي داراي نهر مشترك دائمي ولي مقدار آب و مدار گردش ناهمآهنگي ميبود، براساس ضوابطي آنها را به هم تبديل مي:ردند و از آن بهره ميگرفتند، ولي گاهي در فصول گم در بسياري از روستاها و حاشية شهرها، علاوه بر حقابة سنّتي احتياج به آب اضافي نيز بود كه منبع آب اضافي در محل مورد استفاده داراي نهر مستقلي نبود. از اين رو، آب نهر موقتي و اضافي را در محلي به مجراي آب نخست ميافزودند و پس از طي مسافتي آن دو را از هم جدا ميكردند و در دو قسمت از آن بهره ميگرفتند. براي اين جدايي، سهم بران مجبور بودند به اندازهگيري حجمي مستقل هر آب در محل جدايي بپردازند. محل اندازهگيري و جدايي دو آب را «سرنياره» (نيياره) و مشخص كنندة مقدار هر آب را «نياره» يا «بَجَن» ميناميدند.
نياره كردن: گاهي بنابر نياز و با موافقت صاحبان يك جوي (نهر اصلي) آب جويي ديگر (نهر فرعي) را بدان ميافزايند (آب روي آب انداختن) و پس از طي مسافتي در نهر اصلي (نهر مشترك موقتي) دوباره آن را جدا و مستقل ميكنند. براي اينكه مقدار آبي كه از نهر مشترك جدا ميشود، دقيقاً مساوي با مقدار آبي باشد كه به نهر اصلي افزوده شده، نوعي اندازهگيري معمول است كه آن را «نياره كردن» مينامند. روش كار اين است: اندكي پايينتر از جايي كه نهر فرعي از نهر مشترك جدا ميشود، مقدار آب نهر اصلي را (پيش از افزودن نهر فرعي بدان) با گذاشتن علامتي بر روي جسمي ثابت مانند سنگِ جدار نهر يا ريشة درخت يا ميلهاي (نياره) كه در نهر فرو ميبرند، مشخص ميكنند. آشكار است كه پس از افزودن آب نهر فرعي به نهر اصلي سطح آب بالاتر از علامت ميآيد؛ آنگاه آنقدر از آب نهر مشترك در جوي فرعي (جدا شده از نهر مشترك) روان ميسازند كه سطح آب در نهر اصلي دوباره به مقابل علامت نياره برسد، طرفين تا پايان كار به دقت مقدار آب نياره را زيرنظر دارند تا آب اصلي كم يا زياد نشود.
طرز سنجش و جداسازي آب دو منبع آبدهي
با مجراي مشترك
سنجشهاي حجمي مقسمي: در سنجشهاي حجمي آب مناطقي از ايران سنجش «حجمي مقسمي» آب رواج دارد بدينترتيب كه اگر نهر آبي به چند مزرعه، ده يا منطقه تعلق داشته باشد و يا به سبب حجم زياد، لازم شود كه آب به دو يا چند قسمت گردد، در نقاط مشخصي در طل نهر مقسمهاي سنگي يا چوبي در عرض بستر آب قرار ميإهند كه حجم آب به قسمتهاي برابر يا نابرابر، براساس سهم حقابه بران تقسيم شود و از آن پس هر شاخه،نهر يا جوي مستقلي را تشكيل دهد كه ممكن است خود مجدداً به قسمتهاي كوچكتري تقسيم گردد. اين تقسيمات در طومار سنتي آبياري مشخص ميگردد و ميرابان بر اين تقسيمبنديها نظارت دارند.
در مقسمهاي بزرگ در نزديكي محل تقسيم آب، عرض بستر نهر عريض ميشود تا از فشار و سرعت آب كاسته شود. در اين محل كف بستر مسير را صاف و هموار ميكنند تا جريان آب با فشار عادي حركت كند. سپس مقسم را سر راه آن بنا ميكنند.
مقسم عبارت از محلهاي عبور آب است كه به دقت با درازا، پهنا و بلندي مشخصي براساس سهام حقابهبران محلهاي مختلف بنا شده است. در اردستان اين تقسيمبندي را «فُرْزهبندي» و هر قسمت را يك «فُرْزه» آب مينامند. در شهر اردستان آب اصلي مصرفي محلات و بازار به بيست فرزه تقسيم ميشود و در چهار جوي به نسبت نامساوي 3، 6، 4 و 7 فرزه به سوي مناطق چهارگانة شهر جريان مييابد.
در تفرش اينگونه مقسمها را «مقسمهاي ناوداني» مينامند. مثلاً آب قنات به نسبت حجمي خود در محل مشخصي به 2، 3 يا 4 ناودان تقسيم ميشود و هر ناودان جوي مستقلي است كه داراي چندين «ناو» آب است. ناو به مقدار آبي اطلاق ميشود كه بتواند يك كَرت را به خوبي سيراب كند.
مشهورترين و بزرگترين مقسمهاي آب ايران در زايندهرود اصفهان ديده ميشود كه شكل سهمبندي و اجزاي آن در محلهاي مختلف طول رودخانه در طومار مشهور به طومار شيخ بهايي به تفصيل بيان شده است (طومار، جم(.
نوع ديگري از سنجش حجمي آب در روستاهاي اطراف يزد رواج دارد. در روستاي سرچشمه زارچ يزد اين اندازهگيري با ابزاري به نام سنجيده ميشود. پرگال ابزاري است چوبي يا برنجي با دو ضلع مُدّرج كه از يك طرف به يكديگر متصلاند. به هنگام اندازهگيري دو ضلع نسبت به هم به حالت عمودي و افقي قرار ميگيرند. ضلع افقي را اصطلاحاً دهنه و ضلع ديگر را عمق يا ارتفاع ميگويند. درجات تقسيمبندي شده چنان است كه هر ضلع از ديگري كاملاً مشخص است.
محل اندازهگيري در حدود 100 متري مظهر قنات و در سطحي بدون شيب است. در اين محل يك بندِ كوچكِ موقتي غيرقابل نفوذ ايجاد ميكنند به گونهاي كه آب در پشت بند جمع شود و از بالاي آن سرريز كند. در اين حالت ضلع دهنة پرگال را روي سطح صاف بند قرار ميدهند به طوري كه ضلع عمق يا ارتفاع پرگال عمود بر آن واقع شود. با درنظر گرفتن درجات اضلاع و زاوية ريزش آب مقدار حجمي آب را مشخص ميكنند. مثلاً اگر ضلع دهنه 60 سانتيمتر و ضلع عمودي حجم آب يك سانتيمتر باشد و زاوية ريزش آب از سطح ارتفاع بند 15 تا 20 را نشان دهد به طوري كه اگر دست را زير قوس بريزش آبشار مانند ببرند دست خيس نشود، آن را برابر با 60 فقير زمين (60×996 ذرع مربع) را آبياري كند. در اندازهگيريهاي حجمي در زارچ همواره ضلع عمودي (عمق يا ارتفاع) را ثابت و ضلع دهنه را متغير ميگيرند. در صورتي كه در تفت يزد ضلع دهنه ثابت است. پرگالهاي تفت دو نوعند: يك نوع با ضلع دهنة 20 واحدي و نوع ديگر با ضلع دهنة 30 واحدي ثابت. ارتفاع آب را با ضلع عمودي، بدون بستن بند و درجويي بدون شيب، اندازه ميگيرند. آگاهان با در نظر گرفتن اعداد دو ضلع پرگال و ضرايبي، مقدار حجمي آب را برحسب قفيز معين ميكنند.
سنجش زماني آب: كهنترين نظام سنجش آب در ايران را «مدار گردش آب» يا «دور گردشي آب» مينامند. مدار گردش آب عبارت است از فاصلة زماني ميان دو نوبت آبياري براساس حقابة محلي كه در نقاط مختلف ايران از كمتر از يك هفته تا بيشتر از دو هفته يكبار است اساس «مدار گردش آب» مبتني بر امكانات و نيازهاي اولية محلي است و جنبة عرفي دارد. رويدادهاي تاريخي در بسياري از مناطق ايران پيوسته در تغيير اين نظامها مؤثّر بوده و فاصلة زماني مدار گردش آب را دستخوش نوسان كرده است.
در بسياري از روستاهاي ايران حد مطلوب مدار گردش آب براساس 12 شبانه روز يك بار شكل گرفته است زيرا اين فاصلة زماني حد مطلوبي است براي آبياري گندم و جو آبي كه در ايران به كشت آن اهميت زيادي ميدهند.
تا قبل از اصلاحات ارضي كه نظامهاي زراعي سنتي جمعي مانند «بنه»ها، «صحرا»ها، و «هراسه»ها به قدرت و شكل اولية خود باقي بود و تغييري در آنها پديد نيامده بود، به مناسبت وسعتِ نسبيِ كشتِ جمعي، سنجش آب موردنياز آنها براساس شبانهروز شكل گرفته بود و حتي همياري در آبياري و كشت و داشت و برداشت نيز مبتني بر ضوابطي بود كه براساس شبانهروز تنظيم شده و تكامل يافته بود. قلمرو اين واحدها در شرقِ خطِ همباران 300 ميليمتر بود (نك بنه).
واحد مدار گردش آب در تمامي ايران شبانهروز است كه خود داراي نظامهاي متعدد سنجش آب است. اين نظامهاي سنتي سنجش آب بنابر مقتضيات جغرافيايي اشكال گوناگوني يافته است: الف ــ سنجشهاي زماني شبانهروزي؛ ب ـ سنجشهاي زماني طاق آب.
سنجشهاي زماني شبانهروزي: در منطقة كويري ايران به سبب بلند و كوتاه شدن طول مدت شبانهروز در فصول مختلف سال، نظام سنجش زماني نيز متغيّر است. در «خور» مدار گردش آب براساس 14 شبانهروز يك بار تعيين شده است. هر شبانهروز را به 4 «نيمروز» برابر با 240 فنجان تقسيم ميكنند.
نيمروز صبح با طلوع خورشيد آغاز ميشود و طول مدت آن هميشه ثابت و برابر با 64 فنجان است. نيمروز ايواره پس از نيمروز صبح تا غروب آفتاب و طول مدت آن متغير است. نيمروز سرشب از غروب آفتاب شروع ميشود و طول مدت آن هميشه ثابت و برابر با 36 فنجان است. نيمروز آخر شب پس از نيمروز سرشب تا طلوع آفتاب و طول مدت آن نيز متغير است.
مداربندي و آغاز سنجش مدار گردش از 36 روز بعد از عيد (پنچم ارديبهشت) آغاز ميشود و هر حقابهبري در طول مدت يك سال شمسي 26 نوبت حقابه دارد (مدار گردش 14 شبانهروز يك بار × 26 نوبت آبياري سال = 364 روز). يك روز باقيمانده و خردههاي سال شمسي را محليان برابر با پنج نيمروز محاسبه ميكنند و اين اضافات را براي جبران كمبودها، عقبماندگيها و ساير نيازها در نظر ميگيرند تا با شروع سال جديد اشكالي در سنجش نيمروزها پديدار نگردد.
چنانكه اشاره شد، از 4 نيمروز شبانهروز، زمانِ نيمروزِ صبح و نيمروزِ سرِشب هميشه ثابت است و دو نيمروز ايواره و آخر شب هميشه متغير است، زيرا با تغييرات نيمروز ايواره تغييرات طول روز و با تغييرات نيمروز آخر شب تغييرات طول شب در فصول مختلف همآهنگ ميشود و تغييرات اين دو هميشه عكس يكديگر است. زماني كه طول روزها بلند ميشود طولِ مدتِ نيمروزِ آخرِ شب كوتاه و زماني كه شبها بلند ميشود، طول مدت نيمروز ايواره كوتاه ميگردد، ولي در مجموع، طول مدت اين دو نيمروز برابر با 140 فنجان است و ثابت ميماند. اگر 4 نيمروزِ شبانهروز برابر بودند، طول زماني هر نيمروز بايستي 60 فنجان باشد.
در جدول شمارة 2 هر شبانهروز 240 فنجان و هر فنجان را از نظر زماني در سالهاي اخير 6 دقيقه ميگيرند (نك : سنجش پيالاي طاق آب). محليان واحد سنجش زماني ديگري به نام «قُله» به كار ميبرند. هر قله را برابر با 4 فنجان (24 قيقه) و شبانهروز را برابر با 60 قله محاسبه ميكنند. اين سنجش فنجاني به شكل سنتي خود قبل از رواج ساعت در بسياري از مناطق شرقي ايران به كار برده ميشد. اين اندازهگيري همان سنجشي است كه در سدة 4ق/10م خوارزمي به شرح آن پرداخته است (ص 236ـ237).
گردش در مدار گردش آب: بنابر جهاتي نوبتِ «هر 14 شبانهروز يك بارِ» حقابه بران در نيمروزها ثابت نيست، مثلاً در «خور» نوبتها در نيمروزها چنين گردش ميكند: اگر فردي سهم آبش در نيمروز صبح باشد، پس از 14 روز ــ در نوبت آبياري مجدد ــ سهم آبش به نيمروز سرشب و در نوبت سوم آبياري به نيمروز ايواره (بعد از ظهر) و در نوبت چهارم به نيمروز آخر شب تغيير مييابد.
واحدهاي سنجش آب در «خور» (جدول شماره 2).
نام نیمروزها بها و پاییز تابستان زمستان
فنجان قله فنجان قله فنجان قله
نیمروز صبح
نیمروز ایواره
نیمروز سرشب
نیمروز آخرشب 64
56
36
84 16
14
9
21 64
80
36
60 16
20
9
15 64
32
36
108 16
8
9
27
شبانه روز 240 60 240 60 240 60
درون نيمروزها ابتدا خرده مالكان حقابهبر آب ميگيرند و سپس آب در اختيار عمده مالكان قرار ميگيرد كه معمولاً در هر نيمروز بيش از يك عمده مالك از آب استفاده نميكند. عمده مالكان معمولاً كم و كسر آب خردهمالكان را تأمين ميكنند. گاهي كه پايان حقابة يك عمده مالك در نيمروز به ظهر محلي، غروب يا طلوع خورشيد ختم گردد، ديگر نيازي نيست كه ميراب به سنجش آب بپردازد يا به اصطلاح فنجان بر آب نهد.
سنجش شبانهروزي آب در فَرُّخي، دهي در همسايگي خور، بر اساس 10 شبانهروز يكبار است. در آنجا هم شبانهروز را به 4 نيمروز تقسيم كردهاند ولي تقسيمات دروني آن با تقسيمات خور كاملاً متفاوت است (نك جدول شمارة 3).
مدار گردش آب در وانشان گلپايگان براساس 7 شبانهروز يك بار شكل گرفته و هر شبانهروز به سه قسمت مساوي صبح، عصر و شب تقسيم گرديده است كه هر قسمت را يك «طاق» (طاق بزرگ برابر با 72 پياله) مينامند. گروههاي هم آب هر طاق به دو دستة زماني 36 پيالهاي تقسيم شدهاند كه آن را نيز طاق (طاق كوچك) مينامند هر طاق كوچك داراي سرطاقي است كه همآهنگ كردن زمان آب حقابهبران (4 ساعت) از وظايف اوست. بنابراين، هر شبانهروز داراي 6 سرطاق است و بر طول مدار گردش آب كه 7 شبانهروز است، 42 سرطاق نظارت دارند و اشكالات احتمالي را برطرف ميكنند. واحدهاي سنجش آب در وانشان چنين است:
مدار گردش آب
شبانهروز
شبانهروز
طاق (بزرگ)
طاق (کوچک)
پیاله
دانگ 7 شبانهروز یکبار
3 طاق (بزرگ)
6 طاق (کوچک)
72 پیاله (پنگ)
36 پیاله
6 دانگ
2 خط
درون پياله با دو خط دقيقاً به 3 قسمت تقسيم شده كه هر قسمت مشخص كنندة دودانگ آب است. فواصل خطوط را مسگرهاي محلي به دقت سفيد ميكنند و خط سفيد قلع بر پيالة مسي قرمز رنگ كاملاً مشخص است. زمان كمتر از دو دانگ را سرطاق با تخمين معين ميكند.
دو طاق عصر و دو طاق شب داراي ساعات متوالي است، ولي دو طاق صبح داراي زمان متوالي نيست، زيرا 50 پيالة آن در صبح و 22 پيالة ان در سرشب قراردارد. مدت آبياري هر يك از حقابهبران در درون هر طاق بزرگ با توافق سرطاقها و يا با علائم طبيعي چون ساية اشياء در روز و يا ستارگان در شب تعيين ميشود. چون سرطاقها از حقابة خود در پايان طاق آب استفاده ميكنند، نيازي به شمارش پياله براي خود ندارند. اگر حقابهبري مقداري آب زياد ميآورد، آن را به سرطاق ميسپرد و در مقابل اگر حقابهبري هم نياز به آب اضافي داشته باشد، آب لازم در اختيارش گذارده ميشود و هر كدام در دفعات بعد به شكلي تسويه حساب ميكنند (نك : جدول شمارة 4).
واحدهای سنجش آب در فرخی (جدول شمارة 3)
سنجش شبانهروز شبانهروز نیمروز قله دانگ طاس (فنجان) خط ساعت
شبانهروز
نیمروز
قله
دانگ
طاس
خط
ساعت 1 4
1 12
3
1 74
18
6
1 180
45
15
5/2
1 1080
270
90
15
6
1 24
6
2
20 دقیقه
8 دقیقه
1 دقیقه و20ثانیه
1
زمان و سنجش طاق آبها در وانشان (جدول شمارة 4)
نام طاق آب آغاز پایان مدت (پیاله)
طاق آب اول صبح
طاق آب اول صبح
طاق آب دوم صبح
طاق آب اول عصر
طاق آب دوم عصر
طاق آب اول شب
طاق آب دوم شب طلوع خورشید
از پیاله 15
غروب آفتاب
سایه دیوار (حدود ظهر)
از پیاله 37
از پیاله 23 غروب
از پیاله 59 به مدت 14 پیاله
پیاله 50
به مدت 22 پیاله
به مدت 36 پیاله
تا غروب
تا پیاله 59
تا طلوع خورشید 14
36
22
36
36
36
36
شش طاق آب طلوع خورشید طلوع خورشید 216
به سبب كوتاه و بلند شدن شب و روز در فصول مختلف، طاق حقابهبران صبح، عصر و شب يعني گروههاي اول، دوم و سوم، در هر نوبتِ گروهيِ آبياري در شبانهروز، جابهجا ميشود و پس از 3 هفته يا 3 دور مدار گردش، طاق هر گروه مجدداً در جاي اولية خود قرار ميگيرد، بدينترتيب:
دور اول:
دور دوم:
دور سوم: گروه اول
گروه دوم
گروه سوم
گروه اول
گروه دوم
گروه سوم
گروه اول
گروه دوم
گروه سوم دو طاق آب صبح
دو طاق آب عصر
دو طاق آب شب
دو طاق آب عصر
دو طاق آب شب
دو طاق آب صبح
دو طاق آب شب
دو طاق آب صبح
دو طاق آب عصر
پس از 3 دور مدار گردش يا 3 هفته، يك دور جابهجايي طاق آبها به پايان ميرسد، و شكل قبلي و اوليه عيناً تكرار ميشود. حقابهبران درون طاق آب بزرگ هر كدام به دو دسته يا طاق آب كوچك تقسيم ميگردند كه در هر نوبت اين دو دسته درون طاق آب خود جابهجا ميشوند.
زمينهاي زراعي حقابهبران هر طاق در كنار يكديگر قرار دارد كه به ترتيب بالا و پايين بودن زمينها، حقابة خود را دريافت ميدارند، ولي به سبب اول و آخر قرار گرفتن زمينهاي زراعي قطعاً كاس آب جوي (كاساب: بقية آب روان در جوي پس از بستن آن از سرچشمه) در سهم حقابه آنها اثر ميگذارد. از اين رو، زمان حركت آب را در مجراها و جويها اندازهگيري ميكنند و با نظارت سرطاق و طبق عرف محلّ كاس آب را محاسبه ميكنند.
آغاز زمانبندي مدار گردش آب از حدود اوايل فروردين ماه آغاز ميشود و شوراي سرطاقها با قرعهكشي نوبت آبياري هر طاق را مشخص ميكنند و براساس عرف محل و توافق به اجرا ميگذارند.
سنجش شبانهروزي با تغيير واحد سنجش: در منطقة كويري بيابانك (ايراج) در جنوب غربي خور علاوه بر سنجش آفتابي، اندازهگيري زماني فنجاني نيز رواج دارد. مدار گردش آب 16 شبانهروز يكبار است، هر شبانهروز به 4 نيمروز تقسيم ميگردد، هر نيمروز را در تمام مدت سال برابر 30 فنجان ميگيرند و هر فنجان خود به اجزايي به نام «طاس» تقسيم ميشود كه اندازة زماني آن در فصول مختلف سال بر اساس جدول شمارة 5 تغيير ميكند.
مدار گردش متغير: مدارهاي گردش آب از نظر طول زمان اغلب ثابتاند، ولي مدارهاي گردش آب متغيري هم در نقاط مختلف ايران وجود دارد. در اطراف تهران به هنگام ماههاي گرم كه محصولات به آب بيشتر و زودتري نياز دارند، طبق سنت محل، مدت مدار گردش به نصف تقليل مييابد و بر اين اساس ميتوان تخمين زد كه سطح زير كشت محصولات بهاره (صيفي) به نصف زير سطح زير كشت محصولات پاييزي (شتوي) كاهش مييابد:
تبدیل واحدها بهار تابستان پائیز زمستان
نیمروز به فنجان
نیمروز به طاس
شبانهروز به طاس
فنجان به طاس
ساعت به فنجان
ساعت به طاس
طاس به دقیقه 30
60
240
2
5
10
6 30
72
288
4/2
5
12
5 30
66
264
2/2
5
11
5 و 27 ثانیه 30
54
216
8/1
5
9
6 و 40 ثانیه
در باغستان فردوس در طول سال مدار گردش آب به دو قسمت «زين» و «ولگار» تقسيم ميشود. آبياري زين از روز چهارم مهرماه آغاز ميشود و تا اوايل تير به مدت 9 ماه به طول ميانجامد. در اين مدت مدار گردش آب براساس 8 شبانهروز يكبار انجام ميگيرد، ولي از اوايل تير به بعد به مدت 96 روز به علت گرماي زياد هوا كه محصولات به آب بيشتري نياز دارند، مدار گردش آب به 16 شبانهروز يكبار تغيير مييابد. در اين مدت منحصراً آب به آبياري باغهاي ميوه اختصاص دارد. اين تغيير مدار از 1345ش به علت توسعة باغهاي مذكور و با توافق مالكان آب و زمين صورت گرفته است.
در برخي از روستاها با در نظر گرفتن وضع بارندگي و مقدار حجمي آب، همه ساله تغييراتي در طول زمان مدار گردش آب و سطح زير كشت ايجاد ميشود. در فراشاه يزد اين عمل را «رقم زدن» ميناميدند. رقم زنها مقنّيان و خبرگاني بودند كه از يزد دعوت ميشدند و پس از اندازهگيري مقدار حجمي آب، ترتيبي براي مدار گردش آب توصيه ميكردند و اين ترتيب از سوي زارعان رعايت ميشد. در نيريز فارس سرطاقها كه در تمام فصول ناظر بر مقدار حجمي آب بودند، پس از بررسي و مشاوره فاصلة زماني مدار گردش آب را تغيير ميدادند و اين تغيير دوربندي دوبار در سال (اسفند ماه و تيرماه) انجام ميگرفت.
سنجشهاي زماني در روز: در بسياري از مناطق ايران به سبب اندك بودن مقدار حجمي آبِ منبع آبدهي، شبها آب چشمه يا قنات را در گودالهاي نفوذناپذيري به نام استخر ذخيره ميكنند و روزها با ضوابطي آب ذخيره شده را به مصرف آبياري ميرسانند كه اين كار «آبياري استخري» ناميده ميشود. بهترين نمونة آبياري استخري را ميتوان در سمنان مشاهده كرد. آب رودخانه «گل رودبار» با مدار گردش 15 شبانهروز مورد استفاده قرار ميگيرد. 5/1 شبانهروز آن سهمية ده «درجزين» در شمال سمنان است و 5/13 شبانهروز ديگر به شهر سمنان اختصاص دارد. آب رودخانه در شمال شهر وارد منطقة «پارا» (آبپخشكن) ميشود. آبپخشكن داراي 6 مخزن مستطيلي شكل كمعمق است كه به دنبال هم ساخته شدهاند و از سرريز هر كدام آب وارد ديگري ميشود و با اين عمل سرعت و قدرت آب در مخزنها متعادل ميشود. براي جلوگيري از فشارهاي خارجي مانند باد و حركت شنها، تپههاي مصنوعي بلندي در دو طرف پارا ايجاد ميكنند و روي تپهها درختهاي فراواني غرس و نيزارهايي ايجاد ميكنند تا از فشار وزش باد بر سطح آب جلوگيري شود و آب به هنگام تقسيم جرياني طبيعي داشته باشد. در مخزن ششم، آب تقريباً با سرعت معمولي جريان مييابد. سرريز اين مخزن كه «بَرجن» ناميده ميشود، براساس حقابة محلي به 5 قسمت نابرابر تقسيم ميشود و 5 نهر مستقل جدا از هم به سوي 5 محلة سمنان روان ميگردد. يكي از نهرها خود به 2 قسمت تقسيم ميشود و نهايتاً آب رودخانه به 6 استخر ميريزد. شبها آب در استخرهاي مذكور جمع ميشود و روزها از صبح زود تا غروب آفتاب، دريچة هر استخر گشوده ميشود و با ضوابطي آب به سوي مزارع جريان مييابد. اين تقسيم در طول مدار گردش، از فروردين ماه آغاز ميشود و 8 ماه ادامه مييابد. سازمان آبياري گستردهاي كلية مسائل مربوط به اين نظام را زير نظر دارد.
سنجشهاي زماني طاق آب: در بسياري از مناطق ايران هر شبانهروز را به 2 «طاق» تقسيم ميكنند كه به طاق روز و طاق شب معروف است. اگر حد مطلوب مدار گردش آب 12 شبانهروز يكبار حساب شود، هر دور مدار گردش آب داراي 24 طاق آب خواهد بود كه متشكل از 12 طاق روز و 12 طاق شب است. هر طاق برابر با 12 ساعت محاسبه ميگردد. عرف محل اجازه نميدهد مالك يا مالكان طاق آب روز هميشه حقابة خود را در روز و مالك يا مالكان طاق آب شب هميشه حقابة خود را در شب مورد استفاده قرار دهند. از اين رو، در هر بار استفادهكنندگان طاق آبها به تعيض طاق آب خود ميپردازند بدينترتيب كه اگر حقابهبري يكبار از طاق آب روز استفاده كند، در نوبت بعدي از طاق آب شب بهره ميگيرد.
مالكيت طاق آب براساس ساعت تعيين ميشود و در طول سال زراعي ثابت است، ولي ممكن است در سال بعد نوساني در آن رخ دهد. مالكيت طاق آب از نظر حقوقي مالكيت واحدي محسوب ميشود و ممكن است به يك يا چند نفر تعلق داشته باشد. مالكان هر طاق آب هر چند نفر كه باشند، مجموع حقابة انان نبايد از 12 ساعت تجاوز كند، ولي درون طاق آب ميتواند نابرابري مالكيت وجود داشته باشد، زيرا ممكن است سهم يك نفر كمتر از يك واحد سنجش محلي باشد يا سهم ديگري به چندين واحد سنجش برسد. كلية حقابهبران درون هر طاق آب را گروه «هم آب» مينامند. هر گروه هم آب در لايروبيها و تصميمات مربوط به طاق آب خود همكاري گروهي مشتركي دارند.
اين همكاري زير نظر يك نفر به نام «سرطاق» همآهنگ ميگردد. سرطاقها معمولاً از ميان حقابهبران يك طاق آب كه سهم بيشتري دارند، انتخاب ميشوند. خريد و فروش و مبادلة آب در درون طاق آبها آزاد است، ولي انتقال حقابه به طاق آب ديگر ممنوع است و در مناطقي از ايران اين عمل لعن شده است. هر شبانهروز داراي 2 سرطاق است. بنابراين هر منبع آبدهي در طول مدار گردش آب تعدادي سرطاق دارد (در حد مطلوب 24 سرطاق) كه اينان در شورايي بر سنجش و گردش طاق آبها نظارت دارند.
حقابهبران هر طاق آب به نوبت و براساس مالكيت حقابة، سهم اب خود را براساس حدولي كه سرطاق تنظيم ميكند، دريافت ميدارند. اگر جدول مذكور را ثابت فرض كنيم، ممكن است فرد نخست در جدول هميشه حقابة خود را در آغاز شب و ديگري در نيمههاي شب و يا ديرتر از آن دريافت دارد. عرف محل در بسياري از مناطق چنين ترتيبي را صحيح نميداند. از اين رو، مدارِ «گردش در گردش» ابداع شده است.
واحد سنجش: سنجش سنتي آب تا قبل از رواج ساعت به دو صورت بود: سنجش پيالهاي (ساعت آبي) و سنجش آفتابي (ساعت آفتابي). فنجان، پياله، سبو، تَشته، طاس و سَرجه ظروف واحدهاي اندازهگيري سنجش پيالهاي بودند كه از مس ساخته ميشدند و در زير آنها سوراخ ريزي تعبيه ميگرديد.
سنجش بدين شكل بود كه ميراب يا سرطاق در اطاقي نزديك به محل بند آب مينشست و ظرف بزرگي از آب در جلوي خود ميگذاشت. پيالة سوراخدار را در لحظة معيني در مقابل حقابهبران بر آب مينهاد و آب از سوراخ زيرين به درون پياله وارد ميشد و پياله پس از پر شدن در آب غوطهور ميگرديد. در اين حالت ميراب بلافاصله پياله را از آب خارج ميكرد و پس از تخليه، مجدداً آن را بر آب مينهاد.
زمان پر شدن ظرف از آب به حجم آن بستگي دارد. ظرفها داراي اجزايي نيز هستند. در «خور» هر 3 فنجان را يك قُلّه مينامند. در فرخي كه در همسايگي خور قرار دارد، درون طاس به 6 خط و در وانشان گلپايگان درون هر پياله به 6 دانگ تقسيم ميشود و دانگها توسط خطوطي به دقت از هم تفكيك ميگردد. در زوارة اردستان هر سَرجه به 6 دانگ و هر دانگ آب به 4 طَسوج تقسيم ميگردد (سرجه 12 دقيقه، دانگ 2 دقيقه، طسوج نيم دقيقه). مدار گردش آب 8 شبانهروز يكبار، هر شبانهروز برابر با 2 طاق و برابر با 120 سرجه يا سهم است.
در برخي نقاط ايران سنجشهاي زماني را با آفتاب انجام ميدادند. بدينترتيب كه چوب مستقيمي را به طول 150 سانتيمتر به طور قائم (شاقولي) در محل مشخصي كه نشانگاه ناميده ميشد، در زمين فروميكردند و در هر طرف چوب 6 علامت سنگي به فاصلههاي نامساوي كه نمايندة زماني مساوي بود، با كمي انحراف از جهت مستقيمِ شرقي غربي قرار ميدادند. فاصلههاي زماني هر دو سنگ برابر 5/2 جُرّه بود كه در سال 1355ش برابر با 45 دقيقه اندازهگيري شد (براي نمونه نك : شكل زير).
شكل ساعت آفتابي در جندق (نشانگاه)
اندازهگيري طول زماني ساية شاخص بر حسب اندازة مكاني
(اندازهگيري ديماه)
براي سنجش زماني آب در شب از حركت ظاهري ستارگان استفاده ميكردند و يكي از شرايط ميراب شدن شناخت طلوع و غروب ستارگان در شب و آگاهي از وسعت زمين حقابهبران محلي بود كه ميراب با در نظر گرفتن وسعت زمين و حركات ستارگان مسائل را حل و فصل ميكرد.
در مناطق مختلف ايران رابطهاي سنتي بين واحد اندازهگيري زمان و زمين وجود دارد. در منطقه جندق اين رابطه چنين است:
مدار گردش آب
شبانهروز
جُرّه
بِلجان
نِیْ
جریب 12 شبانهروز
80 جُرّه
3 بِلِجان
30 نِی
2 ذرع و یک چارک و 4/1 گره
6 بلجان (1000 مترمربع)
هر جره آب سه بلجان زمين را مشروب ميكند و هر بلجان داراي وسعتي برابر با 557/166 متر مربع است كه برابر است با 30 ني ني واحد طولي است برابر با 625/235 سانتيمتر و 30 برابر ني مربع را يك بلجان ميشمارند. بدينترتيب، كل زمينهاي ده 960 جره، برابر با 2880 بلجان، برابر با 480 جريب، برابر با 48 هكتار محاسبه ميگردد (حكمت، 70-77).
سازمان اداري آبياري: در نقاط كم آب به ويژه در مناطق شرقي ايران به منظور جيرهبندي و نظارت بر توزيع آب، سازمانهاي آبياري مجهزي ايجاد شده است. در اين سازمانها افرادي با وظايف معين به كار اشتغال دارند. اينان از آگاهترين محلّيان انتخاب ميشوند و مورد تأييد حقابهبرانند و در ازاي كار خود از سازمان حقوق و مستمري دريافت ميدارند. نمونة اين سازمانها را در امور آبياري ميتوان در مناطق زير مشاهده كرد:
در سازمان آبياري شش استخر سمنان در 1356ش، 54 نفر به كار اشتغال داشتند. سازمان اداري يكي از استخرها به تفكيك وظايف چنين بود:
شوراي آبياري: هر استخر داراي يك شوراي ابياري بود كه با شركت همة دستاندركاران و حقابهبران به سرپرستي «اِنگارنويس» در هنگام لزوم در مسجد و يا تكيه تشكيل ميشد.
قانوندار: قانون يا طومار، نوشتهاي است مربوط به سهام آب حقابهداران كه همه ساله نقل و انتقالات مربوط به اب در آن ثبت و در سال زراعي بعد به مورد اجرا گذارده ميشود. هر 3 استخر داراي دفتري است به نام «قانون» كه در مجموع، تحولات تاريخي آن منطقه را نشان ميدهد. دفتر قانون نزد شخصي امين و موردتأييد به نام «قانوندار» ندهداري ميشود.
امين رودخانه: با توافق مسئولان استخرهاي ششگانه فردي به نام «امين رودخانه» انتخاب ميشود كه نامبرده بايد در روستاي «درجزين» ساكن شود و دقيقاً بر باز كردن و بستن اب گل رودبار براساس حقابة مدار گردش نظارت كند.
انگارنويس: هر استخر داراي جايگاهي است به نام «اِنگار» كه شوراي آبياري در آنجا تشكيل ميگردد. سرپرستي شوراي مذكور به عهدة فردي است كه به «انگارنويس» شهرت دارد. وي توسط مالكان عمدة هر استخر انتخاب ميشود و ممكن است مادامآلعمر در شغل خود باقي بماند. كلية تغييرات و تحولات در آب استخر از مبدأ تا مقصد از اختيارات انگارنويس است. وي اسامي و زمان و مقدار آب روزانة حقابهبران را در كاغذي به نام «مَرّه» مينويسد و در اختيار «مَرّهبان» قرار ميدهد كه همه روزه اين عمل تكرار ميشود.
طومار: طومار كاغذ طويلي است با پهناي كم كه توسط قانوندار از روي اسناد و مداركي كه در دفتر قانون ثبت است، همه ساله تهيه ميگردد و كلية تحولات كه توسط انگارنويس به اطلاع قانوندار ميرسد، در آخرين طومار منعكس ميگردد. طومار در سه نسخة مشابه تنظيم ميگردد: يك نسخه به قانوندار، يك نسخه به انگارنويس و نسخة سوم به معتمدي محلي سپرده ميشود. هر طومار منعكس كنندة مقدار آب كلية حقابهداران و اسامي آنها در مدت يك سال زراعي است و در واقع دستورالعمل اجرايي سالانة شوراي آبياري است.
مرهبان: نظارت بر چگونگي آبياري و ميزان آب هر نفر بر عهدة مرّهبان است. وي اين وظيفه را بر طبق «مرّه» انجام ميدهد. مرّه تكه كاغذي است كه اسامي كساني كه در هر روز بايد از آب هر استخر استفاده كنند در آن ثبت ميشود. زمان آبگيري و اسامي هر سهمبر از آب استخر در شوراي آبياري مطرح ميشود و براساس طومار و دفتر قانوندار به تصويب انگارنويس ميرسد و در اختيار مرهبان قرار ميگيرد. وي چگونگي آبياري و ميزان سهمية آب هر نفر را كتباً (به وسيله مرّه) به اطلاع استخربان ميرساند. از وظايف ديگر مرهبان اين است كه ساعت و مقدار آب افراد غايب در جلسة ابياري را به اطلاع آنها برساند.
استخربان: هر استخر داراي يك نفر «استخربان» است كه حفظ و حراست آب استخر در شبها به عهدة اوست و روزها براساس صورت «مره» كه مرهبان در اختيار نامبرده ميگذارد، ناظر بر حجم آب و تقسيم و توزيع آب استخر است. استخربان با موافقت انگارنويس و معتمدان محلي و استفادهكنندگان از آب استخر انتخاب ميشود و معمولاً سالها در شغل خود باقي ميماند. وي بايد يكي از كشاورزان استفاده كننده از آب همان استخر نيز باشد.
عملهدار (مقسّم آب): عملهدار ناظر بر تقسيم آب استخر بين مزارع است، زيرا نهرهاي بزرگي كه از محل خروجي آب استخر جريان مييابند، خود به نهرهاي كوچكتري تقسيم ميشوند. تقسيم آب در جويبارها به عهدة كشاورزان است.
بارهبان: حفظ و حراست هر نهر از محل پارا (آب پخش كن) تا استخر به عهدة پارهبان است.
اما سازمان اداري آبياري در باغستان فردوس چنين است:
مؤلف: مؤلف بالاترين مقام آبياري و مسئول ثبت و حفظ حقّابة سهامداران و تهية طومار مستند آبياري، نيز ناظر بر كلية كار گروههاي آبياري و عزل و نصب آنهاست.
حسابدار: حسابدار مسئول ضبط و ثبت حساب آب يكيك حقابهداران است و بايد از كلية نقل و انتقالات و تغييرات طومار آبياري آگاه و ناظر بر خريد و فروش آب باشد.
كيّال: سنجش زماني آبياري با فنجان در طول مدت آبياري زير نظر كيّال انجام ميگيرد (شمارشگر فنجان). دو نفر كيال، به نوبت سنجش فنجانهاي روز و شب را به عهده دارند.
جويبان: محافظت جويهاي آب از مظهر قنات تا سر مزرعه به عهدة جويبان است. به سبب طول زياد جويها 3 نفر اين وظيفه را به عهده دارند.
تيرهگر: 2 يا 3 نفر تيرهگر مأمور گلآلود كردن آب قنات در نيمه راه نهر هستند. با اين كار آب گلآلود در مزرعه ته نشست و سبب حاصلخيزي زمين ميشود.
مآخذ: حكمت يغمايي، عبدالكريم، جندق، روستايي كهن بر كران كوير، تهران، توس، 1353ش؛ خوارزمي، محمد بن احمد، مفاتيح العلوم، ترجمة حسين خديوجم، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1362ش؛ شيخ بهائي، محمد، طومار، به كوشش كاظم سميعي، اطفهان، 1307ش؛ جم ؛ صفينژاد، جواد، نظامهاي آبياري سنتي در ايران، دانشگاه تهران، مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي، 1359ش، جم ؛ نيز: مطالعات و پژوهشهاي ميداني مؤلف.
سنجش حجمي آب: سنجش حجمي اب در مناطق كمآب به اشكال گوناگون ديده ميشود. در اطراف تهران اندازة حجمي آب را با «سنگ» ميسنجند. بنابر تعريف مقنّيان، يك سنگ آب مقدار آبي است كه بتواند با حركت آرام از دهانهاي به اندازة يك آجر محلي ا سرعتي معادل 15 قدم در دقيقه در جويي لاروبي شده حركت كند. براي اندازهگيري، محل مناسب و بدون شيبي را در نزديك مظهر قنات (آبنما) برميگزيدند و حدود 100 متر آن را لاروبي و آماده ميكردند. سپس آجرهاي قديمي محلي (آجرهاي قديمي شهر ري داراي ابعاد 20 20 سانتيمتر برابر با 400 سانتيمتر مربع) را به گونة افقي در كفِ جوي قرار ميدادند. بعد براي تعيين هر سنگِ آب دو آجر به گونة عمودي در طرفين آجر افقي ميگذاشتند و آجري نيز به گونة افقي به صورت سقف روي آن مينهادند واطراف آن را ميبستند. در نتيجه مقدار آبي كه بدون فشار و آزادانه از اين مجرا عبور ميكرد، اگر سرعتي برابر با 15 قدم در دقيقه داشت، يك سنگ آب شمرده ميشد. براي اندازهگيري سرعت، از نقطة قراردادن آجر، 15 قدم در جهت مسير آب قدمشماري و علامتگذاري ميكردند. آنگاه پرهاي كاه، گُل، سبزه يا برگِ درخت كه در آب غوطهور نشود و با سرعتِ آب حركت كند، در آب ميانداختند و زمانِ آغازِ حركت را ثبت ميكردند و پس از يك دقيقه نقطهاي را كه كاه، سبزه يا برگِ گل بدانجا ميرسيد، علامت ميگذاردند. اگر فاصلة دو نقطة علامتگذاري شده كمتر از 15 قدم بود، مقدار آب كمتر از يك سنگ و اگر بيشتر از 15 قدم بود بيش از يك سنگ شمرده ميشد.
در اين اندازهگيري اگر طول هر قدم را برابر با يك متر (100 سانتيمتر) در نظر بگيريم، اندازة حجمي يك سنگ آب در هر ثانيه چنين سنجيده ميشود:
يك سنگ = 10 ليتر در ثانيه = 000،10 سانتيمتر مكعب در ثانيه
گاهي كه مقدارِ آبِ منبع آبدهي بسيار بود، براي اندازهگيري آن آجرهاي متعددي در محل اندازهگيري قرار ميدادند و به هنگام عبور كامل آب از دهانة هر آجر، تعداد سنگ آبها را مشخص ميكردند. بعدها براي «سنگ كردن»، تختهاي به نام «دَهَنه» ميساختند و در محل موردنظر در كف جوي لاروبي شده و بدون شيب قرار ميدادند و اطراف ان را ميبستند تا آب آزادانه فقط از درون دهنه عبور كند. بعد، دهانه و ارتفاع آب را اندازه ميگرفتند. مثلاً اگر پهناي دهانة چوبي 60 سانتيمتر و ارتفاع آب 20 سانتيمتر و سرعت 15 قدم در هر دقيقه بود مقدار آب چنين محاسبه ميشد:
3 سنگ = 30 ليتر در ثانيه = 000،30 سانتيمتر مكعب =
اندازهگيريِ سنگِ آب به شيوة ياد شده اندازهگيريِ دقيقي نبود و اهميت چنداني هم به دقت آن داده نميشد و به سبب همين عدم دقت، اكنون اندازة سنگ آب را بين 10 تا 14 ليتر در ثانيه محاسبه ميكنند، زيرا در گذشته محاسبة مقدارِ حجميِ سنگِ آب به طول قدمها، و طول قدمها هم به طول قد افراد قدم كننده بستگي داشت. در اين صورت اگر طول هر قدم بيش از يك متر بود، مقدار حجمي سنگ آب هم به همان نسبت تغيير مييافت.
اجزاي سنگ آب: مقنّيان آگاه، هر سنگ آب را برابر با 40 سير محاسبه ميكردند. روش اندازهگيري بدين ترتيب بود كه سطح آجرهايِ عموديِ دهانة عبورِ يك سنگِ آب را كه بر روي آجرهاي افقي قرار داشت، ابتدا به 4 قسمت مساوي تقسيم ميكردند، سپس هر يك از اين 4 قسمت را به 10 قسمت مساوي منقسم ميساختند و هر قسمت را يك سير ميشمردند كه برابر با 10 سانتيمتر مربع در طول 15 قدم بود. در اندازهگيريِ سنتي اگر آب در سطح شيبدار و با سرعت حركت ميكرد، توجهي به 15 قدم در دقيقه نداشتند. تنها سطح مقطع آب را اندازهگيري ميكردند و هر 10 سير (يك چهارم آجر ) را برابر با يك سنگ ميدانستند، ولي اگر آب در حال ريزش بود، سطح مقطع هر سنگ آب را برابر با 5/2 سير (5/5 = 25 سانتيمتر مربع) محاسبه ميكردند و فقط اين اندازهها را در مقطع دهانة آب در نظر ميگرفتند (صفينژاد، 124ـ127).
همآهنگ كردن مدار گردش آب: گاهي نهر آبي از به هم پيوستن آب چندين قنات با مقدار حجم نابرابر و «مدار گردش» ناهمآهنگ تشكيل ميگرديد، ولي مالكيت هر يك از منابع آبدهي براساس حقابه (حقآبه) در طول مدار، شكل عرفي به خود ميگرفت و مبادله ميشد، ولي به سبب مشترك بودن نهر و استفادة مشترك از آن، لازم ميشد كه مدارهاي ناهمآهنگ براساسي سنجيده، به هم تبديل شود و همآهنگ گردد. در اين تبديل چنين عمل ميكردند:
سنگ آب ثانوي در محاسبة نهر واحد
مثلاً، در جنوب تهران در شمال غربي شهر ري از به هم پيوستن 3 قنات كه سنگ آب و مدار گردش آب آنها مختلف بود نهر واحدي به وجود ميآمد (اين نهر چندسالي است كه خشك شده است). خرده مالكان هر يك از اين 3 قنات براي بهرهگيري از حقابة عرفي، مقدار حجمي (سنگ آب) و مدار گردش مختلف را در نهر واحد چنين ميسنجيدند:
قنات الف (حضرتي يا اليمان): داراي 6 سنگ آب، مدار گردش 6 شبانهروز يكبار، با 144 ساعت آب براي بهرهگيري، مقدار حجمي و مدار گردش آب 2 قنات ديگر را با اين قنات ميسنجيدند و منطبق ميكردند.
قنات ب (اكبرآباد): داراي 13/2 سنگ آب، مدار گردش 8 شبانهروز يكبار، با 192 ساعت آب جهت بهرهگيري. در تبديل مقدار آب و مدار گردش آب اين قنات به مقدار آب و مدار گردش آب قنات الف چنين عمل ميكردند:
قنات ج (مِلْكي): داراي 66/3 سنگ آب، مدار گردش 5 شبانهروز يكبار، با 120 ساعت آب براي بهرهگيري. براي تبديل مقدار آب و مدار گردش آب اين قنات به قنات الف چنين عمل ميكردند:
سنجش و محاسبة آب 2 قنات و بهرهگيري در نهر واحد (جدول شمارة 1)
موضوع قنات الف قنات ب قنات ج نهر واحد
مقدا سنگ آب طبیعی
مدار عرفی گردش آب (شبانهروز)
سنجش براساس مدار 6 شبانهروز
سنجش دقیقهای در مبادلة ساعتی
ساعات قابل مبادله در هر مدار
درصد آب هر قنات نسبت به نهر واحد 6
6
6
30
144
50 13/2
8
6/1
8
192
3/13 66/3
5
4/4
22
120
7/36 79/11
6
12
60
144
100
سنجش و جدايي دو منبع آبدهي در نهر مشترك: اگر چند منبع آبدهي داراي نهر مشترك دائمي ولي مقدار آب و مدار گردش ناهمآهنگي ميبود، براساس ضوابطي آنها را به هم تبديل مي:ردند و از آن بهره ميگرفتند، ولي گاهي در فصول گم در بسياري از روستاها و حاشية شهرها، علاوه بر حقابة سنّتي احتياج به آب اضافي نيز بود كه منبع آب اضافي در محل مورد استفاده داراي نهر مستقلي نبود. از اين رو، آب نهر موقتي و اضافي را در محلي به مجراي آب نخست ميافزودند و پس از طي مسافتي آن دو را از هم جدا ميكردند و در دو قسمت از آن بهره ميگرفتند. براي اين جدايي، سهم بران مجبور بودند به اندازهگيري حجمي مستقل هر آب در محل جدايي بپردازند. محل اندازهگيري و جدايي دو آب را «سرنياره» (نيياره) و مشخص كنندة مقدار هر آب را «نياره» يا «بَجَن» ميناميدند.
نياره كردن: گاهي بنابر نياز و با موافقت صاحبان يك جوي (نهر اصلي) آب جويي ديگر (نهر فرعي) را بدان ميافزايند (آب روي آب انداختن) و پس از طي مسافتي در نهر اصلي (نهر مشترك موقتي) دوباره آن را جدا و مستقل ميكنند. براي اينكه مقدار آبي كه از نهر مشترك جدا ميشود، دقيقاً مساوي با مقدار آبي باشد كه به نهر اصلي افزوده شده، نوعي اندازهگيري معمول است كه آن را «نياره كردن» مينامند. روش كار اين است: اندكي پايينتر از جايي كه نهر فرعي از نهر مشترك جدا ميشود، مقدار آب نهر اصلي را (پيش از افزودن نهر فرعي بدان) با گذاشتن علامتي بر روي جسمي ثابت مانند سنگِ جدار نهر يا ريشة درخت يا ميلهاي (نياره) كه در نهر فرو ميبرند، مشخص ميكنند. آشكار است كه پس از افزودن آب نهر فرعي به نهر اصلي سطح آب بالاتر از علامت ميآيد؛ آنگاه آنقدر از آب نهر مشترك در جوي فرعي (جدا شده از نهر مشترك) روان ميسازند كه سطح آب در نهر اصلي دوباره به مقابل علامت نياره برسد، طرفين تا پايان كار به دقت مقدار آب نياره را زيرنظر دارند تا آب اصلي كم يا زياد نشود.
طرز سنجش و جداسازي آب دو منبع آبدهي
با مجراي مشترك
سنجشهاي حجمي مقسمي: در سنجشهاي حجمي آب مناطقي از ايران سنجش «حجمي مقسمي» آب رواج دارد بدينترتيب كه اگر نهر آبي به چند مزرعه، ده يا منطقه تعلق داشته باشد و يا به سبب حجم زياد، لازم شود كه آب به دو يا چند قسمت گردد، در نقاط مشخصي در طل نهر مقسمهاي سنگي يا چوبي در عرض بستر آب قرار ميإهند كه حجم آب به قسمتهاي برابر يا نابرابر، براساس سهم حقابه بران تقسيم شود و از آن پس هر شاخه،نهر يا جوي مستقلي را تشكيل دهد كه ممكن است خود مجدداً به قسمتهاي كوچكتري تقسيم گردد. اين تقسيمات در طومار سنتي آبياري مشخص ميگردد و ميرابان بر اين تقسيمبنديها نظارت دارند.
در مقسمهاي بزرگ در نزديكي محل تقسيم آب، عرض بستر نهر عريض ميشود تا از فشار و سرعت آب كاسته شود. در اين محل كف بستر مسير را صاف و هموار ميكنند تا جريان آب با فشار عادي حركت كند. سپس مقسم را سر راه آن بنا ميكنند.
مقسم عبارت از محلهاي عبور آب است كه به دقت با درازا، پهنا و بلندي مشخصي براساس سهام حقابهبران محلهاي مختلف بنا شده است. در اردستان اين تقسيمبندي را «فُرْزهبندي» و هر قسمت را يك «فُرْزه» آب مينامند. در شهر اردستان آب اصلي مصرفي محلات و بازار به بيست فرزه تقسيم ميشود و در چهار جوي به نسبت نامساوي 3، 6، 4 و 7 فرزه به سوي مناطق چهارگانة شهر جريان مييابد.
در تفرش اينگونه مقسمها را «مقسمهاي ناوداني» مينامند. مثلاً آب قنات به نسبت حجمي خود در محل مشخصي به 2، 3 يا 4 ناودان تقسيم ميشود و هر ناودان جوي مستقلي است كه داراي چندين «ناو» آب است. ناو به مقدار آبي اطلاق ميشود كه بتواند يك كَرت را به خوبي سيراب كند.
مشهورترين و بزرگترين مقسمهاي آب ايران در زايندهرود اصفهان ديده ميشود كه شكل سهمبندي و اجزاي آن در محلهاي مختلف طول رودخانه در طومار مشهور به طومار شيخ بهايي به تفصيل بيان شده است (طومار، جم(.
نوع ديگري از سنجش حجمي آب در روستاهاي اطراف يزد رواج دارد. در روستاي سرچشمه زارچ يزد اين اندازهگيري با ابزاري به نام سنجيده ميشود. پرگال ابزاري است چوبي يا برنجي با دو ضلع مُدّرج كه از يك طرف به يكديگر متصلاند. به هنگام اندازهگيري دو ضلع نسبت به هم به حالت عمودي و افقي قرار ميگيرند. ضلع افقي را اصطلاحاً دهنه و ضلع ديگر را عمق يا ارتفاع ميگويند. درجات تقسيمبندي شده چنان است كه هر ضلع از ديگري كاملاً مشخص است.
محل اندازهگيري در حدود 100 متري مظهر قنات و در سطحي بدون شيب است. در اين محل يك بندِ كوچكِ موقتي غيرقابل نفوذ ايجاد ميكنند به گونهاي كه آب در پشت بند جمع شود و از بالاي آن سرريز كند. در اين حالت ضلع دهنة پرگال را روي سطح صاف بند قرار ميدهند به طوري كه ضلع عمق يا ارتفاع پرگال عمود بر آن واقع شود. با درنظر گرفتن درجات اضلاع و زاوية ريزش آب مقدار حجمي آب را مشخص ميكنند. مثلاً اگر ضلع دهنه 60 سانتيمتر و ضلع عمودي حجم آب يك سانتيمتر باشد و زاوية ريزش آب از سطح ارتفاع بند 15 تا 20 را نشان دهد به طوري كه اگر دست را زير قوس بريزش آبشار مانند ببرند دست خيس نشود، آن را برابر با 60 فقير زمين (60×996 ذرع مربع) را آبياري كند. در اندازهگيريهاي حجمي در زارچ همواره ضلع عمودي (عمق يا ارتفاع) را ثابت و ضلع دهنه را متغير ميگيرند. در صورتي كه در تفت يزد ضلع دهنه ثابت است. پرگالهاي تفت دو نوعند: يك نوع با ضلع دهنة 20 واحدي و نوع ديگر با ضلع دهنة 30 واحدي ثابت. ارتفاع آب را با ضلع عمودي، بدون بستن بند و درجويي بدون شيب، اندازه ميگيرند. آگاهان با در نظر گرفتن اعداد دو ضلع پرگال و ضرايبي، مقدار حجمي آب را برحسب قفيز معين ميكنند.
سنجش زماني آب: كهنترين نظام سنجش آب در ايران را «مدار گردش آب» يا «دور گردشي آب» مينامند. مدار گردش آب عبارت است از فاصلة زماني ميان دو نوبت آبياري براساس حقابة محلي كه در نقاط مختلف ايران از كمتر از يك هفته تا بيشتر از دو هفته يكبار است اساس «مدار گردش آب» مبتني بر امكانات و نيازهاي اولية محلي است و جنبة عرفي دارد. رويدادهاي تاريخي در بسياري از مناطق ايران پيوسته در تغيير اين نظامها مؤثّر بوده و فاصلة زماني مدار گردش آب را دستخوش نوسان كرده است.
در بسياري از روستاهاي ايران حد مطلوب مدار گردش آب براساس 12 شبانه روز يك بار شكل گرفته است زيرا اين فاصلة زماني حد مطلوبي است براي آبياري گندم و جو آبي كه در ايران به كشت آن اهميت زيادي ميدهند.
تا قبل از اصلاحات ارضي كه نظامهاي زراعي سنتي جمعي مانند «بنه»ها، «صحرا»ها، و «هراسه»ها به قدرت و شكل اولية خود باقي بود و تغييري در آنها پديد نيامده بود، به مناسبت وسعتِ نسبيِ كشتِ جمعي، سنجش آب موردنياز آنها براساس شبانهروز شكل گرفته بود و حتي همياري در آبياري و كشت و داشت و برداشت نيز مبتني بر ضوابطي بود كه براساس شبانهروز تنظيم شده و تكامل يافته بود. قلمرو اين واحدها در شرقِ خطِ همباران 300 ميليمتر بود (نك بنه).
واحد مدار گردش آب در تمامي ايران شبانهروز است كه خود داراي نظامهاي متعدد سنجش آب است. اين نظامهاي سنتي سنجش آب بنابر مقتضيات جغرافيايي اشكال گوناگوني يافته است: الف ــ سنجشهاي زماني شبانهروزي؛ ب ـ سنجشهاي زماني طاق آب.
سنجشهاي زماني شبانهروزي: در منطقة كويري ايران به سبب بلند و كوتاه شدن طول مدت شبانهروز در فصول مختلف سال، نظام سنجش زماني نيز متغيّر است. در «خور» مدار گردش آب براساس 14 شبانهروز يك بار تعيين شده است. هر شبانهروز را به 4 «نيمروز» برابر با 240 فنجان تقسيم ميكنند.
نيمروز صبح با طلوع خورشيد آغاز ميشود و طول مدت آن هميشه ثابت و برابر با 64 فنجان است. نيمروز ايواره پس از نيمروز صبح تا غروب آفتاب و طول مدت آن متغير است. نيمروز سرشب از غروب آفتاب شروع ميشود و طول مدت آن هميشه ثابت و برابر با 36 فنجان است. نيمروز آخر شب پس از نيمروز سرشب تا طلوع آفتاب و طول مدت آن نيز متغير است.
مداربندي و آغاز سنجش مدار گردش از 36 روز بعد از عيد (پنچم ارديبهشت) آغاز ميشود و هر حقابهبري در طول مدت يك سال شمسي 26 نوبت حقابه دارد (مدار گردش 14 شبانهروز يك بار × 26 نوبت آبياري سال = 364 روز). يك روز باقيمانده و خردههاي سال شمسي را محليان برابر با پنج نيمروز محاسبه ميكنند و اين اضافات را براي جبران كمبودها، عقبماندگيها و ساير نيازها در نظر ميگيرند تا با شروع سال جديد اشكالي در سنجش نيمروزها پديدار نگردد.
چنانكه اشاره شد، از 4 نيمروز شبانهروز، زمانِ نيمروزِ صبح و نيمروزِ سرِشب هميشه ثابت است و دو نيمروز ايواره و آخر شب هميشه متغير است، زيرا با تغييرات نيمروز ايواره تغييرات طول روز و با تغييرات نيمروز آخر شب تغييرات طول شب در فصول مختلف همآهنگ ميشود و تغييرات اين دو هميشه عكس يكديگر است. زماني كه طول روزها بلند ميشود طولِ مدتِ نيمروزِ آخرِ شب كوتاه و زماني كه شبها بلند ميشود، طول مدت نيمروز ايواره كوتاه ميگردد، ولي در مجموع، طول مدت اين دو نيمروز برابر با 140 فنجان است و ثابت ميماند. اگر 4 نيمروزِ شبانهروز برابر بودند، طول زماني هر نيمروز بايستي 60 فنجان باشد.
در جدول شمارة 2 هر شبانهروز 240 فنجان و هر فنجان را از نظر زماني در سالهاي اخير 6 دقيقه ميگيرند (نك : سنجش پيالاي طاق آب). محليان واحد سنجش زماني ديگري به نام «قُله» به كار ميبرند. هر قله را برابر با 4 فنجان (24 قيقه) و شبانهروز را برابر با 60 قله محاسبه ميكنند. اين سنجش فنجاني به شكل سنتي خود قبل از رواج ساعت در بسياري از مناطق شرقي ايران به كار برده ميشد. اين اندازهگيري همان سنجشي است كه در سدة 4ق/10م خوارزمي به شرح آن پرداخته است (ص 236ـ237).
گردش در مدار گردش آب: بنابر جهاتي نوبتِ «هر 14 شبانهروز يك بارِ» حقابه بران در نيمروزها ثابت نيست، مثلاً در «خور» نوبتها در نيمروزها چنين گردش ميكند: اگر فردي سهم آبش در نيمروز صبح باشد، پس از 14 روز ــ در نوبت آبياري مجدد ــ سهم آبش به نيمروز سرشب و در نوبت سوم آبياري به نيمروز ايواره (بعد از ظهر) و در نوبت چهارم به نيمروز آخر شب تغيير مييابد.
واحدهاي سنجش آب در «خور» (جدول شماره 2).
نام نیمروزها بها و پاییز تابستان زمستان
فنجان قله فنجان قله فنجان قله
نیمروز صبح
نیمروز ایواره
نیمروز سرشب
نیمروز آخرشب 64
56
36
84 16
14
9
21 64
80
36
60 16
20
9
15 64
32
36
108 16
8
9
27
شبانه روز 240 60 240 60 240 60
درون نيمروزها ابتدا خرده مالكان حقابهبر آب ميگيرند و سپس آب در اختيار عمده مالكان قرار ميگيرد كه معمولاً در هر نيمروز بيش از يك عمده مالك از آب استفاده نميكند. عمده مالكان معمولاً كم و كسر آب خردهمالكان را تأمين ميكنند. گاهي كه پايان حقابة يك عمده مالك در نيمروز به ظهر محلي، غروب يا طلوع خورشيد ختم گردد، ديگر نيازي نيست كه ميراب به سنجش آب بپردازد يا به اصطلاح فنجان بر آب نهد.
سنجش شبانهروزي آب در فَرُّخي، دهي در همسايگي خور، بر اساس 10 شبانهروز يكبار است. در آنجا هم شبانهروز را به 4 نيمروز تقسيم كردهاند ولي تقسيمات دروني آن با تقسيمات خور كاملاً متفاوت است (نك جدول شمارة 3).
مدار گردش آب در وانشان گلپايگان براساس 7 شبانهروز يك بار شكل گرفته و هر شبانهروز به سه قسمت مساوي صبح، عصر و شب تقسيم گرديده است كه هر قسمت را يك «طاق» (طاق بزرگ برابر با 72 پياله) مينامند. گروههاي هم آب هر طاق به دو دستة زماني 36 پيالهاي تقسيم شدهاند كه آن را نيز طاق (طاق كوچك) مينامند هر طاق كوچك داراي سرطاقي است كه همآهنگ كردن زمان آب حقابهبران (4 ساعت) از وظايف اوست. بنابراين، هر شبانهروز داراي 6 سرطاق است و بر طول مدار گردش آب كه 7 شبانهروز است، 42 سرطاق نظارت دارند و اشكالات احتمالي را برطرف ميكنند. واحدهاي سنجش آب در وانشان چنين است:
مدار گردش آب
شبانهروز
شبانهروز
طاق (بزرگ)
طاق (کوچک)
پیاله
دانگ 7 شبانهروز یکبار
3 طاق (بزرگ)
6 طاق (کوچک)
72 پیاله (پنگ)
36 پیاله
6 دانگ
2 خط
درون پياله با دو خط دقيقاً به 3 قسمت تقسيم شده كه هر قسمت مشخص كنندة دودانگ آب است. فواصل خطوط را مسگرهاي محلي به دقت سفيد ميكنند و خط سفيد قلع بر پيالة مسي قرمز رنگ كاملاً مشخص است. زمان كمتر از دو دانگ را سرطاق با تخمين معين ميكند.
دو طاق عصر و دو طاق شب داراي ساعات متوالي است، ولي دو طاق صبح داراي زمان متوالي نيست، زيرا 50 پيالة آن در صبح و 22 پيالة ان در سرشب قراردارد. مدت آبياري هر يك از حقابهبران در درون هر طاق بزرگ با توافق سرطاقها و يا با علائم طبيعي چون ساية اشياء در روز و يا ستارگان در شب تعيين ميشود. چون سرطاقها از حقابة خود در پايان طاق آب استفاده ميكنند، نيازي به شمارش پياله براي خود ندارند. اگر حقابهبري مقداري آب زياد ميآورد، آن را به سرطاق ميسپرد و در مقابل اگر حقابهبري هم نياز به آب اضافي داشته باشد، آب لازم در اختيارش گذارده ميشود و هر كدام در دفعات بعد به شكلي تسويه حساب ميكنند (نك : جدول شمارة 4).
واحدهای سنجش آب در فرخی (جدول شمارة 3)
سنجش شبانهروز شبانهروز نیمروز قله دانگ طاس (فنجان) خط ساعت
شبانهروز
نیمروز
قله
دانگ
طاس
خط
ساعت 1 4
1 12
3
1 74
18
6
1 180
45
15
5/2
1 1080
270
90
15
6
1 24
6
2
20 دقیقه
8 دقیقه
1 دقیقه و20ثانیه
1
زمان و سنجش طاق آبها در وانشان (جدول شمارة 4)
نام طاق آب آغاز پایان مدت (پیاله)
طاق آب اول صبح
طاق آب اول صبح
طاق آب دوم صبح
طاق آب اول عصر
طاق آب دوم عصر
طاق آب اول شب
طاق آب دوم شب طلوع خورشید
از پیاله 15
غروب آفتاب
سایه دیوار (حدود ظهر)
از پیاله 37
از پیاله 23 غروب
از پیاله 59 به مدت 14 پیاله
پیاله 50
به مدت 22 پیاله
به مدت 36 پیاله
تا غروب
تا پیاله 59
تا طلوع خورشید 14
36
22
36
36
36
36
شش طاق آب طلوع خورشید طلوع خورشید 216
به سبب كوتاه و بلند شدن شب و روز در فصول مختلف، طاق حقابهبران صبح، عصر و شب يعني گروههاي اول، دوم و سوم، در هر نوبتِ گروهيِ آبياري در شبانهروز، جابهجا ميشود و پس از 3 هفته يا 3 دور مدار گردش، طاق هر گروه مجدداً در جاي اولية خود قرار ميگيرد، بدينترتيب:
دور اول:
دور دوم:
دور سوم: گروه اول
گروه دوم
گروه سوم
گروه اول
گروه دوم
گروه سوم
گروه اول
گروه دوم
گروه سوم دو طاق آب صبح
دو طاق آب عصر
دو طاق آب شب
دو طاق آب عصر
دو طاق آب شب
دو طاق آب صبح
دو طاق آب شب
دو طاق آب صبح
دو طاق آب عصر
پس از 3 دور مدار گردش يا 3 هفته، يك دور جابهجايي طاق آبها به پايان ميرسد، و شكل قبلي و اوليه عيناً تكرار ميشود. حقابهبران درون طاق آب بزرگ هر كدام به دو دسته يا طاق آب كوچك تقسيم ميگردند كه در هر نوبت اين دو دسته درون طاق آب خود جابهجا ميشوند.
زمينهاي زراعي حقابهبران هر طاق در كنار يكديگر قرار دارد كه به ترتيب بالا و پايين بودن زمينها، حقابة خود را دريافت ميدارند، ولي به سبب اول و آخر قرار گرفتن زمينهاي زراعي قطعاً كاس آب جوي (كاساب: بقية آب روان در جوي پس از بستن آن از سرچشمه) در سهم حقابه آنها اثر ميگذارد. از اين رو، زمان حركت آب را در مجراها و جويها اندازهگيري ميكنند و با نظارت سرطاق و طبق عرف محلّ كاس آب را محاسبه ميكنند.
آغاز زمانبندي مدار گردش آب از حدود اوايل فروردين ماه آغاز ميشود و شوراي سرطاقها با قرعهكشي نوبت آبياري هر طاق را مشخص ميكنند و براساس عرف محل و توافق به اجرا ميگذارند.
سنجش شبانهروزي با تغيير واحد سنجش: در منطقة كويري بيابانك (ايراج) در جنوب غربي خور علاوه بر سنجش آفتابي، اندازهگيري زماني فنجاني نيز رواج دارد. مدار گردش آب 16 شبانهروز يكبار است، هر شبانهروز به 4 نيمروز تقسيم ميگردد، هر نيمروز را در تمام مدت سال برابر 30 فنجان ميگيرند و هر فنجان خود به اجزايي به نام «طاس» تقسيم ميشود كه اندازة زماني آن در فصول مختلف سال بر اساس جدول شمارة 5 تغيير ميكند.
مدار گردش متغير: مدارهاي گردش آب از نظر طول زمان اغلب ثابتاند، ولي مدارهاي گردش آب متغيري هم در نقاط مختلف ايران وجود دارد. در اطراف تهران به هنگام ماههاي گرم كه محصولات به آب بيشتر و زودتري نياز دارند، طبق سنت محل، مدت مدار گردش به نصف تقليل مييابد و بر اين اساس ميتوان تخمين زد كه سطح زير كشت محصولات بهاره (صيفي) به نصف زير سطح زير كشت محصولات پاييزي (شتوي) كاهش مييابد:
تبدیل واحدها بهار تابستان پائیز زمستان
نیمروز به فنجان
نیمروز به طاس
شبانهروز به طاس
فنجان به طاس
ساعت به فنجان
ساعت به طاس
طاس به دقیقه 30
60
240
2
5
10
6 30
72
288
4/2
5
12
5 30
66
264
2/2
5
11
5 و 27 ثانیه 30
54
216
8/1
5
9
6 و 40 ثانیه
در باغستان فردوس در طول سال مدار گردش آب به دو قسمت «زين» و «ولگار» تقسيم ميشود. آبياري زين از روز چهارم مهرماه آغاز ميشود و تا اوايل تير به مدت 9 ماه به طول ميانجامد. در اين مدت مدار گردش آب براساس 8 شبانهروز يكبار انجام ميگيرد، ولي از اوايل تير به بعد به مدت 96 روز به علت گرماي زياد هوا كه محصولات به آب بيشتري نياز دارند، مدار گردش آب به 16 شبانهروز يكبار تغيير مييابد. در اين مدت منحصراً آب به آبياري باغهاي ميوه اختصاص دارد. اين تغيير مدار از 1345ش به علت توسعة باغهاي مذكور و با توافق مالكان آب و زمين صورت گرفته است.
در برخي از روستاها با در نظر گرفتن وضع بارندگي و مقدار حجمي آب، همه ساله تغييراتي در طول زمان مدار گردش آب و سطح زير كشت ايجاد ميشود. در فراشاه يزد اين عمل را «رقم زدن» ميناميدند. رقم زنها مقنّيان و خبرگاني بودند كه از يزد دعوت ميشدند و پس از اندازهگيري مقدار حجمي آب، ترتيبي براي مدار گردش آب توصيه ميكردند و اين ترتيب از سوي زارعان رعايت ميشد. در نيريز فارس سرطاقها كه در تمام فصول ناظر بر مقدار حجمي آب بودند، پس از بررسي و مشاوره فاصلة زماني مدار گردش آب را تغيير ميدادند و اين تغيير دوربندي دوبار در سال (اسفند ماه و تيرماه) انجام ميگرفت.
سنجشهاي زماني در روز: در بسياري از مناطق ايران به سبب اندك بودن مقدار حجمي آبِ منبع آبدهي، شبها آب چشمه يا قنات را در گودالهاي نفوذناپذيري به نام استخر ذخيره ميكنند و روزها با ضوابطي آب ذخيره شده را به مصرف آبياري ميرسانند كه اين كار «آبياري استخري» ناميده ميشود. بهترين نمونة آبياري استخري را ميتوان در سمنان مشاهده كرد. آب رودخانه «گل رودبار» با مدار گردش 15 شبانهروز مورد استفاده قرار ميگيرد. 5/1 شبانهروز آن سهمية ده «درجزين» در شمال سمنان است و 5/13 شبانهروز ديگر به شهر سمنان اختصاص دارد. آب رودخانه در شمال شهر وارد منطقة «پارا» (آبپخشكن) ميشود. آبپخشكن داراي 6 مخزن مستطيلي شكل كمعمق است كه به دنبال هم ساخته شدهاند و از سرريز هر كدام آب وارد ديگري ميشود و با اين عمل سرعت و قدرت آب در مخزنها متعادل ميشود. براي جلوگيري از فشارهاي خارجي مانند باد و حركت شنها، تپههاي مصنوعي بلندي در دو طرف پارا ايجاد ميكنند و روي تپهها درختهاي فراواني غرس و نيزارهايي ايجاد ميكنند تا از فشار وزش باد بر سطح آب جلوگيري شود و آب به هنگام تقسيم جرياني طبيعي داشته باشد. در مخزن ششم، آب تقريباً با سرعت معمولي جريان مييابد. سرريز اين مخزن كه «بَرجن» ناميده ميشود، براساس حقابة محلي به 5 قسمت نابرابر تقسيم ميشود و 5 نهر مستقل جدا از هم به سوي 5 محلة سمنان روان ميگردد. يكي از نهرها خود به 2 قسمت تقسيم ميشود و نهايتاً آب رودخانه به 6 استخر ميريزد. شبها آب در استخرهاي مذكور جمع ميشود و روزها از صبح زود تا غروب آفتاب، دريچة هر استخر گشوده ميشود و با ضوابطي آب به سوي مزارع جريان مييابد. اين تقسيم در طول مدار گردش، از فروردين ماه آغاز ميشود و 8 ماه ادامه مييابد. سازمان آبياري گستردهاي كلية مسائل مربوط به اين نظام را زير نظر دارد.
سنجشهاي زماني طاق آب: در بسياري از مناطق ايران هر شبانهروز را به 2 «طاق» تقسيم ميكنند كه به طاق روز و طاق شب معروف است. اگر حد مطلوب مدار گردش آب 12 شبانهروز يكبار حساب شود، هر دور مدار گردش آب داراي 24 طاق آب خواهد بود كه متشكل از 12 طاق روز و 12 طاق شب است. هر طاق برابر با 12 ساعت محاسبه ميگردد. عرف محل اجازه نميدهد مالك يا مالكان طاق آب روز هميشه حقابة خود را در روز و مالك يا مالكان طاق آب شب هميشه حقابة خود را در شب مورد استفاده قرار دهند. از اين رو، در هر بار استفادهكنندگان طاق آبها به تعيض طاق آب خود ميپردازند بدينترتيب كه اگر حقابهبري يكبار از طاق آب روز استفاده كند، در نوبت بعدي از طاق آب شب بهره ميگيرد.
مالكيت طاق آب براساس ساعت تعيين ميشود و در طول سال زراعي ثابت است، ولي ممكن است در سال بعد نوساني در آن رخ دهد. مالكيت طاق آب از نظر حقوقي مالكيت واحدي محسوب ميشود و ممكن است به يك يا چند نفر تعلق داشته باشد. مالكان هر طاق آب هر چند نفر كه باشند، مجموع حقابة انان نبايد از 12 ساعت تجاوز كند، ولي درون طاق آب ميتواند نابرابري مالكيت وجود داشته باشد، زيرا ممكن است سهم يك نفر كمتر از يك واحد سنجش محلي باشد يا سهم ديگري به چندين واحد سنجش برسد. كلية حقابهبران درون هر طاق آب را گروه «هم آب» مينامند. هر گروه هم آب در لايروبيها و تصميمات مربوط به طاق آب خود همكاري گروهي مشتركي دارند.
اين همكاري زير نظر يك نفر به نام «سرطاق» همآهنگ ميگردد. سرطاقها معمولاً از ميان حقابهبران يك طاق آب كه سهم بيشتري دارند، انتخاب ميشوند. خريد و فروش و مبادلة آب در درون طاق آبها آزاد است، ولي انتقال حقابه به طاق آب ديگر ممنوع است و در مناطقي از ايران اين عمل لعن شده است. هر شبانهروز داراي 2 سرطاق است. بنابراين هر منبع آبدهي در طول مدار گردش آب تعدادي سرطاق دارد (در حد مطلوب 24 سرطاق) كه اينان در شورايي بر سنجش و گردش طاق آبها نظارت دارند.
حقابهبران هر طاق آب به نوبت و براساس مالكيت حقابة، سهم اب خود را براساس حدولي كه سرطاق تنظيم ميكند، دريافت ميدارند. اگر جدول مذكور را ثابت فرض كنيم، ممكن است فرد نخست در جدول هميشه حقابة خود را در آغاز شب و ديگري در نيمههاي شب و يا ديرتر از آن دريافت دارد. عرف محل در بسياري از مناطق چنين ترتيبي را صحيح نميداند. از اين رو، مدارِ «گردش در گردش» ابداع شده است.
واحد سنجش: سنجش سنتي آب تا قبل از رواج ساعت به دو صورت بود: سنجش پيالهاي (ساعت آبي) و سنجش آفتابي (ساعت آفتابي). فنجان، پياله، سبو، تَشته، طاس و سَرجه ظروف واحدهاي اندازهگيري سنجش پيالهاي بودند كه از مس ساخته ميشدند و در زير آنها سوراخ ريزي تعبيه ميگرديد.
سنجش بدين شكل بود كه ميراب يا سرطاق در اطاقي نزديك به محل بند آب مينشست و ظرف بزرگي از آب در جلوي خود ميگذاشت. پيالة سوراخدار را در لحظة معيني در مقابل حقابهبران بر آب مينهاد و آب از سوراخ زيرين به درون پياله وارد ميشد و پياله پس از پر شدن در آب غوطهور ميگرديد. در اين حالت ميراب بلافاصله پياله را از آب خارج ميكرد و پس از تخليه، مجدداً آن را بر آب مينهاد.
زمان پر شدن ظرف از آب به حجم آن بستگي دارد. ظرفها داراي اجزايي نيز هستند. در «خور» هر 3 فنجان را يك قُلّه مينامند. در فرخي كه در همسايگي خور قرار دارد، درون طاس به 6 خط و در وانشان گلپايگان درون هر پياله به 6 دانگ تقسيم ميشود و دانگها توسط خطوطي به دقت از هم تفكيك ميگردد. در زوارة اردستان هر سَرجه به 6 دانگ و هر دانگ آب به 4 طَسوج تقسيم ميگردد (سرجه 12 دقيقه، دانگ 2 دقيقه، طسوج نيم دقيقه). مدار گردش آب 8 شبانهروز يكبار، هر شبانهروز برابر با 2 طاق و برابر با 120 سرجه يا سهم است.
در برخي نقاط ايران سنجشهاي زماني را با آفتاب انجام ميدادند. بدينترتيب كه چوب مستقيمي را به طول 150 سانتيمتر به طور قائم (شاقولي) در محل مشخصي كه نشانگاه ناميده ميشد، در زمين فروميكردند و در هر طرف چوب 6 علامت سنگي به فاصلههاي نامساوي كه نمايندة زماني مساوي بود، با كمي انحراف از جهت مستقيمِ شرقي غربي قرار ميدادند. فاصلههاي زماني هر دو سنگ برابر 5/2 جُرّه بود كه در سال 1355ش برابر با 45 دقيقه اندازهگيري شد (براي نمونه نك : شكل زير).
شكل ساعت آفتابي در جندق (نشانگاه)
اندازهگيري طول زماني ساية شاخص بر حسب اندازة مكاني
(اندازهگيري ديماه)
براي سنجش زماني آب در شب از حركت ظاهري ستارگان استفاده ميكردند و يكي از شرايط ميراب شدن شناخت طلوع و غروب ستارگان در شب و آگاهي از وسعت زمين حقابهبران محلي بود كه ميراب با در نظر گرفتن وسعت زمين و حركات ستارگان مسائل را حل و فصل ميكرد.
در مناطق مختلف ايران رابطهاي سنتي بين واحد اندازهگيري زمان و زمين وجود دارد. در منطقه جندق اين رابطه چنين است:
مدار گردش آب
شبانهروز
جُرّه
بِلجان
نِیْ
جریب 12 شبانهروز
80 جُرّه
3 بِلِجان
30 نِی
2 ذرع و یک چارک و 4/1 گره
6 بلجان (1000 مترمربع)
هر جره آب سه بلجان زمين را مشروب ميكند و هر بلجان داراي وسعتي برابر با 557/166 متر مربع است كه برابر است با 30 ني ني واحد طولي است برابر با 625/235 سانتيمتر و 30 برابر ني مربع را يك بلجان ميشمارند. بدينترتيب، كل زمينهاي ده 960 جره، برابر با 2880 بلجان، برابر با 480 جريب، برابر با 48 هكتار محاسبه ميگردد (حكمت، 70-77).
سازمان اداري آبياري: در نقاط كم آب به ويژه در مناطق شرقي ايران به منظور جيرهبندي و نظارت بر توزيع آب، سازمانهاي آبياري مجهزي ايجاد شده است. در اين سازمانها افرادي با وظايف معين به كار اشتغال دارند. اينان از آگاهترين محلّيان انتخاب ميشوند و مورد تأييد حقابهبرانند و در ازاي كار خود از سازمان حقوق و مستمري دريافت ميدارند. نمونة اين سازمانها را در امور آبياري ميتوان در مناطق زير مشاهده كرد:
در سازمان آبياري شش استخر سمنان در 1356ش، 54 نفر به كار اشتغال داشتند. سازمان اداري يكي از استخرها به تفكيك وظايف چنين بود:
شوراي آبياري: هر استخر داراي يك شوراي ابياري بود كه با شركت همة دستاندركاران و حقابهبران به سرپرستي «اِنگارنويس» در هنگام لزوم در مسجد و يا تكيه تشكيل ميشد.
قانوندار: قانون يا طومار، نوشتهاي است مربوط به سهام آب حقابهداران كه همه ساله نقل و انتقالات مربوط به اب در آن ثبت و در سال زراعي بعد به مورد اجرا گذارده ميشود. هر 3 استخر داراي دفتري است به نام «قانون» كه در مجموع، تحولات تاريخي آن منطقه را نشان ميدهد. دفتر قانون نزد شخصي امين و موردتأييد به نام «قانوندار» ندهداري ميشود.
امين رودخانه: با توافق مسئولان استخرهاي ششگانه فردي به نام «امين رودخانه» انتخاب ميشود كه نامبرده بايد در روستاي «درجزين» ساكن شود و دقيقاً بر باز كردن و بستن اب گل رودبار براساس حقابة مدار گردش نظارت كند.
انگارنويس: هر استخر داراي جايگاهي است به نام «اِنگار» كه شوراي آبياري در آنجا تشكيل ميگردد. سرپرستي شوراي مذكور به عهدة فردي است كه به «انگارنويس» شهرت دارد. وي توسط مالكان عمدة هر استخر انتخاب ميشود و ممكن است مادامآلعمر در شغل خود باقي بماند. كلية تغييرات و تحولات در آب استخر از مبدأ تا مقصد از اختيارات انگارنويس است. وي اسامي و زمان و مقدار آب روزانة حقابهبران را در كاغذي به نام «مَرّه» مينويسد و در اختيار «مَرّهبان» قرار ميدهد كه همه روزه اين عمل تكرار ميشود.
طومار: طومار كاغذ طويلي است با پهناي كم كه توسط قانوندار از روي اسناد و مداركي كه در دفتر قانون ثبت است، همه ساله تهيه ميگردد و كلية تحولات كه توسط انگارنويس به اطلاع قانوندار ميرسد، در آخرين طومار منعكس ميگردد. طومار در سه نسخة مشابه تنظيم ميگردد: يك نسخه به قانوندار، يك نسخه به انگارنويس و نسخة سوم به معتمدي محلي سپرده ميشود. هر طومار منعكس كنندة مقدار آب كلية حقابهداران و اسامي آنها در مدت يك سال زراعي است و در واقع دستورالعمل اجرايي سالانة شوراي آبياري است.
مرهبان: نظارت بر چگونگي آبياري و ميزان آب هر نفر بر عهدة مرّهبان است. وي اين وظيفه را بر طبق «مرّه» انجام ميدهد. مرّه تكه كاغذي است كه اسامي كساني كه در هر روز بايد از آب هر استخر استفاده كنند در آن ثبت ميشود. زمان آبگيري و اسامي هر سهمبر از آب استخر در شوراي آبياري مطرح ميشود و براساس طومار و دفتر قانوندار به تصويب انگارنويس ميرسد و در اختيار مرهبان قرار ميگيرد. وي چگونگي آبياري و ميزان سهمية آب هر نفر را كتباً (به وسيله مرّه) به اطلاع استخربان ميرساند. از وظايف ديگر مرهبان اين است كه ساعت و مقدار آب افراد غايب در جلسة ابياري را به اطلاع آنها برساند.
استخربان: هر استخر داراي يك نفر «استخربان» است كه حفظ و حراست آب استخر در شبها به عهدة اوست و روزها براساس صورت «مره» كه مرهبان در اختيار نامبرده ميگذارد، ناظر بر حجم آب و تقسيم و توزيع آب استخر است. استخربان با موافقت انگارنويس و معتمدان محلي و استفادهكنندگان از آب استخر انتخاب ميشود و معمولاً سالها در شغل خود باقي ميماند. وي بايد يكي از كشاورزان استفاده كننده از آب همان استخر نيز باشد.
عملهدار (مقسّم آب): عملهدار ناظر بر تقسيم آب استخر بين مزارع است، زيرا نهرهاي بزرگي كه از محل خروجي آب استخر جريان مييابند، خود به نهرهاي كوچكتري تقسيم ميشوند. تقسيم آب در جويبارها به عهدة كشاورزان است.
بارهبان: حفظ و حراست هر نهر از محل پارا (آب پخش كن) تا استخر به عهدة پارهبان است.
اما سازمان اداري آبياري در باغستان فردوس چنين است:
مؤلف: مؤلف بالاترين مقام آبياري و مسئول ثبت و حفظ حقّابة سهامداران و تهية طومار مستند آبياري، نيز ناظر بر كلية كار گروههاي آبياري و عزل و نصب آنهاست.
حسابدار: حسابدار مسئول ضبط و ثبت حساب آب يكيك حقابهداران است و بايد از كلية نقل و انتقالات و تغييرات طومار آبياري آگاه و ناظر بر خريد و فروش آب باشد.
كيّال: سنجش زماني آبياري با فنجان در طول مدت آبياري زير نظر كيّال انجام ميگيرد (شمارشگر فنجان). دو نفر كيال، به نوبت سنجش فنجانهاي روز و شب را به عهده دارند.
جويبان: محافظت جويهاي آب از مظهر قنات تا سر مزرعه به عهدة جويبان است. به سبب طول زياد جويها 3 نفر اين وظيفه را به عهده دارند.
تيرهگر: 2 يا 3 نفر تيرهگر مأمور گلآلود كردن آب قنات در نيمه راه نهر هستند. با اين كار آب گلآلود در مزرعه ته نشست و سبب حاصلخيزي زمين ميشود.
مآخذ: حكمت يغمايي، عبدالكريم، جندق، روستايي كهن بر كران كوير، تهران، توس، 1353ش؛ خوارزمي، محمد بن احمد، مفاتيح العلوم، ترجمة حسين خديوجم، تهران، مركز انتشارات علمي و فرهنگي، 1362ش؛ شيخ بهائي، محمد، طومار، به كوشش كاظم سميعي، اطفهان، 1307ش؛ جم ؛ صفينژاد، جواد، نظامهاي آبياري سنتي در ايران، دانشگاه تهران، مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي، 1359ش، جم ؛ نيز: مطالعات و پژوهشهاي ميداني مؤلف.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]