صفحه 2 از 2
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۵ ب.ظ
توسط ganjineh
علامه محمد اقبال لاهوری
شاعر فارسي گوي و متفكّر پاكستاني، كه با خطاب هاي "شاعر مشرق"، "حكيم امّت" و "مصوّرپاكستان" نيز ياد مي شود. پدرش "شيخ نور محمّد" ( متوفي 1347-1348 ق /1929 م ) و مادرش "امام بي بي" بود. او در شهر "سيالكوت" واقع در "استان پنجاب پاكستان" متولّد شد. درباره ی تاريخ تولد او اختلاف روايت است. خود اقبال، در يكي از يادداشت هايش، آن را سوم ذوالقعده (1294 ق / 1876 م) نوشته است، امّا در بسياري از مقالات و منابعي كه در حين حيات اقبال منتشر شده است، تاريخ تولد او (1870 م)، ( 1872 م)، (1875 م)، (1876 م) نيز آمده است كه خود اقبال هيچ سعي در تكذيب آن ها نداشته است. اكنون دولت پاكستان سوم ذوالقعده (1294 ق / هفتم نوامبر 1877 م) را به طور رسمي تاريخ تولّد اقبال پذيرفته است. اقبال علوم ابتدايي را در سيالوكت در محضر "مولوي مير حسن شاه" ( متوفي 25 سپتامر 1929 ) و دانشكده ی "سكاچ مشن" فراگرفت و پس از گذراندن امتحان كلاس دوازدهم (ديپلم)، در (1313 ق/ 1895 م) به "لاهور" رفت و در دانشكده ی دولتي آن دوره هاي ليسانس و فوق ليسانس را با موفقيت به اتمام رسانيد. در اين دانشكده، مستشرق معروف انگليسي، سرتامس آرنولد ( 1864 – 1930 م )، استاد فلسفه بود. اقبال تا (1323 ق / 1905 م) در دانشكده خاورشناسي دانشگاه پنجاب لاهور عربي تدريس مي كرد؛ سپس، براي ادامه ی تحصيلات عالي رهسپار اروپا شد و در دانشكده ی "ترينيتي دانشگاه كيمبريج" پيش دوره هايي را گذرانيد. همان جا با ايران شناسان و دانشمندان معروف، مانند "ادوارد براون" و "رينولد آلن نيكلسون"، آشنا شد كه باعث احياي علاقه اقبال به فارسي، عربي، ايران و فيلسوفان ايراني شد. در (1325 ق / 1907 م) به "آلمان" رفت و در "دانشگاه مونيخ" به اخذ درجه دكتري در رشته فلسفه نايل آمد. در سال بعد به وطن بازگشت. رساله ی دكتري او تحت عنوان سير فلسفه مابعد الطّبيعه، در ايران از علاقه او به فلسفه اسلامي عرفاني حكايت مي كند. اقبال در لاهور به وكالت دادگستري پرداخت و تا پايان عمر شغل خود را تغيير نداد و از همين راه امرار معاش كرد. در (1341 – 1342 ق / 1923 م)، دولت بريتانيا به پاس خدمات ادبي اقبال لقب "سر" به او داد كه براي مسلمانان مبارز شبه قاره اندكي موجب تأسّف شد؛ تأسّف از اين بابت كه ممكن بود اين كار اقبال را از حق گويي بر ضدّ استعمار انگليسي باز دارد؛ امّا اقبال گفت: "اگرچه زندگي عملي من مؤمنانه نيست، امّا قلب من مؤمن است." در (1350 ق / 1931 م)، اقبال براي شركت در دومين كنفرانس ميزگرد دولت بريتانيا در موضوع آينده ی سياسي شبه قاره به لندن سفر كرد. در بازگشت از راه ايتاليا و مصر به فلسطين رسيد و به دعوت مفتي بزرگ فلسطين، "سيّد امين الحسيني"، در مؤتمر عالم اسلامي سخنراني كرد. در (1351 ق / 1932 م)، براي شركت در سومين كنفرانس ميزگرد دوباره از پاريس به لندن رفت و در راه برگشت به اسپانيا رفت و از بناهاي تاريخي دوره حكومت اسلامي ديدن كرد. در اول رجب (1325 ق / 12 اكتبر 1933 م)، به دعوت "محمد نادرشاه افغان" به افغانستان رفت. دولت افغان در تأسيس دانشگاه و تجديد نظام آموزشي كشور از نظريات اقبال استفاده كرد. اقبال در آرزوي سفر به حجاز بود و مقدمات سفر فراهم شده بود، امّا به سبب بيماريي كه در (1353 ق / 1934 م)، عارض او شد از اين سفر بازماند، و سرانجام در بيستم صفر (1357 ق / بيست و يكم آوريل 1938 م) در لاهور درگذشت؛ او را در ضلع جنوبي محوّطه ی مسجد پادشاهي لاهور به خاك سپردند. در اوايل قرن بيستم ميلادي نهضت هاي بيداري مردم و استقلال طلبي در هند ادامه داشت. اقبال در (1344 – 1345 ق / 1926 م)، در مجلس محلّي قانون گذاري پنجاب، به نمايندگي مردم لاهور انتخاب شد و در سياست علمي هند قدم نهاد. در (1347 ق / ژانويه 1929 م)، به نمايندگي مسلم ليگ در كنفرانس سراسري احزاب اسلامي هند، در دهلي، شركت كرد. مصوّبات اين كنفرانس موجبات اتّحاد حزب هاي اسلامي را فراهم آورد. در (1349 ق / دسامبر 1930 م) در "الله آباد" گردهمايي سالانه مسلم ليگ برگزار شد. رياست گردهمايي بر عهده اقبال بود. در اين جلسه او خطابه ی معروف خود را ايراد کرد كه اساس استقلال پاكستان شد. اقبال به اين نتيجه رسيده بود كه با نظريه ی ملّي گرايي نمي توان هند را متحد نگاه داشت. از لحاظ نظريات و عقايد ملّت اسلامي را ملّت مستقل و جداگانه مي شمرد و به همين سبب تحقّق احكام علمي اسلامي تشكيل دولت مستقلّ مسلمانان را ضروري مي دانست.
منبع: شورای گسترش زبان فارسی
محل تحصیل: مونیخ و کمبریج.
استادان: میک تیگارت، مولانا سید میرحسین رضوى سیالکوتى.
تحصیلات: دکتراى فلسفه، حقوق و ادبیات.
مهارتها: تسلط بر زبانهاى عربى، فارسى، سنسگریت، انگلیسى و اردو، فلسفه و معارف اسلامى.
مشاغل و مناصب: استاد دانشگاه، وکالت دادگسترى، رییس دانشکده علوم شرقى و شعبه فلسفه در دانشگاه پنجاب.
آثار قلمی:
"ناله یتیم" نخستین اثر اقبال بود و وی آن را در جلسه سالیانه انجمن حمایتالاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال به طور کلی عبارتند از:
علمالاقتصاد: نخستین کتاب درباره اقتصاد به زبان اردو، چاپ لاهور.
توسعه حکمت در ایران (سیر فلسفه در ایران)
تاریخ هند
اسرار خودی
رموز بیخودی
پیام مشرق
بانگ درا
زبور عجم
جاویدنامه
احیای فکر دینی در اسلام
مثنوی مسافر
بال جبرئیل
ضرب کلیم
ارمغان حجاز
یادداشتهای پراکنده

ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۷ ب.ظ
توسط ganjineh
قطعه ای از پیام مشرق كه در آن گوته در ديدار و گفتگو با مولاى روم، درام «فاوست» خود را براى او مىخواند و مولانا را همدل و همزبان خود مىيابد:
نكتهدان آلمانى را در عجم
صحبتى اُفتاد با پير عجم
شاعرى كو همچو آن عالىجناب
نيست پيغمبر، ولى دارد كتاب
خواند بر داناى اسرار قديم
قصه پيمان ابليس و حكيم
گفت رومى: اى سخن را جان نگار
تو ملك صيد استى و يزدان شكار
فكر تو در كُنج دل خلوت گزيد
اين جهانِ كهنه را بازآفريد
سوز و سازِ جان بهپيكر ديدهئى
در صدف تعمير گوهر ديدهئى
هر كسى از رمز عشق آگاه نيست
هر كسى شايان اين درگاه نيست
«داند آن كو نيكبخت و محرم است
زيركى ز ابليس و عشق از آدم است

ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۸ ب.ظ
توسط ganjineh
چند اضهار نظر در مورد اقبال
مرگ اقبال شکافی در ادبيات پديد آورد که بهسان زخمی مهلک، ديرزمانی لازم خواهد داشت تا بهبود يابد.
رابيندرانات تاگور
ستودن اقبال به عنوان یک شاعر یقیناً کوچک کردن اقبال است. اقبال یک مصلح و آزادیخواه بزرگ است، اما با اینى که مقام و مرتبت اقبال در آزادیخواهى و اصلاح اجتماعى چیز بسیار جالب و مهمى هست نمىشود اقبال را فقط یک مصلح اجتماعى خواند. در همین شبه قاره و در زمان هند و جزو معاصرین اقبال کسانى بودند از هندو و مسلمان که اینها جزو مصلحین اجتماعى هند به حساب مىآیند. اغلبشان را مىشناسید، آثارشان موجود است، مبارزاتشان معلوم است. در میان خود مسلمانها شخصیتهاى برجستهاى مثل مولانا ابوالکلامآزاد، مولانا محمدعلى، مولانا شوکتعلى، مرحوم قائداعظممحمدعلىجناح و دیگران وجود داشتند، که اینها حدود عمر و سنشان هم تقریباً با اقبال همسان است، در یک حدود است، مال یک نسلند، مال یک دورهاند، و جزو آزادیخواهها و مبارزین هم هستند. اقبال از همهى اینها بزرگتر است؛ و عظمت کار اقبال با هیچکدام از اینها قابل مقایسه نیست.
اقبال مسألهاش مسألهى هند فقط نیست، مسألهى اقبال مسألهى دنیاى اسلام است، بلکه مسألهى اقبال مسألهى شرق است. در مثنوى «پس چه باید کرد اى اقوام شرق» نشان مىدهد اقبال که چطور به تمام دنیایى که در زیر ستم دارند زندگى مىکنند این نگاه نافذ او متوجه است، و به همهى اطراف دنیاى اسلام او توجه دارد. براى اقبال مسأله، مسألهى هند فقط نیست. این است که یک مصلح اجتماعى هم اگر به اقبال بگوئیم حقیقتاً همهى شخصیت اقبال را بیان نکردیم و من نمىیابم آن کلمهاى را، آن تعبیرى را که ما بتوانیم اقبال را با او تعریف کنیم، و شما ببینید این شخصیت و این عظمت و این عمق معنا در ذات و ذهن این انسان بزرگ کجا و شناخت مردم ما از او کجا! و مىبینید که ما انصافاً دور هستیم از این مسأله. هنرمندها باید روى کار اقبال کار هنرى بکنند؛ خوانندهها آن شعرها را بخوانند و رویش آهنگ بسازند و شایع کنند و به زبان و دل مردم ما و پیر و جوان ما انشاءاللَّه بیاورند.
سید علی خامنه ای
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۹ ب.ظ
توسط ganjineh
ا چند دوبیتی از اقبال:
سحر میگفت بلبل باغبان را
در اين گِل جز نهال غم نگيرد
به پيری میرسد خار بيابان
ولی گُل چون جوان گردد بميرد
کنشت و مسجد و بتخانه و دير
جز اين مشت گلی پيدا نکردی!
ز بند غير نتوان جز به دل رَست
تو ای غافل! دلی پيدا نکردی
سحر در شاخسار بوستانی
چه خوش میگفت مرغ نغمهخوانی
برآور هرچه اندر سينه داری
سرودی، نغمهای، آهی، فغانی
چه میپرسی ميان سينه دل چيست؟
خرد چون سوز پيدا کرد دل شد
دل از ذوق تپش دل بود ليکن
چو يک دم از تپش افتاد گِل شد
چند شعر دیگر از اقبال که ریشه های مذهبی داره
ما از آن خاتون طى عریانتریم
پیش اقوام جهان بىچادریم
روز محشر اعتبار ماست او
در جهان هم پردهدار ماست او
ما که از غیر وطن بیگانهایم
چون نگه نور دو چشمیم و یکیم
از حجاز و مصر و ایرانیم ما
شبنم یک صبح خندانیم ما
مست چشم ساقىِ بدهاستیم
در جهان مثل مى و میناستیم
چون گل صد برگ ما را گو یکى است
اوست جان این نظام و او یکى است
شاه است حسین پادشاه است حسین
دین است حسین دین پناه است حسین
سر داد و نداد دست در دست یزید
حقا که بنای لا اله است حسین)
هر حق در خاک و خون گردیده است
پس بنای لا اله گردیده است
نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیم
ز آتش او شعله ها اندوختیم...
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ
توسط ganjineh
فعالیتهای سیاسی
اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه که جنبشی اسلامی بر ضد استعمار بریتانیا بود، عضویت داشت. وی با مولانا محمد علی و محمد علی جناح همکاری نزدیک داشت. وی در سال ۱۹۲۰ در مجلس ملی هندوستان حضور داشت اما از آنجا که گمان میکرد در این مجلس اکثریت با هندوها است پس از انتخابات ۱۹۲۶ وارد شورای قانونگذاری پنجاب شد که شورایی اسلامی بود و در لاهور قرار داشت. در این شورا وی از پیشنویس قانون اساسی که محمد علی جناح برای احقاق حقوق مسلمانان نوشته بود حمایت کرد. اقبال در ۱۹۳۰ به عنوان رئیس اتحادیه مسلمانان در الله آباد و سپس در ۱۹۳۲ در لاهور انتخاب شد.
چهرهی فرامرزی اقبال
اقبال همواره کوشیده است که مردم را آگاه کرده و از بند استعمار برهاند؛ ازاین رو نگاهی ژرف به کشورهای استعمارشدهی اسلامی پيرامون خود داشت و با نظر به ویژگیهای سیاسی آن زمان واندیشههای اسلامی، او پذیرش ویژهای پیدا کرد. دلیل دیگر چهرهی فرامرزی وی را میتوان در پیوستگی فرهنگی و تاریخی و مذهبی کشورش با برخی کشورهای همسایه مانند ایران و افغانستان دانست.
اقبال و ایران
اقبال يكي از نامورترین و سرشناسترین شاعرپارسیگوی غیرایرانی در ایران است که نظير شاعر بزرگي همانند بیدل دهلوی پذیرش ویژهای در ایران یافتهاست.(این در حالی است که تفاوت شهرت بیدل در دیگر کشورها و ایران به اندازهای است که نمیتوان با هم سنجید.)از کل 12 هزار بیت شعری که توسط اقبال سروده شده است 7000 بیت آن فارسی است. شریعتی در جائی وی را ایرانی ترین خارجی و شیعه ترین سنی خطاب کرده است. تز دکترای وی مربوط به سیر حکمت در ایران بوده است و وی آرزو داشت تهران روزی جایگاه ژنو در اروپا را پیدا کند. شاید بنیادیترین دلیل شهرت اقبال در ایران چهرهی مذهبی او باشد چون بار نخست از سوی مذهبیها(مانند مطهری و شریعتی) شناسانده شد. هرچند که اقبال بیگمان دلبستگی فراوانی به ایران داشتهاست و برخی از ملیگرایان نیز آن را ستودهاند ولی بیشتر گمان میرود که اینان برای همسو کردن خود با دیگران این کار را کردهاند ودلیلهایی که برای ستودن اقبال آوردهاند چندان استوار نیست. مهمترین اقبال شناس ایرانی آقای دکتر ملکی است که بقول خودش ده هزار صفحه مطلب در مورد اقبال نوشته و منتشر کرده است.
اقبال وافغانستان
اقبال افغانستان را سرمشقی برای مردم کشورش میدانست وکتاب پیام مشرق خود را نیز به امانالله خان پیشکش کرد. او پشتیبان جنبشهای فرهنگی افغانستان بوده است به گونهای که در شعرهای خود سید جمالالدین اسدآبادی (بنیانگذار جنبشهای فرهنگی در افغانستان) را چنین ستوده است:
سید السادات مولانا جمال زنده از گفتار او سنگ و سفال
او نخستین دانشمندی است که هنگام راهاندازی دانشگاه کابل در سال ۱۹۳۳ به آنجا فراخوانده شد و از سویی دیگر وی گرایش فراوانی به افغانستان داشته تا جایی که اگر ناشناسی برخی از شعرهایش را بخواند شاید گمان کند که او یک افغان است.
اقبال و مولوی
دلبستگی و وابستگی اقبال به مولانا را میشود از جنس همان عشق پرسوز و گدازی دانست که خود مولانا را به شمس او مجذوب کرده است:
به کام خود دگر آن کهنه می ریز ------ که با جامش نیرزد ملک پرویز
ز اشعار جلالالدّین رومی ------ به دیوار حریم دل بیاویز
سراپا درد و سوز آشنائی ------ وصال او زباندان جدائی
جمال عشق گیرد از نی او ------ نصیبی از جلال کبریائی
بهروی من در دل بازکردند ------ ز خاک من جهانی سازکردند
ز فیض او گرفتم اعتباری ------ که با من ماه و انجم سازکردند
خودی تا گشت مهجور خدائی ------ به فقر آموخت آداب گدائی
ز چشم مست رومی وامکردم ------ سروری از مقام کبریائی
انتقادات
گروهی از روشنفکران به این مسئله که اقبال مفهوم ابرمرد نیچه را مقبول دانسته خرده گرفتهاند. باور به مفهوم اَبَرمرد در توصیفات اقبال در مورد خودمحوری، خود بودن و احیاء تمدن اسلامی بازتاب یافته است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنه سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از دیگر مسائل مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. چندین تن از دانشوران توصیفات شاعرانه او از زندگی کاملاً مطابق با قوانین اسلام را غیرعملی دانسته و آن را بیاعتنایی و بیاحترامی به جوامع گوناگون با میراث متنوع فرهنگی بشر میدانند. در نظر بسیاری پافشاری اقبال بر یگانگی اسلامی و جدایی فرهنگی از دیگران به همزیستی جوامع بشری لطمه میرساند
در حالیکه در حوزه زبانی اردو از او به عنوان شاعری بزرگ یاد میشود ولی باور عمومی بر اینست که اشعار اردوی اقبال نسبت به آثار اولیه فارسی او ضعیفترند و الهامبخشی، نیرو و سبک لازم را دارا نیستند.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۲ ق.ظ
توسط ganjineh
متن زیر از پرفسور آنِماری شیمل محقق مشهور دوران ماست در مورد اقبال
دلبستگى من بهآثار و افكار اقبال، بهآغاز دوران دانشجويى و نخستين سالهاى تحصيل در دانشگاه برمىگردد. من هنوز روزى را بهياد دارم كه براى نخستينبار با نام اقبال آشنا شدم. در برلين بود و در سالهاى نخستِ جنگ دوم جهانى كه مقاله شرقشناس انگليسى، رينولد نيكلسون را در مجله «اسلاميكا» خواندم. نيكلسون در اين مقاله، كتاب «پيام مشرق» اقبال را بهخوانندگان اروپايى معرفى كرده بود. او كه پيشتر منظومه بحثانگيز «اسرار خودى» اقبال را بهزبان انگليسى ترجمه و تفسير كرده بود، در مقاله خود كتابى را معرفى مىكرد كه تا آن زمان تنها پاسخ منظوم يك مسلمان به «ديوان غربى- شرقى» گوته بود. من در آن مقاله، با تحسين و اعجاب بسيار، نسبتى ميان گوته و مولانا جلالالدين رومى يافتم؛ شخصيتى كه آن زمان نيز بهاو دلبستگى خاص و محبت بسيار داشتم.
مقاله نيكلسون، و بيش از همه، آن قطعه شعر در كتاب «پيام مشرق» كه اقبال در آن، ديدار صميمانه راهبران معنوى خود، يعنى ديدار گوته غربى و رومى شرقى را بهتصوير كشيده است، مرا بهوجد و حال آورد و در رؤياىِ روزى بودم كه با آثار اين شاعر هندىِ مسلمان آشنا شوم و درباره او مطالعه و تحقيق كنم.
در سال 1947 ميلادى كلاسهاى اولين دوره تدريس خود درباره «مشرقزمين در ادبيات آلمان» را در دانشگاه ماربورگ آلمان با اشارهاى بهپاسخ شرقى اقبال بهديوان غربى گوته بهپايان بردم. شش ماه بعد، زمانى كه پاكستان بهعنوان كشورى مستقل بر نقشه جغرافياى جهان نقش بست و از من خواستند تا براى «فصلنامه پاكستان» نشريه زيبنده كشور نوبنياد پاكستان، مقالهاى بنويسد، خواهش مىكردم تا در ازاى حقالتأليف، كتابهايى در باره اقبال بهمن دهند.
قدم بعدى در راه شناختِ عميقتر با آثار و افكار اقبال، دوستى من با «هانس ماينكه» بود. در واقع موجبات آشنايى من با ماينكه را فيلسوف آلمانى، «رودُلف پانويتس» فراهم آورده بود. (پانويتس پس از مطالعه اولين تحقيق من درباره اقبال، بزرگترين ستايشگر اين متفكر و شاعر مسلمان شد). ماينكه، آموزگارى از اديبانِ محفل ادبى «اُتو تسور لينده» 9 قطعه از سرودههاى اقبال را- البته از روى متن ترجمه انگليسى آنها- در سال 1930 ميلادى بهنظم كشيده بود. وى سپس ترجمههاى منظوم خود از اشعار اقبال را، بنا بهرسم و عادت هميشگىاش و همانند ديگر ترجمههاى پُر تحرك خود، بر روى كاغذ ظريف و با زيبايى تمام خوشنويسى كرده و براى اقبال فرستاده بود. نسخه اصلى اين ترجمهها را امروز نيز در «موزه اقبال» در لاهور ميتوان مشاهده كرد. اقبال هم متقابلاً بهپاس اين محبت، دو كتاب از آثار خود را بهاو هديه مىكند؛ كتابهاى «پيام مشرق» و «جاويدنامه». ماينكه كه فارسى نمىدانست، اين دو كتب را بهمن، دوست جوانش كه فارسى مىداند، هديه كرد.
بارى، من نتوانستم خود را از افسون كتاب «جاويدنامه» برهانم؛ و چنين بود كه ترجمهاى منظوم از اين كتاب را بهزبان آلمانى بهانجام رساندم و با پيشگفتارى از «هرمان هسه»، شاعر و نويسنده نامدار آلمانى، در سال 1957 ميلادى در شهر مونيخ، منتشر شد. در آن سالها در انكارا تدريس مىكردم و درباره اين اثر مهيّج و زيبا و ژرف، سخنهاى بسيار گفتم؛ چنانكه از من خواستند تا «جاويدنامه» را بهزبان تركى نيز ترجمه كنم. البته بديهى است كه ترجمه تركى «جاويدنامه» بهنثر انجام گرفت.؛ ولى با تفسيرى جامع كه در سال 1958 ميلادى در آنكارا بهچاپ رسيد.7
سال 1958 ميلادى سالى بود كه من براى اولين بار بهپاكستان دعوت شدم تا درباره اقبال سخنرانى كنم. ديدار با پسر اقبال، جاويد، با دختر اقبال، منيره، با همسفرش عطيه بيگم و با عده بيشمارى از دوستان و ياران اقبال بهآنجا كشيد كه از آن روزهاى بهارى تا بهامروز، پاكستان وطن دوم من شده است. اكنون كه چند دهه از آن ايام مىگذرد. براى من بيش از پيش آشكار شده است كه انديشههاى اقبال تا چه حد زنده و پوياست؛ و اينكه چگونه هر كس بهلحاظ نگرش مذهبى يا سياسى خود، مىتواند افكار و آثار او را تفسير كند. در «يادواره اقبال» در كراچى، در لاهور، در پيشاور، و در فيضلآباد (و ناگهان كسى اعلام مىكند كه: «اكنون خانم دكتر شيمل درباره اقبال و كشاورزى سخنرانى خواهند كرد!!»)، در مجلس بزرگداشت اقبال در سيالكوت و در دهلى و حيدرآباد دكن، در لكنهو و در دكا، و فراموش نكنيم جلسات گراميداشت او را در شهرهاى اروپا و در آمريكا و كانادا؛ و در همه جا- چنانكه دوستى از پنجاب با گشادهرويى مىگفت- اين منم كه «سالك راه اقبال» گشتهام
.
اما بهرغم تمام تحقيقات مستمر و دنبالهدار كه درباره اقبال انجام دادهام و با وجود كتابها و مقالههايى كه در طول اين سالها بهزبانهاى گوناگون درباره او نگاشتهام، برايم از جذابيت آثار و گيرايى افكار اقبال ذرهاى كاسته نشده است. برعكس، با هر بار مطالعه آثار و اشعار او، جنبهاى ديگر و منظرى تازهتر از افكارش براى من مشكوف و معلوم مىشود. كافى است كه بهانديشههاى اقبال در پرتو اكتشافات علمى جديد نگاه كنيم، بهپيام او در مورد تكامل فرد كه حتى پس از مرگ جسمانى نيز پايان نمىگيرد، بهدعوت اقبال بهكوشش و تلاش خستگىناپذير و بهتأكيد او بر اصل توحيد فراگير در اسلام. اين همه بهنظر من داراى اهميت بسيار است؛ آنهم نهتنها براى مسلمانان. بىگمان تفسير پويا و قرائت پرتحرك او از اسلام و دادن ويژگىهاى شخصوار بهخدا، كه اقبال در تقابل با عرفان سنتى- كه تا اندازهاى متأثر از نفوذ عناصر يونانى است- بر آن تأكيد داشت، دشمنانى براى او پديد آورده است؛ زيرا چنين مىنمايد كه اين نگرش اقبال در تضاد با برداشتى ايستا از جهان قرار دارد كه بعد از قرون وسطى در سرزمينهاى وسيعى از جهان اسلام رواج داشت. اقبال ادعاهاى خود را آگاهانه اغراقآميز بيان مىكرد تا از اين طريق مخاطبان خود را بهبازنگرى و تأملِ همه جانبه در مسايل برانگيزاند. البته تضادهايى نيز در انديشههاى او يافتهاند؛ ولى اقبال را نبايد صرفاً همانند فيلسوفى در نظر گرفت كه مىخواهد بهپديدهها نظم و نظام دهد. او بيشتر پيامآورى انديشمند و شاعرى متفكر بود كه افكارش بر مدار يك مضمون اصلى مىگشت؛ و آن همانا نيرو بخشى و تقويت فرد بود در گستره جامعه اسلامى و بهطور كلى در جامعه بشرى. اما اين تقويت در نزد اقبال تنها با تقربِ مدام بهخداوند مىتواند متحقق شود. بهمنظور نزديك شدن بهاين هدف بود كه اقبال بهمطالعه و تحقيق در نظامهاى فكرى گوناگون در شرق و غرب پرداخت و از آنها كليّتى پوينده و جاندار و متحرك پديد آورد و بهصورت نثر و نظم و بهزبانهاى انگليسى و فارسى و اردو بهتصور كشيد. در حقيقت، باور دينى او انگيزه كنش و خط اصلى رفتار سياسىاش را مشخص مىكرد. برخى از مفسرانِ آثارش حتى انگيزههاى سياسى او را مقدم مىشمارند؛ اما بهگمان من جايگاه ممتاز اقبال در تاريخ تفكر جديد اسلامى زمانى بيش از پيش قابل درك خواهد شد كه رابطه خدا- انسان را در كانون انديشههاى او قرار دهيم. زيرا از اين طريق است كه تنش محسوس ميان پيام شاعرانه او و درونمايه «پيامبرانه» يا حتى سياسى پيامش، بهيكباره از ميان برداشته مىشود. و اگر برخى از خوانندگان آثارش، همواره از مضامين تكرارى شعرهاى او - بهرغم گوناگونى تصويرها- شكوه و شكايت دارند، شايد بىفايده نباشد كه بهاين اشاره او توجه كنند كه در سال 1910 ميلادى در «يادداشتهاى پراكنده»8 خود نوشته است: «اگر مىخواهى كه در غوغا و هياهوى اين جهان صدايت شنيده شود، بگذار كه تنها يك انديشه بر جان و روح تو مستولى گردد. تنها آنانكه انديشهاى يگانه دارند، انقلابهاى سياسى و اجتماعى را پديد مىآورند، امپراتورىها را برپا مىسازند و بهجهان نظم و قانون مىدهند».
اقبال خود، بىهيچ ترديدى، داراى چنين فكر راهنما و انديشه يگانهاى بود و بيش از يك ربع قرن در معرفى و عرضه آن كوشش و مجاهدت نمود. انديشهاى كه متأثر از نگرانى و تشويش او براى هموطنان مسلمانش و نيز براى تمام بشريت بود؛ چرا كه اقبال پيوسته بر اين باور بود كه هدف شعر بايد شكل دادن بهانسان باشد.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ
توسط ganjineh
متن زیر از پرفسور آنِماری شیمل محقق مشهور دوران ماست در مورد اقبال
دلبستگى من بهآثار و افكار اقبال، بهآغاز دوران دانشجويى و نخستين سالهاى تحصيل در دانشگاه برمىگردد. من هنوز روزى را بهياد دارم كه براى نخستينبار با نام اقبال آشنا شدم. در برلين بود و در سالهاى نخستِ جنگ دوم جهانى كه مقاله شرقشناس انگليسى، رينولد نيكلسون را در مجله «اسلاميكا» خواندم. نيكلسون در اين مقاله، كتاب «پيام مشرق» اقبال را بهخوانندگان اروپايى معرفى كرده بود. او كه پيشتر منظومه بحثانگيز «اسرار خودى» اقبال را بهزبان انگليسى ترجمه و تفسير كرده بود، در مقاله خود كتابى را معرفى مىكرد كه تا آن زمان تنها پاسخ منظوم يك مسلمان به «ديوان غربى- شرقى» گوته بود. من در آن مقاله، با تحسين و اعجاب بسيار، نسبتى ميان گوته و مولانا جلالالدين رومى يافتم؛ شخصيتى كه آن زمان نيز بهاو دلبستگى خاص و محبت بسيار داشتم.
مقاله نيكلسون، و بيش از همه، آن قطعه شعر در كتاب «پيام مشرق» كه اقبال در آن، ديدار صميمانه راهبران معنوى خود، يعنى ديدار گوته غربى و رومى شرقى را بهتصوير كشيده است، مرا بهوجد و حال آورد و در رؤياىِ روزى بودم كه با آثار اين شاعر هندىِ مسلمان آشنا شوم و درباره او مطالعه و تحقيق كنم.
در سال 1947 ميلادى كلاسهاى اولين دوره تدريس خود درباره «مشرقزمين در ادبيات آلمان» را در دانشگاه ماربورگ آلمان با اشارهاى بهپاسخ شرقى اقبال بهديوان غربى گوته بهپايان بردم. شش ماه بعد، زمانى كه پاكستان بهعنوان كشورى مستقل بر نقشه جغرافياى جهان نقش بست و از من خواستند تا براى «فصلنامه پاكستان» نشريه زيبنده كشور نوبنياد پاكستان، مقالهاى بنويسد، خواهش مىكردم تا در ازاى حقالتأليف، كتابهايى در باره اقبال بهمن دهند.
قدم بعدى در راه شناختِ عميقتر با آثار و افكار اقبال، دوستى من با «هانس ماينكه» بود. در واقع موجبات آشنايى من با ماينكه را فيلسوف آلمانى، «رودُلف پانويتس» فراهم آورده بود. (پانويتس پس از مطالعه اولين تحقيق من درباره اقبال، بزرگترين ستايشگر اين متفكر و شاعر مسلمان شد). ماينكه، آموزگارى از اديبانِ محفل ادبى «اُتو تسور لينده» 9 قطعه از سرودههاى اقبال را- البته از روى متن ترجمه انگليسى آنها- در سال 1930 ميلادى بهنظم كشيده بود. وى سپس ترجمههاى منظوم خود از اشعار اقبال را، بنا بهرسم و عادت هميشگىاش و همانند ديگر ترجمههاى پُر تحرك خود، بر روى كاغذ ظريف و با زيبايى تمام خوشنويسى كرده و براى اقبال فرستاده بود. نسخه اصلى اين ترجمهها را امروز نيز در «موزه اقبال» در لاهور ميتوان مشاهده كرد. اقبال هم متقابلاً بهپاس اين محبت، دو كتاب از آثار خود را بهاو هديه مىكند؛ كتابهاى «پيام مشرق» و «جاويدنامه». ماينكه كه فارسى نمىدانست، اين دو كتب را بهمن، دوست جوانش كه فارسى مىداند، هديه كرد.
بارى، من نتوانستم خود را از افسون كتاب «جاويدنامه» برهانم؛ و چنين بود كه ترجمهاى منظوم از اين كتاب را بهزبان آلمانى بهانجام رساندم و با پيشگفتارى از «هرمان هسه»، شاعر و نويسنده نامدار آلمانى، در سال 1957 ميلادى در شهر مونيخ، منتشر شد. در آن سالها در انكارا تدريس مىكردم و درباره اين اثر مهيّج و زيبا و ژرف، سخنهاى بسيار گفتم؛ چنانكه از من خواستند تا «جاويدنامه» را بهزبان تركى نيز ترجمه كنم. البته بديهى است كه ترجمه تركى «جاويدنامه» بهنثر انجام گرفت.؛ ولى با تفسيرى جامع كه در سال 1958 ميلادى در آنكارا بهچاپ رسيد.7
سال 1958 ميلادى سالى بود كه من براى اولين بار بهپاكستان دعوت شدم تا درباره اقبال سخنرانى كنم. ديدار با پسر اقبال، جاويد، با دختر اقبال، منيره، با همسفرش عطيه بيگم و با عده بيشمارى از دوستان و ياران اقبال بهآنجا كشيد كه از آن روزهاى بهارى تا بهامروز، پاكستان وطن دوم من شده است. اكنون كه چند دهه از آن ايام مىگذرد. براى من بيش از پيش آشكار شده است كه انديشههاى اقبال تا چه حد زنده و پوياست؛ و اينكه چگونه هر كس بهلحاظ نگرش مذهبى يا سياسى خود، مىتواند افكار و آثار او را تفسير كند. در «يادواره اقبال» در كراچى، در لاهور، در پيشاور، و در فيضلآباد (و ناگهان كسى اعلام مىكند كه: «اكنون خانم دكتر شيمل درباره اقبال و كشاورزى سخنرانى خواهند كرد!!»)، در مجلس بزرگداشت اقبال در سيالكوت و در دهلى و حيدرآباد دكن، در لكنهو و در دكا، و فراموش نكنيم جلسات گراميداشت او را در شهرهاى اروپا و در آمريكا و كانادا؛ و در همه جا- چنانكه دوستى از پنجاب با گشادهرويى مىگفت- اين منم كه «سالك راه اقبال» گشتهام
.
اما بهرغم تمام تحقيقات مستمر و دنبالهدار كه درباره اقبال انجام دادهام و با وجود كتابها و مقالههايى كه در طول اين سالها بهزبانهاى گوناگون درباره او نگاشتهام، برايم از جذابيت آثار و گيرايى افكار اقبال ذرهاى كاسته نشده است. برعكس، با هر بار مطالعه آثار و اشعار او، جنبهاى ديگر و منظرى تازهتر از افكارش براى من مشكوف و معلوم مىشود. كافى است كه بهانديشههاى اقبال در پرتو اكتشافات علمى جديد نگاه كنيم، بهپيام او در مورد تكامل فرد كه حتى پس از مرگ جسمانى نيز پايان نمىگيرد، بهدعوت اقبال بهكوشش و تلاش خستگىناپذير و بهتأكيد او بر اصل توحيد فراگير در اسلام. اين همه بهنظر من داراى اهميت بسيار است؛ آنهم نهتنها براى مسلمانان. بىگمان تفسير پويا و قرائت پرتحرك او از اسلام و دادن ويژگىهاى شخصوار بهخدا، كه اقبال در تقابل با عرفان سنتى- كه تا اندازهاى متأثر از نفوذ عناصر يونانى است- بر آن تأكيد داشت، دشمنانى براى او پديد آورده است؛ زيرا چنين مىنمايد كه اين نگرش اقبال در تضاد با برداشتى ايستا از جهان قرار دارد كه بعد از قرون وسطى در سرزمينهاى وسيعى از جهان اسلام رواج داشت. اقبال ادعاهاى خود را آگاهانه اغراقآميز بيان مىكرد تا از اين طريق مخاطبان خود را بهبازنگرى و تأملِ همه جانبه در مسايل برانگيزاند. البته تضادهايى نيز در انديشههاى او يافتهاند؛ ولى اقبال را نبايد صرفاً همانند فيلسوفى در نظر گرفت كه مىخواهد بهپديدهها نظم و نظام دهد. او بيشتر پيامآورى انديشمند و شاعرى متفكر بود كه افكارش بر مدار يك مضمون اصلى مىگشت؛ و آن همانا نيرو بخشى و تقويت فرد بود در گستره جامعه اسلامى و بهطور كلى در جامعه بشرى. اما اين تقويت در نزد اقبال تنها با تقربِ مدام بهخداوند مىتواند متحقق شود. بهمنظور نزديك شدن بهاين هدف بود كه اقبال بهمطالعه و تحقيق در نظامهاى فكرى گوناگون در شرق و غرب پرداخت و از آنها كليّتى پوينده و جاندار و متحرك پديد آورد و بهصورت نثر و نظم و بهزبانهاى انگليسى و فارسى و اردو بهتصور كشيد. در حقيقت، باور دينى او انگيزه كنش و خط اصلى رفتار سياسىاش را مشخص مىكرد. برخى از مفسرانِ آثارش حتى انگيزههاى سياسى او را مقدم مىشمارند؛ اما بهگمان من جايگاه ممتاز اقبال در تاريخ تفكر جديد اسلامى زمانى بيش از پيش قابل درك خواهد شد كه رابطه خدا- انسان را در كانون انديشههاى او قرار دهيم. زيرا از اين طريق است كه تنش محسوس ميان پيام شاعرانه او و درونمايه «پيامبرانه» يا حتى سياسى پيامش، بهيكباره از ميان برداشته مىشود. و اگر برخى از خوانندگان آثارش، همواره از مضامين تكرارى شعرهاى او - بهرغم گوناگونى تصويرها- شكوه و شكايت دارند، شايد بىفايده نباشد كه بهاين اشاره او توجه كنند كه در سال 1910 ميلادى در «يادداشتهاى پراكنده»8 خود نوشته است: «اگر مىخواهى كه در غوغا و هياهوى اين جهان صدايت شنيده شود، بگذار كه تنها يك انديشه بر جان و روح تو مستولى گردد. تنها آنانكه انديشهاى يگانه دارند، انقلابهاى سياسى و اجتماعى را پديد مىآورند، امپراتورىها را برپا مىسازند و بهجهان نظم و قانون مىدهند».
اقبال خود، بىهيچ ترديدى، داراى چنين فكر راهنما و انديشه يگانهاى بود و بيش از يك ربع قرن در معرفى و عرضه آن كوشش و مجاهدت نمود. انديشهاى كه متأثر از نگرانى و تشويش او براى هموطنان مسلمانش و نيز براى تمام بشريت بود؛ چرا كه اقبال پيوسته بر اين باور بود كه هدف شعر بايد شكل دادن بهانسان باشد.
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ
توسط ganjineh
همونطور که ادب پارسی همیشه وام دار 5 بزرگمرد تاریخ ادبیات خواهد بود ( فردوسی ، نظامی ، سعدی ، مولانا و حافظ)
شعر نو و ادب معاصر هم وام دار 5 شاعر نامی خواهد بود (نیما یوشیج ، سهراب سپهری ، مهدی اخوان ثالث ، فریدون مشیری و احمد شاملو)
و امروز مختصری درباره اخوان!
مهدی اخوان ثالث م.امید
در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان بر و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد در سال 1360 بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خک سپرده شد از او 4 فرزند به یادگار مانده است
__________________