ارسال شده: چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۸۶, ۱۲:۲۰ ق.ظ
«قسمت سیزدهم»
تشنه ی خورشید بود. احتیاج به تن گرم ، چشم های گیرنده و اندام باریک خورشید داشت. احتیاج به روشنایی، به هوای آزاد و ساز داشت. مثل اینکه مستی او هنوز از سرش در نرفته بود. صدای دور و خفه ی سازی که در جشن عروسی او می نواختند در گوشش زنگ می زد. میان همهمه و جنجال، صورتها، رقص غلامان و کنیزان در جلو آتش که همه به طور محو و پاک شده، به شکل دود در مغزش نمودار می گردیدند و سپس محو می شدند بعد منظره ی دیگر جلوه گر می شد، خورشید را جستجو می کرد. صورت او جلو چشمش بود.
شبح پر از احساسات شهوتی سیممویه با قدم های شمرده و حالت خشک، گردن شق و بی حرکت از آبادی دست خضر گذشته و به طرف برم دلک رهسپار گردید و سایه ی دراز او به دنبالش به زمین کشیده می شد.
***
سه خانمی که برای خاطر گورست و همکارانش به برم دلک آمده بودند، زیر درخت ها کنار آب فرش انداخته، مزه و مشروبی که قاسم برای آنها تهیه کرده بود، چیده بودند و کله شان گرم شده بود. خورشید روی کنده ی درختی نشسته بود. یکی از آنها دراز کشیده اشعاری با خودش زمزمه می کرد و دیگری که با ساززن ها گرم صحبت بود، با دلواپسی پی در پی به ساعت مچی خودش نگاه می کرد. بالاخره برگشت و به خورشید گفت:« اینا نمی یادشون، شاممون رو بخوریم بابا»
خورشید جواب داد:« هنوز دیر نشده.»
«اینم فرنگیمون! خوش قولی را باید از فرنگی ها یاد گرفت!»
« گورست حتما ً می یاد، خیلی خوش قوله.»
«این فرنگی گشنه ها که تیله کنی می کنن، داخل آدم حساب نمی شن ها.»
خورشید:« به، پس نمی دونی هفته ی پیش به اصرار محترم، سرراه پیاده شدیم. رفتیم تماشای تیله کن ها، سی چهل عمله زیر دستشون کار می کردن. گورست شکل عروسک فرنگی با موهای گلابتونیش زیر آفتاب وایساده بود، من جیگرم کباب شد، حالا میاد می بینی که من دروغ نمی گم. مارو که دید، برگشت تو صورت من خندید. می دونی من به توسط قاسم نوکرشون براشون پیغام فرسادم. تا حالا چهار مرتبس که همدیگرو می بینیم، یه دفه وعده خلافی نکرده.»
«خوب، خوب، اما اینجا نیومدیم که خوشگلی تحویل بگیریم، می خواسم بدونم پولو پله تو دستشون هست یا نه؟»
« مگه بهت نگفتم؟ آنقدر طلا جواهر پیدا کردن که نگو! یه قبر شکافتن که توش پر الماس و جواهر بوده، با هفتا خم خسروی که روش اژدها خوابیده بود. به خیالت من دروغ می گم؟ میگی نه، از قاسم بپرس.»
« اگه می دونسم که نمی یان، من به یه نفر قول داده بودم.»
«به! کی رو می خواسی بیاری ؟ جواد آقای تو انگشت کوچیکه گورست حساب نمی شه.»
«تو هم ما ور با گورست خودت کشتی! اون دوتای دیگه چطورین؟»
« اونا خوبن، من فقط یکیشونو دیدم.»
زنی که روی قالیچه دراز کشیده بود با خودش زمزمه می کرد گفت: ...
تشنه ی خورشید بود. احتیاج به تن گرم ، چشم های گیرنده و اندام باریک خورشید داشت. احتیاج به روشنایی، به هوای آزاد و ساز داشت. مثل اینکه مستی او هنوز از سرش در نرفته بود. صدای دور و خفه ی سازی که در جشن عروسی او می نواختند در گوشش زنگ می زد. میان همهمه و جنجال، صورتها، رقص غلامان و کنیزان در جلو آتش که همه به طور محو و پاک شده، به شکل دود در مغزش نمودار می گردیدند و سپس محو می شدند بعد منظره ی دیگر جلوه گر می شد، خورشید را جستجو می کرد. صورت او جلو چشمش بود.
شبح پر از احساسات شهوتی سیممویه با قدم های شمرده و حالت خشک، گردن شق و بی حرکت از آبادی دست خضر گذشته و به طرف برم دلک رهسپار گردید و سایه ی دراز او به دنبالش به زمین کشیده می شد.
***
سه خانمی که برای خاطر گورست و همکارانش به برم دلک آمده بودند، زیر درخت ها کنار آب فرش انداخته، مزه و مشروبی که قاسم برای آنها تهیه کرده بود، چیده بودند و کله شان گرم شده بود. خورشید روی کنده ی درختی نشسته بود. یکی از آنها دراز کشیده اشعاری با خودش زمزمه می کرد و دیگری که با ساززن ها گرم صحبت بود، با دلواپسی پی در پی به ساعت مچی خودش نگاه می کرد. بالاخره برگشت و به خورشید گفت:« اینا نمی یادشون، شاممون رو بخوریم بابا»
خورشید جواب داد:« هنوز دیر نشده.»
«اینم فرنگیمون! خوش قولی را باید از فرنگی ها یاد گرفت!»
« گورست حتما ً می یاد، خیلی خوش قوله.»
«این فرنگی گشنه ها که تیله کنی می کنن، داخل آدم حساب نمی شن ها.»
خورشید:« به، پس نمی دونی هفته ی پیش به اصرار محترم، سرراه پیاده شدیم. رفتیم تماشای تیله کن ها، سی چهل عمله زیر دستشون کار می کردن. گورست شکل عروسک فرنگی با موهای گلابتونیش زیر آفتاب وایساده بود، من جیگرم کباب شد، حالا میاد می بینی که من دروغ نمی گم. مارو که دید، برگشت تو صورت من خندید. می دونی من به توسط قاسم نوکرشون براشون پیغام فرسادم. تا حالا چهار مرتبس که همدیگرو می بینیم، یه دفه وعده خلافی نکرده.»
«خوب، خوب، اما اینجا نیومدیم که خوشگلی تحویل بگیریم، می خواسم بدونم پولو پله تو دستشون هست یا نه؟»
« مگه بهت نگفتم؟ آنقدر طلا جواهر پیدا کردن که نگو! یه قبر شکافتن که توش پر الماس و جواهر بوده، با هفتا خم خسروی که روش اژدها خوابیده بود. به خیالت من دروغ می گم؟ میگی نه، از قاسم بپرس.»
« اگه می دونسم که نمی یان، من به یه نفر قول داده بودم.»
«به! کی رو می خواسی بیاری ؟ جواد آقای تو انگشت کوچیکه گورست حساب نمی شه.»
«تو هم ما ور با گورست خودت کشتی! اون دوتای دیگه چطورین؟»
« اونا خوبن، من فقط یکیشونو دیدم.»
زنی که روی قالیچه دراز کشیده بود با خودش زمزمه می کرد گفت: ...
