صفحه 2 از 2
ارسال شده: جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶, ۹:۰۴ ب.ظ
توسط mogtaba-pilot
۶-شجاع تر از سهیلیان توی هوانیروز نبود . جدا نبود. وقتی می خواست پرواز کند کسی
کسی جرات نمی کرد همراهش برود .روزی که شهید شد یادم نیست چه طور شده بود ولی
دنبال کمک خلبان می گشت . به داودزاده گفت: بیا بشین بریم. گفت: من که کمک تو نیستم با
کس دیگه م . عصبانی شد . همان طور که به طرف هلیکوپتر می رفت گفت: عراقیها انداختند
توی جاده آسفالت دارن میان . چه وقت این حرفاست؟ پاشو راه بیفت . رفتند . روی هوا زده
بودنشان دقیقا بالای سر تانک ها . هلیکوپتر تکه تکه شده بود . جنازه هایشان را هم وقتی
آوردند تکه تکه بود . جنازه که نبود یک دست و یک پا . روی هم رفته یک نفر هم نمی شد.
روز نوزدهم جنگ بود . درست روز نوزدهم.
ارسال شده: جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶, ۹:۰۶ ب.ظ
توسط mogtaba-pilot
۷- رو کم کنی بود . سر اینکه کی بیشتر می خورد. هر کدام یک بشقاب پلو خوردند . بعد گفتند
اینجوری فایده نداره یک دیس برنج بیارید . یک دیس این خورد یک دیس هم آن یکی . گفتم باید
هم برنج بخورید جفتتون رشتی اید. شیرودی خیلی آلبالو دوست داشت . گفت : من دو تا کمپوت
آلبالو دسر می خورم . هادیان هم گفت : پس لطف کنید ۱۰ تا تخم مرغ هم برای دسر من نیمرو
کنید.
ارسال شده: جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶, ۹:۰۸ ب.ظ
توسط mogtaba-pilot
۸- آمد گفت : اجازه می دید با شما بیام جلو . میخوام از جنگ تانک و هلیکوپتر فیلم برداری
کنم. خبر نگار صدا وسیما بود . گفتم خطرناکه ممکنه بزننمون. گفت نمی ترسم . میام . هلیکوپتر
که تیرخورد فرمان ها از دستم در رفت . تا دوباره هلیکوپتر را صاف کنم چند ثانیه طول کشید.
برگشتم دیدم بنده خدا افتاده زیر صندلی . حسابی ترسیده بود . گفتم دیدی ترسیدی. دست کرد
توی کیفش یک سیب در آورد و داد به من. گفت : قول میدم دفعه دیگه نترسم . بعدا شنیدم توی
منطقه رفته رو مین . انگار این دفعه نترسیده بود.
منبع : کتاب هوانیروز . انتشارات روایت فتح
ارسال شده: جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶, ۹:۲۶ ب.ظ
توسط mogtaba-pilot
خاطرات خلبانان ایرانی از دفاع مقدس
عباس بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل گذراند و در سال 1348، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد. با ورود هواپیماهای پیشرفته اف-14 به نیروی هوایی، شهید بابایی که جزء خلبان های تیزهوش و بسیار ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف–5 بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی خاتمی اصفهان منتقل شد. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت قوی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/05/1360 فرماندهی پایگاه هشتم هوایی اصفهان بر عهده ی او گذاشته شد. به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امکانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی ارتش منصوب و به تهران منتقل گردید. وی با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای رزمندگان و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.
او برای پیشرفت سریع عملیاتها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی کرد، بلکه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود که شرکت می کرد. سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه مصادف با روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی سرهنگ ستاد نادری به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای F-5F از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. هواپیمای آنان پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف قرار گرفت و او از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.
خلبان عباس بابایی چگونه شهید شد (از زبان سرتیپ خلبان علی محمد نادری)
هدف، انجام يك ماموريت جنگي بود، نيروهاي عراقي در پشت سردشت پياده شده و در حال تجهيز خود بودند. آنها قصد حمله داشتند و اينكه به طرف سردشت بيايند. از طرفي قرار بود نيروهاي سپاه پاسداران در آنجا عملياتي انجام دهند و ما مأموريت داشتيم كه از عمليات آنها پشتيباني كنيم. پرواز را شروع كرديم، شهيد بايايي طي مسير از كابين عقب راهنمائيهاي لازم را انجام ميداد و مسيرها و نشانههاي معابر، پل، ارتفاع و يا جادهها را به من نشان ميداد. وارد خاك دشمن شديم، نزديك هدف قرار گرفتيم، كار اوجگيري را آغاز كرديم و بعد روي هدف شيرجه رفتيم، در يك آن بمبها را روي هدف ريختيم، انگار همه به هدف خورده بود، در حال بازگشت ديديم كه هدف به طور كامل منهدم شده است، و ما در پوست نميگنجيديم. برگشتيم. در مسير برگشت، يك فضاي بسيار سرسبزي بود كه حالت معنويت و روحانيت خاصي به آدم ميداد. بابايي نگاهي به منطقه فوق كرد و در حال شكرگزاري بود، بخاطر موفقيتي كه بدست آورده بوديم تكبير ميگفت و با خداي خود گفتگو ميكرد، در همين حال ناگهان انفجاري در هواپيما رخ داد و همه ي اوضاع را به هم ريخت. سرتيپ خلبان، علي محمد نادري، همرزم شهيد عباس بابايي است، كسي كه در آخرين پرواز عقاب جبههها او را همراهي ميكرد. او از آخرين پرواز عاشقانه بابايي ميگويد، روايتي كه در تاريخ ثبت خواهد شد، تا آيندگان بدانند بر ایرانیان چه گذشت.
او ادامه ميدهد: با صداي انفجار، صداي بابايي هم خاموش شد و من همچنان در فكر هدايت و كنترل هواپيما بودم، عليرغم اينكه خود نيز از چند ناحيه زخميشده بودم، اجباراً از ارتفاع پايين آمدم، در آن لحظه و در لابلاي درهها، در حال برخورد با ارتفاعات بوديم كه با خواست خدا و معجزه آسا، از آن وضعيت خارج شديم. بعد از گذراندن وضعيت فوق، تصور اوليهام اين بود كه بابايي دسته «صندليپران» را كشيده و يا اشتباهي صورت گرفته و دسته صندليپران كشيده شده و ايشان هم با آن پايين پريده است. از طرفي هم هر چه كه از طريق تلفن داخلي او را صدا ميزدم، جز سروصداي شديد باد، صداي ديگري را نميشنيدم، لذا اين تصور هم برايم پيش آمد كه بايايي به هر دليلي، از كابين بيرون پريده است، تا اينكه آيينهاي كه در كابين جلو تعبيه شده است را تنظيم كردم كه وضعيت كابين عقب را ببينم، وقتي آيينه را تنظيم كردم، متاسفانه ديدم كه «صندليپران» كه بايد خلبان را از كابين بيرون ببرد، سرجايش است و چتر نجات خلبان هم پاره شده است، آنجا بود كه به اين واقعيت پي بردم كه بابايي با صندلي بيرون نرفته است.
سرتيپ نادري، در حالي كه بعض گلويش را گرفته و اشك در چشمانش جاري ميشود، ادامه ميدهد: خلاصه هواپيما را به سمت پايگاه هدايت كردم، همه چيز براي نشستن مهيا شده بود، هواپيما را با تدابير خاص متوقف كردم، بلافاصله رفتم سراغ كابين عقب، ديدم متأسفانه كابين تقريبا كاملا متلاشي شده و شياي به گلوي بابايي اصابت كرده و شاهرگش را پاره كرده است، قفسه سينهاش شكسته شده بود و وضع او طوري بود كه چنانچه اگر در همان لحظه اصابت هم به بيمارستان منتقل ميشد، بدليل خونريزي شديد در قفسه سينه و سيستم تنفسياش امكان نجاتش نبود، لذا به احتمال قوي بابايي در دم به شهادت رسيده بود. او كه در آخرين كلامش، خطاب به همرزم آخرين پروازش گفته بود: «نگاه كن! اينجا مثل بهشت است، ميبيني؟ الله اكبر! الله اكبر»، چه زود و در سن 37 سالگي در راه دفاع از کشورش خاموش شد.
هدف قرار دادن هواپیمای میراژ عراقی توسط هلیکوپتر کبرا
ارسال شده: جمعه ۱۴ دی ۱۳۸۶, ۲:۱۴ ق.ظ
توسط Persian Cat
moh-597 نوشته شده:در سال 62 جمعا سه هواپیمای عراقی توسط کبری های ایران شکار شدند که دوفروند هواپیمای عراقی ( سوخو 20 -- میگ 23 ) در اسفند ماه شکار شد که فکر کنم منظور شما اینها بود . لازم بذکر است که یک فروند میگ 21 هم در تیر ماه همین سال شکار شد .
برای اطلاع از آمار دقیق نبردهای هوایی ایران و عراق به تاپیک زیر مراجعه کنید
آمار نبردهاي هوا به هواي جنگنده هاي ايراني (1367-1359)
هدف قرار دادن هواپیمای میراژ عراقی توسط هلیکوپتر کبرا به خلبانی " عبداله نجفی"
این پیروزی ثبت نشده است و برای اولین بار در سال 1384 توسط سرهنگ خلبان"غلامرضا علیزاده نیلی"درباره آن مطالبی منتشر شد .
خاطره شماره
30 - یک قهرمان
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
منبع : کتاب رقص دلفین ها - خاطرات سرهنگ خلبان "غلامرضا علیزاده نیلی"
موفق باشید