صفحه 2 از 3

ارسال شده: دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶, ۱:۳۲ ب.ظ
توسط milad1378
((مهدوي)) آغاز كرده است با ((مهاجر)) اين كلام*****((ae آي)) ((milad)) ((ارسلان)) آمد سخن شد ((ناتمام))
:-( ::ns

موخره: في البداهه از خودم در آوردم :m:a

ارسال شده: دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶, ۳:۳۵ ب.ظ
توسط Mahdi Mahdavi
سلامي بر تو اي ميلاد سيزده هفتادو هشت***الهي که لباست جا نماند در توي طشت
بود شعر تو بس زيبا و جالب***بداهه گوييت هم هست جالب
بسي در شعر تو ايهام ديدم***و آن را با همين چشمام ديدم
بود ايهام هايت بس چه خشکل***به مثل ((ناتمام)).درکش چه مشکل
الهي که شوي (captain ) به زودي***براي اينکه تو فعال بودي

**************************************************
راستي اي ارسلان .اي يار ناب***تو بيا تا بر خوريت نقل و نباب((همان نبات))
اين مهاجر راست ميگفت اي پسر***نقل بر خور.يا که يک قاشق عسل
دوستي بهتر بود از کل کلو***دوستي با شعر همچون يک هلو

:razz:

ارسال شده: دوشنبه ۵ آذر ۱۳۸۶, ۳:۵۸ ب.ظ
توسط osilatoria
این بگفتی و بخندیدی پسر . . . پس همی خوردی سزایت چوب تر

زود می باشد تو را دفتر کتاب . . . شعر می گویی ؟ برو کشک ات بساب !!!

ارسال شده: چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۸۶, ۸:۲۷ ق.ظ
توسط milad1378
ارشد ما هست(( اسي لا تو ر يا))***********پس تو هم غفلت نكن از او،بيا

پند او را من به جان كردم نيوش*************پس تو هم بر پند او وادار گوش

چوب تر خوردن مرا آسانتر است*************كشك سابيدن از آن مشكلتر است

:o :-)

موخره: في البداهه :m:a

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۵:۵۷ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
در کلامت <ميل> ديدم پندها
در هم آميختي با ترفند ها

از حضورت ميکنم درخواستي
لحضه اي غافل نشو از راستي

چوب تر خوردن کجايش بهتر است ؟
کشک ساييدن همانا مهتر است

ميکنم کوتاه اين راز و نياز
چون هم اکنون آمده وقت نماز

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۲ ق.ظ
توسط Mahdi Mahdavi
اين نمازي که بخواندي اي عزيز*** باشد قبول اي ارسلان خوش نويس
ما که کشک خود بسابانيده ايم***وضع و تيپ خود بسامانيده ايم
چوب تر خورديم(( اسي لا توريا))***کشک خود سابيده ايم با پوريا
پوريا نام رفيق من بود***ول معطل مثل من .مسگر بود
البته از من کمي بهتر بود****کله اش از من کمي له تر بود
ما دعا کن در نمازت ارسلان***تا که ما بهتر شويم در اين جهان

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۲:۰۴ ب.ظ
توسط osilatoria
من سپر انداختم ای با صفا . . . کشک سابیدن بود ما را جفا

من دگر بیتی نگویم از دهن . . . چون که حافظ می دهد پیغام من

((در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد . . . حالتی رفت که محراب به فریاد آمد))

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۲:۳۲ ب.ظ
توسط mohayer
دوستان اين است رسم همدلي؟
کشک سابيدن و يا ساده دلي؟

دوستان بايد که جمله به شويم
بهر دانش پروري فربه شويم

من نگويم نيست شوخي بي بها
بلکه بايد بود با حجب و حيا

بايد اينک عذر خواهي هم کنيد
قامت ناسازگاري خم کنيد

آنچه مي ماند ز ما نام نکوست
اين شراب ناب هم از اين سبوست

پس کنون جمله سپر ها بشکنيد
جامه هاي دوستي در بر کنيد

بر کنيد از ريشه افيون نفاق
بذر هم کيشي بکار از اشتياق

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۶:۲۲ ب.ظ
توسط Mahdi Mahdavi
اي اسي لا توريا اين را نگو****شعر هايت خوب بود .بازم بگو
آن سپر در دست گير و در نبرد***هي بتازان و بکش همچون يه مرد
هي بتاز و هي بکش تو دشمنان***دوستي با دوستان.دشمني با دشمنان

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۱۸ ب.ظ
توسط ae
پيش تو سعدي شيرين سخن انداخت سپر ... !

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۸ ب.ظ
توسط osilatoria
نام سعدی بردی و آتش زدی بر جان ما . . . شهد شیرین سخن را ریختی در جام ما

سعدی آن اختر سپهر آن مرد یکتای سخن . . . آن که از هر یک من اش بیرون شود هفتاد من

خود بگوید چون هنر گفتی همی عیب اش بگو . . . من زبان را درکشم چون خود سخن گوید نکو

(( سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی . . . به عمل کار برآید به سخندانی نیست ))

ارسال شده: جمعه ۹ آذر ۱۳۸۶, ۳:۵۵ ق.ظ
توسط KH.I.A.2500
با حروف خود سپرها ساختيم
با کمال خشم بر هم تاختيم

گاه بر قلب و گهي بر سر زديم
با زبان زخمي چنان خنجر زديم

آن مهاجر باز ما را رام کرد
ما به ظاهر پختگان را خام کرد

آن يکي گفتي و اين هم شد دو تا
اجر و پاداشت بود نزد خدا

_________

همی میلاد از استمبلی گفت
بگفت و این شکم ها را بر آشفت :lol:

بسوزاندی دل و گفتی به ماچه
تلافی میکنم با کله پاچه