خدمات متقابل اسلام و ایران
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
دوجریان به ظاهر مخالف
دو جريان در ايران پيش آمده و سبب شده است كه عده ای دانسته يا ندانسته مغالطه كنند و آنها را نوعی مقاومت و عكس العمل مخالف از طرف ايرانيان در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب قلمداد كنند : احيای زبان فارسی و ديگر مذهب تشيع ، از اينرو لازم است ما درباره اين دو پديده كه يكی به زبان رسمی ما مربوط است و ديگری به مذهب رسمی ما ، تا آنجا كه با اين مسئله ارتباط دارد بحث و تحقيق نمائيم .
زبان فارسی
اسلام چنانكه پيش از اين گفتيم به ملت يا قوم و دسته مخصوصی توجه ندارد كه بخواهد زبان آنها را رسمی بشناسد و زبان قوم ديگر را از رسميت بيندازد . زيد بن ثابت به نقل مسعودی در التنبيه و الاشراف به دستور پيغمبر اكرم زبانهای فارسی ، رومی ، قبطی ، حبشی را از افرادی كه در مدينه بودند و يكی از اين زبانها را میدانستند آموخته بود و سمت مترجمی رسول اكرم را داشت در تواريخ نقل شده است كه حضرت امير عليه السلام گاهی به فارسی تكلم میكرده اند .
به طور كلی آيين و قانونی كه متعلق به همه افراد بشر است نمی تواند روی زبان مخصوصی تكيه كند ، بلكه هر ملتی با خط و زبان خود كه خواه ناخواه مظهر يك نوع فكر و ذوق و سليقه است میتواند بدون هيچ مانع و رادعی از آن پيروی كند .
بنابراين اگر میبينيد ايرانيان پس از قبول اسلام باز به زبان فارسی تكلم كردند ، هيچ جای تعجب و شگفتی نيست و به تعبير ديگر اين دو به يكديگر ربطی ندارد كه مغرضان ، آنرا نشانه عدم تمايل ايرانيان به اسلام بدانند .
اصولا تنوع زبان علاوه بر اينكه مانع پذيرش اسلام نيست وسيله ای برای پيشرفت بيشتر اين دين هم محسوب میشود چه هر زبانی میتواند به وسيله زيبائيهای مخصوص خود و قدرت مخصوص خود خدمت جداگانهای به اسلام بنمايد
. يكی از موفقيتهای اسلام اينست كه ملل مختلف با زبانها و فرهنگهای گوناگون آنرا پذيرفتهاند و هر يك به سهم خود و با ذوق و فرهنگ و زبان مخصوص خود ، خدماتی كردهاند .
اگر زبان فارسی از ميان رفته بود ما امروز آثار گرانبها و شاهكارهای اسلامی ارزنده ای همچون " مثنوی " و " گلستان " و ديوان " حافظ " و " نظامی " و صدها اثر زيبای ديگر كه در سراسر آنها مفاهيم اسلامی و قرآنی موج میزند و پيوند اسلام را با زبان فارسی جاويد ساختهاند نداشتيم .
طبق شواهد تاريخی ، بنی عباس كه از ريشه عرب و عرب نژاد بودند از خود ايرانيها بيشتر زبان فارسی را ترويج میكردند و اين بدان جهت بود كه آنها برای مبارزه با بنی اميه كه سياست شان عربی بود و بر اساس تفوق عرب بر غير عرب ، سياست ضد عربی پيشه كردند ، و به همين دليل است كه اعراب ناسيوناليست و عنصر پرست امروز ، بنی اميه را مورد تجليل قرار میدهند و از بنی العباس كم و بيش انتقاد میكنند .
ابراهيم امام كه پايه گذار سلسله بنی عباس است به ابو مسلم خراسانی نوشت : " كاری بكن كه يكنفر در ايران به عربی صحبت نكند و هر كس را كه ديدی به عربی سخن میگويد بكش "
از طرف ديگر در طول تاريخ ، بسياری از ايرانيان ايرانی نژاد مسلمان را میبينيم كه چندان رغبتی به زبان فارسی نشان نمیدادند ، مثلا طاهريان و ديالمه و سامانيان كه همه از نژاد ايرانی خالص بودهاند در راه پيشبرد زبان فارسی كوشش نمی كردند و حال آنكه غزنويان كه از نژاد غير ايرانی بودند وسيله احياء زبان فارسی گشتند .
مذهب تشيع
ايرانيان از قديم الايام كه اسلام اختيار كردند ، بيش از اقوام و ملل ديگر نسبت به خاندان نبوت علاقه و ارادت نشان دادند . بعضی از شرق شناسان خواسته اند اين علاقه ها و ارادتها را صادقانه ندانند ، بلكه نوعی عكس العمل زيركانه در مقابل اسلام ، و لااقل در مقابل اعراب ، برای احيای رسوم و آيين قديم ايرانی معرفی نمايند .
گفته اين افراد برای دو دسته بهانه خوبی شده است : يكی سنيان متعصب كه به اين وسيله شيعه را يك فرقه سياسی و غير مخلص نسبت به اسلام معرفی كنند و به اساس تشيع حمله برند ، چنانكه احمد امين مصری در كتاب " و فجر الاسلام " چنين كاری كرد و علامه فقيد شيخ محمد حسين كاشف الغطاء برای رد آن افترا كتاب " اصل الشيعة و اصولها " را نوشت .
دسته ديگر ، به اصطلاح ناسيوناليستهای ايرانی هستند . اين دسته بر عكس دسته اول ، ايرانيان را تجليل میكنند كه توانستند آيين كهن را زير پرده تشيع حفظ و نگهداری كنند .
اين مطلب اولا بستگی دارد به مطلبی كه قبلا بحث كرديم كه آيا اسلام ايرانيان از روی رضا و رغبت بوده يا به زور و جبر و عنف صورت گرفته است . اگر ايرانيان مجبور میبودند كه عقايد و افكار پيشين را رها كنند و عقايد اسلامی را بپذيرند ، جای اين توهم بود كه گفته شود آنها چون مجبور بودند عقايد پيشين را ترك گويند ناچار متوسل به حيله شدند . ولی پس از آنكه مسلم شد كه هيچ وقت مسلمانان ، ايرانيان را مجبور به ترك دين و مذهب و عقايد پيشين خود نكرده اند ، بلكه به آنها اجازه میدادند كه آتشكده های خود را نگهداری كنند و حتی پس از آن كه اهل كتاب ( يهود ، نصاری ، مجوس ) در ذمه مسلمين قرار میگرفتند ، مسلمانان خود را ملزم به حفظ معابد آنها میدانستند و مانع تخريب آن معابد میشدند ، بعلاوه امكان نداشت گروه قليلی از مردم عرب كه مسلما عده شان هيچ وقت به چند صد هزار نرسيد بتواند ملتی چند ميليونی را مجبور به ترك دين و آيين خود بكنند ، خصوصا با توجه به اينكه هر طرف از همان نوع سلاحی برخوردار بودند كه ديگری برخوردار بود . بلكه امكانات ايرانيان از هر نظر بيشتر و بهتر بود عليهذا امكان نداشت كه اعراب بتوانند ايرانيان را مجبور به ترك دين خود كنند . بنابراين اگر ايرانيان جدا میخواستند عقايد و آداب كهن خود را حفظ كنند چه لزومی داشت كه از روی نفاق اظهار اسلام كنند و با نام تشيع آنها را نگهداری كنند .
بعلاوه ، قبلا ثابت كرديم كه اسلام ايرانيان تدريجی بوده است و نفوذ و سلطه عميق اسلام بر روی ايرانيان و غلبه آن بر كيش زرتشتی بيشتر در دوره هايی صورت گرفته كه ايرانيان استقلال خود را باز يافته بودند . بنابراين جايی برای اين ياوهها باقی نمیماند
خود آقای ادوارد براون در جاهای متعدد كتاب خود اقرار و اعتراف میكند كه ايرانيان دين اسلام را به طوع و رغبت پذيرفتند . در صفحه 297 ، از جلد اول تاريخ ادبيات میگويد :
تحقيق درباره غلبه تدريجی آيين اسلام بر كيش زردشت مشكلتر از تحقيق در استيلای ارضی عرب بر مستملكات ساسانيان است ، چه بسا تصور كنند كه جنگجويان اسلام اقوام و ممالك مفتوحه را در انتخاب يكی از دو راه مخير ميساختند : اول قرآن ، دوم شمشير . ولی اين تصور صحيح نيست ، زيرا گبر و ترسا و يهود اجازه داشتند آيين خود را نگاه دارند و فقط مجبور به دادن جزيه بودند ، و اين ترتيب كاملا عادلانه بود ، زيرا اتباع غير مسلم خلفا از شركت در غزوات و دادن خمس و زكات كه بر امت پيامبر فرض بود معافيت داشتند .
در صفحه 306 و 307 پس از اينكه شرحی راجع به انقراض دين زرتشتی بحث میكند میگويد : اگر چه اخبار راجع به كسانی كه تغيير مذهب دادند قليل است ، لكن همين حقيقت كه تا سه قرن و نيم بعد از فتح اسلام اينگونه موارد پيش آمده است گواه روشنی است بر اينكه ايرانيان از روح تحمل و گذشت فاتحين بهره مند بودند و اين امر خود دال بر اين معنی است كه ايرانيان آيين خود را به صلح و سلم و لااقل تا حدی به تدريج تغيير دادهاند .
ادوارد براون از " دوزی " مستشرق معروف هلندی در كتاب " اسلام " نقل میكند كه : مهمترين قومی كه تغيير مذهب دادند ايرانيان بودند ، زيرا آنها اسلام را نيرومند و استوار نمودند ، نه عرب ، و از ميان آنها بود كه جالبترين فرق اسلامی برخاسته است . عكس العملی كه ايرانيان در برابر اسلام نشان دادند آنچنان موافق و لبريز از عشق و علاقه بود كه جای اين نيست گفته شود احساسات ملی يا احساسات مذهبی كهن ، آنها را وادار كرده است كه در زير پرده تشيع ، عقايد مذهبی كهن خويش را اشاعه دهند .
ثانيا يزدگرد پس از آنكه در پای تخت نتوانست مقاومت كند با دربار و حرمسرای خود در حالی كه هزار طباخ ، و هزار تن رامشگر ، و هزار تن يوزبان و هزار تن با زبان ، و جماعتی كثير از ساير خدمه همراه او بودند و او هنوز اين گروه را كم ميدانست شهر به شهر و استان به استان فرار ميكرد و پناه میجست ، قطعا اگر مردم مركز ايران میخواستند از او حمايت كنند و جلو لشكر مهاجم را بگيرند قادر بودند ، اما او را پناه ندادند تا به خراسان رفت . در آنجا نيز حمايتی نديد و عاقبة الامر به آسيايی پناه برد و به دست آسيابان يا به دست يكی از مرزداران ايرانی كشته شد . چگونه است كه ايرانی به خود يزدگرد پناه نمی دهد ولی بعد اهل بيت پيغمبر اسلام را به خاطر پيوند با يزدگرد ، معزز و مكرم میشمارد و آنها را در حساسترين نقاط قلب خود جای میدهد و عاليترين احساسات خود را نثار آنها میكند ؟ !
ثالثا ، فرضا ايرانيان در قرون اول اسلامی مجبور بودند احساسات خويش را مخفی كنند و در زير پرده تشيع اظهار نمايند ، چرا پس از دو قرن كه استقلال سياسی يافتند اين پرده را ندريدند و احساسات خويش را آشكار نكردند ؟ بلكه بر عكس هر چه زمان گذشت بيشتر در اسلام غرق شدند و پيوند خويش را با آيين گذشته بريدند ؟ !
رابعا ، هر مسلمان ايرانی میداند كه شهربانو مقام و موقعی بيشتر و بالاتر از مادران ساير ائمه اطهار كه بعضی عرب و بعضی افريقايی بودند ندارد ، كدام شيعه ايرانی يا غير ايرانی در دل خود نسبت به مادر حضرت سجاد احترامی بيشتر از مادران ساير ائمه اطهار احساس میكند ؟ نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه يك كنيز رومی است ، قطعا احترام اين بانوی رومی در ميان ايرانيان بيش از احترام شهربانو است .
خامسا : اگر از زاويه تاريخ بنگريم اصل داستان شهربانو و ازدواج او با امام حسين عليه السلام و ولادت امام سجاد از شاهزادهای ايرانی مشكوك است. داستان علاقه ايرانيان به ائمه اطهار به خاطر انتساب آنها به خاندان ساسانی از طريق شهربانو ، از نظر تاريخی عينا همان داستان كسی است كه گفت " امام زاده يعقوب را در بالای مناره گرگ دريد " ديگری گفت امام زاده نبود ، پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود ، يوسف بود ، بالای مناره نبود ، ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است و گرگ يوسف را ندريد . در اينجا نيز اصل داستان كه يزدگرد دختری به نام شهربانو يا نام ديگر داشته و به افتخار عقد زناشوئی حسين بن علی و مادری امام سجاد نائل شده باشد ، از نظر مدارك تاريخی سخت مشكوك است ، مورخين عصر حاضر عموما در اين قضيه تشكيك می كنند و آنرا بی اساس میدانند . میگويند در ميان همه مورخين تنها يعقوبی جملهای دارد به اين مضمون كه گفته است مادر علی بن الحسين ،
" حرار " دختر يزدجرد بود و حسين عليه السلام نام او را غزاله نهاد . خود ادوارد براون از كسانی است كه داستانرا مجعول میداند . كريستن سن نيز قضيه را مشكوك تلقی میكند ، سعيد نفيسی در تاريخ اجتماعی ايران ، آن را افسانه میداند ، و اگر فرض كنيم اين داستان را ايرانيان به همين منظور جعل كرده و ساخته اند حتما پس از حدود دويست سال از اصل واقعه بوده است ، يعنی مقارن با استقلال سياسی ايران بوده است و اين پس از آن است كه از پيدايش مذهب شيعه نيز در حدود دويست سال گذشته بوده است . اكنون چگونه ممكن است كه گرايش ايرانيان به تشيع مولود شايعه شاهزادگی ائمه اطهار بوده باشد ؟ از اينكه گفتيم پيوند زناشويی امام حسين عليه السلام با دختر يزدگرد مشكوك است از نظر تاريخ است ، ولی در پارهای از احاديث اين مطلب تأييد شده است . از آنجمله روايت كافی است كه میگويد : دختران يزدگرد را در زمان عمر به مدينه آوردند و دختران مدينه به تماشا آمدند . عمر به توصيه اميرالمؤمنين عليه السلام او را آزاد گذاشت كه هر كه را میخواهد انتخاب كند و او حسين بن علی عليه السلام را انتخاب كرد . ولی گذشته از عدم انطباق مضمون اين روايت با تاريخ ، در سند اين روايت دو نفر قرار دارند كه اين روايت را غير قابل اعتماد میكند ، يكی ابراهيم بن اسحاق احمری نهاوندی است كه علماء رجال او را از نظر دينی متهم میدانند و روايات او را غير قابل اعتماد میشمارند . و ديگری عمر بن شمر است كه او نيز كذاب و جعال خوانده شده است .
سادسا اگر مردم ايران احترامی كه برای ائمه اطهار قائلند به خاطر انتساب آنها به خاندان ساسانی است میبايست به همين دليل برای خاندان اموی نيز احترام قائل باشند ، زيرا حتی كسانی كه وجود دختری به نام شهربانو را برای يزدگرد انكار میكنند اين مطلب را قبول كردهاند كه در زمان وليد بن عبدالملك در يكی از جنگهای قتيبة بن مسلم ، يكی از نوادگان يزدگرد به نام " شاه آفريد " به اسارت افتاد و وليد بن عبدالملك شخصا با او ازدواج كرد و از او يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به " يزيد ناقص " متولد شد . پس يزيد ناقص كه خليفهای اموی است نسبت به شاهان ايرانی میبرد و قطعا از طرف مادر شاهزاده ايرانی است . چرا ايرانيان برای وليد بن عبدالملك به عنوان داماد يزدگرد و برای يزيد بن الوليد به عنوان يك شاهزاده ايرانی ابراز احساسات نكردند ، اما فی المثل برای امام رضا عليه السلام به عنوان كسی كه در ششمين پشت به يزدگرد میرسد ، اين همه ابراز احساسات كرده و میكنند . اگر ايرانيان چنين احساسات به اصطلاح ملی میداشتند ، بايد برای عبيدالله بن زياد احترام فوق العادهای قائل باشند ، زيرا عبيدالله قطعا نيمه ايرانی است . زياد پدر عبيدالله مرد مجهول النسبی است اما مرجانه مادر عبيدالله يك دختر ايرانی شيرازی است كه در زمانی كه زياد والی
فارس بود با او ازدواج كرد . چرا ايرانيان كه به قول اين آقايان آن اندازه احساسات ملی داشتهاند كه ائمه اطهار را به واسطه انتسابشان به خاندان سلطنتی ايران به آن مقام رفيع بالا بردند ، عبيدالله زياد نيمه ايرانی و مرجانه تمام ايرانی را اين اندازه پست و منفور میشمارند ؟ ! .
سابعا اين مطلب آنگاه میتواند درست باشد كه شيعه منحصر به ايرانی باشد و لااقل دسته اولی شيعه را ايرانی به وجود آورده باشد ، و از آنطرف هم عموم و لااقل اكثر ايرانيانی كه مسلمان شدند مذهب شيعه را اختيار كرده باشند .
و حال آنكه نه شيعيان اوليه ايرانی بودند ، ( به استثناء سلمان ) و نه اكثر ايرانيان مسلمان شيعه شدند . بلكه در صدر اسلام اكثر علمای مسلمان ايرانی نژاد در تفسير ، يا حديث ، يا كلام ، يا ادب ، سنی بودند و بعضی از آنها تعصب شديدی عليه شيعه داشتند ، و اين جريان تا قبل از صفويه ادامه داشت . تا زمان صفويه اكثر بلاد ايران سنی بود . در زمان خلفای اموی كه سب علی عليه السلام در منابر رايج شده بود ، مردم ايران نيز تحت تاثير تبليغات سوء امويها قرار گرفته و اغفال شده بودند و اين برنامه شنيع را اجرا میكردند ، حتی گفته میشود كه پس از آنكه عمر بن عبدالعزيز اين كار را غدغن كرد ، بعضی از شهرستانهای ايران مقاومت كردند . اكابر علمای تسنن را تا قبل از صفويه ايرانيان تشكيل میدهند ، اعم از مفسر ، فقيه ، محدث ، متكلم ، فيلسوف ، اديب ، لغوی و غيره . ابوحنيفه كه بزرگترين فقيه اهل تسنن است و امام اعظم خوانده میشود يك ايرانی است . محمد بن اسماعيل بخاری كه بزرگترين محدث اهل تسنن است و كتاب معروف او بزرگترين كتاب حديث اهل تسنن است ايرانی است . همچنين است سيبويه از ادبا و جوهری و فيروز آبادی از لغويين و زمخشری از مفسرين و ابو عبيده و واصل بن عطا از متكلمين اكثريت علمای ايرانی و اكثريت توده مردم ايران تا قبل از صفويه سنی بوده اند .
دو جريان در ايران پيش آمده و سبب شده است كه عده ای دانسته يا ندانسته مغالطه كنند و آنها را نوعی مقاومت و عكس العمل مخالف از طرف ايرانيان در مقابل اسلام و لااقل در مقابل اعراب قلمداد كنند : احيای زبان فارسی و ديگر مذهب تشيع ، از اينرو لازم است ما درباره اين دو پديده كه يكی به زبان رسمی ما مربوط است و ديگری به مذهب رسمی ما ، تا آنجا كه با اين مسئله ارتباط دارد بحث و تحقيق نمائيم .
زبان فارسی
اسلام چنانكه پيش از اين گفتيم به ملت يا قوم و دسته مخصوصی توجه ندارد كه بخواهد زبان آنها را رسمی بشناسد و زبان قوم ديگر را از رسميت بيندازد . زيد بن ثابت به نقل مسعودی در التنبيه و الاشراف به دستور پيغمبر اكرم زبانهای فارسی ، رومی ، قبطی ، حبشی را از افرادی كه در مدينه بودند و يكی از اين زبانها را میدانستند آموخته بود و سمت مترجمی رسول اكرم را داشت در تواريخ نقل شده است كه حضرت امير عليه السلام گاهی به فارسی تكلم میكرده اند .
به طور كلی آيين و قانونی كه متعلق به همه افراد بشر است نمی تواند روی زبان مخصوصی تكيه كند ، بلكه هر ملتی با خط و زبان خود كه خواه ناخواه مظهر يك نوع فكر و ذوق و سليقه است میتواند بدون هيچ مانع و رادعی از آن پيروی كند .
بنابراين اگر میبينيد ايرانيان پس از قبول اسلام باز به زبان فارسی تكلم كردند ، هيچ جای تعجب و شگفتی نيست و به تعبير ديگر اين دو به يكديگر ربطی ندارد كه مغرضان ، آنرا نشانه عدم تمايل ايرانيان به اسلام بدانند .
اصولا تنوع زبان علاوه بر اينكه مانع پذيرش اسلام نيست وسيله ای برای پيشرفت بيشتر اين دين هم محسوب میشود چه هر زبانی میتواند به وسيله زيبائيهای مخصوص خود و قدرت مخصوص خود خدمت جداگانهای به اسلام بنمايد
. يكی از موفقيتهای اسلام اينست كه ملل مختلف با زبانها و فرهنگهای گوناگون آنرا پذيرفتهاند و هر يك به سهم خود و با ذوق و فرهنگ و زبان مخصوص خود ، خدماتی كردهاند .
اگر زبان فارسی از ميان رفته بود ما امروز آثار گرانبها و شاهكارهای اسلامی ارزنده ای همچون " مثنوی " و " گلستان " و ديوان " حافظ " و " نظامی " و صدها اثر زيبای ديگر كه در سراسر آنها مفاهيم اسلامی و قرآنی موج میزند و پيوند اسلام را با زبان فارسی جاويد ساختهاند نداشتيم .
طبق شواهد تاريخی ، بنی عباس كه از ريشه عرب و عرب نژاد بودند از خود ايرانيها بيشتر زبان فارسی را ترويج میكردند و اين بدان جهت بود كه آنها برای مبارزه با بنی اميه كه سياست شان عربی بود و بر اساس تفوق عرب بر غير عرب ، سياست ضد عربی پيشه كردند ، و به همين دليل است كه اعراب ناسيوناليست و عنصر پرست امروز ، بنی اميه را مورد تجليل قرار میدهند و از بنی العباس كم و بيش انتقاد میكنند .
ابراهيم امام كه پايه گذار سلسله بنی عباس است به ابو مسلم خراسانی نوشت : " كاری بكن كه يكنفر در ايران به عربی صحبت نكند و هر كس را كه ديدی به عربی سخن میگويد بكش "
از طرف ديگر در طول تاريخ ، بسياری از ايرانيان ايرانی نژاد مسلمان را میبينيم كه چندان رغبتی به زبان فارسی نشان نمیدادند ، مثلا طاهريان و ديالمه و سامانيان كه همه از نژاد ايرانی خالص بودهاند در راه پيشبرد زبان فارسی كوشش نمی كردند و حال آنكه غزنويان كه از نژاد غير ايرانی بودند وسيله احياء زبان فارسی گشتند .
مذهب تشيع
ايرانيان از قديم الايام كه اسلام اختيار كردند ، بيش از اقوام و ملل ديگر نسبت به خاندان نبوت علاقه و ارادت نشان دادند . بعضی از شرق شناسان خواسته اند اين علاقه ها و ارادتها را صادقانه ندانند ، بلكه نوعی عكس العمل زيركانه در مقابل اسلام ، و لااقل در مقابل اعراب ، برای احيای رسوم و آيين قديم ايرانی معرفی نمايند .
گفته اين افراد برای دو دسته بهانه خوبی شده است : يكی سنيان متعصب كه به اين وسيله شيعه را يك فرقه سياسی و غير مخلص نسبت به اسلام معرفی كنند و به اساس تشيع حمله برند ، چنانكه احمد امين مصری در كتاب " و فجر الاسلام " چنين كاری كرد و علامه فقيد شيخ محمد حسين كاشف الغطاء برای رد آن افترا كتاب " اصل الشيعة و اصولها " را نوشت .
دسته ديگر ، به اصطلاح ناسيوناليستهای ايرانی هستند . اين دسته بر عكس دسته اول ، ايرانيان را تجليل میكنند كه توانستند آيين كهن را زير پرده تشيع حفظ و نگهداری كنند .
اين مطلب اولا بستگی دارد به مطلبی كه قبلا بحث كرديم كه آيا اسلام ايرانيان از روی رضا و رغبت بوده يا به زور و جبر و عنف صورت گرفته است . اگر ايرانيان مجبور میبودند كه عقايد و افكار پيشين را رها كنند و عقايد اسلامی را بپذيرند ، جای اين توهم بود كه گفته شود آنها چون مجبور بودند عقايد پيشين را ترك گويند ناچار متوسل به حيله شدند . ولی پس از آنكه مسلم شد كه هيچ وقت مسلمانان ، ايرانيان را مجبور به ترك دين و مذهب و عقايد پيشين خود نكرده اند ، بلكه به آنها اجازه میدادند كه آتشكده های خود را نگهداری كنند و حتی پس از آن كه اهل كتاب ( يهود ، نصاری ، مجوس ) در ذمه مسلمين قرار میگرفتند ، مسلمانان خود را ملزم به حفظ معابد آنها میدانستند و مانع تخريب آن معابد میشدند ، بعلاوه امكان نداشت گروه قليلی از مردم عرب كه مسلما عده شان هيچ وقت به چند صد هزار نرسيد بتواند ملتی چند ميليونی را مجبور به ترك دين و آيين خود بكنند ، خصوصا با توجه به اينكه هر طرف از همان نوع سلاحی برخوردار بودند كه ديگری برخوردار بود . بلكه امكانات ايرانيان از هر نظر بيشتر و بهتر بود عليهذا امكان نداشت كه اعراب بتوانند ايرانيان را مجبور به ترك دين خود كنند . بنابراين اگر ايرانيان جدا میخواستند عقايد و آداب كهن خود را حفظ كنند چه لزومی داشت كه از روی نفاق اظهار اسلام كنند و با نام تشيع آنها را نگهداری كنند .
بعلاوه ، قبلا ثابت كرديم كه اسلام ايرانيان تدريجی بوده است و نفوذ و سلطه عميق اسلام بر روی ايرانيان و غلبه آن بر كيش زرتشتی بيشتر در دوره هايی صورت گرفته كه ايرانيان استقلال خود را باز يافته بودند . بنابراين جايی برای اين ياوهها باقی نمیماند
خود آقای ادوارد براون در جاهای متعدد كتاب خود اقرار و اعتراف میكند كه ايرانيان دين اسلام را به طوع و رغبت پذيرفتند . در صفحه 297 ، از جلد اول تاريخ ادبيات میگويد :
تحقيق درباره غلبه تدريجی آيين اسلام بر كيش زردشت مشكلتر از تحقيق در استيلای ارضی عرب بر مستملكات ساسانيان است ، چه بسا تصور كنند كه جنگجويان اسلام اقوام و ممالك مفتوحه را در انتخاب يكی از دو راه مخير ميساختند : اول قرآن ، دوم شمشير . ولی اين تصور صحيح نيست ، زيرا گبر و ترسا و يهود اجازه داشتند آيين خود را نگاه دارند و فقط مجبور به دادن جزيه بودند ، و اين ترتيب كاملا عادلانه بود ، زيرا اتباع غير مسلم خلفا از شركت در غزوات و دادن خمس و زكات كه بر امت پيامبر فرض بود معافيت داشتند .
در صفحه 306 و 307 پس از اينكه شرحی راجع به انقراض دين زرتشتی بحث میكند میگويد : اگر چه اخبار راجع به كسانی كه تغيير مذهب دادند قليل است ، لكن همين حقيقت كه تا سه قرن و نيم بعد از فتح اسلام اينگونه موارد پيش آمده است گواه روشنی است بر اينكه ايرانيان از روح تحمل و گذشت فاتحين بهره مند بودند و اين امر خود دال بر اين معنی است كه ايرانيان آيين خود را به صلح و سلم و لااقل تا حدی به تدريج تغيير دادهاند .
ادوارد براون از " دوزی " مستشرق معروف هلندی در كتاب " اسلام " نقل میكند كه : مهمترين قومی كه تغيير مذهب دادند ايرانيان بودند ، زيرا آنها اسلام را نيرومند و استوار نمودند ، نه عرب ، و از ميان آنها بود كه جالبترين فرق اسلامی برخاسته است . عكس العملی كه ايرانيان در برابر اسلام نشان دادند آنچنان موافق و لبريز از عشق و علاقه بود كه جای اين نيست گفته شود احساسات ملی يا احساسات مذهبی كهن ، آنها را وادار كرده است كه در زير پرده تشيع ، عقايد مذهبی كهن خويش را اشاعه دهند .
ثانيا يزدگرد پس از آنكه در پای تخت نتوانست مقاومت كند با دربار و حرمسرای خود در حالی كه هزار طباخ ، و هزار تن رامشگر ، و هزار تن يوزبان و هزار تن با زبان ، و جماعتی كثير از ساير خدمه همراه او بودند و او هنوز اين گروه را كم ميدانست شهر به شهر و استان به استان فرار ميكرد و پناه میجست ، قطعا اگر مردم مركز ايران میخواستند از او حمايت كنند و جلو لشكر مهاجم را بگيرند قادر بودند ، اما او را پناه ندادند تا به خراسان رفت . در آنجا نيز حمايتی نديد و عاقبة الامر به آسيايی پناه برد و به دست آسيابان يا به دست يكی از مرزداران ايرانی كشته شد . چگونه است كه ايرانی به خود يزدگرد پناه نمی دهد ولی بعد اهل بيت پيغمبر اسلام را به خاطر پيوند با يزدگرد ، معزز و مكرم میشمارد و آنها را در حساسترين نقاط قلب خود جای میدهد و عاليترين احساسات خود را نثار آنها میكند ؟ !
ثالثا ، فرضا ايرانيان در قرون اول اسلامی مجبور بودند احساسات خويش را مخفی كنند و در زير پرده تشيع اظهار نمايند ، چرا پس از دو قرن كه استقلال سياسی يافتند اين پرده را ندريدند و احساسات خويش را آشكار نكردند ؟ بلكه بر عكس هر چه زمان گذشت بيشتر در اسلام غرق شدند و پيوند خويش را با آيين گذشته بريدند ؟ !
رابعا ، هر مسلمان ايرانی میداند كه شهربانو مقام و موقعی بيشتر و بالاتر از مادران ساير ائمه اطهار كه بعضی عرب و بعضی افريقايی بودند ندارد ، كدام شيعه ايرانی يا غير ايرانی در دل خود نسبت به مادر حضرت سجاد احترامی بيشتر از مادران ساير ائمه اطهار احساس میكند ؟ نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه يك كنيز رومی است ، قطعا احترام اين بانوی رومی در ميان ايرانيان بيش از احترام شهربانو است .
خامسا : اگر از زاويه تاريخ بنگريم اصل داستان شهربانو و ازدواج او با امام حسين عليه السلام و ولادت امام سجاد از شاهزادهای ايرانی مشكوك است. داستان علاقه ايرانيان به ائمه اطهار به خاطر انتساب آنها به خاندان ساسانی از طريق شهربانو ، از نظر تاريخی عينا همان داستان كسی است كه گفت " امام زاده يعقوب را در بالای مناره گرگ دريد " ديگری گفت امام زاده نبود ، پيغمبر زاده بود ، يعقوب نبود ، يوسف بود ، بالای مناره نبود ، ته چاه بود ، تازه اصل مطلب دروغ است و گرگ يوسف را ندريد . در اينجا نيز اصل داستان كه يزدگرد دختری به نام شهربانو يا نام ديگر داشته و به افتخار عقد زناشوئی حسين بن علی و مادری امام سجاد نائل شده باشد ، از نظر مدارك تاريخی سخت مشكوك است ، مورخين عصر حاضر عموما در اين قضيه تشكيك می كنند و آنرا بی اساس میدانند . میگويند در ميان همه مورخين تنها يعقوبی جملهای دارد به اين مضمون كه گفته است مادر علی بن الحسين ،
" حرار " دختر يزدجرد بود و حسين عليه السلام نام او را غزاله نهاد . خود ادوارد براون از كسانی است كه داستانرا مجعول میداند . كريستن سن نيز قضيه را مشكوك تلقی میكند ، سعيد نفيسی در تاريخ اجتماعی ايران ، آن را افسانه میداند ، و اگر فرض كنيم اين داستان را ايرانيان به همين منظور جعل كرده و ساخته اند حتما پس از حدود دويست سال از اصل واقعه بوده است ، يعنی مقارن با استقلال سياسی ايران بوده است و اين پس از آن است كه از پيدايش مذهب شيعه نيز در حدود دويست سال گذشته بوده است . اكنون چگونه ممكن است كه گرايش ايرانيان به تشيع مولود شايعه شاهزادگی ائمه اطهار بوده باشد ؟ از اينكه گفتيم پيوند زناشويی امام حسين عليه السلام با دختر يزدگرد مشكوك است از نظر تاريخ است ، ولی در پارهای از احاديث اين مطلب تأييد شده است . از آنجمله روايت كافی است كه میگويد : دختران يزدگرد را در زمان عمر به مدينه آوردند و دختران مدينه به تماشا آمدند . عمر به توصيه اميرالمؤمنين عليه السلام او را آزاد گذاشت كه هر كه را میخواهد انتخاب كند و او حسين بن علی عليه السلام را انتخاب كرد . ولی گذشته از عدم انطباق مضمون اين روايت با تاريخ ، در سند اين روايت دو نفر قرار دارند كه اين روايت را غير قابل اعتماد میكند ، يكی ابراهيم بن اسحاق احمری نهاوندی است كه علماء رجال او را از نظر دينی متهم میدانند و روايات او را غير قابل اعتماد میشمارند . و ديگری عمر بن شمر است كه او نيز كذاب و جعال خوانده شده است .
سادسا اگر مردم ايران احترامی كه برای ائمه اطهار قائلند به خاطر انتساب آنها به خاندان ساسانی است میبايست به همين دليل برای خاندان اموی نيز احترام قائل باشند ، زيرا حتی كسانی كه وجود دختری به نام شهربانو را برای يزدگرد انكار میكنند اين مطلب را قبول كردهاند كه در زمان وليد بن عبدالملك در يكی از جنگهای قتيبة بن مسلم ، يكی از نوادگان يزدگرد به نام " شاه آفريد " به اسارت افتاد و وليد بن عبدالملك شخصا با او ازدواج كرد و از او يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به " يزيد ناقص " متولد شد . پس يزيد ناقص كه خليفهای اموی است نسبت به شاهان ايرانی میبرد و قطعا از طرف مادر شاهزاده ايرانی است . چرا ايرانيان برای وليد بن عبدالملك به عنوان داماد يزدگرد و برای يزيد بن الوليد به عنوان يك شاهزاده ايرانی ابراز احساسات نكردند ، اما فی المثل برای امام رضا عليه السلام به عنوان كسی كه در ششمين پشت به يزدگرد میرسد ، اين همه ابراز احساسات كرده و میكنند . اگر ايرانيان چنين احساسات به اصطلاح ملی میداشتند ، بايد برای عبيدالله بن زياد احترام فوق العادهای قائل باشند ، زيرا عبيدالله قطعا نيمه ايرانی است . زياد پدر عبيدالله مرد مجهول النسبی است اما مرجانه مادر عبيدالله يك دختر ايرانی شيرازی است كه در زمانی كه زياد والی
فارس بود با او ازدواج كرد . چرا ايرانيان كه به قول اين آقايان آن اندازه احساسات ملی داشتهاند كه ائمه اطهار را به واسطه انتسابشان به خاندان سلطنتی ايران به آن مقام رفيع بالا بردند ، عبيدالله زياد نيمه ايرانی و مرجانه تمام ايرانی را اين اندازه پست و منفور میشمارند ؟ ! .
سابعا اين مطلب آنگاه میتواند درست باشد كه شيعه منحصر به ايرانی باشد و لااقل دسته اولی شيعه را ايرانی به وجود آورده باشد ، و از آنطرف هم عموم و لااقل اكثر ايرانيانی كه مسلمان شدند مذهب شيعه را اختيار كرده باشند .
و حال آنكه نه شيعيان اوليه ايرانی بودند ، ( به استثناء سلمان ) و نه اكثر ايرانيان مسلمان شيعه شدند . بلكه در صدر اسلام اكثر علمای مسلمان ايرانی نژاد در تفسير ، يا حديث ، يا كلام ، يا ادب ، سنی بودند و بعضی از آنها تعصب شديدی عليه شيعه داشتند ، و اين جريان تا قبل از صفويه ادامه داشت . تا زمان صفويه اكثر بلاد ايران سنی بود . در زمان خلفای اموی كه سب علی عليه السلام در منابر رايج شده بود ، مردم ايران نيز تحت تاثير تبليغات سوء امويها قرار گرفته و اغفال شده بودند و اين برنامه شنيع را اجرا میكردند ، حتی گفته میشود كه پس از آنكه عمر بن عبدالعزيز اين كار را غدغن كرد ، بعضی از شهرستانهای ايران مقاومت كردند . اكابر علمای تسنن را تا قبل از صفويه ايرانيان تشكيل میدهند ، اعم از مفسر ، فقيه ، محدث ، متكلم ، فيلسوف ، اديب ، لغوی و غيره . ابوحنيفه كه بزرگترين فقيه اهل تسنن است و امام اعظم خوانده میشود يك ايرانی است . محمد بن اسماعيل بخاری كه بزرگترين محدث اهل تسنن است و كتاب معروف او بزرگترين كتاب حديث اهل تسنن است ايرانی است . همچنين است سيبويه از ادبا و جوهری و فيروز آبادی از لغويين و زمخشری از مفسرين و ابو عبيده و واصل بن عطا از متكلمين اكثريت علمای ايرانی و اكثريت توده مردم ايران تا قبل از صفويه سنی بوده اند .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
غلبه اسلام بر تعصبات
(چون مطلب واضح بود نیازی ندیدم مطرح بشه ولی اگر دوستان علاقه مند باشند خلاصه ای ازش می زارم)
تشيع ايرانيان
اكثريت مردم ايران از زمان صفويه به بعد شيعه شدند . البته در اين جهت نمیتوان ترديد كرد كه ايران از هر نقطه ديگر برای بذر تشيع زمين مناسبتری بوده است ، تشيع به اندازه ای كه در ايران تدريجا نفوذ كرد در جای ديگر نفوذ نكرد ، و هر چه زمان گذشته است آمادگی ايران برای تشيع بيشتر شده است و اگر چنين ريشه ای در روح ايرانی نمیبود ، صفويه موفق نمی شدند كه با در دست گرفتن حكومت ايران را شيعه و پيرو اهل بيت نمايند .
حقيقت اينست كه علت تشيع ايرانيان و علت مسلمان شدنشان يك چيز است ايرانی روح خود را با اسلام سازگار ديد و گم گشته خويش را در اسلام يافت . مردم ايران كه طبعا مردمی باهوش بودند و به علاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند بيش از هر ملت ديگر نسبت به اسلام شيفتگی نشان دادند و به آن خدمت كردند . مردم ايران بيش از هر ملت ديگر به روح و معنی اسلام توجه داشتند ، به همين دليل توجه ايرانيان به خاندان رسالت از هر ملت ديگر بيشتر بود و تشيع در ميان ايرانيان نفوذ بيشتری يافت . يعنی ايرانيان روح اسلام و معنی اسلام را در نزد خاندان رسالت يافتند ، فقط خاندان رسالت بودند كه پاسخگوی پرسشها و نيازهای واقعی روح ايرانيان بودند .
(چون مطلب واضح بود نیازی ندیدم مطرح بشه ولی اگر دوستان علاقه مند باشند خلاصه ای ازش می زارم)
تشيع ايرانيان
اكثريت مردم ايران از زمان صفويه به بعد شيعه شدند . البته در اين جهت نمیتوان ترديد كرد كه ايران از هر نقطه ديگر برای بذر تشيع زمين مناسبتری بوده است ، تشيع به اندازه ای كه در ايران تدريجا نفوذ كرد در جای ديگر نفوذ نكرد ، و هر چه زمان گذشته است آمادگی ايران برای تشيع بيشتر شده است و اگر چنين ريشه ای در روح ايرانی نمیبود ، صفويه موفق نمی شدند كه با در دست گرفتن حكومت ايران را شيعه و پيرو اهل بيت نمايند .
حقيقت اينست كه علت تشيع ايرانيان و علت مسلمان شدنشان يك چيز است ايرانی روح خود را با اسلام سازگار ديد و گم گشته خويش را در اسلام يافت . مردم ايران كه طبعا مردمی باهوش بودند و به علاوه سابقه فرهنگ و تمدن داشتند بيش از هر ملت ديگر نسبت به اسلام شيفتگی نشان دادند و به آن خدمت كردند . مردم ايران بيش از هر ملت ديگر به روح و معنی اسلام توجه داشتند ، به همين دليل توجه ايرانيان به خاندان رسالت از هر ملت ديگر بيشتر بود و تشيع در ميان ايرانيان نفوذ بيشتری يافت . يعنی ايرانيان روح اسلام و معنی اسلام را در نزد خاندان رسالت يافتند ، فقط خاندان رسالت بودند كه پاسخگوی پرسشها و نيازهای واقعی روح ايرانيان بودند .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
اهانت در شكل حمايت
از همه عجيب تر اينست كه عده ای به نام حمايت از مليت ايرانی و نژاد ايرانی بزرگترين توهينها را به ملت ايران میكنند : گاهی میگويند : ملت ايران با كمال جديت میخواست از حكومت و رژيم و آيين خودش دفاع كند ولی با آنهمه شوكت و قدرت و جمعيت صد و چهل ميليونی و وسعت سرزمين در مقابل يك عده پنجاه شصت هزار نفری عرب شكست خورد . اگر راست است پس چه ننگ بزرگی !
گاهی میگويند : ايرانيان از ترس ، كيش و عقيده و ايمان خويش را عوض كردند .
واقعا اگر چنين باشد ايرانيان از پست ترين ملل جهانند ، ملتی كه نتواند عقيده قلبی خود را در مقابل يك قوم فاتح حفظ كند ، شايسته نام انسانيت نيست .
گاهی میگويند : ايرانيان چهارده قرن است كه زير يوغ عرب هستند يعنی با آنكه سيادت نظامی عرب يكصد سال بيشتر طول نكشيد ، هنوز پشت ايرانيان از ضربتی كه در چهارده قرن پيش خورده راست نشده است . زهی ضعف و ناتوانی و بی لياقتی و بی عرضگی ، ملتهای نيمه وحشی افريقا پس از قرنها استعمار همه جانبه اروپايی زنجيرها را يكی پس از ديگری پاره میكنند و خود را آزاد مینمايند ، اما ملتی متمدن دارای سابقه فرهنگی كهن از قومی بيابانی شكست میخورد و طولی نمی كشد كه قوم فاتح نيروی خود را از دست ميدهد ، اما اين ملت شكست خورده هنوز از خاطره شكست چهارده قرن پيش وحشت دارد ، روز بروز بيشتر فكر و آداب و رسوم و زبان قوم فاتح را عليرغم ميل باطنی خود وارد زندگی خود میكند .
گاهی میگويند ايرانيان از آنجهت شيعه شدند كه در زير پرده تشيع معتقدات و آداب كهن خويش را حفظ كنند ، در همه اين مدت طولانی از روی نفاق و دورويی اظهار اسلام كردند و همه ادعاهای مسلمانی شان كه تاريخ شان را پر كرده است و از هر قوم ديگر بيشتر بوده است دروغ محض است ، چهارده قرن است كه دروغ میگويند و دروغ مینويسند و دروغ تظاهر میكنند . زهی بی شرافتی و نامردمی !
گاهی میگويند ريشه اين همه گرايشها ، فداكاريها ، درك يك سلسله حقايق و معارف و سنخيت اسلام و تشيع با روح ايرانی نبوده است ، بلكه فقط يك پيوند زناشويی بوده است ، اين ملت فقط به خاطر يك پيوند زناشويی مسير زندگی و فرهنگ خويشرا تغيير داد . زهی بی اصالتی و بی ريشگی .
گاهی میگويند ايرانی مايل بود از حكومت و آيين آنروز خويش دفاع كند و حمايت نمايد ، اما نكرد ، ترجيح داد خود را كنار كشد و تماشاچی باشد . زهی پستی و نامردمی .
طبق اظهارات اين بيخردان ، ملت ايران پست ترين و منحط ترين ملل جهان است ، زيرا ايرانی از ترس ، خط قديم خود را رها كرد و خط عربی را به كار برد ، از ترس به زبان عربی بيش از زبان فارسی اهميت داد و برايش فرهنگ و قاعده و دستور نوشت ، از ترس تأليفات خود را به زبان عربی نوشت ، از ترس به بچه های خود زبان عربی میآموخت ، از ترس مفاهيم اسلامی را در دل ادبيات خود جای داد ، از ترس دين قديم خود را به دست فراموشی سپرد ، از ترس حكومت مورد علاقه خود را حمايت نكرد . از ترس به كمك كيش و آيين محبوب خود بر نخاست .
خلاصه از نظر اين مدعيان ، در طول اين چهارده قرن آنچه در تاريخ اين ملت رخ داده بی لياقتی ، نفاق و دورويی ، ترس و جبن ، بی اصالتی ، پستی و نامردمی بوده است ، چيزی كه وجود نداشته " تشخيص " و " انتخاب " و " ايمان " و " حقيقت خواهی " بوده است از اينرو بزرگترين اهانتها از طرف اين نابخردان به ملت شريف و نجيب ايران وارد میشود .
اما خواننده محترم اين كتاب متوجه خواهد شد كه همه اينها تهمت به ايران و ايرانی است ، ايرانی هر چه كرده به تشخيص و انتخاب خود بوده است ، ايرانی لايق بوده نه بی لياقت ، راست و صريح بوده نه منافق و دروغگو ، شجاع و دلير بوده نه جبان و ترسو ، حقيقت خواه بوده نه چشم به حوادث زود گذر ، اصيل بوده نه بی بن و بی ريشه . ايرانی در آينده نيز اصالت خويش را حفظ ، و پيوند خويشرا با اسلام روز بروز محكمتر خواهد كرد
از همه عجيب تر اينست كه عده ای به نام حمايت از مليت ايرانی و نژاد ايرانی بزرگترين توهينها را به ملت ايران میكنند : گاهی میگويند : ملت ايران با كمال جديت میخواست از حكومت و رژيم و آيين خودش دفاع كند ولی با آنهمه شوكت و قدرت و جمعيت صد و چهل ميليونی و وسعت سرزمين در مقابل يك عده پنجاه شصت هزار نفری عرب شكست خورد . اگر راست است پس چه ننگ بزرگی !
گاهی میگويند : ايرانيان از ترس ، كيش و عقيده و ايمان خويش را عوض كردند .
واقعا اگر چنين باشد ايرانيان از پست ترين ملل جهانند ، ملتی كه نتواند عقيده قلبی خود را در مقابل يك قوم فاتح حفظ كند ، شايسته نام انسانيت نيست .
گاهی میگويند : ايرانيان چهارده قرن است كه زير يوغ عرب هستند يعنی با آنكه سيادت نظامی عرب يكصد سال بيشتر طول نكشيد ، هنوز پشت ايرانيان از ضربتی كه در چهارده قرن پيش خورده راست نشده است . زهی ضعف و ناتوانی و بی لياقتی و بی عرضگی ، ملتهای نيمه وحشی افريقا پس از قرنها استعمار همه جانبه اروپايی زنجيرها را يكی پس از ديگری پاره میكنند و خود را آزاد مینمايند ، اما ملتی متمدن دارای سابقه فرهنگی كهن از قومی بيابانی شكست میخورد و طولی نمی كشد كه قوم فاتح نيروی خود را از دست ميدهد ، اما اين ملت شكست خورده هنوز از خاطره شكست چهارده قرن پيش وحشت دارد ، روز بروز بيشتر فكر و آداب و رسوم و زبان قوم فاتح را عليرغم ميل باطنی خود وارد زندگی خود میكند .
گاهی میگويند ايرانيان از آنجهت شيعه شدند كه در زير پرده تشيع معتقدات و آداب كهن خويش را حفظ كنند ، در همه اين مدت طولانی از روی نفاق و دورويی اظهار اسلام كردند و همه ادعاهای مسلمانی شان كه تاريخ شان را پر كرده است و از هر قوم ديگر بيشتر بوده است دروغ محض است ، چهارده قرن است كه دروغ میگويند و دروغ مینويسند و دروغ تظاهر میكنند . زهی بی شرافتی و نامردمی !
گاهی میگويند ريشه اين همه گرايشها ، فداكاريها ، درك يك سلسله حقايق و معارف و سنخيت اسلام و تشيع با روح ايرانی نبوده است ، بلكه فقط يك پيوند زناشويی بوده است ، اين ملت فقط به خاطر يك پيوند زناشويی مسير زندگی و فرهنگ خويشرا تغيير داد . زهی بی اصالتی و بی ريشگی .
گاهی میگويند ايرانی مايل بود از حكومت و آيين آنروز خويش دفاع كند و حمايت نمايد ، اما نكرد ، ترجيح داد خود را كنار كشد و تماشاچی باشد . زهی پستی و نامردمی .
طبق اظهارات اين بيخردان ، ملت ايران پست ترين و منحط ترين ملل جهان است ، زيرا ايرانی از ترس ، خط قديم خود را رها كرد و خط عربی را به كار برد ، از ترس به زبان عربی بيش از زبان فارسی اهميت داد و برايش فرهنگ و قاعده و دستور نوشت ، از ترس تأليفات خود را به زبان عربی نوشت ، از ترس به بچه های خود زبان عربی میآموخت ، از ترس مفاهيم اسلامی را در دل ادبيات خود جای داد ، از ترس دين قديم خود را به دست فراموشی سپرد ، از ترس حكومت مورد علاقه خود را حمايت نكرد . از ترس به كمك كيش و آيين محبوب خود بر نخاست .
خلاصه از نظر اين مدعيان ، در طول اين چهارده قرن آنچه در تاريخ اين ملت رخ داده بی لياقتی ، نفاق و دورويی ، ترس و جبن ، بی اصالتی ، پستی و نامردمی بوده است ، چيزی كه وجود نداشته " تشخيص " و " انتخاب " و " ايمان " و " حقيقت خواهی " بوده است از اينرو بزرگترين اهانتها از طرف اين نابخردان به ملت شريف و نجيب ايران وارد میشود .
اما خواننده محترم اين كتاب متوجه خواهد شد كه همه اينها تهمت به ايران و ايرانی است ، ايرانی هر چه كرده به تشخيص و انتخاب خود بوده است ، ايرانی لايق بوده نه بی لياقت ، راست و صريح بوده نه منافق و دروغگو ، شجاع و دلير بوده نه جبان و ترسو ، حقيقت خواه بوده نه چشم به حوادث زود گذر ، اصيل بوده نه بی بن و بی ريشه . ايرانی در آينده نيز اصالت خويش را حفظ ، و پيوند خويشرا با اسلام روز بروز محكمتر خواهد كرد
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
بخش دوم
خدمات اسلام به ایران
اكنون بايد ببينيم آيا اسلام به ايران خدمت كرد يا نه ؟ آيا اسلام موجب شد كه ايرانيانی عاليقدر در جهان علم و فلسفه و عرفان و هنر و صنعت و اخلاق ظهور كنند و بلند آوازه شوند و نامشان جهانگير گردد ؟ يا بر عكس مانع ظهور چنين مردانی شد و اگر در جهان اسلام ايرانيانی اين چنين ظهور كرده اند نه از آن جهت است كه اسلام زمينه مساعدی فراهم كرد ، اسلام هيچ تأثيری در ظهور چنين مردانی از ايران نداشته است ، ظهور مردانی نظير بوعلی و ابوريحان و خواجه نصيرالدين طوسی تنها و تنها مولود قريحه ايرانی و تمرد و عصيان نسبت به اسلام بوده است ؟
بالاخره آيا اسلام برای ايران موهبت بود يا فاجعه ؟
آنچه قطعی و مسلم است اين است كه پس از ظهور اسلام و تشكيل حكومت اسلامی و گرد آمدن ملل گوناگون در زير يك پرچم به نام پرچم اسلام تمدنی عظيم و شكوهمند و بسيار كم نظير به وجود آمد كه جامعه شناسی و تاريخ آن را به نام تمدن اسلامی میشناسد . در اين تمدن ملتهای گوناگون از آسيا و افريقا و حتی اروپا شركت داشتند و سهيم بودند ايرانيان جزء مللی هستند كه در اين تمدن شريك و سهيمند و به اتفاق همه صاحبنظران سهم عمده از آن ايرانيان است .
اظهار نظرها
برای اينكه نمونهای از عقائد مختلفی كه در اين زمينه ابراز میشود به دست داده باشيم ، چند نمونه را ذكر میكنيم .
آقای تقی زاده در خطابه " تحولات اجتماعی و مدنی ايران در گذشته " به نقل آقای دكتر معين در كتاب " مزديسنا و ادب پارسی"چنين میگويد :
اسلام . . . آيينی نو ، دارای محاسن و اصول و قوانين منظم آورد ، و انتشار اسلام در ايران روح تازه و ايمان قویتر دميد كه دو مايه مطلوب نيز بر اثر آن به اين ديار آمد : يكی زبان بسيار غنی و پر مايه و وسيع يعنی عربی بود . . . اين زبان وقتی كه به ايران آمد و به تدريج با زبان لطيف و نغز و دلكش آريايی و تمدن ايرانی ممزوج و تركيب شد و جوش كامل خورد و بوسيله سخنوران بزرگ ايرانی قرون چهارم و پنجم و ششم و چند نفر بعد از آن سكه فصاحت كم نظير خورد ، برای ما زبانی به وجود آورد كه لايق بيان همه مطالب گرديد و نماينده درخشان آن سعدی و حافظ و ناصر خسرو و امثال آن هستند . . . ديگری علوم و معارف و تمدن بسيار عالی پرمايهای بود كه به وسيله ترجمههای كتب يونانی و سريانی و هندی به زبان عربی در مشرق اسلامی و قلمرو خلافت شرقيه از اواسط قرن دوم تا اواخر قرن سوم بين مسلمين آشنا به زبان عربی و بالخصوص ايرانيان انتشار يافت . . . از اقيانوس بيكران علوم و فنون و آداب حكمت يونانی نسبه كم كتابی كه در قرن دوم موجود بود ماند كه مسلمين ترجمه نكردند . . . بر اثر آن ترجمههای عربی از يونانی ، علم و حكمت و همه فنون چنان در ممالك اسلامی و مخصوصا در ايران رواج يافت كه هزاران عالم نامدار مانند ابن
سينا و فارابی و بيرونی و محمد بن زكريای رازی و غير هم باده هزاران تأليف مهم ( البته 99 درصد به عربی ) به ظهور آمدند و تمدن بسيار درخشان اسلامی قرون 2 تا 7 اسلام كه شايد پس از يونان و روم بزرگترين و عاليترين تمدن دنيا باشد به وجود آمد . . .
آقای دكتر عبدالحسين زرين كوب ، در كتاب كارنامه اسلام در بحث از علل تمدن عظيم و با شكوه اسلامی ، میگويد :
. . . آنچه اين مايه ترقيات علمی و پيشرفتهای مادی را برای مسلمين ميسر ساخت در حقيقت همان اسلام بود كه با تشويق مسلمين به علم و ترويج نشاط حياتی ، روح معاضدت و تسامح را جانشين تعصبات دنيای باستانی كرد ، و در مقابل رهبانيت كليسا كه ترك و انزوا را توصيه میكرد ، با توصيه مسلمين به " راه وسط " توسعه و تكامل صنعت و علم انسانی را تسهيل كرد . در دنيايی كه اسلام به آن وارد شد ، اين روح تساهل و اعتدال در حال زوال بود . از دو نيروی بزرگ آن روز دنيا ( بيزانس و ايران ) بيزانس در اثر
تعصبات مسيحی كه روز بروز در آن بيشتر غرق میشد هر روز علاقه خود را بيش از پيش با علم و فلسفه قطع میكرد ، تعطيل فعاليت فلاسفه به وسيله ژوستی نيان اعلام قطع ارتباط قريب الوقوع بود بين دنيای روم با تمدن و علم . در ايران هم اظهار علاقه خسرو انوشيروان به معرفت و فكر ، يك دولت مستعجل بود ، و باز تعصباتی كه بر زويه طبيب در مقدمه كليله و دمنه به آن اشارت دارد هر نوع احياء معرفت را در اين سرزمين غير ممكن كرد . در چنين دنيائی كه اسير تعصبات دينی و قومی بود اسلام نفخه تازهای دميد ، چنانكه با ايجاد دارالاسلام كه مركز واقعی آن قرآن بود نه شام و نه عراق تعصبات قومی و نژادی را با يك نوع جهان وطنی چاره كرد ، در مقابل تعصبات دينی نصاری و مجوس ، تسامح و تعاهد با اهل كتاب را توصيه كرد و علاقه به علم و حيات را . و ثمره اين درخت شگرف ، كه نه شرقی بود و نه غربی ، بعد از بسط فتوحات اسلامی حاصل شد .
پروفسور ارنست كونل آلمانی ، استاد هنر اسلامی در دانشگاه برلين ، در سالهای 1964 - 1935 در مقدمه كتاب هنر اسلامی میگويد .
اشتراك در معتقدات دينی در اينجا تأثيری قويتر از آنچه در دنيای مسيحيت وجود دارد بر فعاليتهای فرهنگی ملل مختلف داشته است . اشتراك در مذهب باعث شده تا بر روی اختلافات نژادی و سنن باستانی ملتها " پل بسته" و از فراز آن نه تنها علائق معنوی بلكه حتی آداب و رسوم كشورهای گوناگون را به طرز حيرت انگيزی در جهت روشن و مشخصی هدايت نمايد ، چيزی كه بيش از همه در اين فعل و انفعال جهت ايجاد وحدت و پاسخ به جميع مسائل زندگی قاطعيت داشت ، قرآن بود . انتشار قرآن به زبان اصلی و فرمانروايی مطلق خط عربی ، پيوندی به وجود آورد كه تمام دنيای اسلام را به هم مربوط ساخت و عامل مهمی در خلق هر نوع اثر هنری گرديد ، تباين در هنر دينی و غير دينی آنطور كه دنيای غرب میشناسد در اينجا به كلی از بين رفته است . البته عبادتگاهها به علت احتياجات عملی ، شكل معماری خاصی پيدا كرده اند ولی تزيين آنها درست مطابق قواعدی بوده كه در مورد ابنيه غير دينی هم رعايت شده است .
آنچه در اينجا كمال اهميت را دارد اينست كه با وجود برخوردهای شديد سياسی در قرون وسطی ، بين تمام كشورهای اسلامی روابطی وجود داشت كه نه تنها معاملات تجاری را رونق میداد ، بلكه امكان توسعه و تبادل پيشرفتهای فرهنگی را نيز ميسر میساخت . سفرنامههای جهانگردان و جغرافيدانان بزرگ عرب حاكی از آن است كه چگونه مردم يك كشور از مزايای كشورهای ديگر مطلع بوده اند . بنابراين جای هيچگونه تعجبی نيست اگر میبينيم كه كشفيات تكنيكی جديد و پيشرفتهای هنری با سرعت به همه جا راه پيدا كند . هر كس در مكتب جهان بينی غربی تعليم ديده است بايد پيش خود مجسم كند كه در دنيای اسلام شرائط اوليه ديگری حكمفرما بود و اين شرائط بيش از هر چيز در خلق آثار هنری مؤثر بود .
نقطه مقابل اينگونه اظهار نظرها ، يك سلسله اظهار نظرهای ديگر است كه آنها نيز بايد مورد توجه واقع شود . طبق آن اظهار نظرها هجوم اعراب مسلمان به ايران و غلبه آنها بر ايرانيان برای ايران فاجعه بوده است نظير فاجعه حمله اسكندر و حمله مغول. اينگونه اظهار نظرها همواره از طرف كسانی صورت میگيرد كه گفتارشان آب و رنگ تبليغ دارد و اهميتی كه دارد در اينست كه اخيرا زياد تكرار میشود و غالبا توأم است با تعبيرات ادبی و تحريك آميز .
آقای فريدون آدميت در كتاب امير كبير و ايران میگويد :
دين اسلام برای ايجاد مركزيت ، در يك جامعه ابتدايی مثل عربستان كاملا ضروری بود ، به همين دليل هم ظهور كرد ، اين مذهب كه معجونی بود از افكار و اديان سابق آن شبه جزيره و حاوی تعاليم دو پهلو و كشدار ، پس از ورود به ايران يك انحراف ناگهانی در سير اجتماعی اين كشور وارد آورد ، و به همان اندازه كه برای يك اجتماع ابتدائی مثل عربستان مفيد واقع گرديد ، منشا آثار شوم و مخربی در ايران گشت ، ايرانيان نيز به نوبه خود بيكار ننشستند و مدت بهت و حيرت و زمان تماشای آنان كم طول كشيد و از هر طرف نغمه های مخالف ساز نموده غالبا طريقه و مشی خود را با آيات ناسخ و منسوخ قرآن مدلل میكردند . . . . ولی رفته رفته در نتيجه انتشار و رسوخ آن قسمت از تعاليم اسلام كه دنيا را جيفه ای فانی و زندان مومن میدانست و رواج فلسفه هندی با آن اصول منفی و فناء فی اللهی ، ملت ايران به يك بيعلاقگی به زندگانی مادی خو گر شد كه تسلی بخش انديشه چاره جوی او بود بدين ترتيب میبينيم كه تعاليم اسلام مثل گناه شمردن جمع ثروت و مال ، تحريم صنايع مستظرفه ، روزی را مقسوم و سرنوشت بشر را مقدر و محتوم شمردن و متوسل به قضا و قدر شدن ، با فلسفه اشراق و اصول تصوف كه در بدو امر بصورت يك مقاومت منفی از طرف مخالفين اسلام جلوه گر شده بود در هم آميخت . اعتقاد به فلسفه تقدير در ايران رواج بسيار گرفت و در نتيجه آن حيات مادی ايران
به پريشانی و ويرانی گراييد قطع علائق دنيوی ، تنبلی ، ويرانه نشينی ، خراباتيگری ، گدايی و دريوزگی همه از نتايجی بود كه درست يا نادرست از مذهب اسلام گرفتند ، اين تعاليم در ايران رونق يافته مقدمه يك انحطاط اجتماعی را فراهم مینمود.
اين نويسنده از طرفی میگويد دين اسلام برای ايجاد مركزيت در يك جامعه ابتدائی مثل عربستان كاملا ضروری بود و از طرف ديگر تنبلی ، ويرانه نشينی ، خراباتيگری ، گدايی و دريوزگی را محصول تعاليم اسلامی میداند ، چطور ممكن است كه تعليماتی اينچنين قادر باشد حتی جامعهای مثل عربستان آن روز را مركزيت و وحدت و قدرت بدهد ؟
ثانيا اگر چنان بود بايد ملل اسلامی ، از ابتدای نفوذ اسلام در ميان آنها ، دچار رخوت و سستی و انحطاط میشدند ، در كار زندگی بعنوان اينكه دنيا جيفه است لاقيد میگشتند و دست روی دست گذاشته همه چيز را حواله به تقدير میكردند و خود خراباتی میشدند ، و حال آنكه طبق گواه قطعی تاريخ با ظهور اسلام در مردم منطقهای وسيع از شمال افريقا تا شرق آسيا حيات و جنبش و نهضتی عظيم و وسيع پديد آمد ، و تمدنی كم نظير پايه گذاری شد و تا شش قرن ادامه يافت ، و پس از آن ركود و جمود و روح خراباتيگری بر مردم اين منطقه مسلط گشت .
اين نويسنده دانسته يا ندانسته مبارزه اخلاقی اسلام را با پولپرستی و اينكه نبايد هدف زندگی تحصيل در آمد و انباشتن ثروت باشد ، به حساب گناه شمردن كار و فعاليت و كسب و صنعت و توليد ثروت ، هر چند به منظور خدمت و توسعه زندگی اجتماعی باشد ( كه اكيدا مورد تشويق و توصيه اسلام است ) میگذارد و ميان زهد و تقوا به مفهوم بودايی و مسيحی كه هر يك از عبادات و فعاليت را به يك دنيای جداگانه مربوط میداند و زهد و تقوای اسلامی كه عبارت است از علو نظر و پاكی و طهارت نفس فرق نمینهد و يا نمی خواهد فرق نهد .
از همه عجيبتر پيش كشيدن بحث قضا و قدر است كه به پيروی از اروپاييان آن را عامل انحطاط مسلمين میشمارد بهتر اين بود لااقل اين بحث را به كسانی كه تخصصی دارند واگذار میكرد . این بنده در رساله " انسان و سرنوشت " به اندازه لازم درباره قضا و قدر به مفهوم اسلامی آن و تاثير و يا عدم تاثير آن در انحطاط مسلمين بحث كرده است و آن رساله چاپ شده است.
برخی پا را از اين فراتر نهاده و ورود اسلام را به ايران مساوی با يك فلاكت و بدبختی دائم دانسته و تمام خصائص سوء اخلاقی امروز ايرانيان را مولود هجوم اعراب به ايران و نفوذ اسلام در ميان ايرانيان معرفی میكنند .
برای نمونه ، قسمتی از يك مقاله ، در مجله فردوسی ، شماره 787 مورخه 3 آبان 45 را ذكر میكنيم ، نويسنده در اين مقاله خواسته است به كتاب غرب زدگی جلال آل احمد پاسخ بگويد .
آل احمد مدعی است فساد اين نسل مولود خود باختگی اين نسل در برابر غرب و ماشينيسم است . آل احمد غربزده را اينطور توصيف میكند :
آدم غربزده هرهری مذهب است ، به هيچ چيز اعتقاد ندارد ، اما به هيچ چيز هم بی اعتقاد نيست ، يك آدم اسقاطی است ، نان به نرخ روز خور و همه چيز برايش علی السويه است . خودش باشد و خرش از پل بگذرد ديگر بود و نبود پل هيچ است . نه ايمانی دارد نه مسلكی ، نه مرامی ، نه اعتقادی به خدا يا به بشريت . نه در بند تحول اجتماعی است و نه حتی سال است كه ما آنچنان آدمهايی داريم كه همهشان تقيه میكنند ، به ديگران اطمينان ندارند و چون سوء ظنی هستند هيچگاه دلشان را باز نمیكنند و هيچوقت از آنها فريادی يا اعتراضی يا امائی و يا چون و چرائی نمی شنوی " .
همين مجله در دنباله اين مقاله در شماره بعد مینويسد :
در هزار و اندی سال پس از حمله اعراب به اين سرزمين معيارهای اخلاقی ، روحی و ملی ما دگرگون شده است ، كيفيت جنگاوری حريف بودن و هجوم آوری ما به زبونی ، نان به نرخ روز خوری و ناجنسی و تذبذب بدل شد و از اين تغيير چه جرثومههای ديگر كه به جانمان حمله میآورد .
و ايضا همين مجله در شماره 23 اردی بهشت ماه 47 تحت عنوان " سمبوليسم در شعر " مینويسد :
میدانيم حمله تازيان به ايران برای مردم مرز و بوم ما بسيار گران تمام شد ، و در تصادم دو تمدن ايران و تازيان مردم ما از پای در آمدند و شكست سياسی به شكست معنوی انجاميد . تازيان تمدن ايران را استهزا میكردند و ايرانيان را موالی يعنی بندگان میخواندند . جشنهای ايرانی موقوف شد ، باده كه ايرانيان پس از ناهار و شام مینوشيدند عمل شيطانی و حرام خوانده شد ، شعلههای آتشكدههای مرز و بوم ما خاموشی گرفت ، اما بزودی مردم ايران به مقاومتهای جدی دست زدند و ملت ايران از خاكستر تيره بختی و شكست چون مرغ آتش برخاست و شعلههای آتش نبوغ ايرانی از آتشكده جان دانشورانی چون ابوريحان بيرونی ، فردوسی ، خيام ، عبدالله بن مقفع ، رودكی ، دقيقی ، زكريای رازی ، بيهقی زبانه كشيد ، كابوس به پايان آمد .
سرجان ملكم انگليسی در تاريخ ايران مینويسد :
پيروان پيغمبر عربی از پايداری و لجاجی كه ايرانيان در دفاع از ملك و مذهب خويش نمودند چنان در خشم بودند كه چون دست يافتند هر چيز را كه موجب تقويت مليت دانستند عرضه تخريب و هلاك ساختند . شهرها با خاك يكسان و آتشكدهها با آتش سوخته شد و مؤبدان را كه مأمور مواظبت امور و مباشرت خدمات معبدها و هيكلها بودند از دم تيغ گذراندند و كتب فضلای ملت اعم از آنكه در مطلق علوم نوشته شده بود يا در تاريخ و مسائل مذهبی با كسانی كه اينگونه كتابها در تصرف ايشان بود در معرض تلف آوردند ، عرب متعصب به جز قرآن در آن ايام نه كتابی میدانست و نه میخواست بداند . موبدان را مجوس و ساحر میدانستند و كتب ايشان را كتب سحر میناميدند . از حال كتب يونان و روم میتوان قياس كرد كه كتب مملكتی مثل ايران چقدر از آن طوفان باقی خواهد ماند.
آنچه اين به اصطلاح مورخ میگويد خيلی تازگی دارد ، زيرا در هيچ سند و مدرك تاريخی يافت نمیشود ، ناچار بايد فرض كنيم كه اين مورخ به سند و مدركی دست يافته كه چشم هيچ حلالزادهای آن را نديده و دست احدی به آن نرسيده و مصلحت هم نبوده است كه آن سند و مدرك افشا شود . آری ناچاريم چنين فرض كنيم زيرا اگر چنين فرض نكنيم ناچاريم خدای ناخواسته در حسن نيت و كمال صداقت و نهايت راستگويی اين مورخ عظيم الشأن كه البته هيچ مأموريتی از طرف وزارت امور خارجه انگلستان برای تأليف اين كتاب نداشته است اندكی ترديد روا داريم و چنين چيزی چگونه ممكن است ؟ آنچه اين مورخ در اسناد و مدارك غير مرئی كه جز در آرشيو وزارت امور خارجه انگلستان پيدا نخواهد شد ، يافته است اينست كه اولا بر خلاف گفته همه مورخين ، ايرانيان در دفاع از ملك و مذهب خويش پايداری و لجاج مینمودند و با آن همه پايداريها و لجاجها و با آن جمعيت فراوان كه بالغ بر صد و چهل ميليون در آن عصر تخمين زده شده است و با آن همه ساز و برگها از يك جمعيت چهل پنجاه هزار نفری عرب پا برهنه كه از لحاظ عدد
كمتر از يك دهم سربازان تحت السلاح ايران بودند و از لحاظ ساز و برگ جنگی طرف مقايسه نبودند و به فنون جنگی آنروز نيز چندان وارد نبودند ، شكست خوردند ، پس قطعا اين شكست را طبق اظهارات اين نويسنده بايد به حساب پفيوزی ملت ايران گذاشت نه به حساب نارضايی آنها از حكومت و آيين و نظامات داخلی خود و نه به حساب جاذبه آيين و ايدئولوژی جديد به نام اسلام .
ثانيا شهرهای ايران به وسيله اعراب مسلمان با خاك يكسان شده است . اين شهرها در كجا بوده و چه نامی داشته است و در كدام كتاب تاريخ نام آنها برده شده است ؟ جوابش را خود سرجان ملكم بايد بدهد .
ثالثا موبدان و مباشران معبدها از دم تيغ گذرانده شدهاند و آتشكدهها با آتش سوخته شده است ، اما اينكه مورخينی مانند مسعودی و مقدسی و غير آنان نوشته اند كه تا زمان آنها ( در حدود قرن چهارم ) هنوز آتشكدهها باقی و پا بر جا بوده است و حتی امرای مسلمان ضمن پيمان عهد متعهد میشدند كه معابد اهل كتاب و از آن جمله مجوس را حفظ كنند ، مطلبی است كه آقای سرجان ملكم نمیخواهد بحثی در آن باره بكند .
رابعا كتابهای علمی و مذهبی ايران و كسانی كه اين كتابها در تصرفشان بوده است يكجا در معرض تلف واقع شدهاند .
خامسا اعراب مسلمان موبدان را ساحر و كتب مجوس را كتاب سحر میناميدند اين نيز مطلبی است كه برای اولين بار از زبان اين مورخ بی غرض بايد شنيده شود .
خدمات اسلام به ایران
اكنون بايد ببينيم آيا اسلام به ايران خدمت كرد يا نه ؟ آيا اسلام موجب شد كه ايرانيانی عاليقدر در جهان علم و فلسفه و عرفان و هنر و صنعت و اخلاق ظهور كنند و بلند آوازه شوند و نامشان جهانگير گردد ؟ يا بر عكس مانع ظهور چنين مردانی شد و اگر در جهان اسلام ايرانيانی اين چنين ظهور كرده اند نه از آن جهت است كه اسلام زمينه مساعدی فراهم كرد ، اسلام هيچ تأثيری در ظهور چنين مردانی از ايران نداشته است ، ظهور مردانی نظير بوعلی و ابوريحان و خواجه نصيرالدين طوسی تنها و تنها مولود قريحه ايرانی و تمرد و عصيان نسبت به اسلام بوده است ؟
بالاخره آيا اسلام برای ايران موهبت بود يا فاجعه ؟
آنچه قطعی و مسلم است اين است كه پس از ظهور اسلام و تشكيل حكومت اسلامی و گرد آمدن ملل گوناگون در زير يك پرچم به نام پرچم اسلام تمدنی عظيم و شكوهمند و بسيار كم نظير به وجود آمد كه جامعه شناسی و تاريخ آن را به نام تمدن اسلامی میشناسد . در اين تمدن ملتهای گوناگون از آسيا و افريقا و حتی اروپا شركت داشتند و سهيم بودند ايرانيان جزء مللی هستند كه در اين تمدن شريك و سهيمند و به اتفاق همه صاحبنظران سهم عمده از آن ايرانيان است .
اظهار نظرها
برای اينكه نمونهای از عقائد مختلفی كه در اين زمينه ابراز میشود به دست داده باشيم ، چند نمونه را ذكر میكنيم .
آقای تقی زاده در خطابه " تحولات اجتماعی و مدنی ايران در گذشته " به نقل آقای دكتر معين در كتاب " مزديسنا و ادب پارسی"چنين میگويد :
اسلام . . . آيينی نو ، دارای محاسن و اصول و قوانين منظم آورد ، و انتشار اسلام در ايران روح تازه و ايمان قویتر دميد كه دو مايه مطلوب نيز بر اثر آن به اين ديار آمد : يكی زبان بسيار غنی و پر مايه و وسيع يعنی عربی بود . . . اين زبان وقتی كه به ايران آمد و به تدريج با زبان لطيف و نغز و دلكش آريايی و تمدن ايرانی ممزوج و تركيب شد و جوش كامل خورد و بوسيله سخنوران بزرگ ايرانی قرون چهارم و پنجم و ششم و چند نفر بعد از آن سكه فصاحت كم نظير خورد ، برای ما زبانی به وجود آورد كه لايق بيان همه مطالب گرديد و نماينده درخشان آن سعدی و حافظ و ناصر خسرو و امثال آن هستند . . . ديگری علوم و معارف و تمدن بسيار عالی پرمايهای بود كه به وسيله ترجمههای كتب يونانی و سريانی و هندی به زبان عربی در مشرق اسلامی و قلمرو خلافت شرقيه از اواسط قرن دوم تا اواخر قرن سوم بين مسلمين آشنا به زبان عربی و بالخصوص ايرانيان انتشار يافت . . . از اقيانوس بيكران علوم و فنون و آداب حكمت يونانی نسبه كم كتابی كه در قرن دوم موجود بود ماند كه مسلمين ترجمه نكردند . . . بر اثر آن ترجمههای عربی از يونانی ، علم و حكمت و همه فنون چنان در ممالك اسلامی و مخصوصا در ايران رواج يافت كه هزاران عالم نامدار مانند ابن
سينا و فارابی و بيرونی و محمد بن زكريای رازی و غير هم باده هزاران تأليف مهم ( البته 99 درصد به عربی ) به ظهور آمدند و تمدن بسيار درخشان اسلامی قرون 2 تا 7 اسلام كه شايد پس از يونان و روم بزرگترين و عاليترين تمدن دنيا باشد به وجود آمد . . .
آقای دكتر عبدالحسين زرين كوب ، در كتاب كارنامه اسلام در بحث از علل تمدن عظيم و با شكوه اسلامی ، میگويد :
. . . آنچه اين مايه ترقيات علمی و پيشرفتهای مادی را برای مسلمين ميسر ساخت در حقيقت همان اسلام بود كه با تشويق مسلمين به علم و ترويج نشاط حياتی ، روح معاضدت و تسامح را جانشين تعصبات دنيای باستانی كرد ، و در مقابل رهبانيت كليسا كه ترك و انزوا را توصيه میكرد ، با توصيه مسلمين به " راه وسط " توسعه و تكامل صنعت و علم انسانی را تسهيل كرد . در دنيايی كه اسلام به آن وارد شد ، اين روح تساهل و اعتدال در حال زوال بود . از دو نيروی بزرگ آن روز دنيا ( بيزانس و ايران ) بيزانس در اثر
تعصبات مسيحی كه روز بروز در آن بيشتر غرق میشد هر روز علاقه خود را بيش از پيش با علم و فلسفه قطع میكرد ، تعطيل فعاليت فلاسفه به وسيله ژوستی نيان اعلام قطع ارتباط قريب الوقوع بود بين دنيای روم با تمدن و علم . در ايران هم اظهار علاقه خسرو انوشيروان به معرفت و فكر ، يك دولت مستعجل بود ، و باز تعصباتی كه بر زويه طبيب در مقدمه كليله و دمنه به آن اشارت دارد هر نوع احياء معرفت را در اين سرزمين غير ممكن كرد . در چنين دنيائی كه اسير تعصبات دينی و قومی بود اسلام نفخه تازهای دميد ، چنانكه با ايجاد دارالاسلام كه مركز واقعی آن قرآن بود نه شام و نه عراق تعصبات قومی و نژادی را با يك نوع جهان وطنی چاره كرد ، در مقابل تعصبات دينی نصاری و مجوس ، تسامح و تعاهد با اهل كتاب را توصيه كرد و علاقه به علم و حيات را . و ثمره اين درخت شگرف ، كه نه شرقی بود و نه غربی ، بعد از بسط فتوحات اسلامی حاصل شد .
پروفسور ارنست كونل آلمانی ، استاد هنر اسلامی در دانشگاه برلين ، در سالهای 1964 - 1935 در مقدمه كتاب هنر اسلامی میگويد .
اشتراك در معتقدات دينی در اينجا تأثيری قويتر از آنچه در دنيای مسيحيت وجود دارد بر فعاليتهای فرهنگی ملل مختلف داشته است . اشتراك در مذهب باعث شده تا بر روی اختلافات نژادی و سنن باستانی ملتها " پل بسته" و از فراز آن نه تنها علائق معنوی بلكه حتی آداب و رسوم كشورهای گوناگون را به طرز حيرت انگيزی در جهت روشن و مشخصی هدايت نمايد ، چيزی كه بيش از همه در اين فعل و انفعال جهت ايجاد وحدت و پاسخ به جميع مسائل زندگی قاطعيت داشت ، قرآن بود . انتشار قرآن به زبان اصلی و فرمانروايی مطلق خط عربی ، پيوندی به وجود آورد كه تمام دنيای اسلام را به هم مربوط ساخت و عامل مهمی در خلق هر نوع اثر هنری گرديد ، تباين در هنر دينی و غير دينی آنطور كه دنيای غرب میشناسد در اينجا به كلی از بين رفته است . البته عبادتگاهها به علت احتياجات عملی ، شكل معماری خاصی پيدا كرده اند ولی تزيين آنها درست مطابق قواعدی بوده كه در مورد ابنيه غير دينی هم رعايت شده است .
آنچه در اينجا كمال اهميت را دارد اينست كه با وجود برخوردهای شديد سياسی در قرون وسطی ، بين تمام كشورهای اسلامی روابطی وجود داشت كه نه تنها معاملات تجاری را رونق میداد ، بلكه امكان توسعه و تبادل پيشرفتهای فرهنگی را نيز ميسر میساخت . سفرنامههای جهانگردان و جغرافيدانان بزرگ عرب حاكی از آن است كه چگونه مردم يك كشور از مزايای كشورهای ديگر مطلع بوده اند . بنابراين جای هيچگونه تعجبی نيست اگر میبينيم كه كشفيات تكنيكی جديد و پيشرفتهای هنری با سرعت به همه جا راه پيدا كند . هر كس در مكتب جهان بينی غربی تعليم ديده است بايد پيش خود مجسم كند كه در دنيای اسلام شرائط اوليه ديگری حكمفرما بود و اين شرائط بيش از هر چيز در خلق آثار هنری مؤثر بود .
نقطه مقابل اينگونه اظهار نظرها ، يك سلسله اظهار نظرهای ديگر است كه آنها نيز بايد مورد توجه واقع شود . طبق آن اظهار نظرها هجوم اعراب مسلمان به ايران و غلبه آنها بر ايرانيان برای ايران فاجعه بوده است نظير فاجعه حمله اسكندر و حمله مغول. اينگونه اظهار نظرها همواره از طرف كسانی صورت میگيرد كه گفتارشان آب و رنگ تبليغ دارد و اهميتی كه دارد در اينست كه اخيرا زياد تكرار میشود و غالبا توأم است با تعبيرات ادبی و تحريك آميز .
آقای فريدون آدميت در كتاب امير كبير و ايران میگويد :
دين اسلام برای ايجاد مركزيت ، در يك جامعه ابتدايی مثل عربستان كاملا ضروری بود ، به همين دليل هم ظهور كرد ، اين مذهب كه معجونی بود از افكار و اديان سابق آن شبه جزيره و حاوی تعاليم دو پهلو و كشدار ، پس از ورود به ايران يك انحراف ناگهانی در سير اجتماعی اين كشور وارد آورد ، و به همان اندازه كه برای يك اجتماع ابتدائی مثل عربستان مفيد واقع گرديد ، منشا آثار شوم و مخربی در ايران گشت ، ايرانيان نيز به نوبه خود بيكار ننشستند و مدت بهت و حيرت و زمان تماشای آنان كم طول كشيد و از هر طرف نغمه های مخالف ساز نموده غالبا طريقه و مشی خود را با آيات ناسخ و منسوخ قرآن مدلل میكردند . . . . ولی رفته رفته در نتيجه انتشار و رسوخ آن قسمت از تعاليم اسلام كه دنيا را جيفه ای فانی و زندان مومن میدانست و رواج فلسفه هندی با آن اصول منفی و فناء فی اللهی ، ملت ايران به يك بيعلاقگی به زندگانی مادی خو گر شد كه تسلی بخش انديشه چاره جوی او بود بدين ترتيب میبينيم كه تعاليم اسلام مثل گناه شمردن جمع ثروت و مال ، تحريم صنايع مستظرفه ، روزی را مقسوم و سرنوشت بشر را مقدر و محتوم شمردن و متوسل به قضا و قدر شدن ، با فلسفه اشراق و اصول تصوف كه در بدو امر بصورت يك مقاومت منفی از طرف مخالفين اسلام جلوه گر شده بود در هم آميخت . اعتقاد به فلسفه تقدير در ايران رواج بسيار گرفت و در نتيجه آن حيات مادی ايران
به پريشانی و ويرانی گراييد قطع علائق دنيوی ، تنبلی ، ويرانه نشينی ، خراباتيگری ، گدايی و دريوزگی همه از نتايجی بود كه درست يا نادرست از مذهب اسلام گرفتند ، اين تعاليم در ايران رونق يافته مقدمه يك انحطاط اجتماعی را فراهم مینمود.
اين نويسنده از طرفی میگويد دين اسلام برای ايجاد مركزيت در يك جامعه ابتدائی مثل عربستان كاملا ضروری بود و از طرف ديگر تنبلی ، ويرانه نشينی ، خراباتيگری ، گدايی و دريوزگی را محصول تعاليم اسلامی میداند ، چطور ممكن است كه تعليماتی اينچنين قادر باشد حتی جامعهای مثل عربستان آن روز را مركزيت و وحدت و قدرت بدهد ؟
ثانيا اگر چنان بود بايد ملل اسلامی ، از ابتدای نفوذ اسلام در ميان آنها ، دچار رخوت و سستی و انحطاط میشدند ، در كار زندگی بعنوان اينكه دنيا جيفه است لاقيد میگشتند و دست روی دست گذاشته همه چيز را حواله به تقدير میكردند و خود خراباتی میشدند ، و حال آنكه طبق گواه قطعی تاريخ با ظهور اسلام در مردم منطقهای وسيع از شمال افريقا تا شرق آسيا حيات و جنبش و نهضتی عظيم و وسيع پديد آمد ، و تمدنی كم نظير پايه گذاری شد و تا شش قرن ادامه يافت ، و پس از آن ركود و جمود و روح خراباتيگری بر مردم اين منطقه مسلط گشت .
اين نويسنده دانسته يا ندانسته مبارزه اخلاقی اسلام را با پولپرستی و اينكه نبايد هدف زندگی تحصيل در آمد و انباشتن ثروت باشد ، به حساب گناه شمردن كار و فعاليت و كسب و صنعت و توليد ثروت ، هر چند به منظور خدمت و توسعه زندگی اجتماعی باشد ( كه اكيدا مورد تشويق و توصيه اسلام است ) میگذارد و ميان زهد و تقوا به مفهوم بودايی و مسيحی كه هر يك از عبادات و فعاليت را به يك دنيای جداگانه مربوط میداند و زهد و تقوای اسلامی كه عبارت است از علو نظر و پاكی و طهارت نفس فرق نمینهد و يا نمی خواهد فرق نهد .
از همه عجيبتر پيش كشيدن بحث قضا و قدر است كه به پيروی از اروپاييان آن را عامل انحطاط مسلمين میشمارد بهتر اين بود لااقل اين بحث را به كسانی كه تخصصی دارند واگذار میكرد . این بنده در رساله " انسان و سرنوشت " به اندازه لازم درباره قضا و قدر به مفهوم اسلامی آن و تاثير و يا عدم تاثير آن در انحطاط مسلمين بحث كرده است و آن رساله چاپ شده است.
برخی پا را از اين فراتر نهاده و ورود اسلام را به ايران مساوی با يك فلاكت و بدبختی دائم دانسته و تمام خصائص سوء اخلاقی امروز ايرانيان را مولود هجوم اعراب به ايران و نفوذ اسلام در ميان ايرانيان معرفی میكنند .
برای نمونه ، قسمتی از يك مقاله ، در مجله فردوسی ، شماره 787 مورخه 3 آبان 45 را ذكر میكنيم ، نويسنده در اين مقاله خواسته است به كتاب غرب زدگی جلال آل احمد پاسخ بگويد .
آل احمد مدعی است فساد اين نسل مولود خود باختگی اين نسل در برابر غرب و ماشينيسم است . آل احمد غربزده را اينطور توصيف میكند :
آدم غربزده هرهری مذهب است ، به هيچ چيز اعتقاد ندارد ، اما به هيچ چيز هم بی اعتقاد نيست ، يك آدم اسقاطی است ، نان به نرخ روز خور و همه چيز برايش علی السويه است . خودش باشد و خرش از پل بگذرد ديگر بود و نبود پل هيچ است . نه ايمانی دارد نه مسلكی ، نه مرامی ، نه اعتقادی به خدا يا به بشريت . نه در بند تحول اجتماعی است و نه حتی سال است كه ما آنچنان آدمهايی داريم كه همهشان تقيه میكنند ، به ديگران اطمينان ندارند و چون سوء ظنی هستند هيچگاه دلشان را باز نمیكنند و هيچوقت از آنها فريادی يا اعتراضی يا امائی و يا چون و چرائی نمی شنوی " .
همين مجله در دنباله اين مقاله در شماره بعد مینويسد :
در هزار و اندی سال پس از حمله اعراب به اين سرزمين معيارهای اخلاقی ، روحی و ملی ما دگرگون شده است ، كيفيت جنگاوری حريف بودن و هجوم آوری ما به زبونی ، نان به نرخ روز خوری و ناجنسی و تذبذب بدل شد و از اين تغيير چه جرثومههای ديگر كه به جانمان حمله میآورد .
و ايضا همين مجله در شماره 23 اردی بهشت ماه 47 تحت عنوان " سمبوليسم در شعر " مینويسد :
میدانيم حمله تازيان به ايران برای مردم مرز و بوم ما بسيار گران تمام شد ، و در تصادم دو تمدن ايران و تازيان مردم ما از پای در آمدند و شكست سياسی به شكست معنوی انجاميد . تازيان تمدن ايران را استهزا میكردند و ايرانيان را موالی يعنی بندگان میخواندند . جشنهای ايرانی موقوف شد ، باده كه ايرانيان پس از ناهار و شام مینوشيدند عمل شيطانی و حرام خوانده شد ، شعلههای آتشكدههای مرز و بوم ما خاموشی گرفت ، اما بزودی مردم ايران به مقاومتهای جدی دست زدند و ملت ايران از خاكستر تيره بختی و شكست چون مرغ آتش برخاست و شعلههای آتش نبوغ ايرانی از آتشكده جان دانشورانی چون ابوريحان بيرونی ، فردوسی ، خيام ، عبدالله بن مقفع ، رودكی ، دقيقی ، زكريای رازی ، بيهقی زبانه كشيد ، كابوس به پايان آمد .
سرجان ملكم انگليسی در تاريخ ايران مینويسد :
پيروان پيغمبر عربی از پايداری و لجاجی كه ايرانيان در دفاع از ملك و مذهب خويش نمودند چنان در خشم بودند كه چون دست يافتند هر چيز را كه موجب تقويت مليت دانستند عرضه تخريب و هلاك ساختند . شهرها با خاك يكسان و آتشكدهها با آتش سوخته شد و مؤبدان را كه مأمور مواظبت امور و مباشرت خدمات معبدها و هيكلها بودند از دم تيغ گذراندند و كتب فضلای ملت اعم از آنكه در مطلق علوم نوشته شده بود يا در تاريخ و مسائل مذهبی با كسانی كه اينگونه كتابها در تصرف ايشان بود در معرض تلف آوردند ، عرب متعصب به جز قرآن در آن ايام نه كتابی میدانست و نه میخواست بداند . موبدان را مجوس و ساحر میدانستند و كتب ايشان را كتب سحر میناميدند . از حال كتب يونان و روم میتوان قياس كرد كه كتب مملكتی مثل ايران چقدر از آن طوفان باقی خواهد ماند.
آنچه اين به اصطلاح مورخ میگويد خيلی تازگی دارد ، زيرا در هيچ سند و مدرك تاريخی يافت نمیشود ، ناچار بايد فرض كنيم كه اين مورخ به سند و مدركی دست يافته كه چشم هيچ حلالزادهای آن را نديده و دست احدی به آن نرسيده و مصلحت هم نبوده است كه آن سند و مدرك افشا شود . آری ناچاريم چنين فرض كنيم زيرا اگر چنين فرض نكنيم ناچاريم خدای ناخواسته در حسن نيت و كمال صداقت و نهايت راستگويی اين مورخ عظيم الشأن كه البته هيچ مأموريتی از طرف وزارت امور خارجه انگلستان برای تأليف اين كتاب نداشته است اندكی ترديد روا داريم و چنين چيزی چگونه ممكن است ؟ آنچه اين مورخ در اسناد و مدارك غير مرئی كه جز در آرشيو وزارت امور خارجه انگلستان پيدا نخواهد شد ، يافته است اينست كه اولا بر خلاف گفته همه مورخين ، ايرانيان در دفاع از ملك و مذهب خويش پايداری و لجاج مینمودند و با آن همه پايداريها و لجاجها و با آن جمعيت فراوان كه بالغ بر صد و چهل ميليون در آن عصر تخمين زده شده است و با آن همه ساز و برگها از يك جمعيت چهل پنجاه هزار نفری عرب پا برهنه كه از لحاظ عدد
كمتر از يك دهم سربازان تحت السلاح ايران بودند و از لحاظ ساز و برگ جنگی طرف مقايسه نبودند و به فنون جنگی آنروز نيز چندان وارد نبودند ، شكست خوردند ، پس قطعا اين شكست را طبق اظهارات اين نويسنده بايد به حساب پفيوزی ملت ايران گذاشت نه به حساب نارضايی آنها از حكومت و آيين و نظامات داخلی خود و نه به حساب جاذبه آيين و ايدئولوژی جديد به نام اسلام .
ثانيا شهرهای ايران به وسيله اعراب مسلمان با خاك يكسان شده است . اين شهرها در كجا بوده و چه نامی داشته است و در كدام كتاب تاريخ نام آنها برده شده است ؟ جوابش را خود سرجان ملكم بايد بدهد .
ثالثا موبدان و مباشران معبدها از دم تيغ گذرانده شدهاند و آتشكدهها با آتش سوخته شده است ، اما اينكه مورخينی مانند مسعودی و مقدسی و غير آنان نوشته اند كه تا زمان آنها ( در حدود قرن چهارم ) هنوز آتشكدهها باقی و پا بر جا بوده است و حتی امرای مسلمان ضمن پيمان عهد متعهد میشدند كه معابد اهل كتاب و از آن جمله مجوس را حفظ كنند ، مطلبی است كه آقای سرجان ملكم نمیخواهد بحثی در آن باره بكند .
رابعا كتابهای علمی و مذهبی ايران و كسانی كه اين كتابها در تصرفشان بوده است يكجا در معرض تلف واقع شدهاند .
خامسا اعراب مسلمان موبدان را ساحر و كتب مجوس را كتاب سحر میناميدند اين نيز مطلبی است كه برای اولين بار از زبان اين مورخ بی غرض بايد شنيده شود .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
خوشبختانه همان طور كه قبلا گفتيم تاريخ جهان و ايران مقارن ظهور اسلام روشن است مطالعه مختصری در تاريخ ، وضع را روشن میكند . كافی است ببينيم كه ايران قبل از اسلام از لحاظ نظام فكری و اعتقادی چه افكار و معتقداتی داشته است و ارزش آن معتقدات چيست ؟ نظامات اجتماعی ، خانوادگی ، اخلاقی ، سياسی آنروز ايران چه نظاماتی بوده است ، سپس آنها را با نظامات فكری ، اجتماعی ، سياسی ، خانوادگی ، اخلاقی اسلام با توجه به متن تاريخ مقايسه و نتيجه گيری كنيم . سخن خود را از نظامات فكری و اعتقادی ايران آغاز مینمائيم :
نظام فكری و اعتقادی
اسلام بدون شك يك نظام فكری و اعتقادی جديد به ايران داد . و همان طور كه قبلا ذكر كرديم مردم ايران بشكل بيسابقهای نظامات فكری و اعتقادی اسلام را پذيرفتند و افكار و معتقدات پيشين خود را دور ريختند . و اين پذيرش دفعی و فوری نبود ، تدريجی بود . و مخصوصا بيشتر در دوره استقلال و قدرت ايرانيان در مقابل اعراب صورت گرفت .
مردم ايران در ميان همه مللی كه اسلام را پذيرفتند از يك امتياز خاص برخوردارند و آن اينكه هيچ ملتی مانند ايران به اين سهولت نظام فكری پيشين خود را رها نكرد و آنچنان با جديت و عشق و علاقه در دل خود را به روی افكار و عقائد دين جديد باز نكرد و به قول " دوزی " مستشرق معروف :
مهمترين قومی كه تغيير مذهب داد ايرانيان بودند ، زيرا آنها اسلام را نيرومند و استوار نمودند نه عرب .
عليهذا بايد نظام فكری و يا نظامات فكری حاكم بر جامعه آن روز ايران را مورد بررسی قرار دهيم و با نظامات فكری و اعتقادی اسلام مقايسه كنيم تا معلوم شود اسلام از نظر نظامات فكری چه چيز از ايران گرفت و چه چيز به ايران داد ؟ برای اينكه به نظام فكری و اعتقادی آنروز پی ببريم بايد ببينيم ايران آنروز چه دين و چه مذهبی ، بلكه چه اديان و مذاهبی داشته است ؟
اديان و مذاهب
آيين زرتشتی دين رسمی كشور
ساسانيان چون سياست كشور را بر اساس مذهب نهاده بودند و آيين زرتشتی را مذهب رسمی اعلام كردند و به روحانيون زرتشتی قدرت فوق العاده دادند ، با پيروان ساير مذاهب غالبا حسن سلوك نداشتند و احيانا تحت تأثير روحانيون زرتشتی مردم را مجبور به ترك مذهب خود و پيروی از مذهب زرتشتی میكردند و اين مذهب را با زور شمشير به مردم تحميل مینمودند .
كريستن سن میگويد :
روحانيان زردشتی بسيار متعصب بودند ، و هيچ ديانتی را در داخل كشور تجويز نمی كردند ، ليكن اين تعصب بيشتر مبتنی بر علل سياسی بود ، دين زردشت ديانت تبليغی نبود و رؤساء آن داعيه نجات و رستگاری كليه ابناء بشر را نداشتند ، اما در داخل كشور مدعی تسلط تام و مطلق بودند ، پيروان ساير ديانات را كه رعيت ايران به شمار میآمدند محل اطمينان قرار نمی دادند . خاصه اگر همكيشان آنها در يكی از ممالك خارجه دارای عظمتی بودند .
سعيد نفيسی میگويد :
مهمترين سبب آشفتگی اوضاع ايران در دوره ساسانيان اين بوده است كه پيش از پادشاهی اين خاندان ، همه مردم ايران پيرو دين زردشت نبودند و اردشير بابكان چون موبد زاده بود و به ياری روحانيان دين زردشت به سلطنت رسيد به هر وسيله كه بود دين نياكان خود را در ايران انتشار داد و چون پايه تخت ساسانيان بر پشتيبانی موبدان قرار گرفت از آغاز ، روحانيان نيروی بسياری در ايران يافتند و مقتدرترين طبقه ايران را تشكيل دادند و حتی بر پادشاهان برتری يافتند ، چنانكه پس از مرگ هر پادشاهی تا از ميان كسانی كه حق سلطنت داشتند كسی را بر نمی گزيدند و به دست خود تاج بر سرش نمی گذاشتند به پادشاهی نمی رسيد . به همين جهت است كه از ميان پادشاهان اين سلسله تنها اردشير بابكان پسرش شاپور را به وليعهدی برگزيده است و ديگران هيچيك جانشين خود را اختيار نكرده و وليعهد نداشتهاند . زيرا اگر پس از مرگشان " موبدان موبد " به پادشاهی وی تن در نمیداد به سلطنت نمیرسيد در تمام اين دوره پادشاهان همه دست نشانده " موبدان موبد " بودند و هر يك از ايشان كه فرمانبردار نبود دچار مخالفت موبدان میشد و او را بد نام میكردند ، چنانكه يزدگرد دوم كه با ترسايان بدرفتاری نكرد و به دستور موبدان به كشتار ايشان تن در نداد او را " بزهكار " و " بزهگر " ناميدند و همين كلمه است كه تازيان " اثيم " ترجمه كردند و وی پس از هشت سال پادشاهی ناچار شد مانند پدران خود با ترسايان ايران بدرفتاری كند.
ايضا میگويد :
در ارمنستان كه از زمان تشكيل دولت " ماد " چه در دوره هخامنشی و چه در دوره اشكانی و ساسانی هميشه از ايالات مسلم ايران بوده و مدتهای مديد شاهزادگان اشكانی در آنجا پادشاهی كردهاند ، ساسانيان سياست خشنی پيش گرفته بودند و به زور شمشير میخواستند دين زرتشتی را در آنجا رواج دهند . ارمنيان در نتيجه همين خونريزيها قرنها پايداری و لجاجت كرده نخست در
مذهب بت پرستی خود پا فشرده و سپس در حدود سال 302 ميلادی اندك اندك بنای گرويدن به دين عيسوی را گذاشتند و طريقه مخصوصی اختيار كردند كه به كليسای ارمنی معروف است ، و در نتيجه همين اختلاف مذهبی در تمام دوره ساسانيان كشمكش بر سر ارمنستان در ميان ايران و روم باقی بود ، و اين اختلاف نيز نه تنها ايران را در برابر امپراتوران رم و بيزنتيه يا بوزنتيه ( بيزانس ) و رومية الصغری يا روم غربی و شرقی ضعيف میكرد ، بلكه كار بيگانگان ديگر و از آن جمله تازيانی را كه به ايران حمله بردند آسان كرد .
ايضا میگويد :
از كريتر ، موبدان موبد زمان شاپور اول كه پس از او نيز مدتی بر سر كار بوده سه كتيبه در نقش رجب و سر مشهد و كعبه زردشت باقی است و جزئيات اقداماتی را كه به زور شمشير برای انتشار دين زرتشت در نواحی مختلف به كار برده است بيان می كند.
در كتاب " تمدن ايرانی " فصل پنجم درباره كتيبه موبد سابق الذكر چنين می نويسد :
در سال 1939 ميلادی در نقش رستم ، نزديك تخت جمشيد ، هيئت حفاری بنگاه خاوری شيكاگو ، در سمت مشرق بنايی كه " كعبه زرتشت " نام دارد ، كتيبه طويلی به دست آورد كه در آن موبد " كريتر " شرح میدهد كه چگونه از 242 تا 293 بعد از ميلاد كم كم رياست روحانيون مذهب زرتشت را اشغال كرده است . يكی از اين كتيبه ها حكايت میكند كه چگونه عده ای از مبلغان مذاهب خارجی را كه ماندن آنها در ايران صلاح نبود از اين كشور بيرون كردند مانند يهوديها ، " سمناها " يا رهبانان بودايی ، برهماييها ، ناصريها ، مسيحيان ، " موكتكاها " يا نجات يافته گان ( كه احتمالا از هنديها بوده اند ) و بالاخره زنديقها يعنی پيروان مانی .
البته همه دوره ساسانی از نظر سختگيريهای مذهبی يكسان نبوده است ، شاپور اول ، يزدگرد اول ، خسرو انوشيروان لااقل در قسمتی از دوران زمامداری خود روش نسبه آزاد منشانهای نسبت به اتباع ساير مذاهب داشتهاند .
در كتاب " تمدن ايرانی " مقاله " وضع مذهب در ايران غربی در زمان ساسانيان " پس از نقل كتيبه موبد " كريتر " و سختگيريهايی كه در زمان او میشده است ، میگويد :
از طرف ديگر وقايع نگار ارمنی " اليزه و ارداپت " از دستخطی ياد میكند كه مربوط به شاپور است و در آن امر داده شده كه مغها و يهوديها و پيروان مانی و طرفداران تمام مذاهب ديگر را در هر نقطه از ايران كه باشند آزاد بگذارند و مانع انجام مراسم مذهبی آنها نگردند كتيبه اول مربوط به آزاری است كه در زمان پادشاهی بهرام دوم بين 277 و 293 ميلادی نسبت به اقليتها انجام گرفته و دستور دوم راجع به آزادی مذاهب است كه افتخار آنرا بايد به شاپور اول ( 242 - 273 ) نسبت داد .
مذهب مسيح به عنوان يك اقليت مذهبی آزاد بوده است و در عين حال مكرر از آزار مسيحيان در فواصل مختلف تاريخ ياد ميشود ، و ظاهرا بيشتر ريشه سياسی داشته است يعنی اقليت مسيحی ايران غالبا در كشمكشهای ايران و امپراطوری روم به حكم وابستگی مذهبی جانب هم مذهبان خود را نگاه میداشتهاند و به همين جهت مورد خشم سلاطين ايران قرار میگرفتهاند .
نظام فكری و اعتقادی
اسلام بدون شك يك نظام فكری و اعتقادی جديد به ايران داد . و همان طور كه قبلا ذكر كرديم مردم ايران بشكل بيسابقهای نظامات فكری و اعتقادی اسلام را پذيرفتند و افكار و معتقدات پيشين خود را دور ريختند . و اين پذيرش دفعی و فوری نبود ، تدريجی بود . و مخصوصا بيشتر در دوره استقلال و قدرت ايرانيان در مقابل اعراب صورت گرفت .
مردم ايران در ميان همه مللی كه اسلام را پذيرفتند از يك امتياز خاص برخوردارند و آن اينكه هيچ ملتی مانند ايران به اين سهولت نظام فكری پيشين خود را رها نكرد و آنچنان با جديت و عشق و علاقه در دل خود را به روی افكار و عقائد دين جديد باز نكرد و به قول " دوزی " مستشرق معروف :
مهمترين قومی كه تغيير مذهب داد ايرانيان بودند ، زيرا آنها اسلام را نيرومند و استوار نمودند نه عرب .
عليهذا بايد نظام فكری و يا نظامات فكری حاكم بر جامعه آن روز ايران را مورد بررسی قرار دهيم و با نظامات فكری و اعتقادی اسلام مقايسه كنيم تا معلوم شود اسلام از نظر نظامات فكری چه چيز از ايران گرفت و چه چيز به ايران داد ؟ برای اينكه به نظام فكری و اعتقادی آنروز پی ببريم بايد ببينيم ايران آنروز چه دين و چه مذهبی ، بلكه چه اديان و مذاهبی داشته است ؟
اديان و مذاهب
آيين زرتشتی دين رسمی كشور
ساسانيان چون سياست كشور را بر اساس مذهب نهاده بودند و آيين زرتشتی را مذهب رسمی اعلام كردند و به روحانيون زرتشتی قدرت فوق العاده دادند ، با پيروان ساير مذاهب غالبا حسن سلوك نداشتند و احيانا تحت تأثير روحانيون زرتشتی مردم را مجبور به ترك مذهب خود و پيروی از مذهب زرتشتی میكردند و اين مذهب را با زور شمشير به مردم تحميل مینمودند .
كريستن سن میگويد :
روحانيان زردشتی بسيار متعصب بودند ، و هيچ ديانتی را در داخل كشور تجويز نمی كردند ، ليكن اين تعصب بيشتر مبتنی بر علل سياسی بود ، دين زردشت ديانت تبليغی نبود و رؤساء آن داعيه نجات و رستگاری كليه ابناء بشر را نداشتند ، اما در داخل كشور مدعی تسلط تام و مطلق بودند ، پيروان ساير ديانات را كه رعيت ايران به شمار میآمدند محل اطمينان قرار نمی دادند . خاصه اگر همكيشان آنها در يكی از ممالك خارجه دارای عظمتی بودند .
سعيد نفيسی میگويد :
مهمترين سبب آشفتگی اوضاع ايران در دوره ساسانيان اين بوده است كه پيش از پادشاهی اين خاندان ، همه مردم ايران پيرو دين زردشت نبودند و اردشير بابكان چون موبد زاده بود و به ياری روحانيان دين زردشت به سلطنت رسيد به هر وسيله كه بود دين نياكان خود را در ايران انتشار داد و چون پايه تخت ساسانيان بر پشتيبانی موبدان قرار گرفت از آغاز ، روحانيان نيروی بسياری در ايران يافتند و مقتدرترين طبقه ايران را تشكيل دادند و حتی بر پادشاهان برتری يافتند ، چنانكه پس از مرگ هر پادشاهی تا از ميان كسانی كه حق سلطنت داشتند كسی را بر نمی گزيدند و به دست خود تاج بر سرش نمی گذاشتند به پادشاهی نمی رسيد . به همين جهت است كه از ميان پادشاهان اين سلسله تنها اردشير بابكان پسرش شاپور را به وليعهدی برگزيده است و ديگران هيچيك جانشين خود را اختيار نكرده و وليعهد نداشتهاند . زيرا اگر پس از مرگشان " موبدان موبد " به پادشاهی وی تن در نمیداد به سلطنت نمیرسيد در تمام اين دوره پادشاهان همه دست نشانده " موبدان موبد " بودند و هر يك از ايشان كه فرمانبردار نبود دچار مخالفت موبدان میشد و او را بد نام میكردند ، چنانكه يزدگرد دوم كه با ترسايان بدرفتاری نكرد و به دستور موبدان به كشتار ايشان تن در نداد او را " بزهكار " و " بزهگر " ناميدند و همين كلمه است كه تازيان " اثيم " ترجمه كردند و وی پس از هشت سال پادشاهی ناچار شد مانند پدران خود با ترسايان ايران بدرفتاری كند.
ايضا میگويد :
در ارمنستان كه از زمان تشكيل دولت " ماد " چه در دوره هخامنشی و چه در دوره اشكانی و ساسانی هميشه از ايالات مسلم ايران بوده و مدتهای مديد شاهزادگان اشكانی در آنجا پادشاهی كردهاند ، ساسانيان سياست خشنی پيش گرفته بودند و به زور شمشير میخواستند دين زرتشتی را در آنجا رواج دهند . ارمنيان در نتيجه همين خونريزيها قرنها پايداری و لجاجت كرده نخست در
مذهب بت پرستی خود پا فشرده و سپس در حدود سال 302 ميلادی اندك اندك بنای گرويدن به دين عيسوی را گذاشتند و طريقه مخصوصی اختيار كردند كه به كليسای ارمنی معروف است ، و در نتيجه همين اختلاف مذهبی در تمام دوره ساسانيان كشمكش بر سر ارمنستان در ميان ايران و روم باقی بود ، و اين اختلاف نيز نه تنها ايران را در برابر امپراتوران رم و بيزنتيه يا بوزنتيه ( بيزانس ) و رومية الصغری يا روم غربی و شرقی ضعيف میكرد ، بلكه كار بيگانگان ديگر و از آن جمله تازيانی را كه به ايران حمله بردند آسان كرد .
ايضا میگويد :
از كريتر ، موبدان موبد زمان شاپور اول كه پس از او نيز مدتی بر سر كار بوده سه كتيبه در نقش رجب و سر مشهد و كعبه زردشت باقی است و جزئيات اقداماتی را كه به زور شمشير برای انتشار دين زرتشت در نواحی مختلف به كار برده است بيان می كند.
در كتاب " تمدن ايرانی " فصل پنجم درباره كتيبه موبد سابق الذكر چنين می نويسد :
در سال 1939 ميلادی در نقش رستم ، نزديك تخت جمشيد ، هيئت حفاری بنگاه خاوری شيكاگو ، در سمت مشرق بنايی كه " كعبه زرتشت " نام دارد ، كتيبه طويلی به دست آورد كه در آن موبد " كريتر " شرح میدهد كه چگونه از 242 تا 293 بعد از ميلاد كم كم رياست روحانيون مذهب زرتشت را اشغال كرده است . يكی از اين كتيبه ها حكايت میكند كه چگونه عده ای از مبلغان مذاهب خارجی را كه ماندن آنها در ايران صلاح نبود از اين كشور بيرون كردند مانند يهوديها ، " سمناها " يا رهبانان بودايی ، برهماييها ، ناصريها ، مسيحيان ، " موكتكاها " يا نجات يافته گان ( كه احتمالا از هنديها بوده اند ) و بالاخره زنديقها يعنی پيروان مانی .
البته همه دوره ساسانی از نظر سختگيريهای مذهبی يكسان نبوده است ، شاپور اول ، يزدگرد اول ، خسرو انوشيروان لااقل در قسمتی از دوران زمامداری خود روش نسبه آزاد منشانهای نسبت به اتباع ساير مذاهب داشتهاند .
در كتاب " تمدن ايرانی " مقاله " وضع مذهب در ايران غربی در زمان ساسانيان " پس از نقل كتيبه موبد " كريتر " و سختگيريهايی كه در زمان او میشده است ، میگويد :
از طرف ديگر وقايع نگار ارمنی " اليزه و ارداپت " از دستخطی ياد میكند كه مربوط به شاپور است و در آن امر داده شده كه مغها و يهوديها و پيروان مانی و طرفداران تمام مذاهب ديگر را در هر نقطه از ايران كه باشند آزاد بگذارند و مانع انجام مراسم مذهبی آنها نگردند كتيبه اول مربوط به آزاری است كه در زمان پادشاهی بهرام دوم بين 277 و 293 ميلادی نسبت به اقليتها انجام گرفته و دستور دوم راجع به آزادی مذاهب است كه افتخار آنرا بايد به شاپور اول ( 242 - 273 ) نسبت داد .
مذهب مسيح به عنوان يك اقليت مذهبی آزاد بوده است و در عين حال مكرر از آزار مسيحيان در فواصل مختلف تاريخ ياد ميشود ، و ظاهرا بيشتر ريشه سياسی داشته است يعنی اقليت مسيحی ايران غالبا در كشمكشهای ايران و امپراطوری روم به حكم وابستگی مذهبی جانب هم مذهبان خود را نگاه میداشتهاند و به همين جهت مورد خشم سلاطين ايران قرار میگرفتهاند .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
آيين مسيحی
اگر اسلام به ايران نيامده بود ، مسيحيت ايران را میگرفت و آيين زردشت به دست عيسويت تباه میشد همچنانكه كيشهای مانوی و مزدكی نيز كه از داخل ايران ظهور كرده بودند رقيبهای سرسخت ديگری برای آيين زردشتی بودند و زردشتيان كينه شديدی نسبت به آنها داشتند و به همين دليل است كه زردشتيان ايران مانويها و مزدكيها و حتی مسيحيها را بيش از مسلمين دشمن میداشتند در دوره اسلام مكرر میبينيم كه زردشتيان و مخصوصا روحانيان زردشتی با مسلمين عليه مانويها و مزدكيها همكاری میكنند . و از آنسو میبينيم كه عيسويان ايران نيز در اثر آزارها و محدوديتها و احيانا قتل عامها ( در زمان شاهپور دوم ) كه از ناحيه زردشتيان ديده بودند ، مسلمين را بر زردشتيان مقدم میدارند و مقدم مسلمين را به ايران گرامی میشمارند .نفوذ مسيحيت و توسعه آن در ايران بسيار عادی و طبيعی بوده است . راجع به علت و منشا پيدايش عيسويت در ايران ، كريستن سن مینويسد :
در موقعی كه سلسله ساسانی جانشين اشكانيان شد ، عيسويان مركز تبليغی مهمی در شهر " الرها "( در آسيای صغير ، تركيه فعلی ) داشتند . . .
دولت در جنگهای بزرگی كه با روم كرد اسيران را در نواحی دور دست كشور ايران مسكن داد ، پادشاه ايران در لشكر كشيهای خود به سوريه گاهی تمام سكنه يك شهر يا يك ناحيه را كوچ داده در يكی از نقاط داخلی كشور مقيم میكردند ، چون قسمت اعظم اين مهاجرين عيسوی مذهب بودند ديانت مسيح در هر گوشهای از ايران اندكی رواج گرفت .
در كتاب " تمدن ايرانی " به قلم جمعی از خاورشناسان مینويسد .
در حقيقت ، مذهب مسيح در ايران به دست آراميها كه در سوريه اقامت داشتند يا مبلغانی كه از ادس ( اورفه ) ، آمدند و يا به دست
اسرای جنگی وارد اين سرزمين شد . از سال يكصد ميلادی دستههايی از مسيحيان در " اربل " بودند و بين سال 148 تا 191 در " كركوك " فعلی آثاری از وجود آنها هست ، اگر چه هنوز در ايران مذهب مسيح تشكيلات رسمی به خود نداده بود ولی مسيحيت توجه بسياری از ايرانيان خصوصا شخص مانی را به خود جلب كرد.
ايضا در همان كتاب تحت عنوان: " دين مسيح در ايران عهد ساسانی " مینويسد :
... در زمان شاپور دوم كه از نظر سياسی با كنستانتين دشمنی داشت ، وضع مسيحيان ايران بسيار سخت بود . . . در ابتدای مسيحيان به شدت مورد آزار قرار گرفتند بدون محاكمه يا بعد از محاكمه مختصری آنها را به شهادت میرساندند يا به طريق بسيار شديدی عذاب میدادند . شرح شكنجه شهدای مسيحی به زبان شامی به دست ما رسيده و نشان میدهد چگونه اين مسيحيان كه امروز نام آنها را فراموش كردهايم با قدرت و شجاعت شهيد شدهاند ، ولی به زودی مقامات رسمی به اين مطلب پی بردند كه اين مسيحيان پر تجربه از اتباع مناطق فرعی و خارجيهای نافرمان كه هر ساعت خيانت میكردند نبودند ، بلكه از ايرانيان حقيقی بودند كه در زمان سابق از طرفداران جدی مذهب زرتشت محسوب میشدند و بعضی از آنها از اشخاص بسيار برجسته و مشهور بودند كه در ميهن پرستی آنها شكی نبود ، فقط در حفظ عقيده خود بسيار ثابت قدم بودند . از آن به بعد قوای انتظامی تصميم گرفت به جای تنبيه ، گمراه شدگان را به راه راست هدايت نمايد . ولی از اين نيز نتيجه مفيدی به دست نيامد . بنابراين با وجود مدت چهل سال آزار و شكنجه ، دين مسيح در ايران موقعيت مطمئنی به دست آورد . وقتی ايام آزار به علت اشكالاتی كه در نتيجه حملات هونها و هياطله در مشرق پيش آمده بود به پايان رسيد ، موقع برای ايجاد تشكيلات و وضع ثابت مسيحيان در ايران به دست آمد . . . مسيحيان ايران به زودی صاحب حيات معنوی و فرهنگی نيرومندی گرديدند كه حتی آزارهايی كه در قرن پنجم بوسيله يزدگرد دوم و بهرام پنجم به عمل آمد نتوانست شكستی بر آنها وارد آورد در سلوقيه ( تيسفون ) و خصوصا در نصيبين ، مكتبهای روحانی و مذهبی به صورت درخشانترين مكتبهای مشرق به وجود آمد ، تاسيس صومعهها باعث شد كه عده زيادی معلمين اصولی مذهبی در آن صومعهها تربيت شدند و اين سنت هنوز در صومعهها ادامه دارد ، حيات واقعی مسيحيت ايران بيشتر از نتيجه تبليغات آن ظاهر میشود .
نويسنده مقاله فوق الذكر سپس به موضوع حيات مسيحيت در آن عصر و قدرت تبليغات مسيحی در آن زمان و در آخر به شكستی كه در مشرق از ناحيه اسلام بر مسيحيت وارد شد اشاره میكند و میگويد :
با يك نظر سريع به نقشهای كه اخيرا آقای " ژ . دويليه " استاد دانشكده حقوق " نولوز " ضمن انتشار حاصل زحمت زياد و پرفايده خويش نشر كرده روشن میشود كه چگونه مبلغينی از ايالت كلده به كشورهای مديترانه و دريای چين رفته و تا هندوستان جنوبی و تبت و كشور مغولستان ، عده زيادی را به دين مسيح در آوردهاند . اين تبليغ در ميان كشورها نشده بلكه در ميان ملل صحرا گردی به عمل آمده است كه هر روز در يك كشور به سر میبردند . به اين طريق دين مسيح در اين نقاط بسيار دور تا قرن سيزدهم هنوز پابرجا بود و هنگامی كه مبلغين " فرانسيسكن " از قبيل : " ژان دوپلان كارپن " و " روبروك " و مسافرينی مانند " ماركوپولو " به آن كشور مسافرت كردند ، آن را در حال حيات يافتند . در ميان اردوهای سيار رؤسای طوائف مغول كه به دنبال پيروزی به طرف مغرب روان بودند و هنوز درباره اختيار اديان مختلفی مانند بودايی و مانوی و اسلام كه در ميان راهشان بود ترديد داشتند ، مذهب
نسطوری طرفدار زياد پيدا كرد و هنگامی رسيد كه احتمال میرفت تمام رقبای خود را شكست دهد ، قبول دين اسلام از طرف مغول شكست بزرگی برای مسيحيت در اين نواحی بود .
در زمان خسرو پرويز مسيحيت در ايران بيش از هر وقت ديگر قوت گرفت بسياری از نزديكان شاه كه از ايرانيان اصيل بودند عيسوی شدند . چنانكه میدانيم خسرو پرويز در اثر قيام و انقلاب بهرام چوبين ، سردار معروف ايرانی مجبور شد ايران را ترك كند و به رقيب قدرتمند خويش " موريكيوس " قيصر روم پناه ببرد و از او استمداد كند و با دادن امتيازاتی به او و با كمك او به پايتخت برگردد . گويند خسرو در مدتی كه در روم مانده بود تمايلی به مسيحيت پيدا كرده بود .
كريستن سن سپس از قدرت يافتن دو فرقه مسيحی : يعقوبی و نسطوری در دربار خسرو پرويز و كشمكشهای آنها با يكديگر و مسيحی شدن برخی از سرداران ايرانی از قبيل " مهران گشنسپ " كه نسطوريان او را غسل تعميد دادند و به نام " گيورگيس " ناميدند و همچنين چند تن ديگر از اين قبيل ، ياد میكند .
از آنچه تاكنون گفتيم معلوم شد اولا عيسويت به طور طبيعی در ايران زردشتی در حال پيشروی بوده است و اگر حال بر همين منوال باقی میماند خطر بزرگی برای دين زردشتی بود ، ثانيا عيسويت بر خلاف زردشتی گری داعيه جهانی داشت ، يعنی مبلغان مسيحی برای عيسويت مرز نمیشناختند ، فعالانه كوشش میكردند كه عيسويت را در ايران و خارج مرزهای ايران گسترش دهند و در اين راه موفقيتهائی هم كسب كرده بودند ، ثالثا اسلام كه به ايران آمد بيش از آنكه به زردشتی گری كه در حال انحطاط بود ضربه بزند به مسيحيت كه در حال رشد و توسعه بود ضربه زد ، بازارش را شكست و آن را از ميدان به در كرد ، اگر اسلام نيامده بود مسيحيت در سراسر مشرق ريشه میدوانيد و تنها نفوذ معنوی اسلام بود كه مانع گسترش مسيحيت در شرق نزديك و شرق دور شد .
اگر اسلام به ايران نيامده بود ، مسيحيت ايران را میگرفت و آيين زردشت به دست عيسويت تباه میشد همچنانكه كيشهای مانوی و مزدكی نيز كه از داخل ايران ظهور كرده بودند رقيبهای سرسخت ديگری برای آيين زردشتی بودند و زردشتيان كينه شديدی نسبت به آنها داشتند و به همين دليل است كه زردشتيان ايران مانويها و مزدكيها و حتی مسيحيها را بيش از مسلمين دشمن میداشتند در دوره اسلام مكرر میبينيم كه زردشتيان و مخصوصا روحانيان زردشتی با مسلمين عليه مانويها و مزدكيها همكاری میكنند . و از آنسو میبينيم كه عيسويان ايران نيز در اثر آزارها و محدوديتها و احيانا قتل عامها ( در زمان شاهپور دوم ) كه از ناحيه زردشتيان ديده بودند ، مسلمين را بر زردشتيان مقدم میدارند و مقدم مسلمين را به ايران گرامی میشمارند .نفوذ مسيحيت و توسعه آن در ايران بسيار عادی و طبيعی بوده است . راجع به علت و منشا پيدايش عيسويت در ايران ، كريستن سن مینويسد :
در موقعی كه سلسله ساسانی جانشين اشكانيان شد ، عيسويان مركز تبليغی مهمی در شهر " الرها "( در آسيای صغير ، تركيه فعلی ) داشتند . . .
دولت در جنگهای بزرگی كه با روم كرد اسيران را در نواحی دور دست كشور ايران مسكن داد ، پادشاه ايران در لشكر كشيهای خود به سوريه گاهی تمام سكنه يك شهر يا يك ناحيه را كوچ داده در يكی از نقاط داخلی كشور مقيم میكردند ، چون قسمت اعظم اين مهاجرين عيسوی مذهب بودند ديانت مسيح در هر گوشهای از ايران اندكی رواج گرفت .
در كتاب " تمدن ايرانی " به قلم جمعی از خاورشناسان مینويسد .
در حقيقت ، مذهب مسيح در ايران به دست آراميها كه در سوريه اقامت داشتند يا مبلغانی كه از ادس ( اورفه ) ، آمدند و يا به دست
اسرای جنگی وارد اين سرزمين شد . از سال يكصد ميلادی دستههايی از مسيحيان در " اربل " بودند و بين سال 148 تا 191 در " كركوك " فعلی آثاری از وجود آنها هست ، اگر چه هنوز در ايران مذهب مسيح تشكيلات رسمی به خود نداده بود ولی مسيحيت توجه بسياری از ايرانيان خصوصا شخص مانی را به خود جلب كرد.
ايضا در همان كتاب تحت عنوان: " دين مسيح در ايران عهد ساسانی " مینويسد :
... در زمان شاپور دوم كه از نظر سياسی با كنستانتين دشمنی داشت ، وضع مسيحيان ايران بسيار سخت بود . . . در ابتدای مسيحيان به شدت مورد آزار قرار گرفتند بدون محاكمه يا بعد از محاكمه مختصری آنها را به شهادت میرساندند يا به طريق بسيار شديدی عذاب میدادند . شرح شكنجه شهدای مسيحی به زبان شامی به دست ما رسيده و نشان میدهد چگونه اين مسيحيان كه امروز نام آنها را فراموش كردهايم با قدرت و شجاعت شهيد شدهاند ، ولی به زودی مقامات رسمی به اين مطلب پی بردند كه اين مسيحيان پر تجربه از اتباع مناطق فرعی و خارجيهای نافرمان كه هر ساعت خيانت میكردند نبودند ، بلكه از ايرانيان حقيقی بودند كه در زمان سابق از طرفداران جدی مذهب زرتشت محسوب میشدند و بعضی از آنها از اشخاص بسيار برجسته و مشهور بودند كه در ميهن پرستی آنها شكی نبود ، فقط در حفظ عقيده خود بسيار ثابت قدم بودند . از آن به بعد قوای انتظامی تصميم گرفت به جای تنبيه ، گمراه شدگان را به راه راست هدايت نمايد . ولی از اين نيز نتيجه مفيدی به دست نيامد . بنابراين با وجود مدت چهل سال آزار و شكنجه ، دين مسيح در ايران موقعيت مطمئنی به دست آورد . وقتی ايام آزار به علت اشكالاتی كه در نتيجه حملات هونها و هياطله در مشرق پيش آمده بود به پايان رسيد ، موقع برای ايجاد تشكيلات و وضع ثابت مسيحيان در ايران به دست آمد . . . مسيحيان ايران به زودی صاحب حيات معنوی و فرهنگی نيرومندی گرديدند كه حتی آزارهايی كه در قرن پنجم بوسيله يزدگرد دوم و بهرام پنجم به عمل آمد نتوانست شكستی بر آنها وارد آورد در سلوقيه ( تيسفون ) و خصوصا در نصيبين ، مكتبهای روحانی و مذهبی به صورت درخشانترين مكتبهای مشرق به وجود آمد ، تاسيس صومعهها باعث شد كه عده زيادی معلمين اصولی مذهبی در آن صومعهها تربيت شدند و اين سنت هنوز در صومعهها ادامه دارد ، حيات واقعی مسيحيت ايران بيشتر از نتيجه تبليغات آن ظاهر میشود .
نويسنده مقاله فوق الذكر سپس به موضوع حيات مسيحيت در آن عصر و قدرت تبليغات مسيحی در آن زمان و در آخر به شكستی كه در مشرق از ناحيه اسلام بر مسيحيت وارد شد اشاره میكند و میگويد :
با يك نظر سريع به نقشهای كه اخيرا آقای " ژ . دويليه " استاد دانشكده حقوق " نولوز " ضمن انتشار حاصل زحمت زياد و پرفايده خويش نشر كرده روشن میشود كه چگونه مبلغينی از ايالت كلده به كشورهای مديترانه و دريای چين رفته و تا هندوستان جنوبی و تبت و كشور مغولستان ، عده زيادی را به دين مسيح در آوردهاند . اين تبليغ در ميان كشورها نشده بلكه در ميان ملل صحرا گردی به عمل آمده است كه هر روز در يك كشور به سر میبردند . به اين طريق دين مسيح در اين نقاط بسيار دور تا قرن سيزدهم هنوز پابرجا بود و هنگامی كه مبلغين " فرانسيسكن " از قبيل : " ژان دوپلان كارپن " و " روبروك " و مسافرينی مانند " ماركوپولو " به آن كشور مسافرت كردند ، آن را در حال حيات يافتند . در ميان اردوهای سيار رؤسای طوائف مغول كه به دنبال پيروزی به طرف مغرب روان بودند و هنوز درباره اختيار اديان مختلفی مانند بودايی و مانوی و اسلام كه در ميان راهشان بود ترديد داشتند ، مذهب
نسطوری طرفدار زياد پيدا كرد و هنگامی رسيد كه احتمال میرفت تمام رقبای خود را شكست دهد ، قبول دين اسلام از طرف مغول شكست بزرگی برای مسيحيت در اين نواحی بود .
در زمان خسرو پرويز مسيحيت در ايران بيش از هر وقت ديگر قوت گرفت بسياری از نزديكان شاه كه از ايرانيان اصيل بودند عيسوی شدند . چنانكه میدانيم خسرو پرويز در اثر قيام و انقلاب بهرام چوبين ، سردار معروف ايرانی مجبور شد ايران را ترك كند و به رقيب قدرتمند خويش " موريكيوس " قيصر روم پناه ببرد و از او استمداد كند و با دادن امتيازاتی به او و با كمك او به پايتخت برگردد . گويند خسرو در مدتی كه در روم مانده بود تمايلی به مسيحيت پيدا كرده بود .
كريستن سن سپس از قدرت يافتن دو فرقه مسيحی : يعقوبی و نسطوری در دربار خسرو پرويز و كشمكشهای آنها با يكديگر و مسيحی شدن برخی از سرداران ايرانی از قبيل " مهران گشنسپ " كه نسطوريان او را غسل تعميد دادند و به نام " گيورگيس " ناميدند و همچنين چند تن ديگر از اين قبيل ، ياد میكند .
از آنچه تاكنون گفتيم معلوم شد اولا عيسويت به طور طبيعی در ايران زردشتی در حال پيشروی بوده است و اگر حال بر همين منوال باقی میماند خطر بزرگی برای دين زردشتی بود ، ثانيا عيسويت بر خلاف زردشتی گری داعيه جهانی داشت ، يعنی مبلغان مسيحی برای عيسويت مرز نمیشناختند ، فعالانه كوشش میكردند كه عيسويت را در ايران و خارج مرزهای ايران گسترش دهند و در اين راه موفقيتهائی هم كسب كرده بودند ، ثالثا اسلام كه به ايران آمد بيش از آنكه به زردشتی گری كه در حال انحطاط بود ضربه بزند به مسيحيت كه در حال رشد و توسعه بود ضربه زد ، بازارش را شكست و آن را از ميدان به در كرد ، اگر اسلام نيامده بود مسيحيت در سراسر مشرق ريشه میدوانيد و تنها نفوذ معنوی اسلام بود كه مانع گسترش مسيحيت در شرق نزديك و شرق دور شد .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
آيين مانوی
كيش مانی چه از لحاظ عقيده و چه از لحاظ آداب و مناسك بسيار پيچيده و تو در تو است ، عموما معتقدند كه كيش مانی عبارت است از يك سلسله عناصر زردشتی و مسيحی و بودايی بعلاوه ابداعات و ابتكاراتی كه از خود او بوده است ، آقای
سيد حسن تقی زاده در دو خطابه محققانهای كه در انجمن ايرانشناسی ايراد كرده میگويد :
جمعی از محققين مايل به اين عقيده شدند كه عقائد قديمی ايرانی و مخصوصا عقيده زروانی و بعضی طريقههای غير رسمی و بدعت آميز زردشتيان در دوره اواخر اشكانيان و اوايل ساسانيان در تركيب و بنيان عقائد مانی سهم مهمی دارند ، لكن در نتيجه تحقيقات عميقتر معلوم شد اين شباهت ظاهری است و ناشی از آن است كه مانی در بيان مطالب خود اصطلاحات هر قوم و امتی را اقتباس و تعليمات خود را به قالب معتقدات جماعتی میريخت كه در ميان آنها دعوت خود را نشر میكرد بعدها به جنبه عقائد مسيحی در تركيب مانويت بيشتر اهميت داده شد و مخصوصا محقق گرديد كه مانی از دين عيسوی بيشتر اطلاع داشت تا از اديان و معتقدات ايرانی و هندی ، ولی البته منبع اطلاعات او دين رسمی مسيحی نبود بلكه بيشتر طريقههای " گنوسی " مسيحی بوده كه تحت تاثير " هلنيزم " يعنی عقائد و فلسفه يونانی اشراقی مشرب رائج در مشرق ( سوريه و بين النهرين ) در دوره بعد از اسكندر كه با فلسفه قديم و اصلی يونان اختلاف داشت ، آميخته به فلسفه شرقی شده و رنگ شرقی به خود گرفته بود و از قرون بلافصل قبل از تاريخ مسيحی در آن نواحی نشو و نما كرده و به وجود آمده بود و مخصوصا " مرقيون " و " بارديصان " كه هر دو " گنوسی " و دارای عقيده " ثنوی " بودهاند .
و هم آقای تقی زاده میگويد :
. . . راجع به عقائد محققين در اصل و منشا دين مانی بايد گفته شود كه بر حسب تحقيق صحيح اگر چه مانی از همه مذاهب و اديان معروف نزد او كم و بيش ( مثلا از بودايی خيلی كم و از زردشتی و زروانی قدری بيشتر و از نصرانيت باز بيشتر ) و از طريقههای " گنوسی " بيش از همه ( و مخصوصا از مرقيون ) افكاری اخذ نموده لكن دين او فقط تركيب اقتباسات نبوده بلكه اساس و روح آن از خودمانی بوده و مؤسس اين بنای عظيم و ريزنده پی آن ، خود آن شخص عجيب بوده و رنگهای اديان معروف ديگر عارضی و عمده برای سهولت نشر دين مانی در ممالك ديگر و بين ديگر اقوام هندی و زردشتی و عيسوی بوده است.
اين دين داعيه جهانی داشته و مانی مدعی پيغمبری بوده و خود را آخرين پيامبر و دين خود را كاملترين اديان میخوانده است ،
مانويت مبلغين زبردستی در دورههای بعد داشته و توانسته است بر خلاف زردشتی گری از مرزهای ايران بگذرد و مردم كشورهای زيادی را تحت نفوذ خود قرار دهد .
مانويت عليرغم فشارها و تضييقاتی كه از ناحيه روحانيان زردشتی ديد تا ظهور اسلام باقی بود و مانويها بيش از زردشتيان در مقابل حملات مسلمين مقاومت نشان میدادند و در دوره اسلامی نيز تا چند قرن وجود داشتهاند و تدريجا منقرض شدهاند .
ظهور مانی در اوايل عهد ساسانی بوده است ، تولد مانی در بين النهرين واقع شده ولی خود او ايرانی نژاد است . گويند تا حدود قرن هفتم هجری بقايايی از مانويان بودهاند . بنابراين از طلوع تا انقراض مانويت در حدود هزار سال طول كشيده است . دين مانی در آغاز ، انتشار سريع و فوق العاده يافت ،
آقای تقی زاده میگويد :
تاريخ مانويان و دعات آنها و پيروانشان تا طغيان مغول خود داستانی دراز میشود و فصول نمايان آن انتشار سريع مانويت است در عالم بحدی كه در حدود سنه 300 مسيحی يعنی قريب يك ربع قرن بعد از وفات مانی ، دين وی در سوريه و مصر و افريقای شمالی تا اسپانی و مملكت گال جلوتر رفته .
ايضا مینويسد :
در طخارستان و در مرو و بلخ دين مانی پيروان زيادی داشت به حدی كه " هوئن تسونگ " سياح چينی در ربع دوم قرن هفتم مسيحی گويد كه مانويت دين مطلق ايران است كه مقصود آن نواحی ايران بوده كه در حدود طخارستان بود كه دين مانی در آنجاها خيلی قوت داشت و در اوائل قرن هشتم مسيحی يك خليفه مانوی در طخارستان مستقر بود .
كريستن سن میگويد :
ايالت بابل كه منشا اين اعتقاد بود و در پايتخت شاهنشاهی تيسفون بسی از مانويه میزيستند ، اما به سبب فشار و تعدی اهل زمان گروهی به سمت مشرق و شمال كه مسكن طوائف ايرانی نژاد بود هجرت كردند . در سغد جماعتی عظيم از مانويه ساكن شدند . اين مانويان شرقی رفته رفته ارتباط خود را با همكيشان غربی از دست دادند ...
مذهب مانی نتوانست پايدار بماند و منقرض شد ، مسلما اسلام عامل اصلی شكست مانويت است . مانويت يك كيش صد در صد ثنوی است و طبعا چنين آيينی در مقابل آيين توحيد كه پشتوانه فطری و فكری دارد و بهتر قادر است افكار مستقيم ، مخصوصا افكار طبقه دانشمند و فيلسوف را جذب كند نمیتواند پايداری كند ، بعلاوه كيش مانی مبتنی بر نوعی زهد و رياضت است كه طبعا غير عملی است ، مخصوصا عقائد او درباره پليدی تناسل و تقديس تجرد عامل عمدهای برای روگرداندن از اوست ، خصوصا آنگاه كه با مكتبی مواجه میشود كه در عين معنويت وافر ، از اين نوع زهد و رياضتها بيزار است ازدواج را مقدس و توالد و تناسل را " سنت " میشمارد .
اگر مسلمين ، مانويه را مانند زردشتيان و يهوديان و مسيحيان از اهل كتاب میشمردند و ريشه آسمانی برای مانويت قائل میشدند ، ممكن بود مانويان نيز كه مقارن ظهور اسلام در قلمرو اسلام زياد بودند ، مانند زردشتيان و يهوديان و مسيحيان به صورت يك اقليت مذهبی به حيات خود ادامه دهند . اما زندقه شمردن مانويت از طرف مسلمين امكان ادامه حيات را برای آنها ولو به صورت يك اقليت مذهبی از ميان برد .
كيش مانی چه از لحاظ عقيده و چه از لحاظ آداب و مناسك بسيار پيچيده و تو در تو است ، عموما معتقدند كه كيش مانی عبارت است از يك سلسله عناصر زردشتی و مسيحی و بودايی بعلاوه ابداعات و ابتكاراتی كه از خود او بوده است ، آقای
سيد حسن تقی زاده در دو خطابه محققانهای كه در انجمن ايرانشناسی ايراد كرده میگويد :
جمعی از محققين مايل به اين عقيده شدند كه عقائد قديمی ايرانی و مخصوصا عقيده زروانی و بعضی طريقههای غير رسمی و بدعت آميز زردشتيان در دوره اواخر اشكانيان و اوايل ساسانيان در تركيب و بنيان عقائد مانی سهم مهمی دارند ، لكن در نتيجه تحقيقات عميقتر معلوم شد اين شباهت ظاهری است و ناشی از آن است كه مانی در بيان مطالب خود اصطلاحات هر قوم و امتی را اقتباس و تعليمات خود را به قالب معتقدات جماعتی میريخت كه در ميان آنها دعوت خود را نشر میكرد بعدها به جنبه عقائد مسيحی در تركيب مانويت بيشتر اهميت داده شد و مخصوصا محقق گرديد كه مانی از دين عيسوی بيشتر اطلاع داشت تا از اديان و معتقدات ايرانی و هندی ، ولی البته منبع اطلاعات او دين رسمی مسيحی نبود بلكه بيشتر طريقههای " گنوسی " مسيحی بوده كه تحت تاثير " هلنيزم " يعنی عقائد و فلسفه يونانی اشراقی مشرب رائج در مشرق ( سوريه و بين النهرين ) در دوره بعد از اسكندر كه با فلسفه قديم و اصلی يونان اختلاف داشت ، آميخته به فلسفه شرقی شده و رنگ شرقی به خود گرفته بود و از قرون بلافصل قبل از تاريخ مسيحی در آن نواحی نشو و نما كرده و به وجود آمده بود و مخصوصا " مرقيون " و " بارديصان " كه هر دو " گنوسی " و دارای عقيده " ثنوی " بودهاند .
و هم آقای تقی زاده میگويد :
. . . راجع به عقائد محققين در اصل و منشا دين مانی بايد گفته شود كه بر حسب تحقيق صحيح اگر چه مانی از همه مذاهب و اديان معروف نزد او كم و بيش ( مثلا از بودايی خيلی كم و از زردشتی و زروانی قدری بيشتر و از نصرانيت باز بيشتر ) و از طريقههای " گنوسی " بيش از همه ( و مخصوصا از مرقيون ) افكاری اخذ نموده لكن دين او فقط تركيب اقتباسات نبوده بلكه اساس و روح آن از خودمانی بوده و مؤسس اين بنای عظيم و ريزنده پی آن ، خود آن شخص عجيب بوده و رنگهای اديان معروف ديگر عارضی و عمده برای سهولت نشر دين مانی در ممالك ديگر و بين ديگر اقوام هندی و زردشتی و عيسوی بوده است.
اين دين داعيه جهانی داشته و مانی مدعی پيغمبری بوده و خود را آخرين پيامبر و دين خود را كاملترين اديان میخوانده است ،
مانويت مبلغين زبردستی در دورههای بعد داشته و توانسته است بر خلاف زردشتی گری از مرزهای ايران بگذرد و مردم كشورهای زيادی را تحت نفوذ خود قرار دهد .
مانويت عليرغم فشارها و تضييقاتی كه از ناحيه روحانيان زردشتی ديد تا ظهور اسلام باقی بود و مانويها بيش از زردشتيان در مقابل حملات مسلمين مقاومت نشان میدادند و در دوره اسلامی نيز تا چند قرن وجود داشتهاند و تدريجا منقرض شدهاند .
ظهور مانی در اوايل عهد ساسانی بوده است ، تولد مانی در بين النهرين واقع شده ولی خود او ايرانی نژاد است . گويند تا حدود قرن هفتم هجری بقايايی از مانويان بودهاند . بنابراين از طلوع تا انقراض مانويت در حدود هزار سال طول كشيده است . دين مانی در آغاز ، انتشار سريع و فوق العاده يافت ،
آقای تقی زاده میگويد :
تاريخ مانويان و دعات آنها و پيروانشان تا طغيان مغول خود داستانی دراز میشود و فصول نمايان آن انتشار سريع مانويت است در عالم بحدی كه در حدود سنه 300 مسيحی يعنی قريب يك ربع قرن بعد از وفات مانی ، دين وی در سوريه و مصر و افريقای شمالی تا اسپانی و مملكت گال جلوتر رفته .
ايضا مینويسد :
در طخارستان و در مرو و بلخ دين مانی پيروان زيادی داشت به حدی كه " هوئن تسونگ " سياح چينی در ربع دوم قرن هفتم مسيحی گويد كه مانويت دين مطلق ايران است كه مقصود آن نواحی ايران بوده كه در حدود طخارستان بود كه دين مانی در آنجاها خيلی قوت داشت و در اوائل قرن هشتم مسيحی يك خليفه مانوی در طخارستان مستقر بود .
كريستن سن میگويد :
ايالت بابل كه منشا اين اعتقاد بود و در پايتخت شاهنشاهی تيسفون بسی از مانويه میزيستند ، اما به سبب فشار و تعدی اهل زمان گروهی به سمت مشرق و شمال كه مسكن طوائف ايرانی نژاد بود هجرت كردند . در سغد جماعتی عظيم از مانويه ساكن شدند . اين مانويان شرقی رفته رفته ارتباط خود را با همكيشان غربی از دست دادند ...
مذهب مانی نتوانست پايدار بماند و منقرض شد ، مسلما اسلام عامل اصلی شكست مانويت است . مانويت يك كيش صد در صد ثنوی است و طبعا چنين آيينی در مقابل آيين توحيد كه پشتوانه فطری و فكری دارد و بهتر قادر است افكار مستقيم ، مخصوصا افكار طبقه دانشمند و فيلسوف را جذب كند نمیتواند پايداری كند ، بعلاوه كيش مانی مبتنی بر نوعی زهد و رياضت است كه طبعا غير عملی است ، مخصوصا عقائد او درباره پليدی تناسل و تقديس تجرد عامل عمدهای برای روگرداندن از اوست ، خصوصا آنگاه كه با مكتبی مواجه میشود كه در عين معنويت وافر ، از اين نوع زهد و رياضتها بيزار است ازدواج را مقدس و توالد و تناسل را " سنت " میشمارد .
اگر مسلمين ، مانويه را مانند زردشتيان و يهوديان و مسيحيان از اهل كتاب میشمردند و ريشه آسمانی برای مانويت قائل میشدند ، ممكن بود مانويان نيز كه مقارن ظهور اسلام در قلمرو اسلام زياد بودند ، مانند زردشتيان و يهوديان و مسيحيان به صورت يك اقليت مذهبی به حيات خود ادامه دهند . اما زندقه شمردن مانويت از طرف مسلمين امكان ادامه حيات را برای آنها ولو به صورت يك اقليت مذهبی از ميان برد .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
آيين مزدكی
مذهب مزدك را كه در اواخر عهد ساسانيان طلوع كرد و پيروان زيادی پيدا كرد اشتقاقی از مانويت دانستهاند . مزدك در عهد قباد پدر انوشيروان مدعی نوعی رهبری مذهبی شد و قباد در ابتدا از روی عقيده و علاقه يا بعنوان يك نقشه سياسی برای كوباندن طبقه اشراف و روحانيون زردشتی به او گرويد و كار مزدك سخت بالا گرفت ، ولی به فاصله اندكی در همان زمان قباديه دستياری فرزندش انوشيروان و يا در زمان سلطنت خود انوشيروان مزدكيان قتل عام شدند و از آن پس به صورت يك فرقه سری در آمدند .
مزدكيان در دوره اسلام نيز لااقل تا دو سه قرن وجود داشتهاند . در دوره اسلام ، نهضتهای ايرانی ضد خلافت و احيانا ضد اسلامی را غالبا مزدكيان رهبری میكردهاند به همين جهت زردشتيان با آنها همراهی نكرده ، با مسلمين عليه آنها همكاری میكردند . میگويند بانی اصلی آيين مزدكی ، مردی زردشت نام از اهل فسای شيراز بود و به نوعی مانويت دعوت میكرد مخالف كيش رسمی مانوی . اين مرد دعوت خود را در روم ظاهر كرد و سپس به ايران سفر كرد و به دعوت پرداخت در روم اين شخص به نام " بوندس " معروف بوده است .
كريستن سن پس از ذكر مطلب بالا میگويد :
. . . بنابراين به طور تحقيق میتوان گفت كه " بوندس " و زردشت اسم يك شخص بوده است و زردشت نام اصلی آورنده اين دين است و اين شخص با پيامبر مزديسنان همنام بوده است . پس نتيجه اين میشود كه فرقه مورد بحث ما يكی از شعب مانويه بوده كه قرب دو قرن قبل از مزدك در كشور روم تاسيس يافته و مؤسس آن يكنفر ايرانی زردشت نام پسر " خورگان " از مردم " پسا " بوده است . . .
درباره ماهيت عقائد مزدكی و علل ظهور زردشت ( فسايی ) و مزدك سخنان زيادی هست . از نظر اصول عقائد مسلما مزدك نيز مانند مانی " ثنوی " بوده است با تفاوتهايی ولی از نظر آداب و مقررات ، بر نوعی زهد و بدبينی به حيات و زندگی مبتنی بوده است .
كريستن سن میگويد :
. . . نزد اين طايفه ، چنانكه نزد مانويه ، اصل آن است كه انسان علاقه خود را از ماديات كم كند و از آنچه اين علاقه را مستحكمتر میسازد اجتناب ورزد ، از اين رو خوردن گوشت حيوانات نزد مزدكيه ممنوع بود ، ر جامعه مانوی " برگزيدگان " بايستی در تجرد بمانند و بيش از غذای يك روز و جامه يكسان چيزی نداشته باشند . از آنجا كه نزد مزدكيه نيز ميل به زهد و ترك دنيا موجود بوده میتوان حدس زد كه طبقه عاليه مزدكيان هم قواعدی شبيه برگزيدگان مانوی داشتهاند ولی پيشوايان مزدكيه دريافتند كه مردمان عادی نمیتوانند از ميل و رغبت به لذات و تمتعات مادی از قبيل داشتن ثروت و تملك زنان و يا دست يافتن به زن مخصوصی كه مورد علاقه است رهايی يابند ، مگر اينكه بتوانند اين اميال خود را به آزادی و بلامانع اقناع كنند . پس اين قبيل افكار را مبنای عقائد و نظريات خود قرار دادند و گفتند خداوند كليه وسائل معيشت را در روی زمين در دسترس مردمان قرار داده است تا افراد بشر آن را به تساوی بين خود قسمت كنند ، به قسمتی كه كسی بيش از ديگر همنوعان خود چيزی نداشته باشد . نابرابری و عدم مساوات در دنيا به جبر و قهر از آن به وجود آمده است كه هر كس میخواسته تمايلات و رغبتهای خود را از كيسه برادر خود اقناع كند ، اما در حقيقت هيچكس حق داشتن خواسته و مال و زن بيش از ساير همنوعان خود ندارد ، پس بايد از توانگران گرفت و به تهيدستان داد تا بدين وسيله مساوات دوباره در اين جهان برقرار شود .
محرك مزدك هر چه باشد و او هر هدفی از پيشنهادهای اشتراكی خود داشته باشد ، آنچه از ناحيه تاريخی قابل بررسی است زمينه مناسب پذيرش انديشه اشتراكی و كمونيستی در جامعه آنروز ايرانی است .
كريستن سن در فصل " نهضت مزدكيه " در كتاب خود به شرح عجيب نظام طبقاتی آنروز ايران كه زمينه رواج و توسعه دعوت مزدكی را فراهم كرد پرداخته است . نظامات اجتماعی آنروز زمينه بسيار مناسبی برای رشد آنگونه انديشهها بوده است .
آقای سعيد نفيسی در تاريخ اجتماعی ايران پس از بيانی مشروح درباره نظام ارث و ازدواج و طلاق و حقوق زن در عهد ساسانی میگويد :
امتياز طبقاتی و محروم بودن عده كثير از مردم ايران از حق مالكيت ناچار اوضاع خاصی پيش آورده بود و به همين جهت جامعه ايرانی در دوره ساسانی هرگز متحد و متفق الكلمه نبوده و تودههای عظيم از مردم هميشه ناراضی و نگران و محروم زيستهاند اين است كه دو انقلاب كه پايه هر دو بر اين اوضاع گذاشته بود و هر دو برای اين بود كه مردم را به حق مشروع خداداد خود برساند ، در اين دوره روی داده است : نخست در سال 240 ميلادی در روز تاجگذاری شاپور اول ، يعنی چهارده سال پس از تاسيس اين سلسله و نهادن اين اساس ، مانی دين خود را كه پناهگاهی برای اين گروه محروم بوده است اعلان كرد و پيش برد . تقريبا پنجاه سال پس از اين واقعه زرادشت نام از مردم فسای فارس اصول ديگری كه معلوم نيست تا چه اندازه اشتراكی بوده است اعلان كرد و چون وی كاری از پيش نبرد ، دويست سال پس از آن بار ديگر " مزدك " پسر " بامداد " همان اصول را به ميان آورد .
سرانجام میبايست اسلام كه در آن زمان مسلكی آزادمنش و پيشرو و خواستار برابری بود اين اوضاع را در هم نوردد و محرومان و ناكامان اجتماع را به حق خود برساند .
مسلك مزدكی به حكم اينكه طرفدار طبقه محروم بود و در جامعهای طبقاتی ظهور كرد رواج و شيوع فوق العاده يافت .
دين مزدك به وسيله نيروی نظامی و اعمال زور و خشونت فوق العاده بر حسب ظاهر درهم كوبيده شد ، ولی مانند آتشی در زير خاكستر همچنان باقی بود . مسلما اگر اسلام ظهور نمیكرد آيين مزدكی به واسطه خاصيت اشتراكی بار ديگر بروز میكرد و زبانه میكشيد ، زيرا علل و موجباتی كه موجب پيدايش آن مذهب و گرايش سريع و عجيب مردم به آن بود ، همچنان باقی بود . دين مزدك از نظر اصول فكری و اعتقادی درباره جهان و خلقت و انسان ، از دين زردشتی چيزی كسر نداشت ، در همان سطح بلكه اندكی بالاتر بود ، از اين نظر جاذبهاش از ساير اديان موجود كمتر نبود ، و از نظر تعليمات اجتماعی در جهت عكس آيين زردشتی بود كه همواره طرفدار اقويا و صاحبان قدرت است و از اين جهت در ميان توده مردم جاذبه ای نيرومند داشت .
عامل اصلی انقراض مزدكيان اسلام بود ، اسلام كه دين توحيدی بود ، يك سلسله اصول و مبانی خاص در باره خدا و خلقت و انسان و حيات آورد كه با عقائد مزدكی قابل قياس نبود و در تعليمات اجتماعی خود بر عدل و مساوات و برابری افراد و نژادها تكيه كرد، بدون آنكه افراط كاريهای مزدكی را در برداشته باشد ، قهرا هم از جنبه فكری و هم از جنبه اجتماعی از طريقه مزدكی جاذبه بيشتری داشت . توده مردم ايران به جای گرايش به طريقه مزدكی به اسلام كه منادی توحيد و عدل بود گرويدند .
مسلمين مزدكيان را اهل كتاب نمیشمردند و برای مذهب آنها ريشه آسمانی قائل نبودند و مزدكی گری را مانند مانويگری نوعی " زندقه " به شمار میآوردند . اين بود كه آيين مزدكی نتوانست لااقل مانند زرتشتی گری به صورت يك اقليت باقی بماند .
مذهب مزدك را كه در اواخر عهد ساسانيان طلوع كرد و پيروان زيادی پيدا كرد اشتقاقی از مانويت دانستهاند . مزدك در عهد قباد پدر انوشيروان مدعی نوعی رهبری مذهبی شد و قباد در ابتدا از روی عقيده و علاقه يا بعنوان يك نقشه سياسی برای كوباندن طبقه اشراف و روحانيون زردشتی به او گرويد و كار مزدك سخت بالا گرفت ، ولی به فاصله اندكی در همان زمان قباديه دستياری فرزندش انوشيروان و يا در زمان سلطنت خود انوشيروان مزدكيان قتل عام شدند و از آن پس به صورت يك فرقه سری در آمدند .
مزدكيان در دوره اسلام نيز لااقل تا دو سه قرن وجود داشتهاند . در دوره اسلام ، نهضتهای ايرانی ضد خلافت و احيانا ضد اسلامی را غالبا مزدكيان رهبری میكردهاند به همين جهت زردشتيان با آنها همراهی نكرده ، با مسلمين عليه آنها همكاری میكردند . میگويند بانی اصلی آيين مزدكی ، مردی زردشت نام از اهل فسای شيراز بود و به نوعی مانويت دعوت میكرد مخالف كيش رسمی مانوی . اين مرد دعوت خود را در روم ظاهر كرد و سپس به ايران سفر كرد و به دعوت پرداخت در روم اين شخص به نام " بوندس " معروف بوده است .
كريستن سن پس از ذكر مطلب بالا میگويد :
. . . بنابراين به طور تحقيق میتوان گفت كه " بوندس " و زردشت اسم يك شخص بوده است و زردشت نام اصلی آورنده اين دين است و اين شخص با پيامبر مزديسنان همنام بوده است . پس نتيجه اين میشود كه فرقه مورد بحث ما يكی از شعب مانويه بوده كه قرب دو قرن قبل از مزدك در كشور روم تاسيس يافته و مؤسس آن يكنفر ايرانی زردشت نام پسر " خورگان " از مردم " پسا " بوده است . . .
درباره ماهيت عقائد مزدكی و علل ظهور زردشت ( فسايی ) و مزدك سخنان زيادی هست . از نظر اصول عقائد مسلما مزدك نيز مانند مانی " ثنوی " بوده است با تفاوتهايی ولی از نظر آداب و مقررات ، بر نوعی زهد و بدبينی به حيات و زندگی مبتنی بوده است .
كريستن سن میگويد :
. . . نزد اين طايفه ، چنانكه نزد مانويه ، اصل آن است كه انسان علاقه خود را از ماديات كم كند و از آنچه اين علاقه را مستحكمتر میسازد اجتناب ورزد ، از اين رو خوردن گوشت حيوانات نزد مزدكيه ممنوع بود ، ر جامعه مانوی " برگزيدگان " بايستی در تجرد بمانند و بيش از غذای يك روز و جامه يكسان چيزی نداشته باشند . از آنجا كه نزد مزدكيه نيز ميل به زهد و ترك دنيا موجود بوده میتوان حدس زد كه طبقه عاليه مزدكيان هم قواعدی شبيه برگزيدگان مانوی داشتهاند ولی پيشوايان مزدكيه دريافتند كه مردمان عادی نمیتوانند از ميل و رغبت به لذات و تمتعات مادی از قبيل داشتن ثروت و تملك زنان و يا دست يافتن به زن مخصوصی كه مورد علاقه است رهايی يابند ، مگر اينكه بتوانند اين اميال خود را به آزادی و بلامانع اقناع كنند . پس اين قبيل افكار را مبنای عقائد و نظريات خود قرار دادند و گفتند خداوند كليه وسائل معيشت را در روی زمين در دسترس مردمان قرار داده است تا افراد بشر آن را به تساوی بين خود قسمت كنند ، به قسمتی كه كسی بيش از ديگر همنوعان خود چيزی نداشته باشد . نابرابری و عدم مساوات در دنيا به جبر و قهر از آن به وجود آمده است كه هر كس میخواسته تمايلات و رغبتهای خود را از كيسه برادر خود اقناع كند ، اما در حقيقت هيچكس حق داشتن خواسته و مال و زن بيش از ساير همنوعان خود ندارد ، پس بايد از توانگران گرفت و به تهيدستان داد تا بدين وسيله مساوات دوباره در اين جهان برقرار شود .
محرك مزدك هر چه باشد و او هر هدفی از پيشنهادهای اشتراكی خود داشته باشد ، آنچه از ناحيه تاريخی قابل بررسی است زمينه مناسب پذيرش انديشه اشتراكی و كمونيستی در جامعه آنروز ايرانی است .
كريستن سن در فصل " نهضت مزدكيه " در كتاب خود به شرح عجيب نظام طبقاتی آنروز ايران كه زمينه رواج و توسعه دعوت مزدكی را فراهم كرد پرداخته است . نظامات اجتماعی آنروز زمينه بسيار مناسبی برای رشد آنگونه انديشهها بوده است .
آقای سعيد نفيسی در تاريخ اجتماعی ايران پس از بيانی مشروح درباره نظام ارث و ازدواج و طلاق و حقوق زن در عهد ساسانی میگويد :
امتياز طبقاتی و محروم بودن عده كثير از مردم ايران از حق مالكيت ناچار اوضاع خاصی پيش آورده بود و به همين جهت جامعه ايرانی در دوره ساسانی هرگز متحد و متفق الكلمه نبوده و تودههای عظيم از مردم هميشه ناراضی و نگران و محروم زيستهاند اين است كه دو انقلاب كه پايه هر دو بر اين اوضاع گذاشته بود و هر دو برای اين بود كه مردم را به حق مشروع خداداد خود برساند ، در اين دوره روی داده است : نخست در سال 240 ميلادی در روز تاجگذاری شاپور اول ، يعنی چهارده سال پس از تاسيس اين سلسله و نهادن اين اساس ، مانی دين خود را كه پناهگاهی برای اين گروه محروم بوده است اعلان كرد و پيش برد . تقريبا پنجاه سال پس از اين واقعه زرادشت نام از مردم فسای فارس اصول ديگری كه معلوم نيست تا چه اندازه اشتراكی بوده است اعلان كرد و چون وی كاری از پيش نبرد ، دويست سال پس از آن بار ديگر " مزدك " پسر " بامداد " همان اصول را به ميان آورد .
سرانجام میبايست اسلام كه در آن زمان مسلكی آزادمنش و پيشرو و خواستار برابری بود اين اوضاع را در هم نوردد و محرومان و ناكامان اجتماع را به حق خود برساند .
مسلك مزدكی به حكم اينكه طرفدار طبقه محروم بود و در جامعهای طبقاتی ظهور كرد رواج و شيوع فوق العاده يافت .
دين مزدك به وسيله نيروی نظامی و اعمال زور و خشونت فوق العاده بر حسب ظاهر درهم كوبيده شد ، ولی مانند آتشی در زير خاكستر همچنان باقی بود . مسلما اگر اسلام ظهور نمیكرد آيين مزدكی به واسطه خاصيت اشتراكی بار ديگر بروز میكرد و زبانه میكشيد ، زيرا علل و موجباتی كه موجب پيدايش آن مذهب و گرايش سريع و عجيب مردم به آن بود ، همچنان باقی بود . دين مزدك از نظر اصول فكری و اعتقادی درباره جهان و خلقت و انسان ، از دين زردشتی چيزی كسر نداشت ، در همان سطح بلكه اندكی بالاتر بود ، از اين نظر جاذبهاش از ساير اديان موجود كمتر نبود ، و از نظر تعليمات اجتماعی در جهت عكس آيين زردشتی بود كه همواره طرفدار اقويا و صاحبان قدرت است و از اين جهت در ميان توده مردم جاذبه ای نيرومند داشت .
عامل اصلی انقراض مزدكيان اسلام بود ، اسلام كه دين توحيدی بود ، يك سلسله اصول و مبانی خاص در باره خدا و خلقت و انسان و حيات آورد كه با عقائد مزدكی قابل قياس نبود و در تعليمات اجتماعی خود بر عدل و مساوات و برابری افراد و نژادها تكيه كرد، بدون آنكه افراط كاريهای مزدكی را در برداشته باشد ، قهرا هم از جنبه فكری و هم از جنبه اجتماعی از طريقه مزدكی جاذبه بيشتری داشت . توده مردم ايران به جای گرايش به طريقه مزدكی به اسلام كه منادی توحيد و عدل بود گرويدند .
مسلمين مزدكيان را اهل كتاب نمیشمردند و برای مذهب آنها ريشه آسمانی قائل نبودند و مزدكی گری را مانند مانويگری نوعی " زندقه " به شمار میآوردند . اين بود كه آيين مزدكی نتوانست لااقل مانند زرتشتی گری به صورت يك اقليت باقی بماند .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
آيين بودايی
در حدود دو هزار و پانصد سال پيش ، در هندوستان ، در پای كوههای هيماليا در ميان مردمی كه به " ساكياها " معروف بودند ، شاهزادهای به دنيا آمد و در حدود سی سال در ناز و نعمت بزيست . در خلال آن ايام با علوم زمان خود و بالاخص با تعليمات كتاب مقدس هندوها كه به نام " وداها " معروف است آشنا شد . پس از آن در اثر يك انقلاب روحی مدت هفت سال از تخت و تاج و ناز و نعمت كناره گيری كرد و به خلوت و انزوا و رياضت و تفكر پرداخت . آن چيزی كه او را رنج میداد اين بود كه رنج و درد از كجا برای آدمی زادگان فرود آمده است و چگونه آدميان میتوانند زندگی سعادتمندانه ای پيشه سازند . پس از سالها رنج و رياضت و تفكر و خلوت عاقبت در زير يك درخت انجير انديشهای را كشف كرد كه به عقيده خود او راز زندگی و سعادت است و از آن پس خلوت و انزوا را ترك كرد و منكر رياضت شد و به ارشاد و تعليم خلق پرداخت . آنچه او كشف كرد يك قانون ساده و طبيعی بود و آن اينكه بر جهان قانون پاداش و كيفر حكمفرماست از نيكی ، نيكی و از بدی ، بدی میزايد .
اين شاهزاده كه به نام " سيداتا " خوانده میشد و بعدها لقب " بودا " يافت پس از كشف اين قانون منكر قربانی و دعا و زاری و پرستش خدايان و تاثير اين اعمال در سرنوشت انسان شد . خدايان را انكار كرد و به قانون ازلی جهان ايمان آورد . كتاب مقدس " ودا " را كه دعوت به قربانی و دعا و غيره كرده و هم انسانها را به حسب اصل آفرينش متفاوت فرض كرده نيز مورد انكار و انتقاد قرار داد .
آئين و مسلك بودا بيش از آنكه به يك دين شباهت داشته باشد به يك فلسفه شبيه است ، ولی پيروان او تدريجا آيين او را به صورت يك آيين مذهبی در آوردند و خود او را كه منكر عبادت و پرستش خدايان بود تا حد يك معبود بالا بردند ، معابد ساختند و مجسمه بودا را در معابد بر پا كردند و گفتههای او را پس از خودش گرد آورده نام " سه سبد دانش " به آن دادند .
بودا در زمان خودش پيروان زياد پيدا كرد. در دورانهای بعد يكی از سلاطين معروف و مقتدر هند به نام " آشوكا " در قرن چهارم قبل از ميلاد به دين بودا گرويد و تعاليم او را احيا كرد و صومعههای بسيار به امر او بنا كردند .
دين بودا در سراسر هند شهرت و عظمت و پيروان فراوان پيدا كرد ، ولی تدريجا بخصوص پس از نفوذ اسلام در هند اين دين از مولد و وطن خود رخت بربست ، و در عوض در كشورهای مجاور نفوذ يافت .
دين بودا از هند به ايران نفوذ كرد . كريستن سن میگويد :
در دوره تسلط يونانيان ( پس از حمله اسكندر ) ديانت بودايی در ولايات شرق ايران نفوذ يافت و پادشاه هند موسوم به آسوكا كه در حدود 260 سال قبل از ميلاد دين بودايی گرفته بود.
. . . از سفرنامه هيون تسانگ معلوم میشود كه تا قرن هفتم ميلادی صومعه های بودايی در ايران وجود داشته است و نيز بنا به روايت او از اتباع ساير ديانات هندی هم جماعاتی مقيم ايالات شرقی ايران بودهاند.
مذهب بودا تدريجا از اين منطقه رخت بربسته است قبلا نقل كرديم كه بوداييان و مانويان كه جزء اقليتهای مذهبی ايران بودند ، بر خلاف اكثريت زردشتی ، فعالانه در مقابل مسلمين مقاومت. دين بودا پس از اسلام نتوانست در ايران تاب بياورد ، تدريجا از اين منطقه رخت بربست همچنانكه از مهد تولد خويش هندوستان نيز عقب نشينی كرد ، و البته انحطاط و زوال بودايی از ايران تدريجی بوده است .
به هر حال يكی از اديان آن روز ايران بودايی بوده است ولی بودايی ، مانند يهودی ، بر خلاف مسيحی و مانوی و مزدكی نقش فعالی از نظر سياسی نداشته است و لهذا كمتر متعرض آنها شدهاند .
در حدود دو هزار و پانصد سال پيش ، در هندوستان ، در پای كوههای هيماليا در ميان مردمی كه به " ساكياها " معروف بودند ، شاهزادهای به دنيا آمد و در حدود سی سال در ناز و نعمت بزيست . در خلال آن ايام با علوم زمان خود و بالاخص با تعليمات كتاب مقدس هندوها كه به نام " وداها " معروف است آشنا شد . پس از آن در اثر يك انقلاب روحی مدت هفت سال از تخت و تاج و ناز و نعمت كناره گيری كرد و به خلوت و انزوا و رياضت و تفكر پرداخت . آن چيزی كه او را رنج میداد اين بود كه رنج و درد از كجا برای آدمی زادگان فرود آمده است و چگونه آدميان میتوانند زندگی سعادتمندانه ای پيشه سازند . پس از سالها رنج و رياضت و تفكر و خلوت عاقبت در زير يك درخت انجير انديشهای را كشف كرد كه به عقيده خود او راز زندگی و سعادت است و از آن پس خلوت و انزوا را ترك كرد و منكر رياضت شد و به ارشاد و تعليم خلق پرداخت . آنچه او كشف كرد يك قانون ساده و طبيعی بود و آن اينكه بر جهان قانون پاداش و كيفر حكمفرماست از نيكی ، نيكی و از بدی ، بدی میزايد .
اين شاهزاده كه به نام " سيداتا " خوانده میشد و بعدها لقب " بودا " يافت پس از كشف اين قانون منكر قربانی و دعا و زاری و پرستش خدايان و تاثير اين اعمال در سرنوشت انسان شد . خدايان را انكار كرد و به قانون ازلی جهان ايمان آورد . كتاب مقدس " ودا " را كه دعوت به قربانی و دعا و غيره كرده و هم انسانها را به حسب اصل آفرينش متفاوت فرض كرده نيز مورد انكار و انتقاد قرار داد .
آئين و مسلك بودا بيش از آنكه به يك دين شباهت داشته باشد به يك فلسفه شبيه است ، ولی پيروان او تدريجا آيين او را به صورت يك آيين مذهبی در آوردند و خود او را كه منكر عبادت و پرستش خدايان بود تا حد يك معبود بالا بردند ، معابد ساختند و مجسمه بودا را در معابد بر پا كردند و گفتههای او را پس از خودش گرد آورده نام " سه سبد دانش " به آن دادند .
بودا در زمان خودش پيروان زياد پيدا كرد. در دورانهای بعد يكی از سلاطين معروف و مقتدر هند به نام " آشوكا " در قرن چهارم قبل از ميلاد به دين بودا گرويد و تعاليم او را احيا كرد و صومعههای بسيار به امر او بنا كردند .
دين بودا در سراسر هند شهرت و عظمت و پيروان فراوان پيدا كرد ، ولی تدريجا بخصوص پس از نفوذ اسلام در هند اين دين از مولد و وطن خود رخت بربست ، و در عوض در كشورهای مجاور نفوذ يافت .
دين بودا از هند به ايران نفوذ كرد . كريستن سن میگويد :
در دوره تسلط يونانيان ( پس از حمله اسكندر ) ديانت بودايی در ولايات شرق ايران نفوذ يافت و پادشاه هند موسوم به آسوكا كه در حدود 260 سال قبل از ميلاد دين بودايی گرفته بود.
. . . از سفرنامه هيون تسانگ معلوم میشود كه تا قرن هفتم ميلادی صومعه های بودايی در ايران وجود داشته است و نيز بنا به روايت او از اتباع ساير ديانات هندی هم جماعاتی مقيم ايالات شرقی ايران بودهاند.
مذهب بودا تدريجا از اين منطقه رخت بربسته است قبلا نقل كرديم كه بوداييان و مانويان كه جزء اقليتهای مذهبی ايران بودند ، بر خلاف اكثريت زردشتی ، فعالانه در مقابل مسلمين مقاومت. دين بودا پس از اسلام نتوانست در ايران تاب بياورد ، تدريجا از اين منطقه رخت بربست همچنانكه از مهد تولد خويش هندوستان نيز عقب نشينی كرد ، و البته انحطاط و زوال بودايی از ايران تدريجی بوده است .
به هر حال يكی از اديان آن روز ايران بودايی بوده است ولی بودايی ، مانند يهودی ، بر خلاف مسيحی و مانوی و مزدكی نقش فعالی از نظر سياسی نداشته است و لهذا كمتر متعرض آنها شدهاند .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
عقائد آريايی
... بدون شك زردشتيان مقارن ظهور اسلام و همچنين مانويان و مزدكيان ثنوی بودهاند و اين ثنويت را در دورههای بعد از طلوع اسلام نيز حفظ كردند و در دوره اسلام با علمای مسلمين در اين زمينه مباحثه میكردند و از آن دفاع مینمودند و تنها در نيم قرن اخير است كه زردشتيان دعوی توحيد دارند و گذشته خود را يكباره انكار میكنند .
اشتباه نشود ، ما مدعی نيستيم كه دين زردشت حتما از اصل ، يك دين ثنوی بوده است و بنابراين زردشت كه قطعا مدعی پيامبری است كاذب بوده است ، خير ما چنين ادعايی نداريم . مسلمانان از صدر اول غالبا با زردشتيان به روش " اهل كتاب " عمل كردهاند . يعنی مدعی بودهاند كه اين آيين در اصل و ريشه يك دين توحيدی و آسمانی بوده است و در ادوار بعد ، همچنانكه مسيحيت منحرف شد و به تثليث گراييد آيين زردشتی به ثنويت گراييد ، به همين جهت شخص زردشت نزد ما محترم است آنچه مورد ادعای ما است اين است كه دين زردشتی مقارن ظهور اسلام صد در صد ثنوی بوده و به هيچ وجه با آيين توحيد سازگار نبوده است ، و اين روش تا نيم قرن اخير ادامه داشته است .
عقايد آريايی قبل از زردشت
عقايد طوائف آريا در ادوار قديم بر نوعی طبيعت پرستی ثنوی مبتنی بوده است ، يعنی اين طوائف در آغاز كار عوامل طبيعت
را اعم از عوامل مفيد و سودبخش يا عوامل مضر و زيانبخش ، میپرستيدهاند ، مثلا آب ، خاك ، آتش ، باران و غيره از يك طرف و رعد ، برق ، صاعقه ، جانوران زيانكار از طرف ديگر مورد پرستش واقع میشدهاند ، عوامل مفيد برای اينكه نظرشان جلب شود و خيری برسانند پرستش میشدهاند ، و عوامل بد برای اينكه از شر آنها در امان باشند .
در دوره بعد برای هر يك از اين انواع مفيد يا مضر ، خدايان و ارباب انواعی قائل بودهاند و به جای موجودات طبيعی خدايان و ارباب انواع مورد پرستش قرار میگرفتهاند : خدای آتش ، خدای باد ، خدای باران ، خدای رعد ، خدای صاعقه و غيره . . . در اين دوره خود خدايان كه به صورت ارواح و اشباح تصور میشدهاند ، به دو دسته تقسيم میشدهاند : خدايان نيكخواه و خير رسان و خدايان بدخواه و زيان رسان ، يا ارواح نيك و ارواح پليد . يعنی در اين دوره نيز نوعی ثنويت بر عقايد آريايی حكومت میكرده است.
اصلاحات زردشت
... ظن قوی میرود كه زردشت 258 سال قبل از استيلای اسكندر بر ايران و قتل دارا ( 330 - 331 قبل از ميلاد ) بوده يا 272 سال قبل از وفات اسكندر ( 223 قبل از ميلاد ) و لذا موضوع قابل بحث عبارت از آن خواهد بود كه اين فاصله چنانكه گفته شد تا تولد زردشت است يا بعثت او يا ايمان گشتاسب . و بنابراين بايد تولد زردشت را در سنه 568 قبل از مسيح يا 618 و يا 630 قبل از مسيح دانست ، و اگر فاصله 272 تا وفات اسكندر را حقيقی فرض كنيم اعداد فوق 595 و 625 و 637 میشود.
بعضی معتقدند كه اوستا در دوره هخامنشی مدون بود و با حمله اسكندر از ميان رفت ، و يا اسكندر آن را سوخت . البته معروف ميان مورخين شرقی همين است كه اسكندر اوستا را سوخته است . ولی مسئله سوزانيدن اسكندر از نظر محققين امروز غربی مسلم و مورد اتفاق نيست ، عدهای همين قدر میگويند با حمله اسكندر اوستا دچار پريشانی و پراكندگی گرديد . در دوره اشكانی مجددا در صدد جمع آوری اوستا بر آمدند ، ولی قدر مسلم اين است كه در آغاز ظهور ساسانيان اوستا مرتب و مدون نبوده است و به دستور اردشير ، يكی از روحانيان زردشتی از نو اوستا را مرتب میسازد
اوستای ساسانی با اوستای اصلی چه قدر انطباق دارد و چه قدر اختلاف دارد ؟ باز هم معلوم نيست آنچه معلوم است اين است كه اختلافات فراوانی ميان آنها بوده است . چرا همه اوستای ساسانی باقی نيست و فقط قسمتی از آن باقی است اين نيز معلوم نيست.
كريستن سن درباره مطلب اخير میگويد : گاهی شخص بفكر میافتد كه چرا قسمت بيشتر اوستای ساسانی در ازمنه اسلام نابود شده است ؟ میدانيم كه مسلمانان ، زردشتيان را اهل كتاب میشمردهاند ، بنابراين نابود شدن كتب مقدس آن طايفه را نمیتوان به تعصب اسلاميان منسوب كرد و چنانكه ديديم بيشتر قسمتهای اوستای ساسانی در قرن نهم ميلادی ( سوم هجری ) هنوز موجود بوده ، يا لااقل ترجمه پهلوی آنها به انضمام تفسير معروف به " زند " را در دست داشتهاند.
... قرائنی در دست داريم كه از روی آن میتوان گفت شريعت زردشتی در قرن نخستين تسلط عرب تا حدی اصلاح شده و تغيير پيدا كرده است و زردشتيان خود مايل بودهاند كه بعضی از افسانهها و اساطير عامی و بعضی از اعتقاداتی را كه در فصول اوستا ثبت شده حذف كنند
اكنون باز گرديم به اصلاحات زردشت : همه كسانی كه زردشت را يك شخصيت حقيقی و تاريخی میدانند اعتراف دارند كه زردشت در جامعه خود اصلاحات اقتصادی و اعتقادی و اجتماعی به عمل آورد .
اصلاحات زردشت يكی در ناحيه منع پرستش ديوان است ، زردشت تنها به پرستش اهورامزد دعوت ميكرده است و ديوان را پليد و ملعون و غير قابل پرستش میدانسته است ، زردشت قربانی گاو و هر حيوان ديگر را منع كرده است .
زردشت در ششصد يا هزار سال قبل از ميلاد مسيح قربانی كردن حيوان و خوردن شراب سكر آور " سومه " را كه نزد هند و ايرانيان بی اندازه اهميت داشت و در مذهب قديم هنديها نيز معمول بود حذف كرد . برای زرتشت عبادت ، انديشه نيك و گفتار نيك و پندار نيك بوده و اين كوشش داخلی و خارجی انسان است كه او را پيروزمندانه در پيكار ابدی ميان خير و شر شركت میدهد ، بقيه خرافات و گناه است . زرتشت میگويد : مشروب سكر آور و كثيف چطور ممكن است به نيكی مدد كند ، آيا بهتر نيست كه گاو دهقان شهرنشين به جای قربانی برای خداوندی كه جسم ندارد و محتاج به غذا نيست به كارهای مفيد مزارع گماشته شود .
زردشت اين خرافه را منسوخ ساخت ولی بار ديگر اين خرافه در دوره ساسانی احيا شد و جزء سنن زردشتی قرار گرفت .
... بدون شك زردشتيان مقارن ظهور اسلام و همچنين مانويان و مزدكيان ثنوی بودهاند و اين ثنويت را در دورههای بعد از طلوع اسلام نيز حفظ كردند و در دوره اسلام با علمای مسلمين در اين زمينه مباحثه میكردند و از آن دفاع مینمودند و تنها در نيم قرن اخير است كه زردشتيان دعوی توحيد دارند و گذشته خود را يكباره انكار میكنند .
اشتباه نشود ، ما مدعی نيستيم كه دين زردشت حتما از اصل ، يك دين ثنوی بوده است و بنابراين زردشت كه قطعا مدعی پيامبری است كاذب بوده است ، خير ما چنين ادعايی نداريم . مسلمانان از صدر اول غالبا با زردشتيان به روش " اهل كتاب " عمل كردهاند . يعنی مدعی بودهاند كه اين آيين در اصل و ريشه يك دين توحيدی و آسمانی بوده است و در ادوار بعد ، همچنانكه مسيحيت منحرف شد و به تثليث گراييد آيين زردشتی به ثنويت گراييد ، به همين جهت شخص زردشت نزد ما محترم است آنچه مورد ادعای ما است اين است كه دين زردشتی مقارن ظهور اسلام صد در صد ثنوی بوده و به هيچ وجه با آيين توحيد سازگار نبوده است ، و اين روش تا نيم قرن اخير ادامه داشته است .
عقايد آريايی قبل از زردشت
عقايد طوائف آريا در ادوار قديم بر نوعی طبيعت پرستی ثنوی مبتنی بوده است ، يعنی اين طوائف در آغاز كار عوامل طبيعت
را اعم از عوامل مفيد و سودبخش يا عوامل مضر و زيانبخش ، میپرستيدهاند ، مثلا آب ، خاك ، آتش ، باران و غيره از يك طرف و رعد ، برق ، صاعقه ، جانوران زيانكار از طرف ديگر مورد پرستش واقع میشدهاند ، عوامل مفيد برای اينكه نظرشان جلب شود و خيری برسانند پرستش میشدهاند ، و عوامل بد برای اينكه از شر آنها در امان باشند .
در دوره بعد برای هر يك از اين انواع مفيد يا مضر ، خدايان و ارباب انواعی قائل بودهاند و به جای موجودات طبيعی خدايان و ارباب انواع مورد پرستش قرار میگرفتهاند : خدای آتش ، خدای باد ، خدای باران ، خدای رعد ، خدای صاعقه و غيره . . . در اين دوره خود خدايان كه به صورت ارواح و اشباح تصور میشدهاند ، به دو دسته تقسيم میشدهاند : خدايان نيكخواه و خير رسان و خدايان بدخواه و زيان رسان ، يا ارواح نيك و ارواح پليد . يعنی در اين دوره نيز نوعی ثنويت بر عقايد آريايی حكومت میكرده است.
اصلاحات زردشت
... ظن قوی میرود كه زردشت 258 سال قبل از استيلای اسكندر بر ايران و قتل دارا ( 330 - 331 قبل از ميلاد ) بوده يا 272 سال قبل از وفات اسكندر ( 223 قبل از ميلاد ) و لذا موضوع قابل بحث عبارت از آن خواهد بود كه اين فاصله چنانكه گفته شد تا تولد زردشت است يا بعثت او يا ايمان گشتاسب . و بنابراين بايد تولد زردشت را در سنه 568 قبل از مسيح يا 618 و يا 630 قبل از مسيح دانست ، و اگر فاصله 272 تا وفات اسكندر را حقيقی فرض كنيم اعداد فوق 595 و 625 و 637 میشود.
بعضی معتقدند كه اوستا در دوره هخامنشی مدون بود و با حمله اسكندر از ميان رفت ، و يا اسكندر آن را سوخت . البته معروف ميان مورخين شرقی همين است كه اسكندر اوستا را سوخته است . ولی مسئله سوزانيدن اسكندر از نظر محققين امروز غربی مسلم و مورد اتفاق نيست ، عدهای همين قدر میگويند با حمله اسكندر اوستا دچار پريشانی و پراكندگی گرديد . در دوره اشكانی مجددا در صدد جمع آوری اوستا بر آمدند ، ولی قدر مسلم اين است كه در آغاز ظهور ساسانيان اوستا مرتب و مدون نبوده است و به دستور اردشير ، يكی از روحانيان زردشتی از نو اوستا را مرتب میسازد
اوستای ساسانی با اوستای اصلی چه قدر انطباق دارد و چه قدر اختلاف دارد ؟ باز هم معلوم نيست آنچه معلوم است اين است كه اختلافات فراوانی ميان آنها بوده است . چرا همه اوستای ساسانی باقی نيست و فقط قسمتی از آن باقی است اين نيز معلوم نيست.
كريستن سن درباره مطلب اخير میگويد : گاهی شخص بفكر میافتد كه چرا قسمت بيشتر اوستای ساسانی در ازمنه اسلام نابود شده است ؟ میدانيم كه مسلمانان ، زردشتيان را اهل كتاب میشمردهاند ، بنابراين نابود شدن كتب مقدس آن طايفه را نمیتوان به تعصب اسلاميان منسوب كرد و چنانكه ديديم بيشتر قسمتهای اوستای ساسانی در قرن نهم ميلادی ( سوم هجری ) هنوز موجود بوده ، يا لااقل ترجمه پهلوی آنها به انضمام تفسير معروف به " زند " را در دست داشتهاند.
... قرائنی در دست داريم كه از روی آن میتوان گفت شريعت زردشتی در قرن نخستين تسلط عرب تا حدی اصلاح شده و تغيير پيدا كرده است و زردشتيان خود مايل بودهاند كه بعضی از افسانهها و اساطير عامی و بعضی از اعتقاداتی را كه در فصول اوستا ثبت شده حذف كنند
اكنون باز گرديم به اصلاحات زردشت : همه كسانی كه زردشت را يك شخصيت حقيقی و تاريخی میدانند اعتراف دارند كه زردشت در جامعه خود اصلاحات اقتصادی و اعتقادی و اجتماعی به عمل آورد .
اصلاحات زردشت يكی در ناحيه منع پرستش ديوان است ، زردشت تنها به پرستش اهورامزد دعوت ميكرده است و ديوان را پليد و ملعون و غير قابل پرستش میدانسته است ، زردشت قربانی گاو و هر حيوان ديگر را منع كرده است .
زردشت در ششصد يا هزار سال قبل از ميلاد مسيح قربانی كردن حيوان و خوردن شراب سكر آور " سومه " را كه نزد هند و ايرانيان بی اندازه اهميت داشت و در مذهب قديم هنديها نيز معمول بود حذف كرد . برای زرتشت عبادت ، انديشه نيك و گفتار نيك و پندار نيك بوده و اين كوشش داخلی و خارجی انسان است كه او را پيروزمندانه در پيكار ابدی ميان خير و شر شركت میدهد ، بقيه خرافات و گناه است . زرتشت میگويد : مشروب سكر آور و كثيف چطور ممكن است به نيكی مدد كند ، آيا بهتر نيست كه گاو دهقان شهرنشين به جای قربانی برای خداوندی كه جسم ندارد و محتاج به غذا نيست به كارهای مفيد مزارع گماشته شود .
زردشت اين خرافه را منسوخ ساخت ولی بار ديگر اين خرافه در دوره ساسانی احيا شد و جزء سنن زردشتی قرار گرفت .

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
تحولات عقائد آريايی پس از زردشت
احدی از مورخان و محققان انكار ندارد كه عقايد آريايی در ادوار بعدی و مخصوصا در دوره ساسانيان كه مورد بحث ما است به سستی و انحطاط گراييد .
دومزيل ، ايرانشناس معروف ، تحت عنوان " رفورم زردشت " میگويد : به راستی كه افكار و تعاليم زردشت بسيار پيشرو و شجاعانه بوده است ، ولی پس از درگذشت وی آنچه كه امروز به نام آيين زردشتی ناميده میشود به سرنوشت اديان و مذاهب ديگر گرفتار آمده . سادهتر بگوييم تعاليم استاد تحت تاثير سنن جاری و احتياجات زندگی و تمايلات مؤمنين تغيير صورت داد .نوعی از شرك جای " توحيد " را گرفت و ملائكه مقربين با خدای بزرگ كوس همطرازی زدند ، ذبح و قربانی با مراسم شگفت آوری پای به عرصه نهاده و اخلاقيات جای خود را به بررسی امور وجدانی باز گذاشت. با وجود اصلاحات اساسی زردشت مجددا مذهب افسانه آميز قديم پديدار شد.
حتی زردشت را نيز از خود دانست و " گاتها " را به تشريفات مربوط به " هئومه " كه با آن مغايرت داشت ضميمه نمود . به اين طريق خداوند بزرگ اهورامزدا با معصومين جاويدان و خدايانی كه دين مزدا آنها را به كنار رانده بود همرديف گرديد.
پور داود و دكتر معين نيز اعتراف دارند كه اوستای عهد ساسانی با اوستای اصلی فرق فاحش دارد و اوستای ساسانی تعليمات خرافاتی قبل از زردشت را تجديد نموده است ، مدعی هستند
كه :
آيين حقيقی و اصلی زرتشت را بايد از گاتاها جست ، چه بعدها به مرور تصرفاتی در آن كردند و به خصوص آيين زرتشتی دوره ساسانی از مبدا خود بسيار دور گرديد.
به هر حال در اين جهت شكی نيست كه دين زردشت در دورههای بعد خصوصا دوره ساسانی چه از نظر اصول عقائد و چه از نظر احكام و مقررات به پستی گراييده است ، چه دليلی بهتر از اينكه " اهورامزدا " در دورههای بعد شكل و شمايل پيدا كرده و مجسمهاش همه جا ديده میشود . خدا در دوره ساسانی رسما دارای شكل و شمايل و ريش و عصا و رداست . نقشهايی كه از دوره ساسانی در نقش رجب و نقش رستم و طاق بستان مانده و در آن نقشها اهورامزدا تاج سلطنت را به اردشير يا شاهپور يا خسرو عطا میكند نشان میدهد كه چگونه موبدان ساسانی از اهورامزدا كه در انديشه زردشت تجرد يافته بود بتی ساختهاند .
نقش خدا ( اهورامزدا ) با همان ريش و عصا و يال و كوپال به عنوان يك آرم ملی بر روی تابلو بسياری از مؤسسات زردشتی در عصر حاضر به چشم میخورد و نشانهای از انحطاط فكری دوره ساسانی است . زردشتيان از يكطرف مدعی خداشناسی و توحيداند و " اهورامزدا " را همان " الله " مسلمين كه « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير » است . معرفی میكنند و از طرف ديگر شكل و شمايل برايش میكشند و تاج و ريش و عصا برايش میسازند و او را به صورت يك بت نمايش میدهند .
حقيقه مايه شرمساری ايران و ايرانيان است كه با اينكه چهارده قرن است به عاليترين مفاهيم توحيدی نائل شدهاند و نغزترين گفتارها را به نثر و نظم در اين زمينه انشاء كردهاند ، خدای مجسم و شاخ و بالدار برايش بكشند و بعد هم اصرار كنند كه اين را به عنوان يك آرم ملی بپذير . اگر اين انحطاط نيست پس انحطاط چيست ؟ و اگر اين بت پرستی نيست پس بت پرستی در دنيا معنی ندارد .
كريستن سن در فصل دوم كتاب خويش مینويسد :
... روزی چهار بار بايستی آفتاب را ستايش و آب و ماه را نيايش نمود...
گاو و بالخصوص گاو نر تقدس مخصوصی پيدا كرده بود . در تعليمات اصلی زردشت قربانی كردن گاو و هر حيوان ديگر ( كه قبل از زردشت خون اين حيوانها را میريختند بدون آنكه منظور اطعام نيازمندان باشد بلكه به خيال اينكه ريختن خون اين حيوانات سبب تقويت خدايان میگردد ) ممنوع شد و تاكيد شد كه از اين حيوان برای زراعت استفاده شود . شايد همين تعليم و شايد سوابق ديگر از دوران طبيعت پرستی سبب شد كه بعد از زردشت گاو كم كم در رديف مقدسات قرار گيرد در افسانه خلقت ، اول مخلوق زمينی فرض شود و با گيومرد ( كيومرث ) به درجه شهادت نائل گردد و مخصوصا ادرار گاو ، مقدس و پاك كننده شناخته شود همانطوری كه كريستن سن میگويد :
در كتاب " ونديداد " شرح مبسوطی راجع به آب و تاثير آن در تطهير مندرج است ، فقط چيزی كه در تطهير مؤثرتر از آب محسوب میشد بول گاو بود.
يكی ديگر از احكامی كه در اوستای ساسانی سخت روی آن تكيه شده است ممنوعيت دفن مردگان و آلوده كردن خاك است . در كتاب ونديداد كه قسمتی از اين اوستاست بيش از هر موضوع ديگر درباره اين موضوع اصرار و تاكيد شده.
آقای دكتر معين در اين زمينه میگويد :
در آيين مزدايی بسياری از معتقدات دين بودايی هندی منعكس است ...عقيده بر آن است كه نعش مردگان آتش و زمين را كه
پاكيزهاند ملوث خواهد ساخت از اين رو نعش مردگان را به دشتها برده و طی تشريفات خاصی در هوای آزاد قرار میدهند "
احدی از مورخان و محققان انكار ندارد كه عقايد آريايی در ادوار بعدی و مخصوصا در دوره ساسانيان كه مورد بحث ما است به سستی و انحطاط گراييد .
دومزيل ، ايرانشناس معروف ، تحت عنوان " رفورم زردشت " میگويد : به راستی كه افكار و تعاليم زردشت بسيار پيشرو و شجاعانه بوده است ، ولی پس از درگذشت وی آنچه كه امروز به نام آيين زردشتی ناميده میشود به سرنوشت اديان و مذاهب ديگر گرفتار آمده . سادهتر بگوييم تعاليم استاد تحت تاثير سنن جاری و احتياجات زندگی و تمايلات مؤمنين تغيير صورت داد .نوعی از شرك جای " توحيد " را گرفت و ملائكه مقربين با خدای بزرگ كوس همطرازی زدند ، ذبح و قربانی با مراسم شگفت آوری پای به عرصه نهاده و اخلاقيات جای خود را به بررسی امور وجدانی باز گذاشت. با وجود اصلاحات اساسی زردشت مجددا مذهب افسانه آميز قديم پديدار شد.
حتی زردشت را نيز از خود دانست و " گاتها " را به تشريفات مربوط به " هئومه " كه با آن مغايرت داشت ضميمه نمود . به اين طريق خداوند بزرگ اهورامزدا با معصومين جاويدان و خدايانی كه دين مزدا آنها را به كنار رانده بود همرديف گرديد.
پور داود و دكتر معين نيز اعتراف دارند كه اوستای عهد ساسانی با اوستای اصلی فرق فاحش دارد و اوستای ساسانی تعليمات خرافاتی قبل از زردشت را تجديد نموده است ، مدعی هستند
كه :
آيين حقيقی و اصلی زرتشت را بايد از گاتاها جست ، چه بعدها به مرور تصرفاتی در آن كردند و به خصوص آيين زرتشتی دوره ساسانی از مبدا خود بسيار دور گرديد.
به هر حال در اين جهت شكی نيست كه دين زردشت در دورههای بعد خصوصا دوره ساسانی چه از نظر اصول عقائد و چه از نظر احكام و مقررات به پستی گراييده است ، چه دليلی بهتر از اينكه " اهورامزدا " در دورههای بعد شكل و شمايل پيدا كرده و مجسمهاش همه جا ديده میشود . خدا در دوره ساسانی رسما دارای شكل و شمايل و ريش و عصا و رداست . نقشهايی كه از دوره ساسانی در نقش رجب و نقش رستم و طاق بستان مانده و در آن نقشها اهورامزدا تاج سلطنت را به اردشير يا شاهپور يا خسرو عطا میكند نشان میدهد كه چگونه موبدان ساسانی از اهورامزدا كه در انديشه زردشت تجرد يافته بود بتی ساختهاند .
نقش خدا ( اهورامزدا ) با همان ريش و عصا و يال و كوپال به عنوان يك آرم ملی بر روی تابلو بسياری از مؤسسات زردشتی در عصر حاضر به چشم میخورد و نشانهای از انحطاط فكری دوره ساسانی است . زردشتيان از يكطرف مدعی خداشناسی و توحيداند و " اهورامزدا " را همان " الله " مسلمين كه « لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير » است . معرفی میكنند و از طرف ديگر شكل و شمايل برايش میكشند و تاج و ريش و عصا برايش میسازند و او را به صورت يك بت نمايش میدهند .
حقيقه مايه شرمساری ايران و ايرانيان است كه با اينكه چهارده قرن است به عاليترين مفاهيم توحيدی نائل شدهاند و نغزترين گفتارها را به نثر و نظم در اين زمينه انشاء كردهاند ، خدای مجسم و شاخ و بالدار برايش بكشند و بعد هم اصرار كنند كه اين را به عنوان يك آرم ملی بپذير . اگر اين انحطاط نيست پس انحطاط چيست ؟ و اگر اين بت پرستی نيست پس بت پرستی در دنيا معنی ندارد .
كريستن سن در فصل دوم كتاب خويش مینويسد :
... روزی چهار بار بايستی آفتاب را ستايش و آب و ماه را نيايش نمود...
گاو و بالخصوص گاو نر تقدس مخصوصی پيدا كرده بود . در تعليمات اصلی زردشت قربانی كردن گاو و هر حيوان ديگر ( كه قبل از زردشت خون اين حيوانها را میريختند بدون آنكه منظور اطعام نيازمندان باشد بلكه به خيال اينكه ريختن خون اين حيوانات سبب تقويت خدايان میگردد ) ممنوع شد و تاكيد شد كه از اين حيوان برای زراعت استفاده شود . شايد همين تعليم و شايد سوابق ديگر از دوران طبيعت پرستی سبب شد كه بعد از زردشت گاو كم كم در رديف مقدسات قرار گيرد در افسانه خلقت ، اول مخلوق زمينی فرض شود و با گيومرد ( كيومرث ) به درجه شهادت نائل گردد و مخصوصا ادرار گاو ، مقدس و پاك كننده شناخته شود همانطوری كه كريستن سن میگويد :
در كتاب " ونديداد " شرح مبسوطی راجع به آب و تاثير آن در تطهير مندرج است ، فقط چيزی كه در تطهير مؤثرتر از آب محسوب میشد بول گاو بود.
يكی ديگر از احكامی كه در اوستای ساسانی سخت روی آن تكيه شده است ممنوعيت دفن مردگان و آلوده كردن خاك است . در كتاب ونديداد كه قسمتی از اين اوستاست بيش از هر موضوع ديگر درباره اين موضوع اصرار و تاكيد شده.
آقای دكتر معين در اين زمينه میگويد :
در آيين مزدايی بسياری از معتقدات دين بودايی هندی منعكس است ...عقيده بر آن است كه نعش مردگان آتش و زمين را كه
پاكيزهاند ملوث خواهد ساخت از اين رو نعش مردگان را به دشتها برده و طی تشريفات خاصی در هوای آزاد قرار میدهند "

-
- پست: 577
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵, ۷:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 502 بار
- سپاسهای دریافتی: 231 بار
ثنويت زردشتی
در فصلهای پيش راجع به دورههای قبل از زردشت بحث كرديم ، معلوم شد كه حتی در دورههای طبيعت پرستی و رب النوع پرستی عقيده ثنوی در روح مردم آريا رسوخ داشته است.
اگر اوستای ساسانی را ملاك قرار دهيم شك نيست كه زردشت ثنوی بوده است ، ولی همچنانكه قبلا گفتيم ، محققان تنها قسمت مختصر " گاتها " را قديمی و از آن زردشت میدانند ، و قسمتهای ديگر را الحاقی میشمارند .
مندرجات گاتها هر چند صراحت تمام ندارد ولی به توحيد از ثنويت نزديكتر است .
حقيقت اين است كه اگر توحيد را از همه جهات در نظر بگيريم بسيار مشكل است كه بتوانيم آيين زردشت را يك آيين توحيدی بدانيم .
اساسا ريشه ثنويت اين است كه بشر اشياء را دو نوع تشخيص داده است :
نوع خوب و نوع بد ، برای خوبها يك مبدا و يك ريشه قائل شده است و برای بدها مبدا و ريشه ديگر ، فاعل خير را كه دارای عاليترين صفات و كمالات میشمرده برتر و منزهتر از اين میدانسته كه در كار موجودات موذيه و ضاره دخالت داشته باشد ، از اينرو مخلوق بودن آنها را به وسيله اينچنين مبدئی انكار میكرده و ناچار مبدا ديگری كه شر محض است فرض میكرده است ، يعنی انكار امكان مخلوق بودن شرور به وسيله خداوند منجر به فرض مبدئی ديگر در عرض خداوند شده است .
اما اگر فرض كنيم كه آن مبدا ديگر كه خالق شرور است در عرض خداوند نيست بلكه مخلوق خداوند است هر چند وجود يك اصل قديم قائم بالذات را در برابر خداوند انكار كردهايم ، اما اصل مطلب يعنی انكار انتساب خلقت برخی موجودات كه شرور ناميده میشوند سر جای خود باقی است . به عبارت ديگر برای خداوند شريكی در مرتبه ذات قائل نشدهايم ولی يكی از مخلوقات او را شريك او در خالقيت قرار دادهايم .
گذشته از اينكه شرك در خالقيت برخلاف تعليمات همه پيامبران است ، در حكمت اعلی مبرهن است كه شرك در خالقيت بالمال مستلزم شرك در ذات است .
از نظر يك دين توحيدی ، خداوند متعال كامل مطلق است و از هر نقصی مبرا است ، همه موجودات به مشيت و اراده و حكمت بالغه او به وجود آمده و فانی میشوند وجود هيچ موجودی لغو و عبث نيست ، شر حقيقی وجود ندارد ، همه چيز نيك آفريده شده : " « الذی احسن كل شیء خلقه » " وجود میدهد فانی میسازد و زنده میكند میميراند " يحيی و يميت و يميت و يحيی.
"آقای دكتر محمد معين از پ . ژ . دومناشه چنين نقل میكند :
در قرآن به پيدايش شر و مبنای گناه بشر اشاراتی رفته است . آيين مزدايی به اين مسئله پاسخ آسان و اصولی خاصی میدهد ، بدين معنی كه " شر " را به وجودی در برابر خدا نسبت داده و آنرا نيز چون خدا قديم و ازلی معرفی میكند . بی گفتگو " روح شر " از حيث نيرو و عظمت به پای خدا نمیرسد و بالاخره در برابر وی با شكست مواجه میگردد ، با اين حال در برابر خدا چون مانعی پيدا شده و اعمال او را محدود میسازد پاسخی كه آيين مزدايی به مسئله خير و شر میدهد لااقل اين نتيجه را دارد كه خدا را از مسؤوليت " بديهايی " كه در جهان میبينيم مبرا میسازد.
دست شما درد نكند ، خداوند سايه آقای پ ، ژ ، دومناشه و آيين مزدايی را از سر خودش و همه ملكوت اعلی كم و كوتاه نفرمايد. اگر آيين مزدايی خدا را از اساس انكار میكرد بهتر او را از مسؤوليت بديهايی كه آقای پ . ژ ، دومناشه میبيند مبرا میساخت . آيين مزدايی خواسته ابروی خدا را اصلاح كند چشم خدا را كور كرده است ، خواسته است بديها را كه يك سلسله امور اضافی و نسبی ، و در تحليل نهائی ، عدمی هستند به خدا نسبت ندهد ، خدا را از خدايی در نيمی از مخلوقات معزول كرده است . در آيين مزدايی به عدمی بودن شرور و ضروری و لاينفك بودن اينها از جهان طبيعت و به فوائد و آثار و حكمتهای اين به اصطلاح شرور و بديها توجه نشده است و برای رهايی از اشكالی كه دچارش بوده است تيشه را برداشته و ريشه را قطع كرده است .
در فصلهای پيش راجع به دورههای قبل از زردشت بحث كرديم ، معلوم شد كه حتی در دورههای طبيعت پرستی و رب النوع پرستی عقيده ثنوی در روح مردم آريا رسوخ داشته است.
اگر اوستای ساسانی را ملاك قرار دهيم شك نيست كه زردشت ثنوی بوده است ، ولی همچنانكه قبلا گفتيم ، محققان تنها قسمت مختصر " گاتها " را قديمی و از آن زردشت میدانند ، و قسمتهای ديگر را الحاقی میشمارند .
مندرجات گاتها هر چند صراحت تمام ندارد ولی به توحيد از ثنويت نزديكتر است .
حقيقت اين است كه اگر توحيد را از همه جهات در نظر بگيريم بسيار مشكل است كه بتوانيم آيين زردشت را يك آيين توحيدی بدانيم .
اساسا ريشه ثنويت اين است كه بشر اشياء را دو نوع تشخيص داده است :
نوع خوب و نوع بد ، برای خوبها يك مبدا و يك ريشه قائل شده است و برای بدها مبدا و ريشه ديگر ، فاعل خير را كه دارای عاليترين صفات و كمالات میشمرده برتر و منزهتر از اين میدانسته كه در كار موجودات موذيه و ضاره دخالت داشته باشد ، از اينرو مخلوق بودن آنها را به وسيله اينچنين مبدئی انكار میكرده و ناچار مبدا ديگری كه شر محض است فرض میكرده است ، يعنی انكار امكان مخلوق بودن شرور به وسيله خداوند منجر به فرض مبدئی ديگر در عرض خداوند شده است .
اما اگر فرض كنيم كه آن مبدا ديگر كه خالق شرور است در عرض خداوند نيست بلكه مخلوق خداوند است هر چند وجود يك اصل قديم قائم بالذات را در برابر خداوند انكار كردهايم ، اما اصل مطلب يعنی انكار انتساب خلقت برخی موجودات كه شرور ناميده میشوند سر جای خود باقی است . به عبارت ديگر برای خداوند شريكی در مرتبه ذات قائل نشدهايم ولی يكی از مخلوقات او را شريك او در خالقيت قرار دادهايم .
گذشته از اينكه شرك در خالقيت برخلاف تعليمات همه پيامبران است ، در حكمت اعلی مبرهن است كه شرك در خالقيت بالمال مستلزم شرك در ذات است .
از نظر يك دين توحيدی ، خداوند متعال كامل مطلق است و از هر نقصی مبرا است ، همه موجودات به مشيت و اراده و حكمت بالغه او به وجود آمده و فانی میشوند وجود هيچ موجودی لغو و عبث نيست ، شر حقيقی وجود ندارد ، همه چيز نيك آفريده شده : " « الذی احسن كل شیء خلقه » " وجود میدهد فانی میسازد و زنده میكند میميراند " يحيی و يميت و يميت و يحيی.
"آقای دكتر محمد معين از پ . ژ . دومناشه چنين نقل میكند :
در قرآن به پيدايش شر و مبنای گناه بشر اشاراتی رفته است . آيين مزدايی به اين مسئله پاسخ آسان و اصولی خاصی میدهد ، بدين معنی كه " شر " را به وجودی در برابر خدا نسبت داده و آنرا نيز چون خدا قديم و ازلی معرفی میكند . بی گفتگو " روح شر " از حيث نيرو و عظمت به پای خدا نمیرسد و بالاخره در برابر وی با شكست مواجه میگردد ، با اين حال در برابر خدا چون مانعی پيدا شده و اعمال او را محدود میسازد پاسخی كه آيين مزدايی به مسئله خير و شر میدهد لااقل اين نتيجه را دارد كه خدا را از مسؤوليت " بديهايی " كه در جهان میبينيم مبرا میسازد.
دست شما درد نكند ، خداوند سايه آقای پ ، ژ ، دومناشه و آيين مزدايی را از سر خودش و همه ملكوت اعلی كم و كوتاه نفرمايد. اگر آيين مزدايی خدا را از اساس انكار میكرد بهتر او را از مسؤوليت بديهايی كه آقای پ . ژ ، دومناشه میبيند مبرا میساخت . آيين مزدايی خواسته ابروی خدا را اصلاح كند چشم خدا را كور كرده است ، خواسته است بديها را كه يك سلسله امور اضافی و نسبی ، و در تحليل نهائی ، عدمی هستند به خدا نسبت ندهد ، خدا را از خدايی در نيمی از مخلوقات معزول كرده است . در آيين مزدايی به عدمی بودن شرور و ضروری و لاينفك بودن اينها از جهان طبيعت و به فوائد و آثار و حكمتهای اين به اصطلاح شرور و بديها توجه نشده است و برای رهايی از اشكالی كه دچارش بوده است تيشه را برداشته و ريشه را قطع كرده است .
و يارانم
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك
در مشقت هاي فوق الطاقه چندين ساله هيچ مقصودي نداشته و نداريم جز
حفظ ايران از تعرضات خارجي و فشار خائنين داخلي ، تامين آزادي رنجبران ستمديده مملكت و استقلال حكومت
كوچك