لارنس. 7 نوشته شده: شهید علی محمود وند
[External Link Removed for Guests]
وقتي شهيد از شهيد سخن ميگويد...
مصاحبه شهيد مجيد پازوكي در مورد شهيد محمود وند...
"علي محمودوند، يه علي محمودوند من ميگم يه علي محمودوند ميشنوي. بعضيها رو نميشه همين جوري با حرف نشون داد، مثلاً بگي اين بود علي محمودوند.
اون ور بيشتر ميشناسنش. اصلاً بهتر ميدونن چي كار كرد. خدا بيشتر ميدونه چيكار كرد، كسي نميشناختش.
شخصيتش عجيب و غرببي بود. پانزده سال با هم رفيق بوديم. شخصيتش رو خيلي سخت ميشد آدم بشناسش. اصلاً بعضي موقعها يه چيزهايي ميگفت من الان هم تو فكرم كه اين يعني چي؟
من يكبار يادمه برگشت گفت: من به والله تا حالا از هيچي نترسيدم! من اين جمله رو فقط از امام شنيده بودم. بعد ما ميخنديديم، ميگفتيم چي ميگه؟
ولي عملاً تو خيبر و عملياتهاي ديگه، توي ميادين مين، ثابت شده بود از هيچي نميترسيد. خوب؛ حالا اين چه پشتوانهاي داشت كه اين حرف رو ميزد يا اون خستگيناپذيريش يا اون تحمل دردش و اون مسائلش و مشكلاتش. با روحيه خيلي باز، باز هم اينجا كار ميكرد.
توي جنگ با اين رفيقاش توي اين منطقه {فكه} جنگيده بود. گردان حنظلهاي بود ديگه. همون بچههايي كه تو كانال گير كردند.
خيلي براش سنگين تموم شده بود اون شهادت سيصد نفري كه كنارش ديده بود، حدود سيصد نفر رو ميگفت تو كانال ديدم. يه مقداري هم بچههاي كميل بودند و رفيقاش.
بعضي موقعها، خاطره تعريف ميكرد، لحظه به لحظه تعريف ميكرد. مثلاً ميگفت: مثلاً كوچكترين حركتهاي بچهها را هم تعريف ميكرد؛ اين اينطوري شد شهيد شد، اون اين طوري شد. حالتشون رو ميگفت.
خيلي باسش سنگين بود همش ميگفت من بايد برم اين بچهها رو پيدا كنم، دلش اينجا بود كه بالاخره اون كانال كميل رو پيدا كرد، كانال حنظله رو. صدو بيست تا شهيد از كميل درآورد، هفتاد يا هشتاد تا هم از حنظله درآورد. ديگه ول نكرد.
يكبار سه ماه اينجا كار كرديم، شهيد پيدا نكرديم. اونقدر ناراحت بود هي راه ميرفت، قاطي كرده بود. اصلاً همين جوري ديگه داد ميزد، به حضرت علي ميگفت تو به من قول دادي كه هر چي بخوام بهم بدي، چرا سه ماه شهيد پيدا نكرديم؟ اگر من تا ده روز ديگر اينجا شهيد پيدا نشه ميزارم ميرم از اين فكه. همين طور راه ميرفت با خودش حرف ميزد.
نميدونم اين فشار رو كه تحمل ميكرد، من احساس ميكنم كه واقعاً اون از تمام وجودش مايه گذاشته بود كه اين بچهها رو پيدا كنه!
بچهاش كه مريض شد خيلي واسش سخت ميگذشت، بردش مشهد امام رضا، سي و هشت روز، اين طورها، سي روز، نزديك چهل روز، تو مشهد فقط بست بسته بودند به اون پنجره فولاد با خانوادش. حالا نميدونم خودش، بچههاش، نميدونم كي خواب ميبينه؛ خواب امام رضا رو ميبينه كه ما همين جوري دوست داريم ببنيم. هرچي ميخواي از ما بخواه؛ بهت ميديم، ولي اين رو نخواه. ما دوست داريم بچهات رو همين جور ببينيم.
حتي يادمه؛ يكبار گفت يكبار اصرار كردم تو دعا, گريه كردم گفتم شفا بدش اين بچه رو. اومدن تو خوابم گفتند مگر نگفتيم بهت شفاي اين رو نخواه؟
اون بچهاش مريض بود. يكسره تو بيمارستان بود ـ خدمت شما عرض كنم ـ كليه درد داشت. يك كليهاش آسيب ديده بود تو جنگ؛ همش سنگساز بود. يا مرفين ميزد يا ميرفت توي اين بيابونها. معمولاًخونريزي داشت اين كليهاش درد ميكشيد ولي بازم هيچي نميگفت. ادامه داد راه رو.
خيلي سَر و سِر داشت علي آقا با اين فكه، فكه رو مثل زمان جنگ ميدونست يعني چي؟ يعني يه قطعهاي از زمان جنگ كه هنوز ميشد توش مثل زمان جنگ زندگي كرد.
سال شصت و هفت يا شصت و هشت بود ميگفتش كه من خواب ديدم تو فكه شهيد ميشم، چهار يا پنج دفعه به من گفت اين رو. بيشتر منتظر بود بالاخره كي نوبتش ميرسد تا به بچههاي حنظله برسه."
-----
در ضمن در
[External Link Removed for Guests] هم ميتونيد تصاوير ديگري از اين بزرگوار را مشاهده بفرماييد ....