صفحه 2 از 2

ارسال شده: دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷, ۱:۰۶ ق.ظ
توسط NOSHIN
ashk az goneham sarazere baraye dastane madar

ارسال شده: دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۱۰ ب.ظ
توسط BABABARGY
آقا مسعود اين چه داستاني بود کلي عصاب من و بهم ريخت.
من که بعيد ميدونم همچين بچه ايي وجود داشته باشه.
داستان دومتون خيلي قشنگ بود

ارسال شده: دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷, ۲:۱۳ ب.ظ
توسط milad1378
با سلام
1-در مورد داستان اول ياد شعري افتادم كه در كتابهاي راهنمايي يا دبيرستان فعلي هم آورده شده در مورد پسري سنگدل كه به توصيه معشوقه اش قلب مادرش را هم از سينه در مي آورد و ....فكر كنم شعري از ايرج ميرزاباشد.
:razz: 2-داستان دوم هم مرا به ياد فيلم((خدا مي آيد)) ساخته مجيد مجيدي انداخت كه بارها از برنامه كودك شبكه يك پخش شده است. :AA:

ارسال شده: دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۷, ۷:۴۵ ب.ظ
توسط esijoon
خیلی باحال بود.یه اس ام اس مثل چشم مادر یه بار برام اومد ولی در مورد یه دختر و پسر بود که دختره کور بود و پسره چشماش رو به اون داد.تقریبا تو همین مایه ها بود.اشکم در اومد. :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: :lol: ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ .