Re: فیلسوفان مشهور دنیا
ارسال شده: دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰, ۷:۱۹ ب.ظ
اسوالد اشپنگلر
اسوالد اشپنگلر فيلسوف تاريخ آلماني الاصل در بيستم و نهم مه 1880 ميلادي در بلاکن بورگ آلمان چشم به جهان گشود و در هشتم مه 1936 ديده از جهان فرو بست.
وي عملاً سه سال يعني از 1911 تا 1914، وقت خود را صرف تهيه و تدوين اثر مهم و جاودانه ي خويش يعني «انحطاط تمدن غرب»:
(Spengler Oswald. TheDecline of the West) کرد. نخستين متن اين اثر در سال 1914 به پايان رسيد، اما جنگ جهاني اول و عامل هاي بازدارنده ي ديگري مانع چاپ و انتشار آن شد. در بهار 1917 به ويرايش و بازنگري مجدد نسخه هاي اصلي خويش پرداخت و سرانجام در ژوئيه ي سال بعد آن را منتشر کرد. با وجود سبک سنگين نگارش و گمنامي نويسنده، اثر او با استقبال کم نظيري مواجه شد و در عرض چند سال بيش از نود هزار نسخه از آن به فروش رفت. وي در سن پنجاه و شش سالگي در اثر حمله ي قلبي زندگاني را بدرود گفت.
اشپنگلر تاريخ را هم چون موجود زنده اي فرض مي کند و از تاريخ تفسيري ادواري دارد. از نظر وي هر دوره ي تاريخي حدود هزار سال زندگي مي کند و با مرگ محتوم خويش از بين مي رود و دوره ي بعدي جاي گزين آن مي شود. او هر دوره ي تاريخي را به دو مرحله ي «فرهنگ» و «تمدن» تقسيم مي کند.
اشپنگلر اعتقاد دارد که تمدن هاي بشري همانند موجودات زنده زايش، بالش و مرگ دارند. در فلسفه ي او واژه هاي «فرهنگ» و «تمدن» اهميت خاصي دارد. او بر اساس نظريه ي ادواري خود تفاوت دقيقي بين اين دو مفهوم قائل شده و معاني جديدي براي آن ها ارائه داده است. از نظر وي فرهنگ مرحله ي زايش تمدن و مقدم بر آن است و تمدن مرحله ي مرگ فرهنگ و مؤخر بر آن است. تمدن مصنوعي ترين حالت ها و مرحله هايي است که انسان رشد يافته مي تواند به آن برسد. تمدن خاتمه است. مرگ بعد از زندگي و جمود بعد از انعطاف و گسترش است. اشپنگلر بر اساس همين بينش دست به پيش بيني آينده ي بشر مي زند و تمدن معاصر غرب را در سراشيبي انحطاط و مرگ مي بيند و اعتقاد دارد بجاي آن تمدن جديدي از آسيا جايگزين مي شود. اشپنگلر مي گويد فرهنگ ها چون گل مي رويند و مي بالند، ليکن هدف متعالي و مشخصي ندارند. تاريخ جهان تصويري از تکوين و تطور پايان ناپذير ساختاري اين فرهنگ ها است.
اشپنگلر بدليل انتقاد از تمدن غرب مغضوب و مورد حملات و انتقادات تند سياست پردازان و فيلسوفان دنياي متجدد باختر زمين قرار گرفت. ويژگي و حسن اشپنگلر و تفکر او در اين است که اسير و گرفتار ظواهر فريبنده و پر زرق و برق تمدن غربي و لوازم آن نشد. او در بررسي خود درباره ي دمکراسي در جامعه هاي غربي مي نويسد:
«همان طور که در قرن نوزدهم تاج و عصاي سلطنتي را وسيله ظاهر سازي و نمايش ساختند، اينک «حقوق ملت» را در مقابل انبوه مردم سان مي دهند و هر قدر ظاهر اين نمايش با آداب و تشريفات بيشتري به عمل آيد، از حيث معنا تهي تر و ناچيزتر مي شود... ولي اينک دوره انتقال قدرت فرا رسيده و هر چه آثار اين تحول ظاهرتر شود، به همان نسبت انتخابات پارلماني ما بيشتر دچار فساد شده و مانند دوره انحطاط امور رُم در اينجا جز ظاهر سازي و تقلب چيزي نمي ماند. پول جريان انتخابات را اداره کرده و آن را به نفع پولداران خاتمه مي دهد و جريان انتخابت به صورت يک بازي ساختگي در خواهد آمد که تحت عنوان «اخذ تصميم ملت» به معرض نمايش عمومي گذارده مي شود. خلاصه پس از آن که دمکراسي به وسيله پول، عقل و شعور را از ميان برد، همان تيشه به ريشه خود دمکراسي خورده و آن را برخواهد انداخت...» [1] .
پيش بيني هاي اشپنگلر بسيار جالب است. او مي گويد: «مدارکي مانند قرارداد اجتماعي روسو و بيانيه حزب کمونيست «اشاره به طرز تفکر و نگرش دو بلوک» وسائل بسيار نيرومند مؤثري هستند در دست مردان مقتدري که در جريانات حزبي مقامهاي بلندي احراز کرده و از طريق تلفيق عقايد در توده ها تسخير شده و طريقه استفاده از آن اطلاع کافي دارند ولي دوره نفوذ و تاثير اين گونه عقايد در اذهان عامه بيشتر از دو قرني که مختص سياستهاي حزبي است، ادامه نخواهد داشت و با سپري شدن اين دو قرن (هيجده و نوزده) عقايد مذکور از رونق خواهد افتاد. نه اين که مردم از روي دلايل منطقي منکر آن مي شوند، بلکه اصلاً حوصله مردم سررفته و از عقايد نظري بيزار خواهند شد. همين بيزاري مدتها است روسو را از ميان برده و قريباً مارکس را هم از ميان خواهد برد. نه اين که مردم از اين نظريه يا آن نظريه دست بکشند، بلکه اصولاً هر گونه نظريه اي را دور خواهند انداخت. مفهوم عقايد نظري زائل شده و آن نيک بيني احساساتي مخصوص قرن هيجدهم که تصور مي رفت امور مختلفه را به وسيله آراء و افکار مصلحانه مي توان سامان داد از اذهان خارج خواهد شد». [2] .
در جاي ديگر مي نويسد: «... همان طور که اعتقاد به حقوق بشر روسو از سال 1848 تاثير خود را از دست داد، اعتقاد به مارکس هم از زمان جنگ جهاني اول رو به سستي نهاده است... عذاب وجدان و تشنگي روحي شديد ايجاد نشده که هدفش تاسيس دنياي جديدي است که انسان بتواند به جاي عقايد پر آب و تاب نظريات مشعشع، در پي اسرار و رموز گيتي برآيد و سرانجام مقاصد خود را در «دين نوبت ثاني» خواهد يافت». [3] .
اشپنگلر کوشش کرده تطورات اجتماع و تحولات تاريخي ملل را تحت نظم و اسلوب معيني در آورد. بطوري که بتوان مسير تاريخي هر فرهنگ و تمدني به ويژه تمدن ملت هاي مغرب زمين را که اکنون در اوج عظمت است، با فرهنگ هاي ديگر که در ازمنه ي تاريخي ظاهر شده و در گذشته اند مقايسه کرد و هم چنين بتوان تحولات بعدي آن را که در آينده روي خواهد داد پيش بيني کرد. اشپنگلر معتقد است که هر فرهنگي در زمانه ي معيني در سرزميني محدود پديد مي آيد. ولي همين که فرهنگي تولد يافت از آن ساعت به بعد مانند موجود زنده اي چون گياهان يا جانوران نشو، نما، بلوغ و انحطاط دارد و دوره هايي مانند دوره ي طراوت کودکي، غرور جواني و عظمت مردي و مردانگي را سپري مي کند، سپس رو به انحطاط مي گذارد. در همين موقع است که پا به مرحله ي تمدن نهاده و مدنيت بزرگي که از ويژگي هاي آن تأسيس شهرهاي بسيار بزرگ است، به وجود آورده و دوران پيري و فرسودگي خود را از ميان ديوارهاي سنگي و زندگاني شهري مي گذراند. به عقيده ي اشپنگلر هنگامي که فرهنگي در سرزميني طلوع کرد از همان ساعت تمام اقوام و نژادهايي که در وسعت معين و محدودي وجود دارند تحت تأثير نيروي روحي بزرگي درآمده و در هر رشته از مظاهر زندگي، فعاليت هاي شگرفي بين آن ها ظاهر گشته و تحولات شگفت انگيزي در کليه ي امور اجتماعي آن ها پديد مي آيد. شدت نيروي اين فرهنگ بطوري که از بررسي فرهنگ هاي باستاني استنباط مي شود تا هزار سال دوام داشته و در ظرف اين مدت جامعه ي مذکور در جميع امور مادي و معنوي رو به ترقي و تکامل سير مي کند.
در اواخر اين مدت با تأسيس شهرهاي بزرگ تغييرهاي مهمّي در زندگاني و روحيه ي جامعه ي مذکور دست مي دهد و «فرهنگ» به «تمدن» تبديل مي گردد. ولي توسعه ي عظيم تمدن با شروع انحطاط همراه است. از اين به بعد نيروي اوليه ي فرهنگ رو به زوال نهاده و دو سه قرن بيشتر طول نمي کشد که تمام قوه ي خلاّقه ي فرهنگي از ميان رفته و تمدني بي روح باقي مي ماند که هر دم مستعد زوال و اضمحلال است.
اشپنگلر کتاب خود را «انحطاط غرب» ناميده است. زيرا به عقيده ي وي ملت هاي مغرب زمين که فرهنگ مخصوص آن ها از اول قرن دهم ميلادي شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله ي «تمدن» شده است، هم اکنون از بعضي جهات به اوج عظمت رسيده و در بعضي از نقاط آن سرزمين آثار فرسودگي نمايان شده، و به زودي در ساير نقاط (اروپا و امريکا) و در جميع رشته هاي حياتي آنان دوره ي انحطاط شروع خواهد شد و ملت هاي مغرب زمين هم با همه ي عظمت و جلالي که چشم جهانيان را خيره ساخته به دنبال روميان و چينيان خواهند رفت. اين فراز و نشيب و ترقي و انحطاط بسته به تصادفات و اتفاقات روزگار نبوده، بلکه از جمله ويژگي هاي ذاتي فرهنگ است. مسير طبيعي مقدرات فطري هر فرهنگ همين بوده و تمام فرهنگ هايي که تا کنون در دنيا پديد آمده همه همين راه را پيموده و سرانجامشان همين بوده است. دوران نيرومندي و جنبش دروني هيچ يک از فرهنگ ها بيش از هزار سال نبوده و هر کدام از آن ها بدون استثنا پيش از انقراض و زوال خود تمدن بزرگي برپا کرده و لحظات آخر عمر خويش را در ميان شکوه و جلال ظاهري ولي عاري از روح و احساسات نژادي به پايان رسانده اند.
اين سرنوشت مختص يک يا دو فرهنگ نبوده بلکه تمام فرهنگ هايي که در دنيا پديد آمده، همه همين راه ارتقا و انحطاط را به همين ترتيب پيموده و سرانجامشان يکسان بوده است. بنابراين نمي توان تمام اين تحولات يک نواخت را در اثر اتفاقات روزگار يا نتيجه ي تصادف کورکورانه ي حوادث دانست. بلکه بايد اين مسير قوس مانند را از مختصات ذاتي يا مقدورات فطري روح «فرهنگ» شمرد. اشپنگلر جريان اين تحولات را «سرنوشت فرهنگ» مي نامد. وي «سرنوشت» را متضاد با «معلوليت» دانسته، به اين معني که حوادث و تحولات تاريخي (بلکه جريان زندگاني هر موجود زنده اي) را مسير مخصوصي است که در ذات و فطرت آن وجود (خواه وجود فرد يا وجود عالي فرهنگ) سرشته است و نبايد براي وقوع آن حوادث دنبال علت و معلول گشت. [4] .
از نقاط قوت پيش بيني اشپنگلر اين است که زماني که او کتابش را مي نوشته است، اسمي از هيتلر و ساير ديکتاتورهاي اروپايي شنيده نشده بود. ولي اشپنگلر در اين کتاب پيش بيني مي کند که اوضاع اروپا رو به ديکتاتوري مي رود، و مصداق يافتن همين پيش گويي بيشتر باعث شهرت و اهميت وي شده است. چنان که در آمريکا کتاب «انحطاط غرب» را بارها تجديد چاپ نمودند.
پاورقي
[1] اشپنگلر، اسوالد، فلسفه سياست، (ترجمه ي هدايت الله فروهر)، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 1369 ش، ص ص 12 و 13.
[2] همان، ص 14.
[3] پيشين.
[4] پيشين، ص 41.
اشپنگلر و سقوط غرب
اسوالد اشپنگلر با بررسي و تحليل فرهنگ و تمدن موجود در جهان غرب به پيش بيني سقوط غرب ميپردازد. او معتقد است تفوق عنصر مادي «تمدن» بر عنصر اساسي و اولي «فرهنگ» احتضار فرهنگ و متعاقب آن مرگ تمدن را نيز در پي خواهد داشت. لذا به عقيدة اشپنگلر فرهنگ مقدم بر تمدن است و تمدن مؤخر از آن. و تعاطي ديالكتيكي هنگامي به درستي برقرار خواهد بود كه با تفوق عنصر اولي و اصلي فرهنگ بر تمدن (عنصر فرعي و مؤخر) همراه باشد. بنا بر اين تمامي تمدنهاي بزرگ در تاريخ كه پس از رشد و بالندگي و شكوه و عظمت، روي به انحطاط و فرو پاشي نهاده اند، با به تحليل رفتن فرهنگ در يوغ تمدن همراه بوده است.
اشپنگلر علاوه بر تفكيك تمامي شئونات اجتماعي و تحولات تاريخي و تحليل و تبيين آن در قالب فرهنگ (معنوي) و تمدن (مادي)، ظهور و سقوط تمدنها را نيز در مدت زمان معين (هزاره) و در محدوديت خاص جغرافيائي، پيش بيني ميكند.
در هر هزار سال يكبار تمدني سقوط مينمايد و به جاي آن فرهنگي نو در شرايط خاص جغرافيائي ديگر، كه در شرف احياي تمدني جديد نيز ميباشد، به ظهور ميرسد. تا اينكه همين فرهنگي كه جايگزين تمدن پيشين شده است و در اوج شكوه و عظمت قرار دارد رفته رفته در يوغ عنصر مادي روي به تحليل نهاده و پس از سپري شدن يكدورة هزار ساله، سقوط ميكند.
اين امكان از سه ناحيه وارد ميشود: نخست اينكه تعاطي ديالكتيكي با برهم خوردن موازنة فرهنگ و تمدن و با تفوق كفة تمدن بر كفة فرهنگ، برهم ميخورد. دوم: تمدن به تنهايي زمينه اضمهلال و انحطاط دروني خود را فراهم ميسازد. سوم: بستر مناسبي جهت تعدي و تهاجم رقبائي كه از حيث فرهنگي غني و پر مايه هستند، را فراهم ميسازد.
اين امكان سه گانه در تمدن كنوني غرب مشهود است و بنابر نظر اشپنگلر زماني بر آن نخواهد گذشت كه مشمول قاعدة فوق خواهد شد. ترسيمي كه دورادور اشپنگلر از تمدن كنوني غرب (84 سال پيش) ارائه مينمايد در اين عبارت او به وضوح نمايان است: « انتهاي مسير حيات هر فرهنگ بزرگ هيكل سنگي عظيم «شهر جهاني» بر پا ميشود. مردم آن فرهنگ كه نيروي مردانگيشان دست پروردة زمينها و دشتها و مزارع وطن بود، در چنگال جانوري كه خودشان آفريده اند، (يعني شهرها) گرفتار شده و مانند بندهاي مطيع آن گشته و عاقبت شكار ميشوند. اين تودههاي عظيم سنگي «شهر مطلق» را مجسم ساخته، منظرههاي آن با زيبائي شگرفي كه چشمان بشري را خيره ساخته، نشان جامع مرگ با جلال و شكوه وجودي است كه كار خود را كاملا به انجام رسانده و در گذشته است... تمام اجزاي اين شهرهاي نهائي منحصرا نماينده هوش و ذكاوت است (اما از عقل و روح در آن خبري نيست) خانههاي آن به خانههاي ايونيك و باروك شباهتي ندارد... اين خانههاي شهري جائي نيست كه قابل سكناي «وستا» و «ژانوس» باشد. نه، اينها فقط مستغلاتي است كه بر اثر فشار احتياج و مقاصد تجارتي ساخته شده و ربطي به خون و احساسات نژادي ندارد ... مادام كه در خانهها، «اجاقي» وجود دارد و معناي باطني آن كه مركز و كانون حقيقي خانواده است. محفوظ باشد، رابطه قديمي با زمين و خاك وطن كاملا قطع نشده، ولي همين كه اين رابطه نژادي هم به دنبال آثار ديگر به زاويه فراموشي افكنده شد، و تودههاي كرايه نشين و انبوهي كه فقط به تختخوابي قانعند، در دريائي از مستغلات غرق شد و زندگي خانه بدوشي شايع گشت و مردم مانند شكارچيان و شبانان پيشين، از اين كوي به آن كوي روان شدند، يك باديه نشيني عقلي و فكري شروع ميشود. اين شهر البته دنيائي است، بلكه اصل دنياست. ولي غافل از اينكه فقط، از نظر سكني و اعاشه افراد بشري حائز معنا و اهميت است. وگرنه تمام عمارتهاي آن بيش از قطعات سنگي كه در آن به كار رفته، ارزش ندارد.»[1]
آن چه باعث اضمهلال و انحطاط يك تمدن ميشود، نه صورت ظاهري و شكل و هيكل سنگي آن است، بلكه بنيان يافتن آن بر اساس گونهاي از تفكرات منحط ميباشد، كه حتي پس از قلب درون، مظاهر خارج آن را نيز دستخوش تغيير و تحول مينمايد و آنگاه كه از حيث درون تهي گشت، با كوچكترين تلنگري نيروي خارجي و داخلي، از صورت ظاهري نيز متلاشي و فرو ميريزد. اولين نشانههاي تهي شدن دروني يك تمدن، تهي شدن آن از هستة اوليه و پايدار اجتماعي و كانون خانواده است. طبق نسخه سوسياليسم كه جامعة بي طبقة او در كمونيسم جنسي تحقق مييابد و يا طبق تجويز ليبراليسم، آزادي فردي با كمونيسم جنسي آغاز ميشود، در هر دو صورت در يك نتيجة واحد «ليپيدو» فرويد تلاقي ميكنند.
به عقيدة اشپينگلر تمدن كنوني غرب فرايند مشترك بخش چپ و ماركسيستي و بخش راست و سرمايه داري است، كه در ظاهر در جهت عكس هم حركت ميكنند. چنآن چه اشپنگلر بر اين موضوع تصريح دارد كه «هر گونه نهضت سوسياليستي هم راههاي جديدي براي پيشرفت كاپيتاليسم صاف خواهد كرد». اشپنگلر فرايند تحقق عملي مشترك تفكرات ماركسيستي و ليبراليستي در عينيت و تمدن كنوني غرب را (در فرو پاشي خانواده و هستة پايدار اجتماع) اين چنين تشريح مينمايد:
«ادامه روابط خوني جزو وظايف مردم متمدن محسوب نميشود و سرنوشتي كه اين مردم متمدن را خاتمه نسل و آخرين افراد نژاد ميسازد ابدا در آنها وحشتي توليد نميكند. علت اين نازائي و قطع نسل اين نيست كه سر گرفتن اولاد امكان پذير نيست، بلكه علت اصلي اين است كه هوش و ذكاوت وقتي به منتها درجة شدت و فشار رسيد، ديگر براي وجود اولاد دليلي نميبيند... در چنين وضعيتي، مردان نسبت به زنان نظر ديگري اتخاذ ميكنند. يعني بر خلاف دهقانان و كشاورزان كه در موقع ازدواج منظور عمده شان اين است كه براي اولاًد آينده خود مادري بيابند، مردان متمدن در فكر اينند كه براي زندگاني خود «رفيقي» پيدا كنند. چه در هندوستان عهد بودا و چه در بابل و چه در رم كار به اين منوال بود و در شهرهاي امروزي اروپاي غربي و آمريكا هم به همين منوال است. در ميان اقوام بدوي و كشاورزان، وجود زن براي مادري است.
تمام آمال و آرزوهائي كه از اوان كودكي در قلب او جاي گرفته، در همان يك كلمة «مادر» جمع شده است، اما در بحبوحة تمدن زن به صورت موجود جديدي در ميآيد: «رفيقه»، «خانم قهرمان داستانهاي عشقي و ادبي»، «عاشق آزادي كامل» چنين خانمي به جاي اينكه اولاد داشته باشد، اختلالات روحي دارد! در اين صورت مراسم ازدواج تقدس خود را از دست ميدهد و به يك مراسم مبتذل تبديل ميشود... اما دلايلي كه بر ضد بچه داري اقامه ميكنند، چه از طرف آن خانم آمريكائي كه حيفش ميآيد گردش فصلها را كاملا برگزار نكند و هر فصلي را در تفريحگاههاي مخصوص همان فصل نگذراند، چه از طرف خانم پاريسي كه ميترسد پس از زائيدن، عاشقش از او دست بكشد، چه از طرف آن خانم آزادي طلب كه ميخواهد متعلق به خودش باشد و زير هيچ باري نرود، تمام اينها در يك رديفند. همة اين زنها متعلق به خودشان و همه هم بي ثمر و ابترند... شهر بزرگ كسي را كه اولاد بسيار داشته باشد، وسيلة خوبي براي مسخره و كاريكاتور ميداند».[2]
اشپنگلر اولين كسي است كه از «جهاني شدن» در قالب «شهر جهاني» نام ميبرد و ميگويد «تولد شهر جهان مرگ حتمي آن را پيش گوئي ميكند».
[1]. فلسفه سياست. اسوالد اشپنگلر ترجمة هدايت الله فروهر ص 33
[2]. فلسفه سياست، اسوالد اشپنگلر. ترجمه هدايت الله فروهر ص 39
نيچه و اسوالد اشپنگلر
اشپنگلر در كتاب «فلسفة سياست» (سقوط غرب) يك نظريه كلي در خصوص تحولات تاريخي ارائه ميكند و بر اساس اين نظريه افول قريب الوقوع تمدن غرب را پيش بيني ميكند. «در اين كتاب وي اعلام كرد كه تمدن غربي و ارزشهاي مسلط آن به پايان خود نزديك ميشود، قيود و سنتهائي كه جامعه را بر پا داشته در حال تلاشي و رشتههاي پيوند دهنده زندگي و همراه با آن يگانگي تفكر و فرهنگ در حال گسستن هستند. به گفتة او، غرب نيز همچون هر تمدن ديگري كه از چرخة طبيعي ميگذرد، به ناگزير از خزان (تاكنون ويرانگر) «روشنگري» يا «روشن انديشي» به زمستان فرد گرائي و پوچ باوري گذر كرده است[1]».
يكي از اصول مسلم در فلسفة تاريخ ارائة نظرية كلي و تعميم آن به كل و آينده است. اين تسري ميتواند پيش بيني ظهور و سقوط تمدنها را نيز در برگيرد. در اين راستا عدهاي تحولات تاريخي را رو به صعود و تكامل و بعضي آنرا رو به افول و سقوط (يا در خط و مسير مستقيم و يا در يك حركت دوري و تكراري) دانسته اند. اما اشپنگلر ضمن قائل شدن به دوري بودن ظهور و سقوط تمدنها، روند تحولات تاريخي را به طور كلي روي به تكامل و صعود ميداند.
نيچه و اشپنگلر به عنوان دو انديشمند بزرگ آلماني هر دو به مقتضاي زمان و رشتة مطالعة خود، به پيش بيني سقوط غرب پرداخته اند. نيچه با بررسي علم و فلسفه و با تحليل همه بعدي دستاوردهاي معنوي بشري، نيست گرائي را در دو سدة آينده كه در بيابانزار نهيليسم گمي هم به جلو برداشته است، پيش بيني ميكند. از آنجا كه اشپنگلر شديدا تحت تأثير آراء و نظريات نيچه قرار دارد، با اخذ نيست گرائي نيچه و با بسط و گسترش آن به فرهنگ و تمدن با عبارت «شهر جهاني و انحطاط جهاني» پيش بيني سقوط غرب را (18 سال پس از مرگ نيچه) ارائه مينمايد. همانطور كه نيچه از «هراكليتوس» الهام ميگيرد اشپنگلر تز دكتراي خود را دربارة عقايد هراكليتوس به رشتة تحرير در آورده است.
وجوه مشترك نظرية ظهور و سقوط ادواري تمدنها در مبحث تاريخي اشپنگلر با نظرية «بازگشت جاودان» نيچه يك مساله اتفاقي نميباشد. نيچه براي توجيه نفي فونكوسيوناليسم و براي اثبات تماميت هستي و «شدن» هراكليتوس، ناگزير دستاويز تعبير «بازگشت جاودان» ميشود. نيچه دوئاليسم و جراحي حقيقت واحد و هستي يگانه و دونيم ساختن آن با خط كش ذهن به فيزيك و متافيزيك، را تجزية تجربة هلني و ابداع جهان مضاعف افلاطوني مينامد. و پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغيير گرائي هراكليتوس، را بيهوده ميانگارد. از آنجا كه نيچه خداي فلسفي و جهان مضاعف افلاطوني را به مثابة جهاني ديگر، بالاتر و مجزا از اين جهان نفي نموده است و آنرا (خداي واقعي و الوهي) در واقعيت هستي و حيات (كه مجموعهاي از نيروي تودههاي درهمي است) ملحوظ ميداند.
در واقع نيچه ميخواهد بر اين دوگانگي با تمثيل بازگشت جاودان فائق آيد. او با الهام از صيرورت و «شدن» مستمر و ابدي هراكليتوس، در حلقههاي پيوستة بيشمار «عقاب» و «مار» را درگير هم ميسازد. در اين تمثيل «عقاب» مظهر آسمان و متافيزيك ميباشد و «مار» سمبل زمين و اين جهان است، كه هر دو در فضاي گردان، ميچرخند. مار دور گردن عقاب حلقه زده است و عقاب در دايرههاي پهناور در هواي چرخان ميچرخد. اين گردش در دواير پيوستة «گرد بادي شكل» اوج ميگيرد. و اينگونه است كه هم «جنگ اضداد» و هم فيزيك (زمين) و متافيزيك (آسمان) در يك «نمايش عدالت والا» در «شدن» و صيرورتي مستمر و ابدي روي به بي نهايتي خداوند ميگسترد.
نيچه با توسل بر اين تعبير ميخواهد اين موضوع را حل نمايد كه فيزيك و متافيزيك، اين جهان و آن جهان، حقيقت واحدي بيش نيست و جراحي هستي و تفكيك و تجزية آن به اين و آن و دوئاليسمهاي بي شمار، پاره پاره كردن سازوارة يگانه حيات و زندگاني است. لذا اولاً نيچه فونكوسيوناليسم را نفي ميكند. ثانياً سير تحولات تاريخي و ظهور و سقوط تمدنها را ادواري ميداند. ثالثاً تحولات تاريخي در كليت تاريخ را روي به صعود و تكامل و روي به جاودانگي ميداند. بر اين اساس جراحي ميان تاريخ و قهرمان، جبر و اختيار، فرد و جامعه و... را مردود اعلام ميدارد و معتقد است كه سير تحولات اجتماعي و تاريخي در يك سرشت مركب و در يك تعاطي ديالكتيك بين قهرمان و تاريخ (در يك حركت مدور پيوستة «گرد بادي» رو به صعود و تكامل) امتداد مييابد.
چند آموزهاي كه اشپنگلر از نيچه ميآموزد، تا بر اساس آن بنيان فلسفة تاريخ خود را بنا نهد، عبارتند از:
1ـ حركت كلي تاريخ در دواير پيوستة گرد بادي استمرار يافته و در صعود و تكامل است.
2ـ فرهنگ به مثابة «عقاب» و تمدن مانند «مار» درگير هم هستند.
3ـ غرب روي به نيست گرائي است.
4ـ غلبة مار (موجود خزندة زميني) بر عقاب (اوج معنويت و پرواز روح) نشانة بي ارزش شدن ارزشها و «مرگ خدا» و انحطاط غرب است.
منبع: کتاب پایان تاریخ
بینش نو
مرد مشرقی
اسوالد اشپنگلر فيلسوف تاريخ آلماني الاصل در بيستم و نهم مه 1880 ميلادي در بلاکن بورگ آلمان چشم به جهان گشود و در هشتم مه 1936 ديده از جهان فرو بست.
وي عملاً سه سال يعني از 1911 تا 1914، وقت خود را صرف تهيه و تدوين اثر مهم و جاودانه ي خويش يعني «انحطاط تمدن غرب»:
(Spengler Oswald. TheDecline of the West) کرد. نخستين متن اين اثر در سال 1914 به پايان رسيد، اما جنگ جهاني اول و عامل هاي بازدارنده ي ديگري مانع چاپ و انتشار آن شد. در بهار 1917 به ويرايش و بازنگري مجدد نسخه هاي اصلي خويش پرداخت و سرانجام در ژوئيه ي سال بعد آن را منتشر کرد. با وجود سبک سنگين نگارش و گمنامي نويسنده، اثر او با استقبال کم نظيري مواجه شد و در عرض چند سال بيش از نود هزار نسخه از آن به فروش رفت. وي در سن پنجاه و شش سالگي در اثر حمله ي قلبي زندگاني را بدرود گفت.
اشپنگلر تاريخ را هم چون موجود زنده اي فرض مي کند و از تاريخ تفسيري ادواري دارد. از نظر وي هر دوره ي تاريخي حدود هزار سال زندگي مي کند و با مرگ محتوم خويش از بين مي رود و دوره ي بعدي جاي گزين آن مي شود. او هر دوره ي تاريخي را به دو مرحله ي «فرهنگ» و «تمدن» تقسيم مي کند.
اشپنگلر اعتقاد دارد که تمدن هاي بشري همانند موجودات زنده زايش، بالش و مرگ دارند. در فلسفه ي او واژه هاي «فرهنگ» و «تمدن» اهميت خاصي دارد. او بر اساس نظريه ي ادواري خود تفاوت دقيقي بين اين دو مفهوم قائل شده و معاني جديدي براي آن ها ارائه داده است. از نظر وي فرهنگ مرحله ي زايش تمدن و مقدم بر آن است و تمدن مرحله ي مرگ فرهنگ و مؤخر بر آن است. تمدن مصنوعي ترين حالت ها و مرحله هايي است که انسان رشد يافته مي تواند به آن برسد. تمدن خاتمه است. مرگ بعد از زندگي و جمود بعد از انعطاف و گسترش است. اشپنگلر بر اساس همين بينش دست به پيش بيني آينده ي بشر مي زند و تمدن معاصر غرب را در سراشيبي انحطاط و مرگ مي بيند و اعتقاد دارد بجاي آن تمدن جديدي از آسيا جايگزين مي شود. اشپنگلر مي گويد فرهنگ ها چون گل مي رويند و مي بالند، ليکن هدف متعالي و مشخصي ندارند. تاريخ جهان تصويري از تکوين و تطور پايان ناپذير ساختاري اين فرهنگ ها است.
اشپنگلر بدليل انتقاد از تمدن غرب مغضوب و مورد حملات و انتقادات تند سياست پردازان و فيلسوفان دنياي متجدد باختر زمين قرار گرفت. ويژگي و حسن اشپنگلر و تفکر او در اين است که اسير و گرفتار ظواهر فريبنده و پر زرق و برق تمدن غربي و لوازم آن نشد. او در بررسي خود درباره ي دمکراسي در جامعه هاي غربي مي نويسد:
«همان طور که در قرن نوزدهم تاج و عصاي سلطنتي را وسيله ظاهر سازي و نمايش ساختند، اينک «حقوق ملت» را در مقابل انبوه مردم سان مي دهند و هر قدر ظاهر اين نمايش با آداب و تشريفات بيشتري به عمل آيد، از حيث معنا تهي تر و ناچيزتر مي شود... ولي اينک دوره انتقال قدرت فرا رسيده و هر چه آثار اين تحول ظاهرتر شود، به همان نسبت انتخابات پارلماني ما بيشتر دچار فساد شده و مانند دوره انحطاط امور رُم در اينجا جز ظاهر سازي و تقلب چيزي نمي ماند. پول جريان انتخابات را اداره کرده و آن را به نفع پولداران خاتمه مي دهد و جريان انتخابت به صورت يک بازي ساختگي در خواهد آمد که تحت عنوان «اخذ تصميم ملت» به معرض نمايش عمومي گذارده مي شود. خلاصه پس از آن که دمکراسي به وسيله پول، عقل و شعور را از ميان برد، همان تيشه به ريشه خود دمکراسي خورده و آن را برخواهد انداخت...» [1] .
پيش بيني هاي اشپنگلر بسيار جالب است. او مي گويد: «مدارکي مانند قرارداد اجتماعي روسو و بيانيه حزب کمونيست «اشاره به طرز تفکر و نگرش دو بلوک» وسائل بسيار نيرومند مؤثري هستند در دست مردان مقتدري که در جريانات حزبي مقامهاي بلندي احراز کرده و از طريق تلفيق عقايد در توده ها تسخير شده و طريقه استفاده از آن اطلاع کافي دارند ولي دوره نفوذ و تاثير اين گونه عقايد در اذهان عامه بيشتر از دو قرني که مختص سياستهاي حزبي است، ادامه نخواهد داشت و با سپري شدن اين دو قرن (هيجده و نوزده) عقايد مذکور از رونق خواهد افتاد. نه اين که مردم از روي دلايل منطقي منکر آن مي شوند، بلکه اصلاً حوصله مردم سررفته و از عقايد نظري بيزار خواهند شد. همين بيزاري مدتها است روسو را از ميان برده و قريباً مارکس را هم از ميان خواهد برد. نه اين که مردم از اين نظريه يا آن نظريه دست بکشند، بلکه اصولاً هر گونه نظريه اي را دور خواهند انداخت. مفهوم عقايد نظري زائل شده و آن نيک بيني احساساتي مخصوص قرن هيجدهم که تصور مي رفت امور مختلفه را به وسيله آراء و افکار مصلحانه مي توان سامان داد از اذهان خارج خواهد شد». [2] .
در جاي ديگر مي نويسد: «... همان طور که اعتقاد به حقوق بشر روسو از سال 1848 تاثير خود را از دست داد، اعتقاد به مارکس هم از زمان جنگ جهاني اول رو به سستي نهاده است... عذاب وجدان و تشنگي روحي شديد ايجاد نشده که هدفش تاسيس دنياي جديدي است که انسان بتواند به جاي عقايد پر آب و تاب نظريات مشعشع، در پي اسرار و رموز گيتي برآيد و سرانجام مقاصد خود را در «دين نوبت ثاني» خواهد يافت». [3] .
اشپنگلر کوشش کرده تطورات اجتماع و تحولات تاريخي ملل را تحت نظم و اسلوب معيني در آورد. بطوري که بتوان مسير تاريخي هر فرهنگ و تمدني به ويژه تمدن ملت هاي مغرب زمين را که اکنون در اوج عظمت است، با فرهنگ هاي ديگر که در ازمنه ي تاريخي ظاهر شده و در گذشته اند مقايسه کرد و هم چنين بتوان تحولات بعدي آن را که در آينده روي خواهد داد پيش بيني کرد. اشپنگلر معتقد است که هر فرهنگي در زمانه ي معيني در سرزميني محدود پديد مي آيد. ولي همين که فرهنگي تولد يافت از آن ساعت به بعد مانند موجود زنده اي چون گياهان يا جانوران نشو، نما، بلوغ و انحطاط دارد و دوره هايي مانند دوره ي طراوت کودکي، غرور جواني و عظمت مردي و مردانگي را سپري مي کند، سپس رو به انحطاط مي گذارد. در همين موقع است که پا به مرحله ي تمدن نهاده و مدنيت بزرگي که از ويژگي هاي آن تأسيس شهرهاي بسيار بزرگ است، به وجود آورده و دوران پيري و فرسودگي خود را از ميان ديوارهاي سنگي و زندگاني شهري مي گذراند. به عقيده ي اشپنگلر هنگامي که فرهنگي در سرزميني طلوع کرد از همان ساعت تمام اقوام و نژادهايي که در وسعت معين و محدودي وجود دارند تحت تأثير نيروي روحي بزرگي درآمده و در هر رشته از مظاهر زندگي، فعاليت هاي شگرفي بين آن ها ظاهر گشته و تحولات شگفت انگيزي در کليه ي امور اجتماعي آن ها پديد مي آيد. شدت نيروي اين فرهنگ بطوري که از بررسي فرهنگ هاي باستاني استنباط مي شود تا هزار سال دوام داشته و در ظرف اين مدت جامعه ي مذکور در جميع امور مادي و معنوي رو به ترقي و تکامل سير مي کند.
در اواخر اين مدت با تأسيس شهرهاي بزرگ تغييرهاي مهمّي در زندگاني و روحيه ي جامعه ي مذکور دست مي دهد و «فرهنگ» به «تمدن» تبديل مي گردد. ولي توسعه ي عظيم تمدن با شروع انحطاط همراه است. از اين به بعد نيروي اوليه ي فرهنگ رو به زوال نهاده و دو سه قرن بيشتر طول نمي کشد که تمام قوه ي خلاّقه ي فرهنگي از ميان رفته و تمدني بي روح باقي مي ماند که هر دم مستعد زوال و اضمحلال است.
اشپنگلر کتاب خود را «انحطاط غرب» ناميده است. زيرا به عقيده ي وي ملت هاي مغرب زمين که فرهنگ مخصوص آن ها از اول قرن دهم ميلادي شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله ي «تمدن» شده است، هم اکنون از بعضي جهات به اوج عظمت رسيده و در بعضي از نقاط آن سرزمين آثار فرسودگي نمايان شده، و به زودي در ساير نقاط (اروپا و امريکا) و در جميع رشته هاي حياتي آنان دوره ي انحطاط شروع خواهد شد و ملت هاي مغرب زمين هم با همه ي عظمت و جلالي که چشم جهانيان را خيره ساخته به دنبال روميان و چينيان خواهند رفت. اين فراز و نشيب و ترقي و انحطاط بسته به تصادفات و اتفاقات روزگار نبوده، بلکه از جمله ويژگي هاي ذاتي فرهنگ است. مسير طبيعي مقدرات فطري هر فرهنگ همين بوده و تمام فرهنگ هايي که تا کنون در دنيا پديد آمده همه همين راه را پيموده و سرانجامشان همين بوده است. دوران نيرومندي و جنبش دروني هيچ يک از فرهنگ ها بيش از هزار سال نبوده و هر کدام از آن ها بدون استثنا پيش از انقراض و زوال خود تمدن بزرگي برپا کرده و لحظات آخر عمر خويش را در ميان شکوه و جلال ظاهري ولي عاري از روح و احساسات نژادي به پايان رسانده اند.
اين سرنوشت مختص يک يا دو فرهنگ نبوده بلکه تمام فرهنگ هايي که در دنيا پديد آمده، همه همين راه ارتقا و انحطاط را به همين ترتيب پيموده و سرانجامشان يکسان بوده است. بنابراين نمي توان تمام اين تحولات يک نواخت را در اثر اتفاقات روزگار يا نتيجه ي تصادف کورکورانه ي حوادث دانست. بلکه بايد اين مسير قوس مانند را از مختصات ذاتي يا مقدورات فطري روح «فرهنگ» شمرد. اشپنگلر جريان اين تحولات را «سرنوشت فرهنگ» مي نامد. وي «سرنوشت» را متضاد با «معلوليت» دانسته، به اين معني که حوادث و تحولات تاريخي (بلکه جريان زندگاني هر موجود زنده اي) را مسير مخصوصي است که در ذات و فطرت آن وجود (خواه وجود فرد يا وجود عالي فرهنگ) سرشته است و نبايد براي وقوع آن حوادث دنبال علت و معلول گشت. [4] .
از نقاط قوت پيش بيني اشپنگلر اين است که زماني که او کتابش را مي نوشته است، اسمي از هيتلر و ساير ديکتاتورهاي اروپايي شنيده نشده بود. ولي اشپنگلر در اين کتاب پيش بيني مي کند که اوضاع اروپا رو به ديکتاتوري مي رود، و مصداق يافتن همين پيش گويي بيشتر باعث شهرت و اهميت وي شده است. چنان که در آمريکا کتاب «انحطاط غرب» را بارها تجديد چاپ نمودند.
پاورقي
[1] اشپنگلر، اسوالد، فلسفه سياست، (ترجمه ي هدايت الله فروهر)، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 1369 ش، ص ص 12 و 13.
[2] همان، ص 14.
[3] پيشين.
[4] پيشين، ص 41.
اشپنگلر و سقوط غرب
اسوالد اشپنگلر با بررسي و تحليل فرهنگ و تمدن موجود در جهان غرب به پيش بيني سقوط غرب ميپردازد. او معتقد است تفوق عنصر مادي «تمدن» بر عنصر اساسي و اولي «فرهنگ» احتضار فرهنگ و متعاقب آن مرگ تمدن را نيز در پي خواهد داشت. لذا به عقيدة اشپنگلر فرهنگ مقدم بر تمدن است و تمدن مؤخر از آن. و تعاطي ديالكتيكي هنگامي به درستي برقرار خواهد بود كه با تفوق عنصر اولي و اصلي فرهنگ بر تمدن (عنصر فرعي و مؤخر) همراه باشد. بنا بر اين تمامي تمدنهاي بزرگ در تاريخ كه پس از رشد و بالندگي و شكوه و عظمت، روي به انحطاط و فرو پاشي نهاده اند، با به تحليل رفتن فرهنگ در يوغ تمدن همراه بوده است.
اشپنگلر علاوه بر تفكيك تمامي شئونات اجتماعي و تحولات تاريخي و تحليل و تبيين آن در قالب فرهنگ (معنوي) و تمدن (مادي)، ظهور و سقوط تمدنها را نيز در مدت زمان معين (هزاره) و در محدوديت خاص جغرافيائي، پيش بيني ميكند.
در هر هزار سال يكبار تمدني سقوط مينمايد و به جاي آن فرهنگي نو در شرايط خاص جغرافيائي ديگر، كه در شرف احياي تمدني جديد نيز ميباشد، به ظهور ميرسد. تا اينكه همين فرهنگي كه جايگزين تمدن پيشين شده است و در اوج شكوه و عظمت قرار دارد رفته رفته در يوغ عنصر مادي روي به تحليل نهاده و پس از سپري شدن يكدورة هزار ساله، سقوط ميكند.
اين امكان از سه ناحيه وارد ميشود: نخست اينكه تعاطي ديالكتيكي با برهم خوردن موازنة فرهنگ و تمدن و با تفوق كفة تمدن بر كفة فرهنگ، برهم ميخورد. دوم: تمدن به تنهايي زمينه اضمهلال و انحطاط دروني خود را فراهم ميسازد. سوم: بستر مناسبي جهت تعدي و تهاجم رقبائي كه از حيث فرهنگي غني و پر مايه هستند، را فراهم ميسازد.
اين امكان سه گانه در تمدن كنوني غرب مشهود است و بنابر نظر اشپنگلر زماني بر آن نخواهد گذشت كه مشمول قاعدة فوق خواهد شد. ترسيمي كه دورادور اشپنگلر از تمدن كنوني غرب (84 سال پيش) ارائه مينمايد در اين عبارت او به وضوح نمايان است: « انتهاي مسير حيات هر فرهنگ بزرگ هيكل سنگي عظيم «شهر جهاني» بر پا ميشود. مردم آن فرهنگ كه نيروي مردانگيشان دست پروردة زمينها و دشتها و مزارع وطن بود، در چنگال جانوري كه خودشان آفريده اند، (يعني شهرها) گرفتار شده و مانند بندهاي مطيع آن گشته و عاقبت شكار ميشوند. اين تودههاي عظيم سنگي «شهر مطلق» را مجسم ساخته، منظرههاي آن با زيبائي شگرفي كه چشمان بشري را خيره ساخته، نشان جامع مرگ با جلال و شكوه وجودي است كه كار خود را كاملا به انجام رسانده و در گذشته است... تمام اجزاي اين شهرهاي نهائي منحصرا نماينده هوش و ذكاوت است (اما از عقل و روح در آن خبري نيست) خانههاي آن به خانههاي ايونيك و باروك شباهتي ندارد... اين خانههاي شهري جائي نيست كه قابل سكناي «وستا» و «ژانوس» باشد. نه، اينها فقط مستغلاتي است كه بر اثر فشار احتياج و مقاصد تجارتي ساخته شده و ربطي به خون و احساسات نژادي ندارد ... مادام كه در خانهها، «اجاقي» وجود دارد و معناي باطني آن كه مركز و كانون حقيقي خانواده است. محفوظ باشد، رابطه قديمي با زمين و خاك وطن كاملا قطع نشده، ولي همين كه اين رابطه نژادي هم به دنبال آثار ديگر به زاويه فراموشي افكنده شد، و تودههاي كرايه نشين و انبوهي كه فقط به تختخوابي قانعند، در دريائي از مستغلات غرق شد و زندگي خانه بدوشي شايع گشت و مردم مانند شكارچيان و شبانان پيشين، از اين كوي به آن كوي روان شدند، يك باديه نشيني عقلي و فكري شروع ميشود. اين شهر البته دنيائي است، بلكه اصل دنياست. ولي غافل از اينكه فقط، از نظر سكني و اعاشه افراد بشري حائز معنا و اهميت است. وگرنه تمام عمارتهاي آن بيش از قطعات سنگي كه در آن به كار رفته، ارزش ندارد.»[1]
آن چه باعث اضمهلال و انحطاط يك تمدن ميشود، نه صورت ظاهري و شكل و هيكل سنگي آن است، بلكه بنيان يافتن آن بر اساس گونهاي از تفكرات منحط ميباشد، كه حتي پس از قلب درون، مظاهر خارج آن را نيز دستخوش تغيير و تحول مينمايد و آنگاه كه از حيث درون تهي گشت، با كوچكترين تلنگري نيروي خارجي و داخلي، از صورت ظاهري نيز متلاشي و فرو ميريزد. اولين نشانههاي تهي شدن دروني يك تمدن، تهي شدن آن از هستة اوليه و پايدار اجتماعي و كانون خانواده است. طبق نسخه سوسياليسم كه جامعة بي طبقة او در كمونيسم جنسي تحقق مييابد و يا طبق تجويز ليبراليسم، آزادي فردي با كمونيسم جنسي آغاز ميشود، در هر دو صورت در يك نتيجة واحد «ليپيدو» فرويد تلاقي ميكنند.
به عقيدة اشپينگلر تمدن كنوني غرب فرايند مشترك بخش چپ و ماركسيستي و بخش راست و سرمايه داري است، كه در ظاهر در جهت عكس هم حركت ميكنند. چنآن چه اشپنگلر بر اين موضوع تصريح دارد كه «هر گونه نهضت سوسياليستي هم راههاي جديدي براي پيشرفت كاپيتاليسم صاف خواهد كرد». اشپنگلر فرايند تحقق عملي مشترك تفكرات ماركسيستي و ليبراليستي در عينيت و تمدن كنوني غرب را (در فرو پاشي خانواده و هستة پايدار اجتماع) اين چنين تشريح مينمايد:
«ادامه روابط خوني جزو وظايف مردم متمدن محسوب نميشود و سرنوشتي كه اين مردم متمدن را خاتمه نسل و آخرين افراد نژاد ميسازد ابدا در آنها وحشتي توليد نميكند. علت اين نازائي و قطع نسل اين نيست كه سر گرفتن اولاد امكان پذير نيست، بلكه علت اصلي اين است كه هوش و ذكاوت وقتي به منتها درجة شدت و فشار رسيد، ديگر براي وجود اولاد دليلي نميبيند... در چنين وضعيتي، مردان نسبت به زنان نظر ديگري اتخاذ ميكنند. يعني بر خلاف دهقانان و كشاورزان كه در موقع ازدواج منظور عمده شان اين است كه براي اولاًد آينده خود مادري بيابند، مردان متمدن در فكر اينند كه براي زندگاني خود «رفيقي» پيدا كنند. چه در هندوستان عهد بودا و چه در بابل و چه در رم كار به اين منوال بود و در شهرهاي امروزي اروپاي غربي و آمريكا هم به همين منوال است. در ميان اقوام بدوي و كشاورزان، وجود زن براي مادري است.
تمام آمال و آرزوهائي كه از اوان كودكي در قلب او جاي گرفته، در همان يك كلمة «مادر» جمع شده است، اما در بحبوحة تمدن زن به صورت موجود جديدي در ميآيد: «رفيقه»، «خانم قهرمان داستانهاي عشقي و ادبي»، «عاشق آزادي كامل» چنين خانمي به جاي اينكه اولاد داشته باشد، اختلالات روحي دارد! در اين صورت مراسم ازدواج تقدس خود را از دست ميدهد و به يك مراسم مبتذل تبديل ميشود... اما دلايلي كه بر ضد بچه داري اقامه ميكنند، چه از طرف آن خانم آمريكائي كه حيفش ميآيد گردش فصلها را كاملا برگزار نكند و هر فصلي را در تفريحگاههاي مخصوص همان فصل نگذراند، چه از طرف خانم پاريسي كه ميترسد پس از زائيدن، عاشقش از او دست بكشد، چه از طرف آن خانم آزادي طلب كه ميخواهد متعلق به خودش باشد و زير هيچ باري نرود، تمام اينها در يك رديفند. همة اين زنها متعلق به خودشان و همه هم بي ثمر و ابترند... شهر بزرگ كسي را كه اولاد بسيار داشته باشد، وسيلة خوبي براي مسخره و كاريكاتور ميداند».[2]
اشپنگلر اولين كسي است كه از «جهاني شدن» در قالب «شهر جهاني» نام ميبرد و ميگويد «تولد شهر جهان مرگ حتمي آن را پيش گوئي ميكند».
[1]. فلسفه سياست. اسوالد اشپنگلر ترجمة هدايت الله فروهر ص 33
[2]. فلسفه سياست، اسوالد اشپنگلر. ترجمه هدايت الله فروهر ص 39
نيچه و اسوالد اشپنگلر
اشپنگلر در كتاب «فلسفة سياست» (سقوط غرب) يك نظريه كلي در خصوص تحولات تاريخي ارائه ميكند و بر اساس اين نظريه افول قريب الوقوع تمدن غرب را پيش بيني ميكند. «در اين كتاب وي اعلام كرد كه تمدن غربي و ارزشهاي مسلط آن به پايان خود نزديك ميشود، قيود و سنتهائي كه جامعه را بر پا داشته در حال تلاشي و رشتههاي پيوند دهنده زندگي و همراه با آن يگانگي تفكر و فرهنگ در حال گسستن هستند. به گفتة او، غرب نيز همچون هر تمدن ديگري كه از چرخة طبيعي ميگذرد، به ناگزير از خزان (تاكنون ويرانگر) «روشنگري» يا «روشن انديشي» به زمستان فرد گرائي و پوچ باوري گذر كرده است[1]».
يكي از اصول مسلم در فلسفة تاريخ ارائة نظرية كلي و تعميم آن به كل و آينده است. اين تسري ميتواند پيش بيني ظهور و سقوط تمدنها را نيز در برگيرد. در اين راستا عدهاي تحولات تاريخي را رو به صعود و تكامل و بعضي آنرا رو به افول و سقوط (يا در خط و مسير مستقيم و يا در يك حركت دوري و تكراري) دانسته اند. اما اشپنگلر ضمن قائل شدن به دوري بودن ظهور و سقوط تمدنها، روند تحولات تاريخي را به طور كلي روي به تكامل و صعود ميداند.
نيچه و اشپنگلر به عنوان دو انديشمند بزرگ آلماني هر دو به مقتضاي زمان و رشتة مطالعة خود، به پيش بيني سقوط غرب پرداخته اند. نيچه با بررسي علم و فلسفه و با تحليل همه بعدي دستاوردهاي معنوي بشري، نيست گرائي را در دو سدة آينده كه در بيابانزار نهيليسم گمي هم به جلو برداشته است، پيش بيني ميكند. از آنجا كه اشپنگلر شديدا تحت تأثير آراء و نظريات نيچه قرار دارد، با اخذ نيست گرائي نيچه و با بسط و گسترش آن به فرهنگ و تمدن با عبارت «شهر جهاني و انحطاط جهاني» پيش بيني سقوط غرب را (18 سال پس از مرگ نيچه) ارائه مينمايد. همانطور كه نيچه از «هراكليتوس» الهام ميگيرد اشپنگلر تز دكتراي خود را دربارة عقايد هراكليتوس به رشتة تحرير در آورده است.
وجوه مشترك نظرية ظهور و سقوط ادواري تمدنها در مبحث تاريخي اشپنگلر با نظرية «بازگشت جاودان» نيچه يك مساله اتفاقي نميباشد. نيچه براي توجيه نفي فونكوسيوناليسم و براي اثبات تماميت هستي و «شدن» هراكليتوس، ناگزير دستاويز تعبير «بازگشت جاودان» ميشود. نيچه دوئاليسم و جراحي حقيقت واحد و هستي يگانه و دونيم ساختن آن با خط كش ذهن به فيزيك و متافيزيك، را تجزية تجربة هلني و ابداع جهان مضاعف افلاطوني مينامد. و پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغيير گرائي هراكليتوس، را بيهوده ميانگارد. از آنجا كه نيچه خداي فلسفي و جهان مضاعف افلاطوني را به مثابة جهاني ديگر، بالاتر و مجزا از اين جهان نفي نموده است و آنرا (خداي واقعي و الوهي) در واقعيت هستي و حيات (كه مجموعهاي از نيروي تودههاي درهمي است) ملحوظ ميداند.
در واقع نيچه ميخواهد بر اين دوگانگي با تمثيل بازگشت جاودان فائق آيد. او با الهام از صيرورت و «شدن» مستمر و ابدي هراكليتوس، در حلقههاي پيوستة بيشمار «عقاب» و «مار» را درگير هم ميسازد. در اين تمثيل «عقاب» مظهر آسمان و متافيزيك ميباشد و «مار» سمبل زمين و اين جهان است، كه هر دو در فضاي گردان، ميچرخند. مار دور گردن عقاب حلقه زده است و عقاب در دايرههاي پهناور در هواي چرخان ميچرخد. اين گردش در دواير پيوستة «گرد بادي شكل» اوج ميگيرد. و اينگونه است كه هم «جنگ اضداد» و هم فيزيك (زمين) و متافيزيك (آسمان) در يك «نمايش عدالت والا» در «شدن» و صيرورتي مستمر و ابدي روي به بي نهايتي خداوند ميگسترد.
نيچه با توسل بر اين تعبير ميخواهد اين موضوع را حل نمايد كه فيزيك و متافيزيك، اين جهان و آن جهان، حقيقت واحدي بيش نيست و جراحي هستي و تفكيك و تجزية آن به اين و آن و دوئاليسمهاي بي شمار، پاره پاره كردن سازوارة يگانه حيات و زندگاني است. لذا اولاً نيچه فونكوسيوناليسم را نفي ميكند. ثانياً سير تحولات تاريخي و ظهور و سقوط تمدنها را ادواري ميداند. ثالثاً تحولات تاريخي در كليت تاريخ را روي به صعود و تكامل و روي به جاودانگي ميداند. بر اين اساس جراحي ميان تاريخ و قهرمان، جبر و اختيار، فرد و جامعه و... را مردود اعلام ميدارد و معتقد است كه سير تحولات اجتماعي و تاريخي در يك سرشت مركب و در يك تعاطي ديالكتيك بين قهرمان و تاريخ (در يك حركت مدور پيوستة «گرد بادي» رو به صعود و تكامل) امتداد مييابد.
چند آموزهاي كه اشپنگلر از نيچه ميآموزد، تا بر اساس آن بنيان فلسفة تاريخ خود را بنا نهد، عبارتند از:
1ـ حركت كلي تاريخ در دواير پيوستة گرد بادي استمرار يافته و در صعود و تكامل است.
2ـ فرهنگ به مثابة «عقاب» و تمدن مانند «مار» درگير هم هستند.
3ـ غرب روي به نيست گرائي است.
4ـ غلبة مار (موجود خزندة زميني) بر عقاب (اوج معنويت و پرواز روح) نشانة بي ارزش شدن ارزشها و «مرگ خدا» و انحطاط غرب است.
منبع: کتاب پایان تاریخ
بینش نو
مرد مشرقی
