صفحه 2 از 2

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: چهارشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۲, ۳:۲۹ ب.ظ
توسط aliamous
به قول ایشان:
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر راحرام دیدارش کردم؟!

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۲, ۱:۰۱ ق.ظ
توسط big-man
نمیدانم چرا؟؟؟ ولی اکثر شعرهای اکبر اکسیر رو میگن شاعرش حسین پناهیه....



چه ضد حالیه به این اکبر اکثیر.... مثل اینکه توووو کلاس به یه سوال سخت جواب بدی بعدش به اشتباه نمرتو واس یکی دیگه بزارن

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲, ۱۰:۳۳ ب.ظ
توسط nima-rad
  تصویر


تصویر تصویر تصویر 

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۲, ۵:۱۳ ق.ظ
توسط Nika
يه نگا به پايين كنيد يعني امضا بنده اينم يكي از گفته هاي حسين پناهي هستش تصویر

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۲, ۶:۴۴ ق.ظ
توسط Nika
:K:L اين روز ها بجاي شرافت از آدم ها شر و آفت ميبيني!!!!
ميدوني بهشت كجاست؟يه فضا چند در چند وجب!بين بازو كسي كه دوسش داري!!!
وقتي كسي اندازت نيست,دست به اندازه خودت نزن.
اين روزها "بي" در دنيا من غوغا ميكند:بي كس,بي مار,بي چاره,بي تاب,بي دار,بي يار,بي دل,بي ريخت,بي صدا,بي جان,بي نوا,بي حس,بي نوا,بي عقل,بي خبر,بي نشان,بي نشان,بي بال,بي وفا,بي كلام,بي جواب,بي شمار,بي نفس, بي هوا,بي خود,بي داد,بي روح,بي هدف,بي راه,بي همزبان ووووو بي تو

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۲, ۶:۵۸ ق.ظ
توسط Nika
اين روزها نيز دروغ گفتن را نيز خوب ياد گرفته ام:
حالم خوب است,خوب خوب!!!
مي كوشم غم هايم را غرق كنم اكا بي شرف ها ياد گرفته اند شنا كنند!!!!
مگر اشك چقدر وزن دارد,كه با جاري شدنش اينقدر سبك ميشويم!!!!
اشك سه حرف ندارد,دقت كني حرف ها دارد!!!!
صفر رابستند كه ما به بيرون زنگ نزنيم,از شما چه پنهون از درون زنگ زديم!!!

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۲, ۱۱:۲۸ ب.ظ
توسط Nika
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم
حسین پناهی
.

Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)

ارسال شده: شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۲, ۱۱:۳۰ ب.ظ
توسط Nika
جملاتي ديگر از حسين بناهي
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت…
حسین پناهی
.
.
.
درختان می گویند بهار
پرندگان می گویند ، لانه
سنگ ها می گویند صبر
و خاک ها می گویند مصاحب
و انسان ها می گویند «خوشبختی»
امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،
در طلب نور !
ما نه درختیم
و نه خاک .
پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،
باید در حریم خودمان جستجو کنیم …
حسین پناهی
.
.
.
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانم؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ، ای زمان؟…
حسین پناهی
.
.
.
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
حسین پناهی
.
.
.
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسین پناهی
.
.
.
ما چیستیم ؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین ،
که خاطرات کهکشان هارا
مغشوش میکند!
حسین پناهی
.
.
.
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه
حسین پناهی
.
.
.
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
حسین پناهی
.
.
.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
.
.
به من بگویید
فرزانه گانِ رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند ؟
حسین پناهی
.
.
.
انسانم !
ساکت ، چون درخت سیب !
گسترده ، چون مزرعه ی یونجه !
و بارور ، چون خوشه ی بلوط !
به جز خداوند ،
چه کسی شایسته ی پرستش من خواهد بود ؟!
حسین پناهی
.
.
.
میزی برای کار ،
کاری برای تخت ،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان ،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای یاد ،
یادی برای سنگ ،
این بود زندگی …
حسین پناهی
.
.
.
نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم …
و بعد
دوباره باز
نیستیم
حسین پناهی
.
.
.
بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند ،
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو !
حسین پناهی
.
.
.
ما
در هیأت پروانه ی هستی
با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم !
برای زمین ، هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست
اگر ردپای دزدِ آرامش و سعادت را دنبال کنیم
سرانجام به خودمان خواهیم رسید.
حسین پناهی
.
.
.
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
حسین پناهی