lمریو حیدر زاده(طعم تلخ واقعيت)
بذار يواش شروع كنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضي شدن ، ديگه بهت نمي رسم
گفتم چيا گفتي بهم ، گفتي كه آينده داري
دنيا همش عاشقي نيست ، گريه داري ، خنده داري
گفتم كه گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي
خلاصه گفتم كه چشات قصد رسيدن نداره
رؤياها كاله و دسات خيال چيدن نداره
گفتم كه گفتي زندگي ت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتي رؤياها مال شباي شاعراس
شهامتو كسي داره كه شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان كه با حقيقت مي مونن
تلخياشو خوب مي چشن ، غصه هاشو خوب مي دونن
گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم كنم ، تو طالع تو كم باشم
گفتم كه گفتي ما دو تا بهدرد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم ، هر دومون از قصه پريم
گفتيم تو گفتي مي تونيم يادي كنيم از همديگه
اما كسي به اون يكي ليلي و مجنون نمي گه
گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جدا جداس
حرف تو رو چشم منه ، اما اينام دست خداس
هر چي كه تو گفته بودي ، گفتم به دل بي كم و بيش
حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پيش
اين حرفاي خودت بوده ، از من ديوونه تر ديدي ؟
اصلا نگفتم اينا رو خودت ديدي يا شنيدي
دلم كه حرفاتو شنيد ، اول كه باورش نشد
ولينه ، بهتره بگم ، نفهميدش ، سرش نشد
يه جوري مات و غمزده ، فقط به دورا خيره شد
زنگ ازرخش نه ، نپريد ، شكست و مرد و تيره شد
بلور رويا هام ولي چكيد ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد ، رسيد ته كوچه ي مرگ
راستش ازم چيزي نموند ، به جز همين جسم ظريف
خوب مي دوني چي مي كشه غريب تو خونه ي حريف
نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
رؤيا و آرزوم كه هيچ ، حتي دل ديوونه نيست
زيبا بايد تنهايي من اين نامه روسيا كنم
رسم گذشتهها مي گه بايد به تو نگا كنم
حرفاتو گفتم به خودت ، ببيني راستي تو زدي
اصلا توي ذات تو هست ، يه همچي چيزي بلدي ؟
اگر تو بيداري بودي ، بشين ميادش خبرم
اگر نگفتي بنويس ، من مي خوام از خواب بپرم
دوست دارم چه توي خواب ، چه توي مرگ و بيداري
فداي يك تار موهات ، كه تو من و دوس نداري
مواظب آدما باش ، زندگي گرگه زيبا جون
خداي روياي منم ، هنوز بزرگه زيبا جون
دوشنبه ي پر از غم يه ظهر گرم مردادي
با اون چشاي روشنت چه كاري دست من دادي
