صفحه 11 از 22

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۳۹ ق.ظ
توسط arash_slayer
مشکل من با اين زمونه اينه مشکلي که يکي از دوستان غربي مون در يکي از اشعارش به آن اشاره کرده

تالارهاي عدالت سبز رنگ شده اند
و حرف اول را پول ميزند
عدالت از بين رفته مورد تجاوز فرار گرفته
فرشته عدالت هتک حرمت شده است
و حقيقت به قتل رسيده و با نوار سرخ رنگ
لبانم را مهر و موم کرده اند

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۴۸ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۲۲ ب.ظ
توسط susan
امشب نمی دونم چه جوری بنویسم ...نمی دانم از سیاهیهای بدبختیهایم بنویسم یا از زشتی تقدیرم

هر چی بیشتر میخوام امیدوار باشم مشکل بزرگتری سر رام قرار میگیره...

نمیدونم خدایا اینجور حرف زدنم درسته یا نه...ولی دیگه بریدم...خدایا تورو به تموم مقدساتت این کابوس

رو از من بگیر ومنو از دست این دنیای کثیف راحت کن...

خدایا چرا هرچی صدات میزنم جوابمو نمی دی؟؟؟...

مگه نمیگی که اشکای عاشقارو میبینی؟ مگه نمیگی که اگه صدات کنن جوابشونو میدی؟...

پس کو؟؟؟...

برام مهم نیست که دیگران بگن کم آورده یا ترسو بوده...من نمیتونم این سختیهارو ببینم...

من زنذگیمو نمی خوام راحتم کن...به خداچیزی ازت کم نمیشه...خدایا باید التماست کنم...

خدایا ... خدایا...

اونی که بی من یه لحظه میمرد حالا راحت تنهام گذاشت خیلی سخت باورم نمی شه حالا من موندمو با یه

کوله باری از خاطرات چطور می شه یه کسی که اینقدر دوستم داشته باشه دستامو تو دستای سرد مرگ

بسپاره

در خیالم فریادت می زنم



چه شیرین است فریاد زدن



چه تلخ است جوابی نشنیدن

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۸ ق.ظ
توسط susan
واسه اخرین لحظه چشامو بستم شاید فراموشت کنم

تصویر

ارسال شده: دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۲ ق.ظ
توسط susan
روح من هنوز به تنهایی آویخته

واژه هایم هنوز به یأس آمیخته...

برای بخشیده شدن٬

تنها صدایم بزن.

susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵, ۱۱:۰۱ ب.ظ
توسط hichkas
بر خاك سرد خفته بودم
با بانگ اميدت چه بي تابانه از خاك بر شدم
نزديك ها اميدي بر نمي داد
چه عاشقانه به دورها نگريستم
و دورها چه بي صبرانه از پس نگاه
منتظرانه ام
محو مي شدند
و هنوز از باور عاشقانه ام تهي نشدم
كه غريبانه از خاك پر شدم

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۳۵ ب.ظ
توسط susan
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو ميروي و آينه پر مي‏شود از بي‏كسي

از من سفر ميكني و به مرگ قصه مي‏رسي

ببين كه آب مي‏شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد

گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد

تو جامه‏دان پر مي‏كني من خالي از جان مي‏شوم

يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران مي‏شوم

بعد از تو با من چه كنم با من بي‏پناه من

كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشق‏شكن

تو مي‏روي و جان من گور ترنم مي‏شود

خورشيدكي كه داشتم در شب من گم مي‏شود

چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن

براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من

susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵, ۳:۴۴ ب.ظ
توسط arash_slayer
کساني که زندگي مي کنند
که مبارزه مي کنند
انان که با هدف بالايشان نوک درخت رامي پوشانند
انان که قله هاي مبارزه را در مي نبردند

خدايا! اينها زندگي مي کنند...

ارسال شده: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۲:۲۲ ق.ظ
توسط hichkas
ترانه را در سکوتم بشنو
نور را در سیاهی ام ببین
فانوس را در سرمای حضورم لمس کن
رود را بر خشکی کویر تجسم کن
آغاز را در ختم روانم جستجو کن
و رویا را در بیداری ام بیفشان

ارسال شده: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱:۲۷ ب.ظ
توسط susan
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را

بر سفره رنگین خود بنشانمت،ـ بنشین ـ غمی نیست
susan :razz:

ارسال شده: سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۱۰ ق.ظ
توسط arash_slayer
غم دارم...انقدر غم دارم که نمي دانم از کجاي غمخانه ام برايتان بگويم .انقدر غم دارم که نايي برايم نمانده است.مي خواهم اعتراف کنم...مي خواهم اعتراف کنم که امشب مرتکب گناهي بزرگ شدم... امشب غم مرا واداشت که دست به سنت شکني زنم ,سنت استاد را شکستم...خداي مرا ببخشد.امشب براي اولين بار شعري گفتم در ان حرفي از خدايم در ميان نبود.نوشتمش روي کاغذ.
فقط مي توانم بگويم کاغذسفيد بود و مداد من مشکي .

----------------------

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان دردناک است
با ريشه چه ميکنيد؟

گيرم که بر سر اين بام بنشسته در کمين پرنده اي
پرواز را علامت ممنوع مي زنيد
با جوجه هاي بنشسته در اشيانه چه مي کنيد؟

گيرم که ميزنيد, گيرم که مي بريد, گيرم که مي کشيد
با رويش ناگذير جوانه ها چه ميکنيد؟


ARMIN : دو پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين ارسال پست هاي متوالي مجاز نمي باشد.

ارسال شده: سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۹ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال من
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
رفيقان يک به يک رفتند مرا به خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند :K:L