صفحه 12 از 22

ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ق.ظ
توسط arash_slayer
غم دارم...
غم من براي من مانند خواب براي بيداريست.
غم تو بسان باد است به روي زمين.
مرا از غم تو چه سود و تو را از غم من چه باک؟
غم,غم,غم...
لغت هميشگي,پاک,بي ريا,مخلص ولي مهلک

arash :razz:

ارسال شده: جمعه ۴ اسفند ۱۳۸۵, ۵:۳۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
خستم...خيلي خسته....و از هميشه بيشتر مي ترسم...

ترس...ترس...ترس.کلمه اي که از اول زندگيم به خاطرش محکوم بودم...

ترس از تنهايي تو شب...ترس از جادوگر پير قصه...ترس از آدم کش بچه ها تو صفحه حوادث...يا شايدم

بيشتر از همه ترس از تنهايي.......

ولي حا لا ديگه نه از شب و تنها خوابيدن تو اتاقم مي ترسم نه از جادوگر توي قصه و نه از دزد بچه ها...

حالا فقط تو وجودم همون ترس از تنهايي مونده...ولي اينبار يه جوره ديگه....

بگو هميشه کنارمي...بگو به قولت وفاداري :K:L

ارسال شده: یک‌شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۵۰ ب.ظ
توسط susan
كسي منتظر توست كسي به رنگ هيچ كس دلتنگ ديدار توست يودي وبودنت باور نبود رفته اي و جاي خاليت هميشه روبروي تنهايي هاست بايد دلبسته نمي شد آنكس كه رفته است باز نخواهد گشت اين آروزي طولاني به ثمر نخواهد نسشت بايد كه فراموش كرد بايد راهي شد تا روزها سپر شوند ...
:razz:
susan

ارسال شده: یک‌شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۵, ۱۰:۴۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
چقدر خوب می شد

چقدر خوب میشد که تو باشی چقدر خوب می شد که تو باشی و با من باشی چقدر خوب

می شد که تو را اندازه می کردم در دستهای جامانده بر روی پنجره هایی که هیچ وقت

باز نشد ند حتی به روی تو.تو که پنجره ها را بی معنا کردی وقتی همیشه گشوده بودی

به روی اسمانی که منو از چشم تو می دید چقد خوب می شد که همیشه چشمهایم را

می بستم که هیچ اسمانی نتواند تو را از چشم من بگیرد .چقدر خوب میشد که تو باشی

حتی به روی بخار شیشه جای دستهای جامانده بر پنجره هایی که هیچ وقت باز نشدند

خاطرت خاطر خواهی را خاطره کرد خاطره من.

ارسال شده: سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۰۴ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است

مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد
روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۰۰ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
دنيا تف کن مرا شبيه هسته ي تلخ بادام تف کن مرا به سمت دور ترين سياه چاله
ها آخر تو نمي داني چقدر درد دارد وقتي بفهمي هيچکس انتظار برگشتنت را نمي کشد :K:L

ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۴:۴۴ ب.ظ
توسط susan
چه آدمهاي بدي هستيم ما

به بهانه اي بهايي را از دست مي دهيم...

فرداها از ما چه خواهند نوشت؟؟

از اين عشقهاي كوتاه

اين تحملهاي طولاني....

susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۳۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز :AA:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۲۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست بر درش برگ گلي ميكوبم و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم اي دوست خانه دوستي ما اينجاست تا كه سهراب نپرسد ديگر خانه دوست كجاست!!! :o

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۱۹ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
داشتم با خودم فكر ميكردم كه اگه تو را ديدم به تو چي بگم.

قلب گفت:بگو دوستت دارم.

چشم گفت:بگو در فراقت گريه ميكنم.

بيني گفت:بگو بوي تو را در گلستانها ميشنوم.

پا گفت:بگو با تو قدم خواهم زد.

دست گفت:بگو دست تو را خواهم گرفت.

گوش گفت:بگو حرفهاي دل تو را خواهم شنيد.

مغز گفت:در مقابل او سكوت كن.

وقتي ترا ديدم به حرف دلم گوش كردم و گفتم:دوستت دارم.

ولي تو چيزي نگفتي و مرا ترك كردي

و من با خود گفتم:اي كاش سكوت ميكردم...

ولي ميدانم اگر به من علاقه اي داشتي

هيچوقت تركم نميكردي

و اين واقعيت را جز مغز هيچ عضوي از بدنم نپذيرفت...

ارسال شده: پنج‌شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۵۰ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي رو داريم
يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش بذاريم
ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست
ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست
ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم
ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم
وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت
تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت
هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي
بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟
تو به فکر من نبودي توي گرگ و ميش مهتاب
حتي اندازه چشمي که يهو مي پره از خواب

ارسال شده: جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۳۷ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"فهمیده ام که گرمی.دوستی ومهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.
کسی که بتواند آنها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.
فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.
فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنیم که اگر کسی سخن نادرستی درمورد من یا تو مطرح کرد هیچ کس حرف اورا باور نکند.
فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد.
فهمیده ام که بیشتر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
فهمیده ام که هرچه خلاق تر باشید به نکات بیشتری توجه می کنید.
فهمیده ام که اعتماد مهمترین رکن فردی وکاری است.
فهمیده ام که ازدواج به خاطر پول دشوارترین راه برای پولدارشدن است.
فهمیده ام که هیچ چیز با ارزشی بدون تلاش به دست نمی آید.
فهمیده ام که علاقه واشتیاق یا دادنی نیستند بلکه فراگرفتنی می باشند.