صفحه 12 از 54
ارسال شده: پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۰۶ ب.ظ
توسط susan
همه مي پرسند«چرا شكسته دلت؟ مثل آنكه تنهايي؟ چقدر هم تنها!پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان
پيدا كرد...و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد..حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي
ذهن پيچيده مي شود؟مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم...دره هم جاي
من نيست...من شهسوارعشقم وعشق همراه باد هميشه فرار مي كند...جاده ترك برداشته است از
استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام
ارسال شده: پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۸ ب.ظ
توسط borhan
اگه قهر کردمو گفتم دارم از خونه میرم بگو نرو
در و باز کردمو گفتم واسه همیشه میرم بگو نرو
اگه گفتم دیگه دنبالم نیا گوشه کنار منو نپا
شب تا سحر چشمام بیدار برو تو خواب من نیا
بگو نرو پیشم بمون دوستت دارم اینو بدون
اگه ناز کردمو با عشوه صدات کردم
یه قطره اشک تو چشمام بود
یواشکی نگات کردم یواشی رامو کج کردم
یا جای منه یا تو بد اخلاقیو لج کردم
نگهی تو چشمام کن منو عاشق فردام کن
یه جوری التماسم کن با گریه هات کبابم کن
آخه من رفتنی نیستم بی تو موندنی نیستم
دلم بید و تو مثل باد ولی لرزیدنی نیستم
ارسال شده: پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۲۷ ب.ظ
توسط pejman
خيلي سخته که حرفمو بزنم
مي خواستم بدونم يکي که يک بار تو عشق شکست خورده چرا ديگه نميتونه عاشق بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شايد ميتونه بشه ولي من نميتونم
ولی چرا ؟

ارسال شده: جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸۵, ۲:۴۹ ب.ظ
توسط susan
اي كاش ميدانستم نامش چيست؟
سرگرداني.ابهام.نگراني.تاسف همه و همه علائم درديست
كه حتي نامش را نميدانم
عشق نميتواند باشد, هميشه در كتابها خوانديم, عشق زيباست
عشق حفره هاي خالي را پر ميكند,, عشق پرش زندگاني است
پس چرا هر چه ميگذرد حفره ها خالي تر ميشود,,,
در زندگي درجا ميزنم؟
هرچه داغ تر ميشوم زندگي سردتر ميشود
چرا؟ چرا؟؟؟؟؟
هر ثانيه.هر دقيقه,هر لحظه
چنان سردرگم تر ميشوم كه گوئي
هزاران مسكن با هم بلعيده ام هزاران مسكن,,
اي كاش هيچ قيد و بندي نبود,,,اي كاش بلعيدن اين همه قرص علاج دردم بود
كاش توان مقاومت داشتم ولي ان همه قرص تواني برايم نگذاشته
چشمانم تار ميبيند....پلكهايم سنگين است...چقدر بي حالم
خوابيدم,,,گرچه ميدانستم هرگز بيدار نمي شوم...ولي خوابيدم
اگر بعد از من در خيابان,كوچه,حتي در روياهايت او را ديدي
به او بگو...........بگو نام دردش عشق بود...هست..هميشه خواهد بود
به او بگوئيد هميشه دوستت داشت..دارد و خواهد داشت....
ارسال شده: شنبه ۱ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۳۲ ب.ظ
توسط njmh
pejman, زياد سخت نگير
ارسال شده: شنبه ۱ مهر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۵ ب.ظ
توسط pejman
خيلي سخته كه ادم خودشو درگزشه بينه و با الان مقايسه كنه و ببينه كه نه تنها بزرگ شدن براش چيزي نياورده بلكه پاكي ومصوميتش رو هم ازش گرفته
وقتي بزرگ مي شوي ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي.خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود.اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند. وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني.ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي.وقتي بزرگ مي شوي قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند .آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني. وقتي بزرگ مي شوي دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است. فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود.....
ارسال شده: یکشنبه ۲ مهر ۱۳۸۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ
توسط susan
موافقمpejman
.کاملا درسته حالا که نگاه میکنم میبینم واقعا بزرگ شدن پاکی و معصومیت رو از بین برده
ارسال شده: یکشنبه ۲ مهر ۱۳۸۵, ۵:۴۳ ب.ظ
توسط njmh
ای همه نگاهم .. آسمان
ای همه آسمانم .....ابر
ای همه ابر هایم....اشک
همه اشکم باران
ای همه بارانم سیلاب
سیلابم دریا
دریا...هایم
سراب !!!
ای همه سرابم
خیال تو !
ای لحظه ای خیال ... تو
همه دنیای من !
کاهنی می گفت ...
خالق سوسک و پروانه یکی ست
ارسال شده: یکشنبه ۹ مهر ۱۳۸۵, ۱۰:۳۵ ق.ظ
توسط njmh
باز هم قلبي به پايم افتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او به من مي گويد :اي آغوش گرم
مست نازم كن كه من ديوانه ام
من به او مي گويم:اي ناآشنا
بگذر از من،من تو را بيگانه ام
آه از اي دل،آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه يي
اي دريغا،كس به آوازش نخواند
ارسال شده: یکشنبه ۹ مهر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۸ ب.ظ
توسط susan
دلم گرفته.
دلم شکسته.
ولى استوارم.
سعى در پايدارى دارم.
اصرارم بر استقامت است و خود باورى.
ولى واقعيت چيز ديگرى ست.
ارسال شده: شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵, ۱۱:۱۵ ق.ظ
توسط susan
ارسال شده: شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵, ۵:۲۸ ب.ظ
توسط Karim1504