گريستن در سحرگاهان
[align=left]سرهنگ خليل
بنده به عنوان مسئول حفاظت قرارگاه رعد به سربازان نگهبان دستور داده بودم تا شبها پس از خاموشي،براي ورود و خروج به قرارگاه ايست شبانه بدهند.يكي از شبها نگهبان پاس دو،كه نوبت پاسداري اش دو الي چهار صبح بود سراسيمه مر از خواب بيدار كرد و گفت:
ـ در ضلع جنوبي قرارگاه شخصي است كه فكر مي كنم برايش مشكلي پيش آمده.
پرسيدم:
ـ مگر چه مي كند؟
گفت:
ـ او خودش را روي خاكها انداخته و پيوسته گريه مي كند.
من بي درنگ لباس پوشيدم و همراه سرباز به طف محلي كه او نشان مي داد رفتم.به او گفتم كه تو همين جا بمان.سپس آهسته به طرف صدا نزديك شدم.صدا به نظرم آشنا آمد.نزديكتر كه رفتم او را شناختم.تيمسار بابايي فرمانده قرارگاه بود.او به بيابان خشك پنا برده بود و در دل شب،آنچنان غرق در مناجات و راز ونياز به درگاه خداوند بود،كه به اطراف خود توجهي نداشت.من به خودم اجازه ندادم كه خلوت او را به هم بزنم.از همان جا برگشتم و به سرباز نگهبان گفتم:
ـ ايشان را مي شناسم.با او كاري نداشته باش و اين موضوع را هم براي كسي بازگو نكن.
قهرمانان نيروي هوايي
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
او هيچ وقت پپس نمي خورد
[align=left]تيمسار خلبان اكبر صياد
در طول مدتي كه من با عباس در آمريكا هم اتاق بودم،او هميشه روزانه دو وعده غذا مي خورد،صبحانه و شام.هيچ وقت نديدم كه ظهرها ناهار بخورد.من فكر مي كنم عباس از اين عمل دو هدف را دنبال مي كرد؛يكي خودسازي و تزكيه ي نفس و ديگري صرفه جويي در مخارج و فرستادن پول براي دوستانش كه بيشتر در جاهاي دوردست كشور بودند.
بعضي وقت ها عباس همراه با شام نوشابه مي خورد؛اما نه نوشابه هايي مثل پپسي و.. كه در آن زمان موجود بود؛بلكه هميشه فانتاي پرتقالي مي خريد.چند بار به او گفتم كه براي من پپسي بگيرد؛ولي دوباره مي ديدم كه فانت خريده است.يك بار به او اعتراض كردم كه چراپپسي نمي خري؟مگر چه فرقي مي كند و از نظر قيمت كه با فانت تفاوتي ندارد،آرام و متين گفت؛
ـ حالا نمي شود شما فانتا بخوريد؟
گفتم:
ـ خوب،عباس جان آخر براي چه؟
سرانجام با اصرار من آهسته گفت:
ـ كارخانه ي پپسي متعلق به اسرائيلي هاست؛به همين خاطر مراجع تقليد مصرف آن را تحريم كرده اند.
به او خيره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسايل،آفرين گفتم
نكته ي ديگر اين كه همه ي تفريح عباس در آمريكا در سه چيز خلاصه مي شد:ورزش،عكاسي و ديدن مناظر طبيعي.
[align=left]تيمسار خلبان اكبر صياد
در طول مدتي كه من با عباس در آمريكا هم اتاق بودم،او هميشه روزانه دو وعده غذا مي خورد،صبحانه و شام.هيچ وقت نديدم كه ظهرها ناهار بخورد.من فكر مي كنم عباس از اين عمل دو هدف را دنبال مي كرد؛يكي خودسازي و تزكيه ي نفس و ديگري صرفه جويي در مخارج و فرستادن پول براي دوستانش كه بيشتر در جاهاي دوردست كشور بودند.
بعضي وقت ها عباس همراه با شام نوشابه مي خورد؛اما نه نوشابه هايي مثل پپسي و.. كه در آن زمان موجود بود؛بلكه هميشه فانتاي پرتقالي مي خريد.چند بار به او گفتم كه براي من پپسي بگيرد؛ولي دوباره مي ديدم كه فانت خريده است.يك بار به او اعتراض كردم كه چراپپسي نمي خري؟مگر چه فرقي مي كند و از نظر قيمت كه با فانت تفاوتي ندارد،آرام و متين گفت؛
ـ حالا نمي شود شما فانتا بخوريد؟
گفتم:
ـ خوب،عباس جان آخر براي چه؟
سرانجام با اصرار من آهسته گفت:
ـ كارخانه ي پپسي متعلق به اسرائيلي هاست؛به همين خاطر مراجع تقليد مصرف آن را تحريم كرده اند.
به او خيره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسايل،آفرين گفتم
نكته ي ديگر اين كه همه ي تفريح عباس در آمريكا در سه چيز خلاصه مي شد:ورزش،عكاسي و ديدن مناظر طبيعي.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
اشك شوق در چشمان حلقه زد
[align=left]خاطره ي تيمسار خلبان عباس حذين
انجام طرحهاي مختلف پروازي در دوران جنگ تحميلي ايجاب مي كرد كه ما هر سه هفته يكبار در پايگاه هاي مختلف حضور داشته باشيم.در يكي از روزها كه در جنوب كشور بودم،همسرم از پايگاه اصفهان با من تماس گرفت و گفت:
ـامروز آقايي مقداري گوشت و مرغ به منزل ما آورده است.من چون ايشان را نمي شناختم،از پذيرفتن آن امتناع كردم و اصرار كردم كه بايد بدانم چه كسي اينها را فرستاده است.آن شخص گفت كه چون همسر شما در ماموريت هستند و امكان اين است كه نتوانسته باشيد مواد غذايي خودتان را تهيه كنيد؛به همين خاطر تيمسار بابايي اينها را براي شما فرستاده اند.
من از شنيدن صحبتهاي همسرم اشك شوق در چشمانم حلقه زد،پس از چند روز تيمسار بابايي را ديدم.به او گفتم:
ـتيمسار!شما علي رغم مشغله ي فراواني كه با آن درگيريد،در زماني كه ما زنده ايم به فكر ما خلبان هستيد و ما از اين بابت خوشحاليم،و اميدواريم تا با ايما و دلگرمي بيشتري وظايفمان را انجام دهيم
[align=left]خاطره ي تيمسار خلبان عباس حذين
انجام طرحهاي مختلف پروازي در دوران جنگ تحميلي ايجاب مي كرد كه ما هر سه هفته يكبار در پايگاه هاي مختلف حضور داشته باشيم.در يكي از روزها كه در جنوب كشور بودم،همسرم از پايگاه اصفهان با من تماس گرفت و گفت:
ـامروز آقايي مقداري گوشت و مرغ به منزل ما آورده است.من چون ايشان را نمي شناختم،از پذيرفتن آن امتناع كردم و اصرار كردم كه بايد بدانم چه كسي اينها را فرستاده است.آن شخص گفت كه چون همسر شما در ماموريت هستند و امكان اين است كه نتوانسته باشيد مواد غذايي خودتان را تهيه كنيد؛به همين خاطر تيمسار بابايي اينها را براي شما فرستاده اند.
من از شنيدن صحبتهاي همسرم اشك شوق در چشمانم حلقه زد،پس از چند روز تيمسار بابايي را ديدم.به او گفتم:
ـتيمسار!شما علي رغم مشغله ي فراواني كه با آن درگيريد،در زماني كه ما زنده ايم به فكر ما خلبان هستيد و ما از اين بابت خوشحاليم،و اميدواريم تا با ايما و دلگرمي بيشتري وظايفمان را انجام دهيم

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
شهيد عباس بابايي، بزرگ مردي كه در مكتب شهادت پرورش يافت
مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك.
شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد.
شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است.
همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.
خود وي ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است:
«دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد.
او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟
گفتم: عبادت مي كردم.
گفت: بيشتر توضيح بده.
گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.
ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت:
همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟
پاسخ دادم: آري همين طور است.
او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم.
من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.»
با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد.
با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده ي او گذاشته شد.
به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد. بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد.
او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد. شهيد براي پيشرفت سريع عمليات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي شد و در جميع مأموريت هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي كرد.
سرلشكر بابايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 8/2/1366، به درجه سرتيپي مفتخر گرديد.
تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضد هوايي قرار گرفت و به شهادت رسيد. تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف–5 از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تيمسار بابايي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد.
يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يك از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.» راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد . با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند ، حلقه زد.»
نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود:
«تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.»
بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.
[External Link Removed for Guests]
مجاهدي كه زهد و تقوايش بسان دريايي خروشان بود و هر لحظه از زندگانيش موج ها در برداشت. مرد وارسته اي كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگي و كرامت بود، رزمنده اي كه دلاور ميدان جنگ بود و مبارزي سترگ با نفس اماره ي خويش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشيد تا جز در جهت خشنودي حق تعالي گام برندارد. به راستي او گمنام، اما آشناي همه بود. از آن روستاييِ ساده دل، تا آن خلبان دلير و بي باك.
شهيد بابايي در سال 1329، در شهرستان قزوين ديده به جهان گشود. دوره ي ابتدايي و متوسطه را در همان شهر به تحصيل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد.
شهيد بابايي در سال 1349، براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد. آمريكايي ها، در ظاهر، هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند، اما واقعيت چيز ديگري بود. چون عباس در همان شرايط تمام واجبات ديني خود را انجام مي داد، از بي بند و باري موجود در جامعه آمريكا بيزار بود. هم اتاقي او در گزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس نوشته، يادآور مي شود كه بابايي فردي منزوي و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است. از رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به فرهنگ سنتي ايران پاي بند است.
همچنين اشاره كرده كه او به گوشه اي مي رود و با خودش حرف مي زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.
خود وي ماجراي فارغ التحصيلي از دانشكده خلباني آمريكا را چنين تعريف كرده است:
«دوره خلباني ما در آمريكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتي كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند، تا اين كه روزي به دفتر مسئول دانشكده، كه يك ژنرال آمريكايي بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من در جلو او، روي ميز بود، ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم اظهار نظر مي كرد.
او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو و حيثيت من داشت، زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم، همه در يك لحظه در حال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. در همين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست، همين جا نماز را مي خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه اي از اتاق رفتم و روزنامه اي را كه همراه داشتم به زمين انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم يا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه مي دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالي كه بر روي صندلي مي نشستم از ژنرال معذرت خواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداري به من كرد و گفت: چه مي كردي؟
گفتم: عبادت مي كردم.
گفت: بيشتر توضيح بده.
گفتم: در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هاي معين از شبانه روز بايد با خداوند به نيايش بپردازيم و در اين ساعات زمان آن فرا رسيده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و اين واجب ديني را انجام دادم.
ژنرال با توضيحات من سري تكان داد و گفت:
همه اين مطالبي كه در پرونده تو آمده مثل اين كه راجع به همين كارهاست . اين طور نيست؟
پاسخ دادم: آري همين طور است.
او لبخندي زد. از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت و پاي بندي من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمريكا خوشش آمده است. با چهره اي بشاش خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست و دستش را به سوي من دراز كرد و گفت: به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد . براي شما آرزوي موفقيت دارم.
من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.»
با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف – 14 به نيروي هوايي، شهيد بابايي كه جزء خلبان هاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي شكاري اف – 5 بود، به همراه تعداد ديگري از همكاران براي پرواز با هواپيماي اف–14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد.
با اوج گيري مبارزات عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي نيروي هوايي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش به ميدان مبارزه وارد شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه، به پاسداري از دستاوردهاي پرشكوه انقلاب اسلامي پرداخت. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360، فرماندهي پايگاه هشتم هوايي بر عهده ي او گذاشته شد.
به هنگام فرماندهي پايگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آباداني روستاهاي مستضعف نشين حومه پايگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامين آب آشاميدني و بهداشتي، برق و احداث حمام و ديگر ملزومات بهداشتي و آموزشي در اين روستا، گذشته از تقويت خط سازندگي انقلاب اسلامي، در روند هر چه مردمي كردن ارتش و پيوند هر چه بيشتر ارتش با مردم خدمات شايان توجهي را انجام داد. بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاريخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي منصوب و به تهران منتقل گرديد.
او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سال ها، در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني به تاريخ دفاع مقدس و نيروهاي هوايي ارتش نگاشت و با بيش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم وقت خويش را در پرواز هاي عملياتي و يا قرارگاه ها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و به همين ترتيب چهره آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهان قرارگاه هاي عملياتي بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد. شهيد براي پيشرفت سريع عمليات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمي كرد، بلكه شخصاً پيشگام مي شد و در جميع مأموريت هاي جنگي طراحي شده، براي آگاهي از مشكلات و خطرات احتمالي، اولين خلبان بود كه شركت مي كرد.
سرلشكر بابايي به علت لياقت و رشادت هايي كه در دفاع از نظام، سركوبي و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاريخ 8/2/1366، به درجه سرتيپي مفتخر گرديد.
تيمسار بابايي معاون عمليات نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران به هنگام بازگشت از يك مأموريت برون مرزي، هدف گلوله ضد هوايي قرار گرفت و به شهادت رسيد. تيمسار عباس بابايي صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عيد قربان همراه يكي از خلبانان نيروي هوايي (سرهنگ نادري) به منظور شناسايي منطقه و تعيين راه كار اجراي عمليات، با يك فروند هواپيماي آموزشي اف–5 از پايگاه هوايي تبريز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تيمسار بابايي پس از انجام دادن مأموريت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزي، هدف گلوله هاي تيربار ضد هوايي قرار گرفت و از ناحيه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسيد.
يكي از راويان مركز مطالعات و تحقيقات جنگ درباره اين واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپيماي تيمسار بابايي و اختلالي كه در ارتباط هواپيما و پايگاه تبريز به وجود آمد، پايگاه مزبور به رابط هوايي سپاه اعلام كرد كه يك فروند هواپيماي خودي در منطقه مرزي سقوط كرد براي كمك به يافتن خلبان و لاشه آن هر چه سريعتر اقدام نماييد. مدت كوتاهي از اعلام اين موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالي كه گريه امانش نمي داد گفت: هواپيماي مورد نظر توسط خلبان به زمين نشست، ولي يك از سرنشينان آن به علت اصابت تير در داخل كابين به شهادت رسيده است.» راوي در مورد بازتاب شهادت تيمسار بابايي در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخي از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه اي مشغول بررسي عمليات بودند كه تلفني خبر شهادت تيمسار بابايي به اطلاع برادر رحيم رسيد . با شنيدن اين خبر، جلسه تعطيل شد و اشك در چشمان حاضرين به خصوص آنان كه آشنايي بيشتري با شهيد بابايي داشتند ، حلقه زد.»
نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاري هاي بيش از حد دوستانش جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود:
«تا عيد قربان خودم را به شما مي رسانم.»
بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز در روز عيد قربان، به آروزي بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گرديد و نام پرآوازه اش در تاريخ پرا فتخار ايران جاودانه شد.
[External Link Removed for Guests]

- پست: 20
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۶, ۶:۳۴ ب.ظ

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
فرار از تشريفات
[align=left]تيمسار خلبان محمد
پس از انجام كارم در پايگاه اصفهان،ماوريت يافتم تا يك فروند هواپيماي «F-14» را از اصفهان به تهران بياورم.شهيد بابايي به عنوان معاونت عمليات،جهت سركشي به پايگاه اصفهان رفته بودند و در پايان بازديدشان مي خواستند به تهران برگردند.از من پرسيدند:
ـ مي توانم همراه شما بيايم؟
از پيشنهاد ايشان خوشحال شدم و بي درنگ فرم پروازي را تغيير دادم و نام «تيمسار بابايي را در آن نوشتم.ايشان هميشه با من با حفظ احترام«استاد و شاگردي¹»برخورد مي كردند.من تعارف كردم كه هدايت هواپيما را ايشان بر عهده داشته باشند؛اما ايشان نپذيرفتند و در كابين عقب نشستند و ما پرواز كرديم.
به نزديك تهران كه رسيديم از طريق راديد با برج تماس گرفتيم.برج طبق معمول نامخلبان ار پرسيد.با توجه به اين كه تماسهاي راديويي مي بايستي از طريق كابين عقب انجام شود،ايشان از طريق راديوي داخل به من فرمودند:
ـ بگوييد سرگرد خورشيدي همراه شماست.
من در تماس با برج همانطوري كه خواسته بودند گفتم.بعد از اين كه در پايگاه مهرآباد به زمين نشستيم من از بابايي پرسيدم:
ـ چرا نگذاشتيد شما را معرفي كنم.
در پاسخ گفتند:
ـ اگر من اسم خودم را مي گفتم،فرمانده پايگاه ناچار مي شد براي ما وسيله و تشريفات فراهم كند.در حالي كه من خيلي كار دارم و نمي خواهم وقت تلف شود و آنها به زحمت بيفتند.
۱ـ تيمسار پيراسته قبلا استاد پروازي تيمسار بابايي بوده اند.
[align=left]تيمسار خلبان محمد
پس از انجام كارم در پايگاه اصفهان،ماوريت يافتم تا يك فروند هواپيماي «F-14» را از اصفهان به تهران بياورم.شهيد بابايي به عنوان معاونت عمليات،جهت سركشي به پايگاه اصفهان رفته بودند و در پايان بازديدشان مي خواستند به تهران برگردند.از من پرسيدند:
ـ مي توانم همراه شما بيايم؟
از پيشنهاد ايشان خوشحال شدم و بي درنگ فرم پروازي را تغيير دادم و نام «تيمسار بابايي را در آن نوشتم.ايشان هميشه با من با حفظ احترام«استاد و شاگردي¹»برخورد مي كردند.من تعارف كردم كه هدايت هواپيما را ايشان بر عهده داشته باشند؛اما ايشان نپذيرفتند و در كابين عقب نشستند و ما پرواز كرديم.
به نزديك تهران كه رسيديم از طريق راديد با برج تماس گرفتيم.برج طبق معمول نامخلبان ار پرسيد.با توجه به اين كه تماسهاي راديويي مي بايستي از طريق كابين عقب انجام شود،ايشان از طريق راديوي داخل به من فرمودند:
ـ بگوييد سرگرد خورشيدي همراه شماست.
من در تماس با برج همانطوري كه خواسته بودند گفتم.بعد از اين كه در پايگاه مهرآباد به زمين نشستيم من از بابايي پرسيدم:
ـ چرا نگذاشتيد شما را معرفي كنم.
در پاسخ گفتند:
ـ اگر من اسم خودم را مي گفتم،فرمانده پايگاه ناچار مي شد براي ما وسيله و تشريفات فراهم كند.در حالي كه من خيلي كار دارم و نمي خواهم وقت تلف شود و آنها به زحمت بيفتند.
۱ـ تيمسار پيراسته قبلا استاد پروازي تيمسار بابايي بوده اند.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
اين آب تبرك است
[align=left]ستوان حسن
در پاتكي كه عراق به منظور پس گرفتن جزاير مجنون انجام داد،بابايي شيميايي شد و سر او پر شده بود از تاولهاي ريزي كه خارش داشت.
تاول ها در اثر خاراندن مي تركيدند و اين مسئله موجب ناراحتي او مي شد.به او اصرار كردم كه به بيمارستان برود؛ولي مي گفت كه در شرايط فعلي اگر به بيمارستان بروم مرا بستري مي كنند.او پيوسته نگران وضعيت جنگ بود.
در همان روزها،يك روز كه به طرف بيرون جزيره ي مجنون در حركت بوديم،به بركه ي آبي كه پر از نيزار بود رسيديم.عباس لحظه اي ايستاد و به جريان آب دقت كرد.سپس با حالتي خاص روي به من كرد و گفت:
ـ حسن!مي داني اين آب كدام آب است؟
گفتم:
ـ خب،آبي مثل همه ي آبها.
عباس گفت:
ـ اگر دقت كني امام حسين(ع)و حضرت ابوافضل(ع)در كربلا دستشان را به همين آب زدند.اين آب تبرك است.
سپس پياده شده و شروع كرد با آن آب سرش را شست و شو دادن.او معتقد بود كه تاولهاي سرش مداوا خواهد شد.چند روز از اين ماجرا نگذشته بود،كه تمام تمام تاولهاي سر او مداوا شد.
[align=left]ستوان حسن
در پاتكي كه عراق به منظور پس گرفتن جزاير مجنون انجام داد،بابايي شيميايي شد و سر او پر شده بود از تاولهاي ريزي كه خارش داشت.
تاول ها در اثر خاراندن مي تركيدند و اين مسئله موجب ناراحتي او مي شد.به او اصرار كردم كه به بيمارستان برود؛ولي مي گفت كه در شرايط فعلي اگر به بيمارستان بروم مرا بستري مي كنند.او پيوسته نگران وضعيت جنگ بود.
در همان روزها،يك روز كه به طرف بيرون جزيره ي مجنون در حركت بوديم،به بركه ي آبي كه پر از نيزار بود رسيديم.عباس لحظه اي ايستاد و به جريان آب دقت كرد.سپس با حالتي خاص روي به من كرد و گفت:
ـ حسن!مي داني اين آب كدام آب است؟
گفتم:
ـ خب،آبي مثل همه ي آبها.
عباس گفت:
ـ اگر دقت كني امام حسين(ع)و حضرت ابوافضل(ع)در كربلا دستشان را به همين آب زدند.اين آب تبرك است.
سپس پياده شده و شروع كرد با آن آب سرش را شست و شو دادن.او معتقد بود كه تاولهاي سرش مداوا خواهد شد.چند روز از اين ماجرا نگذشته بود،كه تمام تمام تاولهاي سر او مداوا شد.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
اي كاش همه مثل او فكر مي كرديم!
[align=left]تيمسار خلبان علي اصغر
عباس هميشه علاقه داشت تا گمنام باقي بماند.او از تشويق،شهرت و مقام سخت گريزان بود.شايد اگر كسي با او برخورد مي كرد،خيلي زود به اين ويژگي اش پي مي برد.
زماني كه عباس فرمانده پايگاه اصفهان بود يك روز نامه اي از ستاد فرماندهي تهران رسيد.در نامه از ما خواسته بودند تا اسامي چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشويق و اعطاي اتومبيل به تهران بفرستيم.در پايان اين نامه نيز قيد شده بود كه «اين هديه از جانب حضرت امام است».عباس نامه را كه ديد سكوت كرد و هيچ نگفت.ما هم اسامي را تهيه كرديم و چون با روحيه ي او آشنا بودم،با ترديد نام اورا جزء اسامي در ليست نوشتم و مي دانستم كه او اعتراض خواهد كرد.از آنجا كه عباس پيوسته از جايي به جاي ديگر مي رفت ويا مشغول انجام پرواز بود،يك هفته طول كشيد تا توانستم فهرست اسامي را جهت امضا به او عرضه كنم.ايشان با نگاه به ليست و ديدن نام خود قبل از اين كه صحبت من تمام شود،روي به من كرد و با ناراحتي گفت:
ـ برادر عزيز!اين حق ديگران است؛نه من.
گفتم:
ـ مگر شما بالاترين ساعت پروازي را نداريد؟مگر شبانه روز به پرسنل اين پايگاه خدمت نمي كنيد؟مگر شما...؟
ولي مي دانستم هرچه بگويم فايده اي نخواهد داشت،سكوت كردم و بي آن كه چيزي بگويم،ليست اسامي را پيش رويش گذاشتم.روي اسم خود خط كشيد و نام يكي ديگر از خلبانان را نوشت و ليست را امضا كرد.
در حالي كه اتاق را ترك مي كردم،با خود گفتم كه اي كاش همه مثل او فكر مي كرديم.
[align=left]تيمسار خلبان علي اصغر
عباس هميشه علاقه داشت تا گمنام باقي بماند.او از تشويق،شهرت و مقام سخت گريزان بود.شايد اگر كسي با او برخورد مي كرد،خيلي زود به اين ويژگي اش پي مي برد.
زماني كه عباس فرمانده پايگاه اصفهان بود يك روز نامه اي از ستاد فرماندهي تهران رسيد.در نامه از ما خواسته بودند تا اسامي چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشويق و اعطاي اتومبيل به تهران بفرستيم.در پايان اين نامه نيز قيد شده بود كه «اين هديه از جانب حضرت امام است».عباس نامه را كه ديد سكوت كرد و هيچ نگفت.ما هم اسامي را تهيه كرديم و چون با روحيه ي او آشنا بودم،با ترديد نام اورا جزء اسامي در ليست نوشتم و مي دانستم كه او اعتراض خواهد كرد.از آنجا كه عباس پيوسته از جايي به جاي ديگر مي رفت ويا مشغول انجام پرواز بود،يك هفته طول كشيد تا توانستم فهرست اسامي را جهت امضا به او عرضه كنم.ايشان با نگاه به ليست و ديدن نام خود قبل از اين كه صحبت من تمام شود،روي به من كرد و با ناراحتي گفت:
ـ برادر عزيز!اين حق ديگران است؛نه من.
گفتم:
ـ مگر شما بالاترين ساعت پروازي را نداريد؟مگر شبانه روز به پرسنل اين پايگاه خدمت نمي كنيد؟مگر شما...؟
ولي مي دانستم هرچه بگويم فايده اي نخواهد داشت،سكوت كردم و بي آن كه چيزي بگويم،ليست اسامي را پيش رويش گذاشتم.روي اسم خود خط كشيد و نام يكي ديگر از خلبانان را نوشت و ليست را امضا كرد.
در حالي كه اتاق را ترك مي كردم،با خود گفتم كه اي كاش همه مثل او فكر مي كرديم.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
ياور درماندگان بود
[align=left]ميرزاكرم
عباس هميشه در فكر مردم بي بضاعت بود.در فصل تابستان به سراغ كشاورزان و باغبانان پيري كه ناتوان بودند و وضع مالي خوبي نداشتند مي رفت و آنان را در برداشت محصولشان ياري مي كرد.زمستان ها وقتي برف مي باريد پارويي برمي داشت و پشت بامهاي خانه هاي درماندگان و كساني را كه به هر دليل توانايي انجام كا را نداشتند،.پارو مي كرد.
به خاطر دارم مدتي قبل از شهادتش،درحال عبور از خيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم.او معلولي را كه از هر دوپا عاجز بود و توان حرك نداشت،بر دوش گرفته بود و براي اين كه شناخته نشود،پارچه اي نازك بر سر كشيده بود.من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده براي بستگانش حادثه اي رخ داده است،پيش رفتم .سلام كردم و با شگفتي پرسيدم:
ـ چه اتفاقي افتاده عباس؟به كجا مي روي؟
او كه با ديدن من غافلگير شده بود،اندكي ايستاد و گفت:
ـ پيرمرد را براي استحمام به گرمابه مي برم.او كسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته.
با ديدن اين صحنه تكاني خوردم و در دل روح بلند او را تحسين كردم.
[align=left]ميرزاكرم
عباس هميشه در فكر مردم بي بضاعت بود.در فصل تابستان به سراغ كشاورزان و باغبانان پيري كه ناتوان بودند و وضع مالي خوبي نداشتند مي رفت و آنان را در برداشت محصولشان ياري مي كرد.زمستان ها وقتي برف مي باريد پارويي برمي داشت و پشت بامهاي خانه هاي درماندگان و كساني را كه به هر دليل توانايي انجام كا را نداشتند،.پارو مي كرد.
به خاطر دارم مدتي قبل از شهادتش،درحال عبور از خيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس را ديدم.او معلولي را كه از هر دوپا عاجز بود و توان حرك نداشت،بر دوش گرفته بود و براي اين كه شناخته نشود،پارچه اي نازك بر سر كشيده بود.من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده براي بستگانش حادثه اي رخ داده است،پيش رفتم .سلام كردم و با شگفتي پرسيدم:
ـ چه اتفاقي افتاده عباس؟به كجا مي روي؟
او كه با ديدن من غافلگير شده بود،اندكي ايستاد و گفت:
ـ پيرمرد را براي استحمام به گرمابه مي برم.او كسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته.
با ديدن اين صحنه تكاني خوردم و در دل روح بلند او را تحسين كردم.

- پست: 127
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵, ۵:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3114 بار
- سپاسهای دریافتی: 233 بار
رعايت حق بيت المال
[align=left]كمال
حضرت آيت الله شهيد صدوقي يك دستگاه پيكان به شهيد بابايي اهدا كرده بودند؛ولي ايشان خودرو را متعلق به خود نمي دانست و با آن كارهاي اداري انجام مي داد.
روزي جهت انجام كار اضطراري ماشين را به امانت گرفتم و به منزل پدرم در اصفهان رفتم.ماشين را جلو خانه پارك كردم.ساعتي بعد خواستم حركت كنم،متوجه شدم كه قفل صندوق عقب شكسته و در آن باز است.در را بالا زدم.زاپاس،آچار چرخ و جك به سرقت رفته بود.از اين كه ماشين امانتي بود خيلي ناراحت شدم.آمدم و جريان را براي عباس توضيح دادم.پيش خود فكر مي كردم،با رابطه ي رفاقتي كه بين من و او وجود دارد،او خواهد گفت كه اشكال ندارد و برو يك زاپاس و جك از انبار بگير؛ولي بر خلاف آن چه كه من تصور مي كردم او گفت:
ـ خوب حالا چيزي نيست.برو يك زاپاس و يك جك بخر و سرجايش بگذار.
اول فكر كردم شوخي مي كند؛ولي آقاي صادقي كه بيشتر از من با خصوصيات اخلاقي او آشنا بود گفت:
ـ او جدي مي گويد.برو تهيه كن.چون تو از ماشين بيت المال به درستي حفاظت نكرده اي.
حقوق ماهيانه ي من در آن زمان سه هزار و دويست تومان بود و اگر مي خواستم فقط يك زاپاس بخرم مي بايستي حدود دوهزار تومان مي پرداختم.سرانجام با هر زحمتي كه بود آنها را تهيه كردم.
آن روز و در آن شرايط از برخورد خشك شهيد بابايي ناراحت شدم؛ولي قدري كه انديشيدم،بر بزرگي و تقواي او آفرين گفتم؛چرا كه حاضر نشد در مورد دوست صميمي اش هم از اموال بيت المال كمترين گذشتي را بنمايد.
[align=left]كمال
حضرت آيت الله شهيد صدوقي يك دستگاه پيكان به شهيد بابايي اهدا كرده بودند؛ولي ايشان خودرو را متعلق به خود نمي دانست و با آن كارهاي اداري انجام مي داد.
روزي جهت انجام كار اضطراري ماشين را به امانت گرفتم و به منزل پدرم در اصفهان رفتم.ماشين را جلو خانه پارك كردم.ساعتي بعد خواستم حركت كنم،متوجه شدم كه قفل صندوق عقب شكسته و در آن باز است.در را بالا زدم.زاپاس،آچار چرخ و جك به سرقت رفته بود.از اين كه ماشين امانتي بود خيلي ناراحت شدم.آمدم و جريان را براي عباس توضيح دادم.پيش خود فكر مي كردم،با رابطه ي رفاقتي كه بين من و او وجود دارد،او خواهد گفت كه اشكال ندارد و برو يك زاپاس و جك از انبار بگير؛ولي بر خلاف آن چه كه من تصور مي كردم او گفت:
ـ خوب حالا چيزي نيست.برو يك زاپاس و يك جك بخر و سرجايش بگذار.
اول فكر كردم شوخي مي كند؛ولي آقاي صادقي كه بيشتر از من با خصوصيات اخلاقي او آشنا بود گفت:
ـ او جدي مي گويد.برو تهيه كن.چون تو از ماشين بيت المال به درستي حفاظت نكرده اي.
حقوق ماهيانه ي من در آن زمان سه هزار و دويست تومان بود و اگر مي خواستم فقط يك زاپاس بخرم مي بايستي حدود دوهزار تومان مي پرداختم.سرانجام با هر زحمتي كه بود آنها را تهيه كردم.
آن روز و در آن شرايط از برخورد خشك شهيد بابايي ناراحت شدم؛ولي قدري كه انديشيدم،بر بزرگي و تقواي او آفرين گفتم؛چرا كه حاضر نشد در مورد دوست صميمي اش هم از اموال بيت المال كمترين گذشتي را بنمايد.

