ساختمان گلها
ارسال شده: جمعه ۹ مهر ۱۴۰۰, ۱:۰۲ ق.ظ
ساختمان گلها
در حیاط رو به باغچه را که باز کردم غنچه های گلهای محمدی سفید و نارنجی و قرمز به رویم لبخند میزدند و شادابی و نیرو عجیبی با دیدنشان میگرفتم، از پله ها پایین آمدم و روی صندلیهای فلزی شبکه ای نشستم. از درز بین لوله ها که نقش دیوار منزل ما را دارند ساختمانهای روبرو دیده میشوند، صدای جر و بحثی به وضوح شنیده میشد و بناچار گوش به آن سپردم، لحظه ای نگاه سطحی به محلی که صدا از آن می آمد انداختم و سپس رویم را برگرداندم بطوریکه انگاری نگاهی نکرده بودم، مدیر ساختمان که مردی حدودا چهل پنج ساله بود در حال پرخاش به خانم سرایدار جوان بود، گاهی آن آقا صدایش را با عصبانیت تصنعی بالا میبرد و بعد با ملایمت برخوردی متفاوت از خود نشان میداد، حدود نیم ساعتی این مکالمه طول کشید، پس از آن مدیر از او جدا شد و بطرف خیابان رفت، سرایدار مرا که از پس لوله های دیوار دیده بود، نزدیک آمد و سلامی به من کرد، در را که به رویش باز کردم روی یکی از صندلیها نشست، و گفت: نمیدانم چه شری میخواهد ما را بگیرد؟! خدا بخیر کند، شنیدی که مدیر ساختمان بیخودی بهانه میگرفت.
من راهرو و پله ها را بموقع با پارچه و تی تمیز می کنم و هر روز برگهای ریخته شده را جمع و حیاط را جارو و باغچه را آب میدهم، با این وجود باز مدیر ساختمان پیله کرده و گیر الکی میگیرد ، میدانم دردش چه است، درسته که ما روستا زاده هستیم اما هدفهای یک مرد زن طلاق داده مجرد را میفهمم، از کودکی مادرم یادم داده بود که از مردهای نامحرمی که نظر بد دارند فاصله بگیرم، میدونی که پنج ساله که ازدواج کرده ام و بچه دار نشده ام، همینطوری پام رو پوست گردو هست و شوهرم بداخلاق و بد عنق شده، تو این گیر و دار وای اگر بداند کسی نظر بدی بمن دارد، آنوقت خون و خونریزی بپا میکند، با او اظهار همدردی کردم و چاره کار را با تحمل و احتیاط به او گوشزد کردم، نگاهی بگوشیش انداخت و گفت ببخشید ساعت پنج است و باید بروم چای آماده کنم الان تورج از سر کار می آید، بعد خداحافظی کرد و رفت، در حین رفتنش در کوچه با مامان مهدی که سرایدار ساختمان نبوت بود روبرو شد و با هم سلام و تعارف کردند، مامان مهدی که مرا در حیاط دید بطرفم آمد و روی صندلی کنارم نشست وکمی با هم حرف زدیم.
خرداد ماه بود و روزها برایم طولانی بودند، گاهی عصرها برای عوض کردن روحیه ام از آپارتمان به حیاط می آمدم ،و دو درخت ازگیل و شلیل و نارنجها و گلهای باغچه را آب میدادم ، سپس برای مدتی روی صندلی می نشستم و از درز فراخ دیوار لوله ای، رفت و آمدها داخل کوچه را تماشا میکردم. گاه گداری که مامان مهدی می آمد از او احوال اشرف سرایدار جوان ساختمان گلها را می پرسیدم، او میگفت از دست مدیر ساختمان که رفتار ناشایست و چشمهای هیزی دارد خسته شده، این آقای احمق فکر میکند آدمهای دست تنگ، حیا و حیثیت و شرف خود را برای دریافت اندکی پول از دیگران به تاراج میدهند، آنها نمیدانند نجابت و شرافت یک امر ذاتی است.
پایان فصل تابستان فرا رسیده بود، صدای داد و فریاد بلندی از کوچه شنیده میشد ، سراسیمه به حیاط رفتم و متوجه شدم که دعوا بین همسر اشرف و مدیر ساختمان گلها است، آنها دست به یقه شده بودند ، شوهر اشرف کشیده محکمی به مدیر ساختمان زد و گفت : قاطر بی عقل اگر یک کلام حرف زیادی بزنی قسم میخورم که میکشمت. پس از اینکه سر و صدای دعوا به واسطه یکی از آقایان خوابید، مامان مهدی کنارم آمد و اشرف نیز بما پیوست، اشرف گفت: مرتیکه هر روز که من حیاط را تمیز میکنم، می آید و بربر نگاهم میکند و یا به بهانه ایی شروع به حرف زدن مینماید. الان که شوهرم سر رسید و او را در نزدیکیم دید، با او گلاویز شد. تورج گفته امشب کلیدها را بهش تحویل میدهم و جمع کن تا از اینجا به ولایت خودمان برویم، توی محل خودمان اگر عملگی کار کنم بهتر است که زیر دست نامردانی که شکلشان شبیه به مرد است و بوی گند هرزگیشان، امثال ترا تا مرز جنون آزار میدهند، بمانیم، باید چشم همچنین مردهایی را از حدقه بیرون آورد، بعضی از اینها آدم نمیشوند تا کشته شوند.
همان شب اشرف و همسرش با اندک اسباب و اثاثیه ای که داشتند از ساختمان گلها رفتند. و مامان مهدی با افسوس بمن گفت: ببین هر چه سنگه مال پای لنگه و این بدبختیها بیشتر مال زنهای طبقه ما هست.
فاطمه امیری کهنوج
خرداد 1400
در حیاط رو به باغچه را که باز کردم غنچه های گلهای محمدی سفید و نارنجی و قرمز به رویم لبخند میزدند و شادابی و نیرو عجیبی با دیدنشان میگرفتم، از پله ها پایین آمدم و روی صندلیهای فلزی شبکه ای نشستم. از درز بین لوله ها که نقش دیوار منزل ما را دارند ساختمانهای روبرو دیده میشوند، صدای جر و بحثی به وضوح شنیده میشد و بناچار گوش به آن سپردم، لحظه ای نگاه سطحی به محلی که صدا از آن می آمد انداختم و سپس رویم را برگرداندم بطوریکه انگاری نگاهی نکرده بودم، مدیر ساختمان که مردی حدودا چهل پنج ساله بود در حال پرخاش به خانم سرایدار جوان بود، گاهی آن آقا صدایش را با عصبانیت تصنعی بالا میبرد و بعد با ملایمت برخوردی متفاوت از خود نشان میداد، حدود نیم ساعتی این مکالمه طول کشید، پس از آن مدیر از او جدا شد و بطرف خیابان رفت، سرایدار مرا که از پس لوله های دیوار دیده بود، نزدیک آمد و سلامی به من کرد، در را که به رویش باز کردم روی یکی از صندلیها نشست، و گفت: نمیدانم چه شری میخواهد ما را بگیرد؟! خدا بخیر کند، شنیدی که مدیر ساختمان بیخودی بهانه میگرفت.
من راهرو و پله ها را بموقع با پارچه و تی تمیز می کنم و هر روز برگهای ریخته شده را جمع و حیاط را جارو و باغچه را آب میدهم، با این وجود باز مدیر ساختمان پیله کرده و گیر الکی میگیرد ، میدانم دردش چه است، درسته که ما روستا زاده هستیم اما هدفهای یک مرد زن طلاق داده مجرد را میفهمم، از کودکی مادرم یادم داده بود که از مردهای نامحرمی که نظر بد دارند فاصله بگیرم، میدونی که پنج ساله که ازدواج کرده ام و بچه دار نشده ام، همینطوری پام رو پوست گردو هست و شوهرم بداخلاق و بد عنق شده، تو این گیر و دار وای اگر بداند کسی نظر بدی بمن دارد، آنوقت خون و خونریزی بپا میکند، با او اظهار همدردی کردم و چاره کار را با تحمل و احتیاط به او گوشزد کردم، نگاهی بگوشیش انداخت و گفت ببخشید ساعت پنج است و باید بروم چای آماده کنم الان تورج از سر کار می آید، بعد خداحافظی کرد و رفت، در حین رفتنش در کوچه با مامان مهدی که سرایدار ساختمان نبوت بود روبرو شد و با هم سلام و تعارف کردند، مامان مهدی که مرا در حیاط دید بطرفم آمد و روی صندلی کنارم نشست وکمی با هم حرف زدیم.
خرداد ماه بود و روزها برایم طولانی بودند، گاهی عصرها برای عوض کردن روحیه ام از آپارتمان به حیاط می آمدم ،و دو درخت ازگیل و شلیل و نارنجها و گلهای باغچه را آب میدادم ، سپس برای مدتی روی صندلی می نشستم و از درز فراخ دیوار لوله ای، رفت و آمدها داخل کوچه را تماشا میکردم. گاه گداری که مامان مهدی می آمد از او احوال اشرف سرایدار جوان ساختمان گلها را می پرسیدم، او میگفت از دست مدیر ساختمان که رفتار ناشایست و چشمهای هیزی دارد خسته شده، این آقای احمق فکر میکند آدمهای دست تنگ، حیا و حیثیت و شرف خود را برای دریافت اندکی پول از دیگران به تاراج میدهند، آنها نمیدانند نجابت و شرافت یک امر ذاتی است.
پایان فصل تابستان فرا رسیده بود، صدای داد و فریاد بلندی از کوچه شنیده میشد ، سراسیمه به حیاط رفتم و متوجه شدم که دعوا بین همسر اشرف و مدیر ساختمان گلها است، آنها دست به یقه شده بودند ، شوهر اشرف کشیده محکمی به مدیر ساختمان زد و گفت : قاطر بی عقل اگر یک کلام حرف زیادی بزنی قسم میخورم که میکشمت. پس از اینکه سر و صدای دعوا به واسطه یکی از آقایان خوابید، مامان مهدی کنارم آمد و اشرف نیز بما پیوست، اشرف گفت: مرتیکه هر روز که من حیاط را تمیز میکنم، می آید و بربر نگاهم میکند و یا به بهانه ایی شروع به حرف زدن مینماید. الان که شوهرم سر رسید و او را در نزدیکیم دید، با او گلاویز شد. تورج گفته امشب کلیدها را بهش تحویل میدهم و جمع کن تا از اینجا به ولایت خودمان برویم، توی محل خودمان اگر عملگی کار کنم بهتر است که زیر دست نامردانی که شکلشان شبیه به مرد است و بوی گند هرزگیشان، امثال ترا تا مرز جنون آزار میدهند، بمانیم، باید چشم همچنین مردهایی را از حدقه بیرون آورد، بعضی از اینها آدم نمیشوند تا کشته شوند.
همان شب اشرف و همسرش با اندک اسباب و اثاثیه ای که داشتند از ساختمان گلها رفتند. و مامان مهدی با افسوس بمن گفت: ببین هر چه سنگه مال پای لنگه و این بدبختیها بیشتر مال زنهای طبقه ما هست.
فاطمه امیری کهنوج
خرداد 1400