صفحه 13 از 14

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۳ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
به بوی خوش گل شب بو نمیرسد به تنت
که جشنواره ی گل هاست زیر پیرهنت
تمام مردم این شهر عاشقت شده اند
چو شیشه عطر مگر باز کرده ای دهنت ؟
تو مثل چشمه ی بلقیس دلفریبی و من
به افتخار تو در شعر می برم سخنت
بیا شبیه دو غربت نشین با هم یار
تنت شود وطن من تنم شود وطنت
به دست باد سپردی که از تو دم نزند
همینکه خواست ... سرا پا گرفت بوی تنت
پریدی از سر این بام و سرنوشت اینست
به چشم خیس ببینم شکوه پر زدنت

احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۴ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
چه جادو خوانده ای بر لب که در هر بار می خندی
فرشته محو می گردد پری را دست می بندی
نگاهت سرد مثل نیمه ی بهمن ولی هر گاه
نگاهم کرده ای قلب مرا از ریشه برکندی
دو دریا شور و شیرین در وجود خویشتن داری
که نیمی زهری و تلخی و نیمی نوشی و قندی
چه رازی هست تا بر شانه هایت تکیه ای دادم
تو هم مثل برادرها مرا در چاه افکندی
گره شل کرده بودی تار مویی آشکارا شد
به این افسون مرا دیوانه تر کردی و خرسندی
به حافظ شرح حال خویش را گفتم به زاری گفت
ورای حد تقریر است شرح آرزومندی
تو محبوبی و از محبوب جز این انتظاری نیست
میان سینه ات با مهر و الفت نیست پیوندی

احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۶ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
ن در قفس اسیر و تو در آسمان رها
تو تا افق پریدن و من محو ناکجا

تلخست آنکه اوج بگیرند و بنگری
از پشت میله دیدن مرغان اشنا

من ماندم و خاطره هایت که پر غمند
یا راحتم کن از غم خود یا بیا بیا

مگذار روزگار مرا شب رقم زند
من نیستم لایق این مرگ بی صدا

افسوس ، قلب شیشه ایم را تباه کرد
آیینه بودم و نفسم را گرفت ها

رفتی و رفت آنچه نباید که می رسید
بر من که عاشقت شدم ای یار بی وفا

شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۷ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
چون کوزه که ناگاه ترک را زده باشد

عشق آمده تا سنگ محک را زده باشد

عشق آمده با خنده ی شیرین تو این بار

بر پیکر من چوب فلک را زده باشد

مقصود تو ای عشق کتک خوردن من بود

پس فرق ندارد که کتک را زده باشد

با شیوه ی لبخند تو فرض است که قناد

بر سینه ی دیوار الک را زده باشد

شیرینی و با اینهمه قندی که تو داری

لبهای تو باید شکرک را زده باشد

من کودکم آن کودک باهوش که یک روز

با دیدن تو قید پفک را زده باشد

آن گاه پس از رفتن ده سال به سنگی

تنها به هوای تو قلک را زده باشد

در فکر خودم غرقم و برخاست صدایی

معشوقه ی من کاش که تک را زده باشد



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۷ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
چقدر بی تو بمانم چقدر غم بخورم
وزیر بارش یکریز اشک نم بخورم
چقدر چشم به در باز جان بکنم
که مثل قول تو هر بار هم بهم بخورم
شبیه پادری ام راضی ام اگر گهگاه
به زیر پای تو با دیگری قدم بخورم
بیا که با تو تفاوت نمی کند دیگر
تمام عمر اگر جای باده سم بخورم
کسی که دید مرا فکر بم نمی افتد
چنان خراب که عمرا به شهر بم بخورم
شهیدعشق تو را سرنوشت مردن نیست
که دل به عشق ندادم غم عدم بخورم

شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۸ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
دلاوری و هوای نبرد تن به تنت نیست

چه سود عشق تو را تا تو را هوای منت نیست ؟

زنی و باغ تو لبریز میوه های بهشت است

ولی چه حیف که ما را رهی به پیرهنت نیست

چه رفته بر تو که از آسمان خویش ملولی ؟

قفس به روی تو باز است و میل پر زدنت نیست

غریبی آنکه بگردی تمام عمر و ببینی

میان این همه آغوش ها یکی وطنت نیست

هنوز باور آن مشکل است کز تو شنیدم

که داغ بوسه ی سرخ من آشنای تنت نیست

من از وصال تو هم قانعم به خیالت

تصور از تو مرا کافی است گر بدنت نیست



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۱۹ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
نه مرغ در قفسم تا به آب و دانه بسازم

بیا که هر دو جهان با تو عاشقانه بسازم

اگر چه دامن وصل تو دست یافتنی نیست

بر آن سرم که در آخر به قاف خانه بسازم

چو شمع بی تو سراپا اسیر شعله ی دردم

چو شمع قسمتم این است با زبانه بسازم

تو رفته ای و من از پی در انتظار تو تا کی

به خاک هر قدمت اشک ها روانه بسازم

به دست باد سبکسر مده دو زلف خودت را

به دست من بده مضمون جاودانه بسازم

به داغ عشق تو می میرم و نه عجیب است

ز خاک سر چو بر آرم تو را بهانه بسازم

تو تک درخت بلندی و من کبوتر وحشی

تمام فکر من این است بر تو لانه بسازم



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۰ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
رسیدنت به سلامت نگار غم شکنم

توئی که با تو بهار آمدست در چمنم

عسل فروش لبت را بگو دکان وا کن

که خیل بوسه به صف مانده اند بر دهنم

کنار قند نگاهت چقدر دلچسب است

به چای داغ لبت گاه نیز لب بزنم

مرا بگیر و در آغوش خویشتن بفشار

که بی تو خسته تر از مردمان بی وطنم

مرا هوای رها گشتن از قفس ها نیست

به شوق با تو پریدن به فکر پر زدنم

تمام پیکر تو قطب های جاذبه است

من از توئی که چنینی چگونه دل بکنم ؟



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۱ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
خسته از مکر زلیخا و برادر هایم

باز گم گشته سر رشته ی باور هایم

دوستان تا که مرا خفته ی غفلت دیدند

دوره کردند دگر باره به خنجر هایم

آنکه در عشق تو با خون جگر سر می کرد

آن منم گر چه به چشم تو در آخر هایم

شاعری پیشه ی من نیست خدا می داند

من شبم اینهمه اشعار هم اخترهایم

جگرم سوخت نه از زخم ، که آخر دیدم

تیر را ساخته صیاد هم از پر هایم

کوه دردم به لب خامشم اینگونه نبین

در درون شعله ور از آتش اخگر هایم

پیش از این خوی بدش شهره عالم ها بود

گرگ را تبرئه کردند برادر هایم



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۲ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
تا کی نگاه بی رمقت جانب در است

عشق تو سال هاست در آغوش دیگر است

حالا که بی بهار ، خزان می رسد ز راه

یاد گذشته نیز فقط زجر آور است

تقدیر سکه ایست دو رو ، سنگ یا غبار

تنها جواب آینه ی زود باور است

این داغ ، تازه نیست که بر دل نشسته است

این گرگ سال هاست که با من برادر است *

عمریست من به خون خودم دست شسته ام

وقتی دو سوی جنگ چنین نابرابر است

قدری صبور باش که فرجام می رسد

قدری درنگ کن که نفس رو به آخر است



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۳ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
شمع بودم سوختم این دود ، آه آخر است
صبح شد برخیز ای جان، ایستگاه آخر است
زندگی هر روز دارد سمت پیری می رود
مردن ما انتخابی نیست ، راه آخر است
سیب را از شاخه چیدم شرم آمد توبه را
بسکه با هر گاز گفتم این گناه آخر است
درد دوری از وطن با اهل غربت آشناست
روی بر گردان مسافر این نگاه آخر است
تلخی زخم زبان ها قسمت بازنده هاست
عبرت تاریخ ها بر دوش شاه آخر است
گاه دنیا را خطایی ساده بر هم می زند
گاه بار اولین هم ، اشتباه آخر است


شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۶ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
فرقی ندارد از چرامی یا ز تبریزی *

هر جا که باشی مثل جادو فتنه انگیزی

حتی نسیم کوچه هم دیوانه می گردد

وقتی دو زلف خویش را بر شانه می ریزی

صدبار این بازار را تا انتها رفتم

از بوسه ها بهتر ندیدم گردن آویزی

حالی که دارم بی تو هرشب خوب معلوم است

ایرانم و افتاده ام در دست چنگیزی

با اینکه اخمت هی نمک بر زخم می پاشد

شیرینی و از بوسه های ناب لبریزی

راه تو را با بازوانم خوب می بندم

می ترسم ای آهوی من ناگاه بگریزی

جز چشمهایت هیچکس همراز دردم نیست

ای فتنه ی آخر زمان وقتست برخیزی



شاعر احسان اکابری

*میشه این مصرع رو اینجوری هم نوشت: فرقی ندارد از کجای شهر تبریزی

در ضمن چرام اسم شهری هست که در اون متولد شدم و ساکن هستم