صفحه 13 از 54
ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵, ۸:۵۷ ب.ظ
توسط susan
صدای خش خش برگها در گوشم می پیچد.
متن نمایش زندگی ام را دوباره می خوانم. نقشم سنگین است . نقش یعنی مسئولیت.
من آدم مسئولی نیستم . ازهمان اول هم با مسئولیت و تمام بند و بساطش مشکل داشتم.در این دنیا حتی زنده ماندن هم یعنی مسئولیت .مسئول خود بودن، مسئول رویاها، مسئول آینده ای که احتمالا مثل باقی چیزهای دیگرمتعلق به تو نیست. من دنیا را و آدم های خوب و بدش را دوست دارم . من از دنیا و آدم های خوب و بدش می ترسم .من رسما دلم نمیخواهد زنده باشم . من از زنده بودن هم میترسم .من دارم نتایجی را که قرار بود از زندگی بگیرم میگیرم . زودتر از موعد مقرر شده. نمیدانم وقتی به نتایج زندگی ام ، روی زمین برسم چه میشود. من حتی از آن اتفاق هم میترسم.هیچ چیز جدیدی وجود ندارد. حس میکنم تمام چیزهای جدید را، آدم های جدید را، اتفاقات جدید را ، خود زندگی را قبلا جایی تجربه کردم. در یک زمان و مکان دیگر.
احتیاج دارم که با او صحبت کنم . روز مشاوره دوشنبه است، 3 روز دیگر. من باید یک سری چیزها را به او بگویم .
من از این دنیا هیچ چیز نمیخواهم. من فقط یک شانه میخواهم برای سر گذاشتن ،برای گریستن .
بی ترس
بی واهمه
با تمام وجود.
5 شنبه میروم سر میگذارم بر شانه ی کوهستان . آنجا امن است . آنجا بهشت روی زمین من است .یک بهشت آسمانی . آسمان این روزها اثبات میکند که برای همراهیم آماده است . تنها باید رفت .
ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵, ۹:۴۱ ب.ظ
توسط Sardar
وقتي که قاطي ميکنم طوفاني از آتشيم
از گرگ شب دريده تر دشمنا رو تيکه پاره ميکنم.
به من ميگن سرود سبز شمشير رو از روي مي تازم
وقتي که بارون مي باره بدان که دارم مي تازم
دشمن و استعمارو با خاک و خون يکسان ميکنم
شعار ما آزادگي با وعده آزادي مخالف مخالفيم
اين سروده از من بود براي دشمنانم 8-)
براي تمام دوستان صلح و برادر و مرامم

ارسال شده: جمعه ۲۸ مهر ۱۳۸۵, ۱۱:۰۳ ب.ظ
توسط bmyazdani
ارسال شده: شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵, ۱۲:۱۵ ق.ظ
توسط Karim1504
ارسال شده: شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵, ۹:۰۶ ق.ظ
توسط pejman
فکر نميکنين يکم از موزوع ÷رت شدين؟
ارسال شده: شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵, ۱۱:۲۸ ق.ظ
توسط padshah
نمی دانم از فراق تو بنالم يا از غريبی خودم؟
نمی دانم تورا بخوانم که بر گردی ياخودم رادعاکنم که بيايم؟
از اين بسوزم که نيستی يا از آن بنالم که چرا هستم؟
هيچ می گويی اسيری داشتی حالش چه شد، خسته ی من نيمه جانی داشت احوالش چه شد.
دلم تنگ است، نميدانم ز تنهايي پناه آرم كدامين سوی .
پريشان حالم و بي تاب مي گريم و قلبم بي امان محتاج مهر توست .
نميدانی چه غمگين رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون كودكی هستم ومعصومانه می جويم پناه شانه هايت را كه شايد اندكی آرام گيرد دل.
دلم تنگ است وتنهايي به لب می آورد جانم بيا تا با تو گويم از هياهوی غريب دل كه بی پروا تلنگر ميزند بر من و می گويد به من نزديك نزديكی به دنبال تو ميگردم ، به سويت پيش می آيم ، چه شيرين است پر از احساس يك خوشبختی نابم
ارسال شده: دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸۵, ۱:۴۷ ب.ظ
توسط susan
ببين دارم گريه ميکنم برای فاصله هايی که آمدند و بی هيچ سلام و سوالی ميان
سادگيهای ما نشستند. برای ابرهای پر بارانی که آمدند که آمدند و تا بی نهايت
علاقه ما سايه انداختند. بگذار انقدر باران ببارد تا گلوگاه گريه از آوار اين ترانه های
خيس لبريز شود.
نگران نباش به هيچ جای اين آسمان ساده صبور بر نميخورد اگر گه گاه پلکهای
خسته و خاموش من برای بيقراری نيامدنت ببارد. حالا ديگر عابران خواب گرد هم
اندازه علاقه را ميدانند.با سر انگشتان خسته بر سينه ديوار اين کوچه های بيقرار
مينويسند.
ميدانم تو هم ميدانی که چه ساده دل کنديم از حرمت اين همه عادت و علاقه
راستی چرا رفتيم ؟ چرا بر نگشتيم؟ در کجای خلوت اين کوچه های بی در رو
جا مانديم؟ پس من اين همه نامه بی نشانی را کجا برای که نوشتم؟
به همين سادگی يادمان رفت قرار هميشه در کنار مجاورت چکه های باران؟
چگونه فراموش کرديم ؟
حالا رويای گريه نشين بغض نکن بخند ميخواهم برايت از قرار قديمی قلبها بگويم
که هميشه يکی ميماند و چشم به راه ديگری خط به خط کتاب فاصله ها
ميشمرد. هميشه يکی مينشست و ترانه هايش را بی ديگری تعبير ميکرد. انقدر
مينوشت تا نيمه گمشده اش از ابتدای يکی از همين ترانه ها طلوع کند.
خودت بهتر ميدانی که هميشه تو ميرفتی و من ميماندم. ميماندم و به انتظار تو
لحظه های خوب گريه را بی نهايت بار مرور ميکردم .
susan
ارسال شده: سهشنبه ۲ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ق.ظ
توسط susan
گفتی که مرا دوست نداری کله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشتو پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
susan 
ارسال شده: چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵, ۱:۳۴ ب.ظ
توسط ARMIN
اي کاش قبل از اين که بيش از اندازه دير شود پي به اشتباهاتمان ببريم. مي گويند هميشه راهي براي بازگشت است ولي آيا به راستی هميشه راهي وجود دارد؟؟؟
هيچ وقت براي چيزي که از دست داديم ناراحت نباشيم ، مراقب باشيم چيزهايي که داريم را از دست ندهيم.
هميشه به خداوند بايد اميد داشت او مي داند که چه کار به صلاح ماست و چه کار به صلاح ما نيست.
پس از خدا هيچ وقت گله مند نباشيم.
ارسال شده: چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۴۵ ب.ظ
توسط njmh
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره، وقتي نا اميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي، وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه، وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که تو دلت يه کلبه ساخته، وقتي چشمات تهي از تصوير شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه...
ارسال شده: جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵, ۳:۳۵ ق.ظ
توسط Ines
دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است
ولـــي خطوط فاصلـه؛ چه پـررنگ است
تمام غصه ي من؛ بي كسي وتنهايي است
ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است
دگـــــر؛نخواهـم ديد آن،چشمهاي زيبا را
دلـــم بـراي نگـــاهت، چقـدر دلتنگ است
ارسال شده: جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵, ۷:۵۲ ق.ظ
توسط pejman
ines و najmeh تو اين فروم دلتون از همه پر تره چرا؟