صفحه 13 از 19

ارسال شده: جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۳۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
زندگی شايد ان لحظه مسدودی است

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران ميسازد

و در اين ويرانی حسنی است

که من انرا با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم اميخت

در اماقی که با اندازه يک تنهايست

دل من

که به اندازه يک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به روال زيبای گلها در گلدان

به درختی که در درياچه ی خانه ی نی کاشته ای

و به اواز قناريها

که به اندازه يک پنجره می خوانند

اه!

سهم من اينست

سهم من اينست

سهم من

اسمانی ست که با اويختن پردهای ان را از من ميگيرد .

ارسال شده: جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۳۴ ق.ظ
توسط hichkas
فانوسکهای بی تحمل ..... یه دشت ِ سرد و خالی از گل
روزهای بی خاطره من ..... حضورت از ثانیه ها کم
تو موندگار ِ شرقی اما ..... من رهسپار ِ مغرب ِ سرد
درگیر ِ هجرتی غریبم ..... همراه ِ باد ِ تند ِ ولگرد
تو نبض ِ آخرین ترانه .... تُو فصل ِ اول ِ سکوتی
برای تک خاطره من ..... اون که نمرده بود تو بودی
تو مثل ِ کوهی پر غروری .....مثل ِ ستاره غرق ِ نوری
اما برای ِ قلب ِ خستم .... تو مثل ِ خورشید ِ غروبی
تو اولین نم نم ی بارون ..... برای خشکی بیابون
من آخرین باد ِ خزونم ..... برای برگهای خیابون
روزهای بی خاطره من ..... پر از هیاهوی ِ سکوته
اون که من و زنده نگه داشت ..... تنها فقط یاد ِ تو بود

ارسال شده: شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۱ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
تو یا شعر ؟چه فرقی می کند؟!مهم همان احساسی است که عشق را در قلبم تداعی می کند؛همان دلتنگی پا ک و قشنگی که موقع سرازیر شدن کلمات به قلبم؛به دیدنم می آید و اجازه نمی دهد اشکهایم خواب راحتی داشته باشند.مهم همان دغدغه ها ی هر روز است که وادارم می سازد تا نام تو را تکرار کنم و فردا و فرداها را از دریچه های روشن شعر و راز ؛بنگرم.شعرهایی که غربت صادقا نه و نجیبشان را می پرستم و برای تنهاییشان در خلوت خود اشک می ریزم. :lol:

عشق را امتحان كن!

ارسال شده: شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۱۱ ب.ظ
توسط DANG3R
اين يك ماجراي واقعي است:



سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

ارسال شده: شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۲۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
عشق يعني مونس پروردگار .عشق يعني د ل بريد ن از جهان . عشق يعني مرگ در حين حيات . عشق يعني روح را آراستن . درکمال معنويت زيستن .عشق يعني مهر بي چون وچرا.عشق يعني کوشش بي ادعا. عشق يعني دل طپيد ن بهر د وست .عشق يعني جان من قربان اوست .عشق يعني خواند ن از چشمان او. حرفهاي دل بد ون گفتگو. عشق يعني عاشق بي زحمتي . عشق يعني بوسه بي شهوتي . عشق يعني د شت گل کاري شده . در کويري چشمه ي جاري شده . يک شقايق در ميان دشت خار . باور امکان با يک گل بهار . عشق يعني مهرباني در عمل . خلق کيفيت به زنبور عسل . عشق يعني گل به جاي خار باش . پل به جاي اين همه د يوار باش . عشق يعني يک نگاه آشنا . د يدن افتاد گان زيرپا . عشق يعني از بد يها اجتناب . عشق يعني در پي نيکي ناب . وعشق يعني...

ارسال شده: شنبه ۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۴۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
وقتیکه عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست وقتیکه تو رو در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم وقتیکه دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم لحظه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری می کنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم هنگامیکه به یاد تو هستم می فهمم که ارامش چیست و هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم.

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۳۸ ق.ظ
توسط milad_rapper
:K:L :lol: منم عاشقم و چه عاشقی.همه کار کردم ولی نشد.ولی عاشقی زيباست.وقتی به ياد عشقت قند توی دلت اب ميشه چه قدر قشنگه.وقتی شب از توی پنجره شهر را نگاه می کنی و به همراه باران گريه می کنی چه قدر قشنگه.من الان زندگيما باختم نه می تونم دل به درس بدم و کاره ديگه ای.هميشه موقعه غروب که می شه دلم می گيره. از خونه می زنم بيرون ميرم کناره دريا و گريه می کنم..می دونی الان کی درد من می فهمه کسی که مثل من عاشق باشه..........من حاضرم همه کار بکنم تا بدستش بيارم ولی حيف که هر کاری کردم نشد و اون رفت
:K:L :lol: :sad: :sad: :sad: :sad: :razz: :razz

ارسال شده: یک‌شنبه ۵ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۴۶ ق.ظ
توسط milad_rapper
هيچی مثل عشق اول نميشه.عشق پاک...عشقی که از ته قلب باشه عشقی که برای معشوق همه کار انجام بدی و بهش بگی دوسش داری..
من از اول عمرم تا حالا که ۱۹ سالم هست.هيچ بار عاشق نشدم ولی علان واقعا عاشقم .ديوانه ام ولی افسوس که کاری از دستم برنمياد فقط می تونم دل داده و تنها باشم............. :sad: :sad: :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۵۰ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"در كلاس محبت پشت نيمكت هاي صميميت درس عشق و دوستي و يكي شدن را آغاز كرديم.
حال به آخرين درسش رسيديم.
درسي كه خوب است تو هم آن را بداني...عشق بايد ورزيد به همسفر زندگي و بايد ماندگار بود در قلب ياران.
پس اي دوست...اي مهربان...اي همسفر...هميشه به ياد تو خواهم ماند و هيچ گاه فراموشت نخواهم كرد."

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۱۱ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن

عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۶, ۹:۴۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
فرياد نزن اي عاشق که فريادرسي نيست
فرياد نزن اي عشق که دلداري نيست


فرياد نزن اي درد و رنج که قلب مهرباني نيست
فرياد نزن اي قلب که مرحمي نيست


فرياد نزن اي دل،دل که همواره خون نيست
فرياد نزن اي چشم که آغوش گرمي نيست

ارسال شده: چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۰۷ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتي به دو بار كشيد ... !اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... ! اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه ... ! اگه نشد ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد ... !اگه غير از اين بود ... اون عشق نيست ...آدم وقتي عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... ! اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست