صفحه 14 از 19
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۱۰ ب.ظ
توسط ganjineh
آرارات، توده کوههای آتشفشان خاموش در جنوب فلات ارمنستان، در انتهای شرقی کشور ترکیه و در مرز ایران و اتحاد جماهیر شوروی. آرارات از دوقلّه تشکیل یافته است: یکی آراراتِ بزرگ به ارتفاع 5156 متر و دیگری آراراتِ کوچک به ارتفاع 3952 متر.
وجه تسمیه: آرارات را به زبان ترکی «آغْری داغ» و به زبان ارمنی «ماسیس» یا «مازیک» میگویند. در منابع عربی و اسلامی «حارث» و «جودی» ذکر شده است و در منابع فارسی به «کوه نوح» مشهور است. آرارت بزرگ به زبان ترکی «بویوک آغری» و آرارات کوچک «کیچیک آغری» و در زبان عربی به ترتیب «الحارث» و «الحُوَیْرِث» و در زبان فارسی «نوح بزرگ» و «نوح کوچک» نامیده میشوند. نام آرارات مأخوذ از نام سرزمین «آیرارات» در ارمنستان است. (پیوتروفسکی، اورارتو، 115؛ لسترنج، 196). بعضی از محققان نام دولت «اورارتو» را که در نوشتههای عبری باستان از سرزمین آنها به صورت «آرارات» یاد شده است، با همین نام مربوط دانستهاند (همانجا). اورارتوییان در ارمنستان کنونی و قسمتی از آناطولی شرقی و آذربایجان و قفقاز حکومت داشتند و قلمرو ایشان در حوضۀ رود کر و ارس، تا ملتقای 2 شعبه از فرات و همچنین سرزمینهای بین دریاچۀ گوگچه (سِوان) و ارومیه را در بر میگرفت (مشکور، 80). هرودوت در نوشتههای خود از «آلاردُ» نام برده است. در کتیبههای آشوری از دولت «اورارتو» به صورتهای اوروآتری و اوراتری یاد شده است که مرکز آن زمانی حدود دریاچۀ «وان» بود (پیوتروفسکی، اورارتو، 23). ارامنه کلمۀ آرارات را به سرزمین اطلاق کردند و کوه یاد شده را «ماسیس» نامیدند (همو، 15). نامهای الحارث و الحویرث، که جغرافیدانان اسلامی بر این کوهها نهادهاند، شاید مأخوذ از کلمۀ حَرث به معنی زراعت و یا نامِ عربی باشد که قبل از اسلام در آن دیار اقامت گزیده بوده است. عدّهای «الحارث» را تحریف و تصحیف و معرّب آرارات میدانند و معتقدند که آرارات توسط اعرابی که پایشان به ارمنستان رسیده «ال + ارات» شنیده شده و به مرور به «الحارت» و سپس به «الحارث» بدل شده است. سپس کوه کوچکتر مجاور آن را به تصغیر حویرث خواندهاند (قزوینی، 4/924). ارامنه نام کوه «ماسیس» را از «ماس» یا «میسیش» مشتق میدانند که پسر «آرام» بوده و ارمنستان به نام وی خوانده شده است؛ ارامنه خود را از اعقاب آرام میشمارند (شاردن، 2/306٩.
در قرآن کریم و متون اسلامی از کوهی به نام «جودی» اسم برده میشود که بنابر روایات، همان کوه آرارات است که کشتی نوح(ع) بر آن نشست و بدین جهت ایرانیان آن را کوه نوح مینامند (هود/11/44).
سابقۀ تاریخی: با اینکه عظمت و ویژگیهای طبیعی آرارات از نظر ارتفاع، تشکیلات زمین شناختی و اشکال آن، نسبت به کوهها و قلل بزرگ جهان و منطقه، اشتهار خاصی به آن بخشیده است، شهرت عمدۀ آرارات بیشتر به سبب سوابق تاریخی و جنبههای مذهبی این کوه است. در اکثر آثار تاریخی، سفرنامههای معتبر و نوشتههای سیاحان و جهانگردان از آن یاد شده است.
قرآن مجید (هود/11/44) در مورد واقعۀ طوفان نوح(ع) از کوه جودی اسم میبرد: وَ قُضِیَألأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَیالْجُودِیَ (حکم انجام یافت و کشتی بر جودی قرار گرفت). بنابر آیات این سوره، به نوح(ع) وحی شد که جز همین عدهای که ایمان آوردهاند دیگر کسی از قومت ایمان نخواهد آورد و تو بر کفر و عصیان این مردم محزون مباش و به ساختن کشتی مشغول شو. نوح به ساختن کشتی پرداخت ... گرویدگان به نوح در عالم شمار اندکی بودند. وی دستور داد که مؤمنان به کشتی درایند و سرانجام کشتی بر کوه جودی قرار گرفت (هود/11/30-44).
بنابر روایات، شمار کسانی که با ئوح(ع) از این طوفان رهایی یافتند، 80 تن بود. پس از نشستن کشتی بر کوه جودی، در آنجا دهی را بنا نهادند که به نام«ثمانین» یا «هشتادان» معروف بوده است. در ترجمۀ تفسیر طبری که متعلق به نیمۀ سدۀ 4ق/10م است، از وجود آن روستا در عصر سامانیان یاد کرده، چنین آورده است: «پس، آن خلق از کشتی بیرون آمدند و زان کوه فرو امدند، و بر آن کوه جودی، دهی بنا کردند. هشتاد تن بودند، هشتاد خانه بنا کردند، و آن ده هشتاد خانه نام کردند، و آن دهی بزرگ گشت همچون شهری، و هنوز آن ده به جای است و آن دِه نوح خوانند» (3/735). در اوستا از «مزیشونت» نام برده شده که یادآور ماسیس و نامی است که ارمنیان به این کوه دادهاند و در حقیقت همان آرارات است (جکسن، 32-33). بلندترین قلۀ کوه ماسیس را ارمنیان آرات و دشتِ مسیر مرکزی رود ارس را، «آیرارات» مینامیدند (پیوتروفسکی، دولت وان ، 33). این دشت در روزگار باستان از مراکز اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به شمار میرفت (خداوردیان، 1/3). در ناحیۀ داش بورون واقع در دامنۀ کوههای آرارات بخشی از آثار تاریخی از جمله بقایای دژهای اورارتویی طی حفاریهایی از سوی ایوانوفسکی کشف شد که نشانهای از قدمت تاریخی آرارات است (پیوتروفسکی، دولت وان، 13). پس از کشته شدن سناخریب پادشاه آشور در 681ق م به دست یکی از پسرانش، دیگر فرزندان او به سرزمین آرارات گریختند (همانجا). پس از انقراض دولت هخامنشی، یرواند آخرین حکمران هخامنشی ارمنستان و یکی از شرکـکنندگان پیکار گوگْمِل، بر مسند فرمانروایی ارمنستان قرار گرفت (خداوردیان، 1/52). دودمان یرواند که به یرواندیان شهرت داشتند دشت آرارات را مرکز حکومت خود قرار دادند و شهر آرمایر را به عنوان پایتخت برگزیدند، ولی چندی بعد شهر دیگری با نام یروانداشاد به صورت پایتخت ارمنستان درآمد. در روزگار پادشاهان این دودمان شهرهای دیگری نیز با نامهای یرواندوان و یروانداگرد پدید آمد (همو، 1/53). کنار رود ارس نزدیک آرارات در روزگار اشکانیان شهر دوین بنا گردید. این شهر، که زمانی تختگاه امرای عرب بر ارمنستان نیز بود، در مآخذ اسلامی به صورت «دبیل» آمده است (بارتولد، VII/212). پس از نفوذ ایین مسیح در ارمنستان، منطقۀ آرارات یا آیرارات یکی از اسقفنشینهای مسیحی بود. بنا به نوشتۀ بِقیشه ، تاریخنگار ارمنی عهد ساسانی که در سدۀ 5م میزیسته و ماجرای شورش ارمنیان علیه یزدگرد دوم را به شرح آورده است، در آن روزگار اسقفِ آیرارات، یوسپ نام داشت. یقیشه به هنگام ذکر نامهای اساقفۀ ارمنی نام اسقفِ آیرارات را مقدم بر دیگران ذکر کرده است (ص 42). در 23ق/644م عمربن خطاب، حبیببن مسلمۀ فهری را مأمور فتح ارمنستان کرد و او بخشی از ارمنستان را گشود (یعقوبی، 2/46، 61) در کتاب تاریخ ارمنستان، که سالهای میلادی در چند مورد با تواریخ اسلامی سازگار نیست زمان حملۀ سپاهیان خلیفه، سال 640م ذکر شده است. در حملۀ اعراب، نواحی شرقی دشت آرارات دستخوش ویرانی شد (خداوردیان، 1/167). 10 سال بعد بار دیگر اعراب به دشت آرارات حمله بردند و این مرکز حیاتی ارمنستان را ویران کردند (همو، 1/168). در عهد خلافت عثمانبن عفان، سلمانبن ربیعه به حکومت ارمنستان منصوب شد، اما چندی بعد مغیرهبن شعبه جانشین وی گردید (یعقوبی، 2/61-2). در 83ق/702م محمدبن مروان، برادر عبدالملکبن مروان خلیفۀ اموی، اکثر نواحی ارمنستان از جمله آبادیهای آرارات را ویران کرد (خداوردیان، 1/169). ابناثیر نیز به لشکرکشی محمدبن مروان و گریز مردم ارمنستان بود تا اینکه در 91ق/710م از سوی ولیدبن عبدالملک از ولایت جزیره و ارمنستان عزل شد (7/81، 160). البارسلان سلجوقی، جانشین طغرل با گذر از آلبانیا (اران) و گرجستان، به ارمنستان حمله برد و دشت آرارات را با روستاهای اطراف آن ویران کرد و نواحی بسیاری را به تصرف آورد (خداوردیان، 1/221). پس از آمدن ترکان به آسیای صغیر و تشکیل دولت عثمانی، آرارات را به زبان ترکی «آغری داغ» نامیدند و امروز در ترکیه به همین نام خوانده میشود. ایالتی نیز در شرق ترکیه، همانجا که کوه آرارات واقع شده، به همین نام وجود دارد و مرکز آن شهر «آغری» است. ترکان عثمانی ضمن لشکرکشی به ارمنستان، بارها نواحی آرارات را ویران ساختند. در معاهدۀ ترکمانچای، ارمنستان و ازجمله بخش بزرگی از کوهها و سراسر دشت آرارات، به تصرف روسیه درآمد. در جنوب غربی کوههای آرارات دژ مستحکم و مشهور «بایزید» احداث گردید که خود حاصل پیکارهای متمادی است. این دژ در سدۀ 13ق/19م به صورتی نیمهمستقل در اختیار طوایف کرد قرار گرفت (بارتولد، VII/213). در روایات کهن از ناتوانی انسانها در صعود به قلۀ کوه و محل توقف کشتی نوح(ع) سخن رفته است (شاردن، 2/307). از شهرهای عمدهای که در دامنۀ کوه آرارات قرار گرفته نخجوان است که به اعتقاد ارمنیان قدیمترین شهر دنیاست و در فاصلۀ 3 لیوی (لیو = واحد طول بین 4 تا 5/5 کمـ) از آن کوهی که سفینۀ نوح(ع) در آنجا فرود آمد، بنا شده است. نام این شهر را با ماجرای سفینۀ نوح مرتبط دانستهاند؛ چه در زبان ارمنی «نخ» به معنای «سفینه» و «جوان» به معنی «جاگیر شده» است. ارامنه را اعتقاد بر این است که نوح(ع) بعد از طوفان در این شهر جای گرفت. میگویند نوح(ع) در این شهر مدفون شد و قبر همسرش نیز در مرند بر سر راه تبریز واقع است (هویدا، 28). از طرف دیگر بنا بر روایتی در دامنۀ کوه آرارات در یک دهکدۀ مسیحی صومعهای است به نام «آروکیل وانک» که به معنای دیر حواریون است. ارامنه احترام زیادی برای این معبد قائلند و اعتقاد دارند که نوح پس از پایان طوفان ابتدا در آنجا سکونت اختیار کرد و مراسم نخستین قربانی را در این مکان به جای آورد (شاردن، 2/309). روایات در اینباره متعدد است، ولی اکثر روایات مسلمین دربارۀ جودی، با کوه آرارات انطباق دارد و در نوشتههای قدیمی نیز آن را در سمت خاوری جزیرۀ ابنعمر (بینالنهرین علیا) دانستهاند (لسترنج، 101) و در حقیقت کوه از این نقطه پیداست.
موقعیت جغرافیایی: آراراتِ بزرگ بر روی مدار َ43 و ْ39 عرض شمالی و َ18 و ْ44 طول شرقی و آراراتِ کوچک در جنوب شرقی آن بر روی مدار َ40 و ْ39 عرض شمالی و َ25 و ْ44 طول شرقی قرار گرفته است. این کوه در انتهای شمال شرقی ایالت «آغری» در شرق ترکیه واقع است. از شمال به شاخۀ اصلی رود ارس و ایالت قارص، از مشرق به منتهاالیه شمال غربی مرز ایران با ترکیه، از جنوب به شهر «دوغوبایزید» و ایالت وان و از غرب به توده کوههای کمارتفاع «حاما داغ» در مرکز ایالت آغری محدود است. آرارات در فاصلۀ 25 کیلومتری دوغوبایزید که نزدیکترین شهر به آن است قرار دارد. این کوه با شهر آغری 98 کمـ و با «ارزروم»، بزرگترین شهر شرقی ترکیه، 285 کمـ فاصله دارد. با مرز ایران در گمرک بازرگان 35 کمـ و با مرز شوروی حدود 26 کمـ فاصله دارد.
سیمای طبیعی: آرارات مرتفعترین قلۀ آناطولی شرقی است. کوههای جنوب شرقی دریای سیاه و کوههای «توروس» از جائی که به طرف جنوب شرقی منحرف میشوند، از هم دور شده و در انتهای شمال شرقی، توده کوهستان آرارات در غرب آن برجای میگذارد. امتداد عمومی کوههای آرات شمال غربی ـ جنوب شرقی است. آراراتِ بزرگ به وسیلۀ گذرگاه «سردار بلاغ» به ارتفاع 2683 متر از آراراتِ کوچک جدا میشود. آراراتِ بزرگ نسبت به درهها و دشتهای اطراف ارتفاع متفاوت دارد. ارتفاع آن از جنوب غرب، در درۀ «ساریسو» (شهر دوغوبایزید)، 3100 متر و تا بستر رودخانۀ ارس در شمال، 4400 متر است و بدین جهت منظر و جبهۀ شمالی آن با عظمتتر و با شکوهتر از جنوب جلوه میکند. این کوه مشرف بر فلات ارمنستان و از تمام کوههای اروپا، آسیای صغیر و غرب ایران مرتفعتر است.
تشکیلات زمینشناختی: تودۀ کوهستانی آرارات به دنبال چینخوردگیهای آلپی اواخر دوران سوم زمینشناسی به وجود آمده است. این کوه محل انحراف چینخوردگی آلپی به طرف قفقاز در شمال شرقی و کوههای آذربایجان در جنوب شرق است. تشکیلات زمینشناختی آرارات و سیر تکاملی آن از نخستین دورههای زمینشناسی آغاز و تا زمان حاضر ادامه یافته و به صورت ساختمان طبیعی امروز درآمده است. آرارات یک مخروط آتشفشانی قدیمی است که قسمت اعظم آن از مواد آتشفشانی تشکیل یافته است. فعالیت کوهزایی آرارات تمام آناطولی شرقی را تحت تأثیر قرار میدهد و اثرات تخریبی مختلفی از دوران دوم زمینشناسی در آنها مشاهده میشود. حفرههای بزرگی که در نتیجۀ فرسایش شکستها ایجاد شدهاند با موادّ دوران نئوژن پر گشتهاند و نیز بعضی گسلهای پراکندۀ آن با رسوبات دوران چهارم پر شده است. بالاخره در اکثر مناطق لایههای آتشفشانی که از ضخامت قابل ملاحظهای برخوردار است. دیده میشود (هویدا، 18، 19، 24، 25، 32). امروزه آرارات در قسمت مرکزی مخروط خود دهانۀ آتشفشانی مشخصی ندارد. پژوهشگران برآنند که آرارات شامل دو آتشفشان و پراکندگی آن در اطراف دهانهها ارتفاع پیدا کردهاند. آرارات بزرگ به شکل مخروطی است که اندکی مدوّر شده باشد. قلۀ آن یک سطح هموار نزدیک به دایره با محیطی به طول 600 متر است که از هر طرف به شیبهای تندی محدود میشود (همو، 34). آرارات با اینکه در ادوار مختلف تاریخی فعالیتی از خود نشان نداده است، ولی زلزلههای سختی در آن به وقوع پیوسته است. شدیدترین و مهیبترین آنها زمینلرزۀ 19 ربیعالآخر 1256ق/20 ژوئن 1840م است که باعث ریزش قسمتی از دامنههای شمالی کوه شد و درنتیجۀ سقوط سنگها و گل و لای، قریۀ «آخوری» (آرگوری) با جمعیتی بالغ بر 1600 نفر و صومعۀ کوچک «سنژاک» که 3 کمـ بالاتر از آن قرار داشت به همراه همۀ راهبان آن نابود شد و چشمۀ سنژاک نیز ناپدید شد و در نقطۀ دیگری ظاهر گردید (دانشنامه).
آب و هوا و منابع آب: قلۀ آرارات در ارتفاعات بیش از 3900 تا 4000 متر، در تمام سال پوشیده از برف است و در حد برفهای دائمی است. با وجود فراوانی برف، در شیب آرارات بزرگ فقط 2 چشمه وجود دارد: یکی سردار بلاغ (چشمه سردار)، در ارتفاع 2290 متری و دیگری چشمه مشهور سنژاک. ارتفاع آرارات کوچک آنقدر نیست که همیشه برف داشته باشد. آرارات به علت ارتفاع زیاد دارای آب و هوای سرد کوهستانی است. قلۀ آن در اکثر صبحها با نهایت صافی و عظمت از دور نمایان میگردد. ریزش برف در زمستان قلۀ آن را تا دامنهها میپوشاند. در ایام تابستان نیز در ارتفاعات بیش از 4000 متری سرمای شدیدی حکمفرماست. وجود یخچالهای طبیعی و برفهای دائمی عامل عمدۀ این سرماست (پولو، 34؛ کلاویخو، 151؛ شاردن 2/306). کوه ارارات در حوضۀ وسطای رود ارس قرار دارد و تمام آبهای آن در جهات مختلف به رودخانۀ ارس میریزد. علیرغم نزول برفهای سنگین و وجود یخچالهای طبیعی، به علت قابل نفوذ بودن مواد متخلخل آتشفشانی آرارات، رودهای پرآب دائمی در آن کمتر دیده میشود و مختصر آبی که از زمین بیرون میآید در بعضی نقاط باتلاقی را تشکیل میدهد. اکثر رودها از دامنۀ شمالی به همراه آبهای ارتفاعات قارص، وارد رودخانۀ ارس میشوند. تنها رودخانۀ جنوبی آرارات «ساریسو» است که پس از مشروب کردن دشت بایزید در 5 کیلومتری شمال بازرگان، وارد ایران میشود و در نزدیکی «پلدشت» به ارس میریزد. رودخانۀ مهم دیگر «قرهسو» است که از دامنۀ شرقی سرچشمه گرفته و پس از عبور از «پورآلان» و تشکیل مرز مشترک ایران و ترکیه در جنوب غربی «دمیرقاپو»، به ارس میپیوندد.
پوشش گیاهی و زندگی حیوانات: خشکی دامنههای آرارات سبب کمگیاهی آن شده و مانند همۀ کوههای مجاور فاقد جنگل است. مراتع و درختان جنگلی پراکنده در منطقۀ مرکزی ارارات، از ارتفاع 1500 تا 3200 متر دیده میشود درختان جنگلی بیشتر از نوع سرو کوهی و بوتۀ درختانی از نوع قان هستند. در گذشته پوشش جنگلی آرارات انبوه بوده، ولی امروزه مقدار زیادی از آنها تخریب یا ریشهکن شده است و فقط پراکندگی و آثار این جنگلها را میتوان به چشم دید. این عریانی مفرط تا حدی معلول قطع بیرویۀ درختان است. بهطور کلی از زمانی که پای آدمی از درۀ سنژاک بریده شده، آرارات صورت بیابان متروک یافته است. مراتع و چراگاههای مختلف به صورت پراکنده در دامنههای آرارات دیده میشود و در تابستان گلههای زیادی در آن به چرا مشغول هستند. فقر پوشش گیاهی موجب کمی تعداد حیوانات نیز گشته است و امروزه در پناه بیشههای تُنک و دامنههای این کوه حیواناتی مانند خرس و گراز زندگی میکنند.
زندگی انسانی: پراکندگی جمعیت در دامنههای آرارات چندان متراکم نیست و شهرهای چندان پرجمعیتی نیز در اطراف آن وجود ندارد در صورتی که در گذشته دامنههای آن مسکونی و دارای بیش از 000’1 قریه بوده است (لسترنج، 196). در ارتفاعات بالاتر شیب دامنههای آرارات خیلی تند است و از 000’5 متر بالاتر شیب آن تندتر میگردد. تاکنون تعدادی از محققین مشهور اروپائی، روسی، و ترک، به قله آرارات صعود کردهاند. اولین کسی که به این قلۀ صعود کرد، شخصی بود به نام ی. ی. ف. و. و. پارو آلمانی که در سپتامبر 1829م از آرارات بزرگ بالا رفت (هویدا، 35). در ضمن صعود نامگذاریهای مختلفی بر روی ارتفاعات انجام گرفته است که مهمترین آنها نام قلۀ انتهایی آرارات یا «آتاترک تپهسی» (قلۀ آتاترک) است.
کوه آرارات محور ارتباطی شرق و غرب و شمال و جنوب را از همدیگر جدا میکند. دو محور ارتباطی عمده از شمال و جنوب آرارات، نواحی شرق را به غرب پیوند میدهد. جادۀ ترانزیتی تهران ـ استانبول از جنوب آرارات میگذرد و ایران را از طریق ارزروم، آنکارا و استانبول به اروپا وصل میکند و تنها راه ارتباطی شرق به غرب است. این راه در دوغو بایزید دوشاخه شده، یک جادۀ فرعی از غرب آرارات به طرف شمال و از طریق شرق به قارص و اتحاد جماهیر شوروی وصل میگردد. راه دیگری از شمال شرق آرارات در داخل خاک شوروی از طریق جلفا در جهت ایروان، تفلیس و شهرهای دیگر شوروی است و از غرب با شهرهای ترکیه ارتباط پیدا میکند.
اماکن و آثار تاریخی و مذهبی: از اماکن، شهرها و آبادیهای مهم و تاریخی زیادی در اطراف آرارات یاد شده است. از آن جمله میتوان از شهر «دوین»، که در نوشتههای اعراب به نام «دبیل» ذکر شده، نام برد. این شهر «توین» نیز نامیده میشد و اکنون به جای آن دهکدۀ کوچکی در جنوب ایروان نزدیک رود ارس قرار دارد (لسترنج، 196). آبادیهای «سورماری» (سولماری، سوللی) «ایگدیر» یا «آغدیر» فعلی «آخوری» یا «آرگوری» نیز از شهرهای قدیمی دیگر اطراف آرارات هستند. شهر آخوری از نقاط دیدنی در دامنۀ شمالی درۀ سنژاک، در ارتفاع 1737 متری است. به عقیدۀ اکثر مردم مسیحی ارمنستان، تاکستانی که نوح(ع) به گزارش سفر پیدایش (9: 21) پس از طوفان ایجاد کرده در همین شهر بوده است. اینان همچنین معتقدند که از بازماندۀ کشتی نوح(ع) درخت بیدی در اینجا روئید که بر اثر زلزلۀ 1256ق/1840م از میان رفت (جکسن، 33). قلعه «بدشتی» و دژ «چگری» (انجمن هاکلیوت، 102) از آثار دیگری است که در اطراف آرارات قرار دارد.
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1982م، 4/476’556؛ انجمن هاکلیوت، سفرنامۀ ونیزیان در ایران، ترجمۀ منوچهر امیری، تهران، خوارزمی، 1349ش؛ پولو، مارکو، سفرنامه، ترجمۀ منصور سجادی و آنجلادی جوانی رومانو، تهران، 1363ش؛ پیوتروفسکی، ب. ب، اورارتو، ترجمۀ عنایتاللّه رضا، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1348ش؛ تاورنیه، ژان باتیست، سفرنامه، ترجمۀ ابوتراب ن.ری، اصفهان، تأیید، 1336ش، صص 54-55؛ ترجمۀ تفسیر طبری، به کوشش حبیب یغمایی، دانشگاه تهران، 1340ش؛ جکسن، ویلیامز، سفرنامه، ترجمۀ ا. گرماتیک، تهران، 1360ش، ج 1 و 2؛ دانشنامۀ ایران و اسلام؛ سحاب، نقشۀ آذربایجان 5000/1؛ شاردن، ژان، سیاحتنامه، ترجمۀ محمد عباسی، تهران، امیرکبیر، 1349ش؛ قزوینی، محمد، یادداشتها، به کوشش ایرج افشار، دانشگاه تهران، 4/923-924؛ کلاویخو، روی، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجبنیا، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش، صص 148-149، 151؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمۀ محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش؛ مشکور محمدجواد، نظری به تاریخ آذربایجان، تهران، انجمن آثار ملی، 1349ش؛ هویدا، رحیم، جغرافیای طبیعی آذربایجان، دانشگاه تبریز، 1352ش، صص 9-35؛ یعقوبی، احمدبن واضح، تاریخ، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش؛ نیز:
Bartold, V. V., Sochineniia, Moskva, 1971, VII; Egihe, O., vardane I voine Aemianskoi, Perevod s drenearmianskogo akad. I. A. Orbeli izdatelstvo AN Armianskoi SSR, Erevan, 1971; Piotrovskii B. B., Vanskoe tsarstvo (Urartu), Moskva, izdatelstvo Vostochnoi literature, 1959
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۱۲ ب.ظ
توسط ganjineh
آراکان، یکی از 7 ایالت جمهوری برمه (فرانسوی: بیرمانی) به مساحت 760’36 کمـ 2، غربیترین بخش برمۀ سفلی واقع بین رشته کوههای آراکان یوما در شرق، خلیج بنگال در غرب، بنگلادش در شمال غربی، و مصب رود ایرّاوادّی در جنوب. آراکان مسکن اعقاب اقوامی مغولی بوده است که در حدود 4 قرن پیش از میلاد از چین غربی و فلات تبّت به داخل برمه و از آنجا به تدریج به منطقۀ آراکان مهاجرت کردند. مرکزش اکیاب یا سیتوه است. آراکان که واسطۀ نفوذ اسلام به داخل کشور بودایی برمه شمرده میشود، تا 1199ق/1785م کشوری مستقل و از 1200ق/1786م تا مدتی در تصرف برمه بود. از 1242ق/1826م تا ربیعالاول 1367ق/ژانویۀ 1948م ضمیمۀ هند بریتانیا شد و پس از استقلال برمه در همین سال، بخشی از این جمهوری نوبنیاد را تشکیل داد.
جغرافیایی طبیعی: آراکان حدود 400 کمـ در راستای ساحل شرقی خلیج بنگال از منتهیالیه جنوبی بنگلادش تا دماغۀ نگرائیس در منطقۀ باسین امتداد دارد. همانگونه که برمه خود به واسطۀ کوهها از کشورهای همسایهاش جدا شده، آراکان هم به علت رشتهکوه آراکان یوما از جلگههای مرکزی برمه به معنای اخص، جدا گشته است. کوههای یاد شده دنبالۀ کوههایی است که از شمال برمه تا دماغۀ نگرائیس کشیده شده ات. وجود این مانع طبیعی دستیابیِ آراکان به دیگر نقاط برمه را دشوار ساخته است. بیشتر آراکان را کوهها و تپهها فرا گرفته است. بارندگی در آن فراوان است و خاک آن به واسطۀ رودهای کوتاه و تند که غالباً به خلیج بنگال میریزند، مشروب میشود. تنها نزدیک به یک دهم از خاک آراکان کشاورزی میشود. مهمترین محصول آن برنج و سپس میوه، فلفل قرمز و تنباکوست. آراکان از بسیاری جهات با دیگر نواحی برمه تفاوت دارد. اگرچه از لحاظ سیاسی بخشی از برمه به معنای اخص محسوب میشود، از نظر طبیعی و مختصات جغرافیایی چنین نیست.
جغرافیای انسانی: بر پایۀ آخرین سرشماری (پیش از 1975م) جمعیت آراکان 000’847’1 نفر برآورد شده است. اکثر این مردم در پیرامون بندر اکیاب متمرکز شدهاند. گرچه جمعیت آراکان عمدتاً از نخستین مهاجران برمهای تشکیل شده است. بسیاری از آراکانیها خود را از برمهایهای مرکز این کشور متمایز میدانند. وجود رشتهکوه آراکان یوما این احساس جدایی را تقویت کرده است. اگر این عامل جغرافیایی در میان نمیبود، شاید اختلافات آراکانیها با دیگر برمهایها سالها پیش زایل شده بود. بر اثر مجاورت آراکان با بندر چیتاگنگ بنگال و مراودات و برخوردهای مختلف میان این دو منطقه، شمارِ درخور توجهی از جمعیت آراکان ریشۀ بنگالی دارند. دینِ غالب آراکانیها بودایی (از شاخۀ تراوادا ) است، لیکن اقلیتهایی از آنها نیز مسیحی و مسلمانند. زبان آراکانی لهجۀ برمهای کهن است که در شکل مکتوبش با برمهای نواحی مرکزی کشور تفاوتی ندارد. زبان برمهای خود به خانوادۀ زبانهای چینی ـ تبتی متعلق است. شهرهای مهم آراکان سیتوه، سندوی ، کیائوکپیو و تئونگرپ است که همه از شهرهای ساحلیاند. مرکز آراکان قبلاً شهر آراکان بوده که امروزه میوهونگ (شهر قدیم) نام دارد و در 80 کمـ شمال غربی اکیاب (مرکز فعلی آراکان) واقع است. آراکان تا مدتها تنها از راه دریا قابل دسترسی بود، اما اکنون از راه هوا و جاده به بقیۀ برمه پیوند دارد.
گذشتۀ تاریخی: آراکان تا 1199ق/1785م پادشاهی مستقلی را تشکیل میداد، ولی از مدتی پیش از این تاریخ زمینههای انحطاط و از دست رفتن استقلال آن رفتهرفته فراهم گشت. در 809ق/1406م نرمیکهلا شاه آراکان که از برمهایها شکست خورده بود، به پادشاه مسلمان بنگال پناهنده شد. از این زمان تا سدۀ 13ق/19م تاریخ آراکان با بنگال اسلامی پیوندی استوار داشت. شاه نامبرده به یاریِ سپاهیان بنگالی تاج و تخت خویش را بازیافت و از آن پس خراجگزار پادشاه بنگال شد، لیکن حدود 30 سال بیشتر نپایید که برادرزادهاش بسوپیو به بنگال حمله برد و بر بندر مهم چیتاگنگ دست یافت. این بندر از حدود 1062 تا 1096ق/1652 تا 1685م بخشی از پادشاهی آراکان بود. نیروهای دریایی آراکان با چیره شدن بر چیتاگنگ، با همکاری راهزنان دریایی پرتغالی (معروف به فرنگی) مستقر در بخش علیای خلیج بنگال، تا مدّتی بر آبراههای بنگال دست یافتند. در سدۀ 11ق/17م آراکانیها طیّ مدّتی هزاران بنگالی را که سالها برای تولید برنج از آنها استفاده شده بود، از سرزمین خویش بیرون راندند. در 1070ق/1660م شاه شجاع که از نیروهای برادرش اورنگزیب شاه در بنگال شکست خورده بود، در سایۀ حمایت ناوگان آراکانیها از راه دریا به پناه سانداتوداما پادشاه آراکان رفت. مغولانِ بنگال مبالغ هنگفتی برای بازپس گرفتن شاه شجاع به شاه مذکور پیشنهاد کردند. شاه شجاع درصدد ترک آراکان برآمد، امّا سانداتوداما مانع او شد. درنتیجه، میان این یک که از حمایت مسلمانان این سرزمین نیز برخوردار بود از یک سو، و نیروهای آراکانی از سوی دیگر زد و خوردی روی داد که طیّ آن شاه شجاع کشته شد. نایبالسّلطنۀ اورنگزیب، شایستهخان، انتقام این قتل را گرفت و با نابود ساختن دو کشتی از ناوگان آراکانی و تسخیر چیتاگنگ در 1076ق/1665م، تعرّضات آراکانیها را متوقّف کرد و با این اقدام بر تفوّق آنان در بنگال شرقی (بنگلادش امروز) پایان بخشید. به هر حال، دستاندازیهای آراکانیها به بنگال تا سدۀ 12ق/18م ادامه یافت. در 1103ق/1692م گروهی از لشکریان مسلمان متموّل با اسیران بنگالی مستقر در پایتخت آراکان همداستان شدند و سر به شورش پرداشتند و مدّت 20 سال در این سرزمین سروَری یافتند. شاعران بنگالی مسلمانی چون دولت قاضی و سیّدالاوّل که در دربار تیری توداما و سانداتوداما شعر میسرودند، در پرتو توجّه گروهی از همین لشکریان که در دربار خدمت میکردند، روزگار میگذراندند. احفاد این لشکریان هنوز در نواحی رامری و اکیاب زندگی میکنند و به کمان(قوس) معروفند.
پیوند آراکانیها با بنگال اسلامی در القاب اسلامی مانند علیخان و نیز در کلمۀ شاه در ترکیباتی مانند الیاسشاه سلطان، سکندرشاه، حسین شاه و جز آن، که پادشاهان بودایی مذهب آراکان برای خود برمیگزیدند، و همچنین در نشر سکّههایی که این القاب، یا واژۀ «کلمه» به خط فارسی، بر آنها نقش گشته، متجلّی است. ردّپایی نیز از اثار اسلامی در مسجد سندیهکان در ناحیۀ مروهونگ و در خانقاهها یا مقامهایی از بدرالدّین اولیا در اکیاب و سندوی به جای مانده است. مشهورترین مقام این عارف در چیتاگنگ جای دارد. وی یکی از اولیاء، و نگاهبان ملّاحان آراکان و بنگال است. تأثیر اسلام بر جنبههایی از زندگی بودائیان آراکان امروز نیز به چشم میخورد، چنانکه مانند مسلمانان، خوردن گوشت گاو را روا میدانند.
آراکان در نخستین جنگ (1240-1242ق/1824-1826م) از سه جنگی که در نیمۀ نخست سدۀ 13ق/نیمۀ نخست سدۀ 19م میان برمه و بریتانیا رخ داد (و منجر به الحاق کامل برمه به هند بریتانیا شد)، ضمیمۀ امپراتوری بریتانیا گردید.
بریتانیائیها که به دنبال تأسیس شرکت هند شرقی در 1008ق/1599م، به شبه قارۀ هند نفوذ کرده و در کلکته، بنگال غربی، مستقر شده بودند، رفتهرفته قلمرو نوّاب بنگال را متصرف شدند و سرانجام این منطقه را پایگاه توسعۀ امپراتوری خود در هندوستان ساختند. درنتیجه، دامنۀ متصرفات بریتانیا تا اواخر سدۀ 12ق/اواسط نیمۀ دوم سدۀ 18م به مرز برمه کشیده شد و موجب اختلافاتی میان برمهایها و کارگزاران بریتانیا در بنگال گشت که به نبردهایی میان طرفین منتهی شد.
برمهایها که در 1197ق/1783م آراکان را مسخر خود کرده بودند و پادشاه ایشان به نام الونگ پایا 000’20 آراکانی را به اسارت گرفته و همراه با پیکرۀ معروف بودا، مهامونی ، با خود برده بود، در اوایل سدۀ 13ق/19م به عرض اندامهای تهدیدآمیزی در مرز چیتاگنگ در برابر بریتانیائیها پرداختند. سال 1226ق/1811م آغاز روابط تیره میان آراکان و بنگال و برخوردهای خصمانه در مرز دو کشور بود، که به جنگ 1240ق/1824م انجامید. پس از 2 سال نبرد، برمهایها شکست خوردند و بر پایۀ پیمان صلح یاندابو در 1242ق/1826م، آراکان به عنوان بخشی از بنگال زیر سلطۀ مستقیم بریتانیا درآمد.
پس از استقلال: در پی استقلال برمه در 1367ق/1948م آراکان به صورت بخشی از این کشور تثبیت شد. به موجب قانون اساسیِ جدید جمهوری سوسیالیستی اتّحاد برمه مصوب 1393ق/1973م آراکان رسماً به عنوان یکی از هفت ایالت این کشور تعیین گردید.
مآخذ: اینترنشنال؛ بریتانیکا؛ دایرهالمعارف اسلام؛ نیز:
Bixler, Norma, Burma, A profile, London, 1971, pp. 14-15, 36-40, 131-132; Yule, Henry, Mission to the Court of Ava in 1855, London, 1968, pp. 214-215, 218-219
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۱۵ ب.ظ
توسط ganjineh
آراگون ، (در منابع اسلامی: اَراغون، اَرَغون، اَرْغون و اَرْکون)، ایالتی در شمال شرقی اسپانیا یا اندلس دورۀ اسلامی، در قسمت وسطای حوضۀ، رود ابرو ، با ْ3 و َ5 طول غربی تا 45 دقیقه طول شرقی و ْ39 و َ57 تا ْ42 و َ56 عرض شمالی و حدود 000’170’1 نفر جمعیت (آمار سال 1979م). محدود است از شمال به فرانسه، از مشرق و جنوب به ایلتهای کاتالونیا (قطالونیه) و والانسیا (بلنسیه) و از مغرب به کاستیل (قسطیله ـ قشتاله) و ناوارا (نواره). مساحت این ایالت 391’47 کمـ 2 است که معادل 11/1 اسپانیاست و تراکم نسبی جمعیت آن 24 نفر در کمـ 2 است. کوههای جوان پیرنه (برانس) از شمال و رشتهکوه ایبریکو از جنوب غربی آن را در برگرفته که با شیب تندی به جلگۀ پهناور و حاصلخیز آراگون ختم میگردند. آب و هوای آن مناطق کوهستانی سرد و پربرف و در ناحیۀ، جلگهای گرم و خشک و تحت تأثیر اقلیم مدیترانهای است. رود ابرو به درازای 927 کمـ آن را طی میکند و در ایالت کاتالونیا به دریای مدیترانه (بحر متوسط) میریزد. از گذشتههای دور، خصوصاً در روزگار اسلامی، در حوضۀ این رود برای افزایش محصولات کشاورزی سدهای متعدد و کانالهای آبرسانی ساخته شده است (وات، 54-55).
سابقۀ تاریخی: مردم آراگون از نژاد سفید و احتمالاً از تیرۀ ایبریها هستند که حدوداً 500’4 سال قبل، از شمال افریقا به این منطقه مهاجرت کردهاند و سپس با مهاجمان سلت که از فرانسه آمدهاند، درهم آمیخته و هستۀ اصلی نژاد مردم اسپانیای امروزی را بنیاد گذاشتهاند (دوروتی، 22). زمانی که ویزیگوتها در اسپانیا حکمرانی داشتند، به دستور موسیبن نصیر در 93ق/712م طارقبن زیاد سردار دلیر مسلمان با 000’7 نفر که اغلب آنان از مسلمانان بربر شمال افریقا بودند، پس از عبور از تنگۀ هرکول (که بعدها به نام او «تنگۀ جبلالطارق» نامیده شد)، رود ریگ (الذریق، لزریق، رذریق)، پادشاه ویزگیوتها را شکست داد و سر او را به دمشق فرستاد و سپس موفق به تصرف جنوب غربی اسپانیا یعنی ایالت آندالوسیا (اندلس) و حتی پایتخت اسپانیا یعنی تولدو (طلیطله) گردید. پس از این موفقیت، موسیبن نصیر که از پیشرفت حیرتانگیز طارق به هیجان امده بود، برای اینکه در پیروزیهای طارق سهیم باشد و ثوابی ببرد، به همراهی یکی از صحابه و 3 تن از تابعین با 000’18 تن دیگر به کمک ارق به اندلس آمد. اینان در اندک زمانی بر سراسر اسپانیا و از جمله آراگون و شهرهای آن مسلط شدند (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 38-52).
سرقسطه (مرکز آراگون) در بهار 95ق/714م تسلیم سپاهیان موسیبن نصیر گردید (باستانی) و فورتون حاکم آراگون به طارقبن زیاد تسلیم شد و اسلام آورد. اسقف آراگون به کوههای پیرنه گریخت، ولی مردم گروه گروه به اسلام گرویدند. انگیزۀ عمدۀ قبول اسلام از سوی بخش وسیعی از مردم اسپانیا، احتمالاً این بود که میخواستند از ستم اسقفهای مسیحی که روابط کاملاً نزدیکی با مأموران حکومت ستمگر ویزیگوت داشتند، خلاص گردند، به این تازه مسلمانان مسالم یا مولّدون یا به قول مردم اسپانیا مولادیز میگفتند (وات، 14-15). به قولی، موسیبن نصیر قصد داشت که از کوههای برانس (پیرنه) بگذرد و ضمن تصرف ارض کبیر (اروپا) از طریق آلمان و قسطنطنیه خود را به دمشق برساند و دین اسلام را در این نواحی رواج دهد، ولی به علت احضار شدن وی و طارق توسط خلیفۀ اموی و ولیدبن عبدالملک (86-96ق/705-715م) این هدف عملی نشد و موسی و طارق در 96ق/715م با غنایم و اسیران فراوان که اغلب از شاهزادگان و اشراف بودند، به دمشق بازگشتند و چندی بعد موسی مغضوب سلیمانبن عبدالملک (96-99ق/715-718م) گشت و به گونۀ وحشیانهای از میان رفت (ارسلان، همان). پس از موسی 19 تن دیگر از مسلمانان به مدت 42 سال (96-138ق/715-755م) در اندلس حکومت کردند و اوقات آنان بیشتر مصروف جنگ با فرانسویان گشت (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 62). چون منطقۀ آراگون، بهویژه مرکز آن سرقسطه، ستاد عملیات نظامی مسلمانان بود، این منطقه نقش عمدهای در پیروزی ایشان ایفا کرد، زیرا در زمان اقتدار مسلمانان، شهرهای جنوب غربی فرانسه مانند تولوز (تولوزه) ناربون (ناربونه) کارکاسون (قرقشونه) به تصرف مسلمانان درآمد و در زمان ناتوانی فرانسویان آراگون، بر ناوارا و کاتالونیا میتاختند. به همین جهت خطالرأس رشتهکوه پیرنه مرزی میان دولت اسلامی و مسیحی به شمار آمد و نیروی دفاعی مسلمانان برای نگهبانی سرحدات شمال شرقی در سرقسطه جای گرفت (وات، 38-39). چون دولت بنیامیه در 132ق/750م به دست ابومسلم خراسانی برافتاد و دولت بنیعباس (132-656ق/750-1258م) بر سر کار آمد، یکی از خلیفه زادگان اموی به نام عبدالرحمنالداخل از دست مأموران عباسی گریخت و خود را به اندلس رساند و موفق به قبضه کردن قدرت در انجا شد و بازماندگان وی توانستند تا 423ق/1032م، در اندلس (و از جمله آراگون) به حکومت خود ادامه دهند. در این مدت فرهنگ و تمدن اسلامی به حد اعلای خود رسید و پرتو آن تمام اروپای غربی را فرا گرفت (حتی، 2/652).
در 162ق/779م در زمان عبدالرحمن اول (138-172ق/755-788م) شارلمانی (151-199ق/768-814م) که همپیمان خلیفۀ عباسی هارونالرشید و بالطبع دشمن عبدالرحمن بود، به دعوت برخی از امیران مخالف، به اندلس حمله کرد و وارد آراگون گردید، ولی به علت پایداری مسلمانان سرقسطه و بسته شدن دروازههای شهر (حتی، 2/650) نتوانست به فتح سرقسطه نایل آید و این امر باعث شد که قسمت اعظم اسپانیا را به حال خود رها کند (وات، 38)، اما هنگام بازگشت خفتانگیز سپاه فرانسه، در تنگههای کوهستانی پیرنه قبایل باسک و دیگر کوهنشینان که اغلب مسلمان بودند از پشتسر به سپاه شارلمانی حمله کردند و خسارتهای جانی و مالی بسیار وارد آوردند. در این حملات رولان ، یکی از سرداران شجاع شارلمانی، کشته شد. سرود رولان که در ادبیات قرون وسطای فرانسه شهرت دارد، از این واقعه مایه گرفته است (حتی، 2/650، وات، 38). در زمان عبدالرحمن دوم (207-238ق/822-852م) که در شبهجزیرۀ اندلس وحدت ارضی و سیاسی برقرار شد، عمران و آبادی بسیار انجام گرفت که قسمتی از آن در آراگون و ا همه مهمتر پایگاههای نگهبانی برای جلوگیری از حملات فرانسویان بود. سرقسطه که پیش از عبدالرحمن (300-350ق/912-961م) تابع ایالت لئون شده بود، دیگرباره فرمانبر حکومت امویان گردید (وات، 45).
پس از حکم دوم (350-366ق/961-976م)، دولت اموی اندلس دچار ضعف و حالت ملوکالطوایفی گردید، به گونهای که در 423ق/1032م اندلس دارای 31 شهر تقریباً مستقل شد و مقدمات انحطاط مسلمانان فراهم آمد و تا سال یاد شده فقط شبحی از خلافت باقی بود. اما در آراگون و بهویژه در سرقسطه، به علت موقعیت مرزی، از مدتها پیش قدرت در دست فرماندهان مسلمان محلی بود (وات، 117-118). متلاشی شدن قدرت سیاسی اندلس فرصتی به دست شهریاران مسیحی شمال اسپانیا داد که بر پایۀ قرارداد با امیران مسلمان نه تنها از پرداخت جزیه خودداری کنند، بلکه از آنان باج نیز بخواهند (همان). برای مثال، آلفونسوی ششم امیر لئون و قشتاله موفق شد که از حکومت نیرومند محلی اشبیلیه سوید (اشبیلیه) خراج دریافت کند، اما همینکه ارگون طمع بست و خواست بر سرقسطه مسلط شود. با مخالفت شدید السید (رود ریگو دیاز دو ویوار ) که طرفدار مسلمانان و از نجبای قشتاله و رقیب آلفونسو و مردی بیباک و با شهامت بود، روبهرو شد. السید خود را در اختیار حکمران مسلمان سرقسطه یعنی ابوجعفر احمدبن سلیمان المقتدر باللّه (438-474ق/1046-1081م) که مردی منجم، ریاضیدان و فیلسوف بود، گذاشته بود. در مقابل، المقتدر السید را حکمران مستقل شهر مسلمان بلنسیه کرد (474ق/1081م) با اینهمه، تهدیدات مسیحیان بر ضدمسلمانان ادامه داشت. حکمران مسلمان اشبیلیه برای مقابله با آلفونسوی ششم ناچار از حکمران مقتدر دولت مرابطون (479-542ق/1086-1147م) که در این زمان در شمال افریقا قدرت مهمی به شمار میرفتند، کمک خواست و با مساعدت آنها موقتاً از پیشرفت مسیحیان در جنوب اسپانیا جلوگیری شد. به این ترتیب، پای دولت مرابطون به اندلس باز شد (وات، 117-118)، اما به علت همکاری نکردن مسلمانان با دولت مرابطون در 512ق/1118م اشراف آراگون پس از 9 ماه محاصره، سرقسطه را تصرف کردند (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 44) و در 490ق/1097م وشقه سقوط کرد (رانسیمان، 1/121). در 540ق/1145م دست مرابطون به کلی از ناحیۀ آراگون کوتاه شد (وات، 118) و دورۀ دوم ملوکالطوایفی در اندلس آغاز گشت. این سرزمین دوباره میان امیران کوچک ملوکالطوایف تقسیم گردید و آراگون به دست مسیحیان افتاد. در 566ق/1171م در شمال افریقا به جای دولت مرابطون دولت موحدون (542-633ق/1147-1236م) پایهگذاری شد که بنیادگذار آن محمدبن تومرت بود (473-525ق/1080-1131م). پایهگذاری این حکومت، جان تازهای به مسلمانان اندلس داد و مانع شد که همۀ اندلس به دست مسیحیان بیفتد موحدون حتی یکبار در 592ق/1196م، آلفونسوی هشتم پادشاه قشتاله را در محلی به نام آلارکوس به سختی شکست دادند، اما از این پیروزی دستاورد مهمی بهرۀ مسلمانان نگشت. در برابر، مسیحیان از این رهگذر، هرچه بیشتر متحد شدند و سرانجام در 609ق/1212م، دو دولت متحد آراگون و ناوار با کاستیل، در جنوب طلیطه در محلی به نام لاسناواس دِ تولوسا سپاهیان موحدون را به سختی شکست دادند (دوروتی، 22) و دست مسلمانان را از اسپانیا بجز از باریکهای در جنوب اندلس ٠شامل غرناطه و پیرامون آن) کوتاه کردند. دولت نوین غرناطه که محمدبن یوسفبن نصر آن را در 629ق/1232م به نام حکومت نصریه (بنیالاحمر) پایهگذاری کرده بود، کاملاً مستقل نبوده، بلکه در برابر تاخت و تازهای پادشاه قشتاله و آراگون ناچار به پرداخت خراج سالانه گردید و ناگزیر متحد دولت آراگون شد که در آن زمان بسی گستردهتر بود و حتی بر بلنسیه، میورقه ، قرصقه ، سردانیه ، برجلوته و جز آن فرمانروایی داشت. (ارسلان، الحلل السندسیه، 2/229-233). دولت بنیالاحمر سرانجام به 897ق/1492م به دست ملکۀ ایزابلا که با فردیناند پادشاه آراگون ازدواج کرده و متحد شده بود منقرض گردید و آخرین امیران مسلمان بنیالاحمر به مراکش گریختند (آیتی، 235؛ باسورث، 44).
پس از کوتاه شدن دست امیران مسلمان از اراگون به مسلمانان آراگون که مودجار خوانده میشدند، آزادی دیانت و استقلال داخلی داده شد. از میان آنان بازرگانانی توانگر برخاستند و تنی چند از آنها در دربار سلطنتی آراگون مصدر خدمات مهمی گشتند. صنعتگران مسلمان با به کار بردن اشکال و موضوعات اسلامی در صنایع ظریفه، شیوۀ خاصی پدید آوردند و بر معماری، درودگری، منبتکاری و فلزکاری اسپانیا تأثیر گذاشتند. آلفونس ششم زمانی با افتخار خود را پادشاه دو دیانت یعنی اسلام و مسیحیت مینامید. با اینهمه، مسلمانان ناچار بودند، جامۀ مشخصی بپوشند و در محلۀ مخصوص زندگی کنند و بهویژه مالیاتهای گران بپردازند. ثروتی که از راه صنعت و بازرگانی برای مسلمانان فراهم آمده بود، مایۀ رشک مسیحیان شد و سرانجام جیمس یکم در 645ق/1247م، فرمان اخراج 000’100 تن از آنها را از آراگون صادر کرد. این امر موجب وارد آمدن لطمت فراوان به صنایع آراگون شد (دورانت، 4/230، 231). تا 1249ق/1833م آراگون به صورت یک واحد سیاسی باقی بود، ولی در آن سال به 3 استان امروزی، ساراگوسا (سَرْقُسْطه = سَرْقُص = سرقصطه)، اوْسکا (وشقه) و تروئل (ترول) درآمد (بریتانیکا). مرکز ایالت آراگون همواره سرقسطه بوده و در وصف آن گفته شده است که: «شهری است نیکو و بزرگ، بستانهای زمردگونش آن را در میان گرفتهاند. 4 نهر دارد که از هر سو بر آن محیط هستند و از آنرو باغهایش به انواع ریاحین و گلها مرصع است. شهری است کهن، از متنزهات آن جلقین و قصرالسرور و مجلس الذهب است» (ابوالفداء، 219) این شهر به علت آنکه در دیوار بناهای آن از مرمر سفید استفاده شده، به الدارالبیضاء (شهر سپید) نیز موسوم بوده است (دمشقی، 417). سرقسطه کلیساهای تاریخی متعدد دارد که از جملۀ آنها «سیو»ست که پیشتر مسجدجامع اعظم مسلمانان بوده و مسیحیان برای تبدیل مسجد به کلیسا، مدت 401 سال (513-927ق/1119-1521م) کوشش کردهاند. کاخهای گوناگون از جمله کاخ جعفری که ابوجعفر احمد فرمانروای ارغون در میانههای سدۀ 5ق/11م ساخته، یادگارهایی از روزگار اسلامی این شهر است. (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 43). دیگر شهرهای عمدۀ آراگون که در آن هم آثار اسلامی دیده میشود، عبارتند از وشقه (اوْسکا) که به نوشتۀ یاقوت در معجمالبلدان عدهای از اهل علم بدانجا منسوبند، قلعۀ ایوب (منسوب به ایوببن حبیب لخمی یکی از فرمانروایان مسلمان در اواخر سدۀ 2ق/8م در اندلس)، کاسپه ٠قصبه)، آتیکا (عتیقه)، داروکا (داروغه) و تروئل (ترول).
مآخذ: آیتی، محمدابراهیم، آندلس، دانشگاه تهران، 1363ش، صص 15، 182، 235؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش؛ ارسلان، شکیب، تاریخ فتوحات اسلامی در اروپا، ترجمۀ علی دوانی، قم، حکمت، 1348ش؛ همو، الحلل السندسیه، بیروت، دارمکتبه الحیاه، 1355ق؛ امین، حسن، الموسوعه الاسلامیه، بیروت دارالتعارف، 1399ق، ص 118؛ بستانی، (فؤاد افرام)؛ باسورث، کلیفورد ادموند، سلسلههای اسلامی، ترجمۀ فریدون بدرهای، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش، ص 43؛ خوری، سلیم جبرائیل و شحاده، سلیم میخاییل، آثارالادهار، بیروت، مطبعه السوریه، 1291ق، صص 68-69؛ حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تبریز، حقیقت، 1344ش، 2/634، به بعد؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش، صص 181-183؛ حسن، ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام السیاسی، بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، 1362ق، 1/317؛ دایرهالمعارف فارسی؛ دمشقی، محمدبن ابیطالب، نخبهالدهر، ترجمۀ حمید طبیبیان، تهران، فرهنگستان ادب و هنر ایران، 1357ش، ص 418؛ دورانت، وبل، تاریخ تمدن، ترجمۀ فریدون بدرهای، تهران، اقبال، 1345ش، صص 18/327-328، 356 به بعد؛ همو، همان، ترجمۀ ابوالقاسم طاهری، تهران، اقبال، 1343ش، 13/226-231؛ دوروتی، لودر، سرزمین و مردم اسپانیا، ترجمۀ شمسالملوک مصاحب، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344ش؛ رانسیمان، استیون، تاریخ جنگهای صلیبی، ترجمۀ منوچهر کاشف، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش، 1/120؛ وات، مونتگومری، اسپانیای اسلامی، ترجمۀ محمدعلی طالقانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359ش، فهرست.
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۱۸ ب.ظ
توسط ganjineh
آرال، دریاچهای بزرگ در آسیای مرکزی و جنوب غربی بخش آسیایی اتحاد شوروی، میان ْ43 و َ30 و ْ46 و َ50 عرض شمالی، با آب شور که اطراف آن را اراضی جمهوری شوروی خودمختار قرهقالپاق (بخشی از جمهوری ازبکستان شوروی) و جمهوری قزاقستان احاطه کردهاند (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 2، 2/609). مساحت دریاچۀ آرال با جزایر آن 4500’6 کمـ 2 است.
حداکثر طول دریاچه 428 کمـ و عرض آن 235 کمـ است. حجم متوسط آب این دریاچه 000’1 کمـ 3 و عمق آن معمولاً 20-25 متر و در عمیقترین ناحیه 67 متر است. این دریاچه بیش از 300 جزیره دارد که مساحت کلی آنها حدود 5/3٪ مجموع مساحت دریاچه را تشکیل میدهد (همان، چ 3، 3/159). بزرگترین جزایر دریاچۀ آرال عبارتند از کوگ آرال به مساحت 273 کمـ 2، وزروژدنیه 216 کمـ 2 و بارسا کلمز 133 کمـ 2 (همان، چ 2، 2/610). روبهروی مصب آمودریا جزایر متعددی وجود دارد که عمدهترین آنها طوطْمَقْ اَطه (توتماق آنا) است.
واژۀ آرال ترکی و احتمالاً به معنای جزایری است که در مصب رودها قرار گرفتهاند (بارتولد، III/332). چنین به نظر میرسد که دریاچۀ آرال در روزگاران کهن ناشناخته بوده است. مورخان و جغرافینگاران باستان مطالب گنگ و ناروشنی پیرامون این دریاچه ارائه کردهاند که گاه متناقض به نظر میرسد. بعضی دریای آرال را با دریای آزوف اشتباه کرده آن را مئوتیس نامیدهاند (همانجا). یونانیان و رومیان از سدۀ 7ق م تا سدۀ 4م دریای ازوف را به نام قوم ساکن آن ناحیه که مئوت نام داشتند مئوتیس میخواندند (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 2، 27/162). نه تنها در مآخذ کهن، بلکه در منابع متأخر و نوشتههای کنونی شوروی نیز این دریاچه را دریای آرال مینامند (همان، 2/159). در مآخذ چینی متعلق به سدۀ 2ق م و پس از آن ضمن بحث از منطقۀ اطراف دریاچۀ آرال از آن با عنوان دریای شمالی و گاه دریای غربی یاد شده است. تا آنجا که میدانیم بزرگترین کاشف چینی نواحی غربی آسیای مرکزی شخصی به نام چژان ـ تسیان بود. وی در 138ق م به منظور یافتن متحدانی بر ضدّ هونها از سوی امپراتور چین به سرزمینهای غربی اعزام شد، ولی هونها او را دستگیر کردند. وی فقط توانست در 128ق م به محدودۀ ترکستان غربی راه یابد. چژان ـ تسیان مدتی در آن سرزمین اقامت گزید. آگاهیهای وی در «یادداشتهای تاریخی» سیم ـ تسیان آمده است. بنا به گفتۀ چژان ـ تسیان همۀ رودهایی که در غرب یوتیان (تلفظ چینیِ ختن) جریان دارند به دریای غربی میریزند (بارتولد، III/32، به نقل از بیچورین)، ولی بروسه آن را دریای شمالی ترجمه کرده است که دارای سواحل کوهستانی نیست. این همان دریای شمالی است» (II/424).
مطالب ارائه شده از سوی چژان ـ تسیان و پیرامون او مؤید وجود دریاچهای بزرگ در شمال غرب است که بارتولد آن را دریای آرال میداند (III/32). آمیانوس مارسلینوس از باتلاق اُکْس یاد کرده است (همو، III/331). شاید مقصود او مصبّ سیر دریا (سیحون) به دریاچۀ آرال بوده است. زمارخس ، سفیر امپراتور روم در دربار ترکان که در 568م هنگام پادشاهی خسرو اول انوشیروان نزد خان ترک رفته بود، ضمن بازگشت از اردوگاه ترکان به سرزمین خوارزم از «دریاچه یا مرداب وسیع» یاد کرده است که گمان میرود اشاره به دریاچۀ آرال باشد (بارتولد، III/37-38). بارتولد، ضمن عطف توجه به نظر دانشمندانی چون هومبولت ، کُلاپْروت و لرش ، چنین اظهار عقیده کرده است که مقصود زمارخس از «دریاچه یا مرداب وسیع» باید همان دریای آرال باشد، زیرا توصیف زمارخس از کرانۀ شرقی دریاچه با مشخصات دریای آرال منطبق است (همانجا). جغرافینگاران مسلمان از سدۀ 3ق/9م به بعد آگاهیهای بیشتری پیرامون دریاچۀ آرال ارائه کردهاند. ابنخردادبه، هنگام بحث پیرامون رود جیحون (آمودریا)، یکی از مصبهای آن را «بُحَیْره کردن» (کُرْدَر، کَرْدَر) نوشته است که به احتمال زیاد باید همان دریاچۀ آرال باشد (صص 38 و 173). ابنرسته در شرح مسیر رود جیحون، بیآنکه نامی از این دریاچه ببرد، به توصیف آن پرداخته و نوشته است: «رود به دریاچهای میریزد که محیط آن قریب 80 فرسنگ است و سیاکوه در ساحل غربی آن قرار گرفته و ساحل شرقی آن پوشیده از بیشههای انبوه و متراکم است» (ص 91-92). از نشانیهایی که ابنرسته به دست داده میتوان دریافت که دریاچۀ موردنظر او همان دریاچۀ آرال بوده است، زیرا در ساحل غربی دریاچه منطقۀ سیاکوه قرار گرفته است. بعدها ترکان این منطقه را اوست اورت یا اوست یورت نامیدند. اصطخری، که پس از ابنرسته در اواخر سدۀ 3ق/9م میزیسته، از دریاچۀ آرال با عنوان دریای خوارزم نام برده است. وی محیط دریای خوارزم را 100 فرسنگ نوشته است (مسالکالممالک، 304) که با نوشتۀ ابنرسته حدود 20 فرسنگ اختلاف دارد. اصطخری از سرمای این منطقه یاد کرده است (مسالک و ممالک، 238) که با نوشتههای کتب دینی زرتشتی پیرامون منطقۀ خوارزم و نوشتههای متأخر تا اندازۀ زیادی هماهنگ است. ابنخردادبه از دریاچۀ آرال با دو نام یاد کرده است. وی در جایی از بُحَیْره کَرْدَر نام برده و آن را از بحر جرجان (دریای خزر) جدا دانسته است (ص 173). اصطخری دریاچۀ آرال را دریای خوارزم نامیده است. مشخّصاتی که وی از سرزمین خوارزم و دریاچهای به همین نام ارائه کرده با مشخصات کنونی منطقه مطابق و نشانۀ جدایی آن از دریای خزر است. وی مینویسد: «یخ بستن از خوارزم آغاز کند تا آنجا که غایت سردسیر است و بر جیحون هیچ جایگه سردتر از خوارزم نیست و بر کنارۀ دریای خوارزم کوهی هست آن را جغراغر) خوانند. به زمستان یخ بندد تا آخر تابستان، آنگه بگشاید و گرد بر گرد این دریا 100 فرسنگ است و آب دریا شور است» (مسالک و ممالک، 238). همو در جای دیگر خوارزم را اقلیمی جدا از خراسان و ماوراءالنهر دانسته که بیابانهای وسیع از هر سو آن را فرا گرفته و از شمال و مغرب با سرزمین غزان هممرز است و مینویسد: «انتهای رود جیحون در آنجاست. از اینجا به بعد در کنار نهرآبادی نیست تا آنکه به دریاچۀ خوارزم میریزد» (مسالکالممالک، 299). یاقوت همانند اصطخری محیط دریاچه را 100 فرسنگ نوشته است (ص 38). این اظهارنظرها با شرحی که جغرافینگاران سدههای متأخر پیرامون خوارزم و دریاچۀ آرال نوشتهاند، تا اندازۀ زیادی هماهنگ است. گردیزی هنگام بحث پیرامون راه خزر، از دریاچۀ آرال با نام بحیره خوارزم یاد کرده است (ص 271). ابنحوقل نکتۀ تازهای بر نوشتههای اصطخری نیفزوده، و همانند او، دریاچۀ آرال را بحیره خوارزم نامیده است (2/459). مقدسی هنگام بحث پیرامون جیحون و کرانههایش نوشته که «این رود خوارزم را میشکافد و به دریاچۀ خوارزم میریزد» (ص 284). مسعودی، ضمن توصیف رود جیحون از پیوستن آن به دریاچۀ آرال سخن گفته، ولی آن را دریاچۀ جرجانیه نامیده و از دریای خزر جدا دانسته است (التنبیه والاشراف، 62) وی بر آن است که آب رودهای جیحون و شاش (چاچ) و چند رود دیگر به این دریاچه مینویسد: آب این دریاچه شیرین است (التنبیه والاشراف، 163). نوشتۀ مسعودی با نوشتۀ اصطخری که آب دریاچۀ آرال را شور دانسته متناقض است، ولی در نوشتۀ این هر دو دانشمند حقیقتی نهفته است. آب دریاچه شور است، ولی قشر نازکی از سطح آب دریاچه شیرینتر از اعماق آن است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 2، 2/610). در سدههای بعد جغرافینگاران بیشتر از نوشتههای دانشمندان سدههای 3 و 4ق/9 و 10 بهره جسته و کمتر نکتهای بر آنها افزودهاند. محمدبن نجیب بکران در جهاننامه که آن را در 605ق/1208م تألیف کرده، دریاچۀ آرال را با دو نام بحیرۀ جَنْد و بحیرۀ خوارزم و گاه با هر دو نام، بحیرۀ جند و خوارزم، خوانده است (صص 34، 48). حافظابرو که نگارش جغرافیای خود را در 817ق/1414م. آغاز کرده و تا 823ق/1420م ادامه داده، از این دریاچه با دو نام بحیرۀ خوارزم و بحیرۀ جیحون یاد کرده و آن را از دریای خزر جدا دانسته است. او همچنین مینویسد که جیحون در این تاریخ (820ق/1417م) تغییر مسیر داده به بحر خزر میریزد و بحیرۀ جیحون یا خوارزم دیگر باقی نمانده است (ص 61)، ولی نکتۀ اخیر قابل تأمّل به نظر میرسد. بعید نیست که در زمان او آب دریاچۀ آرال کاستی پذیرفته باشد، زیرا هرگاه سخن حافظ ابرو مبنی بر «راه کردن» جیحون به بحر خزر درست باشد، معلوم میشود که دریاچۀ آرال بزرگترین منابع خود را برای مدتی از دست داده بوده است.
از بعضی مآخذ نیز برمیآید که گویا آب سیر دریا (سیحون) برای مدتی به دریاچۀ خوارزم (آرال) نمیریخته است. بجز مطالبی که بدرالدین رومی بازرگان و ابنفضلاللّه عُمَری آوردهاند، مؤلف کتاب یابُرنامه نیز به این نکته اشارهای دارد. وی مدعی است که آب سیر دریا در شنزارهای غربی فرو میرود. بنابراین چنین به نظر میرسد که سیردریا زمانی تغییر مسیر داده بود، ولی از 980ق/1573م بار دیگر به دریاچۀ آرال راه گشوده است (بارتولد، III/332). ابوالغازی بهادرخان که در اوایل سدۀ 11ق/17م میزیست و در 1053ق/1643م سمت خانی ناحیۀ آرال را داشته، این دریاچه را سیرتنگیزی (سیردنیزی) نامیده است و بنابر نوشتۀ بارتولد «گمان میرود ابوالغازی از این نکته آگاهی نداشته که روزگاری آب سیردریا (سیحون) به دریاچۀ آرال نمیریخته است» (همانجا). نام آرال نخستینبار در سدۀ 11ق/17م پدیدار شد. ابوالغازی بهادرخان بر آن بود که آرال «ناحیهای است که آب رود به دریا میریزد» (بارتولد، III/86 به نقل از شجرهالاتراک)، بعدها قرقیزان، و به اعتباری دیگر قزاقها، آن را دریای آرال (آرال تنگیزی) نامیدند، آشنایی روسها با دریاچۀ آرال به سدۀ 11ق/17م میرسد. این دریاچه در مآخذ روسی اولینبار در «نقشۀ بزرگ» اوایل سدۀ 11ق/17م با نام دریای آبی آمده است و در آن به خطا این دریاچه به دریای خزر متصل گشته است. نام دریای آرال نخستینبار در 1108ق/1697م در مآخذ مکتوب روسی درج گردیده و متعاقب آن پس از 1135ق/1819م سفر هیأتهای کاشفان به نواحی پیرامون دریاچۀ آرال به صورتی کاملتر در گزارش هیأتها آمده است. در گزارش هیأت بوناکوف و پاسپلوف که طی سالهای 1263 و 1264ق/1847 و 1848م صورت گرفت. مطالبی علمی پیرامون دریاچۀ آرال نگاشته شد (همانجا). در سالهای 1317-1320ق/1899-1902م هیأتی به سرپرستی لس برگ دریاچۀ آرال را مورد پژوهش علمی جدید قرار داد (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 2، 2/610). در فاصلۀ سالهای 1269-1300ق/1853-1883م دولت امپراتوری روسیه ناوگان کوچکی برای حرکت در دریاچۀ آرال فراهم آورد. نخستین پایگاه ناوگان مزبور بندر آرالسک بود، ولی بعدها به کازالینسک منتقل گردید. زمانی که خوانین ترکستان تابع امپراتوری روسیه نبودند، دریاچۀ آرال دریای داخلی روسیه به شمار نمیرفت، ولی پس از تصرف خاننشین خیوه توسط ارتش تزاری دریاچۀ آرال به صورت دریای داخلی روسیه درآمد (دانشنامۀ ایران و اسلام).
طی سدههای 13 و 14ق/19 و 20م آب دریاچۀ آرال گاه بالا میآمد و گاه فرو مینشست. از اینرو محققان دربارۀ عمق دریاچه و میزان آب آن مطالب متفاوتی ارائه کردهاند. از اواخر دهۀ 1950-1960م سطح آب دریاچه رو به کاستی نهاد. در فصول مختلف میزان آب دریاچه متغیر است. البته از زمانی که آبهای دو رود آمودریا (جیحون) و سیردریا (سیحون) به مصرف آبیاری میرسد، از میزان آب دریاچه کاسته شده است. حرارت سطح آب دریاچه در تابستان حدود ْ26 تا ْ30 سانتیگراد و در زمستان حدود صفر است. آب اعماق دریاچه حتی در فصل تابستان سرد است و به ْ1 تا ْ3 میرسد. در زمستان آب اکثر نواحی بهویژه بخش شمالی دریاچه یخ میبندد. آب و هوای منطقۀ دریاچۀ آرال معتدل است. درجۀ متوسط حرارت در تابستان ْ24 تا ْ26 سانتیگراد و در زمستان ْ7 تا ْ5/13 سانتیگراد است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/159). میزان بارندگی سالانه 100 میلیمتر است. تبخیر سالانۀ آب نیز حدود 000’1 میلیمتر است. ارتفاع سطح آب دریاچه بسیار متغیر بوده است. طی 1277-1297ق/1860-1880م سطح آب دریاچۀ آرال سخت تنزل داشت، ولی از 1297-1340ق/1880-1921م، 2 متر بالا آمد (همان، چ 2، 2/610). میزان نمک آب دریاچه در خارج از مصب رودها حدود 10٪ تا 11٪ است که در مناطق جنوب شرقی گاه به 14٪ میرسد. تا عمق 25 متر، آب دریاچه شفاف است (همان، چ 3، 2/159). اعماق دریاچۀ آرال از نظر حیات حیوانی و گیاهی چندان غنی نیست. در این دریاچه حدود 50 نوع جانور زندگی میکند که 20 نوع آن بسیار گمیاب است، مانند ماهی آزادِ ویژۀ دریاچۀ آرال. دیگر ماهیهای دریاچه عبارتند از کپور، سیم، سوف و یک نوع ماهی استورژن (سگماهی). صید ماهی از رودخانهها 10٪ و از سواحل دریاچه 90٪ مجموع صید را تشکیل میدهد (همان، (دوم، چ 2)، 2/610). مراکز عمدۀ ماهیگیری اغلب مصب رودهایی است که به این دریاچه میریزند.
ساحل شمالی دریاچۀ آرال در بعضی نقاط مرتفع است و ارتفاع بعضی از آنها به 150 متر بالاتر از سطح دریا میرسد. در بعضی نواحی بریدگیهایی به شکل خلیج وجود دارد. سواحل شرقی دریاچۀ آرال شنی و دارای خلیجها و جزایر متعدد است. مصب رود جیحون در ساحل جنوبی دریاچه واقع است. در سواحل غربی بردگیها زیاد نیست. منطقۀ اوست اورت (یورت) در ساحل غربی دریاچه قرار گرفته است. در این منطقه که روزگاری سیاهکوه نامیده میشد، صخرههایی وجود دارد که ارتفاع بزرگترین آنها 250 متر است (همان، چ 3، 2/159). بزرگترین خلیجهای دریاچۀ آرال عبارتند از: خلیج پاسکویچ ، چرنیشف ، کن ـ کامیش ، چالیتر ـ باس و ساری چاگاناک ، صحرای بزرگ قزل قوم (ریگ سرخ) در شرق دریاچۀ آرال نهاده شده است.
اهالی بومی حوالی دریاچۀ آرال ازبک، قزاق و قرهقالپاق هستند که همگی مسلمانند. تراکم جمعیت در سواحل دریاچۀ آرال اندک است. اهالی عمدتاً به ماهیگیری اشتغال دارند. گروه اندکی نیز به دامپروری، شبانی و جالیزکاری مشغولند. مراکز اصلی اقتصادی این ناحیه عبارتند از شهرهای بندر آرالْسک در شمال و مویناک در جنوب دریاچه. پس از این دو میتوان از بنادر شفچنکو ، ژوآن بالیغ ، اوپالی ، تایلاک جگن ، آققلعه و کولاندی نام برد. خط آهن تاشکند ـ ساکسائول ـ اورنبورگ از شهر بندری آرالسک میگذرد. کشتیرانی در دریاچۀ آرال حداکثر 7 ماه در سال جریان دارد، زیرا محیط دریاچه برای کشتیرانی به مقیاس وسیع چندان مساعد نیست (همان، چ 3، 2/159).
مآخذ: ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، لیدن، 1939م؛ ابنخردادبه ابوالقاسم، المسالک والممالک، لیدن، 1889م؛ ابنرسته، احمدبن عمر، الاعلاق النفیسه، لیدن، 1891م؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، مسالکالممالک، لیدن، 1927م؛ همو مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش؛ بکران، محمدبن نجیب، جهاننامه، به کوشش محمد امین ریاحی، تهران، ابنسینا، 1342ش؛ بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر داناسرشت، تهران، امیرکبیر، 1363ش؛ حافظ ابرو، جغرافیا، فهرست میکروفیلمها، شمـ 1471؛ دانشنامۀ ایران و اسلام؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 2، ذیل Meotida, meoti؛ چ 3، ذیل Aralskoe more؛ گردیزی، عبدالحیبن ضحاک، زینالاخبار، به کوشش عبدالحی حببی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1347ش؛ مسعودی، علیبن حسین، التنبیه والاشراف، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش؛ مقدسی، محمدبن احمد، احسنالتقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ یاقوت حموی، ابوعبداللّه، المشترک، به کوشش ف ووستنفلد، گوتینگن، 1846م؛ نیز:
Bartold V. V., Sochineniia, Moskvaizdatelstvo Nauka, 1965; Brosset M., "Relation du pays ta auan", traduite du chinois, JA, 1828
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۲۳ ب.ظ
توسط ganjineh
آرامی، نام زبان و قومی سامی که سرزمین اصلی آنان احتمالاً شمال عربستان بوده است، اینان در زمانی پیش از سدۀ 12ق م به تدریج به شام و بینالنهرین و اسور و بابل راه یافتند و در این سرزمینها مستقر شدند و توانستند حومتهای کوچک مستقلی در نواحی شام تشکیل دهند. در سدۀ 11ق م حکومت بیت ـ ادینی را در کنار رود فرات تأسیس کردند. در استاد شاهان آسور همچنین از قلمرو سَمْعَل و حکومتهای کوچک دیگر در نواحی حمص و حلب و دمشق و غیره نام برده شده است. این حکومتها پیوسته با شاهان آسور در کشمکش بودند تا سرانجام در سدۀ 9 و 8ق به دست این شاهان از میان رفتند. آرامیان همچنین به صورت قبایل پرقدرتی در نواحی بینالنهرین میزیستند. گرچه حکومتهای محلّی آرامیان از میان رفت، اما نفوذ فرهنگی آنان بر اقوام مجاور برجای ماند.
زبان آرامی یکی از مهمترین اعضای گروه شمالی زبانهای سامی به شمار میرود. این زبان نخست به صورت زبان تکلم و سپس به عنوان زبان کتابت رواج یافت. قدیمترین آثار مکتوب آن کتیبههایی متعلق به سدۀ 9 و 8ق م است که در نواحی شام و بینالنهرین به دست آمده است.
دبیران آرامی زبان در دستگاههای اداری دولت آسور به خدمت مشغول بودند و خط آرامی به سبب سهولت آن نسبت به خط میخی بیشتتر به کار میرفت.
آرامی قلمرو هخامنشی: با تصرف بابل در 539ق م به دست کوروش، پادشاه هخامنشی، امپراتوری کلده برافتاد، ولی زبان ارامی به عنوان زبان دیوانی امپراتوری نوبنیاد هخامنشی برگزیده شد. در دربار ایران و نیز در مراکز استانهای گوناگون امپراتوری هخامنشی، دبیران آرامی زبان به خدمت مشغول بودند که علاوه بر آرامی زبان آن محل مانند فارسی باستان، سُغدی، مصری و غیره را نیز میدانستند. بدینگونه مکتوبات آرامیِ رسیده را به زبان محلی برای فرمانروای ناحیه ترجمه میکردند و از زبان او مکتوبات ارسالی را به آرامی برمیگردانیدند. حتی مکاتبات میان فرمانروایان ایرانی نیز توسط همین دبیران به آرامی انجام میگرفت. نمونههایی از آنها، نامههایی است که در مصر به دست آمده و متعلق به سدۀ 5ق م یعنی زمانی است که مصر به تصرّف ایرانیان درآمد و مأموران ایرانی به مشاغل اداری در آنجا منصوب شدند. این نامهها که بر روی چرم نوشته شده و به خط و زبان آرامی است، مشتمل بر دستورهایی رسمی و نیمهرسمی است که از سوی والی (شَهْربان = ساتراپ) ایرانیِ مصر به نام اَرْشام یا برخی مأموران عالیرتبۀ ایرانی خطاب به کارمندان ایرانیِ مأمور خدمت در مصر صادر شده است. از همین دوران تعدادی نامه، سند، صورتحساب و غیره نیز به زبان ارامی بر روی پاپیروس کشف شده که متعلق به جامعۀ یهودیان آن زمان مصر است. در خود ایرانی نیز اسناد آرامی به دست آمده است. در کشفیات تختجمشید افزارهای سنگی مانند هاون، سینی، و غیره که در آیینهای دینی به کار میرفته، با نوشتههایی به زبان و خط آرامی پیدا شده است. این افزارهای تاریخدار متعلّق به زمانی میان 479 تا 435ق م است. همچنین لوحههای گلی با نوشتههای آرامی در همینجا کشف شده است. سنگنوشتههای فارسی باستان ظاهراً ترجمههایی به ارامی نیز داشتهاند. قطعاتی از ترجمۀ آرامیِ کتیبۀ داریوش در بیستون بر روی پوست در مصر به دست آمده است. زبان آرامیِ همۀ این اسناد تحت تأثیر زبان فارسی باستان است و کلمات و اصطلاحات و تعبیرات ایرانی در آنها بسیار دیده میشود. برخی از این کلمات ایرانیِ دخیل در آرامی بعداً از طریق این زبان وارد عربی شد مانند کَنْز، فَتْکُر (پیکر)، زرنیخ، زرد (زرّاد)، وَرْد و غیره. البته زبان تکلم در ایران و نواحی دیگر همان زبانهای محلی بوده و برای ثبت وقایع تاریخی بر سنگ و فلز از خطّ میخی استفاده میشده است. از همین دوران هخامنشی در نواحی مختلف آسیای صغیر و بابل اسنادی به آرامی به دست آمده است. در شمال عربستان و در فلسطین نیز کتیبههایی از این دوران در دست است. پس از دوران هخامنشی زبان آرامی همچنان به حیات خود به عنوان زبان اداری ادامه داد. کتیبههایی به زبان ارامی در ارمنستان و گرجستان به دست آمده است. در افغانستان و پاکستان غربی (تاکسیلا، نزدیک راولپندی) 4 کتیبه به آرامی از آشوکا از سدۀ 3ق م کشف شده است. خط خروشتی هندی نیز از خط آرامی اقتباس شده است. با روی کار آمدن سلسلههای ایرانی به تدریج زبان آرامی در ایران از استعمال افتاد و به جای آن زبانهای ایرانی میانه مانند پارتی، سّغدی، فارسی میانه (پهلوی)، خوارزمی و غیره به کار رفت، ولی الفبای این زبانها از خطّ آرامی اقتباس شد. سنت آرامینویسی موجب شد که تعدادی کلمات آرامی، خصوصاً افعال، ضمایر، حروف اضافه و ربط، در این زبانها به کار رود. این کلمات آرامیالاصل که اصطلاحاً هُزوارش نامیده میشود، فقط در خط نوشته میشد، ولی در تلفظ معادل ایرانی آنها به کار میرفت، مثلاً «لحما» مینوشتند و به فارسی میانه «نان» میخواندند.
در خارج از قلمرو ایران در فاصلۀ میان سدۀ اول ق م و سدۀ 3م کتیبههایی در قلمرو قدیم نَبَطیان، از شمال حجاز تا مرزهای مدیترانهایِ سوریه، کشف گردیده و نیز کتیبههایی در بخشهای شمالیتر یعنی در پالمیر به دست آمده که به زمانی میان سدۀ اول ق م تا 272م (سال برافتادن این شهر) تعلق دارند. این آثار به گونهای از آرامیِ نزدیک به آرامیِ هخامنشی به نگارش درآمدهاند.
آرامیِ کتاب مقدّس: بخشهایی از عهد عتیق به زبان آرامی در دست است: قسمتی از کتاب عزرا (ح 300ق م)، قسمتی از کتاب دانیال (قرن 2ق م)، 2 واژه در سِفْر تکوین و سورهای از کتاب ارمیا. نیز اصل برخی از کتابهای آپوکریف به زبان آرامی بوده که بعدها از میان رفته است. این بخشها از زمانهای گوناگون به فاصلۀ 3 قرن است و اختلافات لهجهای نیز در آنها دیده میشود. چنین مینماید که روزگاری همۀ کتاب دانیال به آرامی که زبان متداول در ناحیۀ فلسطین بوده، وجود داشته است. اصطلاحاً آرامیِ به کار رفته در این بخشها را آرامی کتاب مقدس نامیدهاند.
بنا بر نظر زبانشناسان، از اوایل دوران مسیحیّت، آرامی به 2 گروه غربی و شرقی تقسیم شد که حدفاصل میان سرزمینهای متکّمان به آنها رود فرات و صحرای شام است. تفاوتهای زبانی میان این دو گروه حاصل از اختلاف سرزمینها و اقوام و فرهنگها و مذاهب است. آرامی غربی شامل نَبَطی، پالمیری (شمال شرقی دمشق)، آرامی مسیحیان فلسطین و آرامی یهودی است. ترگومها ترجمهها و تفاسیر آرامی کتاب مقدّس است و به دوران مسیحیّت تعلق دارد، و نیز تَلمود اورشلیم (سدۀ 4 و 5م) و برخی کتیبههای آرامی به زبان متداول در فلسطین است. از اوایل دوران اسلامی، عربی به تدریج جای زبان آرامی غربی را در فلسطین و سوریه گرفت. اما هنوز گونهای از آن در روستاهای نزدیک دمشق رواج دارد. از دوران مسیحیّت به بعد آرامی شرقی به 3 لهجه در منتهای ادبی و کتیبهها به کار رفته است: آرامی یهودی ـ بابلی، مندایی و سُریانی. آرامی یهودی ـ بابلی اساساً زبان «تَلمود بابلی» است که به سدۀ 5 و 6م تعلّق دارد. مندایی زبان فرقۀ گنوستیکی است که در سدۀ اول م نشأت گرفته و آثار مکتوبی از آنان برجای است. سریانی اصلاً زبان اِدِسا (رّها)ست. آرامی شرقی به تدریج جای خود را به زبان عربی داد، ولی گونهای از آن در میان مسیحیان و یهودیان در نواحی حدود شرق ارومیه به کار میرود و در آن نفوذ زبانهای دیگر مانند فارسی، کردی، ترکی و عربی دیده میشود.
وجود زبان آرامی در مناطقی که عربی جای آن را گرفت، موجب گردید که بسیاری کلمات از آن زبان، یا به واسطۀ آن زبان، در عربی به وام گرفته شود مانند طاحون، کتان، ناطور، خردل، شاقول، خراج و غیره.
خط آرامی مقتبس از خط فنیقی است و دارای 22 حرف است که از راست به چپ نوشته میشد. برای ضبط بعضی مصوّتهای بلند از صامتها (یعنی همزه، ﻫ، و، ی) استفاده میکردند. خطوط گوناگونی مانند عبری، نَبْطی، عربی، پالمیری، سُریانی و خطوط معمول در ایران مانند پهلوی، سُغدی، خوارزمی و خطّ خروشتی در هند از آن اقتباس شده است.
مآخذ: مانسوخ، رودلف، «زبان آرامی در دورۀ هخامنشی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی، تهران، 10، شمـ 2 (دی 1341)، صص 176-202، شمـ 3 (فروردین 1342ش)؛ صص 324-356؛ نیز:
Bowman, R., Aramaic Ritual Texts from Persepolis, Illinois, 1970; Cowlwy, A., Aramaic Papyri, Oxford, 1923 (Reprint Osnabrück, 1967), Imtroduction, pp. XIII-XXXII; Driver, G. R. Aramaic Documents of The Fifth Century B. C., Oxford, 1957, Introduction, pp. 1-19; Dupont-Sommer, A., Les Araméens, Paris , 1979, pp. 79-104; Frānkel, S., Die Aramaischen Fremwörter im Arabischen, 1886, (Reprint Hildesheim), 1962; Greenfield, j., and Porten, B., The Bisitun Inscription of Darius The Great, Aramaic Version, London, 1982, Introduction, pp. 1-4; Henning, W. B., Handbuch der Orientalistik, Iranistik, I, Leiden-Köln, 1958, pp. 22-24, 37-40, Meillet, A., Les langues du monde, Paris, 1952, II/119-129
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۲۸ ب.ظ
توسط ganjineh
آرایشِ نِگار، نام بخشی از سرودههای صائب تیریزی، سرایندۀ نامآور سبک هندی (1016-1081ق/1607-1670م). صائب در زمان زندگی خویش گزیدههای گوناگونی از اشعار خود فراهم آورد و آنها را طبقهبندی کرد و نامهایی بر آنها نهاد. از جمله اشعاری را که در وصف سراپای اندام معشوق سروده بود، در مجموعهای گرد آورد و آن را مرآتالجمال نامید. همچنین است آرایشِ نِگار حاوی اشعاری که در آنها نام آینه و شانه آمده است، در یک نسخۀ خطی از دیوان صائب که احتمالاً به خط خود اوست و به شمارۀ 1007 در کتابخانۀ مجلس شورای ملی (سابق) نگهداری میشود، بخش آرایش نگار 12 صفحه و مجموعاً 216 بیت را فرا میگیرد. از اینظگونه گزیدهها که صائب از اشعار خود فراهم آورده است. نسخههایی در کتابخانههای مختلف موجود است.
مآخذ: آقابزرگ، الذریعه، 9/569-570، 19/106؛ شورای ملی (سابق)، فهرست خطی، 3/255-256؛ صائب تبریزی، محمدعلی، دیوان اشعار، به کوشش امیری فیروزکوهی، تهران، انجمن آثار ملی، 1345ش، ص 69؛ مشار، خانبایا، فهرست چاپی فارسی، 2/2327؛ منزوی، احمد، فهرست خطی فارسی، 4/2618.
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۳۱ ب.ظ
توسط ganjineh
آربِری، آرتورجان (1905-1969)، خاورشناس انگلیسی. خانوادۀ وی فقیر و پدرش افسر پایین رنبۀ نیروی دریایی بود. از 12 سالگی در پی کسب روزی به کار پرداخت و در همان حال به مدرسۀ متوسطه راه یافت. به مطالعۀ یونانی و لاتین علاقۀ بیشتری نشان داد و پیش از ورود به دانشگاه این 2 زبان را به خوبی فرا گرفت و اغلب آثار کلاسیک را به زبان اصلی مطالعه کرد. در 1924 به کالج پمیروک در دانشگاه کمبریج وارد شد و 3 سال بعد موفق به اخذ درجۀ لیسانس در زبانهای باستانی از این مرکز گردید. پس از آن با استفاده از بودجۀ اوقاف ادوارد براون به تحصیل زبانهای فارسی و عربی در همان کالج پرداخت. در مدت 2 سال دورۀ زبان و ادبیات عربی در همان کالج پرداخت. در مدت 2 سال دورۀ زبان و ادبیات عرب را به پایان رساند. عربی را نزد رینولد نیکلسون و فارسی را نزد پروفسور لوی فراگرفت. پس از دریافت دومین گواهینامۀ لیسانس، به تحقیق در ادبیات عرب و ترجمۀ مواقف اثر نِسفَّری پرداخت. کالج پمبروک در 1931 او را به عنوان محقق وابسته به عضویت پذیرفت و جایزۀ اول براون را به وی داد. او به هزینۀ این کالج به قاهره رفت تا در آنجا به تحقیق و مطالعه بپردازد. در مدت اقامت در قاهره با ساریناسیمون از اهالی رومانی آشنا شد و در 1932 با وی ازدواج کرد. پس از آن از فلسطین، لبنان و سوریه دیدن کرد. بعد به انگلستان برگشت و باز به مصر رفت و در دانشگاه قاهره به سمت استادی و ریاست گروه زبانهای کهن (یونانی و لاتین) منصوب شد (1932-1934). در 1934 بار دیگر به میهن بازگشت و مدت 2 سال به عنوان کتابدار در کتابخانۀ دیوان هند به کار پرداخت. در طول جنگ رئیس تبلیغات دولتی به زبان عربی بود و جزواتی نیز منتشر کرد. در 1944 پس از کنارهگیری مینورسکی از استادی زبان فارسی دانشگاه لندن، به جای او انتخاب شد. 2 سال بعد به مقام استادی رشتۀ عربی و ریاست بخش مطالعات خاورمیانه ارتقا یافت. در 1947 پس از استعفای استوری ، برای اشغال کرسیی استادی زبان عربی به کمبریج بازگشت و تا پایان عمر در آنجا ماند. بر اثر مساعی وی در کمبریج کرسی مستقلی برای تدریس زبان و ادبیات فارسی ایجاد گردید. او عضو فرهنگستان و عضو وابستۀ فرهنگستان ایران و مصر و مجمع علمی دمشق و نایب رئیس کمیتۀ ترجمۀ یونسکو بود. در 1948 انجمن خاورشناسان بریتانیا را تشکیل داد. در کار آربری دقتنظر و کنجکاوی مینورسکی، نیکلسون و نظایر آنان دیده نمیشود. با این حال، آثار وی از نظر تنوع و تعدد و نیز جامعیتِ آرایی که عرضه میکند، و نیز به سبب نثر روان و بیان ساده و شاعرانهای که در نگارش یا ترجمه به کار میبرد، از شهرت فراوانی برخوردار است. ترجمۀ وی از قرآن مجید گرچه از صحت و دقت کافی بهرهمند نیست، مشهورترین ترجمۀ انگلیسی این کتاب آسمانی به شمار میآید. او نویسندۀای پرکار بود و اثار ارزندۀ فراوانی از تحقیق و تصحیح و ترجمه به صورت کتاب و مقاله به انگلیسی و فارسی از وی به جا مانده است. فهرست اثارش را فرهنگ جهانپور در مجلۀ راهنمای کتاب آورده است. (س 1348، شمـ 9 و 10، صص 496-501) از آن میان شعر جدید فارسی را فتحاللّه مجتبایی (تهران، 1334ش)، شیراز را منوچهر کاشف (تهران، 1346ش) و جزوۀ کمحجم تحقیقات و مطالعات انگلیسیها در باب فارسی را فرنگیس شادمان (تهران، 1323ش)، به فارسی برگرداندهاند. برخی مقالات وی در مجلۀ روزگار نو که سردبیری آن را به عهده داشت، به چاپ رسیده است. (برای آگاهی از مقالات او به زبان فارسی، نکـ ایرج افشار، 1 و 2/45، 82، 665، 687، 720، 729، 750).
مآخذ: آربری، آرتورجان، شیراز، ترجمۀ منوچهر کاشف، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352ش، مقدمه؛ افشار، ایرج، فهرست مقالات فارسی، تهران، جیبی، 1339-1350ش، جمـ ؛ جهانپور، فرهنگ، «آربری. ا ج»، راهنمای کتاب، شمـ 9 و 10، آذرودی 1348ش، صص 491-501؛ ربیکا، یان، تاریخ ادبیات ایران، ترجمۀ عیسی شهابی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354ش، ص 349؛ سلماسیزاده، جواد، «به یاد پروفسور آربری»، وحید، س 6، شمـ 12 (آذر 1348ش)، صص 1084-1088؛ طاهری، ابوالقاسم، سیر فرهنگ ایران در بریتانیا، تهران، انجمن اثار ملی، 1352ش، صص 308، 415، 443.
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۳۶ ب.ظ
توسط ganjineh
آرْپاخان، یا آریاکاوون ، پسر سوسه پسر سنکقان پسر ملک تیمور پسر اریغ بوکا یا اریق بوقا (بوکا) پسر تولیخان پسر چنگیزخان، فرمانروای مغولی که در 13 ربیعالثانی 736ق/30 نوامبر 1335م پس از مرگ سلطان ابوسعید بهادر پسر اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) به حکومت رسید و در شوال همان سال (مۀ 1336م) کشته شد.
نام اصلی او «آرپاکاوون» است و کاوون در زبان مغولی به معنی شاهزاده از اولاد چنگیز یا برادرانش به کار رفته است و نیز به گونۀ مطلق به معنی پسر است (دورفر، I/455-456، شمـ 321). از این جهت است که ابنحجر عسقلانی (1/413) نام او را اَرْبَکَوُون و ابنتغری بردی (2/290) نام او را اَرْبَکَوُن آورده است. تلفظ «آرپا» هم به درستی دانسته نیست. نظامالدین شامی (ص 12) و شرفالدین یزدی (72 الف) آن را در دو جا ارپه بیک و در یکجا ارپاخان آورده است. در سکهای که از او به دست آمده و در تفلیس ضرب شده است، نامش ارپاخان است (عزاوی، 55). تلفظ هجای نخستین به درستی دانسته نیست، زیرا عبدالرزاق سمرقندی در یکجا (ص 100) نام او را اورپای کاون و در حاشیه اوپای آورده است. به گفتۀ اشپولر نام او در چینی A-Poli-ma-x-xan-mu بوده است (ص 128). قرائت اورپای یعنی قرائت هجای نخستینِ کلمه را ابنحجر عسقلانی (1/413) نیز بهطور ضمنی تأیید میکند، زیرا میگوید: «ویقال ارخان»؛ و میدانیم که اورخان به ضم الف و اشباع آن از اعلام ترکی است. نام پدر آرپاخان را سمرقندی (ص 122) و خواندمیر (3/221) و خوافی (ص 46) سوسه آوردهاند و نطنزی (ص 157) جوشکاب آورده است. اما بیشتر اطلاعات نطنزی دربارۀ آرپاخان نادرست است و از اینرو به این گفتۀ او اعتمادی نیست. نام پدر سوسه را سمرقندی و خوافی و خواندمیر (همانجایها) سنکقان گفتهاند، ولی حافظ ابرو سفیان گفته است که قطعاً نادرست است و بایستی در اصل سنقان بوده باشد به حذف حرف «کاف» نام پدر سنکقان، اریغ بوکا یا اریق بوکا (بوقا) است که در برخی از منابع به تحریف، آرتق آمده است و او پسر ششم تولیخان پسر چنگیزخان است که مادر او مادر قوبیلای قاآن و هولاکوخان نیز بوده است. این اریغ بوکا در تاریخ مغول مشهور است زیرا بر سر منصب خانی بزرگ با قوبیلای قاآن جنگیده و از او شکست خورده و در زندان او جان سپرده است.
از گذشتۀ آرپاخان پیش از رسیدن به پادشاهی در کتابهای فارسی اطلاعی نیست. ابنتغری بردی (همانجا) میگوید: «کان اَبُوه جُنْدیّاً و قدقُتِلَ» (پدرش سپاهی بود و کشته شد). قاضی احمد غفاری مینویسد: در هنگامی که سلطان ابوسعید در خراسان بود، از توران زمین پیش وی آمد (جهانآرا، 215). حسینعلی باستانی راد به استناد نامهای که از انشای ابنیمین فریومدی در آخر دیوان او (صص 714، 715) از یوسف اهل جامی (فراید غیاثی) نقل کرده است، زادگاه آرپاخان را فریومد پنداشته است. اما این فرمان از قول حاکم خراسان در زمان سلطنت آرپاخان است. به فحوای همین فرمان آرپاخان او را مانند گذشته (یعنی زمان سلطن ابوسعید) بر حکومت خراسان بداشت و او نیز به شکرانۀ آن، به قصبۀ فریومد که به گفتهاش «مسقط رأس» او بود، بذل توجه کرد و رعایا و ارباب آن قصبه را از مالیاتِ (در فرمان: تمغا) میوهها و دامهای شیرده معاف کرد. پس قصبۀ فریومد زادگه حاکمی بود که آرپاخان بر خراسان گماشته بود، نه زادگاه خود آرپاخان. پس آنچه باستانی راد گفته، درست نتواند بود.
ابنحجر عسقلانی (همانجا) نیز به کشته شدن پدر او اشاره میکند و بعد میگوید: «وی همچون مردی سپاهی در میان تودۀ مردم بزرگ شد». ابنتغری بردی (همانجا) گوید: «این اَرْبَکون ترسا بود»، اما او اگر به هنگام جوانی و از جهت پدر و مادر نصرانی بوده باشد، به هنگام سلطنت نصرانی نبوده است.
سلطان ابوسعید، آخرین پادشاه ایلخانی از نسل هولاکوخان، گویا روزی در زمان حیات خود گفته بود که چون از فرزندان هولاکو کسی شایستۀ خانی نباشد، پادشاهی به آرپای کاوون که از نسل تولی پسر چنگیز است، میرسد. ابوسعید تنها فرزند اولجایتو بود و از غازان نیز فرزند ذکور برجای نمانده بود و چون او در 13 ربیعالثانی 736ق/30 نوامبر 1335م درحدود اَرّان و شروان در لشکرکشی برای دفع حملۀ اوزبکخان پادشاهِ دشت قبچاق درگذشت. غیاثالدین وزیر، پسر خواجه رشیدالدین طبیبِ وزیر، او را بر تخت سلطنت نشانید. چون غیاثالدین وزیر مرگ ابوسعید را در اردو حس کرد. آرپاخان را از «خیل خانۀ» او طلبید و «با او قراری داد» (حافظ ابرو، 190؛ قس: عبدالرزّاق سمرقندی، 123). مضمون این قرارداد ظاهراً آن بوده است که وزیر سخن ابوسعید را جامۀ عمل بپوشاند و او ا به سلطنت بردارد و آرپاخان نیز وزیر را چون گذشته در منصب وزارت نگاه دارد. ابنحجر (همانجا) اشارهای به سخن ابوسعید ندارد، بلکه گوید: «چون ابوسعید مرد، وزیر درآمد و گفت: این مرد از بزرگان قاآن است و لشکریان با او بیعت کردند». ظاهر این سخن میرساند که اطرافیان ابوسعید او را چنانکه باید نمیشناختهاند و وزیر اسباب بیعت او را فراهم کرده است و این درستتر مینماید. به گفتۀ حافظ ابرو وزیر «به رای رزین و عقل دوربین، تدبیرات شایسته فرمود تا تمامت امرا یکدل و یک زبان شده ابواب مخالفت و منازعت مسدود گردانیدند» (ص 189). امیران مغول در دربار ابوسعید در زمان حیات او با یکدیگر سخت اختلاف داشتند و در درون حرمسرای شاهی نیز توطئههایی در جریان بود. بغداد خاتون دختر امیر چوپان و زن محجوب ابوسعید نفوذ بسیاری در میان برخی از امیران داشت، اما حاجی خاتون مادر ابوسعید به دلیل آنکه پسرش امیر چوپان را کشته بود، با چوبانیان میانۀ خوبی نداشت و او نیز در میان برخی از امیران ابوسعید طرفدارانی داشت.
به هر حال، روز پس از درگذشت ابوسعید، آرپاخان را به سعی خواجه غیاثالدین وزیر به سلطنت برداشتند و روز دیگر به شیوۀ مغول خوانین و دختران و دامادان به اتفاق آقاواینی (شاهزادگان بزرگ و کوچک) او را بر تخت نشاندند. حاجی خاتون مادر ابوسعید به سلطنت او رضایت نمیداد و سرانجام با کوشش وزیر راضی شد و گفت: «چون ابوسعید نمانده سلطنت به هر که خواهید بدهید الا چوپانیان» (حافظ ابرو، 190). حافظ ابرو گوید که چون تاج مرصع ابوسعیدی بر سر او نهادند، روی به ارکان دولت کرد و گفت: «مرا چون دیگر پادشاهان تجمل و تنعم در خورد نیست و از کمر زرین و کلاه مرصع مرا پشمینۀ میان بند و از نمد روسی کلاهی کافی است و بعد از این بر من خواب و خورد حرام است. از لشکر متابعت و از من موافقت». این مطلب گفتۀ ابنحجر عسقلانی را که او مردی سپاهی بود و در میان مردم بزرگ شده بود، تأیید میکند و میرساند که او با پشمینۀ میان بند و نمد روسی خو گرفته و بزرگ شده بود.
ظاهر عبارت حافظ ابرو و عبدالرزاق سمرقندی (ص 123) آن است که او روز جمعه به مسجدجامع رفت و خطبۀ سلطنت را به القاب او «معزالدنیا والدین» خواندند، اما جریان حوادث باید چنان باشد که عبدالرزاق سمرقندی در جای دیگر (ص 100) گفته است، یعنی اینکه آرپای کاوون را پیش از تجهیز و تکفین ابوسعید نامزد پادشاهی کردند و پس از آن مراسم تجهیز و تکفین او را به جای آوردند و همراه پیکر او از نواحی شروان و قراباغ ارّان (یعنی محل اردوی ابوسعید) به جانب سلطانیه روان شدند و او در موضع «شرویاز» به خاک سپردند و پس از آن آرپاخان را بر تخت نشاندند و او روز جمعه به مسجدجامع (سلطانیه) رفت.
حافظ ابرو مینویسد: آرپاخان ابتدا مناصب اشخاص را تغییر نداد اما اندیشید که با وجود کسانی که در زمان اِدبار او در مسند اقبال بودند، مملکت او را مسلّم نخواهد گردید؛ و درصدد برآمد که آنها را از میان بردارد. بغداد خاتون زن ابوسعید و دختر امیر چوپان با دیدِخواری در او مینگریست. آرپاخان توطئهای به او نسبت داد و اطرافیان او، آن خاتون را متهم کردند که با پادشاه اوزبک دشمن ابوسعید و پادشاه دشت قبچاق که به حدود اَرّان و آذربایجان لشکرکشی کرده بود، ارتباط دارد و به همین جهت شوهر خود ابوسعید را زهر خورانده است. پس به بهانۀ آنکه «در لشکر بر ننشست» خواجه لؤلؤ را فرستادند تا او را در حمام به قتل آورد و این، در اواخر ربعالاول 736ق/اوایل نوامبر 1335م بود. ظاهراً مقصود از اینکه او «در لشکر بر ننشست» و یا «در لشکر بر نشستن کسالت نمود»، این بود که در لشکرکشی ابوسعید برای دفع اوزبکخان همراهی نکرد که این معنی را نشانۀ ارتباط او با اوزبک دانستهاند. حاجی خاتون مادر ابوسعید و خواهر امیرعلی پادشاه، خواجه لؤلؤ را پیش برادر خود که والی دیار بکر بود فرستاد و «صورت احوال باز نمود و امیرعلی به استعداد مقاومت مشغول شد» (حافظ ابرو، 191). حاجی خاتون مخالف چوپانیان بود و بغدادخاتون دختر امیرچوپان بود و او به دست همین خواجه لؤلؤ کشته شد. پس قاعدتاً حاجی خاتون نمیبایست مخالف کشته شدن بغدادخاتون باشد. بنابراین، باید حدس زد که فرستادن خواجه لؤلؤ نزد امیرعلی پادشاه، به دلیل مخالفت حاجی خاتون با قتل بغدادخاتون نبوده است، بلکه حاجی خاتون خواسته بود برادر خود را از نقشۀ آرپاخان در مورد قتل و از میان برداشتن امرای بزرگ ابوسعید و ازجمله خود امیرعلی پادشاه آگاه سازد. آرپاخان برای اجرای این نقشه، دست به کارهای دیگر زد، ازجمله آنکه در روز استفتاح، در ماه رجب سال 736ق/فوریۀ 1336م شرفالدین محمود شاه اینجو را که ثروتمندترین فرد قلمرو ایلخانی بود، به بهانۀ اینکه پسری از احفاد قنقرتای پسر هولاکو را نگاه داشته است «ناپرسیده به یاسا رسانید» و خود آن پسر را با دو شاهزادۀ دیگر از نسل هولاکو که شهرتی نداشتند، خفه کرد. فرزندان محمودشاه اینجو که در تبریز بودند، پس از شنیدن این خبر گریختند: امیر مسعودشاه به جانب روم رفت و امیرمحمد و جمالالدین شیخ ابواسحاق پیش امیرعلی پادشاه رفتند. شاهزاده توکل قُتْلُغ از نسل اوکتای قاآن با دو پسر زیبا روی خود از ماوراءالنهر به او پناه آوردند و آرپاخان او را که به سلطنت از خود شایستهتر میدید، با آن دو پسرش بکشت و این امور به جای آنکه سبب تقویت سلطنت او گردد، موجبات زوال آن را فراهم آورد. آرپاخان برای تقویت حکومت خود دست به کاری دیگر هم زد و آن ازدواج با ساتیبیک دختر اولجایتو و خواهر سلطان ابوسعید بود و این به امید آن بود که امرای طرفدار خانوادۀ ابوسعید و اولجایتو از او پشتیبانی کنند. میگویند: «به سبب این مواصلت کار دولتش تقویت تمام یافت» (حافظ ابرو، 192).
آرپاخان از لحاظ سیاست خارجی موفق بود، زیرا چنانکه اشاره شدو اوزبک پادشاه از سلاطین جوچینژاد دشت قبچاق (آلتون اردو) که از سالها پیش با ابوسعید سر جنگ داشت، در سال آخر سلطنت ابوسعید به قصد اَرّان و آذربایجان تا کنار آب «کر» لشکر آورده بود. ابوسعید نیز به مقابلۀ او شتافته و در اران بر اثر بیماری درگذشته بود و آن حرکت او بینتیجه مانده بود. ظاهراً اوزبک پادشاه در همان زمستان قصد ادامۀ لشکرکشی داشت و از اینرو آرپاخان برای دفع او به آن سوی شتافت. سپاهیان از دو سوی، گذرگاههای رود کر را گرفتند، ولی آرپاخان توانست از گذرگاهی عبور کند و از قای لشکر اوزبک پادشاه درآید. در این میان اخباری ناخوشایند به اوزبک پادشاه رسید، زیرا از خوارزم گزارش دادند که قتلغ تیمور که مدار مملکت اوزبک بر او بود. وفات یافته است (حافظ ابرو، 191) و او ناچار خود را به آن سویِ در بند انداخت و از تعرض به ممالک آرپاخان چشم پوشید. این ادثه در داخل برای آرپاخان موفقیتی به شمار آمد و مهابت او در دلها جای گرفت. امیرعلی پادشاه خال ابوسعید و والی دیار بکر پس از آگاهی از وضع دربار آرپاخان و اطلاع از تصمیم او برای از میان بردن بزرگان و امرای دوران ابوسعید، خبردار شد که جمعی از امرای آرپاخان یعنی آنان که در زندان ابوسعید بودند و اکنون پس از رهایی اطراف او را گرفتهاند، در نهان از کارهای آرپاخان خشنود نیستند و با او مخالفند. پس بر حکومت آرپاخان به بهانۀ آنکه بیمشورت او صورت گرفته است، اعتراض کرد و علناً با او به مخالفت برخاست. دلشاد خاتون دختر دمشق خواجه و نوۀ امیر چوپان که زن ابوسعید بود نیز از «اردو» بیرون رفت و رهسپار بغداد گردید و چون آبستن بود، امرای آنجا و امیرعلی پادشاه منتظر ماندند که اگر پسری بزاید، او را به جای ابوسعید به سلطنت موسوم گردانند، اما چون دختری آورد، امیرعلی پادشاه با امرای مخالف آرپاخان در دیار بکر و عراق متحد شد و یکی از احفاد هولاکو را که از نسل بایدو بود و موسیخان نام داشت، به پادشاهی برداشت که البته عنوانی ظاهری بود و قدرت واقعی در دست امیرعلی پادشاه بود.
حافظ ابرو (ص 193) و به پیروی از او عبدالرزاق سمرقندی (ص 125) نوشتهاند که امیرعلی پادشاه از قوم اوپرات (از طوایف مغول) و از نسل تنگز معروف به گورکان بود. به گفتۀ آنان تنگز با اریغ بوکا جد آرپاخان دشمنی داشت و به هنگام قیام اریغ بوکا بر برادرش قوبیلای قاآن با او جنگیده و او را نزد قاآن برده بود. قوبیلای به پاداش این خدمت، تنگز را بر کشیده و دختر هولاکو را به او داده بود. گویا از آن زمان به بعد میان اولاد اریغ بوکا و تنگز دشمنی دیرینه بود و چون آرپاخان که از نسل اریغ بوکا بود به سلطنت رسید، امیرعلی پادشاه با او به مخالفت برخاست.
معلوم نیست گفتۀ حافظ ابرو بر پایۀ چه مأخذی است، زیرا چنانکه از گفتۀ رشیدالدین فضلاللّه (1/624) برمیآید، در جنگ قوبیلای با اریغ بوکا، اقوام اویرات در سپاه اریغ بوکا بودند و در شکست او بسیاری از افراد اویرات کشته شدند. از سوی دیگر، در گفتار رشیدالدین فضلاللّه در ذکر گرفتاری اریغ بوکا به دست قوبیلای، سخنی از تنگز و قوم اویرات نیست. آنچه به نظر درست مینماید، این است که هولاکوخان دختری به نام تودوکاج داشته که زن تنگز بوده است و پس از او زن نوهاش چچاک گورکان شده است. نیز قویلون خاتون که خاتونِ بزرگ ارغون (پسر اباقاخان) بود، دختر همین تنگز گورکان بوده است (رشیدالدین فضلاللّه، 1/79). بنابراین، میان خاندان پادشاه ایلخانی ایران هم شوهرِ خواهر امیرعلی پادشاه بوده است و به همین دلایل امیرعلی نمیخواسته سلطنت از خاندان هولاکو بیرون رود؛ اما علت مهمتر آنکه با مرگ ابوسعید عرصه از مرد مقتدری خالی مانده بود و امیرعلی پادشاه که رئیس قوم اویرات بود، میخواست قدرت را به دست بگیرد.
به گفتۀ حافظ ابرو، آرپاخان از امیرانی که در نهان با امیرعلی پادشاه «مواضعه» داشتند، احساس غدر و مکر کرده بود و میخواست به دفع ایشان اقدام کند، اما غیاثالدّین وزیر به امیران خائن و امیرعلی پادشاه وقعی نمینهاد و دشمن را خوار میپنداشت و از اینرو مانع آن شد که آرپاخان به دفع ایشان بپردازد.
امیرعلی پادشاه که «مردی مکار و مزور بود»، پس از آنکه موسیخان را به سلطنت برداشت، امرای اویرات را جمع کرد و به اشارت ایشان و امیران دیگر که در سرزمین عرب بودند، روی به آرپاخان نهاد و امرای او را نهانی به سوی خود خواند. آرپاخان نیز امرای بزرگ را جمع کرد و با لشکری به مقابلۀ امیرعلی پادشاه شتافت. به گفتۀ حافظ ابرو (ص 194) امرا «جنگ نمیجستند مگر به صلح انجامد و لشکر به خیره تلف نشود»، اما حقیقت آن است که چون در نهان با امیرعلی پادشاه یکی بودند، «جنگ را کارِهْ بودند». حافظ ابرو میگوید: امرا به وزیر پیغام میدادند که صلح کند و امیرعلی پادشاه را امارت دهد تا به اردو درآید و در عداوت نیفزاید، اما وزیر تن به صلح در نمیداد. تا اینجا حق با وزیر بود، زیرا این امرا در حقیقت میخواستند که امیرعلی پادشاه با حالت صلح و منصب امارت به اردو بیاید و پس از استقرار در اردو بر طبق «مواضعه»ای که با او داشتند، او را از میان بردارند. وزیر این را میدانست و از اینرو به درخواست صلح امرا وقعی ننهاد، اما اشتباه وزیر در جای دیگر بود و آن این بود که آرپاخان میخواست تا «جمعی را که به هواداران علی پادشاه متهم بودند از میان بردارد». اما وزیر نه به این امرا اهمیت میداد و نه به سپاه امیر چوپان را با دیگر امیران و لشکریان فراوان از راه قراباغ ارّان به جنگ ایشان روانه کند. این عده در کنار رود تغتر (یا تغاتو، سیمینهرود کنونی) به مخالفان رسیدند و روز چهارشنبه 17 رمضان 736ق/29 آوریل 1336م جنگ در پیوستند. مورخان گفتهاند که «صاحبْ طالع وزیر، مشتری بود» و از قضا آن روز به اصطلاح نجوی روز «احتراق مشتری» بود. اگرچه لشکریان آرپاخان از لحاظ شمار بسیار بودند، اما برخی از امیران در دل با آرپاخان و وزیر بد بودند. به گفتۀ حافظ ابرو آرپاخان و وزیر، افزون بر شتابکاری در جنگ، اشتباه دیگری کردند و آن اینکه سیاه را به دو قسمت کردن سپاه نیست، زیرا هر سپاهی در صورت واحد خود دارای قلب و میمنه و میسره است. شاید مقصود حافظ ابرو آن است که آرپاخان اصلاً میسرۀ سپاه را به فرماندهی وزیر به جای دیگری فرستاد که در این صورت معنی دو قسمت شدن سپاه درست میشود. به هر حال، در حین جنگ امیرانی که دل با آرپاخان و وزیر بد داشتند، طوق (علم) آرپاخان را بینداختند و پیش دشمنان او تاختند. آرپاخان دلیرانه پایداری کرد، اما امیرعلی پادشاه که مردی مکار بود، دو تن را مأمور ساخت که هر کدام به یک قسمت از سپاه مخالف بروند و در هر قسمت شایعه افکنند که آن قسمت دیگر شکست خورده است. این نیرنگ کارگر افتاد و هر دو قسمت سپاه روی از جنگ برتافتند و راه گریز در پیش گرفتند. امیر سورغان پسر امیر چوپان به گرجستان رفت و غیاثالدین وزیر و برادرش پیرسلطان پایداری کردند، ولی سرانجام راه گریز در پیش گرفتند. لشکر امیرعلی پادشاه و موسیخان به دنبال هزیمتیان روانه شدند و وزیر و برادرش را روز پنجشنبه در سه گنبدان مراغه بگرفتند و پیش علی پادشاه بردند. علی پادشاه نخست ایشان را اکرام کرد و اگرچه از وزیر آزار دیده بود، میخواست او را ببخشد، اما امرای دیگر مخالفت کردند و او را روز دوشنبه 21 رمضان 736ق/3 مه 1336م به قتل آوردند و برادرش پیرسلطان را نیز با چند امیر دیگر بکشتند. آرپاخان را در سجاس (در نزدیکی زنجان) گرفتند و به اوجان بردند و روز چهارشنبه 3 شوال 736ق/15 مۀ 1336م به کسان ملک شرفالدین محمود شاه اینجو دادند تا به قصاص خون او به قتلش آورند. در مقدمۀ ظفرنامۀ شرفالدین علی یزدی (عکسی تاشکند، برگ 72 الف) جنگ آرپاخان و امیرعلی پادشاه در صحرای «جغاتو» یاد شده است. قاضیاحمد غفاری (ص 267) نیز جنگ را در همانجا دانسته است. جغاتو به مغولی همان زرینهرود است که پس از پیوستن به تغاتو به دریاچۀ ارومیه میریزد. احمد خوافی (ص 47) قتل آرپاخان را روز چهارشنبه 23 رمضان یا 5 شوال 736ق/5 یا 17 مۀ 1336م و قتل وزیر را در 15 رمضان/27 آوریل همان سال گفته است. در دیوان خواجو در دو جا ذکر آرپاخان آمده است: یکی در قصیدهای که در مدح او (ص 107) که لقب او را «جلالالدنیا والدین» گفته است و دیگر در ترکیببندی در رثای او (ص 153) که در آنجا لقب او را «جلالالدوله والدین مهدی» آورده است.
مآخذ: ابنتغری بردی، یوسف، المتهل الصافی، به کوشش احمدیوسف نجاتی، قاهره، دارالکتب المصریه، 1375ق؛ ابنحجر عسقلانی، احمدبن علی، الدررالکامنه، به کوشش محمد عبدالمعیدخان، حیدرآباد دکن، سازمان دایرهالمعارف عثمانی، 1392ق؛ ابنیمین فریومدی، دیوان اشعار، به کوشش حسینعلی باستانی راد، تهران، سنایی، 1344ش؛ حافظ ابرو، ذیل جامعالتواریخ، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، انجمن آثار ملی، 1350ش؛ خواجوی کرمانی، محمودبن علی؛ دیوان اشعار، به کوشش احمد سهیلی، تهران، زرین، 1336ش؛ خوافی، احمدبن محمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، باستان، 1339ش؛ خواندمیر، غیاثالدین، حبیبالسیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، خیام، 1363ش؛ رشیدالدین فضلاللّه، جامعالتواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، اقبال، 1362ش؛ شامی، نظامالدین، ظفرنامه، به کوشش پناهی سمنانی، تهران، بامداد، 1363ش؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، طهوری، 1352ش؛ عزّاوی، عباس، تاریخ النقودالعراقیه، بغداد، وزارهالمعارف، 1377ق، ص 55؛ غفاری، قاضی احمد، تاریخ جهانآرا، تهران، حافظ، 1343ش؛ همو، تاریخ نگارستان، به کوشش مرتضی مدرس گیلانی، تهران، حافظ، 1340ش، ص 267؛ نطنزی، معینالدین، منتخبالتواریخ، به کوشش ژادبن، تهران، خیام، 1336ش؛ یزدی، شرفالدین علی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، امیرکبیر، 1336ش، مقدمه؛ یوسف اهل، جلالالدین، قراید غیاثی، به کوشش حشمت مؤید، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1353ش؛ نیز:
Doerfer, Gerhard, Turkische und mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; Spuler, Bertold, Die Mongol in Iran, Akademie Verlag, Berlin, 1968, P. 128
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط ganjineh
آرپالیق، یا آرپالِق، نوعی خاص از مقرری و درآمد نقدی یا جنسی در نظام اداری و مالی دولت عثمانی که به طرق و صور گوناگون نسبت به دورههای مختلف، به عنوان اضافه حقوق در هنگام اشتغال به خدمت، یا پس از بازنشستگی یا معزولیت و کنارهگیری از کار، به عنوان حق بازنشستگی و برای تأمین زندگی به مأموران عالیرتبۀ اداری و علمای طراز اول پرداخت میگردید (قاموس ترکی؛ پاکالین I/84، اسلام آنسیکلوپدیسی). این اصطلاح واژهای است ترکی مرکب از «آرپا» یا «آرپَه» (یعنی جو) و پسوند «لیق» روی هم به معنی تحتاللفظی «پول جو».
تا پیش از سدۀ 10ق/16م در منابع تاریخی امپراتوری عثمانی، دربارۀ آرپالیق و اینکه از چه تاریخی و به چه منظوری وضع شده و به چه کسانی پرداخت میگردیده توضیحی نمییابیم. منابع سدۀ 10ق/16م نیز آگاهیهایی نسبتاً اندک و ناقص به دست میدهند، اما همانگونه که از عنوان و معنی تحتاللفظی آن برمیآید، این مقرری در آغاز به سواره نظام و یا کسانی که همیشه نیروی سواره برای گسیل به خدمت شاه آماده داشتند و یا به آنانی که به هر ترتیب ناگزیر از نگهداری اسب بودند جهت تأمین هزینۀ تعلیف و نگاهداری اسبان پرداخت میشد (پاکالین، I/84). آرپالیق در نظام ملوکالطوایفی خاص عثمانی ریشه دارد و به مأموران شاغل در امور نظامی و علمایی که در سِمَت قضائی و نظایر آن انجام وظیفه میکردند پرداخت میشده است. با وجود این، دایرۀ شمولِ آرپالیق در آغاز بسیار محدود بود و فقط به این 2 گروه تعلق میگرفت: 1. ارکان نظامی مانند «بنیچری آغاسی»، فرماندهان نظامی و ملتزمین رکاب همایون؛ 2. رجال علمی، مشتمل بر معلم پادشاه، شیخالاسلام و قاضی عسکرها (اسلام آنسیکلوپدیسی). احتمالاً این مقرری در آغاز خاصّ گروه اول بوده، ولی بعدها شامل گروه دوم نیز گردیده و بهویژه در مورد گروه اخیر در مقیاسی وسیع عمل شده است.
از نیمۀ سدۀ 10ق/نیمۀ سدۀ 16م و بهویژه سدۀ 11ق/سدۀ 17م، واگذاری آرپالیق عمومیت پیدا کرد و به پاس نشان دادن شجاعت در جنگ یا فعالیت در تأمین صلح و آسایش، حفظ و مراقبت از نواحی سرحدی، کوشش در عمران و آبادی قلاع و نظایر آن به وزرا، امرا، بیگلربیگیها، دفترداران و نشانچیها اعطا میشد (پاکالین، I/84). از آنچه در تاجالتّواریخ آمده مسلم میگردد که هدف از برقراری آرپالیق، گذشته از موارد مذکور، تأمین مخارج اضافی صاحبان آن بوده است. سلطان سلیمان قانونی (926-974ق/1520-1566م) برای سیّدابراهیم افندی، از علمای گرانقدر زمان و مفتی سابق شهر آماسیه، 000’50 «آقچه» آرپالیق تعیین کرد. مفتی با بیان اینکه «ریاضتکش نیستم که نان جو بخورم و جز مسجد به جایی نمیروم که مرکب سوار شوم، بنابراین، «جو» مرا به چه کار آید» از پذیرفتن آن خودداری کرد. اما صدراعظم، ابراهیم پاشا، که مأمور ابلاغ فرمان شاه بود، یادآوری کرد که آرپالیق تعبیری بیش نیست و پرداخت آن به منظور تأمین هزینۀ خدام و درویشان و اطرافیان شماست (سعدالدین، 2/564). آرپالیق معمولاً بدینگونه اعطا میگردید: بخشی از درآمد یک یا چند ناحیه (پاکالین، I/84، قس: مینورسکی، 31) یا قسمتی از «عایدات شرعی» (مصطفی نوری، نتایجالوقوعات، 3/87، به نقل از اسلام آنسیکلوپدیسی) به یک یا چند نفر واگذار میظشد و دارندگان آرپالیق، که «متصرف» نامیده میشدند، اگر از مغولان بودند «بر وجه ضمیمه» آن را دریافت میکردند (پاکالین، I/84). برقراری این مقرّری معمولاً با صدور فرمان شاه و فرستادن خلعت انجام میگرفت (همانجا). گاهی نیز آرپالیقهای یک یا دو متصرف با یکدیگر معاوضه میشد.
مقدار آرپالیق برای رجال علمی، سالانه حداکثر 70 هزار آقچه و برای سران ینیظچری و سایر امرای نظامی 58 هزار آقچه (اسلام آنسیکلوپدیسی، به نقل از کُنهالاخبار، برگ 86، 91) و برای مأموران سطح پایین و کارگزاران دربار 19999 آقچه بود (پاکالین، I/85). باید دانست که آرپالیق نه با «آرپابها» که زیر نظر «آرپا امینی» ]مسئول تدارکات اصطبل[ (فریدونبیگ، 1/472) برای تأمین جو مورد نیاز اصطبل تعیین میشد و نه با مالیاتی به همین نام که خسروپاشا در قرن 11ق/17م وضع کرده بود، ارتباطی ندارد (همانجا).
از آنجا که میزان آرپالیق با گذشت زمان افزایش مییافت و بدون رعایت ضوابط خاص به اشخاص مختلف داده میشد، اندکاندک، موجبات ضعف بنیۀ مالی و اجتماعی و نظامی دولت عثمانی را فراهم ساخت (اسلام آنسیکلوپدیسی، به نقل از قوچیبیک، رساله، 470 به بعد). از سوی دیگر دارندگان آرپالیق اغلب از ادارۀ امور آن عاجز بودند، و ناگزیر ادارۀ آن را به کسانی که در اصطلاح «نایب» خوانده میشدند واگذار میکردند و در برابر این خدمت حقوقی ثابت و یا بخشی از عیدات حاصله، که معمولاً 5/1 اصل آرپالیق بود، به آنان پرداخت میشد (جودت، 4/292).
ضعف بنیۀ مالی، ظلم بیش از حد دارندگان و بهویژه ناشایستگی نایبان آرپالیقها و سوءِاستفادههای متعدد موجب شد که در سدۀ 12ق/18م رسم آرپالیق برای نظامیان و سایر اشخاص غیر از علمای دینی و قضات، ملغی گردد (همانجا) و به جای آن مقرری ثابتی به نام «طریق معاش» برای معزولان و بازنشستگان تعیین شود (اسلام آنسیکلوپدیسی). بعد از تنظیمات، با تشکیل صندوق بازنشستگی، برای علما نیز حقوق و مقرری تعیین شد که حتی بعد از فوت نیز به افراد خانوادۀ آنان پرداخت میگردید. پس از اعلان مشروطیت «طریق معاش» و اساساً استفاده از امتیاز آرپالیق ملغی و به جای آن حقوق بازنشستگی برقرار شد (پاکالین، I/86).
مآخذ: اَسترآبادی، مهدی، جهانگشای نادری، به کوشش عبداللّه انوار، تهران، انجمن آثار ملی، 1341ش، ص 174؛ اسلام آنسیکلوپدیسی؛ جودت، احمد، تاریخ، استانبول، 1309ق، 4/291، 293؛ سعدالدین، خواجهمحمد، تاجالتواریخ، استانبول، 1274ق؛ فریدونبیگ، منشآت السلاطین، استانبول، 1274ق؛ قاموس ترکی؛ مینورسکی، ولادیمیر، تاریخچۀ نادرشاه، ترجمۀ غلامرضا رشید یاسمی، تهران، 1313ش، ص 30؛ نیز:
حaaakalin, M. Z., Osmanli Tarih Deyimleri ve Terimleri Sözlūgū, Istanbul, 1946
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۵۶ ب.ظ
توسط ganjineh
آرْزاو ، بندری در سواحل شمال غربی الجزایر، در کرانۀ دریای مدیترانه. این بندر کوچک اکنون با املاهای آرْزو و آرزیو نوشته میشود. این نام در زبان بربرها آرزیو و شکل باستانی آن آرسِناریا بوده است (وبستر، 80؛ دایرهالمعارف اسلام) و آرزاو تلفظ عربی این نام است.
آرزاو در قدیم در محلی واقع در 70 کیلومتری شرق شهر کوچک کنونی، مابین وَهران (در منابع غربی اُران) و مُسَتغانِم، در ناحیۀ ساحلی جلگۀ سیرات، در منطقۀ پورتوس ماگنوس ، سنتلوی کنونی که هنوز آرزاو کهنه نامیده میظشود، قرار داشته است. این بندر از قرون وسطی بندری مسلماننشین بوده است. بکری (د 487ق/1094م) به خرابههای باقی مانده از دورۀ رومیان در اطراف آن که کاملاً خالی از سکنه بوده، اشاره کرده است. او همچنین از 3 قلعه در کوهستانهای اطراف آرزاو که در آن هنگام به عنوان رباط از آنها استفاده میشده، نام برده است. این 3 قلعه ظاهراً صومعه بودند و از آن جهت اهمیّت نظامی و مذهبی داشته است. بکری (ص 70) همچنین به وجود جیوه و آهن در کوههای اطراف آرزاو «که چون آتش بدان رسد، بوی خوش از آن برخیزد»، اشاره کرده است.
مهاجران اندلسی فعالیتهای دریانوردی را در این بندر رونق بخشیدند. در قرن 6ق/12م عبدالمؤمن از سلسلۀ موحدین (524-558ق/1130-1163م) آرزاو را با کشتیهایی که برای فتح افریقیه تدارک دیده بود، تجهیز کرد. محمدبن محمد ادریسی (493-560ق/1100-1165م) به فعالیتهای اقتصادی این دورانِ آرزاو اشاره کرده است، و آن را مرکزی نامیده است که غلۀ نواحی فلاحتی اطراف بدان وارد و از آن ناحیه به سایر مناطق صادر میشود (ادریسی، 100). گرچه حسنبن محمد وزّان زیاتی معروف به لئون افریقیهای (888-957ق/1483-1550م) در فهرستی که از شهرهای کوچک و بزرگ ساحل شمالی الجزایر به دست داده، ذکری از آرزاو نکرده است، اما بازرگانان ایتالیایی در همین دوران (سدۀ 8 و 9ق/14 و 15م) از آرزاو دیدن کردهاند (بریتانیکا). ترکها در قرن 10ق/16م بر ارزاو دست یافتند و استحکاماتی در آنجا بنا نهادند. بعدها، شاید در قرن 12ق/18م آرزاو مسکن قبایل بُطّیوه از قبایل بربر گردید که از ریف مراکش بدانسو آمده بودند. در 1247ق/1831م، امیرعبدالقادر الجزایری (1222-1300ق/1807-1883م) بر آرزاو چیره شد. 2 سال بعد ژنرال لوئی دمیشل (1779-1845م) بر آن دست یافت و براساس معاهدۀ 1837م آرزاو بخشی از مستعمرات فرانسه گردید. آرزاو جدید درواقع در اطراف لنگرگاهی که فرانسویها در 1863م بنا کرده بودند، گسترش یافت.
آرزاو کنونی در ْ35 و َ51 عرض شمالی و ْ5 و َ19 طول غربی، در شمال غربی الجزایر نزدیک دهانۀ اوئد ماگون قرار دارد و بخشی از استان وَهران است که در 22 کیلومتری شمال شرقی شهر وَهران واقع شده و جمعیت آن براساس سرشماری 1966م، 499’11 نفر است. مهمترین واقعۀ تاریخی در دوران جدید حیات این بندر، حملۀ نیروهای متفقین در طول جنگ دوم جهانی به آن است. مقارن حملۀ وسیع متفقین به شمال افریقا، در نیمهشب 8 نوامبر 1942م سربازان آمریکایی، به پشتیبانی نیروی دریایی انگلستان در بندر آرزاو پیاده شدند (چرچیل، 4/510).
بندر آرزاو از بنادر مهم الجزایر (وزارت بازرگانی، 18) و از نظر اقتصادی از مراکز فعال این کشور است. از لحاظ صنعتی کارخانۀ تبدیل گاز مایع و پالایشگاه نفت و صنایع پتروشیمی آن از اهمیت ویژهای برخوردار است آرزاو پایانۀ لولهکشی گاز مایع از حاسیالرّمل است که از 1964م بهرهبرداری از آن آغاز گردیده است. بخش اعظم گاز صادراتی الجزایر به انگلستان و فرانسه از این بندر ارسال میشود. در آرزاو برخی فعالیتهای ماهیگیری به چشم میخورد. از محصولات مهم دیگر آن نوعی گیاه به نام اسپارتو ست که در سواحل شمال آفریقا میروید و در صنایع کاغذسازی کاربرد دارد و نیز نمک است که از نمکزارهای آرزاو در 11 کیلومتری جنوب شهر به دست میآید. از آرزاو محصولات کشاورزی نظیر انگور، غلات و پنبه صادر میشود.
مآخذ: آمریکانا؛ ادریسی، محمدبن محمد، نزههالمشتاق، رم، 1972، 1/271؛ بریتانیکا؛ بکری، عبداللّهبن عبدالعزیز، المغرب، به کوشش دوسلان، الجزیره، 1857م؛ چرچیل، وینستون، خاطرات، ترجمۀ تورج فرازمند، تهران، ذیل، 1361ش؛ دایرهالمعارف اسلام، دایرهالمعارف اسلامیه؛ العربی، اسماعیل، دولت بنیحماد ملوکالقلعه و بجایه، الجزایر، الشرکهالوطنه للنشر والتوزیع، 1980م، ص 209؛ لاروس، (ذیل، Arzew، Desmichels)؛ مایر؛ وبستر جدید جغرافیایی؛ وزارت بازرگانی، (مؤسسه مطالعات و پژوهشهای بازرگانی)، الجزایر، تهران، خرداد 1361ش.
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۰۱ ب.ظ
توسط ganjineh
آرِزو، سراجالدین علیخان اکبرآبادی ملقب به استعدادخان، و و معروف به «خانِ آرزو» (1099-1169ق/1687-1756م)، شاعر، عارف و دانشمند هندی و دارای آثار بسیار به زبان فارسی و اردو، «آرزو» تخلص شعری او بود. پدرش حسامالدین (د 1115ق/1703م) از امیران دربار اورنگزیب (1068-1118ق/1657-1707م) بود، و گهگاه شعر میسرود و «حسام» یا «حسامی» تخلص میکرد. آرزو نسب خویش را از سوی پدر به شیخ کمالالدین، خواهرزادۀ پیر نصیرالدین محمود «چراغدهلی» (د 757ق/1356م) و از سوی مادر به شیخمحمد غوث گُوالیاری (د 970ق/1562م)، نگارندۀ جواهر خمسه میرساند (آزاد، 227؛ خوشگو، 313؛ استوری، I(2)/834). او تا 14 سالگی ادبیات فارسی و زبان عربی آموخت و سپس در ضمن تحصیل علوم رسمی، به شعر گفتن پرداخت. در آغاز اشعار خود را از نظر میرعبدالصمد (متخلص به «سخن») میگذراند و پس از او میرغلامعلی (متخلص به «احسنی») سرودههای او را اصلاح میکرد. هنگامی که اورنگزیب به دکن لشکر کشید. آرزو نیز همراه او به دکن رفت و 9 ماه در آنجا بود، ولی پس از مرگ اورنگزیب (1118ق/1707م) به گوالیار آمد و هنگامی که بهادرشاه سلطنت یافت، از گوالیار به اکبرآباد رفت، ولی به سبب آشفتگی اوضاع و جنگهای میان شاهزادگان اوقات خود را به تحصیل علوم و سرودن اشعار گذراند و 5 سال نزد شیخعمادالدین معروف به ـدرویش محمد» به تحصیل علوم عربی پرداخت. در 1132ق/1720م در دهلی اقامت گزید و به خدمت آنندرام (مخلص: د 1164ق/1751م) درآمد و از او منصب و «جاگیر» (تیول) یافت و سپس به خدمت اسحاقخان مؤتمنالدولۀ شوشتری، پیشکار (خان سامان) محمدشاه (1131-1161ق/1718-1748م) پیوست. پس از مرگ شوشتری در 1152ق/1739م به دستگاه پسرش نجمالدوله و پس از کشته شدن نجمالدوله در شوال 1163ق/اوت 1750م، به خدمت برادرش سالار جنگ وارد شد و چون در محرم 1168ق/اکتبر 1754م سالار جنگ به «اوده» رفت، آرزو را نیز با خود برد. آرزو در ربیعالثانی 1169ق/ژانویۀ 1756م در لکهنو وفات یافت (همانجا) و پیکر او را بنابر وصیت خودش در لکهنو به امانت نهاده، پس از چندی آن را به دهلی بردند و در خانۀ شخصی او در «وکیل پوره» در نزدیکی رود «جَمْنا» به خاک سپردند.
شعر آرزو روان و خالی از تعقید است و مپامین آن بیشتر عرفانی و عاشقانه است و گرچه به شیوۀ معروف به سبک هندی بسیار نزدیک است، لیکن نازک خیالیها و تشبیهات و استعارات خاص آن مکتب در سخن او بسیار نادر است. آرزو به همۀ اَشکال مختلف نظم فارسی از غزل و قصیده و مثنوی و رباعی تا ترجیعبند و ترکیببند، شعر میسرود. او یکی از استادان بزرگ ادب پارسی در هند است که با نگارش چند فرهنگنامۀ مهم و چند کتاب در نقد ادبی و بدیع و بیان و نوشتن شروحی بر برخی از آثار گذشتگان، خدمتی شایان به ادب فارسی و گسترش و اعتلای آن در شبهقارۀ هند انجام داد.
آثار آرزو:
الف ـ فرهنگنامهها: 1. غریب اللغات، یا تصحیح غرایب اللغات، فرهنگ اردو به فارسی و عربی و ترکی که اصلاح و تکمیل غرایب اللغات عبدالواسع نسوی است؛ 2. سراج اللغه، در لغت فارسی که از لحاظ انتقادهایی که بر برهان قاطع و فرهنگ رشیدی کرده، قابل ملاحظه است؛ 3. چراغ عدایت، تکلمهای است بر سراجاللغه در لغاتی که شاعران متأخر به کار بردهاند، این کتاب چندبار در هند بر حاشیۀ غیاثاللغات و نیز جداگانه در تهران به چاپ رسیده است؛ 4. زایدالفواید، ریشههای افعال فارسی و عربی آن شهرت ندارد. استوری حدس میزند که این همان تصحیح غرایباللغات است.
ب ـ نقد ادبی: 6. تنبیه الغافلین، نقد اشعار حزین؛ 7. احقاقالحق، دربارۀ اشعار حزین؛ 8. داد سخن، در محاکمۀ اشعار قصیدۀ قدسی و شیدای هندی؛ 9. سراج منیر، اجوبۀ اعتراضات ملامنیر بر اشعار بعضی متأخران؛ 10. سراج وهاج یا محاکمۀ شعرا؛ در صحف ابراهیم این اثر به نام «سراج وهاج در حل ابیات خواجۀ شیراز» ذکر شده است.
ج ـ شروح بر آثار گذشتگان: 11. خیابان یا شرح گلستان، در کانپور به چاپ رسیده است؛ 12. شرح قصاید عرفی؛ 13. شکوفهزار، شرح بخش اول اسکندرنامۀ چاپ کلکته و لکهنو نیز از آن استفاده شده است، در بعضی از نسخههای خطی عنوان آن «شرح ابیات اسکندرنامه» است؛ 14. شرح گلگشتی میرنجات.
د ـ صنایع ادبی و دستور زبان: 15. معیارالافکار، در قواعد صرفیه و نحویۀ فارسی؛ 16. عطیۀ کبری، در علم بیان، در کلکته و کانپور به چاپ رسیده است؛ 17. موهبت عظمی، در معانی و بیان که ذیل و تکلمۀ عطیۀ کبری است و به ضمیمۀ آن در کلکته چاپ شده است؛ 18. شرح مختصر المعانی؛ 19. مثمر، در علم و اصول لغت، آرزو در تصنیف آن به المزهر سیوطی نظر داشته است.
ﻫ ـ آثار منظوم و منثور: 20. آبروی سخن، در وصف حوض و فواکه و تاک؛ 21. رسالۀ ادب عشق، 22. مثنوی جوش و خروش، به مقابلۀ سوز و گداز ملانوعی؛ 23. سوز و ساز، یا شور عشق، در برابر محمود و ایاز ملازلالی؛ 24. عالم آب، ساقینامه، در پاسخ ساقینامۀ ظهوری؛ 25. عبرتِ فسانه، در تتبع قضا و قدر ملامحمدقلی سلیم؛ 26. گلزار خیال، در تعریف «هولی» هندوستان؛ 27. قصاید و رباعیات و خطب؛ 28. کلیات نظم و نثر؛ 29. مثنوی، در جواب حدیقۀ سنایی؛ 30. مثنوی مهر و ماه؛ 31. دیوان، مشتمل بر 000’5 بیت.
و ـ متفرقه: 32. نثر پیام شوق، در پاسخ مراسلات اعزه؛ 33. مجمعالنفایس، تذکرهای است شامل منتخباتی از اشعار تقریباً 1500 شاعر از متقدمان و متأخران و معاصران که در 1146ق/1734م تدوین یافته است.
شمارههای 9 تا 13 و 15، 20 تا 27، 31 و 32 را آرزو خود در مقدمۀ عطیۀ کبری یاد کرده است و معلوم میشود که این آثار را پیش از 1147ق/1734م که تاریخ تألیف آن کتاب است، نوشته است (نکـ استوری، I (2).835-836).
مآخذ: آزاد بلگرامی، میرغلامعلی، سرو آزاد (مآثرالکرام)، حیدرآباد، 1913م، صص 227-231؛ آقابزرگ، الذریعه، 9 (1، 3)/5، 840؛ بهادر، صدیق حسنخان، شمع انجمن، کلکته، 1293ق، صص 42-45؛ بهگوان، داس هندی، سفینۀ هندی، پتنه، 1958م، صص 5-6؛ خوشگو، بندربن داس، سفینه، پتنه، 1959م، صص 312-331؛ سنبهلی، حسین دوستبن ابیطالب، تذکرۀ حسینی، لکهنو، 1293ق، صص 48-49؛ علی، علی، رحمان، تذکرۀ علمای هند، لکهنو، 1894م، ص 71؛ گلچین معانی، احمد، تاریخ تذکرههای فارسی، تهران، سنایی، 1363ش، 1/271-272، 2/158-166؛ گوپاموی، محمد قدرتاللّه، تذکرۀ نتایجالافکار، بمبئی، 1336ق، صص 79-82؛ مدرس، محمدعلی، ریحانهالادب، تبریز 1346ش، 1/47؛ نقوی، علیرضا، تذکرهنویسی فارسی در هند و پاکستان، تهران، علمی، 1343ش، صص 323-337؛ نیز:
Store H.A., Persian Literature, a Bio-bibliographical Survey, I, London, 1972
ارسال شده: جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۱۹ ب.ظ
توسط ganjineh
آرْکات ، شهری در ناحیۀ آرکات شمالی در جنوب هند، از بخشهای ایالت مدراس، واقع بر کنارۀ رود پالار، در 117 کیلومتری جنوب غربی شهر مدراس، با 229’30 نفر جمعیت (آمار 1971م). اکثریت مردم آن هندو مذهباند و غالباً به زبان تِلْگو سخن میگویند.
نام این محل از دو کلمۀ آرو و کدو که در زبان تامیل به معنی «شش جنگل» است ترکیب شده (آزیاتیکا). جغرافیانویسان یونانی از نخستین سدههای میلادی این ناحیه را میشناخته و از آن به نام «آرکانوس» یاد کردهاند (همان). ابنبطوطه در سدۀ 8ق/14م نام آن را به صورت «هرکاتو» ضبط کرده است (حسینی، I/64).
در دوران سلطنت راجههای سلسلۀ چولا (سدههای 4-7ق/10-13م) این ناحیه از مراکز مهم دینی و علمی بود، و مدرسهای بزرگ برای تدریس شعبههای مختلف علوم در آنجا تأسیس شده بود (ساتهیاناتهایر، V/240). در نخستین سدههای اسلامی مسلمانان از طریق دریا به سواحل شرقی هند مهاجرت کردند، و گروهی از آنان در اطراف این شهر سکونت گزیدند. در اکتشافات باستانشناسی اخیر 9 عدد سکۀ طلا از دورۀ امویان در این منطقه به دست آمده است (احمد، II/411). تا پایان حکومت سلسلۀ چولا (سدۀ 7ق/13م). این بخش از سرزمینهای جنوبی هند از ثبات و رونق فرهنگی و اقتصادی برخوردار بود، لیکن از اواخر سدۀ 13م چندی محل کشاکش راجههای محلی، و سپس درگیر لشکرکشیهای سلاطین خلجی و قطب شاهی و عادلشاهی، و سرانجام عرصۀ تاخت و تاز جنگجویان مراتْهی گردید، و حتی پس از آنکه اورنگزیب در 1100ق/1689م نواحی دکن را تسخیر کرد، هنوز سرداران مراتهی به این منطقه تسلط داشتند و قلعۀ جِنْجی در آرکات در تصرف انان بود. در 1102ق/1691م سپاهیان مغول، راجارام (پسر و جانشین شیواجی) را در این قلعه محاصره کردند، و او چندین سال در این محل در برابر نیروهای امپراتور مغول پایداری کرد. در طول این مدت جنگجویان مراتهی از اطراف بر سپاهیان مغول حمله میبردند و راه پیشرفت قوای اعزامی را به سوی این ناحیه میبستند ولی سرانجام در 1212-1213ق/1798م این قلعۀ بسیار مستحکم فتح شد و منطقۀ آرکات به نام صوبۀ کَرناتِک ضمیمۀ امپراتوری مغول گردید (سجون لال، I/603-609) و شهر آرکات مرکز آن شد. تا پیش از مرگ اورنگزیب (1119ق/1707م) ادارۀ دکن برعهدۀ یکی از سرداران او به نام داوودخان بود، و صوبهداری کرناتک را نیز او داشت. داوودخان در 1122ق/1710م به گجرات فرستاده شد، و در 1124ق/1712م محمد سعید معروف به نوّاب سعادتاللّهخان که در دستگاه داوودخان خدمت میکرد، به صوبهداری کرناتک منصوب گردید. نوّاب سعادتاللّهخان تا 1145ق/1732م در آرکات حکومت داشت، و از نظامالملک آصفجاه که فرمانروای دکن شده در آنجا قدرت و استقلالی حاصل کرده بود اطاعت میکرد. پس از سعادتاللّهخان برادرزادهاش نوّاب دوست علیخان جانشین او شد، و هنگامی که او در جنگ با سرداران مراتهی به قتل رسید (1153ق/1740)، پسرش نوّاب صفدر علیخان حاکم آرکات شد، اما او نیز پس از چندی در منازعات داخلی به قتل رسید (1155ق/1742)، و نظامالملک شخصاً به آرکات آمد و حکومت محمدسعید، پسر 6 سالۀ صفدرعلیخان را که به نام نوّاب سعادتاللّه خان ثانی جانشین پدرش بود، تأیید کرد؛ ولی محمدسعید نیز پس از 2 سال کشته شد (1157ق/1744م) و فرمانروایی این خاندان در آرکات به پایان رسید (کوکن، 4-6, 12-13, 85).
نواب سعادتاللّه خان و جانشینانش که از شیعیان هند بودند و به قم «نوائط» (که گویند از عراق به هند مهاجرت کرده بودند) تعلق داشتند. همگی از علاقهمندان فرهنگ اسلامی و از مشوقان شعر و ادب فارسی به شمار میرفتند. در دوران حکومت این خاندان با وجود حملههای جنگجویان مراتهی و درگیریهای داخلی، آرکات از مراکز مهم علمی و ادبی اسلامی هند شد، و مسلمانان از نواحی دیگر به آنجا روی آوردند و گروهی از شاعران و دانشمندان از نقاط شمالی هند به آرکات آمدند. نوّاب غلامعلی خان، برادر سعادتاللّه خان، و پسر او نوّاب باقر علیخان هر دو به فارسی شعر میگفتند و دیوان اشعارشان موجود است. زینالعابدین خان، متخلص به «دیوان»، از شعرای معروف آن دوره، خواهرزادۀ سعادتاللّه خان بود. سعادتاللّه خان به آبادانی آرکات بسیار توجه داشت و مسجدجامع و عیدگاه آن شهر را او بنا کرد (کوکن، فصل 1).
پس از قتل محمدسعید، نظامالملک یکی از سرداران خود به نام انوارالدین خان را، که برای سر و سامان دادن به اوضاع آرکات بدانجا فرستاده شده بود، به حکومت کرناتک منصوب کرد. پس از مرگ نظامالملک (1161ق/1748م) پسرش ناصر جنگ به جای او نشست، ولی خواهرزادهاش مظفر جنگ بر او شورید و به اری حسین دوست خان معروف به چَنداصاحب، که از نوائط بود (خواهرزادۀ نوّاب صفدرعلی) و حکومت آرکات را حق خود میدانست، به آرکات لشکر کشید. در این جنگ نیروهای فرانسوی نیز به فرمان دوپله، حاکم فرانسوی پوندیچری، از چنداصاحب و مظفر جنگ پشتیبانی میکردند، و درنتیجه انوارالدین شکست خورده با گروهی از نزدیکانش به قتل رسید و آرکات به دست مظفر جنگ و چنداصاحب افتاد (1162ق/1749م). ناصر جنگ از حیدرآباد به آرکات حملهور شد و مظفر جنگ را گرفته به زندان افکند و نوّاب محمدعلی والاجاه را به حکومت آرکات منصوب کرد. ناصر جنگ در 1164ق/1751م کشته شد، و مظفرجنگ فرمانروای دکن گردید و گروهی از صاحبمنصبان فرانسوی را در سپاه خود وارد ساخت، ولی اندکی بعد او نیز کشته شد. در این احوال چنداصاحب به حمایت نیروهای فرانسوی به حکومت آرکات منصوب شده بود؛ ولی رابرت کلایو ، مأمور انگلیسی، در 1164ق/1751م شهر را تصرف کرد و با کوشش و پایداری بیمانند در برابر حملات چنداصاحب و نیروهای فرانسوی، قوای مهاجم را درهم شکست، و نوّاب محمدعلی والاجاه را در مقام حکومت آرکات تثبیت کرد. نواب والاجاه 40 سال حکومت کرد، و در این مدت، با حمایت مأموران انگلیسی، یک چند با جنگجویان مراتهی و پشتیبانان فرانسوی آنان، و سپس با حیدرعلی و پسرش تیپوسلطان، فرمانروایان میسور، در جنگ بود و هنگامی که در 1180ق/1766م حیدرعلی آرکات را تصرف کرد، درحقیقت قوای انگلیسی شهر را پس گرفتند. سرانجام فشارهای مالی و هزینههای دفاع او را مجبور ساخت که ادارۀ امور قلمرو خود را به مأموران انگلیسی شهر را پس گرفتند. سرانجام فشارهای مالی و هزینههای دفاع او را مجبور ساخت که ادارۀ امور قلمرو خود را به مأموران انگلیسی بسپارد. پس از مرگ والاجاه (1210ق/1795م) پسرش نوّاب عمدهالأمرا 6 سال حکومت کرد، و چون او درگذشت انگلیسیها از جانشینی پسرش علی حسینخان تاجالأمرا ممانعت کردند و نوّاب عظیمالدوله پسر امیرالامرا، نوادۀ دیگر والاجاه را به حکومت نشاندند. عظیمالدوله به کلی از سیاست و ادارۀ امور برکنار شده بود و مخارج سالانۀ خود و دربارش را از انگلیسیها و «کمپانی هند شرقی» دریافت میکرد. در آغاز حکومت او استقلال آرکات به کلی از میان رفت و در 1216ق/1801م آن ناحیه رسماً مستعمرۀ انگلیس شد. پس از عظیمالدوله پسرش اعظمجاه را به جانشینی او انتخاب کردند (1234ق/1819م)، و چون او پس از 7 سال درگذشت پسر خردسالش غلام عزتخان را به جای او نشاندند، ولی چون او کمتر از 2 سال داشت عمویش عظیم جاه را وکیل و نایب او قرار دادند تا وی به سن بلوغ رسید و در 1258ق/1842م اسماً نواب آرکات شد. وی مدت 13 سال با عنوان والاجاه پنجم در این مقام بود و در 1272ق/1856م درگذشت. با مرگ او عنوان نوایی منسوخ شد و حکام انگلیسی عموی او نواب عظیم جاه را به عنوان امیر آرکات بر مسند نشاندند و مقرری ماهانهای درحدود 000’25 روپیه برای او تعیین کردند. بدینسان کلّیۀ دفاتر و دوایر و تدسیسات دستگاه نوایی بسته شد و تمامی اموال و متعلقات آن به حراج گذارده شد.
نوابان این خاندان به شعر و ادب و علوم دینی توجه خاص داشتند. انوارالدین خان در دوران حکومت خود، با وجود جنگها و مشکلات گوناگون، در آبادانی آرکات بسیار کوشید، و در شهر مدراس نیز مسجد بزرگی به نام «مسجد انواری» بنا نهاد. دو پسرش بدرالاسلام و محفوظخان در علوم قرآنی و فقه و حدیث تبحّر کامل داشتند. نوّاب والاجاه در مکه و مدینه نمایندگانی داشت و هر سال مبلغی صرف هزینههای حرمین شریفین میکرد و با دستگاه خلافت عثمانی مربوط بود. وی به عرفان دلبستگی داشت و خود به سلسلۀ قادری پیوسته بود. پسرش امیرالأمرا حافظ قرآن و صاحب تألیفاتی در تاریخ و شرح احوال عرفا بود. عمدهالأمرا علاوه بر آنکه مشوق شاعران و ادیبان و دانشمندان بود، خود نیز شعر میگفت و «ممتاز» تخلص میکرد، و تاجالأمرا نیز با تخلّص «ماجد» شعر سرود. تا زمان عمدهالأمرا دربارِ آرکات مجمع اهل علم و ادب بود، ولی از دوران نوّابی عظیمالدوله پرداخت مستمری و وجوهی که به اهل علم و ارباب قلم داده میشد برعهدۀ کمپانی هندشرقی قرار گرفت، و شرکت به میل خود مستمریها را قطع میکرد، چنانکه عبدالعلی بحرالعلوم که به دخالت انگلیسیها در امور اعتراض میکرد از مقرری جاری محروم شد. در میان نوابان این خاندان غلام غوث خان، آخرین نوّاب آرکات، بیش از دیگران به پیشرفت علوم و معارف در این منطقه اهتمام داشت. وی خود به فارسی و اردو شعر میگفت و «اعظم» تخلّص میکرد. 2 کتاب در شرح احوال شعرا، به نام صبح وطن و گلزار اعظم تألیف کرد که اولی در 1258ق/1842م و دومی در 1272ق/1856م، هر دو در مدارس به چاپ رسید. کتابی نیز در فنون کشتیرانی نوشت به نام سفینهالنجات فی احوالالجهازات، که آن نیز از طرف «کتابخانۀ دولتی مخطوطات شرقی» در مدارس در 1950م طبع شده است. وی یک انجمن ادبی بزرگ، یک کتابخانۀ عمومی بزرگ (کتبخانۀ عام مفید اهل اسلام)، و یک مدرسۀ جدید (به نام مدرسۀ اعظم) تأسیس کرد، و در زمان او چند مطبعه (مانند کشن راج و مظهرالعجایب) تأسیس شد و چندین روزنامه به فارسی و اردو (مانند صبح صادق، جامع اخبار، مظهرالعجایب، جریدۀ روزگار، اعظمالاخبار، شمسالاخبار، مخزنالاخبار) در کرناتک منتشر گردید (کوکن، 351-356).
در دوران نوابان آرکات (1712-1855م) این شهر یکی از مراکز مهم شعر و ادب فارسی و فرهنگ اسلامی در هند شده بود، و به سبب آشفتگی اوضاع در هند شمالی پس از مرگ اورنگزیب و ضعف و پریشانی دربار دهلی دانشمندان و شاعران. و حتی امیران و دولتمردان، از دهلی و شهرهای دیگر به سوی دکن و کرناتک روی میآوردند. دربار آرکات چنانکه ملاحظه شد، برای اهل علم و ادب محیطی بسیار مساعد بود و گروهی از اینگونه اشخاص چون عبداللطیف ذوقی، سیدمحمد واله، میراسماعیلخان ابجدی، سیدعبدالقادر فخری، عبدالعلی بحرالعلوم (شارح مثنوی مولوی) از نقاط دیگر، حتی ایران، بدانجا مهاجرت کردند (برای آگاهی بیشتر نکـ کو کن).
از اوایل سده 13ق/19م که دستگاه نوّابان آرکات برچیده شد و حکومت کرناتک در دست انگلیسیها قرار گرفت، این شهر از رونق و اعتبار افتاد و مدراس که از پایگاههای مهم کمپانی هند شرقی شده و مرکزیت سیاسی و بازرگانی یافته بود بزرگترین و مهمترین شهر این منطقه شد.
از اثار تاریخی شهر آرکات میتوان قلعۀ قدیمی شهر، قصر حکومتی، مسجدجامع و عیدگاه، مقبرۀ سعادتاللّه خان، مقبرۀ تیپومستان اولیا را یاد کرد.
مآخذ: آزیاتیکا؛ نیز:
Ahmad, kh. Muhammad, "Calligraphy", in History of Medieval deccan (1295-1724), ed. H. K. Sherwani, Vol. II; Husaini, S. A. Q. "The Sultanate of Ma'bar" ibid, Vol. I; Kokan, M. Yousuf, Arabic and Persian in Karnatic (1710-1966), Madras, 1974; Sajun Lal, K. A., "The Mughals in the Deccan", in History of Medieval Deccan, Vol. I; Sathianathaeier, R. "The Colas", in The History and Culture of Indian people (The Struggle for Empire), ed. R. E. Majumdar, Bombay, 1966, Vol. V