صفحه 14 از 22

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۴۱ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
یک شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم

او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم


در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد

آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد


آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم

گویی به شعله آمد، شمع درون جانم


آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید

خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید


از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار

شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار


دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار

هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۴:۱۹ ب.ظ
توسط susan
می سپارم به شما،

ترانه هایِ دل را ....!!

ناگهان غمگین نشود،

لحظه هاشان بی من ....
susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۵۷ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
خواستم ديگر عاشق نباشم .

خواستم رنگ عشق را از زندگيم پاک کنم .

خواستم دل ببرم از هر آنچه با عاطفه نسبتی دارد .

اما ...

چقدر سخت است دوست داشتن و فراموش کردن !

چقدر تلخ است طعم عشق چشيدن و ترک آن !

چقدر مشکل است دل سپردن و دل بريدن !

آه عشق

چه زيباست....... :K:L

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۵۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
درون کوچه ی قلبم چه غمگینانه مییچد

صدای تو که می گفتی به جز تو دل نمیبندم

فریب وعده هایت را ندانستم ...

ولی اکنون به یاد وعده های تو میان گریه می خندم!!!!

برو دیگر که دل از غم رها کردم....

خداحافظ..خداحافظ که دیگر برنمیگردم....

تو بودی آسمان من غمت هم سایه ی قلبم

ولی خورشید چشم تو به بام دیگری سر زد

قسم بر سوز پنهانم تو را دیگر نمی خواهم....

که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد

برو دیگر که دل از غم رها کردم

خداحافظ ...خداحافظ...که دیگر بر نمیگردم....

ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۵۶ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
هیچکس تنهاییم را حس نکرد

لحظه ویرانیم را حس نکرد

در تمام لحظه هایم هیچکس

وسعت حیرانیم را حس نکرد

آن که سامان غزلهایم از اوست

بی سر و سامانیم را حس نکرد

ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۰۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
شب ها چشمانم میعادگاه اشک می شوند و غم همنشین قلبم.دوباره بغض های خسته و کهنه اسیر گلوی سردم می شوند.ای کسی که در حکایت شب پنهان شده ای به عظمت آبی دلم نظری کن و ببین که این دل چه عاشقانه می تپد فقط در انتظار آمدن تو.......کاش بیایی...

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۴ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
من سکوت رو دوست دارم بخاطر ابهت بی پايانش...
فرياد رو می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش...
فردا رو دوست دارم بخاطر غلبه اش بر ((فلک کجمدار...))
پائيز رو می پرستم بخاطر عدم احتياج،عدم اعتنايش به بهار...
آفتاب رو دوست دارم به خاطروسعت روحش...که شب ناپديد می شود
تا ماه فراموش کند.حقيقت تلخی رو که از او نور می گيرد.
زندگی:ايده ال من است و من آن را تقديس می کنم، به خاطر اين که
روزی هزار بار نابودش می کنند اما، هرگز نميميرد...

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۱۲ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید! من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ منو بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،که پیش از پریروز شدن ِ امروزمی پژمرد!دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،بعد بیایم و با عصایی در دست،کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،تا تو بیایی،مرا نشناسی،ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!حالا می روم که بخوابم!خدا را چه دیده ای!شاید فردابه هیئت پیرمردی برخواستم!تو هم از فردا،دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!دلواپس نباش!آشنایی نخواهم داد!قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،مرا نشناسی!!!!"
:lol:

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۲۸ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
کلام چیست؟

رفت.........
تموم شد.........
باختم!!!!!!!!........


اندکی صبر سحر نزدیک است ...


تو رفتی و من هستم
همان دیوانه ی دیروز
همان مردی که می دیدی
ولی هرگز نفهمیدی


گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد
گاهی تنهایی
تنها ترین چیزی است که انسان می خواهد
تنها خواهم ماند
مانند هر روز های دیروزم

فاصله تنها چیزی بود که من فهمیدم
و هر بار دور تر از قبل
من مسافری بیش نبودم
و زمان رفتن خیلی نزدیک تر از آن بود
که می پنداشتم

من نخواهم شکست
اما اندکی ترک خواهم خورد
:K:L

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۵۹ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
مرگ را بگویید کسی اینجا به انتظار ایستاده
مرگ را بگویید
من هستم
کسی که میعاد گاه را ترک نکرده است

من از خورشید آموخته ام
سوختن و تکرار را
در آب دیدم خداوند هست
من خداوند را فهمیده ام

چشمانم از آسمان بارانی ترند
اما گلویم هنوز
سکوت می نوشد

من بغض خواهم کرد
اما
اشک نخواهم ریخت

دار تنهایی من رنگین است
آن قدر رنگ وا رنگ
که نخواهی دانست
من در کجای این همه زشتی نشسته ام

تاریک تر از شب و
شکسته تر از پیری
تنها تر از خداوند حتی
هستم

نیرنگ چشمانت مرا شکست
صدایی نخواهی شنید هیچ گاه
اما
بدان همین که من
شکسته ام...

ارسال شده: شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۰۳ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


[External Link Removed for Guests]


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را


از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست


دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

ارسال شده: دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۲۶ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
چرا وقتی آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یه دنیا میشه
میره یه گوشهء پنهون می شینه
اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخواهی بجمبی پیرت میکنه
وقتی تنها میشم اشک تو چشم هام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه ء دل در میزنه
یاد اون شبها میافتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل ، لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخواهی بجمبی پیرت میکنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه
حالا باد داره زاغ ابر ها رو چوب میزنه
اشک ابرها زیاد ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخواهی بجمبی پیرت میکنه