صفحه 14 از 14

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۷ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
در حیرتم ، تو روح منی یا تن منی ؟

ای مثل خواب ساده ی تعبیر کردنی

من را به اوج می بری یکروزعاقبت

امروز اگر چه دور و برم پیله می تنی

زود است باز توبه ی من را بهم زند

رقص نسیم و جلوه ی چین چین دامنی

آنقدر نازکی که جهان در تو ظاهر است

ترسم نگاه هم بکنم ساده بشکنی

با اینکه در سکوت خودم آب می شوم

داری تمام عشق مرا داد می زنی

صد بار از زبان تو بابا شنیده ام *

یک بار کافی است بگو دختر منی*

سخت است آرزوی خودم را رها کنم

تلخ است تن به مرگ سپارد تهمتنی


شاعر احسان اکابری


برای برادرزاده ام زهرا اکابری که زندگی من رو با ورود خودش زیر و رو کرد

*می خواهم اعتراف کنم عاشق توام
*می خواهم اعتراف کنی عاشق منی

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۸ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
اگر چه بی کس و تنها اگر چه غم زده ایم

همیشه از تو فقط با دروغ دم زده ایم

تو گرم آمدنی ، بی خبر که ما بی تو

قرار جمعه ی این هفته را بهم زده ایم

میان سیرت و صورت چقدر فاصله است

فریب ما نخور آقا ، انار سم زده ایم

برای دین خدا نیست ، درد ما نان است

اگر به سینه وسر زیر این علم زده ایم

گناه ماست که این راه بر شما بسته ست

چه غربتی ست برای شما رقم زده ایم

چو شمر و حرمله با هر گناه کردنمان

چه زخمها به دل اهل این حرم زده ایم

چگونه ندبه بخوانیم ما ، که یک عمر است

که دست بیعت خود را به هر صنم زده ایم

خدا کند که شبیه نصوح توبه کنیم

اگر خلاف شما حرف یا قلم زده ایم



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۲۹ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
تو را چه نام دهم من ، فرشته یا که پری ؟

برای من تو خدایی دمیده در بشری

تو می رسی و دلم را ... تلاش بیهوده ست

نمی شود که نبازم نمی شود نبری

اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست

که مثل آینه ها صادقانه می نگری

هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام

تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری

برای با تو نشستن اگر چه من هیچم

برای بودن با من تو بهترین نفری

به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک

شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری

تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم

خوشم به بودن با تو خوشم به دربدری



شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۳۰ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
تقویم بی بهار من از زرد ها پر است
تاریخم و قرون من از درد ها پر است
فرمانروای بی پسرم ، جانشین که نیست
دور و برم ز حیله ی نامرد ها پر است
من شاه زخمی ام که نفس های آخرش
از خاطرات مرگ هماوردها پر است
اعدامی ام که بی رمق از پشت میله ها
هر جا نگاه می کنم از درد ها پر است
صد بار توبه کردم و افسوس راه نیست
پرونده ام ز دور عقبگرد ها پر است
دیگر نخواه آینه باشم برای تو
دیگر نخواه ، قلب من از گرد ها پر است


شاعر احسان اکابری

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳, ۵:۳۲ ق.ظ
توسط ehsan-akaberi
پروانه ای به شوق تو وا کرده بال ها

ای عشق ای جواب تمام سوال ها

تفسیر حرف های قشنگ تو روشن است

در ته نشین قهوه ی فنجان فال ها

با دیدن تو گونه ی من سرخ می شود

با شرم می رسند مگر سیب کال ها ؟***

ماهی تنگ خانه که دریا ندیده بود

گم شد میان این همه موج خیال ها

این خط که زیر چشم سیاهت کشیده اند

سر مشق تازه ایست برای غزال ها

تسخیر کائنات برای تو ساده است

کافیست تر کنند لبی خط و خال ها

عکس تو را میان دلم قاب می کنم

ای ان یکاد عشق تو دفع زوال ها

از آتش محبت من کم نمی کنند

حتی گذشت روز و شب و ماه و سال ها

حالا بیا و خوب به سمتم نگاه کن

پروانه ای به شوق تو وا کرده بال ها



شاعر احسان اکابری



***این بیت اشتباه هست ولی فعلا بهش دست نمی زنم تا زمانی که بخوام کتاب چاپ کنم

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۴, ۱:۱۲ ق.ظ
توسط shafagh
.


هرگز نشود خون شهیدان زجهان محو عشاق خدا را غم رفتن ز میان نیست

هر چیز شود کهنه و فرسوده در این دهر جز وجه شهیدان که در ان نقش زمان نیست

ان لاله ی خون فام که از خون شهید است ریحان بهشت است و ز گل های جهان نیست

از باد خزان نقش گل و سبزه شود محو ان خون شهید است که مقهور خزان نیست

فرمود خدا ، زنده بود روح شهیدان ان سر نهان است ولی گفته نهان نیست

ان خاک همی مرده بپندار که بر ان از خون شهیدی به رخش هیچ نشان نیست

دارد "شفق" امید شفاعت ز شهیدان ورنه سبب بخشش اش این طبع روان نیست

Re: لطفا اشعاري را که خودتان سروده ايد اينجا بگذاريد .

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۵, ۱۲:۰۱ ق.ظ
توسط shafagh
آ ه بگو ساغر و پيمانه كو
اب حيات و رخ جانانه كو
يك نفس ان نقش كه شد جلوه گر
برد خرد از سر فرزانه كو
باد بها ر و گل و سرو و چمن
بلبل و آن نغمه ي مستانه كو
شوكت بازار و سر خواجگي
وان همه انديشه ي كاشانه كو
فتنه چها كرد و زمان نيز هم
نقش و نشان و ره ميخانه كو
ساقي مه روي كرامت سرشت
مرغ دل و دام رخش دانه كو
نيست ميان شمعي و در شعله اش
سوختن خرمن پروانه كو