صفحه 14 از 54

ارسال شده: جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵, ۹:۱۸ ق.ظ
توسط gigi64
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
...
:sad: کاش پیشم بودی.

ارسال شده: جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۲۲ ق.ظ
توسط susan
من که از خالی شدن سبد خنده ها حرفی ندارم من که ديگر کنار اقليم اين روياها به خواندن همين گريه های يواشکی قانعم. تو هم اينطور نمک به زخم بی کسيم نپاش. بگذار با تکرار همين ترانه های ساده سر کنم . بگذار سبد خنده ها از آوار گريه های من بوی باران بگيرد. برای تو چه فرق ميکند؟ گاهی همه خنده ها و گريه ها ادامه همين سکوت هزار ساله است. چقدر در تاريکی و تنهايی شعر نوشتن خوب است. اگز در اين ترانه ها فرياد هم بزنم کسی نميشنود . اگر حتی در ناباوريشان بميرم کسی گريه نميکند. اگر از تو بخواهم که بر گردی و بمانی هيچ کس سادگی و خوش خياليم را ملامت نميکند. اين ترانه ها را دوست دارم که واگويه ای از خلوت و تنهايی هميشگی منند

حتی اگر تو به ساده بودنشان بخندی.



susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵, ۲:۲۸ ب.ظ
توسط susan
به دیار اقاقی ها راه می پیمایم و در سکوت زنبق به دنبال نشانی گمشده ام می گردم...

اما زنبق نگاهش را از من می گیرد گویی شرم دارد از بازگویی حقیقت...

به آلوچه های وحشی سری می زنم اما آنها نیز از شرم سرخرنگ شده اند و در سکوت خویش

می میرند...در این سکوت مرگبار که قلبم را سخت می فشارد از که نشان تو را بگیرم؟؟

سرراهم گویی درختان شاخه هایشان را گره می زنند تا راهم را ببندند به سختی راه می گشایم و

در پی تو ندا سر می دهم اما گویی درختان صدای مرا در چند قدمی ام مانع می شوند که مباد به

تو برسد.

به همان جوی قدیمی می رسم اما نگاهش را از من می گیرد و از شرم گل آلود می شود...

به چنار پیر می رسم نشانی تو را می پرسم اما او نیز روی بر می گرداند و می بینم که انگار

روی تنه خشک چنار اسم من از کنار اسم تو خط خورده است. گذشت زمان را بهانه می کنم و

دوباره مشتاقتر در پی تو راه می پیمایم.

آخر من تنها گل تو بودم آخر خودت همیشه می گفتی تنها عشقت هستم خودت می گفتی من با

همه شقایق های دنیا فرق دارم می گفتی شقایقت را با دنیا عوض نمی کنی می گفتی...

کاش تو را نمی دیدم، کاش تو را نمی یافتم و کاش تو را برای همیشه گم کرده بودم...

نشانت را که یافتم سر وعده گاه قدیمی مان، تو را دیدم که گلی دیگر را می بویی و حال راز آن

شرم را دانستم و حقیقت این بود:

«که تو حرمت عشق مرا شکستی»

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۰۶ ق.ظ
توسط njmh
حقیقت این بود:

«که تو حرمت عشق مرا شکستی»

:smile: :smile:

ارسال شده: شنبه ۶ آبان ۱۳۸۵, ۳:۵۶ ب.ظ
توسط Ines
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

ارسال شده: شنبه ۶ آبان ۱۳۸۵, ۷:۵۲ ب.ظ
توسط susan
امشب از درد نالیدم

کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد روحم را در هم می

شکند.

امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم بر تو بر خویش و بر تنهائی و چشمان

بارانی ام که در انتظار ماندند گریستم.

کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی و من سر بر سینه مهرت

می گذاشتم تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم.



آرام باش آرام باش ما خدا را داریم

آن حقیقت آن یگانه آن هوادار شبانه

آن همه خوبی و احساس وفا را داریم


susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۷ آبان ۱۳۸۵, ۲:۰۱ ب.ظ
توسط susan
آخر اي محبوب زيبا

بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

قصه تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان

بي تو در شبهاي غمگين

بي تو باشد همدم من

ياد پيمانهاي ديرين

آن گل سرخي كه دادي

در سكوت خانه پژمرد

آتش عشق و محبت

در خزان سينه افسرد

اكنون نشسته در نگاهم

تصوير پر غرور چشمت

يكدم نميرود از يادم

چشمه هاي پر نور چشمت

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۷ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۳۶ ب.ظ
توسط sara
یا لطیف!

در اندیشه آن بودم که همچنان که تو با منی، بی تو نباشم...خواستم برایت همانی باشم که خواستی ...
به یاد آوردم کلام آن صاحبدل را که فرمود: تقوا جز این نیست که بر خارها پا گذاری و خار در پایت اثر نکند،جز آن نیست که بر آب روی و دامنت تر نشود.

حال باور می کنم...حس می کنم و از این حس دلپذیر گرم می شوم،که بهای یافتن تقوا حیا ورزیدن است،حیایی که در خلوت ترین خلوتها،و در کنج تنهایی ات تو را باز دارد از آنچه پسند یار نیست.
اگر در مقابل چشمهای بندگان خدا، حیا منعت می کند از همان گناه که در خلوت می کنی،بدان که بنده خدا نیستی که، در بند بندگان خدایی.
حال چه می کنی؟
بنده ی کدام صاحب و مولا می شوی؟
***
خدایا!
عصیان کردم و از تو رمیدم،اما بی تو به هیچ نرسیدم.
خدایا!
بیچاره و بی نصیب است هر انکه تو را نشناسد،بی کس و تنهاست هر انکه تو را نخواند،خراب باد خانه ی دلی که از نور تو روشن نیست

ارسال شده: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ
توسط Ines
دلم به وسعت چشمهاي عاشقت تنگ است
ولـــي خطوط فاصلـه چه پـررنگ است
تمام غصه ي من، بي كسي وتنهايي است
ولــــي اميـد رسيدنم چقدركمـــرنگ است
دگـــــر نخواهـم ديد آن چشمهاي زيبا را
دلـــم بـراي نگـــاهت چقـدر دلتنگ است

ارسال شده: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۵:۲۷ ب.ظ
توسط sara
تا كي زغمش چو شمع گريان باشم

در آتـــش عـشــق او فـــروزان باشم

تـا چـنـــد در انتـــظار او آيينـــه وار

سر تا به قدم ديده ي حيران باشم؟...

ارسال شده: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۹:۳۱ ب.ظ
توسط Ma3ouD
می خوام برات بميرم...

نمی خوام از آسمون ماه و برات بیارم




نمی خوام عکس تو رو ستاره ها بذارم




نمی خوام برای چشمات هر چی گله بچینم




نمی خوام باز تو رو تو خواب گلا ببینم




می خوام برات بمیرم می خوام برات بمیرم




برای اولین بار اجازه هم نگیرم




می خوام برات بمیرم




نمی خوام توی رویا سوار ابرا بشم




تو دشت آرزوها باز باتو تنها بشم




نمی خوام داشتن تو واسه من آسون بشه




نعمت با تو بودن واسم فراوون بشه




می خوام برات بمیرم می خوام برات بمیرم




برای اولین بار اجازه هم نگیرم




می خوام برات بمیرم




نمی خوام بهت بگم که چشات خود ستاره است




کارستاره بی تو بی نور ونیمه کاره است




نه نه نمی خوام داشتنت واسه من آسون بشه




نعمت با تو بودن بازم فراوون بشه




نه نمی خوام بهار شه من عاشق پائیزم




پائیز می شه عاشق تر واسه تو اشک بریزم




نه نمی خوام فکر کنی که عاشقی یه حَرفه




اگه یه وقت نباشی آب می شه مثل برفه




می خوام برات بمیرم می خوام برات بمیرم

ارسال شده: چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۸۵, ۳:۰۱ ب.ظ
توسط Ines
روی قبرم بنویسد مسافر بوده است
بنویسیدکه یک مرغ مهاجر بوده است
بنوسید زمین کوچه سرگردانیست
او در این معبر پر حادثه عابر بوده است
صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست
در رثایم بنویسید که شاعر بوده است
بنویسیداگر شعری از او مانده به جای
مردی از طایفه شعر معاصر بوده است
مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداریست
بنویسید در این مرحله کافر بوده است
غزل هجرت ما را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است