صفحه 14 از 19

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۴۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
هميشه همينطور بوده است! عاشق كه مي شوي رهايت ميكنند. گويي مي آزمايندت. رهايت ميكنند تا ايمان بياورند كه باز ميگردي. رهايت ميكنند تا خود نيز بداني كه در بندي و راهي جز بازگشتت نيست. در بند آن چشمان زيبا و صدايي كه آرام است و دلنشين و ترا با عشق پيوند ميدهد. و همواره ميدان عشق همين بوده است. عاشقت كنند و رهايت سازند. اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا... زخمي دگر ...

ارسال شده: شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۵۸ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
در گذری از شهر عشق رسمی اين چنين ديدم :

مجنون ها بر دار آويخته شده بودند

و ليلی ها بر چهارپايه های زير پای آنها لگد می زدند .

من که ديگر از عشق متنفر شدم !

ديگر نمی خواهم عاشق باشم !

اصلاً لعنت به هرچه عشق !

آخر اين چه رسميست ؟!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۵۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
گفته بودي عشق را معنا کنم *** سر عشق , عاشقي افشاکنم؟
ازخسي کاري عبث را خواستي *** رحم بر اين ناتوان کي خواستي؟
عشق را معنا نمودن مشکل است *** شرح اين عنوان نمودن مشکل است
عشق يعني صبر ايوبي مثال *** عشق يعني هجردر عين وصال
عشق يعني رقص در بستان نار *** عزلتي ازغير با حق در کنار
عشق يعني باخدادرکوه طور *** انتظاراحمدي درغارنور
عشق يعني چاه ونخلستان وشب *** عشق يعني کوله ونان و رطب
عشق يعني درسماع خاک وخون *** تاجنان رفتن زسرحد جنون
عشق يعني مرگ در عين حيات *** دشمني با آب در شط فرات
عشق يعني ساختن با سوختن *** عشق يعني لب به دندان دوختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن *** گم شدن از خود سپس پيداشدن
عشق يعني بند بي بندي زدن *** از خودي رستن زهر قيدي زدن
عشق يعني هو و جز او هيچ نيست
غير او دنيا سرابي بيش نيست

ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۸:۰۳ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
"من هدیه ای برای تو ندارم من قلبم را به تو هدیه میدهم تا نشان بدهم چیزی بیش از این ندارم که به تو اهدا کنم بزرگترین چیزی که می توانم به تو بدهم همین عشقی است که میتوانم صادقانه به تو ببخشم همه ی آنچه که می توانم به تو عرضه کنم تعهدی از یک عشق ابدی است... پس قلبم و عشقی که درون آن است تقدیم به تو..."


000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000


جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم نوشتم باید صبر کند، برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است، برای بار سوم که از آنجا عبور میکردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ائی باشد، اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم... :lol:

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶, ۶:۱۶ ب.ظ
توسط Montana2100
عشق يعني حرف تازه بر زبان...فارغ از تكرار حرف مردمان * عشق يعني بينهايت خوب باش...شاد باش و اندكي محجوب باش

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۵ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
بنويس، عاشق خسته! بنويس! عشق ُ با خط ِ شکسته بنويس! تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها، از دل ِ به خون نشسته، بنويس! بنويس شاپرک ِ مرده ي ما، از تو بندِ پيله رسته! بنويس! بنويس که اين صداي بي دروغ، عُمريه نخورده مَسته! بنويس! اب تبِ ترانه هاي بي صدا، از رفيقاي گُسسته بنويس! نتِ تک خوني ِ ساز ُ پاره کن! نُتار ُ دسته به دسته بنويس! بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ، مثل ِ اين زمونه پسته! بنويس! يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز، دل به تاريکي نبسته ! بنويس!

ارسال شده: چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۱۴ ب.ظ
توسط Montana2100
من دريافته ام كه دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن براين باورم كه آنچه هستي ما را پر منعي و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات وعاطفه ما نيست ... پس آن كس نيك بخت است كه بتواند عشق بورزد.

«هرمان هسه »

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۲:۰۲ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
به من آموختي معني عشق را …

به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!

قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…

به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي…

تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!

اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم…

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۳:۱۶ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
نخستین مرحله عشق،محبت است
باید قلب خود را به گونه ای بپروانیم که شادمانی همه موجودات زنده را آرزو کنیم


تصویر


دومین مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم
انگونه که اندوه و تشویش انها در خیالمان جان بگیرد
و حس شفقت و همدلی نسبت به انان در درونمان بیدار شود.


تصویر


سومین مرحله عشق ،شادمانی است
چنان که بفکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنان شاد شویم


تصویر


چهارمین مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدی های شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم
در این مرحله درک میکنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و میتوانند چه عواقب فاجعه باری به بار اورند


تصویر


پنجمین مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
به گونه ای که با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل به سرنوشتمان بنگریم


تصویر


خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
شاداب باشید
همیشه سبز

ارسال شده: جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۳۲ ب.ظ
توسط Montana2100
آسمان همچو صفحه ي دل من
روشن از جلوه هاي مهتاب است
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوش تر از خواب است

بي گمان زان جهان رويايي
زهره بر من فكند ديده عشق
مينويسم به روي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده ي عشق

ارسال شده: شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۰۹ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
فرياد نزن ای عاشق

بي سبب نيست چنين فريادم

بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط

زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم

بی گناه در دام عشق افتادم

اگر احساسم رو مي فهميدی...

ما سزاوريم اگر گريانيم

وقتی پيمان دل را مي بستيم

گفته بودی فقط عاشق هستيم

ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کرديم نه بی تقصيريم

منو تو بازي چه ي تقديريم

هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود.

 تصویر 

ارسال شده: یک‌شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۲۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
  ورزی که تحمل نتواند چه کند ؟
پیرهن گر به تن خود ندارد چه کند ؟
* * * *
آنکه چون شمع بسوزد همه شب در تب عشق
بر سر شعله گر اشکی نفشاند چه کند ؟
* * * *
هر دم طفل دلم ناله کنان می گرید
صبر بر دوری یار نتواند چه کند ؟
* * * *
در شگفتم ز سهیفی که دم از عقل زند
ساده لوحی که نداند که نداند چه کند ؟
* * * *
رشکمندی که ز توفیق کسان می سوزد
آتش دل به عداوت نفشاند چه کند ؟
* * * *
آنکه لبخنده ی مردم نتوان دیدن
گر که جان را به لب خود نرساند چه کند ؟
* * * *
آن تنک مایه ی مغرور که چون طبل تهیست
کار خود را به هیاهو نکشاند چه کند ؟
* * * *
ابر دریا دل آبستن باران گستر
قطره ای گر به لب ما نچکاند چه کند ؟
* * * *
استخوان می شکند تنگی این شهر مرا
گر هما در قفس تنگ بماند چه کند ؟