صفحه 14 از 47
ارسال شده: پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۲۱ ب.ظ
توسط roh
سوغات فرنگ
[align=left]« ستوان محمد سعید نیا »
در سيره پيامبر گرامي اسلام ( ص ) آمده است که آن حضرت « کم هزينه و بسيار بخشنده و ياري کننده » بودند. از ويژگيهاي آشکار عباس ، سادگي و بي پيرايگي او بود . مي خواهم بگويم که عباس نيز واقعاً داراي شخصيتي اينچنين بود . او هر چه داشت به دوستاني که احساس مي کرد بدان نياز دارند مي داد و کمتر يا بهتر است بگويم « اصلاً » به فکر خود نبود . او به هيچ وجه اهلِ تکلّف و تجمّل نبود.
به ياد دارم در پايان دورره آموزش خلباني در آمريکا ، هنگامي که به ايران باز مي گشت ، به همراهِ خانواده براي استقبال به فرودگاه مهرآباد رفته بوديم . پس از چند ساعت انتظار سرانجام هواپيما بر زمين نشست و دقايقي بعد عباس را در سالن انتظار فرودگاه ملاقات کرديم . پس از روبوسي و خوش آمدگوئي ، او از من خواست تا به قسمت ترخيص فرودگاه بروم و وسايلش را تحويل بگيرم . رفتم و مدتي را به انتظار نشستم تا سرانجام بار و اثاثيه عباس را تحويل گرفتم . چمدان و ساک او از همه ساکها و لوازم ديگر کم حجم تر به نظر مي آمد . در بين راه به شوخي از او پرسيدم :
- براي ما سوغات چه آورده اي ؟ ان شاءالله که چيز قابل توجهي است .
او مثل هميشه لبخندي زد و سرش را به علامت پاسخ مثبت تکان داد . ما به راه افتاديم . پس از ساعتي که به منزل رسيديم ، تمام تمام افراد منزل به استقبال عباس آمده بودند و از اين که پس از مدتها دوري از ايران ، دوباره او را مي ديدند خيلي خوشحال بودند . چند ساعتي به ديده بوسي و احوالپرسي گذشت . وقتي که خانه خلوت شده بود به شوخي گفتم :
- حالا نوبت وارسي سوغاتهاي عباس آقاست .
عباس چمدان را باز کرد . با کمال شگفتي مشاهده کرديم ، آبريزي را که با خود از ايران برده بود در ميان نايلوني پيچيده و در کنار آن چند دست لباس دانشجويي و لباس خلباني نهاده است . در ساک دستي اش هم تعدادي نوار « تعزيه » و يک مجلّد « قرآن » و کتاب « مفاتیح الجنان » همراه با تعدادی کتاب فنی به زبان انگلیسی بود . خندیدم و گفتم :
- مرد حسابی ! من بیش از پنجاه ، شصت تومان بنزین سوزانده ام تا به استقبال تو آمده ام و تو از آن طرف دنیا این آبریز را آورده ای ؟!
در حالی که به نشانه شرمندگی ، سرش را به زیر انداخته بود ، برگشت و با لهجه شیرین قزوینی گفت :
- تو که میدانی ؛ آنجا آنقدر گرانی است که حد ندارد .
آن روز شاید دیگران به مقصود او پی نبردند ؛ ولی من با سابقه ای که از او سراغ داشتم ، منظور او را از « گرانی » دریافتم و به یقین دانستم که عباس آنچه را که مازاد بر مخارج خویش بوده ، به نشانی دوستان و آشنایان بی بضاعتش در نقاط ایران می فرستاده و مثل همیشه آن دوست ، نامی و نشانی از عباس نمی یافته است .
ارسال شده: پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۲۳ ب.ظ
توسط roh
نامدار ناشناس
[align=left]« آقاي سيمياري »
من و عباس در يك محل زندگي مي كرديم و تقريباً در همه پايه ها با هم همكلاس بوديم. عباس چون از پشتكار بسيار بالايي برخوردار بود ، هيمشه در زمره شاگردان ممتاز كلاس به حساب مي آمد. پس از پايان تحصيلات متوطه ، عباس به استخدام دانشكده خلباني نييروي هوايي در آمد و من هم به خدمت سربازي اعزام شدم. بايد بگويم در آن زمان وضع مالي من چندان خوب نبود.
در يكي از روزها كه در پايگاه اروميه مشغول گذراندن خدمت سربازي بودم ، پاكت نامه اي كه در آن مقداري پول بود ، به دستم رسيد. پشت و روي پاكت را بررسي كردم. هر قدر كه دقت كردم نام و نشاني از فرستنده بر روي آن نيافتم. ابتدا گمان كردم كه يكي از خواهرانم براي من پول فرستاده و خوشحال شدم؛ اما به علت نبودن نشاني فرستنده فكر كردم شايد نامه متعلق به شخص ديگري است كه با من تشابه اسمي دارد.
اين موضوع هر ماه تكرار مي شد و من همچنان سردرگم بودم ،تا اينكه چند روزي به مرخصي آمدم. موضوع را با خانواده و برخي از خويشاوندانم در ميان گذاشتم. همه آنها اظهار بي اطلاعي كردند. اين مسأله فكرم را به شدت مشغول كرده بود و پيوسته با خود م گفتم كه چه كسي از وضع زندگاني من با خبر است و من او را نمي شناسم؟! تا اين كه يك روز برادرم گفت:
- روزي عباس نشاني تو را از من مي خواست. من هم آدرس تو را به او دادم.
با گفتن اين جمله به ياد عباس افتادم. عباس و محبتهاي او در مدرسه.عباس وايثارش. عباس و جوانمردي هايش. عباس و ... .
ديگر برايم ترديدي باقي نمانده بود كه آن پاكت ها همه از جانب عباس بوده است.
در يك لحظه از خود متنفر شدم. زيرا عباس با آن همه گرفتاريها هنوز مرا از ياد نبرده بود و با پولهايي كه مي فرستاد مي كوشيد تا من در شمالِ غرب كشور ، در رنج و سختي نباشم ؛ ولي من به مرخصي آمده بودم و حتي يك بار به ذهنم نيامده بود تا احوال او را بپرسم.
بي درنگ نزد عباس رفتم و پس از احوالپرسي ، چون يقين داشتم كه ماجراي پاكت كار او بوده است ، از او تشكر كردم. به او گفتم:
- چرا مرا شرمنده مي كني ماهيانه برايم پول مي فرستي؟
او در ابتدا با لبخندي ملايم ، اظهار بي خبري كرد. به او گفتم:
- عباس ! من از كجا بياورم و آن مقدار پول را به تو برگردانم؟
او مثل هميشه خنديد و گفت:
- فراموش كن.
ارسال شده: پنجشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۶, ۳:۴۷ ب.ظ
توسط roh
عكسي ديگر از خلبان شهيد هاشم آل آقا
[External Link Removed for Guests]
منبع هم كتابي كه آقا فريبرز در بخش «گربه هاي ايراني »قرار دادند
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۲۳ ق.ظ
توسط Reza 313
خاطره ای از مقام معظم رهبری در ارتباط با زنده یاد شهید بابایی
بابایی آماده پرواز بود
سال 61 شهیدبابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شكاری اصفهان. درجه این جواب حزباللهی سرگردی بود كه او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می تراشید و ریش می گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره كند. كار سختی بود. دل همه میلرزید دل خود من هم كه اصرار داشتم، میلرزید، كه آیا می تواند؟ اما توانست. وقتی بنیصدر فرمانده بود، كار مشكلتر بود. افرادی بودند كه دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می كردند حرف میزدند، اما كار نمیكردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب كند. خودش پیش من آمد و نمونهای از این قضایا را نقل كرد. خلبانی بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبانهایی بود كه از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت كرد حتی یك شب او را با خود به مراسم دعای كمیل برده بود؛ با این كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی ها این چیزها مهم است. یك روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می گفت دیدم در دعای كمیل شانههایش از گریه میلرزد و اشك میریزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس دعا كن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه كرد. او الان در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده كه سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاكی گیر كردهام و ماندهام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی اینگونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یك انسان واقعا مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی 23/10/83)
ارسال شده: چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶, ۱۲:۴۵ ق.ظ
توسط Reza 313
عیدی
پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب خلبان شهید عباس بابایی به منزل ما امد و مقداری طلا که شامل یک سینه ریز وتعدادی دستبند بود به من داد وگفت"فردا به پول نیاز دارم . اینها را بفروش " انها را فروختم . شهید بابایی شب به منزل ما امد واز من خواست تا برویم وکمی قدم بزنیم . من پول ها را با خود برداشتم و بیرون رفتیم . کمی که از منزل دور شدیم گفت" وضع مناسب نیست . قیمت اجناس بالا رفته و حقوق کارگران وکارمندان پایین است ودرامدشان با خرجشان نمی خواند و...بغد از من پرسید"این بسته اسکناس ها چقدری است؟ گفتم صد تومانی وپنجاه تومانی . پولها را از من گرفت و بدون اینکه بشمارد بسته پولها را باز کرد وازمیان انها یک بسته اسکناس پنجاه تومانی دراورد و به من داد گفت"این هم برای شما وخانواده ات . برو وشب عیدی چیزی برایشان بخر" . ابتدا قبول نکردم . بعد چون دیدم ناراحت شد ،پول را گرفتم و پس از خداحافظی خوشحال به خانه برگشتم . بعد از یکی از دوستانم شنیدم که همان شب پول ها را بین سربازان متاهل ،که قرار بوده فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزند شان بروند تقسیم کرده است.
برگرفته از پرواز تا بی نهایت
سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی
ارسال شده: چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۶, ۱:۲۷ ق.ظ
توسط Reza 313
سرلشکر خلبان شهید مصطفی اردستانی
[External Link Removed for Guests]
شهید مصطفی اردستانی در سال 1328 در روستای قاسم اباد از توابع شهرستان ورامین به دنیا آمد . تحصیلات ابندائی و متوسطه را در همان شهر ورامین پشت سر گذاشت و در سال 1348 با مدرک دیپلم به عنوان سپاه دانش در شهرستان اصفراین مشغول خدمت سربازی شد .
در سال 1350 و بعد از طی دوران سربازی وارد دانشکده خلبانی نیروی هوایی شد و پس از طی دوره مقدماتی آموزش پرواز به منظور تکمیل دوره خلبانی به آمریکا رفت و پس از اینکه دانشنامه خلبانی اش را گرفت به ایران بازگشت و با درجه ستوان دومی در پایگاه چهارم شکاری دزفول به عنوان خلبان هواپیما "اف5" مشغول به کار شد .
در همان دوران قبل از انقلاب ، در ارتش به عنوان یک خلبان حزب اللهی و با ایمان به حساب می آمد . درست یک روز پس از شروع جنگ تحمیلی ، مصطفی که حالا به عنوان افسر خلبان شکاری تبریز مشغول خدمت بود پروازهایش را شروع کرد و با انجام چهار صد پرواز برون مرزی بر فراز خاک دشمن و 1724 ساعت پرواز داخلی یکی از پر کار ترین خلبانان نیروی هوایی ارتش محسوب می شد .
پس از شهادت سر لشکر عباس بابایی بود که مصطفی اردستانی به سمت "معاونت عملیات نیروی هوایی" انتخاب شد و تا زمان شهادتش در این پست باقی ماند .
سر انجام در 15 دی ماه 1373 در حالی که به همراه سر لشکر شهید منصور ستاری ( فرمانده نیروی هوایی ارتش ) و چند تن دیگر از دوستان و همکارانش از کیش عازم اصفهان بودند که بر اثر سقوط هواپیما به درجه رفیع شهادت نائل شدند .
سر لشکر شهید مصطفی اردستانی به هنگام شهادت 46 سال سن داشت و از او دو فرزند پسر و دو فرزند دختر به یادگار مانده است .
وصیت نامه
وصیت نامه بنده خدا مصطفی اردستانی
" اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون
اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله "
الهی از عمق جانم و با تمام وجودم شهادت می دهم به وحدانیت تو و رسالت رسول محمد(ص) و امامت علی (ع) و اولاد طاهرین او و از تو می خواهم که به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین ، پنج تن آل عبا که تمام جهان به خاطر آنها برپاست مرا از دوستان علی و اولاد علی قرار دهی ، به حق علی بن حسین زین العابدین به من لذت عبادت و به حق باقرالعملوم لذت علم و به حق امام صادق لذت صداقت و به حق امام کاظم لذت فروبردن غضب و به حق امام رضا لذت رضایت از الله و به حق محمد بن علی لذت جو و ایثار و سخاوت و به حق علی بن محمد لذت هدایت و به حق امام حسن عسکری لذت سرباز و رزمنده اسلام بودن و به حق امام مهدی لذت فرماندهی بر سپاه اسلام را عنایت کن .
حال چند کلامی از خودم . من برای همسر و فرزندانم شوهر خوبی نبودم . چون خودم را مدیون انقلاب و اسلام می دانستم ولی همه را دوست داشتم به خاطر خدا اگر نتوانستم وقتم را صرف آنها بکنم به دلیل نیاز اسلام و ملت مسلمان بود .امیدوارم که مرا ببخشید و برایم دعا کنند . شاید خداوند از گناهان من بگذرد . بعد از من گریه و زاری نکنند و اگر دلشان می سوزد به حال محمد و آل محمد بسوزد .
و خواهش میکنم اصلا عکس مرا چاپ نکنید و برای من تبلغ نکنید و برای محمد و آل محمد و اسلا متبلیغ کنید . اگر از من جنازه ای ماند در بهشت زهرا در بین بسیجی ها دفن کنید و همه چیز مانند آنها باشد . من حاضر نیستم کسی بعد از من در رنج بیفتد . در هیچ مورد . هر چه بنیاد برای کی بسیجی ساده انجام می دهد بدهد و در بقیه امور طبق قوانین اسلام .
والسلام ، محتاج دعای همه . اردستانی
خاطرات
خاطره ای از : سرتیپ خلبان علی غلامی
عملیات والفجر هشت بود . نیروهای ایرانی توانسته بودند خودشان را با سرعت به آن طرف اروند رود برسانند . اما بلافاصله با ضد حمله سنگین عراق مواجه شدند . درگیری شدیدی بین نیروها در گرفت و این وضعیت یک هفته ادامه داشت . اوضاع خوب نبود . هر لحظه بر حجم اتش نیروهای عراقی افزوده می شد .
از قرارگاه زمینی شهید همت در خواست کمک شد . انها از نیروی هوایی خواستند تا هواپیما بفرستد . باران شدیدی می بارید . شهید بابایی ( مسئول عملیات نیروی هوایی ) با این درخواست مخالف بود و اجازه پرواز نمی داد . می گفت : احتمال اینکه هواپیما در این شرایط جوی سانحه ببیند خیلی زیاد است . نمی توانیم چنین خطری را بپذیریم .
آن روز من به همراه شهید اردستانی در کنار شهید بابایی در پایگاه امیدیه بودیم . اردستانی از بابایی خواست تا برای کمک اعزام شود ولی او اجازه نداد . اوضاع عجیبی بود . هر لحظه بر شدت در خواست کمک افزوده می شد . تا اینکه با اصرار مصطفی ، بالاخره شهید بابایی اجازه ماموریت داد .
دقایقی بعد بلافاصله هواپیما از روی باند بلند شد . دقیقا یادم هست که شهید بابایی با پای برهنه دوید وسط رمپ پروازی و بلند شدن هواپیما را تماشا کرد . وقتی هواپیما اوج گرفت شهید بابایی همان جا زیر باران نشست در حالی که دائم زیر لب می گفت : " مصطفی از دست رفت " .
بیست دقیقه بعد صدای هواپیما در پایگاه پیچید . عملیات انجام شده بود . وقتی مصطفی از هواپیما پیاده شد . عباس به طرفش دوید و در حالی که همدیگر را بغل می کردند به مصطفی گفت : " آخر کار خودت را کردی ؟ حالا بگو ببینم عملیات چطور بود " . مصطفی هم گفت : " بهتر از این نمی شد ، محل مورد با موفقیت بمباران شد
خاطره ای از : سرهنگ خلبان محمد زمانی
لحظه به لحظه اوضاع آسمان بدتر می شد . رعد و برق ادامه داشت و باران شدیدی می بارید . گفتم : " حاجی هوای منطقه خرابه " . با خونسردی گفت : " توکل به خدا . این ماموریت خیلی اهمیت دارد " . بعد از ما خواست تا بعد از انجام عملیات سریعا به پایگاه برگردیم . گفت که بقیه اش با من . یک دسته چهار فروندی بودیم که فرماندهی گروه را خود حاج مصطفی به عهده داشت و خود هواپیمای شماره یک بود .
تقریبا نزدیک هدف بودیم . هر چه زمان " پاپ " ( اوج گیری قبل از شیرجه زدن به سوی هدف برای ریختن بمب ها ) نزدیک تر می شدیم هوا آشفته تر می شد .
شماره یک و دو بمب هایشان را ریخته و به سرعت در ابرها ناپدید شدند . بعد از شش ثانیه من و شماره چهار هم همین کار را کردیم . ابرهای سیاه دیدمان را کور کرده بودند . از اینکه با هم برخورد کنیم خیلی می ترسیدم . لحظات به سرعت سپری می شد و من دائما به اطراف نگاه می کردم . تا اینکه صدای حاجی در رادیوی هواپیما پیچید که : " محمد ! همین طور دنبالم بیا و از رادار استفاده نکن . " . از بقیه بچه ها هم خواست تا همین کار را انجام بدهند . در راه بازگشت بودیم که متوجه شدیم از شماره چهار خبری نیست .
از پایگاه هم اعلام کردند که شماره چهار را گم کرده اند . با گفتن این جمله شماره یک از ما جدا شد . پیش خودم فکر می کردم حتما اتفاقی افتاده . شرایط روحی سختی را تحمل می کردم . اینکه چگونه باید خبر شهادت رفیقم را به خانواده اش می دادم مرا آزار می داد . در همین حال و هوا بودم که یک دفعه صدای شکاره یک به گوشم رسید : " گردش کن ! گردش کن ! " . فکر کردم با من است ولی هر چه نگاه کردم شماره یک را ندیدم . دوباره صدا بلند شد : " شماره چهار ! به راست بچرخ" .
تازه فهمیدم که چه خبر است . شماره یک شماره چهار را پیدا کرده بود .
خاطره ای از : سرهنگ خلبان احمد مهرنیا
با شروع عملیات والفجر هشت وظیفه داشتیم تا برای کمک به نیروها وارد عمل شویم . دسته پروازی من و شهید اردستانی ف پنجمین دسته پروازی بود . قبل از شرع کار پیش بینی می شد ، عملیات به راحتی انجام شود و کمترین تلفات را داشته باشیم . قرار بود هواپیماها در سکوت کامل رادیویی پرواز کنند ولی این امر محقق نشد یکی از هواپیماها در نزدیکی خط نیروهای خودی هدف پدافند سنگین عراق قرار گرفت و منهدم شد .
از سرنوشت خلبان اطلاعی نداشتیم ( که البته اسیر شد و بعد ها با تبادل اسرا به کشور باز گشت ) هواپیمای شماره دو هم که جلوی ما بود ناگهان دچار حریق شد و سقوط کرد . خلبان آن هم ( سروان اسد زاده ) به شهادت رسید . چند فروند هواپیمای دیگر هم مورد اصابت قرار گرفت . این اتفاقات قدری موجب پیچیدگی کار شد هنوز چهار دقیقه تا هدف فاصله داشتیم که دیدم شهید اردستانی بمب هایش را ریخت و به طرف پایگاه گردش کرد .
در حالی که از این کار او تعجب کرده بودم من هم این کار را انجام دادم و به خاطر پیروی از لیدر گروه دنبالش حرکت کردم . دیدم که موتور چپ و بخشی از دم هواپیمای او آتش گرفته . موضوع را بلافاصله به اطلاعش رساندم و گفتم که موتور را خاموش کند. اینجا بود که علت برگشتنش را فهمیدم . خلاصه با دلهره و اضطراب زیاد به پایگاه رسیدیم . عملیاتی که قرار بود با سهولت انجام شود حالا با اسارت و شهادت دو تن از بهترین خلبانان گروه همراه بود . روحیه بچه ها هم پائین آمده بود . در همین حال شهید اردستانی که هنوز لباس پرواز به تن داشت آمد و گفت : " کسی حاضره بیاد بریم ؟ " منظورش یک عملیات دیگر بود . من ناراحت شدم و گفتم : " جناب سرهنگ ! بهتر نیست قبل از عملیات مجدد علل این همه خسارت را بررسی کنیم . مگر شما نفرموده بودید که عملیات راحتی خواهیم داشت . ؟ "
شهید اردستانی در حالی که سعی داشت . من را به خودم مسلط کند گفت : " براردان ! خودم می دانم وضعیت ، خلاف انتظار ما رقم خورد ولی الان فرصت این حرف ها نیست . در منطقه به وجود شما نیاز هست . یا علی ! یک داوطلب ! "
خاطره ای از : سرتیپ خلبان محمد تقی جدیدی
دو سه روز قبل ماموریت بمباران سد و کارخانه برق استان دوکان عراق به ما ابلاغ شده بود و حالا برای انجام آن کمتر از 24 ساعت وقت داشتیم . شهید اردستانی خودش را به پایگاه تبریز رسانده بود تا شخصا در این عملیات ویژه شرکت داشته باشد . نحوه انجام این کار را برایمان تشریح کرد . نوع بمباران در این ماموریت مختص هواپیماهای "اف4" بود . زیرا می بایست از روش "لاوبمبینگ" ( یعنی بمباران از ارتفاع پائین) استفاده می شد . در حالی که ما با هواپیمای "اف5" پرواز می کردیم و این روش برای " اف5" مجاز نبود . ولی شهید اردستانی به خاطر پائین بودن در صد خطر تمایل داشت تا این کار با " اف5" انجام شود . درخواست کردم تا در این عملیات در کنار او پرواز کنم .
قبول کرد . ماه رمضان بود . بعد از خوردن سحری نقشه پرواز را پهن و مسیرها را چک کردیم . قبل از طلوع خورشید کارمان شروع شد . در آن روز گرچه بمبهایمان صد در صد به هدف اصابت نکرد ولی این روش ابداعی توسط شهید اردستانی منشائ موفقیت هایی در عملیاتهای بعدی شد .
خاطره ای از : سرهنگ خلبان علی عالی زاده
قبل از پیروزی انقلاب در زنجان مانوری مربوط به عملیات آموزشی جنگنده های نیروی هوایی برگزار شد . در این مانور می بایست هواپیماها از پایگاه تبریز بلند می شدند و در زنجان هدف های فرضی را بمباران می کردند . شهید اردستانی و خلبان ناصحی پور از جمله کسانی بودند که در این مانور هوایی شرکت داشتند . از آنجائی که در آن زمان خلبانان نیروی هوایی در آمریکا آموزش می دیدند ، ژنرالهای آمریکایی با دقت بیشتری مانور و عملکرد خلبانان را زیر نظر داشتند .
در این هنگام خلبان ناصحی پور ، با شیرجه دیدنی و با ارتفاع کم از بالای سر حاضرین عبور کرد . به دنبال او شهید اردستانی هم با اینکه سابقه کمی داشت ، با فاصله کمی از بالای سر ژنرالهای آمریکایی رد شد . به طوری که همگی شوکه شدند . یکی از انها با سرعت رفت پشت دستگاه ارتباطی و به زبان انگلیسی با هواپیما شهید اردستانی ارتباط برقرار کرد و مرتب می گفت : " وری گود ! " .
خاطره ای از : سید محسن احمدی
در یکی از جعه ها حین برگزاری مراسم نماز جمعه یکی از اعضای ستاد اقامه نماز جمعه ورامین ورقه ای به دستم داد که در آن چنین نوشته شده بود : " از حضور تیمسار خلبان مصطفی اردستانی که از فرماندهان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی هستند و همیشه در صفوف به هم فشرده نماز جمعه شرکت می کنند تشکر و قدردانی شود . " .
در واقع شهید اردستانی همیشه با لباس مبدل این کار را می کرد و کسی حتی من که مکبر بودم او را نمی شناختم . پس از مطالعه کاغذ داخل جمعیت نگاه کردم ولی کسی را که هیات تیمسار را داشته باشد پیدا نکردم . لذا تردید کردم کی وی آمده باشد ولی چون ستاد خواسته بود آن را اعلام کردم .
بعد از اتمام نماز بود که یکی از نمازگزاران آمد و به من گفت :
چه کسی به شما گفت که از اردستانی تشکر شود ؟
- برادر ....
کجاست این برادر ؟
- نمی دانم فقط این کاغذ به من داده شد تا از ایشان تشکر کنم .
کاغذ ار گرفت ، نگاه کرد و گفت : " از این پس اگر از این برگه ها به دستتان رسید و نام اردستانی در آن بود اعلام نکنید . "
با خودم گفتم حتما ایشان تشریف نیاورده اند و اشتباهی شده . تا اینکه یک شب در مسجد یکی از دوستانم همان شخص را به من نشان داد و گفت : " او را نشناختی ؟ " گفتم : " نه فقط گاهی او را در نماز جمعه می بینم . " گفت : " چطور او را نشناختی ؟ ایشان تیمسار اردستانی از فرماندهان نیروی هوایی هستند" . آنجا بود که تازه متوجه آن اتفاق شدم .
خاطره ای از : اکبر اردستانی ، برادر شهید اردستانی
زمانی که پدرم به رحمت ایزدی پیوستند شهید ستاری همرا چند تن از فرماندهان نیروی هوایی برای شرکت در مراسم ایشان به ورامین آمدند . در آنجا خاطره ای برایم تعریف کرد که جالب بود .
بعد از انجام یکی از عملیات های مهم برای استقبال از حاج مصطفی رفتم به فرودگاه مهرآباد . وقتی از هواپیما پیاده شد او را در آغوش گرفتم و به او تبریک گتم . بعد سوار ماشین شدیم تا به ستاد برگردیم . حاج مصطفی به راننده گفت : " میدان شوش برو " کر کردم شاید آنجا کاری دارد . وقتی به شوش رسیدیم به راننده گفت : " نگه دار پیاده می شوم! " وقتی پیاده شد و رو کرد به من و گفت : " تیمسار ببخشید! بچه های من در ورامین هستند می خواهم بروم و به آنها سری بزنم " گفتم " با چه وسیله ای می روی ؟ " خیلی عادی گفت : " با مینی بوس ! " هر چه اصرار کردم که وسیله ای در اختیارش قرار دهیم زیر بار نرفت . مرتب دستش را تکان می داد و خداحافظی می کرد . بعد از چند دقیقه مینی بوس امد و با اینکه خیلی شلوغ و پر بود ولی حاج مصطفی سوار شد . انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش سوار بر جنگنده ، یکی از بزرگترین عملیاتهای نظامی را انجام داده ! "
حتی تا مدتها همسایه ها هم نمی دانستند که برادرم خلبان نیروی هوایی است ، همه فکر می کردند او یک نظامی ساده است . در همان مراسم ختم بود که متوجه شدند حاج مصطفی معاون فرمانده نیروی هوایی ارتش است .
خاطره ای از : مادر همسر شهید اردستانی
ماه رمضان بود که برای مهمانی رفته بودیم منزل شهید اردستانی . نزدیک غروب بود که زنگ خانه به صدا در آمد . حاج مصطفی بلند شد و در را باز کرد و دید که سربازی با نان سنگک تازه و سبزی پشت در ایستاده . با دیدن این منظره صورتش سرخ شد . تا به حال این قدر او را عصبانی و برافروخته ندیده بودم . نگاهش را به زمین دوخت و با ناراحتی گفت : " سربازی که خودش روزه است چرا باید برای من تو صف نان و سبزی بایستد ؟ او آمده برای دفاع از این کشور یا سبزی خریدن برای من ؟ من اصلا راضی نیستم . فردا که به اداره بروم به آقایان خواهم گفت که دیگر چنین کاری نکنند " .
اطره ای از : سرهنگ خلبان عرب سرهنگی
پدر شهید اردستانی در ورامین ساکن بود و می خواست در حیاط منزل چاه بکند . حاجی به پدرش می گوید که مقنی لازم نیست خودم این کار را انجام خواهم داد . وقتی مشغول کار بود یکی از همسایه ها که متوجه آمدن مقنی می شود از حاج عباس ( پدر شهید ) می خواهد که اگر می شود به این مقنی بگوید چاه آنها را هم بکند .
پدر شهید اردستانی می خندد و می گوید : نمی شود .
- چرا نمی شود ؟ خب پولش را می دهیم .
- نه آخه اون پول نمی گیره .
- مگه می شه کسی کار کنه و پول نگیره ؟
- آره چون اون پسرم مصطفی است .
همسایه با شنیدن این حرف می خنند و از اینکه چنین درخواستی کرده عذر خواهی می کند
خاطره ای از : یکی از پرسنل نیروی هوایی
در روز از آزادی خرمشهر می گذشت که منتقل شدیم به پایگاه هوایی امیدیه . وضع پایگاه به خاطر تازه تاسیس بودن و شرایط جنگی زیاد مطلوب نبود . روزی با هم اتاقی ام در ساختمان قدم می زدیم . او از وضع موجود ناراضی بود و زیر لب غرغر می کرد و گاهی هم به فرمانده پایگاه ناسزا می گفت . تا اینکه یک نفر از کنار ما رد شد و متوجه موضوع شد . از ما سوال کرد که چه شده ؟ دوستم همان حرف ها را زد . آن شخص هم در تایید حرفهای دوستم گفت : " حق با شماست . من هم از او دل خونی دارم . " دوستم گفت : " می توانی آدرس او را به ما بدهی ؟ " آن شخص هم گفت بله . ساختمان شماره سه طبقه دوم اتاق 23 ..
فردای آن روز دوستم را دیدم . گفت : " از خجالت دارم میمیرم . " گفتم : " مگر چی شده ؟ " گفت : " وقتی وارد اتاقش شدم . از تعجب سر جایم خشکم زد . کسی که دیروز این همه جلویش به فرمانده پایگاه فحش دادیم خود سرهنگ اردستانی ، فرمانده پایگاه بود . "
گفتم : " از برخورد دیروز چیزی نگفت ؟ "
گفت : " نه ، فقط اطمینان داد که در حد توان در جهت رفع مشکلات پایگاه کوشش کند " .
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶, ۱۲:۲۷ ق.ظ
توسط Reza 313
اولين خلبان شهيد در دوران دفاع مقدس
اولين خلبان شهيد در دوران دفاع مقدس شهيد فيروز شيخحسني فرزند حمزه بود وي در سال 1331 در شهرستان تنکابن از خطه سرسبز شمال ديده به جهان گشود.در اولين روز جنگ تحميلي مصادف با سي و يکم شهريورماه سال 1359 طي مأموريتي از پايگاه چهارم شکاري عازم جبهه هاي نبرد شد و در همان روز پس از درگيري هوايي با دشمن به شهادت رسيد.
منبع: کتاب اولينهاي دفاع مقدس
ارسال شده: یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶, ۱۲:۲۷ ب.ظ
توسط moh-597
به یاد سروان خلبان شهید محمد رضا کرمی
وی به همراه سرگرد خلبان شهید علی اکبر بشیری پس از انجام یک ماموریت برون مرزی موفق به هنگام بازگشت در نزدیکی آبادان به شهادت رسیدند .
[External Link Removed for Guests]
سرلشگر خلبان شهيد حسن افشين آذر
[External Link Removed for Guests]
ارسال شده: پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۲ ب.ظ
توسط SAMAN
Reza 313 نوشته شده:اولين خلبان شهيد در دوران دفاع مقدس
اولين خلبان شهيد در دوران دفاع مقدس شهيد فيروز شيخحسني فرزند حمزه بود وي در سال 1331 در شهرستان تنکابن از خطه سرسبز شمال ديده به جهان گشود.در اولين روز جنگ تحميلي مصادف با سي و يکم شهريورماه سال 1359 طي مأموريتي از پايگاه چهارم شکاري عازم جبهه هاي نبرد شد و در همان روز پس از درگيري هوايي با دشمن به شهادت رسيد.
منبع: کتاب اولينهاي دفاع مقدس
تصویر شهید خلبان فیروز شیخ حسنی
[External Link Removed for Guests]
ایشون هنگام وضعیت قرمز از سوی پایگاه آماده پرواز با هواپیمای خود میشن که در روی باند هدف توپ میگ عراقی قرار میگیرند و در کابین بر اثر اصابت گلوله به سرشان
شهید میشوند یاد ایشان گرامی باد
برگرفته شده از وبلاگ ارزشمند پروازی دیگر
ارسال شده: شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶, ۱۲:۴۸ ب.ظ
توسط moh-597
[External Link Removed for Guests]
ایستاده از راست :
۱- جواد صفدری ۲- محمد جوانمردی ۳- حسین ذوالفقاری ۴- داوود معصومی ۵- شهید علی خسروی ۶- حمدا.. کیان ساجدی ۷- علی بختیاری ۸- محمود ضرابی ۹- احمد شیرچی ۱۰- هوشنگ ویزه ۱۱- خسرو غفاری ۱۲- عباس حق پرست ۱۳- شهید محمد رضا آذرفر ۱۴-علی خرازیان ۱۵- طالب بیان ۱۶- ملک نیا ۱۷- شهید علی اصغر فتح نزاد ۱۸- اصغر باقری
نشسته از راست :
۱- علی حق پناه ۲- عزیزی ۳- سلیمانی ۴- شهید عبدالکریمی ۵- حسین پور ۶- بایگان ۷- عبیری ۸- مولایی ۹- شقایق ۱۰ سرگلزایی
محمدعلي عبيري
ارسال شده: شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶, ۵:۲۰ ب.ظ
توسط kayvan6079
[External Link Removed for Guests]
عقابان در بند، جلد دوم، انتشارات عقیدتی سیاسی نهاجا.
فرج الله براتپور
ارسال شده: یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۶, ۳:۴۲ ب.ظ
توسط kayvan6079
[External Link Removed for Guests]
سرتیپ خلبان فرج الله براتپور، لیدر تیم پروازی بمباران H-3 در 15 فروردین 1360.