صفحه 15 از 19
ارسال شده: چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۳۵ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي است ، خياليست خوش .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جستوجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است ، همين جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليليهاي زود ، ليليهاي ساده اينجايي ، ليليهاي نزديك لحظهاي .
خدا گفت : ليلي زندگيست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و ميدانست كه ليلي تا ابد طول ميكشد...
خدايا هرکه با من آشنا شد
نمي دونم چرا از من جدا شد
روز اول که اومد با وفا بود
وقتي نازش کشيدم بي وفاشد
ارسال شده: جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۰:۵۰ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
حکایت عشق وازدواج
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد گفت: هیچ هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت ترین تا انتها ی گندمزار رفتم. استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی کوتاه با درختی برگشت. استاد پرسید : چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین.
ارسال شده: شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۱:۰۵ ب.ظ
توسط Montana2100
به ميزانی که عشق را بشناسيد
خود عشق می شويد .
عشق بيش از هيجان است .
نيروی طبيعت است و بنابراين بايد
حقيقت را در بر گيرد .
وقتی کلمه عشق را بر زبان می آوريد ، شايد احساس را دريابيد ،
اما درباره جوهر نمی توان سخن گفت .
پاک ترين عشق آنجاست که انتظاری نيست :
در عدم وابستگی .
ارسال شده: یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۲:۱۹ ب.ظ
توسط gigi64
عاشقم،عاشق به رویت گرنمی دانی،بدان
سوختم درآرزویت گرنمی دانی ،بدان
این دل دیوانه ام امشب چه محشرمی کند
هرچه پندش می دهم دیوانه بدترمی کند

ارسال شده: یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۲:۲۱ ب.ظ
توسط gigi64
میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارو ن میاد چترتو باز میکنی
میگی عاشق برفی اما از گلوله برف می ترسی
میگی عاشق پرنده هایی ولی اونو تو قفس زندانی میکنی
میگی عاشق گلهایی و لی اونو از شاخه ها جدا میکنی
چطور انتظار داری باورت کنم وقتی میکی
دوستت دارم
ارسال شده: دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۱۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
معجزهُ قرن ها تکامل....
تولد
تفکر
علاقه
پیدایش
شناخت
تفکر
سوال
شناخت
تفکر
عشق
عاشق
معشوق
تنفس
ضربان
مسیر
اختشاش
درآمیختن
میل
ضربان
کشش
امید
شور و اشتیاق
تصویر
ترس
تنبیه
تحقق
تضمین
انزجار
گسستن
تنفر
سقوط
مرگ
خاطره
زمانیکه نمی دانی یک تولد ، یک خاطره را رقم می زند مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد تحقق پیدایش ، تنفر شناخت را می سازد و تفکرت از هم کسسته می شود و ...... آیا باز هم نشانه ای از عشق در تو می ماند؟ اما با همهُ این تفاسیر من هنوز که هنوز است وظیفه ام را که بر من تمام شده می نوازم.... عاشق می مانم تا ... در آرزوی شیرین بوسه ای از لبانش و جرعه ای از شراب وجودش آرام گیرم........
این است معجزهُ قرن ها تکامل عـــــــــشـــــــــق
ارسال شده: دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۶:۲۸ ق.ظ
توسط Montana2100
هیچ عشقی در صلح نیست!
کسی که در جستجوی ارامش است از دست رفته است.
عشق همواره همراه با تاثر و رنج؛ شادی شديد يا اندوه عميق بوده است....
ارسال شده: سهشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۹:۳۳ ب.ظ
توسط Montana2100
ارسال شده: پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۰۶ ق.ظ
توسط Montana2100
بکوش تا به ساحت بيداری و عشق برسی،
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آيد...
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی،
اگر عاشق و بيدار نشوی؛ هرگز بدنيا نيامدهای...
بکوش تا نا م تو حقيقت زندگی تو شود،
اين امر سهل است؛
ناممکن نيست ...
در دسترس توست همتی برای دراز کردن دست می طلبم،
قدری اشتياق و طلب و شور و سلحشوری، تو را دگرگون خواهد کرد....
"مسيحا برزگر"
ارسال شده: شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۳۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
حقيقت عشق
زلیخا عاشق یوسف شده بود. تمام خواسته های قلبش را در وجود یوسف یافته بود. یوسف را دوست داشت، اما نه تنها ظاهر زیبایش را. زلیخا باطن زیبای یوسف را دیده بود. او را با همه وجودش حس کرده بود.
اگر چه می دانست که اشتباه می کند، اگر چه هنوز شرم داشت، اما دیگر نتوانست تاب آورد و آنچه را که نباید خواست.
یوسف نمی دانست باید چه کند. نمی دانست چگونه خود را برهاند. خدایش به او گفت که باید فرار کند و او چنین کرد.
یوسف هم زلیخا را دوست داشت. اما جنس دوست داشتن او با عشق زلیخا متفاوت بود. زلیخا از همه چیزش گذشته بود، حتی از آبرویش. بی پرده عشق خویش را فریاد کرده بود و حالا رسوا شده بود. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
یوسف هم زلیخا را دوست داشت. می خواست حقیقت عشق را به او نشان دهد. می خواست او را از بند هوی و رسوایی برهاند. می خواست قلبش را از به جای تاریکی از نور پر کند. یوسف 7 سال زندان را به خاطر حقیقت تحمل کرد. 7 سال پر از مشقت.
و پس از هفت سال، زمانی که یوسف آزاد شد، زلیخا را در دادگاه وجدان خویش قرار داد و همه وجودش را دگرگون کرد. آنگاه بود که حقیقت عشق برای زلیخا هویدا شد، تا آنجا که گفت:
الآن حصحص الحق. در این لحظه دیگر حقیقت را بی پرده حس می کرد. و چه حس زیبایی بود.
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱۲:۲۲ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
عشق يعني مونس پروردگار .عشق يعني د ل بريد ن از جهان . عشق يعني مرگ در حين حيات . عشق يعني روح را آراستن . درکمال معنويت زيستن .عشق يعني مهر بي چون وچرا.عشق يعني کوشش بي ادعا. عشق يعني دل طپيد ن بهر د وست .عشق يعني جان من قربان اوست .عشق يعني خواند ن از چشمان او. حرفهاي دل بد ون گفتگو. عشق يعني عاشق بي زحمتي . عشق يعني بوسه بي شهوتي . عشق يعني د شت گل کاري شده . در کويري چشمه ي جاري شده . يک شقايق در ميان دشت خار . باور امکان با يک گل بهار . عشق يعني مهرباني در عمل . خلق کيفيت به زنبور عسل . عشق يعني گل به جاي خار باش . پل به جاي اين همه د يوار باش . عشق يعني يک نگاه آشنا . د يدن افتاد گان زيرپا . عشق يعني از بد يها اجتناب . عشق يعني در پي نيکي ناب . وعشق يعني...
ارسال شده: دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۱:۳۳ ق.ظ
توسط Montana2100
راستي سر عشق ميداني چيست؟
سر عشق در درد و جدائيست
عاشق تا درد نبيند، عشق نشناسد
تا اشک نريزد، شادي نبيند
تا دوري محبوب نبيند، از ديدارش محضوض نگردد
عشق عاشق بسان گنجي است دردل او
که حفظ آن بسيار دشوار
و همراه با امتحانات و مخاطرات عظيم است....
پس عاشق بايد صابر باشد، در طلب معشوق قوي و استوار
چنان باشد که بي او باشد ولي با او باشد....
