مقاله های دبا جلد یک
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزاد مَرْدِیَه (منسوب به آزادمردان)، ظاهراً جماعتی از شعوبیان که نسبت به دودمان پیامبر(ص) اظهار دشمنی میکردهاند. «آزادمرد» در لغت به معنی آزاده، حُرّ، جوانمرد، اصیل و صاحبِ نسبِ بلند، کریم و نبیل است (لغتنامة دهخدا) و «آزاد مردی» خوی آزادمرد است. در کتابهای تاریخی نیز از چند شخص که «آزادمرد» نام داشتهاند سخن رفته است: لُهراسب، حاجب یزدگرد ساسانی (جاحظ، التاج، 222)؛ پسر آزاد بِهْ مرزبان حیره از اشراف عجم در زمان جنگ قادسیه (ابناثیر، 2/454)؛ عامل حجاجبن یوسف ثقفی (45-95ق/665-713م) که در فارس شهر فسا را تجدید عمارت کرد «چه فسا را در اول مثلث ساخته بودند «آزادمرد» آن بارو بشکافت و شهر از آن شکل بگردانید» (مستوفی، 93، 94؛ مجملالتواریخ، 52) و «آزادمرد» نامی که پیش حجاجیوسف از فساد غلة خویش شکایت میکرد (راغب اصفهانی، 3/276).
ظاهراً ایرانیان از قدیم خود را «آزاد» و «آزادمرد» (به معنی شریف و نژاده) مینامیدهاند و و کلمة «آریا» که در سنگ نبشتههای هخامنشی دیده میشود به همین معنی است. یوسفوس مورخ یهودی سدة اول م به این نکته اشاره دارد (نلدکه، 397). در زبان آرامی کلمة b'naihêrê بر ایرانیان اطلاق شده است (همانجا). اعراب نیز ایرانیان را «بنوالاحرار» میگفتند (نکـ احرار). به گفتة ابنفقیه همدانی (سدة 3ق/9م) ایرانیان در روزگار گذشته دیگران را به خدمت میگرفتند، ولی خود به خدمت دیگران در نمیآمدند و از اینرو اعراب آنان را «احرار» مینامیدند (5/317).
اما در باب «آزاد مردیه» تاکنون تنها مأخذ عمده، گفتة جاحظ است که گوید: «شعوبیه و آزادمردیه، دشمنان دودمان پیامبر(ص) و یاران اویند، یعنی کسانی که فتوح ]آغاز اسلام[ را انجام دادند، مجوس را کشتند و اسلام را آوردند، (اَلبخلاء، 319). از این عبارت و نیز از راه مقایسة مطالبی که جاحظ در کتابهای دیگر خود بهویژه البیان والتبیین در باب شعوبیه و نفرت آنان از اعراب ازجمله دودمان پیامبر(ص) و بنیهاشم میآورد، چنین برمیآید که آزاد مردیه گروهی از شعوبیة ایرانینژاد بودهاند که برای تمایز از دیگر گروههای این جنبش به «آزاد مردیّه» موسوم شدهاند؛ اما اینکه جاحظ میگوید شعوبیه عموماً خاندان رسول اکرم و اصحاب او را دشمن میداشتهاند، درست نیست (نکـ شعوبیه). حمزة اصفهانی باب دوم کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف را کلاً به ذکر آراء و اقوال این گروه دربارة مسائل مربوط به زبان عربی اختصاص داده و پارهلی از ایراداتی را که بر شاعران و لغتشناسان عرب گرفتهاند، نقل کرده است.
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1399ق؛ ابنفقیه همدانی، احمدبن محمد، البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1887م؛ اصفهانی، حمزه، التنبیه علی حدوثالتصحیف، به کوشش محمداسعد طلس، دمشق، مجمعاللّغهالعربیه، 1968م؛ جاحظ، عمروبن بحر، البخلاء، بیروت، دارصادر، 1973م؛ همو، البیان والتبیین، قاهره، مطبعه لجنهالتألیف والترجمه والنشر، 1380ق/1960م، 3/5؛ همو، التاج، بیروت، 1375ق/1955م؛ راغب اصفهانی، حسینبن محمد، محاضراتالادباء، بیروت، 1961م؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1338ش؛ مجملالتواریخ والقصص، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، کلالة خاور، 1318ش؛ نلدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمة عباس زریاب خویی، تهران، انجمن آثار ملی، 1358ش.
ظاهراً ایرانیان از قدیم خود را «آزاد» و «آزادمرد» (به معنی شریف و نژاده) مینامیدهاند و و کلمة «آریا» که در سنگ نبشتههای هخامنشی دیده میشود به همین معنی است. یوسفوس مورخ یهودی سدة اول م به این نکته اشاره دارد (نلدکه، 397). در زبان آرامی کلمة b'naihêrê بر ایرانیان اطلاق شده است (همانجا). اعراب نیز ایرانیان را «بنوالاحرار» میگفتند (نکـ احرار). به گفتة ابنفقیه همدانی (سدة 3ق/9م) ایرانیان در روزگار گذشته دیگران را به خدمت میگرفتند، ولی خود به خدمت دیگران در نمیآمدند و از اینرو اعراب آنان را «احرار» مینامیدند (5/317).
اما در باب «آزاد مردیه» تاکنون تنها مأخذ عمده، گفتة جاحظ است که گوید: «شعوبیه و آزادمردیه، دشمنان دودمان پیامبر(ص) و یاران اویند، یعنی کسانی که فتوح ]آغاز اسلام[ را انجام دادند، مجوس را کشتند و اسلام را آوردند، (اَلبخلاء، 319). از این عبارت و نیز از راه مقایسة مطالبی که جاحظ در کتابهای دیگر خود بهویژه البیان والتبیین در باب شعوبیه و نفرت آنان از اعراب ازجمله دودمان پیامبر(ص) و بنیهاشم میآورد، چنین برمیآید که آزاد مردیه گروهی از شعوبیة ایرانینژاد بودهاند که برای تمایز از دیگر گروههای این جنبش به «آزاد مردیّه» موسوم شدهاند؛ اما اینکه جاحظ میگوید شعوبیه عموماً خاندان رسول اکرم و اصحاب او را دشمن میداشتهاند، درست نیست (نکـ شعوبیه). حمزة اصفهانی باب دوم کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف را کلاً به ذکر آراء و اقوال این گروه دربارة مسائل مربوط به زبان عربی اختصاص داده و پارهلی از ایراداتی را که بر شاعران و لغتشناسان عرب گرفتهاند، نقل کرده است.
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1399ق؛ ابنفقیه همدانی، احمدبن محمد، البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1887م؛ اصفهانی، حمزه، التنبیه علی حدوثالتصحیف، به کوشش محمداسعد طلس، دمشق، مجمعاللّغهالعربیه، 1968م؛ جاحظ، عمروبن بحر، البخلاء، بیروت، دارصادر، 1973م؛ همو، البیان والتبیین، قاهره، مطبعه لجنهالتألیف والترجمه والنشر، 1380ق/1960م، 3/5؛ همو، التاج، بیروت، 1375ق/1955م؛ راغب اصفهانی، حسینبن محمد، محاضراتالادباء، بیروت، 1961م؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1338ش؛ مجملالتواریخ والقصص، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، کلالة خاور، 1318ش؛ نلدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمة عباس زریاب خویی، تهران، انجمن آثار ملی، 1358ش.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزادْوار، یا آزاذْوار یا اَزادْوار، یکی از آبادیهای دهستان پایین جوین، از بخش جغتای شهرستان سبزوار، از استان خراسان (سازمان برنامه و بودجه، 21/165). آزادوار در ْ56 و َ42 (فرهنگ آبادیهای کشور: َ39) طول شرقی و ْ36 و َ45 عرض شمالی در فاصلة یک کیلومتری شمال راهآهن تهران ـ مشهد، 5 کیلومتری ایستگاه آزادوَر، 40 کیلومتری بخش جغتای و 150 کیلومتری شهر سبزوار واقع است و از شمال به کوه مراد، از شرق به جلیلآباد و ایستگاه راهآهن آزادوَر، از جنوب به کوه درخت بید و از غرب به عبدلآباد محدود میشود. این آبادی و ایستگاه آزادور و آبادیهای مجاور آنها در درهای شرقی غربی به عرض تقریبی 7 تا 12 کمـ ، میان کوههای ساتیلموش (به ارتفاع 1213 متر) و مراد (به ارتفاع 1265 متر) در شمال و کوههای کمرسرخ، درخت بید و قرهچشمه (به ارتفاع 1575 متر) در جنوب واقع شدهاند. رودخانة جوین (کالِ شور) در شمال این دره و زمینهای زراعتی آبادیهای واقع در آن و در جنوب کوههای ساتیلموش و مراد و به موازات آنها، از شرق به غرب، جریان دارد و یک رشته قنات که از دامنة کوه مراد، از شمال غربی به جنوب شرقی جاری است، از آزادور میگذرد (سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 203؛ همان، فرهنگ اقتصادی، 203٩.
سابقة تاریخی: به گفتة بلاذری (د 279ق/892م) در 28 یا به قولی 29ق/649 یا 650م عثمانبن عفان ولایت بصره به عبداللهبن عامربن کُریز داد. عبدالله خود به جنگ خراسان شد. در خراسان ابوسالم یزیدبن یزید جرشی را به فتح نیشابور گسیل کرد. ابوسالم پس از گشودن نیشابور جوین را نیز گشود و بردة بسیار گرفت (صص 158-159، قس: یعقوبی، 2/59). حاکم نیشابوری (د 405ق/1058م) «به نقل صحیح از ثقات» مینویسد: «عبداللهبن عامر سرعت نمود و سعی فرمود و عنقریب به آزادوار جوین نزول کرد» (ص 125) و گردیزی در حدود 442ق/1050م نوشته است: «بعضی گویند ]ابنعامر[ به قومس آمد و پس به گویان ](جوین)[ آمد و آنجا مقام کرد و ]از[ آنجا به آزادوار آمد و صلح کرد و ... به نیشابور آمد ... اندرسنة تسع و عشرین» (ص 227).
متون تاریخی و جغرافیایی تا پیش از یورش مغول و ویران شدن نیشابور و توابع آن (618ق/1221م) خبر از آبادانی بسیار آزادوار میدهند: اصطخری و ابنحوقل از آزادوار به عنوان یکی از شهرهای نیشابور چون بوزجان، زوزَن، ترشیز و سبزوار یاد میکنند (مسالکالممالک، 257، صورهالارض، 16). مقدسی (نیمة دوم سدة 4ق/10م) نیز آزادوار را «شهرِ» گویان (مرکز جوین) میخواند و آن را آباد و پرجمعیت و حاصلخیز توصیف میکند (ص 465)، و حدودالعالم آن را «شهرکی» توصیف میکند «در بیابان با نعمت بسیار و بر راه گرگان» (ص 89). جوینی مینویسد که جدّ پدرش در 588ق/1192م در این قصبه به خدمت سلطاننکش خوارزمشاه رسید (2/28). یاقوت که خود این «شهرک» را دیده است مینویسد: آزادوار قصبة کورة جوین، از اعمال نیشابور و نخستین بخش این کوره از سوی ری است؛ و زمانی که من آن را دیدم. آباد و پرجمعیت و دارای بازار و مساجد بود و در بیرون آن یکی از بازرگانان رهگذر کاروانسرایی بزرگ ساخته است (معجمالبلدان، 1/230-231).
بنابر اطلاعاتی که از این مآخذ به دست میآید میتوان احتمال داد که شهرت و اهمیت آزادوار در این دوران بیشتر به سبب واقع شدن آن بر سر راه ارتباطی وی، خراسان و گرگان بوده است. لسترنج از دو راه ارتباطی بسطام (در ایالت قومس) و نیشابور سخن میگوید: یکی راهِ نزدیکترِ چاپاری در امتداد کویر که از سبزوار میگذشت، دیگری راهِ نزدیکتر کاروانرو که دشت جوین و آبادیهای آن، ازجمله آزادوار، در مسیر آن بود (ص 417؛ نکـ مؤیّد ثابتی، 220). از منابع کهن و نیز مطالعات جدید برمیآید که راه دوم باید همان راه ابریشم باشد که از آزادوار نیز میگذشته است (ناصرخسرو، صص 3-4؛ حکمت 1457). با اینکه پس از یورش مغول آزادوار همچنان موقعیت ارتباطی خود را داشته است (گابریل، 295)، ولی تا مدتها آبادانی پیشین را باز نیافت. مستوفی در 740ق/1339م از آن به عنوان «دیه آزادوار» یاد میکند (ص 174). با اینهمه بایست در دورة صفوی جایی نسبتاً آبادان بوده باشد، زیرا نام آن در کنار حاکمنشینهای دیگری چون ابیورد، نسا، اسفراین و تربت آمده و مبلغ مالیات پرداختی آن به «بیگلربیگی مشهد مقدس» 139 تومان و 530‘3 دینار بوده است (باستانی پاریزی، 193). به نظر نمیرسد که آزادوار در دورة قاجار از آبادی و اهمیت برخوردار بوده باشد و آنچه اعتمادالسلطنه دربارة آن نوشته است (ص 26)، چیزی جز ترجمة مطالب یاقوت (د 626ق/1229م) در ذیل آزادوار نیست (نکـ معجمالبلدان، 1/230-231).
شخصیتها و دانشمندان مشهوری از این سرزمین برخاستهاند: 1. ابوعبدالله محمدبن حفصبن محمدبن یزید شعرانی آزادواری، شیخثقه (د 313ق/925م)؛ 2. ابراهیمبن عبدالرحمنبن سهل آزادواری (سدة 4ق/10م)؛ 3. ابوموسی هارونبن محمد آزادواری جوینی، ادیب و فقیه (زنده تا 310ق/922م)، (سمعانی، 1/76-77)؛ 4. امامالحرمین، عبدالملکبن عبدالله نیشابوری (419-487ق/1029-1086م)، (یاقوت، المشترک، 116)؛ 5. ابوالعباس محمودبن محمد آزادواری؛ 6. ابوحامد احمدبن محمد آزادواری، (یاقوت، معجمالبلدان، 1/231)؛ 7. بهاءالدین محمد جوینی (د 678ق/1279م)؛ 8. علاءالدین عطاملک جوینی، مؤلف تاریخ جهانگشای (623-681ق/1226-1228م)؛ 9. خواجهشمسالدین محمد جوینی، صاحب دیوان (د 683ق/1284م)، (دولتشاه، 83).
وضع کنونی: آزادوار اکنون دهی است با 174 خانوار جمعیت و 174 واحد مسکونی که بیشتر اهالی آن به زراعت، باغداری و کارگری ساده اشتغال دارند. یک رشته قنات، 3 چاه عمیق و یک چاه نیمهعمیق منابع آب کشاورزی آنهاست. گندم (600 هکتار)، جو (150 هکتار) و چغندرقند (150 هکتار) مهمترین فرآوردههای زراعتی آنجاست. دامداری نیز در کنار کشاورزی معمول است (510 گاو و گوساله، 000‘12 گوسفند و بره و 000‘6 بز و بزغاله). این آبادی دارای برق، یک حمام، یک دبستان و یک مسجد است (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 203-204؛ همان، فرهنگ اجتماعی، 203). مقبرة سیدحسن غزنوی، ملقب به اشرف (د 565ق/1170م)، شاعر روزگار مسعودبن ابراهیم و بهرامشاه غزنوی، با گنبد و ایوان نسبتاً بلند و اینواچههای دو طبقهاش بزرگترین بنا و تنها اثر تاریخی آزادوار است. ابنبقعه موقوفاتی دارد و زیارتگاه مردم آبادیهای منطقه است (مؤید ثابتی، 221؛ مولوی، 94).
آزادوار از طریق ایستگاه آزادوَر با راهآهن تهران ـ مشهد ارتباط مییابد. این دستگاه اکنون با 100 خانوار جمعیت و 100 واحد مسکونی یکی از 9 آبادی دهستان پایین جوین است که دارای برق، آب لولهکشی، 3 حمام، درمانگاه، یک دبستان و مدرسة راهنمایی و مسجد، صندوق پست و تلفن است، و اهالی آنجا بیشتر به خدمات دولتی، و گروهی نیز به دامداری استغال دارند (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 203؛ همان، فرهنگ اجتماعی، 203).
مآخذ: ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، ترجمة جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1345ش؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ اصطخری، ابراهیم، مسالکالممالک، لیدن، 1927م؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسنخان، مرآتالبلدان، تهران، 1294ق؛ ایرانشهر، تهران، کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1343ش؛ باستانی پاریزی، محمدابراهیم، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، تهران، صفی علیشاه، 1362ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوحالبلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، سروش، 1364ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1363ش؛ همان، فرهنگ اقتصادی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1363ش؛ حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله، تاریخ نیشابور، تلخیص خلیفة نیشابوری، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ابنسینا، 1339ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش؛ سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک، تهران، 1354ش؛ میامی، N140-41؛ سازمان برنامه و بودجه، فرهنگ آبادیهای کشور، تهران، 1361ش؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، حیدرآباد دکن، مطبعه دائرهالمعارف العثمانیه، 1382ق/1962م؛ گابریل آلفونس، تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران، ترجمة فتحعلی خواجهنوری، تهران، ابنسینا، 1348ش؛ گردیزی، عبدالحیبن ضحاک، تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، تهران، علمی و فرهنگی، 1364ش؛ مؤیّد ثابتی، علی، تاریخ نیشابور، تهران، انجمن آثار ملی، 1355ش؛ مستوفی، حمدالله، نزههالقلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن، 1331ق؛ مقدسی، محمدبن احمد، احسنالتقاسیم، ترجمة علینقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، تهران، 1361ش؛ مولوی، عبدالحمید، آثار باستانی خراسان، تهران، انجمن آثار ملی، 1354ش؛ همو، «آثار تاریخی و رجال جوین»، نامة آستان قدس، مشهد، س 7، شمـ 2 (بهمن 1346ش)؛ ناصرخسرو، معینالدین، سفرنامه، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، زوار، 1356ش؛ یاقوت حموی، ابوعبدالله، المشترک، به کوشش ف. ووستنفلد، گوتینگن، 1846م؛ همو، معجمالبلدان، به کوشش ف. ووستنفلد، لایپزیک، 1866-1870م؛ یعقوبی، احمدبن ابییعقوب، تاریخ، ترجمة ابراهیم آیتی بیرجندی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش.
سابقة تاریخی: به گفتة بلاذری (د 279ق/892م) در 28 یا به قولی 29ق/649 یا 650م عثمانبن عفان ولایت بصره به عبداللهبن عامربن کُریز داد. عبدالله خود به جنگ خراسان شد. در خراسان ابوسالم یزیدبن یزید جرشی را به فتح نیشابور گسیل کرد. ابوسالم پس از گشودن نیشابور جوین را نیز گشود و بردة بسیار گرفت (صص 158-159، قس: یعقوبی، 2/59). حاکم نیشابوری (د 405ق/1058م) «به نقل صحیح از ثقات» مینویسد: «عبداللهبن عامر سرعت نمود و سعی فرمود و عنقریب به آزادوار جوین نزول کرد» (ص 125) و گردیزی در حدود 442ق/1050م نوشته است: «بعضی گویند ]ابنعامر[ به قومس آمد و پس به گویان ](جوین)[ آمد و آنجا مقام کرد و ]از[ آنجا به آزادوار آمد و صلح کرد و ... به نیشابور آمد ... اندرسنة تسع و عشرین» (ص 227).
متون تاریخی و جغرافیایی تا پیش از یورش مغول و ویران شدن نیشابور و توابع آن (618ق/1221م) خبر از آبادانی بسیار آزادوار میدهند: اصطخری و ابنحوقل از آزادوار به عنوان یکی از شهرهای نیشابور چون بوزجان، زوزَن، ترشیز و سبزوار یاد میکنند (مسالکالممالک، 257، صورهالارض، 16). مقدسی (نیمة دوم سدة 4ق/10م) نیز آزادوار را «شهرِ» گویان (مرکز جوین) میخواند و آن را آباد و پرجمعیت و حاصلخیز توصیف میکند (ص 465)، و حدودالعالم آن را «شهرکی» توصیف میکند «در بیابان با نعمت بسیار و بر راه گرگان» (ص 89). جوینی مینویسد که جدّ پدرش در 588ق/1192م در این قصبه به خدمت سلطاننکش خوارزمشاه رسید (2/28). یاقوت که خود این «شهرک» را دیده است مینویسد: آزادوار قصبة کورة جوین، از اعمال نیشابور و نخستین بخش این کوره از سوی ری است؛ و زمانی که من آن را دیدم. آباد و پرجمعیت و دارای بازار و مساجد بود و در بیرون آن یکی از بازرگانان رهگذر کاروانسرایی بزرگ ساخته است (معجمالبلدان، 1/230-231).
بنابر اطلاعاتی که از این مآخذ به دست میآید میتوان احتمال داد که شهرت و اهمیت آزادوار در این دوران بیشتر به سبب واقع شدن آن بر سر راه ارتباطی وی، خراسان و گرگان بوده است. لسترنج از دو راه ارتباطی بسطام (در ایالت قومس) و نیشابور سخن میگوید: یکی راهِ نزدیکترِ چاپاری در امتداد کویر که از سبزوار میگذشت، دیگری راهِ نزدیکتر کاروانرو که دشت جوین و آبادیهای آن، ازجمله آزادوار، در مسیر آن بود (ص 417؛ نکـ مؤیّد ثابتی، 220). از منابع کهن و نیز مطالعات جدید برمیآید که راه دوم باید همان راه ابریشم باشد که از آزادوار نیز میگذشته است (ناصرخسرو، صص 3-4؛ حکمت 1457). با اینکه پس از یورش مغول آزادوار همچنان موقعیت ارتباطی خود را داشته است (گابریل، 295)، ولی تا مدتها آبادانی پیشین را باز نیافت. مستوفی در 740ق/1339م از آن به عنوان «دیه آزادوار» یاد میکند (ص 174). با اینهمه بایست در دورة صفوی جایی نسبتاً آبادان بوده باشد، زیرا نام آن در کنار حاکمنشینهای دیگری چون ابیورد، نسا، اسفراین و تربت آمده و مبلغ مالیات پرداختی آن به «بیگلربیگی مشهد مقدس» 139 تومان و 530‘3 دینار بوده است (باستانی پاریزی، 193). به نظر نمیرسد که آزادوار در دورة قاجار از آبادی و اهمیت برخوردار بوده باشد و آنچه اعتمادالسلطنه دربارة آن نوشته است (ص 26)، چیزی جز ترجمة مطالب یاقوت (د 626ق/1229م) در ذیل آزادوار نیست (نکـ معجمالبلدان، 1/230-231).
شخصیتها و دانشمندان مشهوری از این سرزمین برخاستهاند: 1. ابوعبدالله محمدبن حفصبن محمدبن یزید شعرانی آزادواری، شیخثقه (د 313ق/925م)؛ 2. ابراهیمبن عبدالرحمنبن سهل آزادواری (سدة 4ق/10م)؛ 3. ابوموسی هارونبن محمد آزادواری جوینی، ادیب و فقیه (زنده تا 310ق/922م)، (سمعانی، 1/76-77)؛ 4. امامالحرمین، عبدالملکبن عبدالله نیشابوری (419-487ق/1029-1086م)، (یاقوت، المشترک، 116)؛ 5. ابوالعباس محمودبن محمد آزادواری؛ 6. ابوحامد احمدبن محمد آزادواری، (یاقوت، معجمالبلدان، 1/231)؛ 7. بهاءالدین محمد جوینی (د 678ق/1279م)؛ 8. علاءالدین عطاملک جوینی، مؤلف تاریخ جهانگشای (623-681ق/1226-1228م)؛ 9. خواجهشمسالدین محمد جوینی، صاحب دیوان (د 683ق/1284م)، (دولتشاه، 83).
وضع کنونی: آزادوار اکنون دهی است با 174 خانوار جمعیت و 174 واحد مسکونی که بیشتر اهالی آن به زراعت، باغداری و کارگری ساده اشتغال دارند. یک رشته قنات، 3 چاه عمیق و یک چاه نیمهعمیق منابع آب کشاورزی آنهاست. گندم (600 هکتار)، جو (150 هکتار) و چغندرقند (150 هکتار) مهمترین فرآوردههای زراعتی آنجاست. دامداری نیز در کنار کشاورزی معمول است (510 گاو و گوساله، 000‘12 گوسفند و بره و 000‘6 بز و بزغاله). این آبادی دارای برق، یک حمام، یک دبستان و یک مسجد است (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 203-204؛ همان، فرهنگ اجتماعی، 203). مقبرة سیدحسن غزنوی، ملقب به اشرف (د 565ق/1170م)، شاعر روزگار مسعودبن ابراهیم و بهرامشاه غزنوی، با گنبد و ایوان نسبتاً بلند و اینواچههای دو طبقهاش بزرگترین بنا و تنها اثر تاریخی آزادوار است. ابنبقعه موقوفاتی دارد و زیارتگاه مردم آبادیهای منطقه است (مؤید ثابتی، 221؛ مولوی، 94).
آزادوار از طریق ایستگاه آزادوَر با راهآهن تهران ـ مشهد ارتباط مییابد. این دستگاه اکنون با 100 خانوار جمعیت و 100 واحد مسکونی یکی از 9 آبادی دهستان پایین جوین است که دارای برق، آب لولهکشی، 3 حمام، درمانگاه، یک دبستان و مدرسة راهنمایی و مسجد، صندوق پست و تلفن است، و اهالی آنجا بیشتر به خدمات دولتی، و گروهی نیز به دامداری استغال دارند (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 203؛ همان، فرهنگ اجتماعی، 203).
مآخذ: ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، ترجمة جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1345ش؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ اصطخری، ابراهیم، مسالکالممالک، لیدن، 1927م؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسنخان، مرآتالبلدان، تهران، 1294ق؛ ایرانشهر، تهران، کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1343ش؛ باستانی پاریزی، محمدابراهیم، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، تهران، صفی علیشاه، 1362ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوحالبلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، سروش، 1364ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1363ش؛ همان، فرهنگ اقتصادی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1363ش؛ حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله، تاریخ نیشابور، تلخیص خلیفة نیشابوری، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ابنسینا، 1339ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش؛ سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک، تهران، 1354ش؛ میامی، N140-41؛ سازمان برنامه و بودجه، فرهنگ آبادیهای کشور، تهران، 1361ش؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، حیدرآباد دکن، مطبعه دائرهالمعارف العثمانیه، 1382ق/1962م؛ گابریل آلفونس، تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران، ترجمة فتحعلی خواجهنوری، تهران، ابنسینا، 1348ش؛ گردیزی، عبدالحیبن ضحاک، تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، تهران، علمی و فرهنگی، 1364ش؛ مؤیّد ثابتی، علی، تاریخ نیشابور، تهران، انجمن آثار ملی، 1355ش؛ مستوفی، حمدالله، نزههالقلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن، 1331ق؛ مقدسی، محمدبن احمد، احسنالتقاسیم، ترجمة علینقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، تهران، 1361ش؛ مولوی، عبدالحمید، آثار باستانی خراسان، تهران، انجمن آثار ملی، 1354ش؛ همو، «آثار تاریخی و رجال جوین»، نامة آستان قدس، مشهد، س 7، شمـ 2 (بهمن 1346ش)؛ ناصرخسرو، معینالدین، سفرنامه، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، زوار، 1356ش؛ یاقوت حموی، ابوعبدالله، المشترک، به کوشش ف. ووستنفلد، گوتینگن، 1846م؛ همو، معجمالبلدان، به کوشش ف. ووستنفلد، لایپزیک، 1866-1870م؛ یعقوبی، احمدبن ابییعقوب، تاریخ، ترجمة ابراهیم آیتی بیرجندی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزادیِ شَرْق، نام دو نشریه با مشخصاتی به شرح زیر:
1. نشریهای به مدیریت عبدالرحمن سیفآزاد که در رمضان 1339ق/مة 1921م در برلین بنیاد نهاده شد (آزادی شرق، س 1، شمـ 1) و در سالهای 1339-1343ق/1921-1924م، تا شمارة 32 در همین شهر و از آن پس در تهران، بیشتر ماهی یکبار، و به ندرت 2 بار در ماه چاپ میشد. پس از مدتی تعطیل، بار دیگر انتشار آن در برلین از سر گرفته شد. شمارهای از سال هشتم آن (خرداد 1308ش) به صورت جداگانه در آرشیو روزنامههای کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران موجود است (سلطانی، شمـ 6، ص 3؛ آزادی شرق، س 8، شمـ 2). سرلوحة این نشریّه تصویری است از نیمکرة زمین که تنی چند با جامههای قومی ملتهای خاورزمین دست در دست یکدیگر ـ به نشان اتحاد این ملتها ـ در اطراف آن حلقه زدهاند. عباراتی از قرآن مجید و سه بیت از اشعار سعدی که با «بنی آدم اعضای یکدیگرند» آغاز میگردد در اطراف این تصویر دیده میشود. این نشریه لحن تند ضدانگلیسی دارد و از رجال سیاسی و اجتماعی آن زمان با دیدگاههایی گاه کاملاً متضاد که در مخالفت با سیاستهای انگلستان اشتراک نظر دارند، با ستایش یاد میکند (آزادی شرق، شمـ 1، ص 3؛ شمـ 2، ص 2؛ 3، شمـ 10؛ شمـ 12؛ س 8، شمـ 2). مطالب آن به زبانهای فارسی، اردو، عربی، ترکی و نیز به زبانهای اروپایی چون فرانسه، انگلیسی و آلمانی، همراه با تصاویر روشن و تاریخی است (شمارههای مختلف نشریه). افزون بر پرداختن به رویدادهای سیاسی و اوضاع اجتماعی کشورهایی چون ایران، افغانستان، هند، ترکیه، مصر، سودان و دیگر کشورهای عربی، به معرفی دولتمردان این کشورها نیز میپردازد (معرفی مشیرالدوله پیرنیا، شمـ 11؛ اماناللهخان پادشاه افغانستان، شمـ 10؛ شکیب ارسلان، شمـ 2؛ میرزاکوچکخان، شمـ 40 و جز اینان). این نشریه برای آشنایی با نظرات گروهی از روشنفکران شرق بهویژه ایران که میان سالهای 1300-1310ش مبلغ افکار آلماندوستی بودند، دارای اهمیت تاریخی است. سیفآزاد، (د شهریور 1350ش)، اهل دامغان و از پیشگامان روزنامهنگاری در ایران بود (یغمایی، شمـ 6، ص 375). او نشریة دیگری به نام ایران باستان تأسیس کرد و در کنار روزنامهنگاری و فعالیتهای سیاسی (بلوشر، 90، 91، 138، 139) به کارهای ادبی، چون چاپ دیوان عارف و دیوان فروغی بسطامی نیز میپرداخت (یغمایی، شمـ 6، ص 375).
2. نشریهای هفتگی، به مدیریت عبدالله رازی که از سال 1324ش در تهران منتشر میشد. شمارههای سال اول آن (1-30، به استثنای شمارههای 15 و 20) و سال دوم (31-51) و سال سوم (56-78) در آرشیو کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران باقی است. در آخرین شمارة موجود، نام اکبر مسعودی شیرازی به عنوان مدیرمسئول آن یاد شده است.
بنیانگذار این هفتهنامه عبدالله رازی (1273-1334ش) دارای تألیفاتی در تاریخ و ادبیات (شعر و نمایشنامهنویسی) است. وی قبلاً مجلة سودمند را در قاهره به زبان فارسی منتشر میکرد که بعدها به رستاخیز، و سپس عصر پهلوی تغییر نام داد.
آزادی شرق بیانکنددة نظرات سیاسی و اجتماعی رازی است که در مجموع، نوعی التقاط افکار سوسیالیستی و سلطنتطلبی بود. این نشریه مدتی توقیف شد و یک چند به نام آزادی خلق منتشر گردید (شمارههای 6-11، سال 1325ش).
مآخذ: آدمیت، محمدحسن، «یادی از دوست فقید دانشمند»، تاریخ کامل ایران، عبدالله رازی، تهران، اقبال، 1341ش؛ آزادی شرق، (به مدیریت سیفآزاد)، شمارههای مختلف سالهای اول، دوم، سوم و هشتم؛ همان، (به مدیریت عبدالله رازی)، شمارههای مختلف؛ بلوشر، ویپرت، سفرنامه، ترجمة کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، 1363؛ سلطانی، مرتضی، فهرست روزنامههای فارسی، (1267 تا 1320ش)، کتابخانة مرکزی و مرکز اسناد، تهران، 1354ش؛ سیفآزاد، مقدمة دیوان عارف، تهران، 1341ش؛ یغمایی، حبیب، «وفات سیفآزاد»، یغما، س 24 (شهریور 1350).
1. نشریهای به مدیریت عبدالرحمن سیفآزاد که در رمضان 1339ق/مة 1921م در برلین بنیاد نهاده شد (آزادی شرق، س 1، شمـ 1) و در سالهای 1339-1343ق/1921-1924م، تا شمارة 32 در همین شهر و از آن پس در تهران، بیشتر ماهی یکبار، و به ندرت 2 بار در ماه چاپ میشد. پس از مدتی تعطیل، بار دیگر انتشار آن در برلین از سر گرفته شد. شمارهای از سال هشتم آن (خرداد 1308ش) به صورت جداگانه در آرشیو روزنامههای کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران موجود است (سلطانی، شمـ 6، ص 3؛ آزادی شرق، س 8، شمـ 2). سرلوحة این نشریّه تصویری است از نیمکرة زمین که تنی چند با جامههای قومی ملتهای خاورزمین دست در دست یکدیگر ـ به نشان اتحاد این ملتها ـ در اطراف آن حلقه زدهاند. عباراتی از قرآن مجید و سه بیت از اشعار سعدی که با «بنی آدم اعضای یکدیگرند» آغاز میگردد در اطراف این تصویر دیده میشود. این نشریه لحن تند ضدانگلیسی دارد و از رجال سیاسی و اجتماعی آن زمان با دیدگاههایی گاه کاملاً متضاد که در مخالفت با سیاستهای انگلستان اشتراک نظر دارند، با ستایش یاد میکند (آزادی شرق، شمـ 1، ص 3؛ شمـ 2، ص 2؛ 3، شمـ 10؛ شمـ 12؛ س 8، شمـ 2). مطالب آن به زبانهای فارسی، اردو، عربی، ترکی و نیز به زبانهای اروپایی چون فرانسه، انگلیسی و آلمانی، همراه با تصاویر روشن و تاریخی است (شمارههای مختلف نشریه). افزون بر پرداختن به رویدادهای سیاسی و اوضاع اجتماعی کشورهایی چون ایران، افغانستان، هند، ترکیه، مصر، سودان و دیگر کشورهای عربی، به معرفی دولتمردان این کشورها نیز میپردازد (معرفی مشیرالدوله پیرنیا، شمـ 11؛ اماناللهخان پادشاه افغانستان، شمـ 10؛ شکیب ارسلان، شمـ 2؛ میرزاکوچکخان، شمـ 40 و جز اینان). این نشریه برای آشنایی با نظرات گروهی از روشنفکران شرق بهویژه ایران که میان سالهای 1300-1310ش مبلغ افکار آلماندوستی بودند، دارای اهمیت تاریخی است. سیفآزاد، (د شهریور 1350ش)، اهل دامغان و از پیشگامان روزنامهنگاری در ایران بود (یغمایی، شمـ 6، ص 375). او نشریة دیگری به نام ایران باستان تأسیس کرد و در کنار روزنامهنگاری و فعالیتهای سیاسی (بلوشر، 90، 91، 138، 139) به کارهای ادبی، چون چاپ دیوان عارف و دیوان فروغی بسطامی نیز میپرداخت (یغمایی، شمـ 6، ص 375).
2. نشریهای هفتگی، به مدیریت عبدالله رازی که از سال 1324ش در تهران منتشر میشد. شمارههای سال اول آن (1-30، به استثنای شمارههای 15 و 20) و سال دوم (31-51) و سال سوم (56-78) در آرشیو کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران باقی است. در آخرین شمارة موجود، نام اکبر مسعودی شیرازی به عنوان مدیرمسئول آن یاد شده است.
بنیانگذار این هفتهنامه عبدالله رازی (1273-1334ش) دارای تألیفاتی در تاریخ و ادبیات (شعر و نمایشنامهنویسی) است. وی قبلاً مجلة سودمند را در قاهره به زبان فارسی منتشر میکرد که بعدها به رستاخیز، و سپس عصر پهلوی تغییر نام داد.
آزادی شرق بیانکنددة نظرات سیاسی و اجتماعی رازی است که در مجموع، نوعی التقاط افکار سوسیالیستی و سلطنتطلبی بود. این نشریه مدتی توقیف شد و یک چند به نام آزادی خلق منتشر گردید (شمارههای 6-11، سال 1325ش).
مآخذ: آدمیت، محمدحسن، «یادی از دوست فقید دانشمند»، تاریخ کامل ایران، عبدالله رازی، تهران، اقبال، 1341ش؛ آزادی شرق، (به مدیریت سیفآزاد)، شمارههای مختلف سالهای اول، دوم، سوم و هشتم؛ همان، (به مدیریت عبدالله رازی)، شمارههای مختلف؛ بلوشر، ویپرت، سفرنامه، ترجمة کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، 1363؛ سلطانی، مرتضی، فهرست روزنامههای فارسی، (1267 تا 1320ش)، کتابخانة مرکزی و مرکز اسناد، تهران، 1354ش؛ سیفآزاد، مقدمة دیوان عارف، تهران، 1341ش؛ یغمایی، حبیب، «وفات سیفآزاد»، یغما، س 24 (شهریور 1350).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزَر، از اعلام قرآن (انعام/6/74). بیشتر مفسران عامه به استناد همین آیه، آزر را پدر صلبی ابراهیم(ع) دانستهاند. در برابر، مورخانی که نام پدر ابراهیم را تارَخ یا تارَح یاد کردهاند، محتمل میشمارند که از این دو نام، یکی نام پدر ابراهیم و دیگری لقب او بوده است. کسانی نیز گفتهاند که آزر در برخی زبانهای غیرعربی، کلمهای نکوهشآمیز است و گروهی آن را نام بتی دانستهاند که معبود پدر ابراهیم بوده است (رازی، 13/34-40). میان افرادی از گروه اخیر و آن دیگران، در قرائت «آزر» در آیة یاد شده اختلاف است. پژوهش دقیقتر در دیگر آیات قرآن نشان میدهد که آزر پدر صلبی ابراهیم نبوده (نکـ ابراهیم) چنانکه در بسیاری از منابع معتبر اسلامی وی به عنوان عمّ ابراهیم معرفی شده و رأی غالب مفسران شیعه که به موحّد بودن پدرانِ پیامبر اسلام(ص) قائلند نیز همین است (طباطبایی، 7/207-208).
قرآن کریم حکایت میکند که ابراهیم خلیلَآزر را به دوری از بتها و ترک راه شیطان و پیمودن راه راست فراخواند و از عذاب خداوند برحذر داشت (انعام/6/74؛ مریم/19/42-45؛ انبیاء/21/52-57؛ شعراء/26/70-82؛ صافات/37/85-87؛ زخوف/43/26-27). آزر ابراهیم را به رجم تهدید کرد (مریم/19/46) و ابراهیم(ع) برای او دعای خیر کرد و نوید داد که از خداوند برای او آمرزش بخواهد و چنین نیز کرد (مریم/19/47؛ شعراء/26/86). و چون آزر بر طریقة باطل خویش اصرار ورزید، ابراهیم از او تبری جست (توبه/9/114).
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1979م، 1/94-100؛ خزائلی، محمد، اعلامالقرآن، تهران، امیرکبیر، 1350ش، صص 55-59؛ رشیدرضا، محمد، المنار، بیروت، دارالمعرفه، 1393ق/1973م، 7/534-553؛ زبیدی، مرتضی، تاجالعروس، ذیل «آزر»؛ طباطبائی، محمدحسین، المیزان، بیروت، مؤسسهالأعلمی للمطبوعات، 1390ق/1971م، 7/161-165؛ طبری، محمدبن جریر، تاریخ، به کوشش دخویه، لیدن، 1879-1881م، 1/234؛ فخررازی، محمدبن عمر، التفسیرالکبیر، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی؛ نیشابوری، احمدبن محمد، قصصالانبیاء، بیروت، دارالکتب، 1981م، صص 72-73؛ یعقوبی، ابنواضح، تاریخ، بیروت، دارصادر، 1/21-28.
قرآن کریم حکایت میکند که ابراهیم خلیلَآزر را به دوری از بتها و ترک راه شیطان و پیمودن راه راست فراخواند و از عذاب خداوند برحذر داشت (انعام/6/74؛ مریم/19/42-45؛ انبیاء/21/52-57؛ شعراء/26/70-82؛ صافات/37/85-87؛ زخوف/43/26-27). آزر ابراهیم را به رجم تهدید کرد (مریم/19/46) و ابراهیم(ع) برای او دعای خیر کرد و نوید داد که از خداوند برای او آمرزش بخواهد و چنین نیز کرد (مریم/19/47؛ شعراء/26/86). و چون آزر بر طریقة باطل خویش اصرار ورزید، ابراهیم از او تبری جست (توبه/9/114).
مآخذ: ابناثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1979م، 1/94-100؛ خزائلی، محمد، اعلامالقرآن، تهران، امیرکبیر، 1350ش، صص 55-59؛ رشیدرضا، محمد، المنار، بیروت، دارالمعرفه، 1393ق/1973م، 7/534-553؛ زبیدی، مرتضی، تاجالعروس، ذیل «آزر»؛ طباطبائی، محمدحسین، المیزان، بیروت، مؤسسهالأعلمی للمطبوعات، 1390ق/1971م، 7/161-165؛ طبری، محمدبن جریر، تاریخ، به کوشش دخویه، لیدن، 1879-1881م، 1/234؛ فخررازی، محمدبن عمر، التفسیرالکبیر، بیروت، داراحیاءالتراثالعربی؛ نیشابوری، احمدبن محمد، قصصالانبیاء، بیروت، دارالکتب، 1981م، صص 72-73؛ یعقوبی، ابنواضح، تاریخ، بیروت، دارصادر، 1/21-28.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزُرْدة دِهْلَوی، (یا کَشْمیری)، صدرالدّینخان، پسر لطفالله کشمیری (1204-1285ق/1790-1868م)، مفتی، شاعر و نویسندة اردو، در دهلی زاده شد، نزد شاهعبدالعزیز و شاهعبدالقادر قرآن و حدیث و فقه، و نزد فضل امام خیرآبادی، منطق و فلسفه آموخت و در خوشنویسی شاگرد بهادرشاه ظفر بود. در 1260ق/1844م از سوی حاکمان انگلیسی مفتی دهلی شد و مقام صدرالصدوری گرفت (رحمانعلی، 93؛ قادری، 196؛ احمد، 5) و با عشق بسیار به کار تدریس پرداخت. نخست به بازسازی و آبادانی مدرسة «دارالبقا» که به دستور شاهجهان بنا شده بود، و در آن اوقات رو به ویرانی میرفت، پرداخت و جلسات درس خود را در آن برگزار کرد و امکانات درس خواندن طلاب تنگدست را در این مدرسه به هزینة خود فراهم ساخت. کسانی چون یوسف علیخان فرمانروای رامپور، نوابصدیقحسنخان بهوپالی، فقیرمحمد لاهوری (نویسندة حقایقالحنفیه)، مولاناابوالخیر پدر ابوالکلام آزاد، مولویظهورعلی (ظهور)، شمسالشعراء، مولویمحمدقاسم نانوتولی، مولویرشید گنگوهی و سرسیداحمدخان از شاگردان او بودند (قادری، 196؛ احمد، 12).
در شورش 1273ق/1857م متّهم شد که فتوای جهاد با انگلیسها را امضا کرده است. پس از 6 ماه بازداشت، در جلسة دادگاه با تکیه بر عبارت میهم «کتبت بالحر» (بدون نقطه) که پس از امضای خود آورده بود، مدعی شد به زور و «جبر» این امضا از او گرفته شده است. این استدلال او را از مرگ رهایی بخشید، اما اعتبار اجتماعی و سیاسی وی را خدشهدار کرد (احمد، 7؛ رحمانعلی، 93؛ قادری، 197). خانه، اموال و کتابخانة تفیس وی به ارزش 000‘300 روپیه مصادره شد و به فروش رسید. به رغم ارتباط و دوستی با سرجان لارنس استاندارد پنجاب، تلاشهای او برای بازگرداندن این کتابخانه به جایی نرسید و او تنها توانست بخشی از اموال خود را بازگرداند. پس از این واقعه ابتدا در لاهور اقامت گزید و پس از مدتی به زادگاهش دهلی بازگشت. او سالهای آخر عمر را با تنگدستی گذراند و در 81 سالگی، در 24 ربیعالاول 1285ق/15 ژوئیة 1868م، پس از چند سال بیماری درگذشت (رحمانعلی، 94) و در صحن مقبرة شاهچراغ به خاک سپرده شد (احمد، 8).
در کنار جنبههای دینی، سیاسی و اجتماعی شخصیت مفتی صدرالدینخان، سیمای ادبی او اهمیتی درخور اعتنا دارد. وی به 3 زبان فارسی، اردو و عربی شعر میگفت و «آزرده» تخلّص میکرد. در حدود 150 بیت از اشعار او به گونة پراکنده در بعضی از تذکرهها، چون شمع انجمن (خانبهادر، 71-73) و آثارالصنادید دیده میشود (احمد، 8-11). برخی از اشعار اردوی او بسیار معروف شده و به صورت ضربالمثل درآمده است (احمد، 9). از همین مقدار اندکی که از اشعار او باقی مانده، دانسته میشود که سبک سخنش روشن و روان و ساده بوده است. در شورش 1273ق/1857م و در جریان مصادرة اموالش بسیاری از آثار او از میان رفت. تنها در تذکرهها به برخی از اشعار او اشاره شده است (رحمانعلی، 93).
آثار: 1. مُنْتَهیالمَقال فی شرح حدیثِ لاتُشَدُّالرّحال، ردَیّهای است بر نظر ابنتیمیه و ابنحزم که زیارت قبور را مخالف شرع میدانستند (احمد، 9؛ رحمانعلی، 93). 2. الدُّرُّالمَنْضُود فی حُکْمِ امْرَأَهِالمَفْقُود، مولاناابوالکلام آزاد هر دو این رسالات را دیده است، (احمد، 9، به نقل از نقش آزاد، 213). 3. تذکرة آزرده یا تذکرة مختصر در حال ریختهگویان هند، در احوال شعرای اردو. 44 صفحة اول از نسخة خطی این تذکره در کتابخانة کورپوس کریستی کالجکمبریج باقی است که به کوشش مختاالدین احمد در کراچی، از سوی انجمن ترقی اردو پاکستان، در 1974م به چاپ رسیده است. شیفته در گلشن بیخار و لالاسری در خمخانة جاوید به این کتاب اشاره دارند. نیز نمونههایی از نثر او باقی است که مهمترن آنها مکاتبات او با میرزااسداللهخان غالب، مصطفیخان شیفته و امام بخش صهبایی است (قادری، 197؛ قنوچی، 71).
مآخذ: احمد، مختارالدین، تذکرة آزرده، کراچی، انجمن ترقی اردو، 1974م، مقدمه؛ دایرهالمعارف اسلام؛ رحمانعلی صاحب، تذکرة علمای هند، لکهنو، 1332ق؛ ثادری، حامدحسن، داستان تاریخ اردو، لکشمی ناراین اگروال، 1941م؛ قنوچی بهوپالی، محمدصدیق حسنخان بهادر، شمع انجمن، شاه جهانآباد، 1292ق.
در شورش 1273ق/1857م متّهم شد که فتوای جهاد با انگلیسها را امضا کرده است. پس از 6 ماه بازداشت، در جلسة دادگاه با تکیه بر عبارت میهم «کتبت بالحر» (بدون نقطه) که پس از امضای خود آورده بود، مدعی شد به زور و «جبر» این امضا از او گرفته شده است. این استدلال او را از مرگ رهایی بخشید، اما اعتبار اجتماعی و سیاسی وی را خدشهدار کرد (احمد، 7؛ رحمانعلی، 93؛ قادری، 197). خانه، اموال و کتابخانة تفیس وی به ارزش 000‘300 روپیه مصادره شد و به فروش رسید. به رغم ارتباط و دوستی با سرجان لارنس استاندارد پنجاب، تلاشهای او برای بازگرداندن این کتابخانه به جایی نرسید و او تنها توانست بخشی از اموال خود را بازگرداند. پس از این واقعه ابتدا در لاهور اقامت گزید و پس از مدتی به زادگاهش دهلی بازگشت. او سالهای آخر عمر را با تنگدستی گذراند و در 81 سالگی، در 24 ربیعالاول 1285ق/15 ژوئیة 1868م، پس از چند سال بیماری درگذشت (رحمانعلی، 94) و در صحن مقبرة شاهچراغ به خاک سپرده شد (احمد، 8).
در کنار جنبههای دینی، سیاسی و اجتماعی شخصیت مفتی صدرالدینخان، سیمای ادبی او اهمیتی درخور اعتنا دارد. وی به 3 زبان فارسی، اردو و عربی شعر میگفت و «آزرده» تخلّص میکرد. در حدود 150 بیت از اشعار او به گونة پراکنده در بعضی از تذکرهها، چون شمع انجمن (خانبهادر، 71-73) و آثارالصنادید دیده میشود (احمد، 8-11). برخی از اشعار اردوی او بسیار معروف شده و به صورت ضربالمثل درآمده است (احمد، 9). از همین مقدار اندکی که از اشعار او باقی مانده، دانسته میشود که سبک سخنش روشن و روان و ساده بوده است. در شورش 1273ق/1857م و در جریان مصادرة اموالش بسیاری از آثار او از میان رفت. تنها در تذکرهها به برخی از اشعار او اشاره شده است (رحمانعلی، 93).
آثار: 1. مُنْتَهیالمَقال فی شرح حدیثِ لاتُشَدُّالرّحال، ردَیّهای است بر نظر ابنتیمیه و ابنحزم که زیارت قبور را مخالف شرع میدانستند (احمد، 9؛ رحمانعلی، 93). 2. الدُّرُّالمَنْضُود فی حُکْمِ امْرَأَهِالمَفْقُود، مولاناابوالکلام آزاد هر دو این رسالات را دیده است، (احمد، 9، به نقل از نقش آزاد، 213). 3. تذکرة آزرده یا تذکرة مختصر در حال ریختهگویان هند، در احوال شعرای اردو. 44 صفحة اول از نسخة خطی این تذکره در کتابخانة کورپوس کریستی کالجکمبریج باقی است که به کوشش مختاالدین احمد در کراچی، از سوی انجمن ترقی اردو پاکستان، در 1974م به چاپ رسیده است. شیفته در گلشن بیخار و لالاسری در خمخانة جاوید به این کتاب اشاره دارند. نیز نمونههایی از نثر او باقی است که مهمترن آنها مکاتبات او با میرزااسداللهخان غالب، مصطفیخان شیفته و امام بخش صهبایی است (قادری، 197؛ قنوچی، 71).
مآخذ: احمد، مختارالدین، تذکرة آزرده، کراچی، انجمن ترقی اردو، 1974م، مقدمه؛ دایرهالمعارف اسلام؛ رحمانعلی صاحب، تذکرة علمای هند، لکهنو، 1332ق؛ ثادری، حامدحسن، داستان تاریخ اردو، لکشمی ناراین اگروال، 1941م؛ قنوچی بهوپالی، محمدصدیق حسنخان بهادر، شمع انجمن، شاه جهانآباد، 1292ق.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آزُف ، یا آزوف، اَزوف، اَزَف، آزاق، اَزاق، اَزَق، آزوو، آزاقوف، بندری در استان رستوف ، از جمهوری شوروی سوسیالیستی روسیه، واقع در جنوب شرقی بخش اروپایی روسیه، بر کرانة چپ دلتای وسیع رود دُن، در 7 کیلومتری شرق خلیج تاگانروگ (از دریای آزف) و 25 کیلومتری جنوب غربی شهر روستوف. با ْ39 و َ25 طول شرقی و ْ47 و َ7 عرض شمالی و 000‘59 نفر جمعیت (و بستر جدید جغرافیایی، سرشماری 1969م). این بندر آخرین ایستگاه راهآهن باکو ـ روستوف کنار دن است و یکی از کهنترین شهرهای منطقه دن سفلی به شمار میآید. نام پیشین آن تنائیس ، تانا، تانه) بوده و و از سدة 5ق/11م به نام فرمانده پولونچها (پولوتسی ، شاخة غربی قِپچاقها) آزف نامیده شد (قاموسالاعلام).
سیمای طبیعی: اراضی این بندر چون دیگر بخشهای ساحلی دریای آزف (پالوس مئوتیس کهن) پست و مرکب از رسوبات شن و صدف است. آب و هوای آن نیز چون دیگر مناطق دریای آزف بَرّی با زمستانهای سرد و نسبتاً خشک و بادهای شدید است که بیشتر آنها شمال شرقی و شرقی است. میانگین دمای هوا در ژانویه و فوریه (دی و بهمن) از ْ1- تا ْ6- سانتیگراد در تغییر است. حداقل درجة حرارت در زمستان 30 درجه زیر صفرو گاه پایینتر از آن است. تابستانهای آن گرم و نسبتاً مرطوب و همراه با بادهای غالباً غربی است. میانگین درجة حرارت در ژوئیه (تیرماه) ْ5/23 تا ْ5/24 و جداکثر ْ40 سانتیگراد است. در نوامبر و دسامبر (آذر و دی) در خلیج تاگانروگ و رود دن یخ پدید میآید و تا پایان فوریه و اوایل مارس (اسفند و فروردین) سطح آنها پوشیده از یخ است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی).
پیشینة تاریخی: تقریباً در جایی که اکنون آزف واقع است، یکی از کهنترین شهرهای ساحل حوزة دریای سیاه و آزف قرار داشته است. مورخان یونانی این شهر را به نام رود مجاور آنتانا، دُن (در عثمانی تُن)، تانائیس نامیدهاند. در پی حفاریهای باستانشناسان روسی در 1824، 1853، 1870، 1909-1912م وجود 2 تانائیس، یکی کهنترین و دیگری نوتر، ثابت شد و سنگنوشتههای مهم هلنی و بازماندههای دیگر نیز به دست آمد.
پیش از آنکه مهاجرنشینهای هلنی در کرانة شمالی پونتوس (پُنطُس، بُنطُس = دریای سیاه و نام کشوری کهن در شمال شرقی آسیای صغیر) پدید آید در دهانة رود دن بازاری بود که بازرگانان بیگانه با بومیان، کیمِریان (سیمریها) (سدة 8 تا 7ق م) و سپس سکاها (اسکیثها، سیتها ، سدة 7 تا 6 ق م) در آن به مبادلة کالا میپرداختند (پاولی، ذیل تانائیس، به نقل از کتاب جشنها و گزارش پلینیوس ). میتوان حدس زد که بارانداز آنان در نزدیکی مهاجرنشین کهن هلنی یعنی در حوالی دهکدة یلیزاوتووسکایا بوده است، خاصه آنکه کشفیات مربوط به دوران پیش از هلنی نیز همانجا انجام یافته است. از گزارش پلینیوس برمیآید که کاریاییها و کلازومناییها (به ترتیب از آسیای صغیر و یونان) در اینجا به بازرگانی اشتغال داشتهاند.
رود تانائیس در عهد باستان در دو شاخة شمالی و جنوبی به مئوتیس (آزف) میریخته است. نظر عدهای این است که تانائیس کهن در مصب رود قرار داشته (همانجا، به نقل از استرابون، پلینیوس و دیگران)، ولی بطلمیوس محل آن را دقیقتر توصیف میکند. وی بر آن است که محل شهر در جانب راست شاخة جنوبی مصب بوده است. در این نقطه واقعاً یک مهاجرنشین ثابت هلنی کشف شده که در 2 کیلومتری شمال دهکدة یلیزاوتووسکایا بر کنار یک شاخة فرعی دین، که در آن روزگار شاخة اصلی بوده، قرار دارد. در اینجا امروز نیز آثاری از ساحل تپهای، استحکامات و قلعة شهر دیده میشود. در کتیبههایی که در این نقطه یافت شده از قوانین این ناحیه و روابط با آثار به سدههای 6 تا 2 ق م مربوط میگردد و همة اینها بازماندههای تانائیس هلنی است.
100 سال پس از ویرانی تانائیس کهن، نیاز به باراندازی در مصب دن موجب پدید امدن شهری جدید گشت. اگرچه روایات تاریخی از آن سخنی نمیگویند، ولی آثار بازمانده بروجود آن گواهی میدهد. این شهر برخلاف تانائیس قدیم در کنار شاخة شمالی مصب، یعنی «دن کوچک مرده»، و بر ساحل راست و در نزدیکی روستای نِدْوی گووْسکا پدید آمد. بازماندههایی از استحکامات، بازار و معبد شهر نشان میدهد که تانائیس جدید پناهگاه مرزی نیمهوحشی و فقیرانهای بوده است (پاولی، ذیل تانائیس).
از سدة 4 ق م که سرمتها (سارماتها، سرمطیان، سرامطه؛ قوم کهن چادرنشین آریایی) بر روسیة جنوبی و استپهای شمال قفقاز استیلا یافتند، این شهر نیز در قلمرو قدرت آنان قرار گرفت. در 115 ق م مهرداد ششم بزرگترین فرمانروای پونتوس (132-63 ق م) بر این شهر مسلط گردید، ولی وی و پس از او پسرش، فارناکس دوم، از رومیان شکست خوردند و این سرزمین در 47 ق م در روزگار یولیوس سزار، از ایالات روم گردید (ماله، 182؛ دایرهالمعارف فارسی، ذیل پونتوس).
در نیمة سدة 5 م (430-453م) این سرزمین در یورش آتیلا، پادشاه هونها، بر امپراتوری روم از دست رومیها خارج شد (ماله، 373-375). تئودوسیوس دوم (408-450م) کوشید با تطمیع، خزران را به جنگ با هونها برانگیزد، گرچه آتیلا خزران را درهم شکست و پسرش آلاک را به حکومت بر آنان گماشت (449م)، ولی خزران بار دیگر بسیار قدرت یافتند و پیش از سدة 7م کریمه جزءِ قلمروشان شد و آنان بر دریای آزف مسلط گشتند و سازمانی جهت حمل و نقل میان دن و ولگا بنیاد نهادند (کوستلر، 31، 50).
در فاصلة سالهای 21-31ق/642-652م مسلمانان بارها از دربند قفقاز گذشتند و در سرزمین خزران پیش رفتند و کوشیدند جای پایی در بخش اروپایی قفقاز به دست آورند، ولی توفیق نیافتند. در آخرین جنگ (31ق/652م) عبدالرحمنبن ربیعه سردار مسلمانان و 000‘4 تن از سپاهیان او کشته شدند و بقیه به کوهها عقب نشستند. حملات متقابل مسلمانان و خزران به یکدیگر تا سالهای 104-119ق/722-737م متناوباً ادامه یافت. آخرن حمله و پیروزی مسلمانان در 107ق/725م، در روزگار خلافت هشامبن عبدالملک (105-125ق/723-743م)، به سرداری مروانبن محمد، (که بعدها خلیفه شد و خلافت امویان با مرگ او به پایان رسید) صورت گرفت. خاقان خزران پیشنهاد صلح کرد. مروان به رسم معمول از او خواست اسلام بیاورد و خاقان پذیرفت، ولی چنین مینماید که اسلام او پایهای نداشته است، زیرا وی چند سال بعد به یهودیت گروید. هدف مسلمانان از این جنگها علاوه بر توسعة قلمرو اسلام دستیابی بر قسطنطنیه بود (یعقوبی، 2/318؛ کوستلر، 30، 31، 32).
از سدة 3ق/9م (ح 226ق/860م) تجاوز روسها، وایکینگها ، وارانگیانها از اسکاندیناوی به سرزمین خزران و روم شرقی (بیزانس) آغاز گردید. قطار زورقهای آنها در رود دِنیپر به سوی دریای سیاه و د ولگا به سوی دریای خزر وحشت میآفرید. مسعودی از یک نیروی عظیم روس که در 300ق/913م وارد دریای خزر شده بود سخن میگوید. این «مردان شمال» به تدریج با اسلاوهای باجگزار خود آمیختند و با قبول مسیحیت خلق و خوی اسلاوی گرفتند و در سالهای پایانی سدة 4ق/10م، روسی (به مفهوم امروزی آن) گشتند، ولی هنوز نامهای اسکاندیناویایی مانند اینگوار و هلگا داشتند، اما پسر این دو تن نامِ اسلامیِ اسویاتسلاو یافت (همو، 88-92، 119).
اسویاتُسلاو، امیر نیرومند کشور کیف (حکومت: 964-972م) با مقهور ساختن خزران در 354ق/965م زمینة ضعف و زوال نهایی آنان را فراهم ساخت (همو، 120). پچنگها (پچناکها، پاتسیناکها ) از چادرنشینان ترکنژاد (267-484ق/880-1091م) با کشتن اسویاتسلاو این سرزمین را تسخیر کردند، ولی جانشین اسوپانسلاو، ولادیمیر اول، بسیار زود این شهر را گشود و آن را به اقطاع به پسرش میتسلاو سپرد. بدینگونه آزف از نیمة سدة 4 تا نیمة سدة 5ق/نیمة سدة 10 تا نیمة سدة 11م. بخشی از پادشاهی تموتارکانِ (ناحیة خاوری کرانة تنگة کِرچ در دریای ازف) کیفِ روسیه شد. مسیحی شدن ولادیمیر و دیگر بازیهای سیاسی او با بیزانس شکست مجدد خزران را در 459ق/1067م در پی داشت. با زوال قدرت خزران، که در برابر امواج پیدرپی اردوی ترکان و نیز سپاه خلفای عباسی میایستادند، موجی تازه از حملات صحرا گردان بر این منطقه وارد آمد. این صحرا گردان که روسها آنان را پولوتزی (پولوتسی یعنی زردگون، رنگپریده)، بیزانسیان کومان ، مجارها کون و همنژادان ترکشان قِبچاق (قپچاق) میخواندند بر این سرزمین تاختند (همو، 120، 126، 127) و این شهر را که به نام رئیسشان آزف (آزاق) نامیدند مرکز حکومت خویش (446-634ق/1054-1237م) ساختند (قاموسالاعلام).
پس از قوریلتای دوم، اوگتای قاآن در 632ق/1235م، باتو پسر جوجی (جوینی، 1/155، 157) رئیس و خان اردوی زرین (آلتوناردو) که میبایست بر این بخش از جهان (استپهای شمال دریای سیاه تا مجارستان) فرمان راند با لشکری عظیم در 633م ق/1236م به حرکت درآمد. در این حمله باچْمان، خانقپچاق، که فرمانده اتحادیهای از قبایل قپچاق بود به دست منگو پسر تولوی کشته شد، ولی گروهی از قپچاقها تا 635ق/1238م پایداری کردند که سرانجام بِرکه (بِرکای) آنان را مقهور ساخت. بدینگونه خاننشین دشت قپچاق، نامی که بعدها به قلمرو اردوی زرین داده شد، به وسیلة باتو در شهر اردوئی نو بنیاد سَرای تأسیس یافت (ساندرز، 82، 83، 91). خاندان باتو (بنیباتو، تیرة کبود) از این تاریخ تا 761ق/1360م بر این سرزمین حکومت راندند. چهارمین خان این دودمان، برکه پسر جوجی (655-664ق/1257-1266م) نخستین خان مغول است که به اسلام گروید. با اسلام آوردن وی، این دین در میان اردوی زرین و قلمرو حکومت وی، نواحی شمال دریای سیاه و کرانة آزف، انتشار یافت. نوشتهاند که سپاهیان وی همه مسلمان بودند و افراد معتمد نقل کردهاند که در سپاه او رسم بر آن بود که هر سوار قالیچهای با خود همراه داشت تا بر آنها نماز گزارد (آرنولد، 165-174، به نقل از جوزجانی، 447-450).
جنواییها در 718ق/1318م، در دورة طولانی حکومت هشتمین خان مغول دشت قپچاق، غیاثالدین محمد ازبک (712-741ق/1313-1341م که مورخان مسلمان از آن به عنوان عصر طلاییِ گسترش اسلام در میان قپچاقیان یاد میکنند)، از او اجازه گرفتند پایگاه بازرگانی خویش را در بندر کافا (از بنادر شبهجزیرة کریمه) از نو بسازند. چندی بعد در 732ق/1332م ونیزیها نیز رخصت یافتند تا در تانا (آزف) پایگاهی داشته باند (بارتولد، خاورشناسی ...، 90). بدینگونه آزف زمانی از مراکز مهم تجاری شرق و غرب گردید که ابریشم ختا و دیگر کالاهای خاور دور از این راه به اروپا بهویژه ایتالیا میرسید. در این پایگاههای تجاری جنوایی و ونیزی، اسقفگریهای رومی و نیز کنسولگری برپا شد، ولی در گسترش و تبلیغ مسیحیت در دشت قپچاق کاری از پیش نبردند (]انجمن هاکلیوت[، 19، 42، 44؛ ساندرز 164، 165).
این بطوطه در دورة حکومت محمّد اوزبک از قرم (قریم ، کریمه) عازم ازاق (آزف) شد و پس از طی 18 منزل و یک روز کامل از میان آب و گل و لای به ازاق رسید. وی این شهر را چنین توصیف کرده: ازاق بر ساحل دریا واقع شده است و ساختمانهای خوب دارد. جنواییها و دیگران برای بازرگانی به آنجا میآیند. امیر شهر محمدخواجة خوارزمی به استقبال من آمد (ص 326). دیگر توصیفات ابنبطوطه از خانقاه، زاویه، گروه جوانمردان، قاریان خوشآوا، مراسم و تشریفات پذیرایی در آزف بیانگر مشخصات یک شهر اسلامی است. همچنین این فقره از سخن او دربارة آزف جالب توجه است: منبری نهادند، واعظ بر آن رفت و خطبة بلیغی ... به عربی خواند و آنگاه آن را به ترکی شرح داد. در این اثنا قاریان که جلو منبر صف بسته بودند آیاتی از قرآن را با ترجیع عجیبی تکرار میکردند. سپس غنا آغاز شد ... این آوازهای عربی را «قول» مینامند. آنگاه ترانههای دیگری که به فارسی و ترکی ساختهاند و آن را ملمَّع میگویند خواندند (همو، 327). ابنبطوطه میافزاید که معیشت مردم این نواحی از راه پرورش اسب است و اسب در میان آنان همان موقعیت را دارد که گوسفند در میان ما.
ابوالفداء نیز که در همین زمان میزیسته در 4 جا به اختصار اشاره کرده است که، اَزَق شهری است بنام و باراندازی برای بازرگانان، واقع در زمینی هموار بر کرانة مصب رود تان در دریای ازق (صص 31، 33، 64، 216، 217).
تسلط کامل اقتصادی جنواییها و ونیزیها بر بنادر آزف و دریای سیاه تا استیلای امیرتیمور گورگان بر روسیه ادامه یافت. اهمیت این پایگاههای تجاری برای اروپا بسیار فراوان بود تا آنجا که وقتی جانیبیگ، دهمین خان اردوی زرین (743-758ق/1342-1357م) دو بندر تانا و کافا را از آنان گرفت، بهای ابریشم و ادویه در اروپا دوبرابر شد. در دوران سلطة ونیزیها از آتشسوزی بزرگی در تانا سخن رفته است (]انجمن هاکلیوت[، 37).
غیاثالدّین تُغْتَمِش (تقتامیش) آخرین خان قپچاقهای شرقی (778-799ق/1377-1395م) که به اری امیرتیمور بر اریکة قدرت نشست پس از دستیابی بر تخت خاننشین دشت قپچاق و پیش راندن تا کرانههای دریای آزف درصدد توسعة قدرت خود در قلمرو و امیرتیمور برآمد (بارتولد، گزیدة مقالات، 362، 363٩. امیرتیمور در 793ق/1391م برای گوشمال وی به دشت قپچاق تاخت و سرای، پایتخت اردوی زرین، را به تاراج گرفت و در 797ق/1395م پس از هزیمت تغتمش بر «قسرم و ازاق و قوپان (کوبان) ... تاخت کرده و کمال تسلط و استیلا به ظهور رسانیدند» (یزدی، 583) و وحشیانه جمعیت غیرمسلمان تانا را قتل عام کردند (ساندرز، 162). با نابودی تغتمش بزرگی و یکپارچگی اردوی زرین نیز نابود شد و مهاجرنشینهای تجاری ونیزی و جنوایی کرانههای آزف و کریمه هم هرچند مانند تانا ویران نشد، ولی به سرزمینهایی متروک بدل گردید. با آنکه جنواییها در 808ق/1405م به آزف بازگشتند و به ترمیم ویرانیها پرداختند، اما دیگر جریان بزرگ تجاری خاور دور با اروپا رونق گذشته را بازنیافت.
از این تاریخ چند تن از خاندان تغتمش و سپس خانان مسلمان کریمه بر آزف فرمان راندند تا آنکه در 876ق/1471م این شهر به دست سلطانمحمد فاتح (855-866ق/1451-1481م) گشوده شد و به دژی نظامی بدل گشت. جلوگیری از ورود کشتیهای اروپایی به دریای سیاه توسط دولت عثمانی از سویی و کشف راه تازة دریایی به هند (از جنوب آفریقا) از سوی دیگر، اهمیت اندکی را که بندر و دریای آزف تا آن زمان در بازرگانی داشت از میان برد. خاصه آنکه هجوم پیدرپی قزاقان کرانهظهای دن به این بندر حتی آمد و شد به دریای آزف و دریای سیاه را دشوار میساخت. قزاقان یکبار در 981ق/1573م و بار دیگر در 1047ق/1637م این شهر را از دست دولت عثمانی خارج ساختند. قزاقان دن در این یورش با پشتیبانی قزاقان زاپوروغ (زاپاروژتس) بر آزف چیره شدند و پس از قتل عام اهالی، تا 1051ق/1641م این شهر را مرکز یورشهای پیدرپی خویش بر کرانههای دریای سیاه ساختند (بستانی). دولت عثمانی ناوگانی نیرومند که با نیروی زمینی بزرگی تقویت میشد برای بازستاندن این بندر گسیل داشت. محاصرة شهر چندماه به درازا کشید و سرانجام نیروهای عثمانی بدون دستیابی به هدف بازگشتند. قزاقان نیز پس از آنکه دریافتند توانایی ندارند برای همیشه در آزف بمانند آن را رها ساختند. در این هنگام نیروهای عثمانی آن را اشغال کردند و به تقویت استحکامات آن پرداختند (1103ق/1691م). پترکبیر (1083-1137ق/1672-1725م) به منظور تبدیل روسیه به یک قدرت تجاری و دریایی بر آن شد که بر کرانههای دریای بالتیک و سیاه دست باید. نخستین لشکرکشی او در 1106ق/1695م برای تصرف آزف پس از 96 روز محاصره و کشته شدن 000‘20 تا 00‘30 تن از سپاهیانش با شکست روبهرو شد، ولی در سال بعد پس از 44 روز محاصره، آزف را گشود و تا 1123ق/1711م که در جنگ پروت شکست خورد آن را در تصرف داشت. در این سال دولت عثمانی با پیروزی بر روسیه، طبق معاهدة پروت، آزف را در تصرف گرفت. آتش جنگ بار دیگر در 1149ق/1736م درگرفت و روسیه با تحمبل کشتة بسیار کریمه و شهرهای کرانة آزف چیره گشت. این پیروزی نظامی به پیمان صلح بلگراد (1152ق/1739م) انجامید. طبق این پیمان روسیه به مرزهای پیشین بازگشت و پذیرفت که دژ آزف ویران گردد و سرزمینهای پیرامون آن نامسکون بماند. در 1185ق/1771م در پی جنگهای خونین دیگر و برخلاف پیمان بلگراد، دژ آزف توسط روسیه ترمیم شد و سرانجام در 1188ق/1774م در روزگار کاترین دوم، امپراتریس روسیه، و عبدالحمید اول، سلطان عثمانی، آزف طبق پیمان صلح کوچک قینارجه (کچوک قینارجی) برای همیشه جزء روسیه گردید (لاموش، 145-149؛ فریدبک، 342).
وضع امروز: آزف اکنون بندری است با کارخانههای ذوب فلزات، وسایل چاپ، ماشینهای خودکار و تجهیزات اداری. صنایع دیگر آن اینهاست: کشتیسازی (قایقهای ماهیگیری)، صنایع سبک (جوراببافی، کفش، لباس و جز آن)، فرآوردههای غذایی (عمدتاً ماهی) و مصالح ساختمانی. این بندر دارای چند مدرسة پلیتکنیک، مرکز آموزشهای صنعتی، یک مدرسة تربیتی و موزة تاریخ و سنتهای بومی است.
مآخذ: آرنولد، توماس، تاریخ گسترش اسلام، ترجمة ابوالفضل عزتی، دانشگاه تهران، 1358ش؛ آمریکانا، ذیل Soviet؛ ابنبطوطه، محمدبن عبدالله، رحله، بیروت، دارصادر، 1384ق/1964م؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ اقبال، عباس، تاریخ مفصل ایران، تهران، امیرکبیر، صص 568، 569؛ ]انجمن هاکلیوت[، سفرنامههای ونیزیان در ایران، ترجمة دکترمنوچهر امیری، تهران، خوارزمی، 1349ش؛ بارنولد و.، خاورشناسی در روسیه و اروپا، ترجمة حمزه سردادور، تهران، امیرکبیر، 1358ش؛ بستانی (فؤادافرام)؛ پاولی، ذیل Tanais؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ خوری، سلیم جبرائیل، شحاده، سلیم، آثارالادهار، المطبعهالسوریّه، 1291ق/1875م، ص 118؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3؛ دایرهالمعارف فارسی، ذیل پونتوس، روم، سرمتها، سکوتیا، کاریا، پچنگ؛ زامباور، ادوارد ریتر، نسبنامة خلفا و شهریاران، ترجمة محمدجواد مشکور، تهران، خیام، 1356ش، صص 363، 365، 366؛ ساندرز، ج ج، تاریخ فتوحات، مغول، ترجمة ابوالقاسم حالت، تهران، امیرکبیر، 1361ش؛ سلیمان، احمد سعید، تاریخالدولالاسلامیه، قاهره، دارالمعارف، ص 445؛ فریدبک، محمد، تاریخظالدولهالعلیهالعثمانیه، بیروت، دارالنفائس، 1403ق/1983م؛ قاموسالاعلام (ترکی)؛ کالیستوف، د. پ.، تاریخ روسیة شوروی، ترجمة حشمتالله کامرانی، تهران، بیگوند، 1361ش./196، 203، 204؛ کوستلر، آرتور، قبیلة سیزدهم، ترجمة جمشید ستاری، تهران، آلفا، 1361ش؛ لاموش، سرهنگ، تاریخ ترکیه، ترجمة سعید نفیسی، تهران، کمیسیون معارف، 1316ش؛ لوتسکی، و ... تاریخ عرب در قرون جدید، ترجمة پرویز بابایی، تهران، چاپار، 1356ش، ص 42؛ ماله، آلبر، تاریخ رم، ترجمة غلامحسین زیرکزاده، تهران، ابنسینا، 1343ش؛ مسعودی، علیبن حسین، مروجالذهب، به کوشش باربیه دومینار و پاوه درکورتی، پاریس، 1874م؛ وبستر جدید جغرافیایی؛ ویلتس، دوراکه، سفیران پاپ به دربار خانان مغول، ترجمة مسعود رجبنیا، تهران، خوارزمی، 1353ش، صص 157، 187، 188؛ یزدی، شرفالدین علی، ظفرنامه، به کوشش عصامالدین اورونبایف، تاشکند، ادارة انتشارات فن، 1972م؛ یعقوبی، ابنواضح، تاریخ؛ بیروت، دارصادر.
سیمای طبیعی: اراضی این بندر چون دیگر بخشهای ساحلی دریای آزف (پالوس مئوتیس کهن) پست و مرکب از رسوبات شن و صدف است. آب و هوای آن نیز چون دیگر مناطق دریای آزف بَرّی با زمستانهای سرد و نسبتاً خشک و بادهای شدید است که بیشتر آنها شمال شرقی و شرقی است. میانگین دمای هوا در ژانویه و فوریه (دی و بهمن) از ْ1- تا ْ6- سانتیگراد در تغییر است. حداقل درجة حرارت در زمستان 30 درجه زیر صفرو گاه پایینتر از آن است. تابستانهای آن گرم و نسبتاً مرطوب و همراه با بادهای غالباً غربی است. میانگین درجة حرارت در ژوئیه (تیرماه) ْ5/23 تا ْ5/24 و جداکثر ْ40 سانتیگراد است. در نوامبر و دسامبر (آذر و دی) در خلیج تاگانروگ و رود دن یخ پدید میآید و تا پایان فوریه و اوایل مارس (اسفند و فروردین) سطح آنها پوشیده از یخ است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی).
پیشینة تاریخی: تقریباً در جایی که اکنون آزف واقع است، یکی از کهنترین شهرهای ساحل حوزة دریای سیاه و آزف قرار داشته است. مورخان یونانی این شهر را به نام رود مجاور آنتانا، دُن (در عثمانی تُن)، تانائیس نامیدهاند. در پی حفاریهای باستانشناسان روسی در 1824، 1853، 1870، 1909-1912م وجود 2 تانائیس، یکی کهنترین و دیگری نوتر، ثابت شد و سنگنوشتههای مهم هلنی و بازماندههای دیگر نیز به دست آمد.
پیش از آنکه مهاجرنشینهای هلنی در کرانة شمالی پونتوس (پُنطُس، بُنطُس = دریای سیاه و نام کشوری کهن در شمال شرقی آسیای صغیر) پدید آید در دهانة رود دن بازاری بود که بازرگانان بیگانه با بومیان، کیمِریان (سیمریها) (سدة 8 تا 7ق م) و سپس سکاها (اسکیثها، سیتها ، سدة 7 تا 6 ق م) در آن به مبادلة کالا میپرداختند (پاولی، ذیل تانائیس، به نقل از کتاب جشنها و گزارش پلینیوس ). میتوان حدس زد که بارانداز آنان در نزدیکی مهاجرنشین کهن هلنی یعنی در حوالی دهکدة یلیزاوتووسکایا بوده است، خاصه آنکه کشفیات مربوط به دوران پیش از هلنی نیز همانجا انجام یافته است. از گزارش پلینیوس برمیآید که کاریاییها و کلازومناییها (به ترتیب از آسیای صغیر و یونان) در اینجا به بازرگانی اشتغال داشتهاند.
رود تانائیس در عهد باستان در دو شاخة شمالی و جنوبی به مئوتیس (آزف) میریخته است. نظر عدهای این است که تانائیس کهن در مصب رود قرار داشته (همانجا، به نقل از استرابون، پلینیوس و دیگران)، ولی بطلمیوس محل آن را دقیقتر توصیف میکند. وی بر آن است که محل شهر در جانب راست شاخة جنوبی مصب بوده است. در این نقطه واقعاً یک مهاجرنشین ثابت هلنی کشف شده که در 2 کیلومتری شمال دهکدة یلیزاوتووسکایا بر کنار یک شاخة فرعی دین، که در آن روزگار شاخة اصلی بوده، قرار دارد. در اینجا امروز نیز آثاری از ساحل تپهای، استحکامات و قلعة شهر دیده میشود. در کتیبههایی که در این نقطه یافت شده از قوانین این ناحیه و روابط با آثار به سدههای 6 تا 2 ق م مربوط میگردد و همة اینها بازماندههای تانائیس هلنی است.
100 سال پس از ویرانی تانائیس کهن، نیاز به باراندازی در مصب دن موجب پدید امدن شهری جدید گشت. اگرچه روایات تاریخی از آن سخنی نمیگویند، ولی آثار بازمانده بروجود آن گواهی میدهد. این شهر برخلاف تانائیس قدیم در کنار شاخة شمالی مصب، یعنی «دن کوچک مرده»، و بر ساحل راست و در نزدیکی روستای نِدْوی گووْسکا پدید آمد. بازماندههایی از استحکامات، بازار و معبد شهر نشان میدهد که تانائیس جدید پناهگاه مرزی نیمهوحشی و فقیرانهای بوده است (پاولی، ذیل تانائیس).
از سدة 4 ق م که سرمتها (سارماتها، سرمطیان، سرامطه؛ قوم کهن چادرنشین آریایی) بر روسیة جنوبی و استپهای شمال قفقاز استیلا یافتند، این شهر نیز در قلمرو قدرت آنان قرار گرفت. در 115 ق م مهرداد ششم بزرگترین فرمانروای پونتوس (132-63 ق م) بر این شهر مسلط گردید، ولی وی و پس از او پسرش، فارناکس دوم، از رومیان شکست خوردند و این سرزمین در 47 ق م در روزگار یولیوس سزار، از ایالات روم گردید (ماله، 182؛ دایرهالمعارف فارسی، ذیل پونتوس).
در نیمة سدة 5 م (430-453م) این سرزمین در یورش آتیلا، پادشاه هونها، بر امپراتوری روم از دست رومیها خارج شد (ماله، 373-375). تئودوسیوس دوم (408-450م) کوشید با تطمیع، خزران را به جنگ با هونها برانگیزد، گرچه آتیلا خزران را درهم شکست و پسرش آلاک را به حکومت بر آنان گماشت (449م)، ولی خزران بار دیگر بسیار قدرت یافتند و پیش از سدة 7م کریمه جزءِ قلمروشان شد و آنان بر دریای آزف مسلط گشتند و سازمانی جهت حمل و نقل میان دن و ولگا بنیاد نهادند (کوستلر، 31، 50).
در فاصلة سالهای 21-31ق/642-652م مسلمانان بارها از دربند قفقاز گذشتند و در سرزمین خزران پیش رفتند و کوشیدند جای پایی در بخش اروپایی قفقاز به دست آورند، ولی توفیق نیافتند. در آخرین جنگ (31ق/652م) عبدالرحمنبن ربیعه سردار مسلمانان و 000‘4 تن از سپاهیان او کشته شدند و بقیه به کوهها عقب نشستند. حملات متقابل مسلمانان و خزران به یکدیگر تا سالهای 104-119ق/722-737م متناوباً ادامه یافت. آخرن حمله و پیروزی مسلمانان در 107ق/725م، در روزگار خلافت هشامبن عبدالملک (105-125ق/723-743م)، به سرداری مروانبن محمد، (که بعدها خلیفه شد و خلافت امویان با مرگ او به پایان رسید) صورت گرفت. خاقان خزران پیشنهاد صلح کرد. مروان به رسم معمول از او خواست اسلام بیاورد و خاقان پذیرفت، ولی چنین مینماید که اسلام او پایهای نداشته است، زیرا وی چند سال بعد به یهودیت گروید. هدف مسلمانان از این جنگها علاوه بر توسعة قلمرو اسلام دستیابی بر قسطنطنیه بود (یعقوبی، 2/318؛ کوستلر، 30، 31، 32).
از سدة 3ق/9م (ح 226ق/860م) تجاوز روسها، وایکینگها ، وارانگیانها از اسکاندیناوی به سرزمین خزران و روم شرقی (بیزانس) آغاز گردید. قطار زورقهای آنها در رود دِنیپر به سوی دریای سیاه و د ولگا به سوی دریای خزر وحشت میآفرید. مسعودی از یک نیروی عظیم روس که در 300ق/913م وارد دریای خزر شده بود سخن میگوید. این «مردان شمال» به تدریج با اسلاوهای باجگزار خود آمیختند و با قبول مسیحیت خلق و خوی اسلاوی گرفتند و در سالهای پایانی سدة 4ق/10م، روسی (به مفهوم امروزی آن) گشتند، ولی هنوز نامهای اسکاندیناویایی مانند اینگوار و هلگا داشتند، اما پسر این دو تن نامِ اسلامیِ اسویاتسلاو یافت (همو، 88-92، 119).
اسویاتُسلاو، امیر نیرومند کشور کیف (حکومت: 964-972م) با مقهور ساختن خزران در 354ق/965م زمینة ضعف و زوال نهایی آنان را فراهم ساخت (همو، 120). پچنگها (پچناکها، پاتسیناکها ) از چادرنشینان ترکنژاد (267-484ق/880-1091م) با کشتن اسویاتسلاو این سرزمین را تسخیر کردند، ولی جانشین اسوپانسلاو، ولادیمیر اول، بسیار زود این شهر را گشود و آن را به اقطاع به پسرش میتسلاو سپرد. بدینگونه آزف از نیمة سدة 4 تا نیمة سدة 5ق/نیمة سدة 10 تا نیمة سدة 11م. بخشی از پادشاهی تموتارکانِ (ناحیة خاوری کرانة تنگة کِرچ در دریای ازف) کیفِ روسیه شد. مسیحی شدن ولادیمیر و دیگر بازیهای سیاسی او با بیزانس شکست مجدد خزران را در 459ق/1067م در پی داشت. با زوال قدرت خزران، که در برابر امواج پیدرپی اردوی ترکان و نیز سپاه خلفای عباسی میایستادند، موجی تازه از حملات صحرا گردان بر این منطقه وارد آمد. این صحرا گردان که روسها آنان را پولوتزی (پولوتسی یعنی زردگون، رنگپریده)، بیزانسیان کومان ، مجارها کون و همنژادان ترکشان قِبچاق (قپچاق) میخواندند بر این سرزمین تاختند (همو، 120، 126، 127) و این شهر را که به نام رئیسشان آزف (آزاق) نامیدند مرکز حکومت خویش (446-634ق/1054-1237م) ساختند (قاموسالاعلام).
پس از قوریلتای دوم، اوگتای قاآن در 632ق/1235م، باتو پسر جوجی (جوینی، 1/155، 157) رئیس و خان اردوی زرین (آلتوناردو) که میبایست بر این بخش از جهان (استپهای شمال دریای سیاه تا مجارستان) فرمان راند با لشکری عظیم در 633م ق/1236م به حرکت درآمد. در این حمله باچْمان، خانقپچاق، که فرمانده اتحادیهای از قبایل قپچاق بود به دست منگو پسر تولوی کشته شد، ولی گروهی از قپچاقها تا 635ق/1238م پایداری کردند که سرانجام بِرکه (بِرکای) آنان را مقهور ساخت. بدینگونه خاننشین دشت قپچاق، نامی که بعدها به قلمرو اردوی زرین داده شد، به وسیلة باتو در شهر اردوئی نو بنیاد سَرای تأسیس یافت (ساندرز، 82، 83، 91). خاندان باتو (بنیباتو، تیرة کبود) از این تاریخ تا 761ق/1360م بر این سرزمین حکومت راندند. چهارمین خان این دودمان، برکه پسر جوجی (655-664ق/1257-1266م) نخستین خان مغول است که به اسلام گروید. با اسلام آوردن وی، این دین در میان اردوی زرین و قلمرو حکومت وی، نواحی شمال دریای سیاه و کرانة آزف، انتشار یافت. نوشتهاند که سپاهیان وی همه مسلمان بودند و افراد معتمد نقل کردهاند که در سپاه او رسم بر آن بود که هر سوار قالیچهای با خود همراه داشت تا بر آنها نماز گزارد (آرنولد، 165-174، به نقل از جوزجانی، 447-450).
جنواییها در 718ق/1318م، در دورة طولانی حکومت هشتمین خان مغول دشت قپچاق، غیاثالدین محمد ازبک (712-741ق/1313-1341م که مورخان مسلمان از آن به عنوان عصر طلاییِ گسترش اسلام در میان قپچاقیان یاد میکنند)، از او اجازه گرفتند پایگاه بازرگانی خویش را در بندر کافا (از بنادر شبهجزیرة کریمه) از نو بسازند. چندی بعد در 732ق/1332م ونیزیها نیز رخصت یافتند تا در تانا (آزف) پایگاهی داشته باند (بارتولد، خاورشناسی ...، 90). بدینگونه آزف زمانی از مراکز مهم تجاری شرق و غرب گردید که ابریشم ختا و دیگر کالاهای خاور دور از این راه به اروپا بهویژه ایتالیا میرسید. در این پایگاههای تجاری جنوایی و ونیزی، اسقفگریهای رومی و نیز کنسولگری برپا شد، ولی در گسترش و تبلیغ مسیحیت در دشت قپچاق کاری از پیش نبردند (]انجمن هاکلیوت[، 19، 42، 44؛ ساندرز 164، 165).
این بطوطه در دورة حکومت محمّد اوزبک از قرم (قریم ، کریمه) عازم ازاق (آزف) شد و پس از طی 18 منزل و یک روز کامل از میان آب و گل و لای به ازاق رسید. وی این شهر را چنین توصیف کرده: ازاق بر ساحل دریا واقع شده است و ساختمانهای خوب دارد. جنواییها و دیگران برای بازرگانی به آنجا میآیند. امیر شهر محمدخواجة خوارزمی به استقبال من آمد (ص 326). دیگر توصیفات ابنبطوطه از خانقاه، زاویه، گروه جوانمردان، قاریان خوشآوا، مراسم و تشریفات پذیرایی در آزف بیانگر مشخصات یک شهر اسلامی است. همچنین این فقره از سخن او دربارة آزف جالب توجه است: منبری نهادند، واعظ بر آن رفت و خطبة بلیغی ... به عربی خواند و آنگاه آن را به ترکی شرح داد. در این اثنا قاریان که جلو منبر صف بسته بودند آیاتی از قرآن را با ترجیع عجیبی تکرار میکردند. سپس غنا آغاز شد ... این آوازهای عربی را «قول» مینامند. آنگاه ترانههای دیگری که به فارسی و ترکی ساختهاند و آن را ملمَّع میگویند خواندند (همو، 327). ابنبطوطه میافزاید که معیشت مردم این نواحی از راه پرورش اسب است و اسب در میان آنان همان موقعیت را دارد که گوسفند در میان ما.
ابوالفداء نیز که در همین زمان میزیسته در 4 جا به اختصار اشاره کرده است که، اَزَق شهری است بنام و باراندازی برای بازرگانان، واقع در زمینی هموار بر کرانة مصب رود تان در دریای ازق (صص 31، 33، 64، 216، 217).
تسلط کامل اقتصادی جنواییها و ونیزیها بر بنادر آزف و دریای سیاه تا استیلای امیرتیمور گورگان بر روسیه ادامه یافت. اهمیت این پایگاههای تجاری برای اروپا بسیار فراوان بود تا آنجا که وقتی جانیبیگ، دهمین خان اردوی زرین (743-758ق/1342-1357م) دو بندر تانا و کافا را از آنان گرفت، بهای ابریشم و ادویه در اروپا دوبرابر شد. در دوران سلطة ونیزیها از آتشسوزی بزرگی در تانا سخن رفته است (]انجمن هاکلیوت[، 37).
غیاثالدّین تُغْتَمِش (تقتامیش) آخرین خان قپچاقهای شرقی (778-799ق/1377-1395م) که به اری امیرتیمور بر اریکة قدرت نشست پس از دستیابی بر تخت خاننشین دشت قپچاق و پیش راندن تا کرانههای دریای آزف درصدد توسعة قدرت خود در قلمرو و امیرتیمور برآمد (بارتولد، گزیدة مقالات، 362، 363٩. امیرتیمور در 793ق/1391م برای گوشمال وی به دشت قپچاق تاخت و سرای، پایتخت اردوی زرین، را به تاراج گرفت و در 797ق/1395م پس از هزیمت تغتمش بر «قسرم و ازاق و قوپان (کوبان) ... تاخت کرده و کمال تسلط و استیلا به ظهور رسانیدند» (یزدی، 583) و وحشیانه جمعیت غیرمسلمان تانا را قتل عام کردند (ساندرز، 162). با نابودی تغتمش بزرگی و یکپارچگی اردوی زرین نیز نابود شد و مهاجرنشینهای تجاری ونیزی و جنوایی کرانههای آزف و کریمه هم هرچند مانند تانا ویران نشد، ولی به سرزمینهایی متروک بدل گردید. با آنکه جنواییها در 808ق/1405م به آزف بازگشتند و به ترمیم ویرانیها پرداختند، اما دیگر جریان بزرگ تجاری خاور دور با اروپا رونق گذشته را بازنیافت.
از این تاریخ چند تن از خاندان تغتمش و سپس خانان مسلمان کریمه بر آزف فرمان راندند تا آنکه در 876ق/1471م این شهر به دست سلطانمحمد فاتح (855-866ق/1451-1481م) گشوده شد و به دژی نظامی بدل گشت. جلوگیری از ورود کشتیهای اروپایی به دریای سیاه توسط دولت عثمانی از سویی و کشف راه تازة دریایی به هند (از جنوب آفریقا) از سوی دیگر، اهمیت اندکی را که بندر و دریای آزف تا آن زمان در بازرگانی داشت از میان برد. خاصه آنکه هجوم پیدرپی قزاقان کرانهظهای دن به این بندر حتی آمد و شد به دریای آزف و دریای سیاه را دشوار میساخت. قزاقان یکبار در 981ق/1573م و بار دیگر در 1047ق/1637م این شهر را از دست دولت عثمانی خارج ساختند. قزاقان دن در این یورش با پشتیبانی قزاقان زاپوروغ (زاپاروژتس) بر آزف چیره شدند و پس از قتل عام اهالی، تا 1051ق/1641م این شهر را مرکز یورشهای پیدرپی خویش بر کرانههای دریای سیاه ساختند (بستانی). دولت عثمانی ناوگانی نیرومند که با نیروی زمینی بزرگی تقویت میشد برای بازستاندن این بندر گسیل داشت. محاصرة شهر چندماه به درازا کشید و سرانجام نیروهای عثمانی بدون دستیابی به هدف بازگشتند. قزاقان نیز پس از آنکه دریافتند توانایی ندارند برای همیشه در آزف بمانند آن را رها ساختند. در این هنگام نیروهای عثمانی آن را اشغال کردند و به تقویت استحکامات آن پرداختند (1103ق/1691م). پترکبیر (1083-1137ق/1672-1725م) به منظور تبدیل روسیه به یک قدرت تجاری و دریایی بر آن شد که بر کرانههای دریای بالتیک و سیاه دست باید. نخستین لشکرکشی او در 1106ق/1695م برای تصرف آزف پس از 96 روز محاصره و کشته شدن 000‘20 تا 00‘30 تن از سپاهیانش با شکست روبهرو شد، ولی در سال بعد پس از 44 روز محاصره، آزف را گشود و تا 1123ق/1711م که در جنگ پروت شکست خورد آن را در تصرف داشت. در این سال دولت عثمانی با پیروزی بر روسیه، طبق معاهدة پروت، آزف را در تصرف گرفت. آتش جنگ بار دیگر در 1149ق/1736م درگرفت و روسیه با تحمبل کشتة بسیار کریمه و شهرهای کرانة آزف چیره گشت. این پیروزی نظامی به پیمان صلح بلگراد (1152ق/1739م) انجامید. طبق این پیمان روسیه به مرزهای پیشین بازگشت و پذیرفت که دژ آزف ویران گردد و سرزمینهای پیرامون آن نامسکون بماند. در 1185ق/1771م در پی جنگهای خونین دیگر و برخلاف پیمان بلگراد، دژ آزف توسط روسیه ترمیم شد و سرانجام در 1188ق/1774م در روزگار کاترین دوم، امپراتریس روسیه، و عبدالحمید اول، سلطان عثمانی، آزف طبق پیمان صلح کوچک قینارجه (کچوک قینارجی) برای همیشه جزء روسیه گردید (لاموش، 145-149؛ فریدبک، 342).
وضع امروز: آزف اکنون بندری است با کارخانههای ذوب فلزات، وسایل چاپ، ماشینهای خودکار و تجهیزات اداری. صنایع دیگر آن اینهاست: کشتیسازی (قایقهای ماهیگیری)، صنایع سبک (جوراببافی، کفش، لباس و جز آن)، فرآوردههای غذایی (عمدتاً ماهی) و مصالح ساختمانی. این بندر دارای چند مدرسة پلیتکنیک، مرکز آموزشهای صنعتی، یک مدرسة تربیتی و موزة تاریخ و سنتهای بومی است.
مآخذ: آرنولد، توماس، تاریخ گسترش اسلام، ترجمة ابوالفضل عزتی، دانشگاه تهران، 1358ش؛ آمریکانا، ذیل Soviet؛ ابنبطوطه، محمدبن عبدالله، رحله، بیروت، دارصادر، 1384ق/1964م؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ اقبال، عباس، تاریخ مفصل ایران، تهران، امیرکبیر، صص 568، 569؛ ]انجمن هاکلیوت[، سفرنامههای ونیزیان در ایران، ترجمة دکترمنوچهر امیری، تهران، خوارزمی، 1349ش؛ بارنولد و.، خاورشناسی در روسیه و اروپا، ترجمة حمزه سردادور، تهران، امیرکبیر، 1358ش؛ بستانی (فؤادافرام)؛ پاولی، ذیل Tanais؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ خوری، سلیم جبرائیل، شحاده، سلیم، آثارالادهار، المطبعهالسوریّه، 1291ق/1875م، ص 118؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3؛ دایرهالمعارف فارسی، ذیل پونتوس، روم، سرمتها، سکوتیا، کاریا، پچنگ؛ زامباور، ادوارد ریتر، نسبنامة خلفا و شهریاران، ترجمة محمدجواد مشکور، تهران، خیام، 1356ش، صص 363، 365، 366؛ ساندرز، ج ج، تاریخ فتوحات، مغول، ترجمة ابوالقاسم حالت، تهران، امیرکبیر، 1361ش؛ سلیمان، احمد سعید، تاریخالدولالاسلامیه، قاهره، دارالمعارف، ص 445؛ فریدبک، محمد، تاریخظالدولهالعلیهالعثمانیه، بیروت، دارالنفائس، 1403ق/1983م؛ قاموسالاعلام (ترکی)؛ کالیستوف، د. پ.، تاریخ روسیة شوروی، ترجمة حشمتالله کامرانی، تهران، بیگوند، 1361ش./196، 203، 204؛ کوستلر، آرتور، قبیلة سیزدهم، ترجمة جمشید ستاری، تهران، آلفا، 1361ش؛ لاموش، سرهنگ، تاریخ ترکیه، ترجمة سعید نفیسی، تهران، کمیسیون معارف، 1316ش؛ لوتسکی، و ... تاریخ عرب در قرون جدید، ترجمة پرویز بابایی، تهران، چاپار، 1356ش، ص 42؛ ماله، آلبر، تاریخ رم، ترجمة غلامحسین زیرکزاده، تهران، ابنسینا، 1343ش؛ مسعودی، علیبن حسین، مروجالذهب، به کوشش باربیه دومینار و پاوه درکورتی، پاریس، 1874م؛ وبستر جدید جغرافیایی؛ ویلتس، دوراکه، سفیران پاپ به دربار خانان مغول، ترجمة مسعود رجبنیا، تهران، خوارزمی، 1353ش، صص 157، 187، 188؛ یزدی، شرفالدین علی، ظفرنامه، به کوشش عصامالدین اورونبایف، تاشکند، ادارة انتشارات فن، 1972م؛ یعقوبی، ابنواضح، تاریخ؛ بیروت، دارصادر.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آس، یا دِهْ مُورْد، دهی از دهستان آبادة طَشْک واقع در بخش آبادة ظشک از شهرستان نیریز استان فارس، در شمال دریاچة بختگان و جنوب کوه روشن، در فاصلة 84 کیلومتری شهرستان نیریز و 10 کیلومتری جادة اصلی نیریز به آبادة طشک، با 244 خانوار و 1231 مفر جمعیت (فرهنگ آبادیهای کشور، 23/146) و 1750 متر ارتفاع و ْ54 و َ1 طول شرقی و ْ29 و َ45 عرض شمالی (فرهنگ جغرافیائی ارتش). این ده از آن روی که درختِ مُورْد در آن فراوان یافت میشود به «ده مورد» و در عربی به آس موسوم شده است. آس از مناطق جلگهای، معتدل و مالاریاخیز به شمار میرود. آب کشاورزی آن از چشمه و چاه نیمهعمیق تأمین میگردد. اراضی کشاورزی آن 830 هکتار، مراتع طبیعی 100، جنگل 500 و اراضی باید قابل دایر شدن آن 1000 هکتار است. محصولات آن پنبه، جو، ذرت. کنجد و گندم است. (فرهنگ آبادیهای کشور، 24/30). درختان آن بنه و بادام کوهی و شغل اهالی زراعت، باغبانی، دامداری، صنعت گلیم و جاجیم و حصیربافی است. اهالی آس (ده مورد) فارسیزبان و پیرو مذهب شیعة اثناعشریاند.
سابقة تاریخی: بنا به نوشتة اصطخری (متن عربی، 131؛ ترجمة فارسی، 98) و ابنحوقل (ص 250) ده آس (قریهالآس) در قدیم بودنجام نیز نامیده شده است (اگرچه متن ابنحوقل اندکی مشوّش است). اصطخری تصریح میکند که قریهالآس به پارسی «ده مورد» نامیده میشود و دارای کهندژ و باروست (ترجمة فارسی اصطخری، 2/104). بنابه نوشتة ابنحوقل آس (ده مورد) بر سر راه شیراز به سیرجان واقع بوده و فاصلة میان آن و قریة عبدالرحمن (آبادة طشک) که در باختر آن جای داشته، 6 فرسنگ و فاصلة میان آس و چاهک 8 فرسنگ بوده است. مستوفی (سدة 8ق/14م) آس را در نزدیکی قریة هرات یاد کرده و هوای آن را سرد دانسته است (ص 149). فسایی نیز از آس نام برده و آن را جزء آبادة طشک دانسته است (ص 170).
وضع کنونی: این روستا دارای یک حمّام و دبستان و مسجد است و امامزادهای نیز دارد. راه ارتباطی آن شنی است و ماشینرو که از 2 راه به جادة اصلی میرسد: راه اول از ده مورد به چاه سرخ میرود که فاصلة آن 10 کمـ است و راه دوم آن از ده مورد به آباده ظشک که 13 کمـ است.
مآخذ: ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، بیروت، دارمکتبهالحیاه؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، مسالک و ممالک به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش؛ همو، همان، عربی، لیدن، 1927م؛ فرهنگ آبادیهای کشور (سرشماریهای 1345 و 1355ش)، سازمان برنامه و بودجه، 1349 و 1361ش؛ فرهنگ جغرافیایی ارتش، تهران، 1330ش؛ فرهنگ جغرافیایی ارتش، تهران، 1362ش، 104/29-30؛ فسایی، میرزاحسن، فارسنامة ناصری، تهران، سنایی؛ مستوفی، حمدالله، نزههالقلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن 1332ق/1913م.
سابقة تاریخی: بنا به نوشتة اصطخری (متن عربی، 131؛ ترجمة فارسی، 98) و ابنحوقل (ص 250) ده آس (قریهالآس) در قدیم بودنجام نیز نامیده شده است (اگرچه متن ابنحوقل اندکی مشوّش است). اصطخری تصریح میکند که قریهالآس به پارسی «ده مورد» نامیده میشود و دارای کهندژ و باروست (ترجمة فارسی اصطخری، 2/104). بنابه نوشتة ابنحوقل آس (ده مورد) بر سر راه شیراز به سیرجان واقع بوده و فاصلة میان آن و قریة عبدالرحمن (آبادة طشک) که در باختر آن جای داشته، 6 فرسنگ و فاصلة میان آس و چاهک 8 فرسنگ بوده است. مستوفی (سدة 8ق/14م) آس را در نزدیکی قریة هرات یاد کرده و هوای آن را سرد دانسته است (ص 149). فسایی نیز از آس نام برده و آن را جزء آبادة طشک دانسته است (ص 170).
وضع کنونی: این روستا دارای یک حمّام و دبستان و مسجد است و امامزادهای نیز دارد. راه ارتباطی آن شنی است و ماشینرو که از 2 راه به جادة اصلی میرسد: راه اول از ده مورد به چاه سرخ میرود که فاصلة آن 10 کمـ است و راه دوم آن از ده مورد به آباده ظشک که 13 کمـ است.
مآخذ: ابنحوقل، ابوالقاسم محمد، صورهالارض، بیروت، دارمکتبهالحیاه؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، مسالک و ممالک به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش؛ همو، همان، عربی، لیدن، 1927م؛ فرهنگ آبادیهای کشور (سرشماریهای 1345 و 1355ش)، سازمان برنامه و بودجه، 1349 و 1361ش؛ فرهنگ جغرافیایی ارتش، تهران، 1330ش؛ فرهنگ جغرافیایی ارتش، تهران، 1362ش، 104/29-30؛ فسایی، میرزاحسن، فارسنامة ناصری، تهران، سنایی؛ مستوفی، حمدالله، نزههالقلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن 1332ق/1913م.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسام، از ایالات جمهوری هند، واقع در منتهای شمال شرقی آن کشور، میان بِرمه و بنگلادش، در دامنههای هیمالیای شرقی. وسعت آن در حدود 890‘78 کمـ ، و جمعیت آن طبق برآورد 1977م (1397ق) نزدیک به 000‘200‘18 نفر است (بریتانیکا، 2/207؛ راج، 7-11). این ایالت از شمال به بهوتان و آرونچال پرادش ، از شرق به آرونچال پرادش و ناگهلند و مانیپور ، از جنوب به میزورام و مگهلایا ، از غرب به بنگال غربی، تریپورا و بنگلادش محدود میشود. پایتخت آن در 1972م (1392ق) از شیلونگ به دسپور در حومة گاوهاتی منتقل شد. مهمترین و بیشترین بخش این ایالت درة رود برهمهپوترا ، و دارای آب و هوایی گرم و بارانهای موسمی فراوان است. این سرزمین از زمانهای بسیار دور محل زندگی اقوام مختلف بوده است و به سبب وضع جغرافیایی آن همواره از شمال (چین و برمه و تبت) و از جنوب اقوامی بدانجا مهاجرت کرده و طبعاً موجب تنوع قومی و فرهنگی آن شدهاند. از این روی از آغاز دوران استقلال هند تا 1972م (1392ق) چندینبار سازمان دولتی و قضایی آن تغییر کرده، و پس از جدا شدن 4 ایالت مانیپور، مگهلایا، ناگهپرادش و تریپورا، و 2 بخش ارونچال پرادش و میزورام از گسترة اولیه، وسعت کنونی آن کاهش بسیار یافته است. قبل از این تجزیه در 1971م (1391ق)، آسام بزرگ 7/7٪ کل جمعیت هند را شامل میگردید (راج، 42-43؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی).
سابقة تاریخی: در دورههای باستانی و تا سدة 7ق/13م این سرزمین، که درة رودِ برهمهپوترا را شامل میشد، به نام «کامهروپه» خوانده میشد و مرکز آن پراگجیوتیشهپوره (گاوهاتی کنونی) بود. در کتب قدیم اساطیری و تاریخی هندوان، چون مهابهارته و پورانهها و هرشهچریته و در سفرنامههای سیاحان چینی به این ناحیه اشاره شده و از اوضاع تاریخی و جغرافیایی آن سحن رفته است (سالتور، III/1165-1166, II/665-666؛ لال، 87). در نوشتههای مسلمانان پیش از قرن 7 و 8ق/13 و 14م (چون آثار ابوریحان بیرونی، طبقات ناصریِ منهاج سراج، سفرنامة ابنبطوطه و کتب جغرافیایی) نیز نام این ناحیه به صورتهای قامرون، کامرو و کامرود دیده میشود. از قرن 4م به بعد اسامی شاهانِ کامهروپه (براگ جیوتیشه) در اسناد تاریخی مشاهده میشود. اینان غالباً فرمانبردار سلاطین سلسلة گوپتا (سدههای 4 تا 8م) بودهاند، و 2 تن از آنان، مهابهوتهورمن (سدة 6م) و بهاسکره ورمن (سدة اول ق/7م) قدرت و استقلال بیشتری داشتهاند. در سدههای 9 و 10م (3 و 4ق) نیز این ناحیه غالباً تحت سلطة شاهان خاندان پاله بود، ولی گاهی نیز استقلال مییافت، و در کتیبهای از اوایل سدة 9م (3ق) راجة این ناحیه به نام هرجرورمن ، با القایی که خاص شاهان بزرگ و مستقل است، ذکر شده است («تاریخ و فرهنگ مردم هند» ، III/88-92, 139-141, IV/50, 60, 61,). از سدة 10 تا 13م (4 تا 7ق) در ناحیة کامروپ سلسلهای از شاهان محلی حکومت داشتند، که اگرچه در مواردی از سوی بنگال و گجرات مورد هجوم و تجاوز قرار میگرفتند، لیکن غالباً از قدرت و استقلال تمام برخوردار بودند. ناحیة سیلهت در جنوب (که امروز در بنگلادش قرار دارد) قلمرو سلسلة دیگری از سلاطین محلی آنجا بود، و قرن 13م (7ق) سرزمینهای شرقی را قبیلة کچهاری در دست داشتند. در اوایل این قرن یکی از قبایل برمهای به نام آهومها که شاخهای از قومشان بودند به بخشهای شرقی درة برهمهپوترا حملهور شدند و در اواسط همین قرن بر سرزمینهایی که در تصرف قبیلة کچهاری بود، دست یافتند. نخستین فرمانروای این قوم سوکاپها و پسرش سوتئوپها قدرت خود را در بخش علیای درة برهمهپوترا و نواحی مجاور آن استقرار بخشیدند. اینان دین هندویی را که دین مردم آنجا بود، پذیرفتند و خود هندوانی متعصب شدند (هیستینگز، II/139). دولتی که آهومها در این سرزمین تشکیل دادند تا 6 قرن دوام داشت و تمامی نواحی اطراف درة برهمهظپوترا به نام این قوم به «آسام» معروف گردید (بریتانیکا، II/208). سلطنت کامروپ در این زمان از جنوب با حکومت مسلمانان بنگال و از شرق با قدرت آهومها مواجه شده بود، و درگیریهایی که با آهومها روی میداد سرانجام در اوایل قرن 14م (8ق) با ازدواج سوکهانگهپها ، فرمانروای آهوم با دختر راجة کامتا (کامروپ) و انعقاد عهدنامهای پایان پذیرفت («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/44-45)، ولی جنگ با مسلمانان، که بر بنگال حکومت یافته بودند، همچنان ادامه داشت. در اوایل قرن 7ق/13م مسلمانان به فرماندهی محمد بختیار خلجی، که از سرداران قطبالدین آیبک (هـ م) بود، بنگال شمالی را به تصرف خود درآوردند و به تدریج با گسترش دامنة قدرت خود بر سایر نواحی بنگال به ناحیة کامروپ نیز که در آن روزگار در تصرف حکمرانان هند و مذهب بنگال (از سلسلة سنه ) بود، دستاندازی میکردند. ولی حملات مسلمانان به این سرزمین در طی چند قرن بعد هیچگاه با موفقیت قطعی همراه نبود. محمد بختیار خلجی در بازگشت از لشکرکشی بدفرجام خود به تبت، در کامروپ (602ق/1206م) تمامی تجهیزات و گروه کثیری از سپاهیان خود را از دست داد (منهاج، 1/430-432؛ فرشته، 2/294). غیاثالدین عوض، سلطان لکهنوتی و بنگال در 624ق/1227م به کامروپ لشکر کشید، ولی کاری از پیش نبرد (منهاج، 1‘438). چندی بعد در 655ق/1257م اختیارالدین یوزبک طغرلخان آن ناحیه را تصرف کرد و خود را سلطان لکهنوتی و کامروپ خواند، ولی سرانجام شکست خورد و اسیر شد و در اسارت درگذشت (منهاج، 2/32-33؛ «تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/145). در دوران سلطنت رکنالدین کیکاووس و شمسالدین فیروزشاه، سلاطین بنگال (690-722ق/1291-1322م) نفوذ حکومت مسلمانان در این ناحیه گسترش یافت و فیروزشاه از رود برهمهپوترا گذشت و ناحیة سیلهت را (که امروز جزء کشور بنگلادش است) از آسام به قلمرو خود ضمیمه کرد («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VI/193, 389). پس از او شمسالدین الیاس شاه (743-758ق/1342-1357م) به آن سوی رود برهمهپوترا لشکر کشید و کامروپ را تصرف کرد. پسرش سلطانسکندر (758-795ق/1357-1393م) در کامروپ سکه ضرب کرد. بر سکهای از آن دوران نام محل ضرب «چوالستان عرفکامرو» دیده میشود (عبدالکریم، 28، حاشیه)، پیدا شدن چند سکة مورِّخ 799 و 802ق/1397 و 1400م از روزگار سلطانغیاثالدین اعظمشاه (795-813ق/1393-1410م) در ناحیة گاوهاتی («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/389) نشان میدهد که نفوذ مسلمانان در این نواحی ادامه داشته است، ولی از بورانجیهای آهومهای آسام (که وقایع را به ترتیب تاریخی در آن ثبت میکردند) چنین برمیآید که راجة کامروپ که پایتخت آن از چندی پیش به کامتا منتقل شده بود، علیرغم اختلافات و منازعات خود با راجة آهوم، در برابر پیشروی سپاهیان اعظمشاه، از همسایة مقتدر شرقی خود یاری گرفت و حملات آنان را دفع کرد (همان، V/203).
در قرن 9ق/15م حکومت کامروپ (کامتا) تحت فرمانروایی راجهنیلامبره قدرت و انسجام یافت و توانست رکنالدین باربَکشاه، سلطان بنگال (864-879ق/1460-1474م) را که به آنجا حمله کرده بود، شکست دهد (همان، V/390)، ولی سرانجام علاءالدین حسینشاه (899، 925ق/1494-1519م) نواحی کامروپ و کامتا را مسخر ساخت و حکام محلی را به اطاعت خود درآورد. سپس پسر خود را به حکومت آنجا گماشت و نگهداری متصرفات را به او سپرد و خود به بنگال بازگشت. اما اندکی بعد، با فرا رسیدن فصل بارانهای موسمی (بَرَسات) و قطع شدن راههای ارتباط، راجة کامتا و یاران و امیران او که در کوهستانها پنهان شده بودند از کمینگاه بیرون تاختند و با محاصرة نیروهای مهاجم، همه را قلع و قمع کردند (سلیم، 134).
بنابر بورانجیهای آسامی، در زمان سلطنت نصرتشاه (925-938ق/1519-1532م) فرزند حسینشاه بنگالی، مسلمانان چند بار به سرزمینهای شرقی آسام که از دیرباز قلمرو شاهان آهوم بود لشکر کشیدند و از راه خشکی و دریا و با استفاده از توپ به آن ناحیه حمله بردند، ولی هربار با مقاومت شدید آهومها مواجه شدند و با تلفات سنگین مجبور به بازگشت شدند. این دوران مقارن بود با عصر سلطنت سوهونگمونگ فرمانروای آهوم (902-945ق/1497-1538م) که نام هندویی سورگه ناراین بر خود نهاده بود. وی با ترویج و تعمیم مذهب هندویی به ایجاد وحدت و انسجام در قلمرو خود توفیق یافت و توانست حکام محلی را مطیع خود سازد. پس از او تا سالیان دراز سراسر آسام از هجوم و تعرض قدرتهای خارجی برکنار ماند (1014-1037ق/1605-1628م) علاءالدین اسلامخان، حاکم بنگاله، کامروپ را در 1022ق/1613م تصرف کرد، و از این زمان مقابلة سلاطین مغول با فرمانروایان آهوم آغاز گردید. در 1024ق/1615م سپاه مغول به سرداری سیدابوبکر به مرزهای جنوبی و غربی آسام تاخت و چند شهر مرزی را متصرف شد، ولی سرانجام با مقاومت و دفاع شدید آهومها مواجه و ناچار به عقبنشینی گردید («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VII/184).
در زمان شاهجهان (1037-1068ق/1628-1658م) آهومها در ناحیة کامروپ که جزء ولایت بنگال به شمار میرفت، دست به اغتشاش زدند و با تحریک و تقویت یکی از حکام محلی، ناحیة کامروپ را از دست مسلمانان بیرون آوردند. در 1048ق/1639م اسلامظخان، حاکم بنگال، بار دیگر به آن سو لشکر کشید و نیروهای آسامی را عقب راند و با راجة آسام پیمان دوستی و عدم تعرض بست (همان، VII/202-203).
در اواخر عمر شاهجهان، و به سبب اغتشاشات و نابسامانیهایی که بر سر جانشینی او میان فرزندانش در گرفته بود، راجة آسام و راجة کوچ بیهار کامروپ را متصرف شدند. حاکم ناحیة گاوهاتی، که اوضاع را خطرناک دید، به جهانگیرنگر (= داکا، دهاکه) گریخت. بدینسام در 1068ق/1658م سراسر نواحی غربی درة برهمهپوترا به تصرف آهومها درآمد و تمامی تجهیزات نظامی و دولتی دهلی در آن حدود به تاراج رفت (سلیم، 219).
اورنگ زیب پس از تحکیم وضع خود میرجمله را به حکومت بنگال منصوب کرد و به او فرمان داد تا سرزمینهایی را که در سالهای آخر عمر شاهجهان از دست رفته بود، بازپس ستاند. میرجمله پس از استقرار در بنگال و تهیة تجهیزات لازم، در 1071ق/1661م نخست کوچ بیهار را مسخر ساخت و سپس از راه خشکی و دریا با ناوگان به آسام حملهور شد. راجة آسام از برابر سپاه مغول گریخت و شهر گرهگائون که پایتخت او بود به دست میرجمله افتاد، ولی دیری نگذشت که با فرا رسیدن فصل بارانهای موسمی، منطقه را آب گرفت و ارتباط سپاه میرجمله با ناوگان او قطع شد و راه رسیدن آزوقه و علوفه مسدود گردید. آهومها که منتظر این فرصت بودند با شبیخونزدنهای پیدرپی و حملات ناگهانی از اطراف وضع را بر مسلمانان بسیار دشوار و خطرناک ساختند. از سوی دیگر شیوع بیماری در سپاه تلفات بسیار سنگین بدانان وارد آورد، با اینهمه میرجمله علیرغم این مشکلات پایداری کرد. سرانجام پس از گذشت فصل باران، راجة آسام پیشنهاد صلح کرد و با فرستادن دختر خود به حرم اورنگزیب و قبول خراج سنگین معاهدهای با میرجمله منعقد ساخت. میرجمله پس از این پیروزی دشوار، در بازگشت به جهانگیر نگر (داگا) بیمار شد و در کشتی جان سپرد (سلیم، 222)، ولی کوششهای او بینتیجه نماند، زیرا تا چند سال امپراتوری مغول در این ناحیه با مشکلی مواجه نشد.
در 1077ق/1666م چکره دهواج ، راجة جدید آسام، به پایگاههای دولتی سلطنت دهلی حمله کرد، چند قلعه را متصرف شد، گاوهاتی را گرفت و فوجدار ناحیه را اسیر کرد. کوششهای عمال امپراتوری مغول در بازستاندن متصرفات آسام به جایی نرسید، و هرچند که در 1090ق/1679م گاوهاتی را با تطمیع آهومها و پرداخت رشوه به چنگ آوردند، لیکن چندی بعد در 1092ق/1681م راجة آسام آنان را از آنجا بیرون راند و حتی کامروپ را نیز متصرف شد («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VII/226-229).
پس از مرگ اورنگزیب (1707م/1119ق) و ضعف و نابسامانی اوضاع بعد از او، آهومها فرصت را غنیمت شمرده سراسر ناحیه را متصرف شدند، و در دوران سلطنت رودره سینگه (1694-1714م/1105-1126ق) قدرت آنان به اوج خود رسید. ولی در اواخر قرن 18م (12ق) اختلافات فرقهای، کشمکشهای داخلی و ضعف حکومت موجب پریشانی اوضاع شد، و گوریناته سینگه راجة آسام در برابر رقیبان خود از مأموران انگلیسی که بنگال را در اختیار داشتند، یاری خواست. کاپیتان ولش ، که به فرماندهی گروهی از سربازان مزدور محلی مأمور سر و سامان دادن به اوضاع آسام شده بود، در 1792م (1206ق) آشوبها را فرو نشاند و موقعیت گوریناته سینگه را تحکیم کرد، ولی انگلیسیها در آن زمان دخالت مستقیم در امور آسام را به اصلاح خود نمیدانستند، از اینروی ولش بعد از 2 سال، علیرغم تمایل راجة آسام، به کلکته بازگشت. گوریناته سینگه در 1794م (1208ق) درگذشت و شورشها و اختلافات بار دیگر آغاز شد و به تدریج شدت میگرفت، تا اینکه سرکردة یکی از جناحهای رقیب، سلطانبرمه را به تصرف آسام ترغیب و تحریک کرد. برمهایها یکبار در 1817م (1232ق) و بار دیگر در 1819م (1234ق) آسام را به تصرف درآوردند و شاهانی دستنشانده به حکومت آنجا گماشتند و سرانجام در 1822م (1237ق) تمامی ناحیه را بهطور کامل به قلمرو خود ضمیمه کردند.
انگلیسیها که در این جریان سعی در حفظ بیطرفی داشتند. اکنون خود را با قدرتِ مهاجم و تجاوزگر برمه مواجه دیدند و ناچار به دخالت شدند و پس از طی یک دوره جنگ و جدال چند ساله، سرانجام در 1826م (1241ق) برمهایها را از آسام بیرون راندند و با انعقاد قرارداد یندبو ، آسام و نواحی مجاور و توابع آن (کچهار، جینتیا ، چیتاگنگ ، مانیپور ) و برخی از نواحی برمه (ارکن و تناسریم ) را (بعضی را مستقیماً و بعضی را با انتصاب راجگان دستنشانده) به متصرفات خود ضمیمه کردند. کشمکش بر سر بخشهایی که از برمه جدا شده بود و نقض عهدنامة یندبو از طرف سلطانبرمه، منجر به جنگهای دیگری با سلاطین آن سرزمین شد. سرانجام مأموران انگلیسی که از لحاظ نظامی و نیروهای دریایی به مراتب مجهزتر و تواناتر بودند، در دهههای میانی سدة 19م (13ق) بخش بزرگی از برمه را نیز تحت تسلط خود درآوردند و مرزهای شرقی آسام را از تجاوزات برمهایها مصون ساختند («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، IX/5، بنرجی، 283-293). در انقلاب بزرگی که در 1857م (1273ق) علیه حکومت انگلیسیها در هند روی داد، گروهی از ملیّون آسام به سرکردگی مانیرام دوتا به این جنبش پیوستند و یکی از شاهزادگان آسامی را به سلطنت نامزد کردند> ولی ÷یش از آنکه این طرح عملی شود، مأموران انگلیسی از جریان امر باخبر شدند و با شدت عمل تمام به مقابله پرداختند و با اعدام چند تن از رهبران و حبس و تبعید گروهی دیگر جریان جنبش را خاتمه دادند (تاراچند، II/75).
تا 1874م (1291ق) آسام و سرزمینهای مجاور آن بخشی از ایالت بنگال به شمار میرفت و از مرکز حکومت که در کلکته بود اداره میشد، ولی از آن زمان به بعد خود به صورت ایالتی جداگانه درآمد و شیلونگ مرکز آن شد. در 1905 (1323ق) در دوران حکومت لرد کرزن ، نایبالسلطنة انگلیس، این ناحیه به بنگال شرقی ملحق گردید، لیکن در 1924م (1342ق) به سبب مشکلاتی که از تجزیة بنگال به 2 منطقة شرقی و غربی ایجاد شده بود، سراسر این سرزمین به صورت یک ایالت درآمد و آسام نیز بار دیگر ایالتی جداگانه شد.
آسام در جریان جنگ جهانی دوم شاهراهی بود که از آن به نیروهای متفقین در برمه تجهیزات و خواربار میرسید و با جنگهایی که در 1944م (1363ق) در این منطقه روی داد از پیشرفت ژاپونیها به داخل خاک هند جلوگیری شد.
پس از استقلال هند در 1947م (1366ق) و تشکیل پاکستان شرقی (بنگلادش کنونی) ناحیة سیهلت به سبب اکثریت جمعیت مسلمان آن به این کشور تعلق گرفت. در 1961 و 1962م اختلافات مرزی میان تبت و هند موجب شد که ارتش چین بخشهایی از نواحی شمالی آسام را که مجاور تبت بود تصرف کند، ولی سال بعد چینیها این متصرفات را رها و به داخل تبت عقبنشینی کردند. تنوع قومی و نژادی در این سرزمین، چنانکه قبلاً اشاره شد، در سالهای 1963 تا 1972م (1383 تا 1392ق) موجب گردید که بخشهایی از این سرزمین جدا و به ایالات و شهرستانهای مجزا تبدیل شوند (بریتانیکا، II/208).
اوضاع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی: جمعیت آسام ترکیبی است از اقوام آریایی (نکـ آریاییان) که بیشتر در اراضی درة برهمهپوتره و نواحی جنوبی ساکنند و نژاد منگولوئید (مغولی) که در شمال و حدود مرزهای تبت زندگی میکنند. معیشت بیشتر مردم از راه کشاورزی است، و از زمان استقلال و تشکیل مراکز صنعتی و بازرگانی از یک سوی به سبب روی آوردن روستاییان به این مراکز و از سوی دیگر به سبب ورود گروههای مهاجر، چه از نواحی دیگر هند و چه از اهالی هندومذهب پاکستان شرقی (بنگلادش)، جمعیت شهرها رو به افزایش بوده است.
محصولات کشاورزی آسام عمدتاً برنج و چای و کنف است. 50٪ محصول چای و 25٪ محصول کنف سراسر هند در 1960م (1380ق) از این ناحیه بوده است و صدور این فرآوردهها بخش عمدهای از نیازمندیهای ارزی کشور را تأمین میکند. دانههای روغنی، حبوبات، نیشکر، سیبزمینی و چوبهای جنگلی از محصولات دیگر این ناحیه است. پیش از استقلال هند شهرهای آسام از طریق شبکة راهآهن سرتاسری هند و نیز به وسیلة راههای زمینی به مراکز داخل کشور مربوط میشد، ولی پس از تشکیل دولت پاکستان شرقی ارتباط این ایالت با سرزمین اصلی هند بسیار محدود شده و به قطعة باریکی از زمینهای واقع میان کوههای هیمالیا و کشور بنگلادش منحصر گردیده است. در رودهای نسبتاً بزرگ این ایالت نیز حمل و نقل کالا انجام میگیرد، ولی چون بخش سفلای رود برهمهپوتره در خاک بنگلادش جریان دارد، استفاده از این راههای آبی نیز به داخل ایالت محدود میگردد. دولت هند کوشیده است که با احداث چند فرودگاه در نقاط مختلف آسام و ایجاد خطوط هوایی بخشی از نیازمندیهای ارتباطی این ایالت را برآورد.
در شمال آسام نفتخام و در همین نواحی و در نقاط دیگر آن زغالسنگ نیز استخراج میشود، ولی مقدار این محصولات اندک است و تنها در داخل کشور به مصرف میرسد. برای تصفیة نفتخام این منطقه 3 پالایشگاه تأسیس شده است: 2 پالایشگاه در داخل آسام و یکی در ایالت بیهار. نخستین پالایشگاه در 1899م (1317ق) به دست انگلیسیها در دیگبوی ساخته شد و 2 پالایشگاه دیگر را دولت هند پس از استقلال بنیاد نهاد (بریتانیکا، 2/208-209).
اکثریت جمعیت آسام هندو مذهبند، در حدود یکچهارم جمعیت آنجا را مسلمانان تشکیل میدهند و در سدههای اخیر بر اثر فعالیتهای مبلّغان مسیحی گروههایی از مردم نواحی کوهستانی آنجا به مسیحیت گرویدهاند (همانجاها). بخش جنوبی این سرزمین و ناحیة سیلهت که اکثریت جمعیت آن مسلمان بود، بعد از استقلال هند و تشکیل دولت پاکستان، به پاکستان شرقی (بنگلادش امروزی) ضمیمه شد. مذهب عمومی این مردم تا قبل از سدة 9ق/15م نحلههای مختلف شیواپرستی (شکتی و تنتره ) بود («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، YII/642) و در نواحی شمالی آن و در حدود مرزهای تبت نیز گروهی بودایی مذهب بودند. در سدههای 9 و 10ق/15 و 16م شنکردوه که خود از مردم کامروپ بود، به تبلیغ و ترویج ویشنوپرستی پرداخت و شاگردان و پیروانش این مذهب را در آسام گسترش دادند (همانجا)، ولی هنوز برخی از آداب و اعمال دینی بومیان اولیه در میان مردم دیده میشود. پیش از آنکه مسلمانان به این منطقه لشکرکشی کنند و بخشهایی از نواحی غربی و جنوبی آن را متصرف شوند، اسلام به وسیلة مشایخ صوفیّه و از طریق مراکز و خانقاههایی که اینان در این نواحی تأسیس کرده بودند، به این سرزمین راه یافته بود. چنانکه از مقدمة کتاب حوضالحیات برمیآید، در اوایل سدة 7ق/13م، در دوران حکومت سلطان علائالدین علیمردان خلجی در بنگال (607-610ق/1210-1213م)، تبلیغات مسلمانان به کاروپ رسیده بود، و یکی از برهمنان مرتاض آن ناحیه برای مناظره با علمای اسلام یه لکهنو آمد و با قاضی رکنالدین سمرقندی (د 615ق/1218م) به مباحثه پرداخت. طبق این روایت برهمن مذکور اسلام آورد و پس از تحصیل اجازة ارشاد و فتوا به موطن خویش بازگشت. قاضی رکنالدین با همکاری این برهمنِ نومسلمانِ کامروپی کتاب حوضالحیات را که در اصول عرفان و ریاضت هندی است، از زبان سنسکریت به فارسی و عربی ترجمه کرد (عبدالکریم، 6-7, 62-66). بعضی از مشایخ صوفیّه به عنوان جهاد و برای ترویج اسلام در لشکرکشیهای سلاطین مسلمان به این سرزمین شرکت میجستند، چنانکه شیخجلالالدین سیلهتی در فتح سیلهت به دست سلطانشمسالدین فیروزشاه شرکت داشت و پس از تصرف منطقه در آنجا مقیم شد و شاهاسماعیل غازی، از صوفیة بنگال، همراه سپاهیان رکنالدین بارْبَکشاه به کامروپ رفت. گفتهاند که وی با راجة کامروپ، که ظاهراً تحت تأثیر تعلیمات او قرار گرفته بود، ارتباط نزدیک داشت و همین اتهام موجب قتل او شد (عبدالکریم، 118-119, 125, 137). ابنبطوطه که در زمان فخرالدین مبارکشاه در بنگال شرقی (737-750ق/1336-1349م) به این نواحی آمده بود، گوید که برای زیارت شیخ جلالالدین تبریزی به جبال کامرو (کامروپ) رفته و در غاری که مسکن شیخ بوده با او ملاقات کرده است. ابنبطوطه کرامات این شیخ را به تفصیل نقل میکند و میگوید که مردم این کوهستان به دست او اسلام آوردند (ص 612). چنین به نظر میرسد که وی در این مورد شیخجلالالدین مجرد قنیائی را که ساکن سیلهت بوده با شیخجلالالدین تبریزی اشتباه کرده است. شاید شهرت شیخجلالالدین تبریزی در این نواحی و عدم توجه مترجمان و راهنمایان او در ایجاد این اشتباه دخیل بوده است. شیخجلالالدین تبریزی از مریدان شهابالدین سهروردی و معاصر قطبالدین بختیار کاکی و بهاءالدین زکریا مُلْتانی بوده و در زمان سلطنت شمسالدین اِلْتُتْمِش (607-633ق/1210-1236م) به دهلی آمده و از آنجا به بنگال رفته است. چنین شخصی نمیتواند در اواسط قرن 8ق/14م که ابنبطوطه در بنگال و نواحی شرقی آن بوده است، زنده باشد. علاوه بر این، شیخجلالالدین تبریزی در پاندوا و دیوتلای قدیم که بعداً به مناسبت درگاه شیخجلال به تبریزآباد معروف شد، زندگی کرده و در همانجا درگذشته است و امروز «درگاه» یا مقبرة او که در پی پدید آمدن خرابی در آن به فرمان سلطانعلاءالدین علیشاه (742-743ق/1341-1342م) بنا شد، در پاندوا برجاست، در صورتی که ابنبطوطه گوید که شیخجلالالدین در غاری که مسکن او در کامرو (کامروپ) بود، وفات یافت و همانجا به خاک سپرده شد. صوفی دیگری که در قرن 8ق/14م به آسام آمد، شیخجلالالدین مجرد قنیائی، از خلفای شیخاحمد یسوی، بود که به قصد ترویج اسلام با گروهی از یاران خود به آن نواحی مهاجرت کرد. وی در سیلهت اقامت گزید و «درگاه» او امروز زیارتگاه مردم آن شهر است (عبدالکریم، 91-101).
آثار معماری اسلامی در شهرهای آسام بسیار اندک است، و چون این ناحیه از مراکز فرهنگی و دولتی اسلامی هند دور بوده و هیچگاه حکومت اسلامی پایداری در آن تشکیل نیافته است، از بناهای بزرگ و باشکوهی که در نقاط دیگر دیده میشود، در اینجا نشانی نیست. در چند نمونهای که در شهرهایی دیمپوره و سیبساگر باقی مانده است، تأثیر اسلوب معماری اسلامیِ بنگال مشهود است (محمودالحسن، 179؛ براون، 41).
زبان آسامی از زبانهای آریایی هند است و از لحاظ مشخصات زبانشناسی با زبان بنگالی مشابهت و نزدیکی تمام دارد، لیکن به سبب مجاورت با تبت و برمه کلمات بسیاری از زبانهای این مناطق در واژگان آن راه یافته است. آثار مکتوب به این زبان بیشتر سرودها و نوشتههای دینی است، بورانجیهای آهومها نیز از سدة 18م (12ق) به این زبان نوشته میشد. امروز زبان آسامی در مدارس ابتدایی و متوسطه وسیلة تعلیم است، و در چند دانشگاه این ایالت علوم جدید به این زبان و نیز به زبان انگلیسی تدریس میشود.
مآخذ: ابنبطوطه، ابوعبدالله محمدبن ابراهیم، رحلهابن بطوطه، بیروت، دارصادر، 1384ق/1964م؛ بریتانیکا؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی؛ سلیم، غلامحسین، ریاضالسلاطین (تاریخ بنگاله)، به تصحیح مولوی عبدالحق عابد، کلکته، 1890م؛ فرشته، محمدقاسم هندوشاه، تاریخ فرشته یا گلشن ابراهیمی، کانپور، 1290ق/1874م؛ منهاج سراج، طبقات ناصری یا تاریخ ایران و اسلام، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ هیستینگز، نیز:
Abdul Karim, Social History of the Muslims in Bengal, Dacca, 1959; Banerjee, Anil Chandra, The New History of Modern India, Calcutta/New Delhi, 1983; Brown, percy, Indian Architecture (Islamic period), Bombay, 1981; The History and Culture of the Indian people, ed. By: R. E. Majumdar, Bharatiya Vidya Bhavan, Bombay, 1970-1984; lal Day, Nando, The Geographical Dictionary of Ancient and Mediaval India, Oriental reprint, New Delhi, 1984; Mahmudul Hasan, Mosque Architecture of pre-Mughal Bengel, Bangladesh, 1979; Raj, H., Population Studies with Special Reference to India, Delhi, 1986; Saletore, R. N., Encyclopaedia of Indian Culture, Vols II & III, New Delhi/Bangalore, 1986, 1984; Tarachand, History of the Freedom movement in India, Lahore, 1967
سابقة تاریخی: در دورههای باستانی و تا سدة 7ق/13م این سرزمین، که درة رودِ برهمهپوترا را شامل میشد، به نام «کامهروپه» خوانده میشد و مرکز آن پراگجیوتیشهپوره (گاوهاتی کنونی) بود. در کتب قدیم اساطیری و تاریخی هندوان، چون مهابهارته و پورانهها و هرشهچریته و در سفرنامههای سیاحان چینی به این ناحیه اشاره شده و از اوضاع تاریخی و جغرافیایی آن سحن رفته است (سالتور، III/1165-1166, II/665-666؛ لال، 87). در نوشتههای مسلمانان پیش از قرن 7 و 8ق/13 و 14م (چون آثار ابوریحان بیرونی، طبقات ناصریِ منهاج سراج، سفرنامة ابنبطوطه و کتب جغرافیایی) نیز نام این ناحیه به صورتهای قامرون، کامرو و کامرود دیده میشود. از قرن 4م به بعد اسامی شاهانِ کامهروپه (براگ جیوتیشه) در اسناد تاریخی مشاهده میشود. اینان غالباً فرمانبردار سلاطین سلسلة گوپتا (سدههای 4 تا 8م) بودهاند، و 2 تن از آنان، مهابهوتهورمن (سدة 6م) و بهاسکره ورمن (سدة اول ق/7م) قدرت و استقلال بیشتری داشتهاند. در سدههای 9 و 10م (3 و 4ق) نیز این ناحیه غالباً تحت سلطة شاهان خاندان پاله بود، ولی گاهی نیز استقلال مییافت، و در کتیبهای از اوایل سدة 9م (3ق) راجة این ناحیه به نام هرجرورمن ، با القایی که خاص شاهان بزرگ و مستقل است، ذکر شده است («تاریخ و فرهنگ مردم هند» ، III/88-92, 139-141, IV/50, 60, 61,). از سدة 10 تا 13م (4 تا 7ق) در ناحیة کامروپ سلسلهای از شاهان محلی حکومت داشتند، که اگرچه در مواردی از سوی بنگال و گجرات مورد هجوم و تجاوز قرار میگرفتند، لیکن غالباً از قدرت و استقلال تمام برخوردار بودند. ناحیة سیلهت در جنوب (که امروز در بنگلادش قرار دارد) قلمرو سلسلة دیگری از سلاطین محلی آنجا بود، و قرن 13م (7ق) سرزمینهای شرقی را قبیلة کچهاری در دست داشتند. در اوایل این قرن یکی از قبایل برمهای به نام آهومها که شاخهای از قومشان بودند به بخشهای شرقی درة برهمهپوترا حملهور شدند و در اواسط همین قرن بر سرزمینهایی که در تصرف قبیلة کچهاری بود، دست یافتند. نخستین فرمانروای این قوم سوکاپها و پسرش سوتئوپها قدرت خود را در بخش علیای درة برهمهپوترا و نواحی مجاور آن استقرار بخشیدند. اینان دین هندویی را که دین مردم آنجا بود، پذیرفتند و خود هندوانی متعصب شدند (هیستینگز، II/139). دولتی که آهومها در این سرزمین تشکیل دادند تا 6 قرن دوام داشت و تمامی نواحی اطراف درة برهمهظپوترا به نام این قوم به «آسام» معروف گردید (بریتانیکا، II/208). سلطنت کامروپ در این زمان از جنوب با حکومت مسلمانان بنگال و از شرق با قدرت آهومها مواجه شده بود، و درگیریهایی که با آهومها روی میداد سرانجام در اوایل قرن 14م (8ق) با ازدواج سوکهانگهپها ، فرمانروای آهوم با دختر راجة کامتا (کامروپ) و انعقاد عهدنامهای پایان پذیرفت («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/44-45)، ولی جنگ با مسلمانان، که بر بنگال حکومت یافته بودند، همچنان ادامه داشت. در اوایل قرن 7ق/13م مسلمانان به فرماندهی محمد بختیار خلجی، که از سرداران قطبالدین آیبک (هـ م) بود، بنگال شمالی را به تصرف خود درآوردند و به تدریج با گسترش دامنة قدرت خود بر سایر نواحی بنگال به ناحیة کامروپ نیز که در آن روزگار در تصرف حکمرانان هند و مذهب بنگال (از سلسلة سنه ) بود، دستاندازی میکردند. ولی حملات مسلمانان به این سرزمین در طی چند قرن بعد هیچگاه با موفقیت قطعی همراه نبود. محمد بختیار خلجی در بازگشت از لشکرکشی بدفرجام خود به تبت، در کامروپ (602ق/1206م) تمامی تجهیزات و گروه کثیری از سپاهیان خود را از دست داد (منهاج، 1/430-432؛ فرشته، 2/294). غیاثالدین عوض، سلطان لکهنوتی و بنگال در 624ق/1227م به کامروپ لشکر کشید، ولی کاری از پیش نبرد (منهاج، 1‘438). چندی بعد در 655ق/1257م اختیارالدین یوزبک طغرلخان آن ناحیه را تصرف کرد و خود را سلطان لکهنوتی و کامروپ خواند، ولی سرانجام شکست خورد و اسیر شد و در اسارت درگذشت (منهاج، 2/32-33؛ «تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/145). در دوران سلطنت رکنالدین کیکاووس و شمسالدین فیروزشاه، سلاطین بنگال (690-722ق/1291-1322م) نفوذ حکومت مسلمانان در این ناحیه گسترش یافت و فیروزشاه از رود برهمهپوترا گذشت و ناحیة سیلهت را (که امروز جزء کشور بنگلادش است) از آسام به قلمرو خود ضمیمه کرد («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VI/193, 389). پس از او شمسالدین الیاس شاه (743-758ق/1342-1357م) به آن سوی رود برهمهپوترا لشکر کشید و کامروپ را تصرف کرد. پسرش سلطانسکندر (758-795ق/1357-1393م) در کامروپ سکه ضرب کرد. بر سکهای از آن دوران نام محل ضرب «چوالستان عرفکامرو» دیده میشود (عبدالکریم، 28، حاشیه)، پیدا شدن چند سکة مورِّخ 799 و 802ق/1397 و 1400م از روزگار سلطانغیاثالدین اعظمشاه (795-813ق/1393-1410م) در ناحیة گاوهاتی («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/389) نشان میدهد که نفوذ مسلمانان در این نواحی ادامه داشته است، ولی از بورانجیهای آهومهای آسام (که وقایع را به ترتیب تاریخی در آن ثبت میکردند) چنین برمیآید که راجة کامروپ که پایتخت آن از چندی پیش به کامتا منتقل شده بود، علیرغم اختلافات و منازعات خود با راجة آهوم، در برابر پیشروی سپاهیان اعظمشاه، از همسایة مقتدر شرقی خود یاری گرفت و حملات آنان را دفع کرد (همان، V/203).
در قرن 9ق/15م حکومت کامروپ (کامتا) تحت فرمانروایی راجهنیلامبره قدرت و انسجام یافت و توانست رکنالدین باربَکشاه، سلطان بنگال (864-879ق/1460-1474م) را که به آنجا حمله کرده بود، شکست دهد (همان، V/390)، ولی سرانجام علاءالدین حسینشاه (899، 925ق/1494-1519م) نواحی کامروپ و کامتا را مسخر ساخت و حکام محلی را به اطاعت خود درآورد. سپس پسر خود را به حکومت آنجا گماشت و نگهداری متصرفات را به او سپرد و خود به بنگال بازگشت. اما اندکی بعد، با فرا رسیدن فصل بارانهای موسمی (بَرَسات) و قطع شدن راههای ارتباط، راجة کامتا و یاران و امیران او که در کوهستانها پنهان شده بودند از کمینگاه بیرون تاختند و با محاصرة نیروهای مهاجم، همه را قلع و قمع کردند (سلیم، 134).
بنابر بورانجیهای آسامی، در زمان سلطنت نصرتشاه (925-938ق/1519-1532م) فرزند حسینشاه بنگالی، مسلمانان چند بار به سرزمینهای شرقی آسام که از دیرباز قلمرو شاهان آهوم بود لشکر کشیدند و از راه خشکی و دریا و با استفاده از توپ به آن ناحیه حمله بردند، ولی هربار با مقاومت شدید آهومها مواجه شدند و با تلفات سنگین مجبور به بازگشت شدند. این دوران مقارن بود با عصر سلطنت سوهونگمونگ فرمانروای آهوم (902-945ق/1497-1538م) که نام هندویی سورگه ناراین بر خود نهاده بود. وی با ترویج و تعمیم مذهب هندویی به ایجاد وحدت و انسجام در قلمرو خود توفیق یافت و توانست حکام محلی را مطیع خود سازد. پس از او تا سالیان دراز سراسر آسام از هجوم و تعرض قدرتهای خارجی برکنار ماند (1014-1037ق/1605-1628م) علاءالدین اسلامخان، حاکم بنگاله، کامروپ را در 1022ق/1613م تصرف کرد، و از این زمان مقابلة سلاطین مغول با فرمانروایان آهوم آغاز گردید. در 1024ق/1615م سپاه مغول به سرداری سیدابوبکر به مرزهای جنوبی و غربی آسام تاخت و چند شهر مرزی را متصرف شد، ولی سرانجام با مقاومت و دفاع شدید آهومها مواجه و ناچار به عقبنشینی گردید («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VII/184).
در زمان شاهجهان (1037-1068ق/1628-1658م) آهومها در ناحیة کامروپ که جزء ولایت بنگال به شمار میرفت، دست به اغتشاش زدند و با تحریک و تقویت یکی از حکام محلی، ناحیة کامروپ را از دست مسلمانان بیرون آوردند. در 1048ق/1639م اسلامظخان، حاکم بنگال، بار دیگر به آن سو لشکر کشید و نیروهای آسامی را عقب راند و با راجة آسام پیمان دوستی و عدم تعرض بست (همان، VII/202-203).
در اواخر عمر شاهجهان، و به سبب اغتشاشات و نابسامانیهایی که بر سر جانشینی او میان فرزندانش در گرفته بود، راجة آسام و راجة کوچ بیهار کامروپ را متصرف شدند. حاکم ناحیة گاوهاتی، که اوضاع را خطرناک دید، به جهانگیرنگر (= داکا، دهاکه) گریخت. بدینسام در 1068ق/1658م سراسر نواحی غربی درة برهمهپوترا به تصرف آهومها درآمد و تمامی تجهیزات نظامی و دولتی دهلی در آن حدود به تاراج رفت (سلیم، 219).
اورنگ زیب پس از تحکیم وضع خود میرجمله را به حکومت بنگال منصوب کرد و به او فرمان داد تا سرزمینهایی را که در سالهای آخر عمر شاهجهان از دست رفته بود، بازپس ستاند. میرجمله پس از استقرار در بنگال و تهیة تجهیزات لازم، در 1071ق/1661م نخست کوچ بیهار را مسخر ساخت و سپس از راه خشکی و دریا با ناوگان به آسام حملهور شد. راجة آسام از برابر سپاه مغول گریخت و شهر گرهگائون که پایتخت او بود به دست میرجمله افتاد، ولی دیری نگذشت که با فرا رسیدن فصل بارانهای موسمی، منطقه را آب گرفت و ارتباط سپاه میرجمله با ناوگان او قطع شد و راه رسیدن آزوقه و علوفه مسدود گردید. آهومها که منتظر این فرصت بودند با شبیخونزدنهای پیدرپی و حملات ناگهانی از اطراف وضع را بر مسلمانان بسیار دشوار و خطرناک ساختند. از سوی دیگر شیوع بیماری در سپاه تلفات بسیار سنگین بدانان وارد آورد، با اینهمه میرجمله علیرغم این مشکلات پایداری کرد. سرانجام پس از گذشت فصل باران، راجة آسام پیشنهاد صلح کرد و با فرستادن دختر خود به حرم اورنگزیب و قبول خراج سنگین معاهدهای با میرجمله منعقد ساخت. میرجمله پس از این پیروزی دشوار، در بازگشت به جهانگیر نگر (داگا) بیمار شد و در کشتی جان سپرد (سلیم، 222)، ولی کوششهای او بینتیجه نماند، زیرا تا چند سال امپراتوری مغول در این ناحیه با مشکلی مواجه نشد.
در 1077ق/1666م چکره دهواج ، راجة جدید آسام، به پایگاههای دولتی سلطنت دهلی حمله کرد، چند قلعه را متصرف شد، گاوهاتی را گرفت و فوجدار ناحیه را اسیر کرد. کوششهای عمال امپراتوری مغول در بازستاندن متصرفات آسام به جایی نرسید، و هرچند که در 1090ق/1679م گاوهاتی را با تطمیع آهومها و پرداخت رشوه به چنگ آوردند، لیکن چندی بعد در 1092ق/1681م راجة آسام آنان را از آنجا بیرون راند و حتی کامروپ را نیز متصرف شد («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VII/226-229).
پس از مرگ اورنگزیب (1707م/1119ق) و ضعف و نابسامانی اوضاع بعد از او، آهومها فرصت را غنیمت شمرده سراسر ناحیه را متصرف شدند، و در دوران سلطنت رودره سینگه (1694-1714م/1105-1126ق) قدرت آنان به اوج خود رسید. ولی در اواخر قرن 18م (12ق) اختلافات فرقهای، کشمکشهای داخلی و ضعف حکومت موجب پریشانی اوضاع شد، و گوریناته سینگه راجة آسام در برابر رقیبان خود از مأموران انگلیسی که بنگال را در اختیار داشتند، یاری خواست. کاپیتان ولش ، که به فرماندهی گروهی از سربازان مزدور محلی مأمور سر و سامان دادن به اوضاع آسام شده بود، در 1792م (1206ق) آشوبها را فرو نشاند و موقعیت گوریناته سینگه را تحکیم کرد، ولی انگلیسیها در آن زمان دخالت مستقیم در امور آسام را به اصلاح خود نمیدانستند، از اینروی ولش بعد از 2 سال، علیرغم تمایل راجة آسام، به کلکته بازگشت. گوریناته سینگه در 1794م (1208ق) درگذشت و شورشها و اختلافات بار دیگر آغاز شد و به تدریج شدت میگرفت، تا اینکه سرکردة یکی از جناحهای رقیب، سلطانبرمه را به تصرف آسام ترغیب و تحریک کرد. برمهایها یکبار در 1817م (1232ق) و بار دیگر در 1819م (1234ق) آسام را به تصرف درآوردند و شاهانی دستنشانده به حکومت آنجا گماشتند و سرانجام در 1822م (1237ق) تمامی ناحیه را بهطور کامل به قلمرو خود ضمیمه کردند.
انگلیسیها که در این جریان سعی در حفظ بیطرفی داشتند. اکنون خود را با قدرتِ مهاجم و تجاوزگر برمه مواجه دیدند و ناچار به دخالت شدند و پس از طی یک دوره جنگ و جدال چند ساله، سرانجام در 1826م (1241ق) برمهایها را از آسام بیرون راندند و با انعقاد قرارداد یندبو ، آسام و نواحی مجاور و توابع آن (کچهار، جینتیا ، چیتاگنگ ، مانیپور ) و برخی از نواحی برمه (ارکن و تناسریم ) را (بعضی را مستقیماً و بعضی را با انتصاب راجگان دستنشانده) به متصرفات خود ضمیمه کردند. کشمکش بر سر بخشهایی که از برمه جدا شده بود و نقض عهدنامة یندبو از طرف سلطانبرمه، منجر به جنگهای دیگری با سلاطین آن سرزمین شد. سرانجام مأموران انگلیسی که از لحاظ نظامی و نیروهای دریایی به مراتب مجهزتر و تواناتر بودند، در دهههای میانی سدة 19م (13ق) بخش بزرگی از برمه را نیز تحت تسلط خود درآوردند و مرزهای شرقی آسام را از تجاوزات برمهایها مصون ساختند («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، IX/5، بنرجی، 283-293). در انقلاب بزرگی که در 1857م (1273ق) علیه حکومت انگلیسیها در هند روی داد، گروهی از ملیّون آسام به سرکردگی مانیرام دوتا به این جنبش پیوستند و یکی از شاهزادگان آسامی را به سلطنت نامزد کردند> ولی ÷یش از آنکه این طرح عملی شود، مأموران انگلیسی از جریان امر باخبر شدند و با شدت عمل تمام به مقابله پرداختند و با اعدام چند تن از رهبران و حبس و تبعید گروهی دیگر جریان جنبش را خاتمه دادند (تاراچند، II/75).
تا 1874م (1291ق) آسام و سرزمینهای مجاور آن بخشی از ایالت بنگال به شمار میرفت و از مرکز حکومت که در کلکته بود اداره میشد، ولی از آن زمان به بعد خود به صورت ایالتی جداگانه درآمد و شیلونگ مرکز آن شد. در 1905 (1323ق) در دوران حکومت لرد کرزن ، نایبالسلطنة انگلیس، این ناحیه به بنگال شرقی ملحق گردید، لیکن در 1924م (1342ق) به سبب مشکلاتی که از تجزیة بنگال به 2 منطقة شرقی و غربی ایجاد شده بود، سراسر این سرزمین به صورت یک ایالت درآمد و آسام نیز بار دیگر ایالتی جداگانه شد.
آسام در جریان جنگ جهانی دوم شاهراهی بود که از آن به نیروهای متفقین در برمه تجهیزات و خواربار میرسید و با جنگهایی که در 1944م (1363ق) در این منطقه روی داد از پیشرفت ژاپونیها به داخل خاک هند جلوگیری شد.
پس از استقلال هند در 1947م (1366ق) و تشکیل پاکستان شرقی (بنگلادش کنونی) ناحیة سیهلت به سبب اکثریت جمعیت مسلمان آن به این کشور تعلق گرفت. در 1961 و 1962م اختلافات مرزی میان تبت و هند موجب شد که ارتش چین بخشهایی از نواحی شمالی آسام را که مجاور تبت بود تصرف کند، ولی سال بعد چینیها این متصرفات را رها و به داخل تبت عقبنشینی کردند. تنوع قومی و نژادی در این سرزمین، چنانکه قبلاً اشاره شد، در سالهای 1963 تا 1972م (1383 تا 1392ق) موجب گردید که بخشهایی از این سرزمین جدا و به ایالات و شهرستانهای مجزا تبدیل شوند (بریتانیکا، II/208).
اوضاع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی: جمعیت آسام ترکیبی است از اقوام آریایی (نکـ آریاییان) که بیشتر در اراضی درة برهمهپوتره و نواحی جنوبی ساکنند و نژاد منگولوئید (مغولی) که در شمال و حدود مرزهای تبت زندگی میکنند. معیشت بیشتر مردم از راه کشاورزی است، و از زمان استقلال و تشکیل مراکز صنعتی و بازرگانی از یک سوی به سبب روی آوردن روستاییان به این مراکز و از سوی دیگر به سبب ورود گروههای مهاجر، چه از نواحی دیگر هند و چه از اهالی هندومذهب پاکستان شرقی (بنگلادش)، جمعیت شهرها رو به افزایش بوده است.
محصولات کشاورزی آسام عمدتاً برنج و چای و کنف است. 50٪ محصول چای و 25٪ محصول کنف سراسر هند در 1960م (1380ق) از این ناحیه بوده است و صدور این فرآوردهها بخش عمدهای از نیازمندیهای ارزی کشور را تأمین میکند. دانههای روغنی، حبوبات، نیشکر، سیبزمینی و چوبهای جنگلی از محصولات دیگر این ناحیه است. پیش از استقلال هند شهرهای آسام از طریق شبکة راهآهن سرتاسری هند و نیز به وسیلة راههای زمینی به مراکز داخل کشور مربوط میشد، ولی پس از تشکیل دولت پاکستان شرقی ارتباط این ایالت با سرزمین اصلی هند بسیار محدود شده و به قطعة باریکی از زمینهای واقع میان کوههای هیمالیا و کشور بنگلادش منحصر گردیده است. در رودهای نسبتاً بزرگ این ایالت نیز حمل و نقل کالا انجام میگیرد، ولی چون بخش سفلای رود برهمهپوتره در خاک بنگلادش جریان دارد، استفاده از این راههای آبی نیز به داخل ایالت محدود میگردد. دولت هند کوشیده است که با احداث چند فرودگاه در نقاط مختلف آسام و ایجاد خطوط هوایی بخشی از نیازمندیهای ارتباطی این ایالت را برآورد.
در شمال آسام نفتخام و در همین نواحی و در نقاط دیگر آن زغالسنگ نیز استخراج میشود، ولی مقدار این محصولات اندک است و تنها در داخل کشور به مصرف میرسد. برای تصفیة نفتخام این منطقه 3 پالایشگاه تأسیس شده است: 2 پالایشگاه در داخل آسام و یکی در ایالت بیهار. نخستین پالایشگاه در 1899م (1317ق) به دست انگلیسیها در دیگبوی ساخته شد و 2 پالایشگاه دیگر را دولت هند پس از استقلال بنیاد نهاد (بریتانیکا، 2/208-209).
اکثریت جمعیت آسام هندو مذهبند، در حدود یکچهارم جمعیت آنجا را مسلمانان تشکیل میدهند و در سدههای اخیر بر اثر فعالیتهای مبلّغان مسیحی گروههایی از مردم نواحی کوهستانی آنجا به مسیحیت گرویدهاند (همانجاها). بخش جنوبی این سرزمین و ناحیة سیلهت که اکثریت جمعیت آن مسلمان بود، بعد از استقلال هند و تشکیل دولت پاکستان، به پاکستان شرقی (بنگلادش امروزی) ضمیمه شد. مذهب عمومی این مردم تا قبل از سدة 9ق/15م نحلههای مختلف شیواپرستی (شکتی و تنتره ) بود («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، YII/642) و در نواحی شمالی آن و در حدود مرزهای تبت نیز گروهی بودایی مذهب بودند. در سدههای 9 و 10ق/15 و 16م شنکردوه که خود از مردم کامروپ بود، به تبلیغ و ترویج ویشنوپرستی پرداخت و شاگردان و پیروانش این مذهب را در آسام گسترش دادند (همانجا)، ولی هنوز برخی از آداب و اعمال دینی بومیان اولیه در میان مردم دیده میشود. پیش از آنکه مسلمانان به این منطقه لشکرکشی کنند و بخشهایی از نواحی غربی و جنوبی آن را متصرف شوند، اسلام به وسیلة مشایخ صوفیّه و از طریق مراکز و خانقاههایی که اینان در این نواحی تأسیس کرده بودند، به این سرزمین راه یافته بود. چنانکه از مقدمة کتاب حوضالحیات برمیآید، در اوایل سدة 7ق/13م، در دوران حکومت سلطان علائالدین علیمردان خلجی در بنگال (607-610ق/1210-1213م)، تبلیغات مسلمانان به کاروپ رسیده بود، و یکی از برهمنان مرتاض آن ناحیه برای مناظره با علمای اسلام یه لکهنو آمد و با قاضی رکنالدین سمرقندی (د 615ق/1218م) به مباحثه پرداخت. طبق این روایت برهمن مذکور اسلام آورد و پس از تحصیل اجازة ارشاد و فتوا به موطن خویش بازگشت. قاضی رکنالدین با همکاری این برهمنِ نومسلمانِ کامروپی کتاب حوضالحیات را که در اصول عرفان و ریاضت هندی است، از زبان سنسکریت به فارسی و عربی ترجمه کرد (عبدالکریم، 6-7, 62-66). بعضی از مشایخ صوفیّه به عنوان جهاد و برای ترویج اسلام در لشکرکشیهای سلاطین مسلمان به این سرزمین شرکت میجستند، چنانکه شیخجلالالدین سیلهتی در فتح سیلهت به دست سلطانشمسالدین فیروزشاه شرکت داشت و پس از تصرف منطقه در آنجا مقیم شد و شاهاسماعیل غازی، از صوفیة بنگال، همراه سپاهیان رکنالدین بارْبَکشاه به کامروپ رفت. گفتهاند که وی با راجة کامروپ، که ظاهراً تحت تأثیر تعلیمات او قرار گرفته بود، ارتباط نزدیک داشت و همین اتهام موجب قتل او شد (عبدالکریم، 118-119, 125, 137). ابنبطوطه که در زمان فخرالدین مبارکشاه در بنگال شرقی (737-750ق/1336-1349م) به این نواحی آمده بود، گوید که برای زیارت شیخ جلالالدین تبریزی به جبال کامرو (کامروپ) رفته و در غاری که مسکن شیخ بوده با او ملاقات کرده است. ابنبطوطه کرامات این شیخ را به تفصیل نقل میکند و میگوید که مردم این کوهستان به دست او اسلام آوردند (ص 612). چنین به نظر میرسد که وی در این مورد شیخجلالالدین مجرد قنیائی را که ساکن سیلهت بوده با شیخجلالالدین تبریزی اشتباه کرده است. شاید شهرت شیخجلالالدین تبریزی در این نواحی و عدم توجه مترجمان و راهنمایان او در ایجاد این اشتباه دخیل بوده است. شیخجلالالدین تبریزی از مریدان شهابالدین سهروردی و معاصر قطبالدین بختیار کاکی و بهاءالدین زکریا مُلْتانی بوده و در زمان سلطنت شمسالدین اِلْتُتْمِش (607-633ق/1210-1236م) به دهلی آمده و از آنجا به بنگال رفته است. چنین شخصی نمیتواند در اواسط قرن 8ق/14م که ابنبطوطه در بنگال و نواحی شرقی آن بوده است، زنده باشد. علاوه بر این، شیخجلالالدین تبریزی در پاندوا و دیوتلای قدیم که بعداً به مناسبت درگاه شیخجلال به تبریزآباد معروف شد، زندگی کرده و در همانجا درگذشته است و امروز «درگاه» یا مقبرة او که در پی پدید آمدن خرابی در آن به فرمان سلطانعلاءالدین علیشاه (742-743ق/1341-1342م) بنا شد، در پاندوا برجاست، در صورتی که ابنبطوطه گوید که شیخجلالالدین در غاری که مسکن او در کامرو (کامروپ) بود، وفات یافت و همانجا به خاک سپرده شد. صوفی دیگری که در قرن 8ق/14م به آسام آمد، شیخجلالالدین مجرد قنیائی، از خلفای شیخاحمد یسوی، بود که به قصد ترویج اسلام با گروهی از یاران خود به آن نواحی مهاجرت کرد. وی در سیلهت اقامت گزید و «درگاه» او امروز زیارتگاه مردم آن شهر است (عبدالکریم، 91-101).
آثار معماری اسلامی در شهرهای آسام بسیار اندک است، و چون این ناحیه از مراکز فرهنگی و دولتی اسلامی هند دور بوده و هیچگاه حکومت اسلامی پایداری در آن تشکیل نیافته است، از بناهای بزرگ و باشکوهی که در نقاط دیگر دیده میشود، در اینجا نشانی نیست. در چند نمونهای که در شهرهایی دیمپوره و سیبساگر باقی مانده است، تأثیر اسلوب معماری اسلامیِ بنگال مشهود است (محمودالحسن، 179؛ براون، 41).
زبان آسامی از زبانهای آریایی هند است و از لحاظ مشخصات زبانشناسی با زبان بنگالی مشابهت و نزدیکی تمام دارد، لیکن به سبب مجاورت با تبت و برمه کلمات بسیاری از زبانهای این مناطق در واژگان آن راه یافته است. آثار مکتوب به این زبان بیشتر سرودها و نوشتههای دینی است، بورانجیهای آهومها نیز از سدة 18م (12ق) به این زبان نوشته میشد. امروز زبان آسامی در مدارس ابتدایی و متوسطه وسیلة تعلیم است، و در چند دانشگاه این ایالت علوم جدید به این زبان و نیز به زبان انگلیسی تدریس میشود.
مآخذ: ابنبطوطه، ابوعبدالله محمدبن ابراهیم، رحلهابن بطوطه، بیروت، دارصادر، 1384ق/1964م؛ بریتانیکا؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی؛ سلیم، غلامحسین، ریاضالسلاطین (تاریخ بنگاله)، به تصحیح مولوی عبدالحق عابد، کلکته، 1890م؛ فرشته، محمدقاسم هندوشاه، تاریخ فرشته یا گلشن ابراهیمی، کانپور، 1290ق/1874م؛ منهاج سراج، طبقات ناصری یا تاریخ ایران و اسلام، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ هیستینگز، نیز:
Abdul Karim, Social History of the Muslims in Bengal, Dacca, 1959; Banerjee, Anil Chandra, The New History of Modern India, Calcutta/New Delhi, 1983; Brown, percy, Indian Architecture (Islamic period), Bombay, 1981; The History and Culture of the Indian people, ed. By: R. E. Majumdar, Bharatiya Vidya Bhavan, Bombay, 1970-1984; lal Day, Nando, The Geographical Dictionary of Ancient and Mediaval India, Oriental reprint, New Delhi, 1984; Mahmudul Hasan, Mosque Architecture of pre-Mughal Bengel, Bangladesh, 1979; Raj, H., Population Studies with Special Reference to India, Delhi, 1986; Saletore, R. N., Encyclopaedia of Indian Culture, Vols II & III, New Delhi/Bangalore, 1986, 1984; Tarachand, History of the Freedom movement in India, Lahore, 1967
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسْتارا، شهری کوچک در ساحل غربی دریای خزر و در شمالیترین نقطة استان گیلان و آخرین نقطة مرزی ایران و شوروی، مرکز شهرستان آستارا (هـ م) و تابع استان گیلان با 908‘25 نفر جمعیت (سرشماری 1356ش) و ْ48 و َ51 و ً35 طول شرقی و ْ38 و َ26 و ً25 عرض شمالی. این شهر از نظر جغرافیایی بر سر سه راه قرار گرفته است: راه جنوبی آن از کنار دریای خزر به بندر انزلی و راه شمالی آن از کنارة همین دریا به ارّان (هـ م) که روسها آن را آذربایجان شوروی خواندهاند، کشیده شده است. راه غربی آن که از گردنة حیران میگذرد، به اردبیل میرسد. آستارا از شرق به دریای خزر، از شمال به آستارای شوروی، از غرب به شهرستان اردبیل و از جنوب به منطقة طالشنشین گرگانرود محدود است. رود آستارا که از کنار راه شوسة آستارا ـ اردبیل میگذرد، آستارای ایران را از آستارای شوروی جدا میسازد. آستارا در اراضی هموار ساحلی واقع است و سطح آن در حدود 28 متر از سطح دریای آزاد پایینتر است. فاصلة آن تا رشت، مرکز استان، 190 و تا تهران 540 کمـ است. زبان اصلی اهالی ترکی و احیاناً طالشی است.
سابقة تاریخی: قدیمترین مأخذی که در آن از آستارا یادی به میان آمده، کتاب حدودالعالم (تألیف 372ق/982م) است. در این کتاب، آستارا به شکل «استراب» ضبط گشته و جزو ناحیة گیلان دانسته شده است (ص 149). پس از آن، قدیمیترین مورّخی که از آستارا نام برده است، سیدظعیرالدّین مرعشی است. وی 3 بار این محل را به نام «آستارا» (صص 283، 292، 296) و یکبار به نام «استاره» (ص 227) آورده است. بیشتر مؤلفان بعدی مانند علیبن شمسالدینبنحاجیحسین لاهیجی و عبدالفتاح فومنی و میرخواند، همه نام این شهر را به صورت «آستارا» آوردهاند. تنها در صریحالملک (که دربارة موقوفات مزار شیخصفیالدین اردبیلی است)، این نام به شکلهای «اصطاراب» «اصطراب» (صص 136 الف و ب، 138 ب) و «استاره» دیده میشود که 2 صورت اول با شکل مذکور در حدودالعالم قرابت دارد.
از جهانگردان، کانی از این شهر نام برده و آن را توصیف کردهاند. شاید وصف ابت رساتر از دیگران باشد. وی که در 1259ق/1843م از این محل میگذشته، نام این شهر را «دهنه کنار» ضبط کرده است. به نوشتة او دهکدة دهنه کنار در مصبّ رودخانه آستارا است، دارای 50 تا 60 خانوار جمعیت است و دکانهایی دارد که اجناس آن به خاج ایران حمل میشود (دانشنامة ایران و اسلام). آستارا به موجب عهدنامة گلستان که در 1228ق/1811م میان دولت ایران و روسیه منعقد شد به دو قسمت تقسیم گردید. قسمتی از این شهر که در شمال رودخانة آستارا است، به دولت روسیه واگذار گردید و رودخانة آستارا مرز میان دو کشور شناخته شد.
مآخذ: جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، استان گیلان، دهات و مزارع، تهران، 1363ش، صص و، 1-4؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش؛ سازمان برنامه و بودجة استان گیلان، آمارنامه، 1363ش، ص 16؛ ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، تهران، انجمن آثار ملی، 1349ش؛ 10/8-23؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ دایرهالمعارف فارسی؛ صریحالملک، نسخة عکسی شماره 4498 کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، به کوشش حسینعلی رزمآرا، تهران، ادارة جغرافیایی ارتش، 1330ش؛ فرهنگ آبادیهای کشور، سرشماری آبان 1355ش، تهران، ج 8، استان گیلان؛ فومنی، عبدالفتاح، تاریخ گیلان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش؛ مرعشی، ظهیرالدین، تاریخ گیلان و دیلمستان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1350ش.
سابقة تاریخی: قدیمترین مأخذی که در آن از آستارا یادی به میان آمده، کتاب حدودالعالم (تألیف 372ق/982م) است. در این کتاب، آستارا به شکل «استراب» ضبط گشته و جزو ناحیة گیلان دانسته شده است (ص 149). پس از آن، قدیمیترین مورّخی که از آستارا نام برده است، سیدظعیرالدّین مرعشی است. وی 3 بار این محل را به نام «آستارا» (صص 283، 292، 296) و یکبار به نام «استاره» (ص 227) آورده است. بیشتر مؤلفان بعدی مانند علیبن شمسالدینبنحاجیحسین لاهیجی و عبدالفتاح فومنی و میرخواند، همه نام این شهر را به صورت «آستارا» آوردهاند. تنها در صریحالملک (که دربارة موقوفات مزار شیخصفیالدین اردبیلی است)، این نام به شکلهای «اصطاراب» «اصطراب» (صص 136 الف و ب، 138 ب) و «استاره» دیده میشود که 2 صورت اول با شکل مذکور در حدودالعالم قرابت دارد.
از جهانگردان، کانی از این شهر نام برده و آن را توصیف کردهاند. شاید وصف ابت رساتر از دیگران باشد. وی که در 1259ق/1843م از این محل میگذشته، نام این شهر را «دهنه کنار» ضبط کرده است. به نوشتة او دهکدة دهنه کنار در مصبّ رودخانه آستارا است، دارای 50 تا 60 خانوار جمعیت است و دکانهایی دارد که اجناس آن به خاج ایران حمل میشود (دانشنامة ایران و اسلام). آستارا به موجب عهدنامة گلستان که در 1228ق/1811م میان دولت ایران و روسیه منعقد شد به دو قسمت تقسیم گردید. قسمتی از این شهر که در شمال رودخانة آستارا است، به دولت روسیه واگذار گردید و رودخانة آستارا مرز میان دو کشور شناخته شد.
مآخذ: جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، استان گیلان، دهات و مزارع، تهران، 1363ش، صص و، 1-4؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش؛ سازمان برنامه و بودجة استان گیلان، آمارنامه، 1363ش، ص 16؛ ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، تهران، انجمن آثار ملی، 1349ش؛ 10/8-23؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ دایرهالمعارف فارسی؛ صریحالملک، نسخة عکسی شماره 4498 کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، به کوشش حسینعلی رزمآرا، تهران، ادارة جغرافیایی ارتش، 1330ش؛ فرهنگ آبادیهای کشور، سرشماری آبان 1355ش، تهران، ج 8، استان گیلان؛ فومنی، عبدالفتاح، تاریخ گیلان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش؛ مرعشی، ظهیرالدین، تاریخ گیلان و دیلمستان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1350ش.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسْتارا، شهرستانی در غرب دریای خزر و در شمالیترین نقطة استان گیلان که مرکز آن آستارا است. آستارا به موجب قانون تقسیمات کشوری سال 1316ش بخش شهرستان اردبیل بود، در مهر 1337ش تابع آذربایجان شرقی شد و از خرداد 1339ش جزو استان گیلان گردید. جمعیت آن براساس سرشماری 1355ش، 35945 نفر بوده و زبق برآورد 1363ش به 43864 نفر رسیده است.
آستارا از غرب به دریای خزر، از شمال به ارّان، از شرق به شهرستان اردبیل و از جنوب به منطقۀ طالشنشین گرگان رود محدود است. این شهرستان فقط یک دهستان مرکزی دارد و بیشتر آبادیهای بزرگ و کوچک آن در کنار شاخههای سمت راست رودخانة آستارا جای دارند. این بخش به نوشتة فرهنگ آبادیهای کشور (براساس سرشماری 1355ش، 8/4) دارای 58 آبادی و 21795 تن جمعیت است، اما فرهنگ اجتماعی جهادسازندگی (1363ش) تعداد آبادیهای آن را 80 آورده و نام آنها را نیز یاد کرده است. زبان اصلی اهالی ترکی و احیاناً طالشی است. مساحت این شهرستان 334 کمـ 2 تراکم نسبی جمعیت آن 6/107 (سرشماری 1355ش) و براساس برآورد 1363ش، 3/131 است. این شهرستان شامل دشت و کوهستان است که دشت و دوسوم دامنة کوهستانی جنگلی و یکسوم بالای آن خاسکوه یا کوه بیدرخت است. هوای دشت در تابستان گرم و مرطوب و در زمستان ملایم، و هوای کوهستان در تابستان و زمستان سرد است. محصولات آن غلّات، حبوبات، برنج و فرآوردههای دامی است. در شهرستان 3 درمانگاه، 71 دبستان، 12 مدرسة راهنمایی، 2 دبیرستان و یک مدرسة حرفهای و فنی است. از اماکن تاریخی آستارا میتوان اینها را نام برد: 1. بقعة شیختاجالدّین محمود خیوی در لمیر محلة آستارا که بر روی سنگ قبر آن تاریخ 732ق حک شده است؛ 2. قلعة شیندان که تاریخ بنای آن احتمالاً مربوط به قبل از اسلام است؛ 3. قبرستان قدیمی و نهبین، بالای دهکدة حیران بر سر راه فرعی نمین؛ 4. قبرستان قدیمی دهکدة گنجکشی از آبادیهای نزدیک حیران؛ 5. بقعة پیر قطبالدین نزدیک دهکدة باغچهسرا؛ 6. بقعة سیّدابراهیم و سیّدقاسم پسران امامموسیکاظم(ع) در دهکدة کان رود.
مآخذ: نکـ آستارا، شهر.
آستارا از غرب به دریای خزر، از شمال به ارّان، از شرق به شهرستان اردبیل و از جنوب به منطقۀ طالشنشین گرگان رود محدود است. این شهرستان فقط یک دهستان مرکزی دارد و بیشتر آبادیهای بزرگ و کوچک آن در کنار شاخههای سمت راست رودخانة آستارا جای دارند. این بخش به نوشتة فرهنگ آبادیهای کشور (براساس سرشماری 1355ش، 8/4) دارای 58 آبادی و 21795 تن جمعیت است، اما فرهنگ اجتماعی جهادسازندگی (1363ش) تعداد آبادیهای آن را 80 آورده و نام آنها را نیز یاد کرده است. زبان اصلی اهالی ترکی و احیاناً طالشی است. مساحت این شهرستان 334 کمـ 2 تراکم نسبی جمعیت آن 6/107 (سرشماری 1355ش) و براساس برآورد 1363ش، 3/131 است. این شهرستان شامل دشت و کوهستان است که دشت و دوسوم دامنة کوهستانی جنگلی و یکسوم بالای آن خاسکوه یا کوه بیدرخت است. هوای دشت در تابستان گرم و مرطوب و در زمستان ملایم، و هوای کوهستان در تابستان و زمستان سرد است. محصولات آن غلّات، حبوبات، برنج و فرآوردههای دامی است. در شهرستان 3 درمانگاه، 71 دبستان، 12 مدرسة راهنمایی، 2 دبیرستان و یک مدرسة حرفهای و فنی است. از اماکن تاریخی آستارا میتوان اینها را نام برد: 1. بقعة شیختاجالدّین محمود خیوی در لمیر محلة آستارا که بر روی سنگ قبر آن تاریخ 732ق حک شده است؛ 2. قلعة شیندان که تاریخ بنای آن احتمالاً مربوط به قبل از اسلام است؛ 3. قبرستان قدیمی و نهبین، بالای دهکدة حیران بر سر راه فرعی نمین؛ 4. قبرستان قدیمی دهکدة گنجکشی از آبادیهای نزدیک حیران؛ 5. بقعة پیر قطبالدین نزدیک دهکدة باغچهسرا؛ 6. بقعة سیّدابراهیم و سیّدقاسم پسران امامموسیکاظم(ع) در دهکدة کان رود.
مآخذ: نکـ آستارا، شهر.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسْتاراخان ، مرکز شهرستانی به همین نام که در دو سوی مصب رود ولگا واقع شده و بخشی از مناطق جنوبی جمهوری شوروی فدراتیو روسیه است.
وجه تسمیه: روسها این شهر را آستراخان مینامند. نخستین آگاهی دربارة آستاراخان مربوط به سدة 7ق/13م است که کوچنشینان تاتار آن را به صورت هشترخان یا حاجیطرخان (ترخان) و نامهایی از اینگونه مینامیدند (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/339). جهانگردان اروپایی و مسلمان ازجمله ابنبطوطه که در سدة 8ق/14م میزیست، از اینش هر یاد کردهاند. وی ترخان را جایی دانسته که از مالیات و عوارض دیوانی معاف بوده است؛ و نام حاجیطرخان را چنین توجیه کرده است؛ «این شهر به یکی از حجاج نیکوکار ترک منسوب است که سلطان در خانة او مهمان شده و آن محل را به او بخشیده است» (1/384، 385). طرخان عنوان بعضی از سران قبایلی بوده که عدهای از آنها تابع ترکان بودند؛ و در آثار متقدمان بدین نکته اشاره شده است. به عنوان نمونه فرمانروای چاچ در نیمة سدة یکم ق/7م عنوان طرخان داشت. طبری، بلاذری، ابناثیر و دیگر مورخان اسلامی از «نیزک طرخان» یاد کردهاند که در 88ق/707م به فرمان قتیبهبن مسلم باهلی، عامل بنیامیه، به دار آویخته شد (بلاذری، 141، 307، 308). فردوسی از «بیژن طرخان» به عنوان فرمانروای سمرقند نام برده است. (9/348، 349). ابنفضلان (ص 77)، طرخان را عنوانی قبیلهای و مربوط به ترکان دانسته است. گرچه نمیتوان منشأ نام حاجیطرخان را به صورتی دقیق معلوم و مشخص کرد، با اینهمه تصور میرود نام مزبور را با عنوانی قبیلهایِ طرخان مرتبط باشد.
سیمای طبیعی: مساحت شهرستان آستاراخان 1/44 هزار کمـ 2 و جمعیت آن طبق آمار 1390ق/1970م حدود 000‘868 نفر است. ایالت مزبور دارای 10 واحد اداری، 2 شهر بزرگ و 14 قصبة نوع شهرستانی است. این شهرستان در دشت شمال دریای خزر و بر مصب رود ولگا قرار گرفته است. اراضی آن همسطح دریا و در بعضی نواحی پایینتر از آن است. دشت آستاراخان دارای گنبدهای نمکی است که گاه ارتفاع آنها به 150 متر میرسد. در مصب رود ولگا نیز تپههایی وجود دارد که آنها را تپههای بروفسک مینامند. آب و هوای این منطقه قارهای و خشک است. دمای متوسط در ژانویه ْ7/9- در شمال و ْ9/6- سانتیگراد در جنوب است که در ژوئیه در شمال به ْ5/24 و در جنوب به ْ1/25 سانتیگراد میرسد. میزان بارندگی سالانه در شمال 244 میلیمتر و در جنوب 175 میلیمتر است. دورة پوشش گیاهی بالاتر از ْ5 سانتیگراد آغاز میگردد (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/337). مصبّ رود ولگا به شاخههای زیادی منقسم میشود که هریک رودهای جداگانهای را تشکیل میدهند. در این ایالت چندین دریاچة نمک، و در اطراف مصب رود ولگا دریاچههایی از آب شیرین وجود دارد.
پوشش گیاهی: در این سرزمین گیاهان دانهای و گیاهان نمکدوست میرویند که برای علیق دام از آنها استفاده میشود. مساحت اراضی قابل استفادة این استان، از دیدگاه کشاورزی، جمعاً 300‘507‘3 هکتار است. 3/9٪ اراضی مزبور زیر کشت غله و 6/15٪ زیر کشت علیق قرار دارد و 9/72٪ علفزار است (همانجا).
حیات حیوانی: در دشت آستاراخان جانورانی چون گراز، انواع آهوی بدون شاخ، انواع موش، عقاب و انواع مختلف خزندگان زندگی میکنند. در رود ولگا بهویژه منطقة آستاراخان بیش از 50 نوع ماهی وجود دارد، که بالغ بر 30 نوع از آن مصرف صنعتی دارند. ماهی خاویاری استروژن این منطقه دارای شهرت جهانی است. در مصب رود ولگا، لکلک، پلیکان و دیگر پرندگان در فصولی از سال زندگی میکنند (همانجا).
جمعیت: طبق آمار 1959م حدود 5/77٪ اهالی آستاراخان را روسها تشکیل میدهند. 80/9٪ از اهالی قزاق، 2/8٪ تاتار و 5/4٪ از دیگر اقوام هستند. اکثر اهالی بومی این ناحیه مسلمان و شافعی مذهبند، ولی با کوچ روسها به این سرزمین، نسبت مسلمانان به مسیحیان کاستی پذیرفت. سال 1969م تراکم جمعیت در این سرزمین 9/18 نفر در هر کمـ 2 بود (همانجا).
سابقة تاریخی: شهر آستاراخان در دو سوی رود ولگا و شاخهای از مصب آن قرار گرفته است. این شاخه از ولگا، آختوبینسک نام دارد. این شهر به 3 منطقة شهری تقسیم شده است. آستاراخان توسط مغولان در نزدیکی شهر اتل (اتیل) که متعلق به خزران بود بنا گردید (بارتولد، 3/336). چنین به نظر میرسد که ضرب سکه در این ناحیه از 782ق/1380م آغاز شده باشد. این شهر در سالهای 798-801ق/1396-1399م به فرمان امیرتیمور گورکانی ویران شد، ولی بار دیگر شکوفایی خود را بازیافت. گمان میرود شکوفایی شهر پس از انحطاط پایتخت کهن این سرزمین ـ شهرسرای ـ صورت گرفته باشد. پس از انقراض حکومت قزلاوردا (اردوی زرین) در اوایل قرن 10ق/16م، دولت تازهای در آستاراخان پدید آمد که تا اواسط قرن بعد دوام یافت. در 961ق/1554م آستاراخان به تصرف روسها درآمد.
روسها نخست خاندرویشعلی را به عنوان تابع و دستنشاندة خود در این ناحیه قرار دادند. در 963ق/1556م شهرستان و شهر آستاراخان مدتی ضمیمة خاک روسیه شد (همانجا). جهانگرد و بازرگان روسی فدوت کوتوف (ص 99) که در همان سال طی سفر خود به ایران از این شهر دیدن کرده، مطالب ارزندهای پیرامون آستاراخان ارائه نموده است. بنابه نوشتة این جهانگرد در کنار رود آختوبا (آختوبینسک کنونی) که تاتارها آن را «آق ـ توبا» مینامیدند و فاصلة آن از آستاراخان حدود 60 ئرست (یک ورست معادل 0668/1 کمـ است) بود، شهر دیگری به نام قزلاوردا قرار داشت (ص 66). قزلاوردا را روسها سرای ـ برک یا نووی ـ سرای (سرای جدید) میگفتند. این شهر در 884ق/1479م ویران گشت و چنین به نظر میرسد که به روزگار سفر کوتوف صورت شهری آباد نداشت و تنها خرابههایی از آن برجا مانده بود. بنای آستاراخان به عنون شهر عمده و خاننشین این سرزمین را، سالهای 863-963ق/1459-1556م نوشتهاند (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا). پایههای شهر کنونی آستاراخان در 965ق/1558م با بنای دژی بر کنار رود نهاده شد. دژ بر فراز تپهای به نام زایچی یا دولگی که رود ولگا آن را احاطه کرده است، بنا گردید (همانجا). کوتوف ضمن اشاره به ویرانی شهر قزلاوردا و حمل سنگهای آن جهت بنای آستاراخان، چنین اشاره کرده است که در قزلاوردا «کاخ شاهی، مسجد و چند بنای دیگر همه از سنگ ساخته شدهاند. ولی اکنون همة این بناها را ویران میکنند و سنگهای آن را برای انجام کارهای مختلف به آستاراخان میبرند» (ص، 66). در سدة 11ق/17م آستاراخان به صورت یکی از استحکامات نظامی ـ دریایی دولت روسیه برای حفظ مصب رود ولگا درآمد (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا). در 967ق/1568م سپاه ترکان به آستاراخان درآمدند. ولی اندکی بعد ناگزیر از ترک آن سرزمین شدند. در 997ق/1589م کنار بخش تاتاران که بارتولد آن را «شهر تاتاران» نوشته است، دژی روسی بنا گردید. از آن زمان آستاراخان به تابعیت دولت روسیه درآمد و به سبب محل بسیار محل بسیار مناسبی که در مصب رود ولگا داشت، از دیدگاه بازرگانی و صنعت روبه پیشرفت نهاد و به شهری بزرگ مبدل گشت (بارتولد، همانجا). آستاراخان یکی از کانونهای قیام و مبارزه علیه دولت روسیه به رهبری استپانرازین (1080-1081ق/1669-1670م) بود. مدت 17 ماه کازاکها بر این سرزمین فرمان راندند (کازاکها از اقوام اسلاو و جدا از قوم قزاق ساکن قزلقستان هستند٩. آغاز سدة 12ق/18م در آستاراخان قیام بزرگی علیه دولت روسیه روی داد که به شورش سالهای 1116-1117ق/1704-1705م مشهور است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا). آستاراخان طی سدة 13ق/19م تبعیدگاه مخالفان دولت روسیة تزاری بود. طی دوران جنگهای داخلی که پس از انقلاب اکتبر 1917م درگرفت، میان دولت نوبنیاد روسیة شوروی با مخالفان آن پیکارهای عمدهای در آستاراخان روی داد که سرانجام با پیروزی ارتش سرخ، حکومت حزب بلشویک در این ناحیه تثبیت شد.
جمعیت: جمعیت شهر آستاراخان در 1331ق/1913م حدود 000‘163، در 1358ق/1939م 0000‘245 و در 1379ق/1959م 000‘305 نفر بود. ولی طبق آمار 1390ق/1970م به 000‘411 نفر افزایش یافت. اکثر اهالی این شهر را روسها تشکیل میدهند (همانجا).
فعالیت اقتصادی: آستاراخان یکی از مراکز صنعتی منطقة دریای خزر است. بخشهای صنعتی عمدة آن عبارتند از صنایع تهیة فلز، ماشینسازی، صنایع شیمیایی، تهیة چوب، مواد خوراکی، شیلات و مجتمع تهیة کنسرو ماهی. در آستاراخان مؤسسات تهیة گوشت، لبنیات و شیرینیسازی نیز فعالیت دارند. صنایع ماشینسازی عمدتاً در خدمت مجتمع کنسرو ماهی قرار گرفته است. در آستاراخان تأسیسات تولید پشم و شیشه، لاستیکسازی، کفش، پوست و کشباف نیز فعالیت دارند (همانجا).
حمل و نقل و ارتباطات: آستاراخان مرکز بزرگ صنعتی و بندر مهم دریایی رود ولگا و دریای خزر است و از طریق کشتی با کلیة بنادر عمدة دریای خزر و نیز شهرهای مهم کرانة رود ولگا از جمله شهر صنعتی گورکی ـ یکی از مراکز صنعتی و اتومبیلسازی اتحاد شوروی ارتباط دارد، و مرکز تقاطع راهآهن ساراتف ـ قزلار ـ گوریف است (همانجا).
فرهنگ و تأسیسات فرهنگی: در آستاراخان دانشکدة فنی، دانشکدة صنایع پرورش و تولید ماهی، دانشکدة پزشکی و دانشسرای عالی فعالیت دارند. شعبهای از دانشکدة مهندسی راهآهن شهر روستوف نیز در این شهر دایر است. این شهر دارای 20 آموزشگاه از جمله آموزشگاه اقیانوسشناسی و آموزشگاه پرورش ماهیهای خاویار و دارای مرکز تلویزیون است.
آثار تاریخی: فدوت کوتوف (ص 66) که در عهد صفویه میزیست، از آستاراخان به عنوان شهری بزرگ و پدید آمده از سنگ یاد کرده است. بنا به نوشتة او دیوار بلند و درازی با برجها و دروازهها در طول ساحل ساخته شده است. این دیوار با دو حصار دیگر، قلعهای را تشکیل دادهاند (روسها اینگونه دژها را کرمل یا کرملین مینامند). در قلعه جایگاههای متعددی برای تیراندازان و نیز محل گمرگ، بازار، قهوهخانه، منازلی برای ساکنان، جای خاصی برای اسیران، گروگانها و خانوادههای آنان وجود داشت. در پایین شهر چادرهای (یورتهای) تاتاران قرار گرفته بود و در پیرامون شهر کوچنشینان نوگای سکنی داشتند (همان، 66، 67) قوم نوگای از اقوام ترک ـ مغول و قزلاوردا بودند. این قوم اواسط سدة 10ق/16م تابع دولت روسیه شدند و در اراضی وسیعی از ساحل دریای خزر و شال قفقاز تا کرانة دریای سیاه سکنی گزیدند. در منتهیالیه بخش علیای شهر، بنای مسجد جلب نظر میکند، و پایینتر از آن باغها و جالیزها قرار گرفتهاند. بخش سفلای شهر محل پرستشگاهها و بازار آهنگران بود (همان، 67). اکنون نیز در مرکز شهر آستاراخان، قلعة قدیمی که فدوت کوتوف از آن یاد کرده با دیوارها و بنای سنگی که دارای 8 برج است، جلب نظر میکند. تاریخ بنای این قلعه را سالهای 987-1029ق/1579-1620م نوشتهاند. در این قلعة قدیمی یا «کرملین»، کلیسای بزرگی به نام اوسپنسکی وجود دارد که بنای آن متعلق به سالهای 1700-1710م است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا).
مآخذ: ابنبطوطه، محمدبن عبدالله، سفرنامه، ترجمة محمدعلی موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348ش؛ ابنفضلان، احمد سفرنامه، ترجمة ابوالفضل طباطبایی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1345ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوحالبلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1346ش؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی (روسی، چ 3)؛ فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش آ. برتلس و عبدالحسین نوشین، مسکو، انتشارات دانش، 1971م؛ نیز:
Bartold, V. V., Sochineniia, Moskva, izdatel stvo Nauka, 1965; Kotov, Fedot, Khozhenie kuptsa Fedota kotova v persiiu, ed. A. A., Kuznetsov, Moskva, izdatelstvo Vostochnoy litraturi, 1958.
وجه تسمیه: روسها این شهر را آستراخان مینامند. نخستین آگاهی دربارة آستاراخان مربوط به سدة 7ق/13م است که کوچنشینان تاتار آن را به صورت هشترخان یا حاجیطرخان (ترخان) و نامهایی از اینگونه مینامیدند (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/339). جهانگردان اروپایی و مسلمان ازجمله ابنبطوطه که در سدة 8ق/14م میزیست، از اینش هر یاد کردهاند. وی ترخان را جایی دانسته که از مالیات و عوارض دیوانی معاف بوده است؛ و نام حاجیطرخان را چنین توجیه کرده است؛ «این شهر به یکی از حجاج نیکوکار ترک منسوب است که سلطان در خانة او مهمان شده و آن محل را به او بخشیده است» (1/384، 385). طرخان عنوان بعضی از سران قبایلی بوده که عدهای از آنها تابع ترکان بودند؛ و در آثار متقدمان بدین نکته اشاره شده است. به عنوان نمونه فرمانروای چاچ در نیمة سدة یکم ق/7م عنوان طرخان داشت. طبری، بلاذری، ابناثیر و دیگر مورخان اسلامی از «نیزک طرخان» یاد کردهاند که در 88ق/707م به فرمان قتیبهبن مسلم باهلی، عامل بنیامیه، به دار آویخته شد (بلاذری، 141، 307، 308). فردوسی از «بیژن طرخان» به عنوان فرمانروای سمرقند نام برده است. (9/348، 349). ابنفضلان (ص 77)، طرخان را عنوانی قبیلهای و مربوط به ترکان دانسته است. گرچه نمیتوان منشأ نام حاجیطرخان را به صورتی دقیق معلوم و مشخص کرد، با اینهمه تصور میرود نام مزبور را با عنوانی قبیلهایِ طرخان مرتبط باشد.
سیمای طبیعی: مساحت شهرستان آستاراخان 1/44 هزار کمـ 2 و جمعیت آن طبق آمار 1390ق/1970م حدود 000‘868 نفر است. ایالت مزبور دارای 10 واحد اداری، 2 شهر بزرگ و 14 قصبة نوع شهرستانی است. این شهرستان در دشت شمال دریای خزر و بر مصب رود ولگا قرار گرفته است. اراضی آن همسطح دریا و در بعضی نواحی پایینتر از آن است. دشت آستاراخان دارای گنبدهای نمکی است که گاه ارتفاع آنها به 150 متر میرسد. در مصب رود ولگا نیز تپههایی وجود دارد که آنها را تپههای بروفسک مینامند. آب و هوای این منطقه قارهای و خشک است. دمای متوسط در ژانویه ْ7/9- در شمال و ْ9/6- سانتیگراد در جنوب است که در ژوئیه در شمال به ْ5/24 و در جنوب به ْ1/25 سانتیگراد میرسد. میزان بارندگی سالانه در شمال 244 میلیمتر و در جنوب 175 میلیمتر است. دورة پوشش گیاهی بالاتر از ْ5 سانتیگراد آغاز میگردد (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/337). مصبّ رود ولگا به شاخههای زیادی منقسم میشود که هریک رودهای جداگانهای را تشکیل میدهند. در این ایالت چندین دریاچة نمک، و در اطراف مصب رود ولگا دریاچههایی از آب شیرین وجود دارد.
پوشش گیاهی: در این سرزمین گیاهان دانهای و گیاهان نمکدوست میرویند که برای علیق دام از آنها استفاده میشود. مساحت اراضی قابل استفادة این استان، از دیدگاه کشاورزی، جمعاً 300‘507‘3 هکتار است. 3/9٪ اراضی مزبور زیر کشت غله و 6/15٪ زیر کشت علیق قرار دارد و 9/72٪ علفزار است (همانجا).
حیات حیوانی: در دشت آستاراخان جانورانی چون گراز، انواع آهوی بدون شاخ، انواع موش، عقاب و انواع مختلف خزندگان زندگی میکنند. در رود ولگا بهویژه منطقة آستاراخان بیش از 50 نوع ماهی وجود دارد، که بالغ بر 30 نوع از آن مصرف صنعتی دارند. ماهی خاویاری استروژن این منطقه دارای شهرت جهانی است. در مصب رود ولگا، لکلک، پلیکان و دیگر پرندگان در فصولی از سال زندگی میکنند (همانجا).
جمعیت: طبق آمار 1959م حدود 5/77٪ اهالی آستاراخان را روسها تشکیل میدهند. 80/9٪ از اهالی قزاق، 2/8٪ تاتار و 5/4٪ از دیگر اقوام هستند. اکثر اهالی بومی این ناحیه مسلمان و شافعی مذهبند، ولی با کوچ روسها به این سرزمین، نسبت مسلمانان به مسیحیان کاستی پذیرفت. سال 1969م تراکم جمعیت در این سرزمین 9/18 نفر در هر کمـ 2 بود (همانجا).
سابقة تاریخی: شهر آستاراخان در دو سوی رود ولگا و شاخهای از مصب آن قرار گرفته است. این شاخه از ولگا، آختوبینسک نام دارد. این شهر به 3 منطقة شهری تقسیم شده است. آستاراخان توسط مغولان در نزدیکی شهر اتل (اتیل) که متعلق به خزران بود بنا گردید (بارتولد، 3/336). چنین به نظر میرسد که ضرب سکه در این ناحیه از 782ق/1380م آغاز شده باشد. این شهر در سالهای 798-801ق/1396-1399م به فرمان امیرتیمور گورکانی ویران شد، ولی بار دیگر شکوفایی خود را بازیافت. گمان میرود شکوفایی شهر پس از انحطاط پایتخت کهن این سرزمین ـ شهرسرای ـ صورت گرفته باشد. پس از انقراض حکومت قزلاوردا (اردوی زرین) در اوایل قرن 10ق/16م، دولت تازهای در آستاراخان پدید آمد که تا اواسط قرن بعد دوام یافت. در 961ق/1554م آستاراخان به تصرف روسها درآمد.
روسها نخست خاندرویشعلی را به عنوان تابع و دستنشاندة خود در این ناحیه قرار دادند. در 963ق/1556م شهرستان و شهر آستاراخان مدتی ضمیمة خاک روسیه شد (همانجا). جهانگرد و بازرگان روسی فدوت کوتوف (ص 99) که در همان سال طی سفر خود به ایران از این شهر دیدن کرده، مطالب ارزندهای پیرامون آستاراخان ارائه نموده است. بنابه نوشتة این جهانگرد در کنار رود آختوبا (آختوبینسک کنونی) که تاتارها آن را «آق ـ توبا» مینامیدند و فاصلة آن از آستاراخان حدود 60 ئرست (یک ورست معادل 0668/1 کمـ است) بود، شهر دیگری به نام قزلاوردا قرار داشت (ص 66). قزلاوردا را روسها سرای ـ برک یا نووی ـ سرای (سرای جدید) میگفتند. این شهر در 884ق/1479م ویران گشت و چنین به نظر میرسد که به روزگار سفر کوتوف صورت شهری آباد نداشت و تنها خرابههایی از آن برجا مانده بود. بنای آستاراخان به عنون شهر عمده و خاننشین این سرزمین را، سالهای 863-963ق/1459-1556م نوشتهاند (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا). پایههای شهر کنونی آستاراخان در 965ق/1558م با بنای دژی بر کنار رود نهاده شد. دژ بر فراز تپهای به نام زایچی یا دولگی که رود ولگا آن را احاطه کرده است، بنا گردید (همانجا). کوتوف ضمن اشاره به ویرانی شهر قزلاوردا و حمل سنگهای آن جهت بنای آستاراخان، چنین اشاره کرده است که در قزلاوردا «کاخ شاهی، مسجد و چند بنای دیگر همه از سنگ ساخته شدهاند. ولی اکنون همة این بناها را ویران میکنند و سنگهای آن را برای انجام کارهای مختلف به آستاراخان میبرند» (ص، 66). در سدة 11ق/17م آستاراخان به صورت یکی از استحکامات نظامی ـ دریایی دولت روسیه برای حفظ مصب رود ولگا درآمد (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا). در 967ق/1568م سپاه ترکان به آستاراخان درآمدند. ولی اندکی بعد ناگزیر از ترک آن سرزمین شدند. در 997ق/1589م کنار بخش تاتاران که بارتولد آن را «شهر تاتاران» نوشته است، دژی روسی بنا گردید. از آن زمان آستاراخان به تابعیت دولت روسیه درآمد و به سبب محل بسیار محل بسیار مناسبی که در مصب رود ولگا داشت، از دیدگاه بازرگانی و صنعت روبه پیشرفت نهاد و به شهری بزرگ مبدل گشت (بارتولد، همانجا). آستاراخان یکی از کانونهای قیام و مبارزه علیه دولت روسیه به رهبری استپانرازین (1080-1081ق/1669-1670م) بود. مدت 17 ماه کازاکها بر این سرزمین فرمان راندند (کازاکها از اقوام اسلاو و جدا از قوم قزاق ساکن قزلقستان هستند٩. آغاز سدة 12ق/18م در آستاراخان قیام بزرگی علیه دولت روسیه روی داد که به شورش سالهای 1116-1117ق/1704-1705م مشهور است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا). آستاراخان طی سدة 13ق/19م تبعیدگاه مخالفان دولت روسیة تزاری بود. طی دوران جنگهای داخلی که پس از انقلاب اکتبر 1917م درگرفت، میان دولت نوبنیاد روسیة شوروی با مخالفان آن پیکارهای عمدهای در آستاراخان روی داد که سرانجام با پیروزی ارتش سرخ، حکومت حزب بلشویک در این ناحیه تثبیت شد.
جمعیت: جمعیت شهر آستاراخان در 1331ق/1913م حدود 000‘163، در 1358ق/1939م 0000‘245 و در 1379ق/1959م 000‘305 نفر بود. ولی طبق آمار 1390ق/1970م به 000‘411 نفر افزایش یافت. اکثر اهالی این شهر را روسها تشکیل میدهند (همانجا).
فعالیت اقتصادی: آستاراخان یکی از مراکز صنعتی منطقة دریای خزر است. بخشهای صنعتی عمدة آن عبارتند از صنایع تهیة فلز، ماشینسازی، صنایع شیمیایی، تهیة چوب، مواد خوراکی، شیلات و مجتمع تهیة کنسرو ماهی. در آستاراخان مؤسسات تهیة گوشت، لبنیات و شیرینیسازی نیز فعالیت دارند. صنایع ماشینسازی عمدتاً در خدمت مجتمع کنسرو ماهی قرار گرفته است. در آستاراخان تأسیسات تولید پشم و شیشه، لاستیکسازی، کفش، پوست و کشباف نیز فعالیت دارند (همانجا).
حمل و نقل و ارتباطات: آستاراخان مرکز بزرگ صنعتی و بندر مهم دریایی رود ولگا و دریای خزر است و از طریق کشتی با کلیة بنادر عمدة دریای خزر و نیز شهرهای مهم کرانة رود ولگا از جمله شهر صنعتی گورکی ـ یکی از مراکز صنعتی و اتومبیلسازی اتحاد شوروی ارتباط دارد، و مرکز تقاطع راهآهن ساراتف ـ قزلار ـ گوریف است (همانجا).
فرهنگ و تأسیسات فرهنگی: در آستاراخان دانشکدة فنی، دانشکدة صنایع پرورش و تولید ماهی، دانشکدة پزشکی و دانشسرای عالی فعالیت دارند. شعبهای از دانشکدة مهندسی راهآهن شهر روستوف نیز در این شهر دایر است. این شهر دارای 20 آموزشگاه از جمله آموزشگاه اقیانوسشناسی و آموزشگاه پرورش ماهیهای خاویار و دارای مرکز تلویزیون است.
آثار تاریخی: فدوت کوتوف (ص 66) که در عهد صفویه میزیست، از آستاراخان به عنوان شهری بزرگ و پدید آمده از سنگ یاد کرده است. بنا به نوشتة او دیوار بلند و درازی با برجها و دروازهها در طول ساحل ساخته شده است. این دیوار با دو حصار دیگر، قلعهای را تشکیل دادهاند (روسها اینگونه دژها را کرمل یا کرملین مینامند). در قلعه جایگاههای متعددی برای تیراندازان و نیز محل گمرگ، بازار، قهوهخانه، منازلی برای ساکنان، جای خاصی برای اسیران، گروگانها و خانوادههای آنان وجود داشت. در پایین شهر چادرهای (یورتهای) تاتاران قرار گرفته بود و در پیرامون شهر کوچنشینان نوگای سکنی داشتند (همان، 66، 67) قوم نوگای از اقوام ترک ـ مغول و قزلاوردا بودند. این قوم اواسط سدة 10ق/16م تابع دولت روسیه شدند و در اراضی وسیعی از ساحل دریای خزر و شال قفقاز تا کرانة دریای سیاه سکنی گزیدند. در منتهیالیه بخش علیای شهر، بنای مسجد جلب نظر میکند، و پایینتر از آن باغها و جالیزها قرار گرفتهاند. بخش سفلای شهر محل پرستشگاهها و بازار آهنگران بود (همان، 67). اکنون نیز در مرکز شهر آستاراخان، قلعة قدیمی که فدوت کوتوف از آن یاد کرده با دیوارها و بنای سنگی که دارای 8 برج است، جلب نظر میکند. تاریخ بنای این قلعه را سالهای 987-1029ق/1579-1620م نوشتهاند. در این قلعة قدیمی یا «کرملین»، کلیسای بزرگی به نام اوسپنسکی وجود دارد که بنای آن متعلق به سالهای 1700-1710م است (دایرهالمعارف بزرگ شوروی، همانجا).
مآخذ: ابنبطوطه، محمدبن عبدالله، سفرنامه، ترجمة محمدعلی موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348ش؛ ابنفضلان، احمد سفرنامه، ترجمة ابوالفضل طباطبایی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1345ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوحالبلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1346ش؛ دایرهالمعارف بزرگ شوروی (روسی، چ 3)؛ فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش آ. برتلس و عبدالحسین نوشین، مسکو، انتشارات دانش، 1971م؛ نیز:
Bartold, V. V., Sochineniia, Moskva, izdatel stvo Nauka, 1965; Kotov, Fedot, Khozhenie kuptsa Fedota kotova v persiiu, ed. A. A., Kuznetsov, Moskva, izdatelstvo Vostochnoy litraturi, 1958.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
آسْتانِ قُدْسِ رَضَوی، حرم مطهبر امامرضا(ع) و مجموعة بیوتات وابسته به آن و موقوفات و تشکیلات اداری تابع که بیشترین بخش آن در شهر مقدس مشهد واقع است.
زمینة تاریخی: مرقد مطهر حضرت علیبن موسیالرضا(ع) (148 یا 151-203ق/765 یا 768-718م)، هشتمین پیشوای شیعیان، در شهر مشهد مرکز استان خراسان واقع است. پیکر پاک امامرضا پس از شهادت در کنار قبر هارونالرشید (148-193ق/765-808م) که در خانة حَمیدبن قَحْطَبَه ٠د 159ق/775م) در دیهی به نام سَناباد نزدیک نوغان از توابع طوس قرار داشت، به خاک سپرده شد. فاصلة سناباد تا طوس را از 2 تا 4 فرسنگ گفتهاند. اختلاف اقوال در این مورد، ظاهراً میبایست از توسعة سناباد و تبدیل تدریجی آن به شهر در دورههای مختلف ناشی شده باشد.
بنای حرم و دگرگونیهای آن: مشهور است که مأمون عباسی (د 218ق/833م) پیش از شهادت امامرضا(ع) قبهای بر فراز گور هارون ساخته بود که امام(ع) نیز در زیر همان قبه به خاک سپرده شد. بنابراین نخستین بنای حرم مطهر رضوی را میتوان همان بقة هارونی به شمار آورد. اکنون نیز 2 متر از دیوار چینهایِ حرم که بنای آن منسوب به مأمون است، به جاست و بقیة بنا روی همان دیوار قرار دارد. پس از آن تا روزگار دیلمیان، نشانهای حاکی از تجدید بنا یا مرمت حرم مطهر در دست نیست، ولی مسلم است که زیارت حرم در میان شیعیان رواج داشته و این بارگاه خجسته، مزاری معروف بوده است که جهانگردان و جغرافیدانانی مانند ابنحَوقَل و اِصْطَخْری و مقدسی از آن یاد کردهاند. گویا مقدسی (345-381ق/956-991م) نخستین کسی است که در کتاب خود از حرم امامرضا(ع) به «مشهد» نعبیر کرده است (احسنالتقاسیم، 2/515). بنابراین، نظر اعتمادالسلطنه در مطلعالشمس که گفته است «مقدسی از مشهد ذکری ننموده» (2/8) بیاساس است.
دیلمیان بقعة نخستین را به پارهای تزیینات آراستند و در روزگار آنان که امیرانی شیعی مذهب بودند، زیارت حرم رضوی رواج یافت. در سدة 4ق/10م سبکتکین غزنوی حرم مطهر را ویران کرد و زیارت آن را ممنوع ساخت، اما پسر او یمینالدوله محمود حرم را مرمت کرد و «بارگاهی نیک بپرداخت» (همو، 2/50). بنابراین نظر پوپ که مرمت بنا را به سلطانمحمود غزنوی نسبت میدهد، صحیح نیست. پس از وی عمیدالدوله فایق که بیهقی او را «خادم خاصه» نامیده، دست به تکمیل بقعة رضوی و ابادانی مشهد زد. آنگاه سوریبن مُعْتَزّ یا مُعِزّ، مشهور به صاحب دیوان که از سوی سلطانمحمود بر خراسان حکومت داشت «و با ستمکاری، مردی نیکو صدقه و نماز بود و آثارهای خوش، وی را به طوس هست» (بیهقی، 413)، چیزهای دیگری بر حرم افزود و منارهای برای آن بساخت «ودیهی خرید فاخر و بر آن وقف کرد» (همانجا) و اولین حصار را به دور شهر برافراشت. این بنا در حملة غُزها در 548ق/1153م دچار آسیب شد. در روزگار سنجر سلجوقی (511-552ق/1117-1157م) شرفالدین ابوطاهربن سعدبن علی قمی پس از مرمت بنا، گنبدی نیز بر آن ساخت. کاشیهای 8 ضلعی بسیار نفیس معروف به «کاشیهای سنجری» که در ازارة حرم به کار رفته و اکنون در زیر قابهای بزرگ شیشهای محافظت میشوند، از آثار تَرْکان زُمُرُّدملک دختر محمود سلجوقی است که پس از 557ق/1161م نصب شده است. بر این کاشیها، اعداد و اسامی پراکندهای مانند «خمسائته» و «اثنیعشر» و «ترکان زمردملک» و «شهید» دیده میشود. باتوجه به اینکه محمود در 557ق/1161م کور شد و درگذشت (و شاید کشته شد) از کاربرد واژة شهید برای در این کاشیها، میتوان دریافت که ازارة حرم پس از آن تاریخ نصب شده است. همچنین میتوان حدس زد که در 612ق/1215م کاشیهای مزبور توسط علاءالدینمحمد خوارزمشاه مرمت شده و عدد «اثنیعشر» بر روی کاشیها، باقیماندة «سنة 612» است که بعدها دچار ریختگی شده و رقم «ستمائه» آن از میان رفته است. در روزگار خوارزمشاهیان نیز روضة رضوی مورد توجه بود و تزیینات نوینی بر آن افزوده شد؛ ازجمله 2 محراب کاشیِ چینی نمای و کاشیهای نفیس برجستة اطراف سردرِ پیش روی مبارک، از تزیینات علیبن محمد مُقْری، و کتیبهای حاوی 2 بیت شعر فارسی از عبداللهبن محمودبن عبدالله در دیوار حرم مطهر که «سنه 612» بر ان کتابت شده، از آثار همین دوره است. در 618ق/1221م با حملة تولی پسر چنگیز به روضة مقدس، بقعة رضوی دچار ویرانی شد، ولی به انهدام کامل نینجامید، زیرا همانسان که اشاره شد، کاشیهای سنجری ازارة حرم که پس از 557ق/1162م نصب شده است، هنوز در حرم هست. از آن پس تا حدود یک قرن بعد اطلاع مستندی که حاکی از مرمت حرم باشد، در دست نیست. ابنبطوطه که در 734ق/1333م، یک قرن پس از ویرانی طوس، مشهد را دیده است، به عمارت زیبا و کاشیکاری و ضریح نقرهای مرقد اشاره میکند. محتمل است که این عمارت و کاشیکاری و آبادانیهای دیگر از ساختههای سلطانمحمد خدابنده باشد، خاصه آنکه وی شیعی مذهب بوده است. گنبد حرم مطهر نیز از ساختههای هموست. در پشت زاویة شمالی حرم نیز چهارچوبی است که «سنة 735» بر آن حک شده، و در خود حرم کاشیهایی دیده میشود که دارای تاریخ 760 است، ولی نام سازندة آنها معلوم نیست.
در روزگار شاهرخ تیموری (حکومت: 807-850ق/1404-1146م) همسر او گوهرشادآغا، آثار ارزندهای در حرم مطهر و اطراف آن پدید آورد. ازجمله 2 رواق «دارِالحُفّاظ» و «دارالسَّیاده» را بنا کرد و مسجدجامع معروف «گوهرشاد» را در 821ق/1418م زیر نظر معمار بزرگ، قوامالدین شیرازی ساخت. شاهرخ دومین حصار شهر مشهد را بنا کرد. روی گونزالس دوکلاویخو سفیر اسپانیا که در آن زمان مشهد را دیده است، از شکوه و عظمت بارگاه و گنبد نقرهای آن یاد میکند. سلطانحسین بایْقَرا (حکومت: 875-912ق/1470-1506م) که نامش در کتیبة سردرِ ایوان طلای «صحن عتیق» آمده است، به پایمردی وزیرش امیرعلیشیر نوایی، نیمی از صحن عتیق فعلی را که بعدها به وسیلة شاهعباس صفوی توسعه یافت، بنا کرد. ایوان معروف به ایوان امیرعلیشیر هم در روزگار او ساخته شد. صفویان نیز در توسعه و تکمیل آستان قدس آثار ارزندهای برجای گذاشتند. طلاکاری گنبد سلطانمحمد خدابنده و ترمیم و طلاکاری منارة روزگار غزنویان، در ایام شاهطهماسب اول (حکومت: 930-984ق/1523-1576م) به انجام رسید و آخرین حصار شهر هم در روزگار او ساخته شد. شاهعباس اول (حکومت: 996-1038ق/1587-1628م) علاوه بر توسعة صحن عتیق، طلاکاری گنبد حرم را نیز که محتاج مرمت شده بود، طی سالهای 1010 تا 1016ق/1601 تا 1607 تجدید کرد. کتیبة گنبد به خط علیرضا عباسی بر این معنی تصریح دارد. شاهعباس همچنین تعدادی قرآن خطی منسوب به ائمة اطهار(ع) تقدیم آستان قدس کرد و الماس درشتی را که ازبکها از آستانة قدس به غارت برده بودند و او آن را بازپس گرفته بود، به فتوای علما فروخت و با بهای آن املاک زیادی خرید و وقف کرد. شاهعباس دوم (حکومت: 996-1038ق/1587-1628م) علاوه بر توسعة صحن عتیق، طلاکاری گنبد حرم را نیز که محتاج مرمت شده بود، طی سالهای 1010 تا 1016ق/1601 تا 1607 تجدید کرد. کتیبة گنبد به خط علیرضا عباسی بر این معنی تصریح دارد. شاهعباس همچنین تعدادی قرآن خطی منسوب به ائمة اطهار(ع) تقدیم آستان قدس کرد و الماس درشتی را که ازبکها از آستانة مقدس به غارت برده بودند و او آن را بازپس گرفته بود، به فتوای علما فروخت و با بهای آن املاک زیادی خرید و وقف کرد. شاهعباس دوم (حکومت: 1052-1077ق/1642-1666م) صحن عتیق را تعمیر و کاشیکاری کرد و شاهسلیمان (حکومت: 1077-1105ق/1642-1693م) گنبد مطهر را که بر اثر زلزلة 1084ق/1673م شکاف برداشته بود ـ به تصریح کتیبهای که بر آن نصب شده ـ مرمت کرد و چندین مدرسه ساخت. 2 بنای مهم آستان قدس، یکی رواقِالله وردیخان و دیگری رواق حاتَمخانی نیز از ساختههای اللهوردیخان و حاتمبیک اردوبادی از امیران بزرگ دولت صفوی است. ایوانی هم که در ضلع غربی «دارالضیافه» قرار دارد، از بناهای اللهوردیخان است.
در روزگار افشاریان، نادرشاه (1100-1160ق/1688-1747م) به تصریح قصیدة فارسی ندیم و کتیبههای نگاشته شده در سالهای 1145ق/1732م و 1146ق/1733م در ایوان طلای صحن عتیق، و به تصریح محمدکاظم مروی وزیر مرو، منارة دورة غزنویان و ایوان امیرعلیشیر را طلاکاری کرد و منارة دیگری در همان صحن برپا داشت و اشیائی زرین و گوهرنشان به آستان قدس تقدیم داشت. سقاخانهای هم که در وسط «صحن عتیق» جای داشت، از بناهای نادری بود که سنگاب یکپارچة آن را به امر نادر از هرات آوردند و اسماعیلخان طلایی سقفی بر روی ستونهای مرمر برفراز آن بساخت و روی آن را با خشتهای طلا تزیین کرد. به امر نادر مسیر یک نهر آب را به زیر حوض هدایت کردند تا حوض همواره پرآب باشد. این سقاخانه با مختصر تغییراتی، اکنون نیز برجای است ابراهیمخان برادر نادر نیز «هر دو درِ صحن را تَنْکة نقره گرفت» (مروی، 1/203).
در دوران فتحعلیشاه قاجار (حکومت: 1212-1250ق/1797-1834م) ساختمان «صحن جدید» آغاز شد و در روزگار محمدشاه (حکومت: 1250-1264ق/1834-1848م) ادامه یافت و در زمان ناصرالدینشاه (حکومت: 1264-1313ق/1848-1895م) به پایان رسید و ایوان آن طلاکاری شد. ایوان و سردر شمالی صحن عتیق معروف به «ایوان شاهعباسی» هم به تصریح کتیبهای که بر آن قرار دارد، در ایام محمدشاه مرمت شده است. «توحید خانة مبارکه» نیز در زمان نیابت تولیت عضدالملک در 1276ق/1859م مرمت گشته است. همو در 1275ق/1858م دستور داد روی نقاشیها و کاشیهای نفیس حرم را ایینهکاری کنند. ناصرالدینشاه نیز دستور داد ازادة دیوار تا بالای ایوان ناصری و سقف مقرنس آن را با خشتهای طلا بپوشانند. از همینرو، این ایوان معروف به «ایوان ناصری» گردید. در ایام مظفرالدینشاه (حکومت: 1313-1324ق/1848-1906م) نیز هر 2 صحن جدید و عتیق تعمیر شدند. کتیبهای که در سمت راست دیوار داخلی ایوان و سردرِ غربیِ صحنِ عتیق به خط نستعلیق نوشته شده، بر این معنی تصریح دارد. در 1330ق/1912م ارتش روسیة تزاری به بهانة حفظ جان رعایای خود و ایجاد امنیت و آرامش در مشهد و متفرق کردن کسانی که با آرایش نظامی به طرفداری از محمدعلیشاه مخلوع در آستانة مقدسه تحصن کرده بودند، گنبد مطهر را گلوله باران کرد و خرابیهایی پدید آورد (خراسانی، 633-635). پس از چندی حسینمیرزا نیّرالدوله والی خراسان آن خرابیها را با کمک اشخاص نیکوکار مرمت کد.
پس از روزگار قاجار تعدادی از بناهای آستان قدس و خود ضریح مطهر مرمت گردید و ساختمانهای نوینی بنیاد شد. در سالهای 1342-1344ش که فضای حرم از سمت «بالاسر مبارک» توسعه یافت، سقف مسجد بالاسر را نیز که فرسوده شده بود، برداشتند و پس از ایجاد سقف مسجد بالاسر را نیز که فرسوده شده بود، برداشتند و پس از ایجاد سقف بتونی، دیگرباره آن را کاشیکاری و تزیین کردند. ضلع شمالی حرم نیز توسعه یافت و به رواق «دارُالشُّکر» متصل شد. محراب قدیمی این مسجد که در ضلع جنوبی قرار داشت، بر اثر توسعه و تعمیرات از آنجا برداشته شد و به موزه انتقال یافت. از اقدامات دیگری که در این دوره انجام گرفت، ایجاد ساختمان بزرگ موزه و کتابخانه و ساختمان اداری و توسعة خیابانهای اطراف حرم و ایجاد فضای سبز را میتوان ذکر کرد.
پس از تأسیس جمهوری اسلامی ایران، تغییراتی در ابنیة آستان قدس پدید آمد و ساختمانهای جدیدی بنیاد گردید. در 1358ش، رواق «پشت سر مبارک» را حدود 18 متر توسعه دادند و سال بعد گسترش 2 ضلع «پیش روی مبارک» و «پایین پا» جمعاً به مساحت 36 مـ 2 به انجام رسید و پایین پا 70/1 متر تعریض شد. از کارهای این دوره، ساختمان مجدد بستها و ایجاد بست طبرسی، ساختمان دانشگاه علوم اسلامی، بنای 2 صحن جمهوری اسلامی و قدس، آغاز بنای جدید کتابخانه و موزه، و بنای رواقی موسوم به «دارالولایه» را میتوان نام برد.
بخش اوّل ـ ابنیه و مؤسسات فرهنگی
مراد از ابنیة آستان قدس حرم و ساختمانهایی است که در اطراف حرم جای دارد و وابسته به یک سازمان اداری است. این ساختمانها عبارت است از حرم، گنبد، گلدستهها، صحنها، ایوانها، رواقها، بستها، موزه و کتابخانه.
1. حرم: بنایی است مستطیلشکل (نزدیک به مربع) به طول 90/10 و عرض 40/10 متر. 4 صُفّه در 4 طرف حرم واقع است که از آنها به داخل حرم رفت و آمد میشود و طول دهانة هریک 3 متر است. بالای این صفهها 4 صفة کوچک قرار دارد. ازارة حرم تا ارتفاع 20 سانتیمتر از سنگ مرمر است و بالاترِ آن به ارتفاع 92 سانتیمتر از کاشیهای 4 و 6 و 8 پهلو و کوکبی شکل پوشیده شده که بر اغلب آنها آیات و احادیث، و بر برخی دیگر نقشهای اسلیمی برجسته دیده میشود. بر بالای این کاشیها کتیبهای برجسته بر روی کاشیهای چینی نمای نفیس، حاوی آیاتی از سورة الفتح دیده میشود و بر بالای آن، کتیبة دیگری از مرمر به عرض 32 سانتیمتر هست که قصیدهای از دبیرالملک فراهانی به خظ نستعلیق بر آن نوشته شده است. حرم از کف تا انتهای زیر سقف 80/18 متر ارتفاع دارد. کتیبهای به عرض 80 سانتیمتر در منتهیالیه 4 دیوار حرم که زیر طاق گنبد واقع است، در ارتفاع 85/6 متر از کف حرم قرار دارد که سورة جمعه به خط ثلث علیرضا عباسی بر ان نوشته شده است. داخل حرم 3 محراب هست: یکی در دیوار جنوب شرقی حرم به عرض 75/1 و ارتفاع 40/2، دیگری در دیوار جنوب شرقی حرم به عرض 15/2 و ارتفاع 60/2، سوّمی در بالاسر مبارک، زیر طاق و صفهای که از آن به مسجد بالاسر میروند، به عرض 25/1 و ارتفاع 90/1 متر. موقعیت 4 صفة حرم از این قرار است: الف ـ صفة شمالی، در پشت سر مبارک، ب ـ صفة جنوبی، در پیش روی مبارک، ج ـ صفة شرقی، در پایین پای مبارک، د ـ صفة غربی، در بالاسر مبارک. در ایام عضدالملک میان صفة جنوبی و حرم دری از طلا نصب شده بود که به نام خود او معروف بوده و در 1353ش با در طلایی جدیدی تعویض گردیده است. درِ صفة شرقی نیز دارای نقوش و خطوطی برجسته است. متن آن از نقره و نقوش و خطوطش از طلاست.
بقعه و ضریح: کهنترین مأخذی که دربارة بقعه و ضریح امام(ع) به نظر رسیده است، مربوط به روزگار خوارزمشاهیان است. خوانساری در روضاتالجنات از ثاقبالمناقب نقل میکند که انوشیروانِ مجوسیِ اصفهانی، که نزد قطبالدینمحمد خوارزمشاه (حکومت: 490-521ق/1097-1127م) منزلتی داشت، از سوی وی به سفارت به نزد سلطانسنجر (حکومت: 511-522ق/1117-1157م) مأمور شد و چون به مرض بَرَص مبتلا بود و میدانست که این بیماری مایة بیزاری مردم است، از رفتن به نزد سنجر بیم داشت، امّا به پند کسانی، از امام شفا خواست و گفتهاند که شفا یافت. پس، از روی راستی اسلام آورد و صندوقی از نقره بر روی آرامگاه ساخت و مالی فراوان به روضة امام بخشید. در ادوار بعد، ابنبطوطه از ضریحی چوبی یاد میکند که سطح آن را با صفحات نقره پوشانده بودهاند. شاید مقصود ابنبطوطه از «ضریح» صندوق چوبی روی مرقد مبارک باشد. در این صورت بر اثر اشتباهِ ناشی از نقلِ این قول در کتابهایِ پس از وی، اظهارنظر قطعی دربارة احداث صندوق و ضریح امام دشوار میشود. چنانکه اشاره شد، باتوجه به تاریخی که ابنبطوطه از مشهد دیدار کرده، به حدس صائب میتوان گفت که صندوق مزبور ساختة سلطانمحمد خدابنده بوده است و این همان است که تا 1311ش پا برجای بود. در روزگار شاهطهماسب اول بر آن صندوق، صفحاتی از طلا که آیاتی از قرآن مجید به خط علیرضا عباسی بر آن نقش شده بود، کوبیدند و این صندوق به همین سبب به «صندوق شاهعباسی» معروف شد که آن را در 1311ش به علت فرسودگی برداشتند و پس از تحویل صفحات زرین روی آن به موزة آستانه، صندوقی دیگر از سنگ مرمر به طول 10/2 و عرض 06/1 متر به جای آن نصب کردند. بقعة رضوی اینک دارای 2 ضریح است: ضریح داخلی از فولاد جواهرنشان که در ایام نادری ساخته شد و شاهرخ افشار آن را در 1160ق/1747م وقف حرم کرد؛ و ضریح خارجی که در 1338ش از طلا و نقره ساخته و به جای ضریح فولادی فتحعلیشاه نصب شد. ضریح دیگری نیز ساختة عصر شاهعباس یا شاهطهماسب از چوب و آهن و صفحات طلا و نقره در بخش درونی بقعه بوده که به علت فرسودگی، در همان ایامی که ضریح جدید نصب میشد، آن را برداشتند، و طلا و نقرة آن را به خزانة آستان قدس تحویل دادند. طول ضریح جدید 05/4 و عرض آن 06/3 و ارتفاعش 90/3 متر است. 2 ضلع درازترِ ضریح، هریک دارای 4 دهانه، و 2 ضلع کوتاهترِ آن، هریک دارای 3 دهانه است که مجموعاً 14 دهانه میشود. در میان و بالای این دهانهها جمعاً 18 صفحة بیضی شکل محدب از طلا نصب شده که احادیثی به خط ثلث بر روی آنها نوشته شده است. بر بالا و اطراف ضریح، صفحاتی مضرّس از طلا نصب شده که نام 14 معصوم بر روی آنها به خط ثلث نوشته شده ات. بالاتر از آن لبه و اطراف ضریح نیز جمعاً 92 برگ از طلا جای دارد که بر روی هریک از آنها اسم جلالة «الله» نوشته شده است.
2. گنبد: گنبد دارای 2 پوشش است: پوشش نخستین، سقفی است که از زیر (داخل حرم) دیده میشود و مقرنسکاری است؛ پوشش دوم برفراز پوشش نخستین نهاده شده و از خارج با اجرهای طلا پوشانده شده است و در معرض دید مردم قرار دارد. این گنبد را نخستینبار شاهطهماسب اول طلاکاری کرد و سپس این طلاکاری توسط شاهعباس تجدید شد. ارتفاع حرم از کف آن تا انتهای زیر سقفِ مقعر (پوشش داخلی) 8/18 متر، و تا قلة گنبد بر فراز پوشش خارجی 20/31 متر است. پیرامون خارجی گنبد 1/42 متر، ارتفاع سرِ طرق گنبد 5/3 متر و ارتفاع سطح طلاکاری شدة گنبد از آغاز تا قلة آن 40/16 متر است. سطح خارجی گنبد که پوشیده از خشتهای مسی یا لایهای از طلاست، دارای نقوش و خطوط و کتیبههای ممتاز است.
3. گلدستهها: حرم دارای 2 گلدسته است، یک نزدیک گنبد و بالای ایوان طلای نادری، در جنوب صحن عتیق؛ و دیگری در شمال صحن عتیق و بر بالای ایوان عباسی. گلدستة نزدیک گنبد از آثاری سوریبن معتز است. این گلدسته یکبار توسط شاهطهماسب اول و بار دیگر توسط نادرشاه تعمیر و طلاکاری شد. ارتفاع آن از کف صحن تا قله 50/40 متر و یرامون خارجی آن 13 متر است. گلدستة دیگر به ارتفاع گلدستة پیشین توسط نادرشاه بنا و طلاکاری شده است.
4. صحنها: آستان قدس دارای 3 صحن است: صحن عتیق (انقلاب) صحن جدید (آزادی)، و صحن موزه (امام). دو صحن دیگر به نامهای جمهوری اسلامی و قدس اکنون در دست ساختمان است.
صحن عتیق (انقلاب)، در شمال حرم واقع است. طول آن 38/104، و عرض آن 52/64 متر است. در پیرامون صحن تعدادی حجره در دو طبقه بنا شده است. 4 ایوان، در 4 سمت صحن، این حجرهها را از یکدیگر جدا میکند: الف ـ ایوان جنوبی یا ایوان طلا، از بناهای امیرعلیشیر در قرن 9ق/15م است. چون سطح ایوان را نادرشاه طلاکاری کرده است، به ایوان نادری معروف است. طول ایوان 70/14 و عرض آن 80/7 و ارتفاع آن 4/21 متر است. ازارة ایوان به ارتفاع 2 متر سنگ مرمر رنگارنگ است. روی ازاره احادیثی در فضیلت زیارت حرم به خط نستعلیق نوشته شده است. از ازاره تا سقف با خشتهای مطلّا زینت شده است. در این ایوان 4 در طلایی وجود دارد. درُ ضلع شرقی به توحید خانه، و درُ ضلع غربی به کفشداری بزرگ باز میشود. درِ سوم در زاویة جنوب غربی است که به راهرو سقاخانة سابق و از آنجا به دارالسیّاده راه دارد. چهارمین در، زاویة جنوب شرقی را به محلی که سابقاً قرآن خانه بود متصل میسازد. در ضلع جنوبی ایوان، طاقی مانند محراب هست که بر روی خشتهای مطلای آن قصیدهای به فارسی از «ندیم» به خط نستعلیق محمدعلیبن سلیمان رضوی نوشته شده که بیانگر طلاکاری و مرمّت ایوان به دستور نادرشاه است. در پایان قصیده، مادة تاریخ اتمام آن (1145ق/1732م) ذکر شده است. بر بالای حجرههای فوقانی این ایوان، کتیبهای است به خط ثلث طلایی بر متن لاجوردی که حدیثی در فضیلت زیارت حرم امامرضا(ع) بر ان نقش شده است. پیرامون سردر خارجی ایوان نیز کتیبهای بر کاشی به خط ثلث سفیدرنگ هست که سورة «کهیعص» (مریم) بر آن نوشته شده است. بر بالای این کتیبه، به خط کوفی زردرنگ آیاتی از سورة «یس» نقش شده است. ب ـ ایوان شمالی یا ایوان عباسی. طول این ایوان 80/14 و عرض آن 20/8 و ارتفاع آن 50/22 متر است. این ایوان ساختة شاهعباس اول است و در روزگار شاهعباس دوم مرمت شده است. شاید از همینرو است که پوپ (نامة آستان قدس، 89) آن را به اشتباه به شاهعباس دوم نسبت داده است. کف ایوان با سنگ خَلَج فرش شده و ازارة آن سنگ تیره است. از روی ازاره به سمت بالا تا سقف، کاشیکاری است و بیشتر آن معرَّق است. در پشت این ایوان، به سمت شمال، صفّة بزرگی هست مانند محراب که با کاشیهای معرق زینت داده شده است. 4 غرقة فوقانی این ایوان نیز کاشیکاری است. در پیرامون صفة بزرگ، به خط ثلثِ محمدرضا امامی، در 1059ق/1649م، «بسمله و صلوات» نوشته شده است. در پیشانی این ایوان به خط ثلث زردرنگ، اثر محمدرضا امامی دارای همان تاریخ، نام شاهعباس دوم که امر به مرمت ایوان داده بود، آمده است. ج ـ ایوان غربی. این ایوان و ایوان شرقی ساختة شاهعباس اول است. طول ایوان 10/24 و عرض آن 9/6 متر است. یک بار در ایام شاهعباس دوم و بار دیگر در روزگار ناصرالدینشاه مرمت شده است. کف ایوان از سنگ خلج و ازارة آن سنگ تیره است. از بالای ازاره تا سقف با کاشیهای معرق پوشانده شده است. در 3 سوی داخلی ایوان، کتیبهای به خط ثلث سفیدرنگ، شامل چند حدیث به خط علیرضا عباسی نصب شده است. در پیشانی آن هم به خط ثلث زردرنگ بر زمینة لاجوردی آیهالکرسی نوشته شده است. د ـ ایوان و سردر شرقی. بر بالای آن نقاره خانه واقع است. طول ایوان 20/18، عرض آن 80/7 و ارتفاع آن 26 متر است. کف ایوان از سنگ خلج و ازارهاش از سنگ تیره است. از روی ازاره تا سقف کاشیکاری است. داخل ایوان بالای در ورودی حرم، غرفهای است که داخل آن با کاشیهای معرق پوشیده شده و کتیبهای به خط ثلث سفیدرنگ در آن هست که حدیثی از امامصادق(ع) بر آن نوشته شده است. پیرامون سردر خارجی ایوان به خط ثلث سفیدرنگ سورة «المُزَّمِّل» کتیبه شده و بر پیشانی آن آیة «نور» به خط زردرنگ نوشته شده است.
گرداگرد صحن عتیق 12 صفه است: 1. صفة جنوبیِ ایوانِ غربیِ صحن، دارای کتیبهای است به خط ثلث بر کاشی معرق که آیاتی به خط علیرضا عباسی بر آن نوشته شده است؛ 2. صفة دیگری در شمال ایوان غربی، دارای کتیبهای است به خط علیرضا عباسی حاوی آیاتی از قرآن؛ 3. صفة شمالی صحن که کتیبهای ندارد؛ 4. صفة دیگری در کنار صفة شمالی؛ 5. صفة شمالی ایوان عباسی، با کتیبهای به خط ثلث که آیة «مَثَلُالَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُم» بر آن مرقوم شده است؛ 6. سفة دیگری در شرق ایوان عباسی، دارای کتیبهای است که حدیثی از پیامبر اکرم(ص) به خط ثلث بر ان نوشته شده است؛ 7. صفة شمالی ایوان شرقی، دارای کتیبهای است به خط ثلث اثر محمدرضا امامی که حدیثی از امامعلی(ع) بر آن نوشته شده است؛ 8. صفة دیگری در جنوب ایوان شرقی، کتیبهای در آن هست به خط ثلثِ محمدرضا امامی حاوی حدیثی از امامعلی(ع) بر آن نوشته شده است؛ 9. صفة کفشداری گنبد اللهوردیخان، دارای کتیبهای به خط ثلث از محمدرضا امامی حاوی حدیثی از امامعلی(ع)؛ 10. صفة شرقی ایوان طلای نادری، دارای پنجرهای است برنجی معروف به پنجرة فولاد که داخل حرم از آن دیده میشود؛ 11. صفة دیگری در غرب ایوان طلای ناصری که از آن به حرم وارد میشوند، با کتیبهای به خط محمدرضا امامی که حدیثی از امامرضا(ع) بر آن نوشته شده است؛ 12. صفة جنوب غربی صحن که فاقد کتیبه است.
صحن جدید (آزادی)، در شرق حرم واقع است. طول این صحن 50/81 و عرض آن 51 متر است. پیرامون صحن 56 غرفه در پایین و همین تعداد غرفه در بالا ساخته شده است. در پشت بیشتر غرفهها، اطاقهای کوچک و بزرگ واقع است. به تصریح کتیبة بالای سردرِ ایوان شرقی و کتیبة سردرِ ایوان جنوبی این صحن، بنای آن را در ایام فتحعلیشاه و کاشیکاری آن در روزگار محمدشاه انجام گرفته است. ازارة صحن به ارتفاع 44/1 متر از سنگ مرمر تیره، و بالای ازاره روی تمام دیوارها و پایهها و سردرها، با کاشی رنگارنگ آرایش یافته است. در وسط صحن به جای سقاخانهای که برچیده شده، حوضی بزرگ بنا گردیده است که سنگاب یکپارچة سقاخانة مزبور را میان آن میتوان دید. در 4 سوی صحن، 4 ایوان بزرگ هست: 1. ایوان و سردر طلای ناصری (غربی)، طول این ایوان 30/15، عرض آن 25/7 و ارتفاع آن 10/20 متر است. این ایوان به وسیلة دری طلایی و یک راهروِ کوچک و یک در طلایی دیگر به دارالسّعاده و از آنجا به حرم مطهر میپیوندد. کف ایوان و ازارة آن تا ارتفاع 2 متر از سنگ مرمر پوشیده شده است. ایوان دارای 4 غرفة فوقانی است که بدنة آنها از خشت مطلّاست. در داخل ایوان کتیبهای به خط نستعلیق برجسته از منشآت سرخوش دیده میشود که از تاریخ مرمت و طلاکاری و نام متصدیان آن حکایت میکند. پیرامون خارجی سردر، کتیبهای هست به خط ثلث سفیدرنگ بر روی کاشیهای لاجوردی که سورة «النَّبأ» بر آن نوشته شده است. در پیشانی این سردر به خط ثلث زردرنگ بر روی کاشی لاجوردی کتیبهای هست که نام بانی ایوان و رواق مزبور ـ آصفالدوله ـ والی وقت خراسان بر آن نوشته شده است؛ 2. ایوان شرقی، طول این ایوان 80/15، عرض آن 10/7 و ارتفاع آن 10/20 متر است. کف ایوان با سنگ خلج فرش شده و ازارة آن از سنگ مرمر تیره است. از روی ازاره تا زیر سقفِ مقرنسکاری شده، با کاشی زینت یافته است. پیرامون ایوان، کتیبهای به خط سفیدرنگ بر کاشی لاجوردی است حاوی سورههای «القیامهوَلْعَصْر». بر پیشانی ایوان به خط ثلث زردرنگ، تاریخ تزیین صحن و ایوان توسط محمدشاه در 1263ق/1847م نوشته شده است؛ 3. ایوان جنوبی، طول این ایوان 30/18، عرض آن 30/7 و ارتفاع آن 20 متر است. سابقاً پشت این ایوان آشپزخانة خدمة آستانة قرار داشت که آن را خراب کردند و به عمارت و صحن امامخمینی (موزة سابق) ضمیمه کردند. اکنون این ایوان از صحن جدید به صحن امام راه دارد. کف ایوان، سنگ خلج و ازارة آن سنگ مرمر تیره است. از روی ازاره به بالا تا زیر سقف، کاشیکاری است. در این ایوان 4 غرفه هست که زیر هریک به ترتیب، سورههای «الکافِرون، اَالتَّوحیدْ، الفَلَقْ و النّاس» نوشته شده است. در وسط ایوان کتیبهای هست که روایتی از امامرضا(ع) و روایتی از پیامبر اکرم(ص) به خط ثلث بر آن نوشته شده است. پیرامون ایوان نیز کتیبهای به خط ثلث بر کاشی سفید با زمینة لاجوردی هست که سورة «المُنافِقون» بر آن نوشته شده و تاریخ کتابت آن 1262ق/1846م است. بر پیشانی ایوان هم کتیبهای به خط ثلث بر کاشی زردرنگ با زمینة لاجوردی هست که از سال تزیین و مرمت آن در عهد محمدشاه گزارش میدهد؛ 4. ایوان شمالی، طول این ایوان 20/17، عرض آن 19/7 و ارتفاع آن 20 متر است. کف ایوان سنگ خلج و ازارة آن سنگ مرمر تیره است. از بالای ازاره تا زیر سقف، مزیّن به مقرنس، با کاشی آرایش یافته است. این ایوان در داخل صحن بر پیشانی سردر، کتیبهای دارد به خط ثلث زردرنگ بر کاشی لاجوردی که تاریخ تزیین و وقف آن توسط مُوتمِنالمُلک در روزگار ناصرالدینشاه درج شده است. کتیبة گرداگرد ایوان به خط ثلث و به رنگ سفید بر زمینة لاجوردی، حاوی آیاتی از قرآن مجید است.
صحن امامخمینی (موزة سابق): در جنوب در جنوب صحن جدید و جنوب شرقی حرم مطهر، تعدادی دکانهای کهنه و فرسوده و مدرسة نیمه ویرانی به نام مدرسة پایین پا یا مدرسة سعدالدین واقع بود. در 1316ش این بناها به اضافة چند خانه و بنای کهنة دیگر که آستانه خریداری کرد، برچیده شد و به جای آن صحنی دیگر و ساختمانهایی برای موزه و کتابخانه بنا گردید. این ساختمان 8 سال به درازا کشید و در 1324ش افتتاح شد. در 1353ش این ساختمانها (موزه، و خزانه و کتابخانه) کاملاً برچیده شد و 000‘1 متر مربع زیربنای آن به محوطة صحن افزوده گشت و صحن موزه با وسعت 000‘10 مترمربع پدید آمد. همة صحن به ضخامت 15 سانتیمتر بتونریزی و سنگفرش شده و آبنمای بزرگی به ابعاد 10/44×40/13 متر از سنگ مرمر در وسط آن احداث شده است. این صحن از سوی شمال، با سردری بلند و زیبا که از مقرنسهای باارزش پوشیده شده است، به صحن نو میپیوندد. در سوی شرق صحن، ساختمان جدید و زیبای موزه، کتابخانه و خزانه که با معماریِ سنتیِ اسلامی بنا شده واقع است. از سوی غرب، با سردر بلند و زیبای دیگری به ایوان شرقی مسجد گوهرشاد میپیوندد. سراسر ضلع شمالی و غربی این صحن با طاقنماهای کاشیکاریِ دو طبقه تزیین شده است. ضلع جنوبی با نردههای فلزی و درهایی به خیابان مدوّر عریضی که همه بناهای آستان قدس را در بر میگیرد، میپیوندد.
صحن جمهوری اسلامی: بنای این صحن در 1360ش، در زمینی به وسعت 000‘25 مترمربع، میان بست بالا و مسجد گوهرشاد، جایی که فضای باز و آبنما بود، آغاز شد و اکنون نیز ادامه دارد. این صحن از طریق مدرسة بالاسر مبارک به رواق دارالسّیاده و از آنجا به حرم مطهر متصل خواهد شد.
صحن قدس: فضای جلو صحن امام و مسجد گوهرشاد و ساختمانهای فلکة خارجی و فلکة داخلی، روی هم صحن قدس را تشکیل خواهند داد. هماکنون مشغول خاکبرداری صحن هستند و 000‘56 مـ 3 خاکبرداری شده است.
5. رواقها: در استان قدس، 15 رواق به شرح زیر وجود دارد:
دارالحِفّاظ: این بنا در جنوب حرم واقع است و از بناهای گوهرشاد است: طول رواق 18، عرض آن 65/8 و ارتفاع آن تا زیر سقف 8/12 و تا پشت سقف 46/14 متر است. دارالحفاظ دارای 7 صفه است. 4 صفة آن دارای درهایی است که به حرم مطهر، رواق اُپَکْمیرزا (یا اُپْکَهمیرزا)، دارالسیاده و راهرو کفشداری مسجد گوهرشاد باز میشوند. ازاره دور دارالحفاظ به ارتفاع 70/1 متر، سنگهای منبتکاری بسیار ظریف و زیباست. بالای ازاره بر روی سنگ اشعاری از قاآنی کتیبه شده است.
دارُالسّیاده: این بنا در غرب مسجد بالاسر حرم واقع شده و از بناهای گوهرشاد است و از بزرگترین رواقهای حرم به شمار میرود. طول رواق 86/31 متر است و عرض آن که از 3 بخش متفاوت تشکیل میشود دارای این ابعاد است: عرض بخش میانی که بزرگتر است 30/19 متر و عرض بخشهای طرفین 76/7 متر است. ارتفاع رواق از کف تا زیر طاق 87/20 متر است. از دارالسیاده چند در به ایوان شمالی مسجد گوهرشاد، راهرو معروف به سقاخانه، و از آنجا به ایوان طلای نادری و دارالحفاظ باز میشود. در اوایل روزگار صفویان که زلزلهای در مشهد رخ داد، دارالسیاده نیز مانند گنبد حرم دچار آسیب گشت، سپس به فرمان شاهطهماسب به مرمت آن پرداختند. بر بالای دری که میان دارالحفاظ و دارالسیاده است، اشعاری به خط نستعلیق نوشته شده که حاکی از ترمیم رواق و تاریخ آن است. ازارة دارالسیاده به ارتفاع 80/1 متر از کاشی معرّق است.
دارُالسَّعاده: این بنا در شرق رواقهای آستان قدس، میان ایوان طلای صحن جدید و رواق حاتمخانی قرار دارد. طول رواق 90/14، عرض آن 80/13 و ارتفاع آن 80/14 متر است. این رواق از ساختههای اللهیارخان آصفالدولة قاجار است و توسط علیاصغرخان اتابک آیینهکاری شده است. ازارة رواق به ارتفاع 40/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره، بر روی سنگ مرمر به عرض 40 سانتیمتر، قصیدهای از صبوری مشهدی به خط نستعلیق کتیبه شده است. از بالای کتیبه تا سقف، آیینهکاری است.
دارُالصِّیافَه: رواقی است میان صحن جدید و رواق (گنبد) اللهوردیخان. طول آن 5/15، عرض آن 25/9 و ارتفاع آن 5/15 متر است. کف این رواق از سنگ مرمر و ازارة آن به ارتفاع 50/1 متر از سنگ منبت است. بالای ازاره، کتیبهای به عرض 40 سانتیمتر دیده میشود که سورة «الانسان» و «آیهالکرسی» به خط ثلث بر آن نقش بسته است و بالاتر از کتیبه، آیینهکاری شده است.
دارُالذِّکْر: محل سابق مدرسة علینقیمیرزا است که در 1342-1344ش نوسازی و مسقف شده و به دارالذکر موسوم گردیده است. طول رواق 72/15، عرض آن 19/12 و ارتفاع آن 9 متر است. کف دارالذکر با مرمر سبزرنگ و ازارهاش تا ارتفاع 50/1 متر از مرمر سفید است. از بالای ااره تا زیر سقف، آراسته به معرق و سقف آن گچبری و مقرنسکاری است.
دارُالسُّرُور: این رواق در جنوب دارالسعاده و شمال دارالذکر قرار دارد. رواق مزبور سابقاً آبدارخانه و بعداً دفتر امور داخلی آستان قدس بود که در 1334-1338ش به رواق بزرگی تبدیل شد و نامِ دارالسرور گرفت. طول رواق 80/24، عرض آن 82/4 و ارتفاع آن 75/4 متر است. کف این رواق و ازارة آن تا ارتفاع 46/1 متر از سنگ مرمر و از بالای ازاره تا زیر سقف آینهکاری است.
دارُالعِزَّ: این رواق سابقاً کشیک خانة خادمان آستان قدس بود و در 1342-1344ش پس از تعمیر و تزیین به رواق تبدیل شد. طول رواق 6/11، عرض آن 12/3 و ارتفاع آن 35/4 متر است. کف دارالعزه و ازارة آن تا ارتفاع 48/1 متر سنگ مرمر است و از آنجا تا زیر سقف آراسته به کاشی و سراسر سقف آینهکاری است. این رواق از شمال به دارالسرور و از شرق با 3 در به دارالذکر، و از غرب به دارالسّلام میپیوندد.
دارُالسَّلام: این بنا در اصل ساختمانی دو طبقه و از بناهای گوهرشاد بود که تحویل خانه نام داشت و از آن به عنوان انبار فرش و آسایشگاه استفاده میشد. این محل در 1334-1338ش پس از تعمیر و تزیین، به رواق (گنبد) اپکمیرزا متصل گردید و رواق دارالسلام پدید آمد. سپس در 1346ش آن را به راهرو کشیک خانة سابق پیوند دادند و رواقی بزرگتر به طول 20، عرض 10 و ارتفاع 5/9 متر پدید آوردند. دارالسلام دارای 3 در است که به شبستان مسجد گوهرشاد و دارالحفاظ و دارالعز گشوده میشود.
دارُالشُّکر: این بنا پیش از این قرآن خانة (کتابخانة اسبق) آستانه بود. سپس با پیوستن آن به بخشی از راهروِ مسجد بالاسر و بخشی از راهروی که از این مسجد به توحیدخانه میرفت، به یک رواق تبدیل شد. دارالشکر رواقی مربعشکل به طول هر ضلع 50/6 و ارتفاع 50/9 متر است. کف رواق و ازارهاش تا ارتفاع 70/1 متر از سنگ مرمر است. از ازاره به بالا، و نیز سراسر سقف آیینهکاری بود که اخیراً به جای آنها کاشی نصب کردهاند.
دارُالفَیْض: این بنا رواقی است متشکل از رواقهای مسجد ریاض و صفة شاهطهماسب که در 1347ش پس از تعمیر و تعریض به دارالفیض موسوم شد. طول رواق 85/15، عرض آن 90/5 و ارتفاع آن 50/9 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 67/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره کتیبهای است از مرمر به عرض 33 سانتیمتر که اشعاری از قاآنی به خط نستعلیق بر آن نوشته شده است. از روی کتیبه تا سقفِ مقرنس، با کاشیهای معرق زینت شده است.
توحیدخانه: رواقی است در شمال حرم بین رواق پشتسر مبارک و صحن عتیق. طول رواق 60/8، عرض آن 35/7 و ارتفاع آن 15 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 60/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره کتیبهای است به عرض 50 سانتیمتر که نام 12 امام(ع) به خط ثلث بر آن نوشته شده است. از بالای کتیبه تا سقف آیینهکاری است. توحیدخانه از شرق، دری به سوی رواق اللهوردیخان و از غرب دری دیگر به سوی ایوان طلای صحن جدید دارد.
رواق (گنبد) حاتمخانی: این بنا ساختة حاتمبیک اُردوبادی از امیران صفوی است که در حدود 1010ق/1601م بنا شده است. این رواق در شرق حرم واقع است و از در طلایی پایی پای مبارک به حرم راه دارد. این بنا از شرق به وسیله صفة بزرگ و مرتفعی به دارالسعاده میپیوندد. در شمال آن نیز صفهای است که به رواق اللهوردیخان راه دارد و از جنوب به کشیکخانه متصل میشود. طول رواق 50/13، عرض آن 30/7 و ارتفاع آن 60/11 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 50/1 از سنگ خلج و منبت است. در بالای ازاره کتیبهای است به عرض 40 سانتیمتر از سنگ که بر ان قصیدهای حک شده است. از بالای کتیبه تا سقف، یا کاشیهای معرق پوشانده شده است. در 1346ش، از ضلع جنوبی این رواق، راهی دیگر به دارالسعاده گشودهاند.
رواق (گنبد) اللهوردیخان: این رواق 8 ضلعی، ساختة اللهوردی از امیران دولت صفوی است که در شرق توحیدخانه و شمال شرقی گنبد حاتمخانی واقع است. ارتفاع کف رواق تا سقف گنبد 19/16 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 90/1 متر از سنگ مرمر پوشانده شده و از بالای ازاره تا سقف و خود سقف با کاشی معرق آرایش یافته است. در 8 پهلوی این رواق، 8 صفه و بر بالای هریک از آنها صفهای کوچکتر واقع است. صفههای پایین به صحن عتیق، توحیدخانه، رواق حاتمخانی و دارالسعاده میپیوندند.
رواق دارالولایه: این رواق با زیربنایی برابر با 2305 مـ 2، همچون بناهای دیگری که ساختمان آن در سالهای اخیر آغاز شده، هماکنون (1367ش) در حال احداث است و از غرب به صحن جمهوری اسلامی و از شرق توسط رواقهای دیگر به حرم مطهر خواهد پیوست.
مسجد بالاسر مبارک: این مسجد متصل به حرم است و میان آن و دارالسعاده قرار دارد. بانی مسجد، ابوالحسن عراقی (د 429ق/1038م)، دبیر غزنویان بوده است. کف مسجد با ازارة آن به ارتفاع 90/0 متر از سنگ مرمر است. از بالای ازاره تا ارتفاع 70/1 متری با کاشیهای معرق 6 و 8 ضلعی، تزیین گردیده است. روی دیوارها و سقف مسجد در عهد ناصری آیینهکاری شده یود که در 1344ش آن را با کاشی معرق آراستند. بر دیوارهای اطراف مسجد کتیبهای است به خط ثلث که آیاتی از قرآن مجید بر آن نوشته شده است. در محرابی که در کنار صفة متصل به حرم و در شرق مسجد واقع است نیز چند کتیبه هست که آیات و احادیثی بر آن نوشته شده است.
6. بستها: بست بنایی است در خارج از صحن مقدس که آغاز حریم ابنیة آستان قدس به شمار میرود.
این بنا پیش از این، دیواری آجری و ساده و دارای 3 دهانة متساوی برای رفتوآمد زائران بود که اغلب زنجیری به عنوان علامت بست (مأمن) برای پناهندگان به آستانه بر آن میآویختند. اکنون 3 بست یکی در شرق و دیگری در غرب و سوّمی در شمال صحن عتیق وجود دارد.
بست بالا: قسمتی از بالاخیابان، از محل تقاطع فلکه تا ایوان غربی صحن عتیق را بست علیا یا بست بالاخیابان میگویند. در روزگار احمدشاه توسط سیدجواد ظَهیرُالاسلام (د 1344ش)، نایب التولیة وقت به جای دیوار آجری و سادة غرب بست، بنایی وسیعتر ساخته شد. در 1341ش آن را برچیدند و در 1342-1344ش بنای بزرگی به جای آن ساختند. طول این بنا 30 و عرض آن 25/1 و ارتفاعش 70/8 متر بود که 5 گذرگاه داشت. در نوسازی حرم و توسعة فضای اطراف آن در 1353ش، تغییراتی در ساختمان این بست داده شد، و سپس آن را به کلی برچیدند. در دوران جمهوری اسلامی ایران، بست مزبور با ظاهری جدید تجدید بنا شد و اکنون برجای است.
بست پایین: قسمتی از پایین خیابان، از محل تقاطع فلکه تا ایوان و سردر شرقی صحن را بست سفلی یا بست پایین خیابان میگفتند. سمت شرق این بست مانند بست بالا بنای کهنهای داشت که برچیده شد و در 1342-1344ش بنای جدیدی مانند بست بالا به جای آن ساخته شد. در ساختمان این بنا نیز در 1353ش تغییراتی داده شد، اما چندی بعد آن را برچیدند. سپس همراه با بست بالا تجدید بنا شد و اکنون قابل مشاهده است.
بست طبرسی: این بست در شمال صحن عتیق، حدفاصل میان خیابان طبرسی و ایوان عباسی واقع است. این بست پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار دانشگاه علوم اسلامی رضوی بنا شد.
بست قبله: اخیراً طرح ایجاد یک بت در حد فاصل صحن جمهوری اسلامی ریخته شده و کارهای مقدماتی آن انجام یافته است. چون این بست رو به قبله خواهد بود، به این نام موسوم شده است.
7. مؤسسات فرهنگی: از مؤسسات فرهنگی آستان قدس میتوان کتابخانه، موزه، دانشگاه علوم اسلامی، مؤسسة پژوهشهای اسلامی، بنیاد فرهنگی رضوی و مؤسسة چاپ و انتشارات را نام برد.
کتابخانه: دربارة کتابخانة آستان قدس و تاریخ پیدایش آن آگاهی دقیقی در دست نیست. باتوجه به قراین تاریخی، محلی برای نگهداری قرآنها و کتابهای وقفی در آستان قدس وجود داشته است. این معنی را از نام و احوال برخی از واقفان کتاب، در وقف نامههای مرقوم در پشت برخی کتابها و قرآنها میتوان دریافت. کهنترین نسخههای موجود، قرآنی است که در 393ق/1003م وقف شده است. همچنین جزواتی هست که واقف آن ابوالبرکات علیبن حسین بوده و در 421ق/1030م وقف شده است. غیر از اینها میتوان از قرآنی مربوط به سدة 5ق/11م که توسط شَهْرْسِتّی دختر امیرابوالعباس خسرو پسر رکنالدولة دیلمی وقف شده، یاد کرد. پس از آن به مرور زمان، قرآنها و کتابهایی در آستان قدس گرد آمده و بدیهی است که در جایی نگهداری میشده است. مثلاً در زاویة جنوبی ایوانِ امیرعلیشیر جایی بوده به نام «قرآنخانه» که قرآنهای خطی را در آنجا نگاه میداشتهاند. در وقفنامة کتاب غایهالوصول (825ق/1422م) جملة «خزانهالکتب» به چشم میخورد. از همینجا معلوم میشود که در قرن 9ق/15م کتابخانهای در آستان قدس بوده است. با حملة ازبکها در 998ق/1590م، کتابخانه نیز دستخوش چپاول شد و بسیاری از قرآنها و کتابهای نفیس آن از میان رفت. اسکندربیک منشی با ذکر «کتابخانة سرکار فیض» در عالمآرای عباسی به این معنی تصریح کرده است. پس از آن، شاهعباس با گردآوری کتابهای باقیمانده و آنچه خود او یا شیخبهایی وقف کرد، کتابخانة جدید را پدید آورد و مدیری برای آن تعیین کرد. در روزگار افشاریان این کتابخانه دایر و مورد استفاده بود. نادرشاه نیز کتابهایی وقف کتابخانه کرد. در طومارِ علیشاه (نکـ بخش چهارم همین مقاله) اسامی کارکنان کتابخانه (در آن زمان) با ذکر شغل و حقوقشان آمده است. در روزگار قاجاریان نیز کتابخانه مورد توجه و استفاده بوده است. در 1342-1344ش بناهای قدیمی واقع در ضلع شرقی موزه را برچیدند. و به جای آن تالاری برای موزه در 3 طبقه بنا نهادند، این ساختمان از جنوب به صحن موزه، و از غرب به کتابخانه پیوسته، و ضلع شمالی آن پشت ساختمانهای صحن جدید واقع بود که از آن راهی به صحن جدید گشوده بودند. این ساختمان را بعداً برچیدند و فضای آن را به محوطة صحن امام افزودند. در 1353ش در ضلع شرقی صحن امام، ساختمان جدیدی برای کتابخانه، خزانه و موزه با بیش از 000‘10 مـ 2 زیربنا در 5 طبقه ساخته شد. 2 طبقة این بنا پایینتر از سطح زمین و 3 طبقة دیگر بالاتر از سطح زمین است. هر طبقه از آن دارای 000‘2 مـ 2 زیربناست. یکی از 2 طبقة زیرین به خزانة آستانه، و دیگری به مخزن کتابهای خطی و تالار نمایشگاه اختصاص یافته است. دیوارهای این 2 قسمت دارای درهای ایمنی ویژه و دیوارهای بتونی است. در طبقة همکف، تالار موزه واقع است. طبقة اول دارای 2 سالن مطالعة مجزا برای آقایان و بانوان است. این بخش نیز دارای بالابَرِ ویژة کتاب و خدمات لازم است. در طبقة دوم، مخزن کتاب واقع است، و بخشی از آن نیز به سازمان اداری کتابخانه اختصاص داده شده است. در سراسر این ساختمان، تجهیزات ویژهای برای نگاهداری کتاب و اشیاء نفیس موزه مانند تأسیسات ایمنی، تلویزیون مداربسته، وسال آتشنشانی و دستگاههای تهویه و حرارت مرکزی و دستگاه ویژة تنظیم حرارت برای محیط نفیس نیز تدابیری به کار رفته است. این قرآنها و کتابها در ویترینهای گوناگون قرار گرفته است تا در معرض دید باشد. کتابخانة آستان قدس، گنجینهای عظیم و نفیس از قرآنها و کتابهای خطی است که در طی چند قرن در آنجا گرد آمده و غالب آنها کمیاب و برخی منحصربهفرد است. افزون بر این، تعداد زیادی مرقعات گرانبهای خطی از آثار اساتید بزرگ خط در کتابخانه نگهداری میشود. تعداد قرآنهای نفیس خطی به خط کوفی و نسخ و ثلث 290‘2 نسخه است که نفیسترینِ آنها در گنجینة قرآن نگهداری میشود. بسیاری از این قرآنها مُذَهَّب، و در تعدادی از آنها تمام آیات با آبطلا نوشته شده است. کتابخانة ملک در تهران و کتابخانة وزیری در یزد، از سوی حاجحسینآقاملک و حاجسیدعلیمحمد وزیری بانیان آنها، وقف کتابخانة آستان قدس شده و تحت نظر آن، اداره میشود. کتابخانة مرکزی آستان قدس نیز دارای 2 شعبه به نامهای کتابخانه مسجدالرضا موسوم به شعبات 1 و 2 کتابخانة مرکزی آستان قدس رضوی است. علاوه بر اینها کتابخانة مروج یزد و کتابخانة نایین از کتابخانههای تابع کتابخانة مرکزی آستان قدس به شمار میروند. تعداد کتب آستان قدس مطابق آمار 1364ش از این قرار است: تعداد کتابهای چاپی 000‘149 جلد، تعداد کتابهای خطی 070‘15 جلد، تعداد قرآنهای نفیس خطی 290‘2 جلد، تعداد جزوات خطی 750‘8 جلد، تعداد کتابهای کتابخانههای وابسته 000‘15 جلد و تعداد کل کتابهای آستان قدس رضوی 110‘190 جلد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تصمیم گرفته شد ساختمان جدیدی برای کتابخانه که به صورت روزافزونی توسعه مییابد احداث گردد. به همین منظور ساختن کتابخانة جدیدی در حدفاصل مقابل خیابانهای طبرسی و بالاخیابان، واقع در ضلع شمالی فلکه حضرت، در زمینی به مساحت 000‘12 مـ 2، با 3 طبقه ساختمان آغاز گردید. این کتابخانه گنجایش یک میلیون کتاب را خواهد داشت.
گنجینة قرآن: یکی از مراکز وابسته به کتابخانه گنجینه قرآن است. در 1342ش، قرآنهایی را که از حیث خط و تذهیب و ترصیع و جلد و و سایر امتیازات، منحصربهفرد بود، در یکجا به نام گنجینة قرآن گرد آوردند و برای هریک کارت شناسایی تهیه کردند. کهنترین قرآن خطی این گنجینه را ابوالقاسم منصوربن محمدبن کثیر وزیر و صاحب دیوان سلطانمحمود غزنوی در ربیعالاول 393ق/ژانویه 1003م وقف حرم رضوی کرده است. جدیدترین قرآن خطی نیز قرآنی است به خط نسخ از قرن 9ق/15م با عبارت «بایْسُنْقُربن شاهرخبن تیمور گورکان» که در 1347ش وقف آستان قدس شده و از نظر خط و تذهیب و ترصیع ب
زمینة تاریخی: مرقد مطهر حضرت علیبن موسیالرضا(ع) (148 یا 151-203ق/765 یا 768-718م)، هشتمین پیشوای شیعیان، در شهر مشهد مرکز استان خراسان واقع است. پیکر پاک امامرضا پس از شهادت در کنار قبر هارونالرشید (148-193ق/765-808م) که در خانة حَمیدبن قَحْطَبَه ٠د 159ق/775م) در دیهی به نام سَناباد نزدیک نوغان از توابع طوس قرار داشت، به خاک سپرده شد. فاصلة سناباد تا طوس را از 2 تا 4 فرسنگ گفتهاند. اختلاف اقوال در این مورد، ظاهراً میبایست از توسعة سناباد و تبدیل تدریجی آن به شهر در دورههای مختلف ناشی شده باشد.
بنای حرم و دگرگونیهای آن: مشهور است که مأمون عباسی (د 218ق/833م) پیش از شهادت امامرضا(ع) قبهای بر فراز گور هارون ساخته بود که امام(ع) نیز در زیر همان قبه به خاک سپرده شد. بنابراین نخستین بنای حرم مطهر رضوی را میتوان همان بقة هارونی به شمار آورد. اکنون نیز 2 متر از دیوار چینهایِ حرم که بنای آن منسوب به مأمون است، به جاست و بقیة بنا روی همان دیوار قرار دارد. پس از آن تا روزگار دیلمیان، نشانهای حاکی از تجدید بنا یا مرمت حرم مطهر در دست نیست، ولی مسلم است که زیارت حرم در میان شیعیان رواج داشته و این بارگاه خجسته، مزاری معروف بوده است که جهانگردان و جغرافیدانانی مانند ابنحَوقَل و اِصْطَخْری و مقدسی از آن یاد کردهاند. گویا مقدسی (345-381ق/956-991م) نخستین کسی است که در کتاب خود از حرم امامرضا(ع) به «مشهد» نعبیر کرده است (احسنالتقاسیم، 2/515). بنابراین، نظر اعتمادالسلطنه در مطلعالشمس که گفته است «مقدسی از مشهد ذکری ننموده» (2/8) بیاساس است.
دیلمیان بقعة نخستین را به پارهای تزیینات آراستند و در روزگار آنان که امیرانی شیعی مذهب بودند، زیارت حرم رضوی رواج یافت. در سدة 4ق/10م سبکتکین غزنوی حرم مطهر را ویران کرد و زیارت آن را ممنوع ساخت، اما پسر او یمینالدوله محمود حرم را مرمت کرد و «بارگاهی نیک بپرداخت» (همو، 2/50). بنابراین نظر پوپ که مرمت بنا را به سلطانمحمود غزنوی نسبت میدهد، صحیح نیست. پس از وی عمیدالدوله فایق که بیهقی او را «خادم خاصه» نامیده، دست به تکمیل بقعة رضوی و ابادانی مشهد زد. آنگاه سوریبن مُعْتَزّ یا مُعِزّ، مشهور به صاحب دیوان که از سوی سلطانمحمود بر خراسان حکومت داشت «و با ستمکاری، مردی نیکو صدقه و نماز بود و آثارهای خوش، وی را به طوس هست» (بیهقی، 413)، چیزهای دیگری بر حرم افزود و منارهای برای آن بساخت «ودیهی خرید فاخر و بر آن وقف کرد» (همانجا) و اولین حصار را به دور شهر برافراشت. این بنا در حملة غُزها در 548ق/1153م دچار آسیب شد. در روزگار سنجر سلجوقی (511-552ق/1117-1157م) شرفالدین ابوطاهربن سعدبن علی قمی پس از مرمت بنا، گنبدی نیز بر آن ساخت. کاشیهای 8 ضلعی بسیار نفیس معروف به «کاشیهای سنجری» که در ازارة حرم به کار رفته و اکنون در زیر قابهای بزرگ شیشهای محافظت میشوند، از آثار تَرْکان زُمُرُّدملک دختر محمود سلجوقی است که پس از 557ق/1161م نصب شده است. بر این کاشیها، اعداد و اسامی پراکندهای مانند «خمسائته» و «اثنیعشر» و «ترکان زمردملک» و «شهید» دیده میشود. باتوجه به اینکه محمود در 557ق/1161م کور شد و درگذشت (و شاید کشته شد) از کاربرد واژة شهید برای در این کاشیها، میتوان دریافت که ازارة حرم پس از آن تاریخ نصب شده است. همچنین میتوان حدس زد که در 612ق/1215م کاشیهای مزبور توسط علاءالدینمحمد خوارزمشاه مرمت شده و عدد «اثنیعشر» بر روی کاشیها، باقیماندة «سنة 612» است که بعدها دچار ریختگی شده و رقم «ستمائه» آن از میان رفته است. در روزگار خوارزمشاهیان نیز روضة رضوی مورد توجه بود و تزیینات نوینی بر آن افزوده شد؛ ازجمله 2 محراب کاشیِ چینی نمای و کاشیهای نفیس برجستة اطراف سردرِ پیش روی مبارک، از تزیینات علیبن محمد مُقْری، و کتیبهای حاوی 2 بیت شعر فارسی از عبداللهبن محمودبن عبدالله در دیوار حرم مطهر که «سنه 612» بر ان کتابت شده، از آثار همین دوره است. در 618ق/1221م با حملة تولی پسر چنگیز به روضة مقدس، بقعة رضوی دچار ویرانی شد، ولی به انهدام کامل نینجامید، زیرا همانسان که اشاره شد، کاشیهای سنجری ازارة حرم که پس از 557ق/1162م نصب شده است، هنوز در حرم هست. از آن پس تا حدود یک قرن بعد اطلاع مستندی که حاکی از مرمت حرم باشد، در دست نیست. ابنبطوطه که در 734ق/1333م، یک قرن پس از ویرانی طوس، مشهد را دیده است، به عمارت زیبا و کاشیکاری و ضریح نقرهای مرقد اشاره میکند. محتمل است که این عمارت و کاشیکاری و آبادانیهای دیگر از ساختههای سلطانمحمد خدابنده باشد، خاصه آنکه وی شیعی مذهب بوده است. گنبد حرم مطهر نیز از ساختههای هموست. در پشت زاویة شمالی حرم نیز چهارچوبی است که «سنة 735» بر آن حک شده، و در خود حرم کاشیهایی دیده میشود که دارای تاریخ 760 است، ولی نام سازندة آنها معلوم نیست.
در روزگار شاهرخ تیموری (حکومت: 807-850ق/1404-1146م) همسر او گوهرشادآغا، آثار ارزندهای در حرم مطهر و اطراف آن پدید آورد. ازجمله 2 رواق «دارِالحُفّاظ» و «دارالسَّیاده» را بنا کرد و مسجدجامع معروف «گوهرشاد» را در 821ق/1418م زیر نظر معمار بزرگ، قوامالدین شیرازی ساخت. شاهرخ دومین حصار شهر مشهد را بنا کرد. روی گونزالس دوکلاویخو سفیر اسپانیا که در آن زمان مشهد را دیده است، از شکوه و عظمت بارگاه و گنبد نقرهای آن یاد میکند. سلطانحسین بایْقَرا (حکومت: 875-912ق/1470-1506م) که نامش در کتیبة سردرِ ایوان طلای «صحن عتیق» آمده است، به پایمردی وزیرش امیرعلیشیر نوایی، نیمی از صحن عتیق فعلی را که بعدها به وسیلة شاهعباس صفوی توسعه یافت، بنا کرد. ایوان معروف به ایوان امیرعلیشیر هم در روزگار او ساخته شد. صفویان نیز در توسعه و تکمیل آستان قدس آثار ارزندهای برجای گذاشتند. طلاکاری گنبد سلطانمحمد خدابنده و ترمیم و طلاکاری منارة روزگار غزنویان، در ایام شاهطهماسب اول (حکومت: 930-984ق/1523-1576م) به انجام رسید و آخرین حصار شهر هم در روزگار او ساخته شد. شاهعباس اول (حکومت: 996-1038ق/1587-1628م) علاوه بر توسعة صحن عتیق، طلاکاری گنبد حرم را نیز که محتاج مرمت شده بود، طی سالهای 1010 تا 1016ق/1601 تا 1607 تجدید کرد. کتیبة گنبد به خط علیرضا عباسی بر این معنی تصریح دارد. شاهعباس همچنین تعدادی قرآن خطی منسوب به ائمة اطهار(ع) تقدیم آستان قدس کرد و الماس درشتی را که ازبکها از آستانة قدس به غارت برده بودند و او آن را بازپس گرفته بود، به فتوای علما فروخت و با بهای آن املاک زیادی خرید و وقف کرد. شاهعباس دوم (حکومت: 996-1038ق/1587-1628م) علاوه بر توسعة صحن عتیق، طلاکاری گنبد حرم را نیز که محتاج مرمت شده بود، طی سالهای 1010 تا 1016ق/1601 تا 1607 تجدید کرد. کتیبة گنبد به خط علیرضا عباسی بر این معنی تصریح دارد. شاهعباس همچنین تعدادی قرآن خطی منسوب به ائمة اطهار(ع) تقدیم آستان قدس کرد و الماس درشتی را که ازبکها از آستانة مقدس به غارت برده بودند و او آن را بازپس گرفته بود، به فتوای علما فروخت و با بهای آن املاک زیادی خرید و وقف کرد. شاهعباس دوم (حکومت: 1052-1077ق/1642-1666م) صحن عتیق را تعمیر و کاشیکاری کرد و شاهسلیمان (حکومت: 1077-1105ق/1642-1693م) گنبد مطهر را که بر اثر زلزلة 1084ق/1673م شکاف برداشته بود ـ به تصریح کتیبهای که بر آن نصب شده ـ مرمت کرد و چندین مدرسه ساخت. 2 بنای مهم آستان قدس، یکی رواقِالله وردیخان و دیگری رواق حاتَمخانی نیز از ساختههای اللهوردیخان و حاتمبیک اردوبادی از امیران بزرگ دولت صفوی است. ایوانی هم که در ضلع غربی «دارالضیافه» قرار دارد، از بناهای اللهوردیخان است.
در روزگار افشاریان، نادرشاه (1100-1160ق/1688-1747م) به تصریح قصیدة فارسی ندیم و کتیبههای نگاشته شده در سالهای 1145ق/1732م و 1146ق/1733م در ایوان طلای صحن عتیق، و به تصریح محمدکاظم مروی وزیر مرو، منارة دورة غزنویان و ایوان امیرعلیشیر را طلاکاری کرد و منارة دیگری در همان صحن برپا داشت و اشیائی زرین و گوهرنشان به آستان قدس تقدیم داشت. سقاخانهای هم که در وسط «صحن عتیق» جای داشت، از بناهای نادری بود که سنگاب یکپارچة آن را به امر نادر از هرات آوردند و اسماعیلخان طلایی سقفی بر روی ستونهای مرمر برفراز آن بساخت و روی آن را با خشتهای طلا تزیین کرد. به امر نادر مسیر یک نهر آب را به زیر حوض هدایت کردند تا حوض همواره پرآب باشد. این سقاخانه با مختصر تغییراتی، اکنون نیز برجای است ابراهیمخان برادر نادر نیز «هر دو درِ صحن را تَنْکة نقره گرفت» (مروی، 1/203).
در دوران فتحعلیشاه قاجار (حکومت: 1212-1250ق/1797-1834م) ساختمان «صحن جدید» آغاز شد و در روزگار محمدشاه (حکومت: 1250-1264ق/1834-1848م) ادامه یافت و در زمان ناصرالدینشاه (حکومت: 1264-1313ق/1848-1895م) به پایان رسید و ایوان آن طلاکاری شد. ایوان و سردر شمالی صحن عتیق معروف به «ایوان شاهعباسی» هم به تصریح کتیبهای که بر آن قرار دارد، در ایام محمدشاه مرمت شده است. «توحید خانة مبارکه» نیز در زمان نیابت تولیت عضدالملک در 1276ق/1859م مرمت گشته است. همو در 1275ق/1858م دستور داد روی نقاشیها و کاشیهای نفیس حرم را ایینهکاری کنند. ناصرالدینشاه نیز دستور داد ازادة دیوار تا بالای ایوان ناصری و سقف مقرنس آن را با خشتهای طلا بپوشانند. از همینرو، این ایوان معروف به «ایوان ناصری» گردید. در ایام مظفرالدینشاه (حکومت: 1313-1324ق/1848-1906م) نیز هر 2 صحن جدید و عتیق تعمیر شدند. کتیبهای که در سمت راست دیوار داخلی ایوان و سردرِ غربیِ صحنِ عتیق به خط نستعلیق نوشته شده، بر این معنی تصریح دارد. در 1330ق/1912م ارتش روسیة تزاری به بهانة حفظ جان رعایای خود و ایجاد امنیت و آرامش در مشهد و متفرق کردن کسانی که با آرایش نظامی به طرفداری از محمدعلیشاه مخلوع در آستانة مقدسه تحصن کرده بودند، گنبد مطهر را گلوله باران کرد و خرابیهایی پدید آورد (خراسانی، 633-635). پس از چندی حسینمیرزا نیّرالدوله والی خراسان آن خرابیها را با کمک اشخاص نیکوکار مرمت کد.
پس از روزگار قاجار تعدادی از بناهای آستان قدس و خود ضریح مطهر مرمت گردید و ساختمانهای نوینی بنیاد شد. در سالهای 1342-1344ش که فضای حرم از سمت «بالاسر مبارک» توسعه یافت، سقف مسجد بالاسر را نیز که فرسوده شده بود، برداشتند و پس از ایجاد سقف مسجد بالاسر را نیز که فرسوده شده بود، برداشتند و پس از ایجاد سقف بتونی، دیگرباره آن را کاشیکاری و تزیین کردند. ضلع شمالی حرم نیز توسعه یافت و به رواق «دارُالشُّکر» متصل شد. محراب قدیمی این مسجد که در ضلع جنوبی قرار داشت، بر اثر توسعه و تعمیرات از آنجا برداشته شد و به موزه انتقال یافت. از اقدامات دیگری که در این دوره انجام گرفت، ایجاد ساختمان بزرگ موزه و کتابخانه و ساختمان اداری و توسعة خیابانهای اطراف حرم و ایجاد فضای سبز را میتوان ذکر کرد.
پس از تأسیس جمهوری اسلامی ایران، تغییراتی در ابنیة آستان قدس پدید آمد و ساختمانهای جدیدی بنیاد گردید. در 1358ش، رواق «پشت سر مبارک» را حدود 18 متر توسعه دادند و سال بعد گسترش 2 ضلع «پیش روی مبارک» و «پایین پا» جمعاً به مساحت 36 مـ 2 به انجام رسید و پایین پا 70/1 متر تعریض شد. از کارهای این دوره، ساختمان مجدد بستها و ایجاد بست طبرسی، ساختمان دانشگاه علوم اسلامی، بنای 2 صحن جمهوری اسلامی و قدس، آغاز بنای جدید کتابخانه و موزه، و بنای رواقی موسوم به «دارالولایه» را میتوان نام برد.
بخش اوّل ـ ابنیه و مؤسسات فرهنگی
مراد از ابنیة آستان قدس حرم و ساختمانهایی است که در اطراف حرم جای دارد و وابسته به یک سازمان اداری است. این ساختمانها عبارت است از حرم، گنبد، گلدستهها، صحنها، ایوانها، رواقها، بستها، موزه و کتابخانه.
1. حرم: بنایی است مستطیلشکل (نزدیک به مربع) به طول 90/10 و عرض 40/10 متر. 4 صُفّه در 4 طرف حرم واقع است که از آنها به داخل حرم رفت و آمد میشود و طول دهانة هریک 3 متر است. بالای این صفهها 4 صفة کوچک قرار دارد. ازارة حرم تا ارتفاع 20 سانتیمتر از سنگ مرمر است و بالاترِ آن به ارتفاع 92 سانتیمتر از کاشیهای 4 و 6 و 8 پهلو و کوکبی شکل پوشیده شده که بر اغلب آنها آیات و احادیث، و بر برخی دیگر نقشهای اسلیمی برجسته دیده میشود. بر بالای این کاشیها کتیبهای برجسته بر روی کاشیهای چینی نمای نفیس، حاوی آیاتی از سورة الفتح دیده میشود و بر بالای آن، کتیبة دیگری از مرمر به عرض 32 سانتیمتر هست که قصیدهای از دبیرالملک فراهانی به خظ نستعلیق بر آن نوشته شده است. حرم از کف تا انتهای زیر سقف 80/18 متر ارتفاع دارد. کتیبهای به عرض 80 سانتیمتر در منتهیالیه 4 دیوار حرم که زیر طاق گنبد واقع است، در ارتفاع 85/6 متر از کف حرم قرار دارد که سورة جمعه به خط ثلث علیرضا عباسی بر ان نوشته شده است. داخل حرم 3 محراب هست: یکی در دیوار جنوب شرقی حرم به عرض 75/1 و ارتفاع 40/2، دیگری در دیوار جنوب شرقی حرم به عرض 15/2 و ارتفاع 60/2، سوّمی در بالاسر مبارک، زیر طاق و صفهای که از آن به مسجد بالاسر میروند، به عرض 25/1 و ارتفاع 90/1 متر. موقعیت 4 صفة حرم از این قرار است: الف ـ صفة شمالی، در پشت سر مبارک، ب ـ صفة جنوبی، در پیش روی مبارک، ج ـ صفة شرقی، در پایین پای مبارک، د ـ صفة غربی، در بالاسر مبارک. در ایام عضدالملک میان صفة جنوبی و حرم دری از طلا نصب شده بود که به نام خود او معروف بوده و در 1353ش با در طلایی جدیدی تعویض گردیده است. درِ صفة شرقی نیز دارای نقوش و خطوطی برجسته است. متن آن از نقره و نقوش و خطوطش از طلاست.
بقعه و ضریح: کهنترین مأخذی که دربارة بقعه و ضریح امام(ع) به نظر رسیده است، مربوط به روزگار خوارزمشاهیان است. خوانساری در روضاتالجنات از ثاقبالمناقب نقل میکند که انوشیروانِ مجوسیِ اصفهانی، که نزد قطبالدینمحمد خوارزمشاه (حکومت: 490-521ق/1097-1127م) منزلتی داشت، از سوی وی به سفارت به نزد سلطانسنجر (حکومت: 511-522ق/1117-1157م) مأمور شد و چون به مرض بَرَص مبتلا بود و میدانست که این بیماری مایة بیزاری مردم است، از رفتن به نزد سنجر بیم داشت، امّا به پند کسانی، از امام شفا خواست و گفتهاند که شفا یافت. پس، از روی راستی اسلام آورد و صندوقی از نقره بر روی آرامگاه ساخت و مالی فراوان به روضة امام بخشید. در ادوار بعد، ابنبطوطه از ضریحی چوبی یاد میکند که سطح آن را با صفحات نقره پوشانده بودهاند. شاید مقصود ابنبطوطه از «ضریح» صندوق چوبی روی مرقد مبارک باشد. در این صورت بر اثر اشتباهِ ناشی از نقلِ این قول در کتابهایِ پس از وی، اظهارنظر قطعی دربارة احداث صندوق و ضریح امام دشوار میشود. چنانکه اشاره شد، باتوجه به تاریخی که ابنبطوطه از مشهد دیدار کرده، به حدس صائب میتوان گفت که صندوق مزبور ساختة سلطانمحمد خدابنده بوده است و این همان است که تا 1311ش پا برجای بود. در روزگار شاهطهماسب اول بر آن صندوق، صفحاتی از طلا که آیاتی از قرآن مجید به خط علیرضا عباسی بر آن نقش شده بود، کوبیدند و این صندوق به همین سبب به «صندوق شاهعباسی» معروف شد که آن را در 1311ش به علت فرسودگی برداشتند و پس از تحویل صفحات زرین روی آن به موزة آستانه، صندوقی دیگر از سنگ مرمر به طول 10/2 و عرض 06/1 متر به جای آن نصب کردند. بقعة رضوی اینک دارای 2 ضریح است: ضریح داخلی از فولاد جواهرنشان که در ایام نادری ساخته شد و شاهرخ افشار آن را در 1160ق/1747م وقف حرم کرد؛ و ضریح خارجی که در 1338ش از طلا و نقره ساخته و به جای ضریح فولادی فتحعلیشاه نصب شد. ضریح دیگری نیز ساختة عصر شاهعباس یا شاهطهماسب از چوب و آهن و صفحات طلا و نقره در بخش درونی بقعه بوده که به علت فرسودگی، در همان ایامی که ضریح جدید نصب میشد، آن را برداشتند، و طلا و نقرة آن را به خزانة آستان قدس تحویل دادند. طول ضریح جدید 05/4 و عرض آن 06/3 و ارتفاعش 90/3 متر است. 2 ضلع درازترِ ضریح، هریک دارای 4 دهانه، و 2 ضلع کوتاهترِ آن، هریک دارای 3 دهانه است که مجموعاً 14 دهانه میشود. در میان و بالای این دهانهها جمعاً 18 صفحة بیضی شکل محدب از طلا نصب شده که احادیثی به خط ثلث بر روی آنها نوشته شده است. بر بالا و اطراف ضریح، صفحاتی مضرّس از طلا نصب شده که نام 14 معصوم بر روی آنها به خط ثلث نوشته شده ات. بالاتر از آن لبه و اطراف ضریح نیز جمعاً 92 برگ از طلا جای دارد که بر روی هریک از آنها اسم جلالة «الله» نوشته شده است.
2. گنبد: گنبد دارای 2 پوشش است: پوشش نخستین، سقفی است که از زیر (داخل حرم) دیده میشود و مقرنسکاری است؛ پوشش دوم برفراز پوشش نخستین نهاده شده و از خارج با اجرهای طلا پوشانده شده است و در معرض دید مردم قرار دارد. این گنبد را نخستینبار شاهطهماسب اول طلاکاری کرد و سپس این طلاکاری توسط شاهعباس تجدید شد. ارتفاع حرم از کف آن تا انتهای زیر سقفِ مقعر (پوشش داخلی) 8/18 متر، و تا قلة گنبد بر فراز پوشش خارجی 20/31 متر است. پیرامون خارجی گنبد 1/42 متر، ارتفاع سرِ طرق گنبد 5/3 متر و ارتفاع سطح طلاکاری شدة گنبد از آغاز تا قلة آن 40/16 متر است. سطح خارجی گنبد که پوشیده از خشتهای مسی یا لایهای از طلاست، دارای نقوش و خطوط و کتیبههای ممتاز است.
3. گلدستهها: حرم دارای 2 گلدسته است، یک نزدیک گنبد و بالای ایوان طلای نادری، در جنوب صحن عتیق؛ و دیگری در شمال صحن عتیق و بر بالای ایوان عباسی. گلدستة نزدیک گنبد از آثاری سوریبن معتز است. این گلدسته یکبار توسط شاهطهماسب اول و بار دیگر توسط نادرشاه تعمیر و طلاکاری شد. ارتفاع آن از کف صحن تا قله 50/40 متر و یرامون خارجی آن 13 متر است. گلدستة دیگر به ارتفاع گلدستة پیشین توسط نادرشاه بنا و طلاکاری شده است.
4. صحنها: آستان قدس دارای 3 صحن است: صحن عتیق (انقلاب) صحن جدید (آزادی)، و صحن موزه (امام). دو صحن دیگر به نامهای جمهوری اسلامی و قدس اکنون در دست ساختمان است.
صحن عتیق (انقلاب)، در شمال حرم واقع است. طول آن 38/104، و عرض آن 52/64 متر است. در پیرامون صحن تعدادی حجره در دو طبقه بنا شده است. 4 ایوان، در 4 سمت صحن، این حجرهها را از یکدیگر جدا میکند: الف ـ ایوان جنوبی یا ایوان طلا، از بناهای امیرعلیشیر در قرن 9ق/15م است. چون سطح ایوان را نادرشاه طلاکاری کرده است، به ایوان نادری معروف است. طول ایوان 70/14 و عرض آن 80/7 و ارتفاع آن 4/21 متر است. ازارة ایوان به ارتفاع 2 متر سنگ مرمر رنگارنگ است. روی ازاره احادیثی در فضیلت زیارت حرم به خط نستعلیق نوشته شده است. از ازاره تا سقف با خشتهای مطلّا زینت شده است. در این ایوان 4 در طلایی وجود دارد. درُ ضلع شرقی به توحید خانه، و درُ ضلع غربی به کفشداری بزرگ باز میشود. درِ سوم در زاویة جنوب غربی است که به راهرو سقاخانة سابق و از آنجا به دارالسیّاده راه دارد. چهارمین در، زاویة جنوب شرقی را به محلی که سابقاً قرآن خانه بود متصل میسازد. در ضلع جنوبی ایوان، طاقی مانند محراب هست که بر روی خشتهای مطلای آن قصیدهای به فارسی از «ندیم» به خط نستعلیق محمدعلیبن سلیمان رضوی نوشته شده که بیانگر طلاکاری و مرمّت ایوان به دستور نادرشاه است. در پایان قصیده، مادة تاریخ اتمام آن (1145ق/1732م) ذکر شده است. بر بالای حجرههای فوقانی این ایوان، کتیبهای است به خط ثلث طلایی بر متن لاجوردی که حدیثی در فضیلت زیارت حرم امامرضا(ع) بر ان نقش شده است. پیرامون سردر خارجی ایوان نیز کتیبهای بر کاشی به خط ثلث سفیدرنگ هست که سورة «کهیعص» (مریم) بر آن نوشته شده است. بر بالای این کتیبه، به خط کوفی زردرنگ آیاتی از سورة «یس» نقش شده است. ب ـ ایوان شمالی یا ایوان عباسی. طول این ایوان 80/14 و عرض آن 20/8 و ارتفاع آن 50/22 متر است. این ایوان ساختة شاهعباس اول است و در روزگار شاهعباس دوم مرمت شده است. شاید از همینرو است که پوپ (نامة آستان قدس، 89) آن را به اشتباه به شاهعباس دوم نسبت داده است. کف ایوان با سنگ خَلَج فرش شده و ازارة آن سنگ تیره است. از روی ازاره به سمت بالا تا سقف، کاشیکاری است و بیشتر آن معرَّق است. در پشت این ایوان، به سمت شمال، صفّة بزرگی هست مانند محراب که با کاشیهای معرق زینت داده شده است. 4 غرقة فوقانی این ایوان نیز کاشیکاری است. در پیرامون صفة بزرگ، به خط ثلثِ محمدرضا امامی، در 1059ق/1649م، «بسمله و صلوات» نوشته شده است. در پیشانی این ایوان به خط ثلث زردرنگ، اثر محمدرضا امامی دارای همان تاریخ، نام شاهعباس دوم که امر به مرمت ایوان داده بود، آمده است. ج ـ ایوان غربی. این ایوان و ایوان شرقی ساختة شاهعباس اول است. طول ایوان 10/24 و عرض آن 9/6 متر است. یک بار در ایام شاهعباس دوم و بار دیگر در روزگار ناصرالدینشاه مرمت شده است. کف ایوان از سنگ خلج و ازارة آن سنگ تیره است. از بالای ازاره تا سقف با کاشیهای معرق پوشانده شده است. در 3 سوی داخلی ایوان، کتیبهای به خط ثلث سفیدرنگ، شامل چند حدیث به خط علیرضا عباسی نصب شده است. در پیشانی آن هم به خط ثلث زردرنگ بر زمینة لاجوردی آیهالکرسی نوشته شده است. د ـ ایوان و سردر شرقی. بر بالای آن نقاره خانه واقع است. طول ایوان 20/18، عرض آن 80/7 و ارتفاع آن 26 متر است. کف ایوان از سنگ خلج و ازارهاش از سنگ تیره است. از روی ازاره تا سقف کاشیکاری است. داخل ایوان بالای در ورودی حرم، غرفهای است که داخل آن با کاشیهای معرق پوشیده شده و کتیبهای به خط ثلث سفیدرنگ در آن هست که حدیثی از امامصادق(ع) بر آن نوشته شده است. پیرامون سردر خارجی ایوان به خط ثلث سفیدرنگ سورة «المُزَّمِّل» کتیبه شده و بر پیشانی آن آیة «نور» به خط زردرنگ نوشته شده است.
گرداگرد صحن عتیق 12 صفه است: 1. صفة جنوبیِ ایوانِ غربیِ صحن، دارای کتیبهای است به خط ثلث بر کاشی معرق که آیاتی به خط علیرضا عباسی بر آن نوشته شده است؛ 2. صفة دیگری در شمال ایوان غربی، دارای کتیبهای است به خط علیرضا عباسی حاوی آیاتی از قرآن؛ 3. صفة شمالی صحن که کتیبهای ندارد؛ 4. صفة دیگری در کنار صفة شمالی؛ 5. صفة شمالی ایوان عباسی، با کتیبهای به خط ثلث که آیة «مَثَلُالَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُم» بر آن مرقوم شده است؛ 6. سفة دیگری در شرق ایوان عباسی، دارای کتیبهای است که حدیثی از پیامبر اکرم(ص) به خط ثلث بر ان نوشته شده است؛ 7. صفة شمالی ایوان شرقی، دارای کتیبهای است به خط ثلث اثر محمدرضا امامی که حدیثی از امامعلی(ع) بر آن نوشته شده است؛ 8. صفة دیگری در جنوب ایوان شرقی، کتیبهای در آن هست به خط ثلثِ محمدرضا امامی حاوی حدیثی از امامعلی(ع) بر آن نوشته شده است؛ 9. صفة کفشداری گنبد اللهوردیخان، دارای کتیبهای به خط ثلث از محمدرضا امامی حاوی حدیثی از امامعلی(ع)؛ 10. صفة شرقی ایوان طلای نادری، دارای پنجرهای است برنجی معروف به پنجرة فولاد که داخل حرم از آن دیده میشود؛ 11. صفة دیگری در غرب ایوان طلای ناصری که از آن به حرم وارد میشوند، با کتیبهای به خط محمدرضا امامی که حدیثی از امامرضا(ع) بر آن نوشته شده است؛ 12. صفة جنوب غربی صحن که فاقد کتیبه است.
صحن جدید (آزادی)، در شرق حرم واقع است. طول این صحن 50/81 و عرض آن 51 متر است. پیرامون صحن 56 غرفه در پایین و همین تعداد غرفه در بالا ساخته شده است. در پشت بیشتر غرفهها، اطاقهای کوچک و بزرگ واقع است. به تصریح کتیبة بالای سردرِ ایوان شرقی و کتیبة سردرِ ایوان جنوبی این صحن، بنای آن را در ایام فتحعلیشاه و کاشیکاری آن در روزگار محمدشاه انجام گرفته است. ازارة صحن به ارتفاع 44/1 متر از سنگ مرمر تیره، و بالای ازاره روی تمام دیوارها و پایهها و سردرها، با کاشی رنگارنگ آرایش یافته است. در وسط صحن به جای سقاخانهای که برچیده شده، حوضی بزرگ بنا گردیده است که سنگاب یکپارچة سقاخانة مزبور را میان آن میتوان دید. در 4 سوی صحن، 4 ایوان بزرگ هست: 1. ایوان و سردر طلای ناصری (غربی)، طول این ایوان 30/15، عرض آن 25/7 و ارتفاع آن 10/20 متر است. این ایوان به وسیلة دری طلایی و یک راهروِ کوچک و یک در طلایی دیگر به دارالسّعاده و از آنجا به حرم مطهر میپیوندد. کف ایوان و ازارة آن تا ارتفاع 2 متر از سنگ مرمر پوشیده شده است. ایوان دارای 4 غرفة فوقانی است که بدنة آنها از خشت مطلّاست. در داخل ایوان کتیبهای به خط نستعلیق برجسته از منشآت سرخوش دیده میشود که از تاریخ مرمت و طلاکاری و نام متصدیان آن حکایت میکند. پیرامون خارجی سردر، کتیبهای هست به خط ثلث سفیدرنگ بر روی کاشیهای لاجوردی که سورة «النَّبأ» بر آن نوشته شده است. در پیشانی این سردر به خط ثلث زردرنگ بر روی کاشی لاجوردی کتیبهای هست که نام بانی ایوان و رواق مزبور ـ آصفالدوله ـ والی وقت خراسان بر آن نوشته شده است؛ 2. ایوان شرقی، طول این ایوان 80/15، عرض آن 10/7 و ارتفاع آن 10/20 متر است. کف ایوان با سنگ خلج فرش شده و ازارة آن از سنگ مرمر تیره است. از روی ازاره تا زیر سقفِ مقرنسکاری شده، با کاشی زینت یافته است. پیرامون ایوان، کتیبهای به خط سفیدرنگ بر کاشی لاجوردی است حاوی سورههای «القیامهوَلْعَصْر». بر پیشانی ایوان به خط ثلث زردرنگ، تاریخ تزیین صحن و ایوان توسط محمدشاه در 1263ق/1847م نوشته شده است؛ 3. ایوان جنوبی، طول این ایوان 30/18، عرض آن 30/7 و ارتفاع آن 20 متر است. سابقاً پشت این ایوان آشپزخانة خدمة آستانة قرار داشت که آن را خراب کردند و به عمارت و صحن امامخمینی (موزة سابق) ضمیمه کردند. اکنون این ایوان از صحن جدید به صحن امام راه دارد. کف ایوان، سنگ خلج و ازارة آن سنگ مرمر تیره است. از روی ازاره به بالا تا زیر سقف، کاشیکاری است. در این ایوان 4 غرفه هست که زیر هریک به ترتیب، سورههای «الکافِرون، اَالتَّوحیدْ، الفَلَقْ و النّاس» نوشته شده است. در وسط ایوان کتیبهای هست که روایتی از امامرضا(ع) و روایتی از پیامبر اکرم(ص) به خط ثلث بر آن نوشته شده است. پیرامون ایوان نیز کتیبهای به خط ثلث بر کاشی سفید با زمینة لاجوردی هست که سورة «المُنافِقون» بر آن نوشته شده و تاریخ کتابت آن 1262ق/1846م است. بر پیشانی ایوان هم کتیبهای به خط ثلث بر کاشی زردرنگ با زمینة لاجوردی هست که از سال تزیین و مرمت آن در عهد محمدشاه گزارش میدهد؛ 4. ایوان شمالی، طول این ایوان 20/17، عرض آن 19/7 و ارتفاع آن 20 متر است. کف ایوان سنگ خلج و ازارة آن سنگ مرمر تیره است. از بالای ازاره تا زیر سقف، مزیّن به مقرنس، با کاشی آرایش یافته است. این ایوان در داخل صحن بر پیشانی سردر، کتیبهای دارد به خط ثلث زردرنگ بر کاشی لاجوردی که تاریخ تزیین و وقف آن توسط مُوتمِنالمُلک در روزگار ناصرالدینشاه درج شده است. کتیبة گرداگرد ایوان به خط ثلث و به رنگ سفید بر زمینة لاجوردی، حاوی آیاتی از قرآن مجید است.
صحن امامخمینی (موزة سابق): در جنوب در جنوب صحن جدید و جنوب شرقی حرم مطهر، تعدادی دکانهای کهنه و فرسوده و مدرسة نیمه ویرانی به نام مدرسة پایین پا یا مدرسة سعدالدین واقع بود. در 1316ش این بناها به اضافة چند خانه و بنای کهنة دیگر که آستانه خریداری کرد، برچیده شد و به جای آن صحنی دیگر و ساختمانهایی برای موزه و کتابخانه بنا گردید. این ساختمان 8 سال به درازا کشید و در 1324ش افتتاح شد. در 1353ش این ساختمانها (موزه، و خزانه و کتابخانه) کاملاً برچیده شد و 000‘1 متر مربع زیربنای آن به محوطة صحن افزوده گشت و صحن موزه با وسعت 000‘10 مترمربع پدید آمد. همة صحن به ضخامت 15 سانتیمتر بتونریزی و سنگفرش شده و آبنمای بزرگی به ابعاد 10/44×40/13 متر از سنگ مرمر در وسط آن احداث شده است. این صحن از سوی شمال، با سردری بلند و زیبا که از مقرنسهای باارزش پوشیده شده است، به صحن نو میپیوندد. در سوی شرق صحن، ساختمان جدید و زیبای موزه، کتابخانه و خزانه که با معماریِ سنتیِ اسلامی بنا شده واقع است. از سوی غرب، با سردر بلند و زیبای دیگری به ایوان شرقی مسجد گوهرشاد میپیوندد. سراسر ضلع شمالی و غربی این صحن با طاقنماهای کاشیکاریِ دو طبقه تزیین شده است. ضلع جنوبی با نردههای فلزی و درهایی به خیابان مدوّر عریضی که همه بناهای آستان قدس را در بر میگیرد، میپیوندد.
صحن جمهوری اسلامی: بنای این صحن در 1360ش، در زمینی به وسعت 000‘25 مترمربع، میان بست بالا و مسجد گوهرشاد، جایی که فضای باز و آبنما بود، آغاز شد و اکنون نیز ادامه دارد. این صحن از طریق مدرسة بالاسر مبارک به رواق دارالسّیاده و از آنجا به حرم مطهر متصل خواهد شد.
صحن قدس: فضای جلو صحن امام و مسجد گوهرشاد و ساختمانهای فلکة خارجی و فلکة داخلی، روی هم صحن قدس را تشکیل خواهند داد. هماکنون مشغول خاکبرداری صحن هستند و 000‘56 مـ 3 خاکبرداری شده است.
5. رواقها: در استان قدس، 15 رواق به شرح زیر وجود دارد:
دارالحِفّاظ: این بنا در جنوب حرم واقع است و از بناهای گوهرشاد است: طول رواق 18، عرض آن 65/8 و ارتفاع آن تا زیر سقف 8/12 و تا پشت سقف 46/14 متر است. دارالحفاظ دارای 7 صفه است. 4 صفة آن دارای درهایی است که به حرم مطهر، رواق اُپَکْمیرزا (یا اُپْکَهمیرزا)، دارالسیاده و راهرو کفشداری مسجد گوهرشاد باز میشوند. ازاره دور دارالحفاظ به ارتفاع 70/1 متر، سنگهای منبتکاری بسیار ظریف و زیباست. بالای ازاره بر روی سنگ اشعاری از قاآنی کتیبه شده است.
دارُالسّیاده: این بنا در غرب مسجد بالاسر حرم واقع شده و از بناهای گوهرشاد است و از بزرگترین رواقهای حرم به شمار میرود. طول رواق 86/31 متر است و عرض آن که از 3 بخش متفاوت تشکیل میشود دارای این ابعاد است: عرض بخش میانی که بزرگتر است 30/19 متر و عرض بخشهای طرفین 76/7 متر است. ارتفاع رواق از کف تا زیر طاق 87/20 متر است. از دارالسیاده چند در به ایوان شمالی مسجد گوهرشاد، راهرو معروف به سقاخانه، و از آنجا به ایوان طلای نادری و دارالحفاظ باز میشود. در اوایل روزگار صفویان که زلزلهای در مشهد رخ داد، دارالسیاده نیز مانند گنبد حرم دچار آسیب گشت، سپس به فرمان شاهطهماسب به مرمت آن پرداختند. بر بالای دری که میان دارالحفاظ و دارالسیاده است، اشعاری به خط نستعلیق نوشته شده که حاکی از ترمیم رواق و تاریخ آن است. ازارة دارالسیاده به ارتفاع 80/1 متر از کاشی معرّق است.
دارُالسَّعاده: این بنا در شرق رواقهای آستان قدس، میان ایوان طلای صحن جدید و رواق حاتمخانی قرار دارد. طول رواق 90/14، عرض آن 80/13 و ارتفاع آن 80/14 متر است. این رواق از ساختههای اللهیارخان آصفالدولة قاجار است و توسط علیاصغرخان اتابک آیینهکاری شده است. ازارة رواق به ارتفاع 40/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره، بر روی سنگ مرمر به عرض 40 سانتیمتر، قصیدهای از صبوری مشهدی به خط نستعلیق کتیبه شده است. از بالای کتیبه تا سقف، آیینهکاری است.
دارُالصِّیافَه: رواقی است میان صحن جدید و رواق (گنبد) اللهوردیخان. طول آن 5/15، عرض آن 25/9 و ارتفاع آن 5/15 متر است. کف این رواق از سنگ مرمر و ازارة آن به ارتفاع 50/1 متر از سنگ منبت است. بالای ازاره، کتیبهای به عرض 40 سانتیمتر دیده میشود که سورة «الانسان» و «آیهالکرسی» به خط ثلث بر آن نقش بسته است و بالاتر از کتیبه، آیینهکاری شده است.
دارُالذِّکْر: محل سابق مدرسة علینقیمیرزا است که در 1342-1344ش نوسازی و مسقف شده و به دارالذکر موسوم گردیده است. طول رواق 72/15، عرض آن 19/12 و ارتفاع آن 9 متر است. کف دارالذکر با مرمر سبزرنگ و ازارهاش تا ارتفاع 50/1 متر از مرمر سفید است. از بالای ااره تا زیر سقف، آراسته به معرق و سقف آن گچبری و مقرنسکاری است.
دارُالسُّرُور: این رواق در جنوب دارالسعاده و شمال دارالذکر قرار دارد. رواق مزبور سابقاً آبدارخانه و بعداً دفتر امور داخلی آستان قدس بود که در 1334-1338ش به رواق بزرگی تبدیل شد و نامِ دارالسرور گرفت. طول رواق 80/24، عرض آن 82/4 و ارتفاع آن 75/4 متر است. کف این رواق و ازارة آن تا ارتفاع 46/1 متر از سنگ مرمر و از بالای ازاره تا زیر سقف آینهکاری است.
دارُالعِزَّ: این رواق سابقاً کشیک خانة خادمان آستان قدس بود و در 1342-1344ش پس از تعمیر و تزیین به رواق تبدیل شد. طول رواق 6/11، عرض آن 12/3 و ارتفاع آن 35/4 متر است. کف دارالعزه و ازارة آن تا ارتفاع 48/1 متر سنگ مرمر است و از آنجا تا زیر سقف آراسته به کاشی و سراسر سقف آینهکاری است. این رواق از شمال به دارالسرور و از شرق با 3 در به دارالذکر، و از غرب به دارالسّلام میپیوندد.
دارُالسَّلام: این بنا در اصل ساختمانی دو طبقه و از بناهای گوهرشاد بود که تحویل خانه نام داشت و از آن به عنوان انبار فرش و آسایشگاه استفاده میشد. این محل در 1334-1338ش پس از تعمیر و تزیین، به رواق (گنبد) اپکمیرزا متصل گردید و رواق دارالسلام پدید آمد. سپس در 1346ش آن را به راهرو کشیک خانة سابق پیوند دادند و رواقی بزرگتر به طول 20، عرض 10 و ارتفاع 5/9 متر پدید آوردند. دارالسلام دارای 3 در است که به شبستان مسجد گوهرشاد و دارالحفاظ و دارالعز گشوده میشود.
دارُالشُّکر: این بنا پیش از این قرآن خانة (کتابخانة اسبق) آستانه بود. سپس با پیوستن آن به بخشی از راهروِ مسجد بالاسر و بخشی از راهروی که از این مسجد به توحیدخانه میرفت، به یک رواق تبدیل شد. دارالشکر رواقی مربعشکل به طول هر ضلع 50/6 و ارتفاع 50/9 متر است. کف رواق و ازارهاش تا ارتفاع 70/1 متر از سنگ مرمر است. از ازاره به بالا، و نیز سراسر سقف آیینهکاری بود که اخیراً به جای آنها کاشی نصب کردهاند.
دارُالفَیْض: این بنا رواقی است متشکل از رواقهای مسجد ریاض و صفة شاهطهماسب که در 1347ش پس از تعمیر و تعریض به دارالفیض موسوم شد. طول رواق 85/15، عرض آن 90/5 و ارتفاع آن 50/9 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 67/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره کتیبهای است از مرمر به عرض 33 سانتیمتر که اشعاری از قاآنی به خط نستعلیق بر آن نوشته شده است. از روی کتیبه تا سقفِ مقرنس، با کاشیهای معرق زینت شده است.
توحیدخانه: رواقی است در شمال حرم بین رواق پشتسر مبارک و صحن عتیق. طول رواق 60/8، عرض آن 35/7 و ارتفاع آن 15 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 60/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره کتیبهای است به عرض 50 سانتیمتر که نام 12 امام(ع) به خط ثلث بر آن نوشته شده است. از بالای کتیبه تا سقف آیینهکاری است. توحیدخانه از شرق، دری به سوی رواق اللهوردیخان و از غرب دری دیگر به سوی ایوان طلای صحن جدید دارد.
رواق (گنبد) حاتمخانی: این بنا ساختة حاتمبیک اُردوبادی از امیران صفوی است که در حدود 1010ق/1601م بنا شده است. این رواق در شرق حرم واقع است و از در طلایی پایی پای مبارک به حرم راه دارد. این بنا از شرق به وسیله صفة بزرگ و مرتفعی به دارالسعاده میپیوندد. در شمال آن نیز صفهای است که به رواق اللهوردیخان راه دارد و از جنوب به کشیکخانه متصل میشود. طول رواق 50/13، عرض آن 30/7 و ارتفاع آن 60/11 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 50/1 از سنگ خلج و منبت است. در بالای ازاره کتیبهای است به عرض 40 سانتیمتر از سنگ که بر ان قصیدهای حک شده است. از بالای کتیبه تا سقف، یا کاشیهای معرق پوشانده شده است. در 1346ش، از ضلع جنوبی این رواق، راهی دیگر به دارالسعاده گشودهاند.
رواق (گنبد) اللهوردیخان: این رواق 8 ضلعی، ساختة اللهوردی از امیران دولت صفوی است که در شرق توحیدخانه و شمال شرقی گنبد حاتمخانی واقع است. ارتفاع کف رواق تا سقف گنبد 19/16 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 90/1 متر از سنگ مرمر پوشانده شده و از بالای ازاره تا سقف و خود سقف با کاشی معرق آرایش یافته است. در 8 پهلوی این رواق، 8 صفه و بر بالای هریک از آنها صفهای کوچکتر واقع است. صفههای پایین به صحن عتیق، توحیدخانه، رواق حاتمخانی و دارالسعاده میپیوندند.
رواق دارالولایه: این رواق با زیربنایی برابر با 2305 مـ 2، همچون بناهای دیگری که ساختمان آن در سالهای اخیر آغاز شده، هماکنون (1367ش) در حال احداث است و از غرب به صحن جمهوری اسلامی و از شرق توسط رواقهای دیگر به حرم مطهر خواهد پیوست.
مسجد بالاسر مبارک: این مسجد متصل به حرم است و میان آن و دارالسعاده قرار دارد. بانی مسجد، ابوالحسن عراقی (د 429ق/1038م)، دبیر غزنویان بوده است. کف مسجد با ازارة آن به ارتفاع 90/0 متر از سنگ مرمر است. از بالای ازاره تا ارتفاع 70/1 متری با کاشیهای معرق 6 و 8 ضلعی، تزیین گردیده است. روی دیوارها و سقف مسجد در عهد ناصری آیینهکاری شده یود که در 1344ش آن را با کاشی معرق آراستند. بر دیوارهای اطراف مسجد کتیبهای است به خط ثلث که آیاتی از قرآن مجید بر آن نوشته شده است. در محرابی که در کنار صفة متصل به حرم و در شرق مسجد واقع است نیز چند کتیبه هست که آیات و احادیثی بر آن نوشته شده است.
6. بستها: بست بنایی است در خارج از صحن مقدس که آغاز حریم ابنیة آستان قدس به شمار میرود.
این بنا پیش از این، دیواری آجری و ساده و دارای 3 دهانة متساوی برای رفتوآمد زائران بود که اغلب زنجیری به عنوان علامت بست (مأمن) برای پناهندگان به آستانه بر آن میآویختند. اکنون 3 بست یکی در شرق و دیگری در غرب و سوّمی در شمال صحن عتیق وجود دارد.
بست بالا: قسمتی از بالاخیابان، از محل تقاطع فلکه تا ایوان غربی صحن عتیق را بست علیا یا بست بالاخیابان میگویند. در روزگار احمدشاه توسط سیدجواد ظَهیرُالاسلام (د 1344ش)، نایب التولیة وقت به جای دیوار آجری و سادة غرب بست، بنایی وسیعتر ساخته شد. در 1341ش آن را برچیدند و در 1342-1344ش بنای بزرگی به جای آن ساختند. طول این بنا 30 و عرض آن 25/1 و ارتفاعش 70/8 متر بود که 5 گذرگاه داشت. در نوسازی حرم و توسعة فضای اطراف آن در 1353ش، تغییراتی در ساختمان این بست داده شد، و سپس آن را به کلی برچیدند. در دوران جمهوری اسلامی ایران، بست مزبور با ظاهری جدید تجدید بنا شد و اکنون برجای است.
بست پایین: قسمتی از پایین خیابان، از محل تقاطع فلکه تا ایوان و سردر شرقی صحن را بست سفلی یا بست پایین خیابان میگفتند. سمت شرق این بست مانند بست بالا بنای کهنهای داشت که برچیده شد و در 1342-1344ش بنای جدیدی مانند بست بالا به جای آن ساخته شد. در ساختمان این بنا نیز در 1353ش تغییراتی داده شد، اما چندی بعد آن را برچیدند. سپس همراه با بست بالا تجدید بنا شد و اکنون قابل مشاهده است.
بست طبرسی: این بست در شمال صحن عتیق، حدفاصل میان خیابان طبرسی و ایوان عباسی واقع است. این بست پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار دانشگاه علوم اسلامی رضوی بنا شد.
بست قبله: اخیراً طرح ایجاد یک بت در حد فاصل صحن جمهوری اسلامی ریخته شده و کارهای مقدماتی آن انجام یافته است. چون این بست رو به قبله خواهد بود، به این نام موسوم شده است.
7. مؤسسات فرهنگی: از مؤسسات فرهنگی آستان قدس میتوان کتابخانه، موزه، دانشگاه علوم اسلامی، مؤسسة پژوهشهای اسلامی، بنیاد فرهنگی رضوی و مؤسسة چاپ و انتشارات را نام برد.
کتابخانه: دربارة کتابخانة آستان قدس و تاریخ پیدایش آن آگاهی دقیقی در دست نیست. باتوجه به قراین تاریخی، محلی برای نگهداری قرآنها و کتابهای وقفی در آستان قدس وجود داشته است. این معنی را از نام و احوال برخی از واقفان کتاب، در وقف نامههای مرقوم در پشت برخی کتابها و قرآنها میتوان دریافت. کهنترین نسخههای موجود، قرآنی است که در 393ق/1003م وقف شده است. همچنین جزواتی هست که واقف آن ابوالبرکات علیبن حسین بوده و در 421ق/1030م وقف شده است. غیر از اینها میتوان از قرآنی مربوط به سدة 5ق/11م که توسط شَهْرْسِتّی دختر امیرابوالعباس خسرو پسر رکنالدولة دیلمی وقف شده، یاد کرد. پس از آن به مرور زمان، قرآنها و کتابهایی در آستان قدس گرد آمده و بدیهی است که در جایی نگهداری میشده است. مثلاً در زاویة جنوبی ایوانِ امیرعلیشیر جایی بوده به نام «قرآنخانه» که قرآنهای خطی را در آنجا نگاه میداشتهاند. در وقفنامة کتاب غایهالوصول (825ق/1422م) جملة «خزانهالکتب» به چشم میخورد. از همینجا معلوم میشود که در قرن 9ق/15م کتابخانهای در آستان قدس بوده است. با حملة ازبکها در 998ق/1590م، کتابخانه نیز دستخوش چپاول شد و بسیاری از قرآنها و کتابهای نفیس آن از میان رفت. اسکندربیک منشی با ذکر «کتابخانة سرکار فیض» در عالمآرای عباسی به این معنی تصریح کرده است. پس از آن، شاهعباس با گردآوری کتابهای باقیمانده و آنچه خود او یا شیخبهایی وقف کرد، کتابخانة جدید را پدید آورد و مدیری برای آن تعیین کرد. در روزگار افشاریان این کتابخانه دایر و مورد استفاده بود. نادرشاه نیز کتابهایی وقف کتابخانه کرد. در طومارِ علیشاه (نکـ بخش چهارم همین مقاله) اسامی کارکنان کتابخانه (در آن زمان) با ذکر شغل و حقوقشان آمده است. در روزگار قاجاریان نیز کتابخانه مورد توجه و استفاده بوده است. در 1342-1344ش بناهای قدیمی واقع در ضلع شرقی موزه را برچیدند. و به جای آن تالاری برای موزه در 3 طبقه بنا نهادند، این ساختمان از جنوب به صحن موزه، و از غرب به کتابخانه پیوسته، و ضلع شمالی آن پشت ساختمانهای صحن جدید واقع بود که از آن راهی به صحن جدید گشوده بودند. این ساختمان را بعداً برچیدند و فضای آن را به محوطة صحن امام افزودند. در 1353ش در ضلع شرقی صحن امام، ساختمان جدیدی برای کتابخانه، خزانه و موزه با بیش از 000‘10 مـ 2 زیربنا در 5 طبقه ساخته شد. 2 طبقة این بنا پایینتر از سطح زمین و 3 طبقة دیگر بالاتر از سطح زمین است. هر طبقه از آن دارای 000‘2 مـ 2 زیربناست. یکی از 2 طبقة زیرین به خزانة آستانه، و دیگری به مخزن کتابهای خطی و تالار نمایشگاه اختصاص یافته است. دیوارهای این 2 قسمت دارای درهای ایمنی ویژه و دیوارهای بتونی است. در طبقة همکف، تالار موزه واقع است. طبقة اول دارای 2 سالن مطالعة مجزا برای آقایان و بانوان است. این بخش نیز دارای بالابَرِ ویژة کتاب و خدمات لازم است. در طبقة دوم، مخزن کتاب واقع است، و بخشی از آن نیز به سازمان اداری کتابخانه اختصاص داده شده است. در سراسر این ساختمان، تجهیزات ویژهای برای نگاهداری کتاب و اشیاء نفیس موزه مانند تأسیسات ایمنی، تلویزیون مداربسته، وسال آتشنشانی و دستگاههای تهویه و حرارت مرکزی و دستگاه ویژة تنظیم حرارت برای محیط نفیس نیز تدابیری به کار رفته است. این قرآنها و کتابها در ویترینهای گوناگون قرار گرفته است تا در معرض دید باشد. کتابخانة آستان قدس، گنجینهای عظیم و نفیس از قرآنها و کتابهای خطی است که در طی چند قرن در آنجا گرد آمده و غالب آنها کمیاب و برخی منحصربهفرد است. افزون بر این، تعداد زیادی مرقعات گرانبهای خطی از آثار اساتید بزرگ خط در کتابخانه نگهداری میشود. تعداد قرآنهای نفیس خطی به خط کوفی و نسخ و ثلث 290‘2 نسخه است که نفیسترینِ آنها در گنجینة قرآن نگهداری میشود. بسیاری از این قرآنها مُذَهَّب، و در تعدادی از آنها تمام آیات با آبطلا نوشته شده است. کتابخانة ملک در تهران و کتابخانة وزیری در یزد، از سوی حاجحسینآقاملک و حاجسیدعلیمحمد وزیری بانیان آنها، وقف کتابخانة آستان قدس شده و تحت نظر آن، اداره میشود. کتابخانة مرکزی آستان قدس نیز دارای 2 شعبه به نامهای کتابخانه مسجدالرضا موسوم به شعبات 1 و 2 کتابخانة مرکزی آستان قدس رضوی است. علاوه بر اینها کتابخانة مروج یزد و کتابخانة نایین از کتابخانههای تابع کتابخانة مرکزی آستان قدس به شمار میروند. تعداد کتب آستان قدس مطابق آمار 1364ش از این قرار است: تعداد کتابهای چاپی 000‘149 جلد، تعداد کتابهای خطی 070‘15 جلد، تعداد قرآنهای نفیس خطی 290‘2 جلد، تعداد جزوات خطی 750‘8 جلد، تعداد کتابهای کتابخانههای وابسته 000‘15 جلد و تعداد کل کتابهای آستان قدس رضوی 110‘190 جلد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تصمیم گرفته شد ساختمان جدیدی برای کتابخانه که به صورت روزافزونی توسعه مییابد احداث گردد. به همین منظور ساختن کتابخانة جدیدی در حدفاصل مقابل خیابانهای طبرسی و بالاخیابان، واقع در ضلع شمالی فلکه حضرت، در زمینی به مساحت 000‘12 مـ 2، با 3 طبقه ساختمان آغاز گردید. این کتابخانه گنجایش یک میلیون کتاب را خواهد داشت.
گنجینة قرآن: یکی از مراکز وابسته به کتابخانه گنجینه قرآن است. در 1342ش، قرآنهایی را که از حیث خط و تذهیب و ترصیع و جلد و و سایر امتیازات، منحصربهفرد بود، در یکجا به نام گنجینة قرآن گرد آوردند و برای هریک کارت شناسایی تهیه کردند. کهنترین قرآن خطی این گنجینه را ابوالقاسم منصوربن محمدبن کثیر وزیر و صاحب دیوان سلطانمحمود غزنوی در ربیعالاول 393ق/ژانویه 1003م وقف حرم رضوی کرده است. جدیدترین قرآن خطی نیز قرآنی است به خط نسخ از قرن 9ق/15م با عبارت «بایْسُنْقُربن شاهرخبن تیمور گورکان» که در 1347ش وقف آستان قدس شده و از نظر خط و تذهیب و ترصیع ب
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]