صفحه 16 از 19

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۴۳ ق.ظ
توسط ganjineh
آزاد مَرْدِیَه (منسوب به آزادمردان)، ظاهراً جماعتی از شعوبیان که نسبت به دودمان پیامبر(ص) اظهار دشمنی می‎کرده‎اند. «آزادمرد» در لغت به معنی آزاده، حُرّ، جوانمرد، اصیل و صاحبِ نسبِ بلند، کریم و نبیل است (لغت‎نامة دهخدا) و «آزاد مردی» خوی آزادمرد است. در کتابهای تاریخی نیز از چند شخص که «آزادمرد» نام داشته‎اند سخن رفته است: لُهراسب، حاجب یزدگرد ساسانی (جاحظ، التاج، 222)؛ پسر آزاد بِهْ مرزبان حیره از اشراف عجم در زمان جنگ قادسیه (ابن‎اثیر، 2/454)؛ عامل حجاج‎بن یوسف ثقفی (45-95ق/665-713م) که در فارس شهر فسا را تجدید عمارت کرد «چه فسا را در اول مثلث ساخته بودند «آزادمرد» آن بارو بشکافت و شهر از آن شکل بگردانید» (مستوفی، 93، 94؛ مجمل‎التواریخ، 52) و «آزادمرد» نامی که پیش حجاج‎یوسف از فساد غلة خویش شکایت می‎کرد (راغب اصفهانی، 3/276).
ظاهراً ایرانیان از قدیم خود را «آزاد» و «آزادمرد» (به معنی شریف و نژاده) می‎نامیده‎اند و و کلمة «آریا» که در سنگ نبشته‎های هخامنشی دیده می‎شود به همین معنی است. یوسفوس مورخ یهودی سدة اول م به این نکته اشاره دارد (نلدکه، 397). در زبان آرامی کلمة b'naihêrê بر ایرانیان اطلاق شده است (همانجا). اعراب نیز ایرانیان را «بنوالاحرار» می‎گفتند (نکـ احرار). به گفتة ابن‎فقیه همدانی (سدة 3ق/9م) ایرانیان در روزگار گذشته دیگران را به خدمت می‎گرفتند، ولی خود به خدمت دیگران در نمی‎آمدند و از این‎رو اعراب آنان را «احرار» می‎نامیدند (5/317).
اما در باب «آزاد مردیه» تاکنون تنها مأخذ عمده، گفتة جاحظ است که گوید: «شعوبیه و آزادمردیه، دشمنان دودمان پیامبر(ص) و یاران اویند، یعنی کسانی که فتوح ]آغاز اسلام[ را انجام دادند، مجوس را کشتند و اسلام را آوردند، (اَلبخلاء، 319). از این عبارت و نیز از راه مقایسة مطالبی که جاحظ در کتابهای دیگر خود به‎ویژه البیان والتبیین در باب شعوبیه و نفرت آنان از اعراب ازجمله دودمان پیامبر(ص) و بنی‎هاشم می‎آورد، چنین برمی‎آید که آزاد مردیه گروهی از شعوبیة ایرانی‎نژاد بوده‎اند که برای تمایز از دیگر گروههای این جنبش به «آزاد مردیّه» موسوم شده‎اند؛ اما اینکه جاحظ می‎گوید شعوبیه عموماً خاندان رسول اکرم و اصحاب او را دشمن می‎داشته‎اند، درست نیست (نکـ شعوبیه). حمزة اصفهانی باب دوم کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف را کلاً به ذکر آراء و اقوال این گروه دربارة مسائل مربوط به زبان عربی اختصاص داده و پاره‎لی از ایراداتی را که بر شاعران و لغت‎شناسان عرب گرفته‎اند، نقل کرده است.

مآخذ: ابن‎اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1399ق؛ ابن‎فقیه همدانی، احمدبن محمد، البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1887م؛ اصفهانی، حمزه، التنبیه علی حدوث‎التصحیف، به کوشش محمداسعد طلس، دمشق، مجمع‎اللّغه‎العربیه، 1968م؛ جاحظ، عمروبن بحر، البخلاء، بیروت، دارصادر، 1973م؛ همو، البیان والتبیین، قاهره، مطبعه لجنه‎التألیف والترجمه والنشر، 1380ق/1960م، 3/5؛ همو، التاج، بیروت، 1375ق/1955م؛ راغب اصفهانی، حسین‎بن محمد، محاضرات‎الادباء، بیروت، 1961م؛ مستوفی، حمدالله، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، امیرکبیر، 1338ش؛ مجمل‎التواریخ والقصص، به کوشش محمدتقی بهار، تهران، کلالة خاور، 1318ش؛ نلدکه، تئودور، تاریخ ایرانیان و عربها در زمان ساسانیان، ترجمة عباس زریاب خویی، تهران، انجمن آثار ملی، 1358ش.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۴۵ ق.ظ
توسط ganjineh
آزادْوار، یا آزاذْوار یا اَزادْوار، یکی از آبادیهای دهستان پایین جوین، از بخش جغتای شهرستان سبزوار، از استان خراسان (سازمان برنامه و بودجه، 21/165). آزادوار در ْ56 و َ42 (فرهنگ آبادیهای کشور: َ39) طول شرقی و ْ36 و َ45 عرض شمالی در فاصلة یک کیلومتری شمال راه‎آهن تهران ـ مشهد، 5 کیلومتری ایستگاه آزادوَر، 40 کیلومتری بخش جغتای و 150 کیلومتری شهر سبزوار واقع است و از شمال به کوه مراد، از شرق به جلیل‎آباد و ایستگاه راه‎آهن آزادوَر، از جنوب به کوه درخت بید و از غرب به عبدل‎آباد محدود می‎شود. این آبادی و ایستگاه آزادور و آبادیهای مجاور آنها در دره‎ای شرقی غربی به عرض تقریبی 7 تا 12 کمـ ، میان کوههای ساتیل‎موش (به ارتفاع 1213 متر) و مراد (به ارتفاع 1265 متر) در شمال و کوههای کمرسرخ، درخت بید و قره‎چشمه (به ارتفاع 1575 متر) در جنوب واقع شده‎اند. رودخانة جوین (کالِ شور) در شمال این دره و زمینهای زراعتی آبادیهای واقع در آن و در جنوب کوههای ساتیل‎موش و مراد و به موازات آنها، از شرق به غرب، جریان دارد و یک رشته قنات که از دامنة کوه مراد، از شمال غربی به جنوب شرقی جاری است، از آزادور می‎گذرد (سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، 203؛ همان، فرهنگ اقتصادی، 203٩.
سابقة تاریخی: به گفتة بلاذری (د 279ق/892م) در 28 یا به قولی 29ق/649 یا 650م عثمان‎بن عفان ولایت بصره به عبدالله‎بن عامربن کُریز داد. عبدالله خود به جنگ خراسان شد. در خراسان ابوسالم یزیدبن یزید جرشی را به فتح نیشابور گسیل کرد. ابوسالم پس از گشودن نیشابور جوین را نیز گشود و بردة بسیار گرفت (صص 158-159، قس: یعقوبی، 2/59). حاکم نیشابوری (د 405ق/1058م) «به نقل صحیح از ثقات» می‎نویسد: «عبدالله‎بن عامر سرعت نمود و سعی فرمود و عن‎قریب به آزادوار جوین نزول کرد» (ص 125) و گردیزی در حدود 442ق/1050م نوشته است: «بعضی گویند ]ابن‎عامر[ به قومس آمد و پس به گویان ](جوین)[ آمد و آنجا مقام کرد و ]از[ آنجا به آزادوار آمد و صلح کرد و ... به نیشابور آمد ... اندرسنة تسع و عشرین» (ص 227).
متون تاریخی و جغرافیایی تا پیش از یورش مغول و ویران شدن نیشابور و توابع آن (618ق/1221م) خبر از آبادانی بسیار آزادوار می‎دهند: اصطخری و ابن‎حوقل از آزادوار به عنوان یکی از شهرهای نیشابور چون بوزجان، زوزَن، ترشیز و سبزوار یاد می‎کنند (مسالک‎الممالک، 257، صوره‎الارض، 16). مقدسی (نیمة دوم سدة 4ق/10م) نیز آزادوار را «شهرِ» گویان (مرکز جوین) می‎خواند و آن را آباد و پرجمعیت و حاصلخیز توصیف می‎کند (ص 465)، و حدودالعالم آن را «شهرکی» توصیف می‎کند «در بیابان با نعمت بسیار و بر راه گرگان» (ص 89). جوینی می‎نویسد که جدّ پدرش در 588ق/1192م در این قصبه به خدمت سلطان‎نکش خوارزمشاه رسید (2/28). یاقوت که خود این «شهرک» را دیده است می‎نویسد: آزادوار قصبة کورة جوین، از اعمال نیشابور و نخستین بخش این کوره از سوی ری است؛ و زمانی که من آن را دیدم. آباد و پرجمعیت و دارای بازار و مساجد بود و در بیرون آن یکی از بازرگانان رهگذر کاروانسرایی بزرگ ساخته است (معجم‎البلدان، 1/230-231).
بنابر اطلاعاتی که از این مآخذ به دست می‎آید می‎توان احتمال داد که شهرت و اهمیت آزادوار در این دوران بیشتر به سبب واقع شدن آن بر سر راه ارتباطی وی، خراسان و گرگان بوده است. لسترنج از دو راه ارتباطی بسطام (در ایالت قومس) و نیشابور سخن می‎گوید: یکی راهِ نزدیکترِ چاپاری در امتداد کویر که از سبزوار می‎گذشت، دیگری راهِ نزدیکتر کاروان‎رو که دشت جوین و آبادیهای آن، ازجمله آزادوار، در مسیر آن بود (ص 417؛ نکـ مؤیّد ثابتی، 220). از منابع کهن و نیز مطالعات جدید برمی‎آید که راه دوم باید همان راه ابریشم باشد که از آزادوار نیز می‎گذشته است (ناصرخسرو، صص 3-4؛ حکمت 1457). با اینکه پس از یورش مغول آزادوار همچنان موقعیت ارتباطی خود را داشته است (گابریل، 295)، ولی تا مدتها آبادانی پیشین را باز نیافت. مستوفی در 740ق/1339م از آن به عنوان «دیه آزادوار» یاد می‎کند (ص 174). با اینهمه بایست در دورة صفوی جایی نسبتاً آبادان بوده باشد، زیرا نام آن در کنار حاکم‎نشینهای دیگری چون ابیورد، نسا، اسفراین و تربت آمده و مبلغ مالیات پرداختی آن به «بیگلربیگی مشهد مقدس» 139 تومان و 530‘3 دینار بوده است (باستانی پاریزی، 193). به نظر نمی‎رسد که آزادوار در دورة قاجار از آبادی و اهمیت برخوردار بوده باشد و آنچه اعتمادالسلطنه دربارة آن نوشته است (ص 26)، چیزی جز ترجمة مطالب یاقوت (د 626ق/1229م) در ذیل آزادوار نیست (نکـ معجم‎البلدان، 1/230-231).
شخصیتها و دانشمندان مشهوری از این سرزمین برخاسته‎اند: 1. ابوعبدالله محمدبن حفص‎بن محمدبن یزید شعرانی آزادواری، شیخ‎ثقه (د 313ق/925م)؛ 2. ابراهیم‎بن عبدالرحمن‎بن سهل آزادواری (سدة 4ق/10م)؛ 3. ابوموسی هارون‎بن محمد آزادواری جوینی، ادیب و فقیه (زنده تا 310ق/922م)، (سمعانی، 1/76-77)؛ 4. امام‎الحرمین، عبدالملک‎بن عبدالله نیشابوری (419-487ق/1029-1086م)، (یاقوت، المشترک، 116)؛ 5. ابوالعباس محمودبن محمد آزادواری؛ 6. ابوحامد احمدبن محمد آزادواری، (یاقوت، معجم‎البلدان، 1/231)؛ 7. بهاءالدین محمد جوینی (د 678ق/1279م)؛ 8. علاءالدین عطاملک جوینی، مؤلف تاریخ جهانگشای (623-681ق/1226-1228م)؛ 9. خواجه‎شمس‎الدین محمد جوینی، صاحب دیوان (د 683ق/1284م)، (دولتشاه، 83).
وضع کنونی: آزادوار اکنون دهی است با 174 خانوار جمعیت و 174 واحد مسکونی که بیشتر اهالی آن به زراعت، باغداری و کارگری ساده اشتغال دارند. یک رشته قنات، 3 چاه عمیق و یک چاه نیمه‎عمیق منابع آب کشاورزی آنهاست. گندم (600 هکتار)، جو (150 هکتار) و چغندرقند (150 هکتار) مهمترین فرآورده‎های زراعتی آنجاست. دامداری نیز در کنار کشاورزی معمول است (510 گاو و گوساله، 000‘12 گوسفند و بره و 000‘6 بز و بزغاله). این آبادی دارای برق، یک حمام، یک دبستان و یک مسجد است (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 203-204؛ همان، فرهنگ اجتماعی، 203). مقبرة سیدحسن غزنوی، ملقب به اشرف (د 565ق/1170م)، شاعر روزگار مسعودبن ابراهیم و بهرامشاه غزنوی، با گنبد و ایوان نسبتاً بلند و اینواچه‎های دو طبقه‎اش بزرگترین بنا و تنها اثر تاریخی آزادوار است. ابن‎بقعه موقوفاتی دارد و زیارتگاه مردم آبادیهای منطقه است (مؤید ثابتی، 221؛ مولوی، 94).
آزادوار از طریق ایستگاه آزادوَر با راه‎آهن تهران ـ مشهد ارتباط می‎یابد. این دستگاه اکنون با 100 خانوار جمعیت و 100 واحد مسکونی یکی از 9 آبادی دهستان پایین جوین است که دارای برق، آب لوله‎کشی، 3 حمام، درمانگاه، یک دبستان و مدرسة راهنمایی و مسجد، صندوق پست و تلفن است، و اهالی آنجا بیشتر به خدمات دولتی، و گروهی نیز به دامداری استغال دارند (جهادسازندگی، فرهنگ اقتصادی، 203؛ همان، فرهنگ اجتماعی، 203).

مآخذ: ابن‎حوقل، ابوالقاسم محمد، صوره‎الارض، ترجمة جعفر شعار، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1345ش؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک‎الممالک، لیدن، 1927م؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن‎خان، مرآت‎البلدان، تهران، 1294ق؛ ایرانشهر، تهران، کمیسیون ملی یونسکو در ایران، 1343ش؛ باستانی پاریزی، محمدابراهیم، سیاست و اقتصاد عصر صفوی، تهران، صفی علیشاه، 1362ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح‎البلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، سروش، 1364ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1363ش؛ همان، فرهنگ اقتصادی، تهران، وزارت ارشاد اسلامی، 1363ش؛ حاکم نیشابوری، محمدبن عبدالله، تاریخ نیشابور، تلخیص خلیفة نیشابوری، به کوشش بهمن کریمی، تهران، ابن‎سینا، 1339ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش؛ سازمان جغرافیایی کشور، نقشة عملیات مشترک، تهران، 1354ش؛ میامی، N140-41؛ سازمان برنامه و بودجه، فرهنگ آبادیهای کشور، تهران، 1361ش؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، حیدرآباد دکن، مطبعه دائره‎المعارف العثمانیه، 1382ق/1962م؛ گابریل آلفونس، تحقیقات جغرافیایی راجع به ایران، ترجمة فتحعلی خواجه‎نوری، تهران، ابن‎سینا، 1348ش؛ گردیزی، عبدالحی‎بن ضحاک، تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمة محمود عرفان، تهران، علمی و فرهنگی، 1364ش؛ مؤیّد ثابتی، علی، تاریخ نیشابور، تهران، انجمن آثار ملی، 1355ش؛ مستوفی، حمدالله، نزهه‎القلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن، 1331ق؛ مقدسی، محمدبن احمد، احسن‎التقاسیم، ترجمة علینقی منزوی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، تهران، 1361ش؛ مولوی، عبدالحمید، آثار باستانی خراسان، تهران، انجمن آثار ملی، 1354ش؛ همو، «آثار تاریخی و رجال جوین»، نامة آستان قدس، مشهد، س 7، شمـ 2 (بهمن 1346ش)؛ ناصرخسرو، معین‎الدین، سفرنامه، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، زوار، 1356ش؛ یاقوت حموی، ابوعبدالله، المشترک، به کوشش ف. ووستنفلد، گوتینگن، 1846م؛ همو، معجم‎البلدان، به کوشش ف. ووستنفلد، لایپزیک، 1866-1870م؛ یعقوبی، احمدبن ابی‎یعقوب، تاریخ، ترجمة ابراهیم آیتی بیرجندی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۴۶ ق.ظ
توسط ganjineh
آزادیِ شَرْق، نام دو نشریه با مشخصاتی به شرح زیر:
1. نشریه‎ای به مدیریت عبدالرحمن سیف‎آزاد که در رمضان 1339ق/مة 1921م در برلین بنیاد نهاده شد (آزادی شرق، س 1، شمـ 1) و در سالهای 1339-1343ق/1921-1924م، تا شمارة 32 در همین شهر و از آن پس در تهران، بیشتر ماهی یک‎بار، و به ندرت 2 بار در ماه چاپ می‎شد. پس از مدتی تعطیل، بار دیگر انتشار آن در برلین از سر گرفته شد. شماره‎ای از سال هشتم آن (خرداد 1308ش) به صورت جداگانه در آرشیو روزنامه‎های کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران موجود است (سلطانی، شمـ 6، ص 3؛ آزادی شرق، س 8، شمـ 2). سرلوحة این نشریّه تصویری است از نیمکرة زمین که تنی چند با جامه‎های قومی ملتهای خاورزمین دست در دست یکدیگر ـ به نشان اتحاد این ملتها ـ در اطراف آن حلقه زده‎اند. عباراتی از قرآن مجید و سه بیت از اشعار سعدی که با «بنی آدم اعضای یکدیگرند» آغاز می‎گردد در اطراف این تصویر دیده می‎شود. این نشریه لحن تند ضدانگلیسی دارد و از رجال سیاسی و اجتماعی آن زمان با دیدگاههایی گاه کاملاً متضاد که در مخالفت با سیاستهای انگلستان اشتراک نظر دارند، با ستایش یاد می‎کند (آزادی شرق، شمـ 1، ص 3؛ شمـ 2، ص 2؛ 3، شمـ 10؛ شمـ 12؛ س 8، شمـ 2). مطالب آن به زبانهای فارسی، اردو، عربی، ترکی و نیز به زبانهای اروپایی چون فرانسه، انگلیسی و آلمانی، همراه با تصاویر روشن و تاریخی است (شماره‎های مختلف نشریه). افزون بر پرداختن به رویدادهای سیاسی و اوضاع اجتماعی کشورهایی چون ایران، افغانستان، هند، ترکیه، مصر، سودان و دیگر کشورهای عربی، به معرفی دولتمردان این کشورها نیز می‎پردازد (معرفی مشیرالدوله پیرنیا، شمـ 11؛ امان‎الله‎خان پادشاه افغانستان، شمـ 10؛ شکیب ارسلان، شمـ 2؛ میرزاکوچک‎خان، شمـ 40 و جز اینان). این نشریه برای آشنایی با نظرات گروهی از روشنفکران شرق به‎ویژه ایران که میان سالهای 1300-1310ش مبلغ افکار آلمان‎دوستی بودند، دارای اهمیت تاریخی است. سیف‎آزاد، (د شهریور 1350ش)، اهل دامغان و از پیشگامان روزنامه‎نگاری در ایران بود (یغمایی، شمـ 6، ص 375). او نشریة دیگری به نام ایران باستان تأسیس کرد و در کنار روزنامه‎نگاری و فعالیتهای سیاسی (بلوشر، 90، 91، 138، 139) به کارهای ادبی، چون چاپ دیوان عارف و دیوان فروغی بسطامی نیز می‎پرداخت (یغمایی، شمـ 6، ص 375).
2. نشریه‎ای هفتگی، به مدیریت عبدالله رازی که از سال 1324ش در تهران منتشر می‎شد. شماره‎های سال اول آن (1-30، به استثنای شماره‎های 15 و 20) و سال دوم (31-51) و سال سوم (56-78) در آرشیو کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران باقی است. در آخرین شمارة موجود، نام اکبر مسعودی شیرازی به عنوان مدیرمسئول آن یاد شده است.
بنیان‎گذار این هفته‎نامه عبدالله رازی (1273-1334ش) دارای تألیفاتی در تاریخ و ادبیات (شعر و نمایشنامه‎نویسی) است. وی قبلاً مجلة سودمند را در قاهره به زبان فارسی منتشر می‎کرد که بعدها به رستاخیز، و سپس عصر پهلوی تغییر نام داد.
آزادی شرق بیان‎کنددة نظرات سیاسی و اجتماعی رازی است که در مجموع، نوعی التقاط افکار سوسیالیستی و سلطنت‎طلبی بود. این نشریه مدتی توقیف شد و یک چند به نام آزادی خلق منتشر گردید (شماره‎های 6-11، سال 1325ش).

مآخذ: آدمیت، محمدحسن، «یادی از دوست فقید دانشمند»، تاریخ کامل ایران، عبدالله رازی، تهران، اقبال، 1341ش؛ آزادی شرق، (به مدیریت سیف‎آزاد)، شماره‎های مختلف سالهای اول، دوم، سوم و هشتم؛ همان، (به مدیریت عبدالله رازی)، شماره‎های مختلف؛ بلوشر، ویپرت، سفرنامه، ترجمة کیکاووس جهانداری، تهران، خوارزمی، 1363؛ سلطانی، مرتضی، فهرست روزنامه‎های فارسی، (1267 تا 1320ش)، کتابخانة مرکزی و مرکز اسناد، تهران، 1354ش؛ سیف‎آزاد، مقدمة دیوان عارف، تهران، 1341ش؛ یغمایی، حبیب، «وفات سیف‎آزاد»، یغما، س 24 (شهریور 1350).

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۴۷ ق.ظ
توسط ganjineh
آزَر، از اعلام قرآن (انعام/6/74). بیشتر مفسران عامه به استناد همین آیه، آزر را پدر صلبی ابراهیم(ع) دانسته‎اند. در برابر، مورخانی که نام پدر ابراهیم را تارَخ یا تارَح یاد کرده‎اند، محتمل می‎شمارند که از این دو نام، یکی نام پدر ابراهیم و دیگری لقب او بوده است. کسانی نیز گفته‎اند که آزر در برخی زبانهای غیرعربی، کلمه‎ای نکوهش‎آمیز است و گروهی آن را نام بتی دانسته‎اند که معبود پدر ابراهیم بوده است (رازی، 13/34-40). میان افرادی از گروه اخیر و آن دیگران، در قرائت «آزر» در آیة یاد شده اختلاف است. پژوهش دقیق‎تر در دیگر آیات قرآن نشان می‎دهد که آزر پدر صلبی ابراهیم نبوده (نکـ ابراهیم) چنانکه در بسیاری از منابع معتبر اسلامی وی به عنوان عمّ ابراهیم معرفی شده و رأی غالب مفسران شیعه که به موحّد بودن پدرانِ پیامبر اسلام(ص) قائلند نیز همین است (طباطبایی، 7/207-208).
قرآن کریم حکایت می‎کند که ابراهیم خلیلَ‎آزر را به دوری از بتها و ترک راه شیطان و پیمودن راه راست فراخواند و از عذاب خداوند برحذر داشت (انعام/6/74؛ مریم/19/42-45؛ انبیاء/21/52-57؛ شعراء/26/70-82؛ صافات/37/85-87؛ زخوف/43/26-27). آزر ابراهیم را به رجم تهدید کرد (مریم/19/46) و ابراهیم(ع) برای او دعای خیر کرد و نوید داد که از خداوند برای او آمرزش بخواهد و چنین نیز کرد (مریم/19/47؛ شعراء/26/86). و چون آزر بر طریقة باطل خویش اصرار ورزید، ابراهیم از او تبری جست (توبه/9/114).

مآخذ: ابن‎اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1979م، 1/94-100؛ خزائلی، محمد، اعلام‎القرآن، تهران، امیرکبیر، 1350ش، صص 55-59؛ رشیدرضا، محمد، المنار، بیروت، دارالمعرفه، 1393ق/1973م، 7/534-553؛ زبیدی، مرتضی، تاج‎العروس، ذیل «آزر»؛ طباطبائی، محمدحسین، المیزان، بیروت، مؤسسه‎الأعلمی للمطبوعات، 1390ق/1971م، 7/161-165؛ طبری، محمدبن جریر، تاریخ، به کوشش دخویه، لیدن، 1879-1881م، 1/234؛ فخررازی، محمدبن عمر، التفسیرالکبیر، بیروت، داراحیاءالتراث‎العربی؛ نیشابوری، احمدبن محمد، قصص‎الانبیاء، بیروت، دارالکتب، 1981م، صص 72-73؛ یعقوبی، ابن‎واضح، تاریخ، بیروت، دارصادر، 1/21-28.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۴۸ ق.ظ
توسط ganjineh
آزُرْدة دِهْلَوی، (یا کَشْمیری)، صدرالدّین‎خان، پسر لطف‎الله کشمیری (1204-1285ق/1790-1868م)، مفتی، شاعر و نویسندة اردو، در دهلی زاده شد، نزد شاه‎عبدالعزیز و شاه‎عبدالقادر قرآن و حدیث و فقه، و نزد فضل امام خیرآبادی، منطق و فلسفه آموخت و در خوشنویسی شاگرد بهادرشاه ظفر بود. در 1260ق/1844م از سوی حاکمان انگلیسی مفتی دهلی شد و مقام صدرالصدوری گرفت (رحمان‎علی، 93؛ قادری، 196؛ احمد، 5) و با عشق بسیار به کار تدریس پرداخت. نخست به بازسازی و آبادانی مدرسة «دارالبقا» که به دستور شاه‎جهان بنا شده بود، و در آن اوقات رو به ویرانی می‎رفت، پرداخت و جلسات درس خود را در آن برگزار کرد و امکانات درس خواندن طلاب تنگدست را در این مدرسه به هزینة خود فراهم ساخت. کسانی چون یوسف علی‎خان فرمانروای رامپور، نواب‎صدیق‎حسن‎خان بهوپالی، فقیرمحمد لاهوری (نویسندة حقایق‎الحنفیه)، مولاناابوالخیر پدر ابوالکلام آزاد، مولوی‎ظهورعلی (ظهور)، شمس‎الشعراء، مولوی‎محمدقاسم نانوتولی، مولوی‎رشید گنگوهی و سرسیداحمدخان از شاگردان او بودند (قادری، 196؛ احمد، 12).
در شورش 1273ق/1857م متّهم شد که فتوای جهاد با انگلیسها را امضا کرده است. پس از 6 ماه بازداشت، در جلسة دادگاه با تکیه بر عبارت میهم «کتبت بالحر» (بدون نقطه) که پس از امضای خود آورده بود، مدعی شد به زور و «جبر» این امضا از او گرفته شده است. این استدلال او را از مرگ رهایی بخشید، اما اعتبار اجتماعی و سیاسی وی را خدشه‎دار کرد (احمد، 7؛ رحمان‎علی، 93؛ قادری، 197). خانه، اموال و کتابخانة تفیس وی به ارزش 000‘300 روپیه مصادره شد و به فروش رسید. به رغم ارتباط و دوستی با سرجان لارنس استاندارد پنجاب، تلاشهای او برای بازگرداندن این کتابخانه به جایی نرسید و او تنها توانست بخشی از اموال خود را بازگرداند. پس از این واقعه ابتدا در لاهور اقامت گزید و پس از مدتی به زادگاهش دهلی بازگشت. او سالهای آخر عمر را با تنگدستی گذراند و در 81 سالگی، در 24 ربیع‎الاول 1285ق/15 ژوئیة 1868م، پس از چند سال بیماری درگذشت (رحمان‎علی، 94) و در صحن مقبرة شاه‎چراغ به خاک سپرده شد (احمد، 8).
در کنار جنبه‎های دینی، سیاسی و اجتماعی شخصیت مفتی صدرالدین‎خان، سیمای ادبی او اهمیتی درخور اعتنا دارد. وی به 3 زبان فارسی، اردو و عربی شعر می‎گفت و «آزرده» تخلّص می‎کرد. در حدود 150 بیت از اشعار او به گونة پراکنده در بعضی از تذکره‎ها، چون شمع انجمن (خان‎بهادر، 71-73) و آثارالصنادید دیده می‎شود (احمد، 8-11). برخی از اشعار اردوی او بسیار معروف شده و به صورت ضرب‎المثل درآمده است (احمد، 9). از همین مقدار اندکی که از اشعار او باقی مانده، دانسته می‎شود که سبک سخنش روشن و روان و ساده بوده است. در شورش 1273ق/1857م و در جریان مصادرة اموالش بسیاری از آثار او از میان رفت. تنها در تذکره‎ها به برخی از اشعار او اشاره شده است (رحمان‎علی، 93).
آثار: 1. مُنْتَهی‎المَقال فی شرح حدیثِ لاتُشَدُّ‎الرّحال، ردَیّه‎ای است بر نظر ابن‎تیمیه و ابن‎حزم که زیارت قبور را مخالف شرع می‎دانستند (احمد، 9؛ رحمان‎علی، 93). 2. الدُّرُّالمَنْضُود فی حُکْمِ امْرَأَهِ‎المَفْقُود، مولاناابوالکلام آزاد هر دو این رسالات را دیده است، (احمد، 9، به نقل از نقش آزاد، 213). 3. تذکرة آزرده یا تذکرة مختصر در حال ریخته‎گویان هند، در احوال شعرای اردو. 44 صفحة اول از نسخة خطی این تذکره در کتابخانة کورپوس کریستی کالج‎کمبریج باقی است که به کوشش مختاالدین احمد در کراچی، از سوی انجمن ترقی اردو پاکستان، در 1974م به چاپ رسیده است. شیفته در گلشن بیخار و لالاسری در خمخانة جاوید به این کتاب اشاره دارند. نیز نمونه‎هایی از نثر او باقی است که مهمترن آنها مکاتبات او با میرزااسدالله‎خان غالب، مصطفی‎خان شیفته و امام بخش صهبایی است (قادری، 197؛ قنوچی، 71).

مآخذ: احمد، مختارالدین، تذکرة آزرده، کراچی، انجمن ترقی اردو، 1974م، مقدمه؛ دایره‎المعارف اسلام؛ رحمان‎علی صاحب، تذکرة علمای هند، لکهنو، 1332ق؛ ثادری، حامدحسن، داستان تاریخ اردو، لکشمی ناراین اگروال، 1941م؛ قنوچی بهوپالی، محمدصدیق حسن‎خان بهادر، شمع انجمن، شاه جهان‎آباد، 1292ق.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۱ ق.ظ
توسط ganjineh
آزُف ، یا آزوف، اَزوف، اَزَف، آزاق، اَزاق، اَزَق، آزوو، آزاقوف، بندری در استان رستوف ، از جمهوری شوروی سوسیالیستی روسیه، واقع در جنوب شرقی بخش اروپایی روسیه، بر کرانة چپ دلتای وسیع رود دُن، در 7 کیلومتری شرق خلیج تاگانروگ (از دریای آزف) و 25 کیلومتری جنوب غربی شهر روستوف. با ْ39 و َ25 طول شرقی و ْ47 و َ7 عرض شمالی و 000‘59 نفر جمعیت (و بستر جدید جغرافیایی، سرشماری 1969م). این بندر آخرین ایستگاه راه‎آهن باکو ـ روستوف کنار دن است و یکی از کهنترین شهرهای منطقه دن سفلی به شمار می‎آید. نام پیشین آن تنائیس ، تانا، تانه) بوده و و از سدة 5ق/11م به نام فرمانده پولونچها (پولوتسی ، شاخة غربی قِپچاقها) آزف نامیده شد (قاموس‎الاعلام).
سیمای طبیعی: اراضی این بندر چون دیگر بخشهای ساحلی دریای آزف (پالوس مئوتیس کهن) پست و مرکب از رسوبات شن و صدف است. آب و هوای آن نیز چون دیگر مناطق دریای آزف بَرّی با زمستانهای سرد و نسبتاً خشک و بادهای شدید است که بیشتر آنها شمال شرقی و شرقی است. میانگین دمای هوا در ژانویه و فوریه (دی و بهمن) از ْ1- تا ْ6- سانتی‎گراد در تغییر است. حداقل درجة حرارت در زمستان 30 درجه زیر صفرو گاه پایین‎تر از آن است. تابستانهای آن گرم و نسبتاً مرطوب و همراه با بادهای غالباً غربی است. میانگین درجة حرارت در ژوئیه (تیرماه) ْ5/23 تا ْ5/24 و جداکثر ْ40 سانتی‎گراد است. در نوامبر و دسامبر (آذر و دی) در خلیج تاگانروگ و رود دن یخ پدید می‎آید و تا پایان فوریه و اوایل مارس (اسفند و فروردین) سطح آنها پوشیده از یخ است (دایره‎المعارف بزرگ شوروی).
پیشینة تاریخی: تقریباً در جایی که اکنون آزف واقع است، یکی از کهنترین شهرهای ساحل حوزة دریای سیاه و آزف قرار داشته است. مورخان یونانی این شهر را به نام رود مجاور آن‎تانا، دُن (در عثمانی تُن)، تانائیس نامیده‎اند. در پی حفاریهای باستان‎شناسان روسی در 1824، 1853، 1870، 1909-1912م وجود 2 تانائیس، یکی کهنترین و دیگری نوتر، ثابت شد و سنگ‎نوشته‎های مهم هلنی و بازمانده‎های دیگر نیز به دست آمد.
پیش از آنکه مهاجرنشینهای هلنی در کرانة شمالی پونتوس (پُنطُس، بُنطُس = دریای سیاه و نام کشوری کهن در شمال شرقی آسیای صغیر) پدید آید در دهانة رود دن بازاری بود که بازرگانان بیگانه با بومیان، کیمِریان (سیمریها) (سدة 8 تا 7ق م) و سپس سکاها (اسکیثها، سیتها ، سدة 7 تا 6 ق م) در آن به مبادلة کالا می‎پرداختند (پاولی، ذیل تانائیس، به نقل از کتاب جشنها و گزارش پلینیوس ). می‎توان حدس زد که بارانداز آنان در نزدیکی مهاجرنشین کهن هلنی یعنی در حوالی دهکدة یلیزاوتووسکایا بوده است، خاصه آنکه کشفیات مربوط به دوران پیش از هلنی نیز همان‎جا انجام یافته است. از گزارش پلینیوس برمی‎آید که کاریاییها و کلازومناییها (به ترتیب از آسیای صغیر و یونان) در اینجا به بازرگانی اشتغال داشته‎اند.
رود تانائیس در عهد باستان در دو شاخة شمالی و جنوبی به مئوتیس (آزف) می‎ریخته است. نظر عده‎ای این است که تانائیس کهن در مصب رود قرار داشته (همانجا، به نقل از استرابون، پلینیوس و دیگران)، ولی بطلمیوس محل آن را دقیق‎تر توصیف می‎کند. وی بر آن است که محل شهر در جانب راست شاخة جنوبی مصب بوده است. در این نقطه واقعاً یک مهاجرنشین ثابت هلنی کشف شده که در 2 کیلومتری شمال دهکدة یلیزاوتووسکایا بر کنار یک شاخة فرعی دین، که در آن روزگار شاخة اصلی بوده، قرار دارد. در اینجا امروز نیز آثاری از ساحل تپه‎ای، استحکامات و قلعة شهر دیده می‎شود. در کتیبه‎هایی که در این نقطه یافت شده از قوانین این ناحیه و روابط با آثار به سده‎های 6 تا 2 ق م مربوط می‎گردد و همة اینها بازمانده‎های تانائیس هلنی است.
100 سال پس از ویرانی تانائیس کهن، نیاز به باراندازی در مصب دن موجب پدید امدن شهری جدید گشت. اگرچه روایات تاریخی از آن سخنی نمی‎گویند، ولی آثار بازمانده بروجود آن گواهی می‎دهد. این شهر برخلاف تانائیس قدیم در کنار شاخة شمالی مصب، یعنی «دن کوچک مرده»، و بر ساحل راست و در نزدیکی روستای نِدْوی گووْسکا پدید آمد. بازمانده‎هایی از استحکامات، بازار و معبد شهر نشان می‎دهد که تانائیس جدید پناهگاه مرزی نیمه‎وحشی و فقیرانه‎ای بوده است (پاولی، ذیل تانائیس).
از سدة 4 ق م که سرمتها (سارماتها، سرمطیان، سرامطه؛ قوم کهن چادرنشین آریایی) بر روسیة جنوبی و استپهای شمال قفقاز استیلا یافتند، این شهر نیز در قلمرو قدرت آنان قرار گرفت. در 115 ق م مهرداد ششم بزرگترین فرمانروای پونتوس (132-63 ق م) بر این شهر مسلط گردید، ولی وی و پس از او پسرش، فارناکس دوم، از رومیان شکست خوردند و این سرزمین در 47 ق م در روزگار یولیوس سزار، از ایالات روم گردید (ماله، 182؛ دایره‎المعارف فارسی، ذیل پونتوس).
در نیمة سدة 5 م (430-453م) این سرزمین در یورش آتیلا، پادشاه هونها، بر امپراتوری روم از دست رومیها خارج شد (ماله، 373-375). تئودوسیوس دوم (408-450م) کوشید با تطمیع، خزران را به جنگ با هونها برانگیزد، گرچه آتیلا خزران را درهم شکست و پسرش آلاک را به حکومت بر آنان گماشت (449م)، ولی خزران بار دیگر بسیار قدرت یافتند و پیش از سدة 7م کریمه جزءِ قلمروشان شد و آنان بر دریای آزف مسلط گشتند و سازمانی جهت حمل و نقل میان دن و ولگا بنیاد نهادند (کوستلر، 31، 50).
در فاصلة سالهای 21-31ق/642-652م مسلمانان بارها از دربند قفقاز گذشتند و در سرزمین خزران پیش رفتند و کوشیدند جای پایی در بخش اروپایی قفقاز به دست آورند، ولی توفیق نیافتند. در آخرین جنگ (31ق/652م) عبدالرحمن‎بن ربیعه سردار مسلمانان و 000‘4 تن از سپاهیان او کشته شدند و بقیه به کوهها عقب نشستند. حملات متقابل مسلمانان و خزران به یکدیگر تا سالهای 104-119ق/722-737م متناوباً ادامه یافت. آخرن حمله و پیروزی مسلمانان در 107ق/725م، در روزگار خلافت هشام‎بن عبدالملک (105-125ق/723-743م)، به سرداری مروان‎بن محمد، (که بعدها خلیفه شد و خلافت امویان با مرگ او به پایان رسید) صورت گرفت. خاقان خزران پیشنهاد صلح کرد. مروان به رسم معمول از او خواست اسلام بیاورد و خاقان پذیرفت، ولی چنین می‎نماید که اسلام او پایه‎ای نداشته است، زیرا وی چند سال بعد به یهودیت گروید. هدف مسلمانان از این جنگها علاوه بر توسعة قلمرو اسلام دستیابی بر قسطنطنیه بود (یعقوبی، 2/318؛ کوستلر، 30، 31، 32).
از سدة 3ق/9م (ح 226ق/860م) تجاوز روسها، وایکینگها ، وارانگیانها از اسکاندیناوی به سرزمین خزران و روم شرقی (بیزانس) آغاز گردید. قطار زورقهای آنها در رود دِنیپر به سوی دریای سیاه و د ولگا به سوی دریای خزر وحشت می‎آفرید. مسعودی از یک نیروی عظیم روس که در 300ق/913م وارد دریای خزر شده بود سخن می‎گوید. این «مردان شمال» به تدریج با اسلاوهای باج‎گزار خود آمیختند و با قبول مسیحیت خلق و خوی اسلاوی گرفتند و در سالهای پایانی سدة 4ق/10م، روسی (به مفهوم امروزی آن) گشتند، ولی هنوز نامهای اسکاندیناویایی مانند اینگوار و هلگا داشتند، اما پسر این دو تن نامِ اسلامیِ اسویاتسلاو یافت (همو، 88-92، 119).
اسویاتُسلاو، امیر نیرومند کشور کیف (حکومت: 964-972م) با مقهور ساختن خزران در 354ق/965م زمینة ضعف و زوال نهایی آنان را فراهم ساخت (همو، 120). پچنگها (پچناکها، پاتسیناکها ) از چادرنشینان ترک‎نژاد (267-484ق/880-1091م) با کشتن اسویاتسلاو این سرزمین را تسخیر کردند، ولی جانشین اسوپانسلاو، ولادیمیر اول، بسیار زود این شهر را گشود و آن را به اقطاع به پسرش میتسلاو سپرد. بدین‎گونه آزف از نیمة سدة 4 تا نیمة سدة 5ق/نیمة سدة 10 تا نیمة سدة 11م. بخشی از پادشاهی تموتارکانِ (ناحیة خاوری کرانة تنگة کِرچ در دریای ازف) کیفِ روسیه شد. مسیحی شدن ولادیمیر و دیگر بازیهای سیاسی او با بیزانس شکست مجدد خزران را در 459ق/1067م در پی داشت. با زوال قدرت خزران، که در برابر امواج پی‎درپی اردوی ترکان و نیز سپاه خلفای عباسی می‎ایستادند، موجی تازه از حملات صحرا گردان بر این منطقه وارد آمد. این صحرا گردان که روسها آنان را پولوتزی (پولوتسی یعنی زردگون، رنگ‎پریده)، بیزانسیان کومان ، مجارها کون و هم‎نژادان ترکشان قِبچاق (قپچاق) می‎خواندند بر این سرزمین تاختند (همو، 120، 126، 127) و این شهر را که به نام رئیس‎شان آزف (آزاق) نامیدند مرکز حکومت خویش (446-634ق/1054-1237م) ساختند (قاموس‎الاعلام).
پس از قوریلتای دوم، اوگتای قاآن در 632ق/1235م، باتو پسر جوجی (جوینی، 1/155، 157) رئیس و خان اردوی زرین (آلتون‎اردو) که می‎بایست بر این بخش از جهان (استپهای شمال دریای سیاه تا مجارستان) فرمان راند با لشکری عظیم در 633م ق/1236م به حرکت درآمد. در این حمله باچْمان، خان‎قپچاق، که فرمانده اتحادیه‎ای از قبایل قپچاق بود به دست منگو پسر تولوی کشته شد، ولی گروهی از قپچاقها تا 635ق/1238م پایداری کردند که سرانجام بِرکه (بِرکای) آنان را مقهور ساخت. بدین‎گونه خان‎نشین دشت قپچاق، نامی که بعدها به قلمرو اردوی زرین داده شد، به وسیلة باتو در شهر اردوئی نو بنیاد سَرای تأسیس یافت (ساندرز، 82، 83، 91). خاندان باتو (بنی‎باتو، تیرة کبود) از این تاریخ تا 761ق/1360م بر این سرزمین حکومت راندند. چهارمین خان این دودمان، برکه پسر جوجی (655-664ق/1257-1266م) نخستین خان مغول است که به اسلام گروید. با اسلام آوردن وی، این دین در میان اردوی زرین و قلمرو حکومت وی، نواحی شمال دریای سیاه و کرانة آزف، انتشار یافت. نوشته‎اند که سپاهیان وی همه مسلمان بودند و افراد معتمد نقل کرده‎اند که در سپاه او رسم بر آن بود که هر سوار قالیچه‎ای با خود همراه داشت تا بر آنها نماز گزارد (آرنولد، 165-174، به نقل از جوزجانی، 447-450).
جنواییها در 718ق/1318م، در دورة طولانی حکومت هشتمین خان مغول دشت قپچاق، غیاث‎الدین محمد ازبک (712-741ق/1313-1341م که مورخان مسلمان از آن به عنوان عصر طلاییِ گسترش اسلام در میان قپچاقیان یاد می‎کنند)، از او اجازه گرفتند پایگاه بازرگانی خویش را در بندر کافا (از بنادر شبه‎جزیرة کریمه) از نو بسازند. چندی بعد در 732ق/1332م ونیزیها نیز رخصت یافتند تا در تانا (آزف) پایگاهی داشته باند (بارتولد، خاورشناسی ...، 90). بدین‎گونه آزف زمانی از مراکز مهم تجاری شرق و غرب گردید که ابریشم ختا و دیگر کالاهای خاور دور از این راه به اروپا به‎ویژه ایتالیا می‎رسید. در این پایگاههای تجاری جنوایی و ونیزی، اسقف‎گریهای رومی و نیز کنسولگری برپا شد، ولی در گسترش و تبلیغ مسیحیت در دشت قپچاق کاری از پیش نبردند (]انجمن هاکلیوت[، 19، 42، 44؛ ساندرز 164، 165).
این بطوطه در دورة حکومت محمّد اوزبک از قرم (قریم ، کریمه) عازم ازاق (آزف) شد و پس از طی 18 منزل و یک روز کامل از میان آب و گل و لای به ازاق رسید. وی این شهر را چنین توصیف کرده: ازاق بر ساحل دریا واقع شده است و ساختمانهای خوب دارد. جنواییها و دیگران برای بازرگانی به آنجا می‎آیند. امیر شهر محمدخواجة خوارزمی به استقبال من آمد (ص 326). دیگر توصیفات ابن‎بطوطه از خانقاه، زاویه، گروه جوانمردان، قاریان خوش‎آوا، مراسم و تشریفات پذیرایی در آزف بیانگر مشخصات یک شهر اسلامی است. همچنین این فقره از سخن او دربارة آزف جالب توجه است: منبری نهادند، واعظ بر آن رفت و خطبة بلیغی ... به عربی خواند و آنگاه آن را به ترکی شرح داد. در این اثنا قاریان که جلو منبر صف بسته بودند آیاتی از قرآن را با ترجیع عجیبی تکرار می‎کردند. سپس غنا آغاز شد ... این آوازهای عربی را «قول» می‎نامند. آنگاه ترانه‎های دیگری که به فارسی و ترکی ساخته‎اند و آن را ملمَّع می‎گویند خواندند (همو، 327). ابن‎بطوطه می‎افزاید که معیشت مردم این نواحی از راه پرورش اسب است و اسب در میان آنان همان موقعیت را دارد که گوسفند در میان ما.
ابوالفداء نیز که در همین زمان می‎زیسته در 4 جا به اختصار اشاره کرده است که، اَزَق شهری است بنام و باراندازی برای بازرگانان، واقع در زمینی هموار بر کرانة مصب رود تان در دریای ازق (صص 31، 33، 64، 216، 217).
تسلط کامل اقتصادی جنواییها و ونیزیها بر بنادر آزف و دریای سیاه تا استیلای امیرتیمور گورگان بر روسیه ادامه یافت. اهمیت این پایگاههای تجاری برای اروپا بسیار فراوان بود تا آنجا که وقتی جانی‎بیگ، دهمین خان اردوی زرین (743-758ق/1342-1357م) دو بندر تانا و کافا را از آنان گرفت، بهای ابریشم و ادویه در اروپا دوبرابر شد. در دوران سلطة ونیزیها از آتش‎سوزی بزرگی در تانا سخن رفته است (]انجمن هاکلیوت[، 37).
غیاث‎الدّین تُغْتَمِش (تقتامیش) آخرین خان قپچاقهای شرقی (778-799ق/1377-1395م) که به اری امیرتیمور بر اریکة قدرت نشست پس از دستیابی بر تخت خان‎نشین دشت قپچاق و پیش راندن تا کرانه‎های دریای آزف درصدد توسعة قدرت خود در قلمرو و امیرتیمور برآمد (بارتولد، گزیدة مقالات، 362، 363٩. امیرتیمور در 793ق/1391م برای گوشمال وی به دشت قپچاق تاخت و سرای، پایتخت اردوی زرین، را به تاراج گرفت و در 797ق/1395م پس از هزیمت تغتمش بر «قسرم و ازاق و قوپان (کوبان) ... تاخت کرده و کمال تسلط و استیلا به ظهور رسانیدند» (یزدی، 583) و وحشیانه جمعیت غیرمسلمان تانا را قتل عام کردند (ساندرز، 162). با نابودی تغتمش بزرگی و یکپارچگی اردوی زرین نیز نابود شد و مهاجرنشینهای تجاری ونیزی و جنوایی کرانه‎های آزف و کریمه هم هرچند مانند تانا ویران نشد، ولی به سرزمینهایی متروک بدل گردید. با آنکه جنواییها در 808ق/1405م به آزف بازگشتند و به ترمیم ویرانیها پرداختند، اما دیگر جریان بزرگ تجاری خاور دور با اروپا رونق گذشته را بازنیافت.
از این تاریخ چند تن از خاندان تغتمش و سپس خانان مسلمان کریمه بر آزف فرمان راندند تا آنکه در 876ق/1471م این شهر به دست سلطان‎محمد فاتح (855-866ق/1451-1481م) گشوده شد و به دژی نظامی بدل گشت. جلوگیری از ورود کشتیهای اروپایی به دریای سیاه توسط دولت عثمانی از سویی و کشف راه تازة دریایی به هند (از جنوب آفریقا) از سوی دیگر، اهمیت اندکی را که بندر و دریای آزف تا آن زمان در بازرگانی داشت از میان برد. خاصه آنکه هجوم پی‎درپی قزاقان کرانهظهای دن به این بندر حتی آمد و شد به دریای آزف و دریای سیاه را دشوار می‎ساخت. قزاقان یک‎بار در 981ق/1573م و بار دیگر در 1047ق/1637م این شهر را از دست دولت عثمانی خارج ساختند. قزاقان دن در این یورش با پشتیبانی قزاقان زاپوروغ (زاپاروژتس) بر آزف چیره شدند و پس از قتل عام اهالی، تا 1051ق/1641م این شهر را مرکز یورشهای پی‎درپی خویش بر کرانه‎های دریای سیاه ساختند (بستانی). دولت عثمانی ناوگانی نیرومند که با نیروی زمینی بزرگی تقویت می‎شد برای بازستاندن این بندر گسیل داشت. محاصرة شهر چندماه به درازا کشید و سرانجام نیروهای عثمانی بدون دستیابی به هدف بازگشتند. قزاقان نیز پس از آنکه دریافتند توانایی ندارند برای همیشه در آزف بمانند آن را رها ساختند. در این هنگام نیروهای عثمانی آن را اشغال کردند و به تقویت استحکامات آن پرداختند (1103ق/1691م). پترکبیر (1083-1137ق/1672-1725م) به منظور تبدیل روسیه به یک قدرت تجاری و دریایی بر آن شد که بر کرانه‎های دریای بالتیک و سیاه دست باید. نخستین لشکرکشی او در 1106ق/1695م برای تصرف آزف پس از 96 روز محاصره و کشته شدن 000‘20 تا 00‘30 تن از سپاهیانش با شکست روبه‎رو شد، ولی در سال بعد پس از 44 روز محاصره، آزف را گشود و تا 1123ق/1711م که در جنگ پروت شکست خورد آن را در تصرف داشت. در این سال دولت عثمانی با پیروزی بر روسیه، طبق معاهدة پروت، آزف را در تصرف گرفت. آتش جنگ بار دیگر در 1149ق/1736م درگرفت و روسیه با تحمبل کشتة بسیار کریمه و شهرهای کرانة آزف چیره گشت. این پیروزی نظامی به پیمان صلح بلگراد (1152ق/1739م) انجامید. طبق این پیمان روسیه به مرزهای پیشین بازگشت و پذیرفت که دژ آزف ویران گردد و سرزمینهای پیرامون آن نامسکون بماند. در 1185ق/1771م در پی جنگهای خونین دیگر و برخلاف پیمان بلگراد، دژ آزف توسط روسیه ترمیم شد و سرانجام در 1188ق/1774م در روزگار کاترین دوم، امپراتریس روسیه، و عبدالحمید اول، سلطان عثمانی، آزف طبق پیمان صلح کوچک قینارجه (کچوک قینارجی) برای همیشه جزء روسیه گردید (لاموش، 145-149؛ فریدبک، 342).
وضع امروز: آزف اکنون بندری است با کارخانه‎های ذوب فلزات، وسایل چاپ، ماشینهای خودکار و تجهیزات اداری. صنایع دیگر آن اینهاست: کشتی‎سازی (قایقهای ماهیگیری)، صنایع سبک (جوراب‎بافی، کفش، لباس و جز آن)، فرآورده‎های غذایی (عمدتاً ماهی) و مصالح ساختمانی. این بندر دارای چند مدرسة پلی‎تکنیک، مرکز آموزشهای صنعتی، یک مدرسة تربیتی و موزة تاریخ و سنتهای بومی است.

مآخذ: آرنولد، توماس، تاریخ گسترش اسلام، ترجمة ابوالفضل عزتی، دانشگاه تهران، 1358ش؛ آمریکانا، ذیل Soviet؛ ابن‎بطوطه، محمدبن عبدالله، رحله، بیروت، دارصادر، 1384ق/1964م؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، به کوشش رنو و دوسلان، پاریس، 1840م؛ اقبال، عباس، تاریخ مفصل ایران، تهران، امیرکبیر، صص 568، 569؛ ]انجمن هاکلیوت[، سفرنامه‎های ونیزیان در ایران، ترجمة دکترمنوچهر امیری، تهران، خوارزمی، 1349ش؛ بارنولد و.، خاورشناسی در روسیه و اروپا، ترجمة حمزه سردادور، تهران، امیرکبیر، 1358ش؛ بستانی (فؤادافرام)؛ پاولی، ذیل Tanais؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشا، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1329ق/1911م؛ خوری، سلیم جبرائیل، شحاده، سلیم، آثارالادهار، المطبعه‎السوریّه، 1291ق/1875م، ص 118؛ دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 3؛ دایره‎المعارف فارسی، ذیل پونتوس، روم، سرمتها، سکوتیا، کاریا، پچنگ؛ زامباور، ادوارد ریتر، نسب‎نامة خلفا و شهریاران، ترجمة محمدجواد مشکور، تهران، خیام، 1356ش، صص 363، 365، 366؛ ساندرز، ج ج، تاریخ فتوحات، مغول، ترجمة ابوالقاسم حالت، تهران، امیرکبیر، 1361ش؛ سلیمان، احمد سعید، تاریخ‎الدول‎الاسلامیه، قاهره، دارالمعارف، ص 445؛ فریدبک، محمد، تاریخظالدوله‎العلیه‎العثمانیه، بیروت، دارالنفائس، 1403ق/1983م؛ قاموس‎الاعلام (ترکی)؛ کالیستوف، د. پ.، تاریخ روسیة شوروی، ترجمة حشمت‎الله کامرانی، تهران، بیگوند، 1361ش./196، 203، 204؛ کوستلر، آرتور، قبیلة سیزدهم، ترجمة جمشید ستاری، تهران، آلفا، 1361ش؛ لاموش، سرهنگ، تاریخ ترکیه، ترجمة سعید نفیسی، تهران، کمیسیون معارف، 1316ش؛ لوتسکی، و ... تاریخ عرب در قرون جدید، ترجمة پرویز بابایی، تهران، چاپار، 1356ش، ص 42؛ ماله، آلبر، تاریخ رم، ترجمة غلامحسین زیرک‎زاده، تهران، ابن‎سینا، 1343ش؛ مسعودی، علی‎بن حسین، مروج‎الذهب، به کوشش باربیه دومینار و پاوه درکورتی، پاریس، 1874م؛ وبستر جدید جغرافیایی؛ ویلتس، دوراکه، سفیران پاپ به دربار خانان مغول، ترجمة مسعود رجب‎نیا، تهران، خوارزمی، 1353ش، صص 157، 187، 188؛ یزدی، شرف‎الدین علی، ظفرنامه، به کوشش عصام‎الدین اورونبایف، تاشکند، ادارة انتشارات فن، 1972م؛ یعقوبی، ابن‎واضح، تاریخ؛ بیروت، دارصادر.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۲ ق.ظ
توسط ganjineh
آس، یا دِهْ مُورْد، دهی از دهستان آبادة طَشْک واقع در بخش آبادة ظشک از شهرستان نیریز استان فارس، در شمال دریاچة بختگان و جنوب کوه روشن، در فاصلة 84 کیلومتری شهرستان نیریز و 10 کیلومتری جادة اصلی نیریز به آبادة طشک، با 244 خانوار و 1231 مفر جمعیت (فرهنگ آبادیهای کشور، 23/146) و 1750 متر ارتفاع و ْ54 و َ1 طول شرقی و ْ29 و َ45 عرض شمالی (فرهنگ جغرافیائی ارتش). این ده از آن روی که درختِ مُورْد در آن فراوان یافت می‎شود به «ده مورد» و در عربی به آس موسوم شده است. آس از مناطق جلگه‎ای، معتدل و مالاریاخیز به شمار می‎رود. آب کشاورزی آن از چشمه و چاه نیمه‎عمیق تأمین می‎گردد. اراضی کشاورزی آن 830 هکتار، مراتع طبیعی 100، جنگل 500 و اراضی باید قابل دایر شدن آن 1000 هکتار است. محصولات آن پنبه، جو، ذرت. کنجد و گندم است. (فرهنگ آبادیهای کشور، 24/30). درختان آن بنه و بادام کوهی و شغل اهالی زراعت، باغبانی، دامداری، صنعت گلیم و جاجیم و حصیربافی است. اهالی آس (ده مورد) فارسی‎زبان و پیرو مذهب شیعة اثناعشری‎اند.
سابقة تاریخی: بنا به نوشتة اصطخری (متن عربی، 131؛ ترجمة فارسی، 98) و ابن‎حوقل (ص 250) ده آس (قریه‎الآس) در قدیم بودنجام نیز نامیده شده است (اگرچه متن ابن‎حوقل اندکی مشوّش است). اصطخری تصریح می‎کند که قریه‎الآس به پارسی «ده مورد» نامیده می‎شود و دارای کهن‎دژ و باروست (ترجمة فارسی اصطخری، 2/104). بنابه نوشتة ابن‎حوقل آس (ده مورد) بر سر راه شیراز به سیرجان واقع بوده و فاصلة میان آن و قریة عبدالرحمن (آبادة طشک) که در باختر آن جای داشته، 6 فرسنگ و فاصلة میان آس و چاهک 8 فرسنگ بوده است. مستوفی (سدة 8ق/14م) آس را در نزدیکی قریة هرات یاد کرده و هوای آن را سرد دانسته است (ص 149). فسایی نیز از آس نام برده و آن را جزء آبادة طشک دانسته است (ص 170).
وضع کنونی: این روستا دارای یک حمّام و دبستان و مسجد است و امامزاده‎ای نیز دارد. راه ارتباطی آن شنی است و ماشین‎رو که از 2 راه به جادة اصلی می‎رسد: راه اول از ده مورد به چاه سرخ می‎رود که فاصلة آن 10 کمـ است و راه دوم آن از ده مورد به آباده ظشک که 13 کمـ است.

مآخذ: ابن‎حوقل، ابوالقاسم محمد، صوره‎الارض، بیروت، دارمکتبه‎الحیاه؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، مسالک و ممالک به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش؛ همو، همان، عربی، لیدن، 1927م؛ فرهنگ آبادیهای کشور (سرشماریهای 1345 و 1355ش)، سازمان برنامه و بودجه، 1349 و 1361ش؛ فرهنگ جغرافیایی ارتش، تهران، 1330ش؛ فرهنگ جغرافیایی ارتش، تهران، 1362ش، 104/29-30؛ فسایی، میرزاحسن، فارسنامة ناصری، تهران، سنایی؛ مستوفی، حمدالله، نزهه‎القلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن 1332ق/1913م.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۴ ق.ظ
توسط ganjineh
آسام، از ایالات جمهوری هند، واقع در منتهای شمال شرقی آن کشور، میان بِرمه و بنگلادش، در دامنه‎های هیمالیای شرقی. وسعت آن در حدود 890‘78 کمـ ، و جمعیت آن طبق برآورد 1977م (1397ق) نزدیک به 000‘200‘18 نفر است (بریتانیکا، 2/207؛ راج، 7-11). این ایالت از شمال به بهوتان و آرونچال پرادش ، از شرق به آرونچال پرادش و ناگه‎لند و مانیپور ، از جنوب به میزورام و مگه‎لایا ، از غرب به بنگال غربی، تری‎پورا و بنگلادش محدود می‎شود. پایتخت آن در 1972م (1392ق) از شیلونگ به دسپور در حومة گاوهاتی منتقل شد. مهمترین و بیشترین بخش این ایالت درة رود برهمه‎پوترا ، و دارای آب و هوایی گرم و بارانهای موسمی فراوان است. این سرزمین از زمانهای بسیار دور محل زندگی اقوام مختلف بوده است و به سبب وضع جغرافیایی آن همواره از شمال (چین و برمه و تبت) و از جنوب اقوامی بدانجا مهاجرت کرده و طبعاً موجب تنوع قومی و فرهنگی آن شده‎اند. از این روی از آغاز دوران استقلال هند تا 1972م (1392ق) چندین‎بار سازمان دولتی و قضایی آن تغییر کرده، و پس از جدا شدن 4 ایالت مانیپور، مگه‎لایا، ناگه‎پرادش و تری‎پورا، و 2 بخش ارونچال پرادش و میزورام از گسترة اولیه، وسعت کنونی آن کاهش بسیار یافته است. قبل از این تجزیه در 1971م (1391ق)، آسام بزرگ 7/7٪ کل جمعیت هند را شامل می‎گردید (راج، 42-43؛ دایره‎المعارف بزرگ شوروی).
سابقة تاریخی: در دوره‎های باستانی و تا سدة 7ق/13م این سرزمین، که درة رودِ برهمه‎پوترا را شامل می‎شد، به نام «کامه‎روپه» خوانده می‎شد و مرکز آن پراگ‎جیوتیشه‎پوره (گاوهاتی کنونی) بود. در کتب قدیم اساطیری و تاریخی هندوان، چون مهابهارته و پورانه‎ها و هرشه‎چریته و در سفرنامه‎های سیاحان چینی به این ناحیه اشاره شده و از اوضاع تاریخی و جغرافیایی آن سحن رفته است (سالتور، III/1165-1166, II/665-666؛ لال، 87). در نوشته‎های مسلمانان پیش از قرن 7 و 8ق/13 و 14م (چون آثار ابوریحان بیرونی، طبقات ناصریِ منهاج سراج، سفرنامة ابن‎بطوطه و کتب جغرافیایی) نیز نام این ناحیه به صورتهای قامرون، کامرو و کامرود دیده می‎شود. از قرن 4م به بعد اسامی شاهانِ کامه‎روپه (براگ جیوتیشه) در اسناد تاریخی مشاهده می‎شود. اینان غالباً فرمانبردار سلاطین سلسلة گوپتا (سده‎های 4 تا 8م) بوده‎اند، و 2 تن از آنان، مهابهوته‎ورمن (سدة 6م) و بهاسکره ورمن (سدة اول ق/7م) قدرت و استقلال بیشتری داشته‎اند. در سده‎های 9 و 10م (3 و 4ق) نیز این ناحیه غالباً تحت سلطة شاهان خاندان پاله بود، ولی گاهی نیز استقلال می‎یافت، و در کتیبه‎ای از اوایل سدة 9م (3ق) راجة این ناحیه به نام هرجرورمن ، با القایی که خاص شاهان بزرگ و مستقل است، ذکر شده است («تاریخ و فرهنگ مردم هند» ، III/88-92, 139-141, IV/50, 60, 61,). از سدة 10 تا 13م (4 تا 7ق) در ناحیة کامروپ سلسله‎ای از شاهان محلی حکومت داشتند، که اگرچه در مواردی از سوی بنگال و گجرات مورد هجوم و تجاوز قرار می‎گرفتند، لیکن غالباً از قدرت و استقلال تمام برخوردار بودند. ناحیة سیلهت در جنوب (که امروز در بنگلادش قرار دارد) قلمرو سلسلة دیگری از سلاطین محلی آنجا بود، و قرن 13م (7ق) سرزمینهای شرقی را قبیلة کچهاری در دست داشتند. در اوایل این قرن یکی از قبایل برمه‎ای به نام آهومها که شاخه‎ای از قوم‎شان بودند به بخشهای شرقی درة برهمه‎پوترا حمله‎ور شدند و در اواسط همین قرن بر سرزمینهایی که در تصرف قبیلة کچهاری بود، دست یافتند. نخستین فرمانروای این قوم سوکاپها و پسرش سوتئوپها قدرت خود را در بخش علیای درة برهمه‎پوترا و نواحی مجاور آن استقرار بخشیدند. اینان دین هندویی را که دین مردم آنجا بود، پذیرفتند و خود هندوانی متعصب شدند (هیستینگز، II/139). دولتی که آهومها در این سرزمین تشکیل دادند تا 6 قرن دوام داشت و تمامی نواحی اطراف درة برهمهظپوترا به نام این قوم به «آسام» معروف گردید (بریتانیکا، II/208). سلطنت کامروپ در این زمان از جنوب با حکومت مسلمانان بنگال و از شرق با قدرت آهومها مواجه شده بود، و درگیریهایی که با آهومها روی می‎داد سرانجام در اوایل قرن 14م (8ق) با ازدواج سوکهانگه‎پها ، فرمانروای آهوم با دختر راجة کامتا (کامروپ) و انعقاد عهدنامه‎ای پایان پذیرفت («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/44-45)، ولی جنگ با مسلمانان، که بر بنگال حکومت یافته بودند، همچنان ادامه داشت. در اوایل قرن 7ق/13م مسلمانان به فرماندهی محمد بختیار خلجی، که از سرداران قطب‎الدین آیبک (هـ م) بود، بنگال شمالی را به تصرف خود درآوردند و به تدریج با گسترش دامنة قدرت خود بر سایر نواحی بنگال به ناحیة کامروپ نیز که در آن روزگار در تصرف حکمرانان هند و مذهب بنگال (از سلسلة سنه ) بود، دست‎اندازی می‎کردند. ولی حملات مسلمانان به این سرزمین در طی چند قرن بعد هیچگاه با موفقیت قطعی همراه نبود. محمد بختیار خلجی در بازگشت از لشکرکشی بدفرجام خود به تبت، در کامروپ (602ق/1206م) تمامی تجهیزات و گروه کثیری از سپاهیان خود را از دست داد (منهاج، 1/430-432؛ فرشته، 2/294). غیاث‎الدین عوض، سلطان لکهنوتی و بنگال در 624ق/1227م به کامروپ لشکر کشید، ولی کاری از پیش نبرد (منهاج، 1‘438). چندی بعد در 655ق/1257م اختیارالدین یوزبک طغرل‎خان آن ناحیه را تصرف کرد و خود را سلطان لکهنوتی و کامروپ خواند، ولی سرانجام شکست خورد و اسیر شد و در اسارت درگذشت (منهاج، 2/32-33؛ «تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/145). در دوران سلطنت رکن‎الدین کیکاووس و شمس‎الدین فیروزشاه، سلاطین بنگال (690-722ق/1291-1322م) نفوذ حکومت مسلمانان در این ناحیه گسترش یافت و فیروزشاه از رود برهمه‎پوترا گذشت و ناحیة سیلهت را (که امروز جزء کشور بنگلادش است) از آسام به قلمرو خود ضمیمه کرد («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VI/193, 389). پس از او شمس‎الدین الیاس شاه (743-758ق/1342-1357م) به آن سوی رود برهمه‎پوترا لشکر کشید و کامروپ را تصرف کرد. پسرش سلطان‎سکندر (758-795ق/1357-1393م) در کامروپ سکه ضرب کرد. بر سکه‎ای از آن دوران نام محل ضرب «چوالستان عرف‎کامرو» دیده می‎شود (عبدالکریم، 28، حاشیه)، پیدا شدن چند سکة مورِّخ 799 و 802ق/1397 و 1400م از روزگار سلطان‎غیاث‎الدین اعظم‎شاه (795-813ق/1393-1410م) در ناحیة گاوهاتی («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، V/389) نشان می‎دهد که نفوذ مسلمانان در این نواحی ادامه داشته است، ولی از بورانجیهای آهومهای آسام (که وقایع را به ترتیب تاریخی در آن ثبت می‎کردند) چنین برمی‎آید که راجة کامروپ که پایتخت آن از چندی پیش به کامتا منتقل شده بود، علی‎رغم اختلافات و منازعات خود با راجة آهوم، در برابر پیشروی سپاهیان اعظم‎شاه، از همسایة مقتدر شرقی خود یاری گرفت و حملات آنان را دفع کرد (همان، V/203).
در قرن 9ق/15م حکومت کامروپ (کامتا) تحت فرمانروایی راجه‎نیلامبره قدرت و انسجام یافت و توانست رکن‎الدین باربَک‎شاه، سلطان بنگال (864-879ق/1460-1474م) را که به آنجا حمله کرده بود، شکست دهد (همان، V/390)، ولی سرانجام علاءالدین حسین‎شاه (899، 925ق/1494-1519م) نواحی کامروپ و کامتا را مسخر ساخت و حکام محلی را به اطاعت خود درآورد. سپس پسر خود را به حکومت آنجا گماشت و نگهداری متصرفات را به او سپرد و خود به بنگال بازگشت. اما اندکی بعد، با فرا رسیدن فصل بارانهای موسمی (بَرَسات) و قطع شدن راههای ارتباط، راجة کامتا و یاران و امیران او که در کوهستانها پنهان شده بودند از کمینگاه بیرون تاختند و با محاصرة نیروهای مهاجم، همه را قلع و قمع کردند (سلیم، 134).
بنابر بورانجیهای آسامی، در زمان سلطنت نصرت‎شاه (925-938ق/1519-1532م) فرزند حسین‎شاه بنگالی، مسلمانان چند بار به سرزمینهای شرقی آسام که از دیرباز قلمرو شاهان آهوم بود لشکر کشیدند و از راه خشکی و دریا و با استفاده از توپ به آن ناحیه حمله بردند، ولی هربار با مقاومت شدید آهومها مواجه شدند و با تلفات سنگین مجبور به بازگشت شدند. این دوران مقارن بود با عصر سلطنت سوهونگ‎مونگ فرمانروای آهوم (902-945ق/1497-1538م) که نام هندویی سورگه ناراین بر خود نهاده بود. وی با ترویج و تعمیم مذهب هندویی به ایجاد وحدت و انسجام در قلمرو خود توفیق یافت و توانست حکام محلی را مطیع خود سازد. پس از او تا سالیان دراز سراسر آسام از هجوم و تعرض قدرتهای خارجی برکنار ماند (1014-1037ق/1605-1628م) علاءالدین اسلام‎خان، حاکم بنگاله، کامروپ را در 1022ق/1613م تصرف کرد، و از این زمان مقابلة سلاطین مغول با فرمانروایان آهوم آغاز گردید. در 1024ق/1615م سپاه مغول به سرداری سیدابوبکر به مرزهای جنوبی و غربی آسام تاخت و چند شهر مرزی را متصرف شد، ولی سرانجام با مقاومت و دفاع شدید آهومها مواجه و ناچار به عقب‎نشینی گردید («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VII/184).
در زمان شاه‎جهان (1037-1068ق/1628-1658م) آهومها در ناحیة کامروپ که جزء ولایت بنگال به شمار می‎رفت، دست به اغتشاش زدند و با تحریک و تقویت یکی از حکام محلی، ناحیة کامروپ را از دست مسلمانان بیرون آوردند. در 1048ق/1639م اسلامظخان، حاکم بنگال، بار دیگر به آن سو لشکر کشید و نیروهای آسامی را عقب راند و با راجة آسام پیمان دوستی و عدم تعرض بست (همان، VII/202-203).
در اواخر عمر شاه‎جهان، و به سبب اغتشاشات و نابسامانیهایی که بر سر جانشینی او میان فرزندانش در گرفته بود، راجة آسام و راجة کوچ بیهار کامروپ را متصرف شدند. حاکم ناحیة گاوهاتی، که اوضاع را خطرناک دید، به جهانگیرنگر (= داکا، دهاکه) گریخت. بدین‎سام در 1068ق/1658م سراسر نواحی غربی درة برهمه‎پوترا به تصرف آهومها درآمد و تمامی تجهیزات نظامی و دولتی دهلی در آن حدود به تاراج رفت (سلیم، 219).
اورنگ زیب پس از تحکیم وضع خود میرجمله را به حکومت بنگال منصوب کرد و به او فرمان داد تا سرزمینهایی را که در سالهای آخر عمر شاه‎جهان از دست رفته بود، بازپس ستاند. میرجمله پس از استقرار در بنگال و تهیة تجهیزات لازم، در 1071ق/1661م نخست کوچ بیهار را مسخر ساخت و سپس از راه خشکی و دریا با ناوگان به آسام حمله‎ور شد. راجة آسام از برابر سپاه مغول گریخت و شهر گره‎گائون که پایتخت او بود به دست میرجمله افتاد، ولی دیری نگذشت که با فرا رسیدن فصل بارانهای موسمی، منطقه را آب گرفت و ارتباط سپاه میرجمله با ناوگان او قطع شد و راه رسیدن آزوقه و علوفه مسدود گردید. آهومها که منتظر این فرصت بودند با شبیخون‎زدنهای پی‎درپی و حملات ناگهانی از اطراف وضع را بر مسلمانان بسیار دشوار و خطرناک ساختند. از سوی دیگر شیوع بیماری در سپاه تلفات بسیار سنگین بدانان وارد آورد، با اینهمه میرجمله علی‎رغم این مشکلات پایداری کرد. سرانجام پس از گذشت فصل باران، راجة آسام پیشنهاد صلح کرد و با فرستادن دختر خود به حرم اورنگ‎زیب و قبول خراج سنگین معاهده‎ای با میرجمله منعقد ساخت. میرجمله پس از این پیروزی دشوار، در بازگشت به جهانگیر نگر (داگا) بیمار شد و در کشتی جان سپرد (سلیم، 222)، ولی کوششهای او بی‎نتیجه نماند، زیرا تا چند سال امپراتوری مغول در این ناحیه با مشکلی مواجه نشد.
در 1077ق/1666م چکره دهواج ، راجة جدید آسام، به پایگاههای دولتی سلطنت دهلی حمله کرد، چند قلعه را متصرف شد، گاوهاتی را گرفت و فوجدار ناحیه را اسیر کرد. کوششهای عمال امپراتوری مغول در بازستاندن متصرفات آسام به جایی نرسید، و هرچند که در 1090ق/1679م گاوهاتی را با تطمیع آهومها و پرداخت رشوه به چنگ آوردند، لیکن چندی بعد در 1092ق/1681م راجة آسام آنان را از آنجا بیرون راند و حتی کامروپ را نیز متصرف شد («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، VII/226-229).
پس از مرگ اورنگ‎زیب (1707م/1119ق) و ضعف و نابسامانی اوضاع بعد از او، آهومها فرصت را غنیمت شمرده سراسر ناحیه را متصرف شدند، و در دوران سلطنت رودره سینگه (1694-1714م/1105-1126ق) قدرت آنان به اوج خود رسید. ولی در اواخر قرن 18م (12ق) اختلافات فرقه‎ای، کشمکشهای داخلی و ضعف حکومت موجب پریشانی اوضاع شد، و گوریناته سینگه راجة آسام در برابر رقیبان خود از مأموران انگلیسی که بنگال را در اختیار داشتند، یاری خواست. کاپیتان ولش ، که به فرماندهی گروهی از سربازان مزدور محلی مأمور سر و سامان دادن به اوضاع آسام شده بود، در 1792م (1206ق) آشوبها را فرو نشاند و موقعیت گوریناته سینگه را تحکیم کرد، ولی انگلیسیها در آن زمان دخالت مستقیم در امور آسام را به اصلاح خود نمی‎دانستند، از این‎روی ولش بعد از 2 سال، علی‎رغم تمایل راجة آسام، به کلکته بازگشت. گوریناته سینگه در 1794م (1208ق) درگذشت و شورشها و اختلافات بار دیگر آغاز شد و به تدریج شدت می‎گرفت، تا اینکه سرکردة یکی از جناحهای رقیب، سلطان‎برمه را به تصرف آسام ترغیب و تحریک کرد. برمه‎ایها یک‎بار در 1817م (1232ق) و بار دیگر در 1819م (1234ق) آسام را به تصرف درآوردند و شاهانی دست‎نشانده به حکومت آنجا گماشتند و سرانجام در 1822م (1237ق) تمامی ناحیه را به‎طور کامل به قلمرو خود ضمیمه کردند.
انگلیسیها که در این جریان سعی در حفظ بی‎طرفی داشتند. اکنون خود را با قدرتِ مهاجم و تجاوزگر برمه مواجه دیدند و ناچار به دخالت شدند و پس از طی یک دوره جنگ و جدال چند ساله، سرانجام در 1826م (1241ق) برمه‎ایها را از آسام بیرون راندند و با انعقاد قرارداد یندبو ، آسام و نواحی مجاور و توابع آن (کچهار، جین‎تیا ، چیتاگنگ ، مانیپور ) و برخی از نواحی برمه (ارکن و تناسریم ) را (بعضی را مستقیماً و بعضی را با انتصاب راجگان دست‎نشانده) به متصرفات خود ضمیمه کردند. کشمکش بر سر بخشهایی که از برمه جدا شده بود و نقض عهدنامة یندبو از طرف سلطان‎برمه، منجر به جنگهای دیگری با سلاطین آن سرزمین شد. سرانجام مأموران انگلیسی که از لحاظ نظامی و نیروهای دریایی به مراتب مجهزتر و تواناتر بودند، در دهه‎های میانی سدة 19م (13ق) بخش بزرگی از برمه را نیز تحت تسلط خود درآوردند و مرزهای شرقی آسام را از تجاوزات برمه‎ایها مصون ساختند («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، IX/5، بنرجی، 283-293). در انقلاب بزرگی که در 1857م (1273ق) علیه حکومت انگلیسیها در هند روی داد، گروهی از ملیّون آسام به سرکردگی مانیرام دوتا به این جنبش پیوستند و یکی از شاهزادگان آسامی را به سلطنت نامزد کردند> ولی ÷یش از آنکه این طرح عملی شود، مأموران انگلیسی از جریان امر باخبر شدند و با شدت عمل تمام به مقابله پرداختند و با اعدام چند تن از رهبران و حبس و تبعید گروهی دیگر جریان جنبش را خاتمه دادند (تاراچند، II/75).
تا 1874م (1291ق) آسام و سرزمینهای مجاور آن بخشی از ایالت بنگال به شمار می‎رفت و از مرکز حکومت که در کلکته بود اداره می‎شد، ولی از آن زمان به بعد خود به صورت ایالتی جداگانه درآمد و شیلونگ مرکز آن شد. در 1905 (1323ق) در دوران حکومت لرد کرزن ، نایب‎السلطنة انگلیس، این ناحیه به بنگال شرقی ملحق گردید، لیکن در 1924م (1342ق) به سبب مشکلاتی که از تجزیة بنگال به 2 منطقة شرقی و غربی ایجاد شده بود، سراسر این سرزمین به صورت یک ایالت درآمد و آسام نیز بار دیگر ایالتی جداگانه شد.
آسام در جریان جنگ جهانی دوم شاهراهی بود که از آن به نیروهای متفقین در برمه تجهیزات و خواربار می‎رسید و با جنگهایی که در 1944م (1363ق) در این منطقه روی داد از پیشرفت ژاپونیها به داخل خاک هند جلوگیری شد.
پس از استقلال هند در 1947م (1366ق) و تشکیل پاکستان شرقی (بنگلادش کنونی) ناحیة سیهلت به سبب اکثریت جمعیت مسلمان آن به این کشور تعلق گرفت. در 1961 و 1962م اختلافات مرزی میان تبت و هند موجب شد که ارتش چین بخشهایی از نواحی شمالی آسام را که مجاور تبت بود تصرف کند، ولی سال بعد چینیها این متصرفات را رها و به داخل تبت عقب‎نشینی کردند. تنوع قومی و نژادی در این سرزمین، چنانکه قبلاً اشاره شد، در سالهای 1963 تا 1972م (1383 تا 1392ق) موجب گردید که بخشهایی از این سرزمین جدا و به ایالات و شهرستانهای مجزا تبدیل شوند (بریتانیکا، II/208).
اوضاع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی: جمعیت آسام ترکیبی است از اقوام آریایی (نکـ آریاییان) که بیشتر در اراضی درة برهمه‎پوتره و نواحی جنوبی ساکنند و نژاد منگولوئید (مغولی) که در شمال و حدود مرزهای تبت زندگی می‎کنند. معیشت بیشتر مردم از راه کشاورزی است، و از زمان استقلال و تشکیل مراکز صنعتی و بازرگانی از یک سوی به سبب روی آوردن روستاییان به این مراکز و از سوی دیگر به سبب ورود گروههای مهاجر، چه از نواحی دیگر هند و چه از اهالی هندومذهب پاکستان شرقی (بنگلادش)، جمعیت شهرها رو به افزایش بوده است.
محصولات کشاورزی آسام عمدتاً برنج و چای و کنف است. 50٪ محصول چای و 25٪ محصول کنف سراسر هند در 1960م (1380ق) از این ناحیه بوده است و صدور این فرآورده‎ها بخش عمده‎ای از نیازمندیهای ارزی کشور را تأمین می‎کند. دانه‎های روغنی، حبوبات، نیشکر، سیب‎زمینی و چوبهای جنگلی از محصولات دیگر این ناحیه است. پیش از استقلال هند شهرهای آسام از طریق شبکة راه‎آهن سرتاسری هند و نیز به وسیلة راههای زمینی به مراکز داخل کشور مربوط می‎شد، ولی پس از تشکیل دولت پاکستان شرقی ارتباط این ایالت با سرزمین اصلی هند بسیار محدود شده و به قطعة باریکی از زمینهای واقع میان کوههای هیمالیا و کشور بنگلادش منحصر گردیده است. در رودهای نسبتاً بزرگ این ایالت نیز حمل و نقل کالا انجام می‎گیرد، ولی چون بخش سفلای رود برهمه‎پوتره در خاک بنگلادش جریان دارد، استفاده از این راههای آبی نیز به داخل ایالت محدود می‎گردد. دولت هند کوشیده است که با احداث چند فرودگاه در نقاط مختلف آسام و ایجاد خطوط هوایی بخشی از نیازمندیهای ارتباطی این ایالت را برآورد.
در شمال آسام نفت‎خام و در همین نواحی و در نقاط دیگر آن زغال‎سنگ نیز استخراج می‎شود، ولی مقدار این محصولات اندک است و تنها در داخل کشور به مصرف می‎رسد. برای تصفیة نفت‎خام این منطقه 3 پالایشگاه تأسیس شده است: 2 پالایشگاه در داخل آسام و یکی در ایالت بیهار. نخستین پالایشگاه در 1899م (1317ق) به دست انگلیسیها در دیگبوی ساخته شد و 2 پالایشگاه دیگر را دولت هند پس از استقلال بنیاد نهاد (بریتانیکا، 2/208-209).
اکثریت جمعیت آسام هندو مذهبند، در حدود یک‎چهارم جمعیت آنجا را مسلمانان تشکیل می‎دهند و در سده‎های اخیر بر اثر فعالیتهای مبلّغان مسیحی گروههایی از مردم نواحی کوهستانی آنجا به مسیحیت گرویده‎اند (همانجاها). بخش جنوبی این سرزمین و ناحیة سیلهت که اکثریت جمعیت آن مسلمان بود، بعد از استقلال هند و تشکیل دولت پاکستان، به پاکستان شرقی (بنگلادش امروزی) ضمیمه شد. مذهب عمومی این مردم تا قبل از سدة 9ق/15م نحله‎های مختلف شیواپرستی (شکتی و تنتره ) بود («تاریخ و فرهنگ مردم هند»، YII/642) و در نواحی شمالی آن و در حدود مرزهای تبت نیز گروهی بودایی مذهب بودند. در سده‎های 9 و 10ق/15 و 16م شنکردوه که خود از مردم کامروپ بود، به تبلیغ و ترویج ویشنوپرستی پرداخت و شاگردان و پیروانش این مذهب را در آسام گسترش دادند (همانجا)، ولی هنوز برخی از آداب و اعمال دینی بومیان اولیه در میان مردم دیده می‎شود. پیش از آنکه مسلمانان به این منطقه لشکرکشی کنند و بخشهایی از نواحی غربی و جنوبی آن را متصرف شوند، اسلام به وسیلة مشایخ صوفیّه و از طریق مراکز و خانقاههایی که اینان در این نواحی تأسیس کرده بودند، به این سرزمین راه یافته بود. چنانکه از مقدمة کتاب حوض‎الحیات برمی‎آید، در اوایل سدة 7ق/13م، در دوران حکومت سلطان علائالدین علیمردان خلجی در بنگال (607-610ق/1210-1213م)، تبلیغات مسلمانان به کاروپ رسیده بود، و یکی از برهمنان مرتاض آن ناحیه برای مناظره با علمای اسلام یه لکهنو آمد و با قاضی رکن‎الدین سمرقندی (د 615ق/1218م) به مباحثه پرداخت. طبق این روایت برهمن مذکور اسلام آورد و پس از تحصیل اجازة ارشاد و فتوا به موطن خویش بازگشت. قاضی رکن‎الدین با همکاری این برهمنِ نومسلمانِ کامروپی کتاب حوض‎الحیات را که در اصول عرفان و ریاضت هندی است، از زبان سنسکریت به فارسی و عربی ترجمه کرد (عبدالکریم، 6-7, 62-66). بعضی از مشایخ صوفیّه به عنوان جهاد و برای ترویج اسلام در لشکرکشیهای سلاطین مسلمان به این سرزمین شرکت می‎جستند، چنانکه شیخ‎جلال‎الدین سیلهتی در فتح سیلهت به دست سلطان‎شمس‎الدین فیروزشاه شرکت داشت و پس از تصرف منطقه در آنجا مقیم شد و شاه‎اسماعیل غازی، از صوفیة بنگال، همراه سپاهیان رکن‎الدین بارْبَک‎شاه به کامروپ رفت. گفته‎اند که وی با راجة کامروپ، که ظاهراً تحت تأثیر تعلیمات او قرار گرفته بود، ارتباط نزدیک داشت و همین اتهام موجب قتل او شد (عبدالکریم، 118-119, 125, 137). ابن‎بطوطه که در زمان فخرالدین مبارکشاه در بنگال شرقی (737-750ق/1336-1349م) به این نواحی آمده بود، گوید که برای زیارت شیخ جلال‎الدین تبریزی به جبال کامرو (کامروپ) رفته و در غاری که مسکن شیخ بوده با او ملاقات کرده است. ابن‎بطوطه کرامات این شیخ را به تفصیل نقل می‎کند و می‎گوید که مردم این کوهستان به دست او اسلام آوردند (ص 612). چنین به نظر می‎رسد که وی در این مورد شیخ‎جلال‎الدین مجرد قنیائی را که ساکن سیلهت بوده با شیخ‎جلال‎الدین تبریزی اشتباه کرده است. شاید شهرت شیخ‎جلال‎الدین تبریزی در این نواحی و عدم توجه مترجمان و راهنمایان او در ایجاد این اشتباه دخیل بوده است. شیخ‎جلال‎الدین تبریزی از مریدان شهاب‎الدین سهروردی و معاصر قطب‎الدین بختیار کاکی و بهاءالدین زکریا مُلْتانی بوده و در زمان سلطنت شمس‎الدین اِلْتُتْمِش (607-633ق/1210-1236م) به دهلی آمده و از آنجا به بنگال رفته است. چنین شخصی نمی‎تواند در اواسط قرن 8ق/14م که ابن‎بطوطه در بنگال و نواحی شرقی آن بوده است، زنده باشد. علاوه بر این، شیخ‎جلال‎الدین تبریزی در پاندوا و دیوتلای قدیم که بعداً به مناسبت درگاه شیخ‎جلال به تبریزآباد معروف شد، زندگی کرده و در همان‎جا درگذشته است و امروز «درگاه» یا مقبرة او که در پی پدید آمدن خرابی در آن به فرمان سلطان‎علاءالدین علی‎شاه (742-743ق/1341-1342م) بنا شد، در پاندوا برجاست، در صورتی که ابن‎بطوطه گوید که شیخ‎جلال‎الدین در غاری که مسکن او در کامرو (کامروپ) بود، وفات یافت و همان‎جا به خاک سپرده شد. صوفی دیگری که در قرن 8ق/14م به آسام آمد، شیخ‎جلال‎الدین مجرد قنیائی، از خلفای شیخ‎احمد یسوی، بود که به قصد ترویج اسلام با گروهی از یاران خود به آن نواحی مهاجرت کرد. وی در سیلهت اقامت گزید و «درگاه» او امروز زیارتگاه مردم آن شهر است (عبدالکریم، 91-101).
آثار معماری اسلامی در شهرهای آسام بسیار اندک است، و چون این ناحیه از مراکز فرهنگی و دولتی اسلامی هند دور بوده و هیچ‎گاه حکومت اسلامی پایداری در آن تشکیل نیافته است، از بناهای بزرگ و باشکوهی که در نقاط دیگر دیده می‎شود، در اینجا نشانی نیست. در چند نمونه‎ای که در شهرهایی دیمپوره و سیبساگر باقی مانده است، تأثیر اسلوب معماری اسلامیِ بنگال مشهود است (محمودالحسن، 179؛ براون، 41).
زبان آسامی از زبانهای آریایی هند است و از لحاظ مشخصات زبان‎شناسی با زبان بنگالی مشابهت و نزدیکی تمام دارد، لیکن به سبب مجاورت با تبت و برمه کلمات بسیاری از زبانهای این مناطق در واژگان آن راه یافته است. آثار مکتوب به این زبان بیشتر سرودها و نوشته‎های دینی است، بورانجیهای آهومها نیز از سدة 18م (12ق) به این زبان نوشته می‎شد. امروز زبان آسامی در مدارس ابتدایی و متوسطه وسیلة تعلیم است، و در چند دانشگاه این ایالت علوم جدید به این زبان و نیز به زبان انگلیسی تدریس می‎شود.

مآخذ: ابن‎بطوطه، ابوعبدالله محمدبن ابراهیم، رحله‎ابن بطوطه، بیروت، دارصادر، 1384ق/1964م؛ بریتانیکا؛ دایره‎المعارف بزرگ شوروی؛ سلیم، غلام‎حسین، ریاض‎السلاطین (تاریخ بنگاله)، به تصحیح مولوی عبدالحق عابد، کلکته، 1890م؛ فرشته، محمدقاسم هندوشاه، تاریخ فرشته یا گلشن ابراهیمی، کانپور، 1290ق/1874م؛ منهاج سراج، طبقات ناصری یا تاریخ ایران و اسلام، به تصحیح عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363ش؛ هیستینگز، نیز:

Abdul Karim, Social History of the Muslims in Bengal, Dacca, 1959; Banerjee, Anil Chandra, The New History of Modern India, Calcutta/New Delhi, 1983; Brown, percy, Indian Architecture (Islamic period), Bombay, 1981; The History and Culture of the Indian people, ed. By: R. E. Majumdar, Bharatiya Vidya Bhavan, Bombay, 1970-1984; lal Day, Nando, The Geographical Dictionary of Ancient and Mediaval India, Oriental reprint, New Delhi, 1984; Mahmudul Hasan, Mosque Architecture of pre-Mughal Bengel, Bangladesh, 1979; Raj, H., Population Studies with Special Reference to India, Delhi, 1986; Saletore, R. N., Encyclopaedia of Indian Culture, Vols II & III, New Delhi/Bangalore, 1986, 1984; Tarachand, History of the Freedom movement in India, Lahore, 1967

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۶ ق.ظ
توسط ganjineh
آسْتارا، شهری کوچک در ساحل غربی دریای خزر و در شمالی‎ترین نقطة استان گیلان و آخرین نقطة مرزی ایران و شوروی، مرکز شهرستان آستارا (هـ م) و تابع استان گیلان با 908‘25 نفر جمعیت (سرشماری 1356ش) و ْ48 و َ51 و ً35 طول شرقی و ْ38 و َ26 و ً25 عرض شمالی. این شهر از نظر جغرافیایی بر سر سه راه قرار گرفته است: راه جنوبی آن از کنار دریای خزر به بندر انزلی و راه شمالی آن از کنارة همین دریا به ارّان (هـ م) که روسها آن را آذربایجان شوروی خوانده‎اند، کشیده شده است. راه غربی آن که از گردنة حیران می‎گذرد، به اردبیل می‎رسد. آستارا از شرق به دریای خزر، از شمال به آستارای شوروی، از غرب به شهرستان اردبیل و از جنوب به منطقة طالش‎نشین گرگان‎رود محدود است. رود آستارا که از کنار راه شوسة آستارا ـ اردبیل می‎گذرد، آستارای ایران را از آستارای شوروی جدا می‎سازد. آستارا در اراضی هموار ساحلی واقع است و سطح آن در حدود 28 متر از سطح دریای آزاد پایینتر است. فاصلة آن تا رشت، مرکز استان، 190 و تا تهران 540 کمـ است. زبان اصلی اهالی ترکی و احیاناً طالشی است.
سابقة تاریخی: قدیم‎ترین مأخذی که در آن از آستارا یادی به میان آمده، کتاب حدودالعالم (تألیف 372ق/982م) است. در این کتاب، آستارا به شکل «استراب» ضبط گشته و جزو ناحیة گیلان دانسته شده است (ص 149). پس از آن، قدیمی‎ترین مورّخی که از آستارا نام برده است، سیدظعیرالدّین مرعشی است. وی 3 بار این محل را به نام «آستارا» (صص 283، 292، 296) و یک‎بار به نام «استاره» (ص 227) آورده است. بیشتر مؤلفان بعدی مانند علی‎بن شمس‎الدین‎بن‎حاجی‎حسین لاهیجی و عبدالفتاح فومنی و میرخواند، همه نام این شهر را به صورت «آستارا» آورده‎اند. تنها در صریح‎الملک (که دربارة موقوفات مزار شیخ‎صفی‎الدین اردبیلی است)، این نام به شکلهای «اصطاراب» «اصطراب» (صص 136 الف و ب، 138 ب) و «استاره» دیده می‎شود که 2 صورت اول با شکل مذکور در حدودالعالم قرابت دارد.
از جهانگردان، کانی از این شهر نام برده و آن را توصیف کرده‎اند. شاید وصف ابت رساتر از دیگران باشد. وی که در 1259ق/1843م از این محل می‎گذشته، نام این شهر را «دهنه کنار» ضبط کرده است. به نوشتة او دهکدة دهنه کنار در مصبّ رودخانه آستارا است، دارای 50 تا 60 خانوار جمعیت است و دکانهایی دارد که اجناس آن به خاج ایران حمل می‎شود (دانشنامة ایران و اسلام). آستارا به موجب عهدنامة گلستان که در 1228ق/1811م میان دولت ایران و روسیه منعقد شد به دو قسمت تقسیم گردید. قسمتی از این شهر که در شمال رودخانة آستارا است، به دولت روسیه واگذار گردید و رودخانة آستارا مرز میان دو کشور شناخته شد.

مآخذ: جهادسازندگی، فرهنگ اجتماعی، استان گیلان، دهات و مزارع، تهران، 1363ش، صص و، 1-4؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش؛ سازمان برنامه و بودجة استان گیلان، آمارنامه، 1363ش، ص 16؛ ستوده، منوچهر، از آستارا تا استارباد، تهران، انجمن آثار ملی، 1349ش؛ 10/8-23؛ دانشنامة ایران و اسلام؛ دایره‎المعارف فارسی؛ صریح‎الملک، نسخة عکسی شماره 4498 کتابخانة مرکزی دانشگاه تهران؛ فرهنگ جغرافیایی ایران، به کوشش حسینعلی رزم‎آرا، تهران، ادارة جغرافیایی ارتش، 1330ش؛ فرهنگ آبادیهای کشور، سرشماری آبان 1355ش، تهران، ج 8، استان گیلان؛ فومنی، عبدالفتاح، تاریخ گیلان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش؛ مرعشی، ظهیرالدین، تاریخ گیلان و دیلمستان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1350ش.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۷ ق.ظ
توسط ganjineh
آسْتارا، شهرستانی در غرب دریای خزر و در شمالی‎ترین نقطة استان گیلان که مرکز آن آستارا است. آستارا به موجب قانون تقسیمات کشوری سال 1316ش بخش شهرستان اردبیل بود، در مهر 1337ش تابع آذربایجان شرقی شد و از خرداد 1339ش جزو استان گیلان گردید. جمعیت آن براساس سرشماری 1355ش، 35945 نفر بوده و زبق برآورد 1363ش به 43864 نفر رسیده است.
آستارا از غرب به دریای خزر، از شمال به ارّان، از شرق به شهرستان اردبیل و از جنوب به منطقۀ طالش‎نشین گرگان رود محدود است. این شهرستان فقط یک دهستان مرکزی دارد و بیشتر آبادیهای بزرگ و کوچک آن در کنار شاخه‎های سمت راست رودخانة آستارا جای دارند. این بخش به نوشتة فرهنگ آبادیهای کشور (براساس سرشماری 1355ش، 8/4) دارای 58 آبادی و 21795 تن جمعیت است، اما فرهنگ اجتماعی جهادسازندگی (1363ش) تعداد آبادیهای آن را 80 آورده و نام آنها را نیز یاد کرده است. زبان اصلی اهالی ترکی و احیاناً طالشی است. مساحت این شهرستان 334 کمـ 2 تراکم نسبی جمعیت آن 6/107 (سرشماری 1355ش) و براساس برآورد 1363ش، 3/131 است. این شهرستان شامل دشت و کوهستان است که دشت و دوسوم دامنة کوهستانی جنگلی و یک‎سوم بالای آن خاس‎کوه یا کوه بی‎درخت است. هوای دشت در تابستان گرم و مرطوب و در زمستان ملایم، و هوای کوهستان در تابستان و زمستان سرد است. محصولات آن غلّات، حبوبات، برنج و فرآورده‎های دامی است. در شهرستان 3 درمانگاه، 71 دبستان، 12 مدرسة راهنمایی، 2 دبیرستان و یک مدرسة حرفه‎ای و فنی است. از اماکن تاریخی آستارا می‎توان اینها را نام برد: 1. بقعة شیخ‎تاج‎الدّین محمود خیوی در لمیر محلة آستارا که بر روی سنگ قبر آن تاریخ 732ق حک شده است؛ 2. قلعة شیندان که تاریخ بنای آن احتمالاً مربوط به قبل از اسلام است؛ 3. قبرستان قدیمی و نه‎بین، بالای دهکدة حیران بر سر راه فرعی نمین؛ 4. قبرستان قدیمی دهکدة گنج‎کشی از آبادیهای نزدیک حیران؛ 5. بقعة پیر قطب‎الدین نزدیک دهکدة باغچه‎سرا؛ 6. بقعة سیّدابراهیم و سیّدقاسم پسران امام‎موسی‎کاظم(ع) در دهکدة کان رود.

مآخذ: نکـ آستارا، شهر.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۰:۵۸ ق.ظ
توسط ganjineh
آسْتاراخان ، مرکز شهرستانی به همین نام که در دو سوی مصب رود ولگا واقع شده و بخشی از مناطق جنوبی جمهوری شوروی فدراتیو روسیه است.
وجه تسمیه: روسها این شهر را آستراخان می‎نامند. نخستین آگاهی دربارة آستاراخان مربوط به سدة 7ق/13م است که کوچ‎نشینان تاتار آن را به صورت هشترخان یا حاجی‎طرخان (ترخان) و نامهایی از این‎گونه می‎نامیدند (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/339). جهانگردان اروپایی و مسلمان ازجمله ابن‎بطوطه که در سدة 8ق/14م می‎زیست، از اینش هر یاد کرده‎اند. وی ترخان را جایی دانسته که از مالیات و عوارض دیوانی معاف بوده است؛ و نام حاجی‎طرخان را چنین توجیه کرده است؛ «این شهر به یکی از حجاج نیکوکار ترک منسوب است که سلطان در خانة او مهمان شده و آن محل را به او بخشیده است» (1/384، 385). طرخان عنوان بعضی از سران قبایلی بوده که عده‎ای از آنها تابع ترکان بودند؛ و در آثار متقدمان بدین نکته اشاره شده است. به عنوان نمونه فرمانروای چاچ در نیمة سدة یکم ق/7م عنوان طرخان داشت. طبری، بلاذری، ابن‎اثیر و دیگر مورخان اسلامی از «نیزک طرخان» یاد کرده‎اند که در 88ق/707م به فرمان قتیبه‎بن مسلم باهلی، عامل بنی‎امیه، به دار آویخته شد (بلاذری، 141، 307، 308). فردوسی از «بیژن طرخان» به عنوان فرمانروای سمرقند نام برده است. (9/348، 349). ابن‎فضلان (ص 77)، طرخان را عنوانی قبیله‎ای و مربوط به ترکان دانسته است. گرچه نمی‎توان منشأ نام حاجی‎طرخان را به صورتی دقیق معلوم و مشخص کرد، با اینهمه تصور می‎رود نام مزبور را با عنوانی قبیله‎ایِ طرخان مرتبط باشد.
سیمای طبیعی: مساحت شهرستان آستاراخان 1/44 هزار کمـ 2 و جمعیت آن طبق آمار 1390ق/1970م حدود 000‘868 نفر است. ایالت مزبور دارای 10 واحد اداری، 2 شهر بزرگ و 14 قصبة نوع شهرستانی است. این شهرستان در دشت شمال دریای خزر و بر مصب رود ولگا قرار گرفته است. اراضی آن هم‎سطح دریا و در بعضی نواحی پایین‎تر از آن است. دشت آستاراخان دارای گنبدهای نمکی است که گاه ارتفاع آنها به 150 متر می‎رسد. در مصب رود ولگا نیز تپه‎هایی وجود دارد که آنها را تپه‎های بروفسک می‎نامند. آب و هوای این منطقه قاره‎ای و خشک است. دمای متوسط در ژانویه ْ7/9- در شمال و ْ9/6- سانتی‎گراد در جنوب است که در ژوئیه در شمال به ْ5/24 و در جنوب به ْ1/25 سانتی‎گراد می‎رسد. میزان بارندگی سالانه در شمال 244 میلی‎متر و در جنوب 175 میلی‎متر است. دورة پوشش گیاهی بالاتر از ْ5 سانتی‎گراد آغاز می‎گردد (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/337). مصبّ رود ولگا به شاخه‎های زیادی منقسم می‎شود که هریک رودهای جداگانه‎ای را تشکیل می‎دهند. در این ایالت چندین دریاچة نمک، و در اطراف مصب رود ولگا دریاچه‎هایی از آب شیرین وجود دارد.
پوشش گیاهی: در این سرزمین گیاهان دانه‎ای و گیاهان نمک‎دوست می‎رویند که برای علیق دام از آنها استفاده می‎شود. مساحت اراضی قابل استفادة این استان، از دیدگاه کشاورزی، جمعاً 300‘507‘3 هکتار است. 3/9٪ اراضی مزبور زیر کشت غله و 6/15٪ زیر کشت علیق قرار دارد و 9/72٪ علف‎زار است (همانجا).
حیات حیوانی: در دشت آستاراخان جانورانی چون گراز، انواع آهوی بدون شاخ، انواع موش، عقاب و انواع مختلف خزندگان زندگی می‎کنند. در رود ولگا به‎ویژه منطقة آستاراخان بیش از 50 نوع ماهی وجود دارد، که بالغ بر 30 نوع از آن مصرف صنعتی دارند. ماهی خاویاری استروژن این منطقه دارای شهرت جهانی است. در مصب رود ولگا، لک‎لک، پلیکان و دیگر پرندگان در فصولی از سال زندگی می‎کنند (همانجا).
جمعیت: طبق آمار 1959م حدود 5/77٪ اهالی آستاراخان را روسها تشکیل می‎دهند. 80/9٪ از اهالی قزاق، 2/8٪ تاتار و 5/4٪ از دیگر اقوام هستند. اکثر اهالی بومی این ناحیه مسلمان و شافعی مذهبند، ولی با کوچ روسها به این سرزمین، نسبت مسلمانان به مسیحیان کاستی پذیرفت. سال 1969م تراکم جمعیت در این سرزمین 9/18 نفر در هر کمـ 2 بود (همانجا).
سابقة تاریخی: شهر آستاراخان در دو سوی رود ولگا و شاخه‎ای از مصب آن قرار گرفته است. این شاخه از ولگا، آختوبینسک نام دارد. این شهر به 3 منطقة شهری تقسیم شده است. آستاراخان توسط مغولان در نزدیکی شهر اتل (اتیل) که متعلق به خزران بود بنا گردید (بارتولد، 3/336). چنین به نظر می‎رسد که ضرب سکه در این ناحیه از 782ق/1380م آغاز شده باشد. این شهر در سالهای 798-801ق/1396-1399م به فرمان امیرتیمور گورکانی ویران شد، ولی بار دیگر شکوفایی خود را بازیافت. گمان می‎رود شکوفایی شهر پس از انحطاط پایتخت کهن این سرزمین ـ شهرسرای ـ صورت گرفته باشد. پس از انقراض حکومت قزل‎اوردا (اردوی زرین) در اوایل قرن 10ق/16م، دولت تازه‎ای در آستاراخان پدید آمد که تا اواسط قرن بعد دوام یافت. در 961ق/1554م آستاراخان به تصرف روسها درآمد.
روسها نخست خان‎درویش‎علی را به عنوان تابع و دست‎نشاندة خود در این ناحیه قرار دادند. در 963ق/1556م شهرستان و شهر آستاراخان مدتی ضمیمة خاک روسیه شد (همانجا). جهانگرد و بازرگان روسی فدوت کوتوف (ص 99) که در همان سال طی سفر خود به ایران از این شهر دیدن کرده، مطالب ارزنده‎ای پیرامون آستاراخان ارائه نموده است. بنابه نوشتة این جهانگرد در کنار رود آختوبا (آختوبینسک کنونی) که تاتارها آن را «آق ـ توبا» می‎نامیدند و فاصلة آن از آستاراخان حدود 60 ئرست (یک ورست معادل 0668/1 کمـ است) بود، شهر دیگری به نام قزل‎اوردا قرار داشت (ص 66). قزل‎اوردا را روسها سرای ـ برک یا نووی ـ سرای (سرای جدید) می‎گفتند. این شهر در 884ق/1479م ویران گشت و چنین به نظر می‎رسد که به روزگار سفر کوتوف صورت شهری آباد نداشت و تنها خرابه‎هایی از آن برجا مانده بود. بنای آستاراخان به عنون شهر عمده و خان‎نشین این سرزمین را، سالهای 863-963ق/1459-1556م نوشته‎اند (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، همانجا). پایه‎های شهر کنونی آستاراخان در 965ق/1558م با بنای دژی بر کنار رود نهاده شد. دژ بر فراز تپه‎ای به نام زایچی یا دولگی که رود ولگا آن را احاطه کرده است، بنا گردید (همانجا). کوتوف ضمن اشاره به ویرانی شهر قزل‎اوردا و حمل سنگهای آن جهت بنای آستاراخان، چنین اشاره کرده است که در قزل‎اوردا «کاخ شاهی، مسجد و چند بنای دیگر همه از سنگ ساخته شده‎اند. ولی اکنون همة این بناها را ویران می‎کنند و سنگهای آن را برای انجام کارهای مختلف به آستاراخان می‎برند» (ص، 66). در سدة 11ق/17م آستاراخان به صورت یکی از استحکامات نظامی ـ دریایی دولت روسیه برای حفظ مصب رود ولگا درآمد (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، همانجا). در 967ق/1568م سپاه ترکان به آستاراخان درآمدند. ولی اندکی بعد ناگزیر از ترک آن سرزمین شدند. در 997ق/1589م کنار بخش تاتاران که بارتولد آن را «شهر تاتاران» نوشته است، دژی روسی بنا گردید. از آن زمان آستاراخان به تابعیت دولت روسیه درآمد و به سبب محل بسیار محل بسیار مناسبی که در مصب رود ولگا داشت، از دیدگاه بازرگانی و صنعت روبه پیشرفت نهاد و به شهری بزرگ مبدل گشت (بارتولد، همانجا). آستاراخان یکی از کانونهای قیام و مبارزه علیه دولت روسیه به رهبری استپان‎رازین (1080-1081ق/1669-1670م) بود. مدت 17 ماه کازاکها بر این سرزمین فرمان راندند (کازاکها از اقوام اسلاو و جدا از قوم قزاق ساکن قزلقستان هستند٩. آغاز سدة 12ق/18م در آستاراخان قیام بزرگی علیه دولت روسیه روی داد که به شورش سالهای 1116-1117ق/1704-1705م مشهور است (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، همانجا). آستاراخان طی سدة 13ق/19م تبعیدگاه مخالفان دولت روسیة تزاری بود. طی دوران جنگهای داخلی که پس از انقلاب اکتبر 1917م درگرفت، میان دولت نوبنیاد روسیة شوروی با مخالفان آن پیکارهای عمده‎ای در آستاراخان روی داد که سرانجام با پیروزی ارتش سرخ، حکومت حزب بلشویک در این ناحیه تثبیت شد.
جمعیت: جمعیت شهر آستاراخان در 1331ق/1913م حدود 000‘163، در 1358ق/1939م 0000‘245 و در 1379ق/1959م 000‘305 نفر بود. ولی طبق آمار 1390ق/1970م به 000‘411 نفر افزایش یافت. اکثر اهالی این شهر را روسها تشکیل می‎دهند (همانجا).
فعالیت اقتصادی: آستاراخان یکی از مراکز صنعتی منطقة دریای خزر است. بخشهای صنعتی عمدة آن عبارتند از صنایع تهیة فلز، ماشین‎سازی، صنایع شیمیایی، تهیة چوب، مواد خوراکی، شیلات و مجتمع تهیة کنسرو ماهی. در آستاراخان مؤسسات تهیة گوشت، لبنیات و شیرینی‎سازی نیز فعالیت دارند. صنایع ماشین‎سازی عمدتاً در خدمت مجتمع کنسرو ماهی قرار گرفته است. در آستاراخان تأسیسات تولید پشم و شیشه، لاستیک‎سازی، کفش، پوست و کشباف نیز فعالیت دارند (همانجا).
حمل و نقل و ارتباطات: آستاراخان مرکز بزرگ صنعتی و بندر مهم دریایی رود ولگا و دریای خزر است و از طریق کشتی با کلیة بنادر عمدة دریای خزر و نیز شهرهای مهم کرانة رود ولگا از جمله شهر صنعتی گورکی ـ یکی از مراکز صنعتی و اتومبیل‎سازی اتحاد شوروی ارتباط دارد، و مرکز تقاطع راه‎آهن ساراتف ـ قزلار ـ گوریف است (همانجا).
فرهنگ و تأسیسات فرهنگی: در آستاراخان دانشکدة فنی، دانشکدة صنایع پرورش و تولید ماهی، دانشکدة پزشکی و دانشسرای عالی فعالیت دارند. شعبه‎ای از دانشکدة مهندسی راه‎آهن شهر روستوف نیز در این شهر دایر است. این شهر دارای 20 آموزشگاه از جمله آموزشگاه اقیانوس‎شناسی و آموزشگاه پرورش ماهیهای خاویار و دارای مرکز تلویزیون است.
آثار تاریخی: فدوت کوتوف (ص 66) که در عهد صفویه می‎زیست، از آستاراخان به عنوان شهری بزرگ و پدید آمده از سنگ یاد کرده است. بنا به نوشتة او دیوار بلند و درازی با برجها و دروازه‎ها در طول ساحل ساخته شده است. این دیوار با دو حصار دیگر، قلعه‎ای را تشکیل داده‎اند (روسها این‎گونه دژها را کرمل یا کرملین می‎نامند). در قلعه جایگاههای متعددی برای تیراندازان و نیز محل گمرگ، بازار، قهوه‎خانه، منازلی برای ساکنان، جای خاصی برای اسیران، گروگانها و خانواده‎های آنان وجود داشت. در پایین شهر چادرهای (یورتهای) تاتاران قرار گرفته بود و در پیرامون شهر کوچ‎نشینان نوگای سکنی داشتند (همان، 66، 67) قوم نوگای از اقوام ترک ـ مغول و قزل‎اوردا بودند. این قوم اواسط سدة 10ق/16م تابع دولت روسیه شدند و در اراضی وسیعی از ساحل دریای خزر و شال قفقاز تا کرانة دریای سیاه سکنی گزیدند. در منتهی‎الیه بخش علیای شهر، بنای مسجد جلب نظر می‎کند، و پایین‎تر از آن باغها و جالیزها قرار گرفته‎اند. بخش سفلای شهر محل پرستشگاهها و بازار آهنگران بود (همان، 67). اکنون نیز در مرکز شهر آستاراخان، قلعة قدیمی که فدوت کوتوف از آن یاد کرده با دیوارها و بنای سنگی که دارای 8 برج است، جلب نظر می‎کند. تاریخ بنای این قلعه را سالهای 987-1029ق/1579-1620م نوشته‎اند. در این قلعة قدیمی یا «کرملین»، کلیسای بزرگی به نام اوسپنسکی وجود دارد که بنای آن متعلق به سالهای 1700-1710م است (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، همانجا).

مآخذ: ابن‎بطوطه، محمدبن عبدالله، سفرنامه، ترجمة محمدعلی موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348ش؛ ابن‎فضلان، احمد سفرنامه، ترجمة ابوالفضل طباطبایی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1345ش؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح‎البلدان، ترجمة آذرتاش آذرنوش، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1346ش؛ دایره‎المعارف بزرگ شوروی (روسی، چ 3)؛ فردوسی، ابوالقاسم، شاهنامه، به کوشش آ. برتلس و عبدالحسین نوشین، مسکو، انتشارات دانش، 1971م؛ نیز:

Bartold, V. V., Sochineniia, Moskva, izdatel stvo Nauka, 1965; Kotov, Fedot, Khozhenie kuptsa Fedota kotova v persiiu, ed. A. A., Kuznetsov, Moskva, izdatelstvo Vostochnoy litraturi, 1958.

ارسال شده: چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۶, ۱۱:۰۱ ق.ظ
توسط ganjineh
آسْتانِ قُدْسِ رَضَوی، حرم مطهبر امام‎رضا(ع) و مجموعة بیوتات وابسته به آن و موقوفات و تشکیلات اداری تابع که بیشترین بخش آن در شهر مقدس مشهد واقع است.
زمینة تاریخی: مرقد مطهر حضرت علی‎بن موسی‎الرضا(ع) (148 یا 151-203ق/765 یا 768-718م)، هشتمین پیشوای شیعیان، در شهر مشهد مرکز استان خراسان واقع است. پیکر پاک امام‎رضا پس از شهادت در کنار قبر هارون‎الرشید (148-193ق/765-808م) که در خانة حَمیدبن قَحْطَبَه ٠د 159ق/775م) در دیهی به نام سَناباد نزدیک نوغان از توابع طوس قرار داشت، به خاک سپرده شد. فاصلة سناباد تا طوس را از 2 تا 4 فرسنگ گفته‎اند. اختلاف اقوال در این مورد، ظاهراً می‎بایست از توسعة سناباد و تبدیل تدریجی آن به شهر در دوره‎های مختلف ناشی شده باشد.
بنای حرم و دگرگونیهای آن: مشهور است که مأمون عباسی (د 218ق/833م) پیش از شهادت امام‎رضا(ع) قبه‎ای بر فراز گور هارون ساخته بود که امام(ع) نیز در زیر همان قبه به خاک سپرده شد. بنابراین نخستین بنای حرم مطهر رضوی را می‎توان همان بقة هارونی به شمار آورد. اکنون نیز 2 متر از دیوار چینه‎ایِ حرم که بنای آن منسوب به مأمون است، به جاست و بقیة بنا روی همان دیوار قرار دارد. پس از آن تا روزگار دیلمیان، نشانه‎ای حاکی از تجدید بنا یا مرمت حرم مطهر در دست نیست، ولی مسلم است که زیارت حرم در میان شیعیان رواج داشته و این بارگاه خجسته، مزاری معروف بوده است که جهانگردان و جغرافی‎دانانی مانند ابن‎حَوقَل و اِصْطَخْری و مقدسی از آن یاد کرده‎اند. گویا مقدسی (345-381ق/956-991م) نخستین کسی است که در کتاب خود از حرم امام‎رضا(ع) به «مشهد» نعبیر کرده است (احسن‎التقاسیم، 2/515). بنابراین، نظر اعتمادالسلطنه در مطلع‎الشمس که گفته است «مقدسی از مشهد ذکری ننموده» (2/8) بی‎اساس است.
دیلمیان بقعة نخستین را به پاره‎ای تزیینات آراستند و در روزگار آنان که امیرانی شیعی مذهب بودند، زیارت حرم رضوی رواج یافت. در سدة 4ق/10م سبکتکین غزنوی حرم مطهر را ویران کرد و زیارت آن را ممنوع ساخت، اما پسر او یمین‎الدوله محمود حرم را مرمت کرد و «بارگاهی نیک بپرداخت» (همو، 2/50). بنابراین نظر پوپ که مرمت بنا را به سلطان‎محمود غزنوی نسبت می‎دهد، صحیح نیست. پس از وی عمیدالدوله فایق که بیهقی او را «خادم خاصه» نامیده، دست به تکمیل بقعة رضوی و ابادانی مشهد زد. آنگاه سوری‎بن مُعْتَزّ یا مُعِزّ، مشهور به صاحب دیوان که از سوی سلطان‎محمود بر خراسان حکومت داشت «و با ستمکاری، مردی نیکو صدقه و نماز بود و آثارهای خوش، وی را به طوس هست» (بیهقی، 413)، چیزهای دیگری بر حرم افزود و مناره‎ای برای آن بساخت «ودیهی خرید فاخر و بر آن وقف کرد» (همانجا) و اولین حصار را به دور شهر برافراشت. این بنا در حملة غُزها در 548ق/1153م دچار آسیب شد. در روزگار سنجر سلجوقی (511-552ق/1117-1157م) شرف‎الدین ابوطاهربن سعدبن علی قمی پس از مرمت بنا، گنبدی نیز بر آن ساخت. کاشیهای 8 ضلعی بسیار نفیس معروف به «کاشیهای سنجری» که در ازارة حرم به کار رفته و اکنون در زیر قابهای بزرگ شیشه‎ای محافظت می‎شوند، از آثار تَرْکان زُمُرُّدملک دختر محمود سلجوقی است که پس از 557ق/1161م نصب شده است. بر این کاشیها، اعداد و اسامی پراکنده‎ای مانند «خمسائته» و «اثنی‎عشر» و «ترکان زمردملک» و «شهید» دیده می‎شود. باتوجه به اینکه محمود در 557ق/1161م کور شد و درگذشت (و شاید کشته شد) از کاربرد واژة شهید برای در این کاشیها، می‎توان دریافت که ازارة حرم پس از آن تاریخ نصب شده است. همچنین می‎توان حدس زد که در 612ق/1215م کاشیهای مزبور توسط علاءالدین‎محمد خوارزمشاه مرمت شده و عدد «اثنی‎عشر» بر روی کاشیها، باقی‎ماندة «سنة 612» است که بعدها دچار ریختگی شده و رقم «ستمائه» آن از میان رفته است. در روزگار خوارزمشاهیان نیز روضة رضوی مورد توجه بود و تزیینات نوینی بر آن افزوده شد؛ ازجمله 2 محراب کاشیِ چینی نمای و کاشیهای نفیس برجستة اطراف سردرِ پیش روی مبارک، از تزیینات علی‎بن محمد مُقْری، و کتیبه‎ای حاوی 2 بیت شعر فارسی از عبدالله‎بن محمودبن عبدالله در دیوار حرم مطهر که «سنه 612» بر ان کتابت شده، از آثار همین دوره است. در 618ق/1221م با حملة تولی پسر چنگیز به روضة مقدس، بقعة رضوی دچار ویرانی شد، ولی به انهدام کامل نینجامید، زیرا همان‎سان که اشاره شد، کاشیهای سنجری ازارة حرم که پس از 557ق/1162م نصب شده است، هنوز در حرم هست. از آن پس تا حدود یک قرن بعد اطلاع مستندی که حاکی از مرمت حرم باشد، در دست نیست. ابن‎بطوطه که در 734ق/1333م، یک قرن پس از ویرانی طوس، مشهد را دیده است، به عمارت زیبا و کاشی‎کاری و ضریح نقره‎ای مرقد اشاره می‎کند. محتمل است که این عمارت و کاشی‎کاری و آبادانیهای دیگر از ساخته‎های سلطان‎محمد خدابنده باشد، خاصه آنکه وی شیعی مذهب بوده است. گنبد حرم مطهر نیز از ساخته‎های هموست. در پشت زاویة شمالی حرم نیز چهارچوبی است که «سنة 735» بر آن حک شده، و در خود حرم کاشیهایی دیده می‎شود که دارای تاریخ 760 است، ولی نام سازندة آنها معلوم نیست.
در روزگار شاهرخ تیموری (حکومت: 807-850ق/1404-1146م) همسر او گوهرشادآغا، آثار ارزنده‎ای در حرم مطهر و اطراف آن پدید آورد. ازجمله 2 رواق «دارِالحُفّاظ» و «دارالسَّیاده» را بنا کرد و مسجدجامع معروف «گوهرشاد» را در 821ق/1418م زیر نظر معمار بزرگ، قوام‎الدین شیرازی ساخت. شاهرخ دومین حصار شهر مشهد را بنا کرد. روی گونزالس دوکلاویخو سفیر اسپانیا که در آن زمان مشهد را دیده است، از شکوه و عظمت بارگاه و گنبد نقره‎ای آن یاد می‎کند. سلطان‎حسین بایْقَرا (حکومت: 875-912ق/1470-1506م) که نامش در کتیبة سردرِ ایوان طلای «صحن عتیق» آمده است، به پایمردی وزیرش امیرعلیشیر نوایی، نیمی از صحن عتیق فعلی را که بعدها به وسیلة شاه‎عباس صفوی توسعه یافت، بنا کرد. ایوان معروف به ایوان امیرعلیشیر هم در روزگار او ساخته شد. صفویان نیز در توسعه و تکمیل آستان قدس آثار ارزنده‎ای برجای گذاشتند. طلاکاری گنبد سلطان‎محمد خدابنده و ترمیم و طلاکاری منارة روزگار غزنویان، در ایام شاه‎طهماسب اول (حکومت: 930-984ق/1523-1576م) به انجام رسید و آخرین حصار شهر هم در روزگار او ساخته شد. شاه‎عباس اول (حکومت: 996-1038ق/1587-1628م) علاوه بر توسعة صحن عتیق، طلاکاری گنبد حرم را نیز که محتاج مرمت شده بود، طی سالهای 1010 تا 1016ق/1601 تا 1607 تجدید کرد. کتیبة گنبد به خط علیرضا عباسی بر این معنی تصریح دارد. شاه‎عباس همچنین تعدادی قرآن خطی منسوب به ائمة اطهار(ع) تقدیم آستان قدس کرد و الماس درشتی را که ازبکها از آستانة قدس به غارت برده بودند و او آن را بازپس گرفته بود، به فتوای علما فروخت و با بهای آن املاک زیادی خرید و وقف کرد. شاه‎عباس دوم (حکومت: 996-1038ق/1587-1628م) علاوه بر توسعة صحن عتیق، طلاکاری گنبد حرم را نیز که محتاج مرمت شده بود، طی سالهای 1010 تا 1016ق/1601 تا 1607 تجدید کرد. کتیبة گنبد به خط علیرضا عباسی بر این معنی تصریح دارد. شاه‎عباس همچنین تعدادی قرآن خطی منسوب به ائمة اطهار(ع) تقدیم آستان قدس کرد و الماس درشتی را که ازبکها از آستانة مقدس به غارت برده بودند و او آن را بازپس گرفته بود، به فتوای علما فروخت و با بهای آن املاک زیادی خرید و وقف کرد. شاه‎عباس دوم (حکومت: 1052-1077ق/1642-1666م) صحن عتیق را تعمیر و کاشی‎کاری کرد و شاه‎سلیمان (حکومت: 1077-1105ق/1642-1693م) گنبد مطهر را که بر اثر زلزلة 1084ق/1673م شکاف برداشته بود ـ به تصریح کتیبه‎ای که بر آن نصب شده ـ مرمت کرد و چندین مدرسه ساخت. 2 بنای مهم آستان قدس، یکی رواقِ‎الله وردی‎خان و دیگری رواق حاتَم‎خانی نیز از ساخته‎های الله‎وردی‎خان و حاتم‎بیک اردوبادی از امیران بزرگ دولت صفوی است. ایوانی هم که در ضلع غربی «دارالضیافه» قرار دارد، از بناهای الله‎وردی‎خان است.
در روزگار افشاریان، نادرشاه (1100-1160ق/1688-1747م) به تصریح قصیدة فارسی ندیم و کتیبه‎های نگاشته شده در سالهای 1145ق/1732م و 1146ق/1733م در ایوان طلای صحن عتیق، و به تصریح محمدکاظم مروی وزیر مرو، منارة دورة غزنویان و ایوان امیرعلیشیر را طلاکاری کرد و منارة دیگری در همان صحن برپا داشت و اشیائی زرین و گوهرنشان به آستان قدس تقدیم داشت. سقاخانه‎ای هم که در وسط «صحن عتیق» جای داشت، از بناهای نادری بود که سنگاب یکپارچة آن را به امر نادر از هرات آوردند و اسماعیل‎خان طلایی سقفی بر روی ستونهای مرمر برفراز آن بساخت و روی آن را با خشتهای طلا تزیین کرد. به امر نادر مسیر یک نهر آب را به زیر حوض هدایت کردند تا حوض همواره پرآب باشد. این سقاخانه با مختصر تغییراتی، اکنون نیز برجای است ابراهیم‎خان برادر نادر نیز «هر دو درِ صحن را تَنْکة نقره گرفت» (مروی، 1/203).
در دوران فتحعلی‎شاه قاجار (حکومت: 1212-1250ق/1797-1834م) ساختمان «صحن جدید» آغاز شد و در روزگار محمدشاه (حکومت: 1250-1264ق/1834-1848م) ادامه یافت و در زمان ناصرالدین‎شاه (حکومت: 1264-1313ق/1848-1895م) به پایان رسید و ایوان آن طلاکاری شد. ایوان و سردر شمالی صحن عتیق معروف به «ایوان شاه‎عباسی» هم به تصریح کتیبه‎ای که بر آن قرار دارد، در ایام محمدشاه مرمت شده است. «توحید خانة مبارکه» نیز در زمان نیابت تولیت عضدالملک در 1276ق/1859م مرمت گشته است. همو در 1275ق/1858م دستور داد روی نقاشیها و کاشیهای نفیس حرم را ایینه‎کاری کنند. ناصرالدین‎شاه نیز دستور داد ازادة دیوار تا بالای ایوان ناصری و سقف مقرنس آن را با خشت‎های طلا بپوشانند. از همین‎رو، این ایوان معروف به «ایوان ناصری» گردید. در ایام مظفرالدین‎شاه (حکومت: 1313-1324ق/1848-1906م) نیز هر 2 صحن جدید و عتیق تعمیر شدند. کتیبه‎ای که در سمت راست دیوار داخلی ایوان و سردرِ غربیِ صحنِ عتیق به خط نستعلیق نوشته شده، بر این معنی تصریح دارد. در 1330ق/1912م ارتش روسیة تزاری به بهانة حفظ جان رعایای خود و ایجاد امنیت و آرامش در مشهد و متفرق کردن کسانی که با آرایش نظامی به طرفداری از محمدعلی‎شاه مخلوع در آستانة مقدسه تحصن کرده بودند، گنبد مطهر را گلوله باران کرد و خرابیهایی پدید آورد (خراسانی، 633-635). پس از چندی حسین‎میرزا نیّرالدوله والی خراسان آن خرابیها را با کمک اشخاص نیکوکار مرمت کد.
پس از روزگار قاجار تعدادی از بناهای آستان قدس و خود ضریح مطهر مرمت گردید و ساختمانهای نوینی بنیاد شد. در سالهای 1342-1344ش که فضای حرم از سمت «بالاسر مبارک» توسعه یافت، سقف مسجد بالاسر را نیز که فرسوده شده بود، برداشتند و پس از ایجاد سقف مسجد بالاسر را نیز که فرسوده شده بود، برداشتند و پس از ایجاد سقف بتونی، دیگرباره آن را کاشی‎کاری و تزیین کردند. ضلع شمالی حرم نیز توسعه یافت و به رواق «دارُالشُّکر» متصل شد. محراب قدیمی این مسجد که در ضلع جنوبی قرار داشت، بر اثر توسعه و تعمیرات از آنجا برداشته شد و به موزه انتقال یافت. از اقدامات دیگری که در این دوره انجام گرفت، ایجاد ساختمان بزرگ موزه و کتابخانه و ساختمان اداری و توسعة خیابانهای اطراف حرم و ایجاد فضای سبز را می‎توان ذکر کرد.
پس از تأسیس جمهوری اسلامی ایران، تغییراتی در ابنیة آستان قدس پدید آمد و ساختمانهای جدیدی بنیاد گردید. در 1358ش، رواق «پشت سر مبارک» را حدود 18 متر توسعه دادند و سال بعد گسترش 2 ضلع «پیش روی مبارک» و «پایین پا» جمعاً به مساحت 36 مـ 2 به انجام رسید و پایین پا 70/1 متر تعریض شد. از کارهای این دوره، ساختمان مجدد بستها و ایجاد بست طبرسی، ساختمان دانشگاه علوم اسلامی، بنای 2 صحن جمهوری اسلامی و قدس، آغاز بنای جدید کتابخانه و موزه، و بنای رواقی موسوم به «دارالولایه» را می‎توان نام برد.
بخش اوّل ـ ابنیه و مؤسسات فرهنگی
مراد از ابنیة آستان قدس حرم و ساختمانهایی است که در اطراف حرم جای دارد و وابسته به یک سازمان اداری است. این ساختمانها عبارت است از حرم، گنبد، گلدسته‎ها، صحنها، ایوانها، رواقها، بستها، موزه و کتابخانه.
1. حرم: بنایی است مستطیل‎شکل (نزدیک به مربع) به طول 90/10 و عرض 40/10 متر. 4 صُفّه در 4 طرف حرم واقع است که از آنها به داخل حرم رفت و آمد می‎شود و طول دهانة هریک 3 متر است. بالای این صفه‎ها 4 صفة کوچک قرار دارد. ازارة حرم تا ارتفاع 20 سانتی‎متر از سنگ مرمر است و بالاترِ آن به ارتفاع 92 سانتی‎متر از کاشیهای 4 و 6 و 8 پهلو و کوکبی شکل پوشیده شده که بر اغلب آنها آیات و احادیث، و بر برخی دیگر نقشهای اسلیمی برجسته دیده می‎شود. بر بالای این کاشیها کتیبه‎ای برجسته بر روی کاشیهای چینی نمای نفیس، حاوی آیاتی از سورة الفتح دیده می‎شود و بر بالای آن، کتیبة دیگری از مرمر به عرض 32 سانتی‎متر هست که قصیده‎ای از دبیرالملک فراهانی به خظ نستعلیق بر آن نوشته شده است. حرم از کف تا انتهای زیر سقف 80/18 متر ارتفاع دارد. کتیبه‎ای به عرض 80 سانتی‎متر در منتهی‎الیه 4 دیوار حرم که زیر طاق گنبد واقع است، در ارتفاع 85/6 متر از کف حرم قرار دارد که سورة جمعه به خط ثلث علیرضا عباسی بر ان نوشته شده است. داخل حرم 3 محراب هست: یکی در دیوار جنوب شرقی حرم به عرض 75/1 و ارتفاع 40/2، دیگری در دیوار جنوب شرقی حرم به عرض 15/2 و ارتفاع 60/2، سوّمی در بالاسر مبارک، زیر طاق و صفه‎ای که از آن به مسجد بالاسر می‎روند، به عرض 25/1 و ارتفاع 90/1 متر. موقعیت 4 صفة حرم از این قرار است: الف ـ صفة شمالی، در پشت سر مبارک، ب ـ صفة جنوبی، در پیش روی مبارک، ج ـ صفة شرقی، در پایین پای مبارک، د ـ صفة غربی، در بالاسر مبارک. در ایام عضدالملک میان صفة جنوبی و حرم دری از طلا نصب شده بود که به نام خود او معروف بوده و در 1353ش با در طلایی جدیدی تعویض گردیده است. درِ صفة شرقی نیز دارای نقوش و خطوطی برجسته است. متن آن از نقره و نقوش و خطوطش از طلاست.
بقعه و ضریح: کهنترین مأخذی که دربارة بقعه و ضریح امام(ع) به نظر رسیده است، مربوط به روزگار خوارزمشاهیان است. خوانساری در روضات‎الجنات از ثاقب‎المناقب نقل می‎کند که انوشیروانِ مجوسیِ اصفهانی، که نزد قطب‎الدین‎محمد خوارزمشاه (حکومت: 490-521ق/1097-1127م) منزلتی داشت، از سوی وی به سفارت به نزد سلطان‎سنجر (حکومت: 511-522ق/1117-1157م) مأمور شد و چون به مرض بَرَص مبتلا بود و می‎دانست که این بیماری مایة بیزاری مردم است، از رفتن به نزد سنجر بیم داشت، امّا به پند کسانی، از امام شفا خواست و گفته‎اند که شفا یافت. پس، از روی راستی اسلام آورد و صندوقی از نقره بر روی آرامگاه ساخت و مالی فراوان به روضة امام بخشید. در ادوار بعد، ابن‎بطوطه از ضریحی چوبی یاد می‎کند که سطح آن را با صفحات نقره پوشانده بوده‎اند. شاید مقصود ابن‎بطوطه از «ضریح» صندوق چوبی روی مرقد مبارک باشد. در این صورت بر اثر اشتباهِ ناشی از نقلِ این قول در کتابهایِ پس از وی، اظهارنظر قطعی دربارة احداث صندوق و ضریح امام دشوار می‎شود. چنانکه اشاره شد، باتوجه به تاریخی که ابن‎بطوطه از مشهد دیدار کرده، به حدس صائب می‎توان گفت که صندوق مزبور ساختة سلطان‎محمد خدابنده بوده است و این همان است که تا 1311ش پا برجای بود. در روزگار شاه‎طهماسب اول بر آن صندوق، صفحاتی از طلا که آیاتی از قرآن مجید به خط علیرضا عباسی بر آن نقش شده بود، کوبیدند و این صندوق به همین سبب به «صندوق شاه‎عباسی» معروف شد که آن را در 1311ش به علت فرسودگی برداشتند و پس از تحویل صفحات زرین روی آن به موزة آستانه، صندوقی دیگر از سنگ مرمر به طول 10/2 و عرض 06/1 متر به جای آن نصب کردند. بقعة رضوی اینک دارای 2 ضریح است: ضریح داخلی از فولاد جواهرنشان که در ایام نادری ساخته شد و شاهرخ افشار آن را در 1160ق/1747م وقف حرم کرد؛ و ضریح خارجی که در 1338ش از طلا و نقره ساخته و به جای ضریح فولادی فتحعلی‎شاه نصب شد. ضریح دیگری نیز ساختة عصر شاه‎عباس یا شاه‎طهماسب از چوب و آهن و صفحات طلا و نقره در بخش درونی بقعه بوده که به علت فرسودگی، در همان ایامی که ضریح جدید نصب می‎شد، آن را برداشتند، و طلا و نقرة آن را به خزانة آستان قدس تحویل دادند. طول ضریح جدید 05/4 و عرض آن 06/3 و ارتفاعش 90/3 متر است. 2 ضلع درازترِ ضریح، هریک دارای 4 دهانه، و 2 ضلع کوتاهترِ آن، هریک دارای 3 دهانه است که مجموعاً 14 دهانه می‎شود. در میان و بالای این دهانه‎ها جمعاً 18 صفحة بیضی شکل محدب از طلا نصب شده که احادیثی به خط ثلث بر روی آنها نوشته شده است. بر بالا و اطراف ضریح، صفحاتی مضرّس از طلا نصب شده که نام 14 معصوم بر روی آنها به خط ثلث نوشته شده ات. بالاتر از آن لبه و اطراف ضریح نیز جمعاً 92 برگ از طلا جای دارد که بر روی هریک از آنها اسم جلالة «الله» نوشته شده است.
2. گنبد: گنبد دارای 2 پوشش است: پوشش نخستین، سقفی است که از زیر (داخل حرم) دیده می‎شود و مقرنس‎کاری است؛ پوشش دوم برفراز پوشش نخستین نهاده شده و از خارج با اجرهای طلا پوشانده شده است و در معرض دید مردم قرار دارد. این گنبد را نخستین‎بار شاه‎طهماسب اول طلاکاری کرد و سپس این طلاکاری توسط شاه‎عباس تجدید شد. ارتفاع حرم از کف آن تا انتهای زیر سقفِ مقعر (پوشش داخلی) 8/18 متر، و تا قلة گنبد بر فراز پوشش خارجی 20/31 متر است. پیرامون خارجی گنبد 1/42 متر، ارتفاع سرِ طرق گنبد 5/3 متر و ارتفاع سطح طلاکاری شدة گنبد از آغاز تا قلة آن 40/16 متر است. سطح خارجی گنبد که پوشیده از خشتهای مسی یا لایه‎ای از طلاست، دارای نقوش و خطوط و کتیبه‎های ممتاز است.
3. گلدسته‎ها: حرم دارای 2 گلدسته است، یک نزدیک گنبد و بالای ایوان طلای نادری، در جنوب صحن عتیق؛ و دیگری در شمال صحن عتیق و بر بالای ایوان عباسی. گلدستة نزدیک گنبد از آثاری سوری‎بن معتز است. این گلدسته یک‎بار توسط شاه‎طهماسب اول و بار دیگر توسط نادرشاه تعمیر و طلاکاری شد. ارتفاع آن از کف صحن تا قله 50/40 متر و یرامون خارجی آن 13 متر است. گلدستة دیگر به ارتفاع گلدستة پیشین توسط نادرشاه بنا و طلاکاری شده است.
4. صحنها: آستان قدس دارای 3 صحن است: صحن عتیق (انقلاب) صحن جدید (آزادی)، و صحن موزه (امام). دو صحن دیگر به نامهای جمهوری اسلامی و قدس اکنون در دست ساختمان است.
صحن عتیق (انقلاب)، در شمال حرم واقع است. طول آن 38/104، و عرض آن 52/64 متر است. در پیرامون صحن تعدادی حجره در دو طبقه بنا شده است. 4 ایوان، در 4 سمت صحن، این حجره‎ها را از یکدیگر جدا می‎کند: الف ـ ایوان جنوبی یا ایوان طلا، از بناهای امیرعلیشیر در قرن 9ق/15م است. چون سطح ایوان را نادرشاه طلاکاری کرده است، به ایوان نادری معروف است. طول ایوان 70/14 و عرض آن 80/7 و ارتفاع آن 4/21 متر است. ازارة ایوان به ارتفاع 2 متر سنگ مرمر رنگارنگ است. روی ازاره احادیثی در فضیلت زیارت حرم به خط نستعلیق نوشته شده است. از ازاره تا سقف با خشتهای مطلّا زینت شده است. در این ایوان 4 در طلایی وجود دارد. درُ ضلع شرقی به توحید خانه، و درُ ضلع غربی به کفشداری بزرگ باز می‎شود. درِ سوم در زاویة جنوب غربی است که به راهرو سقاخانة سابق و از آنجا به دارالسیّاده راه دارد. چهارمین در، زاویة جنوب شرقی را به محلی که سابقاً قرآن خانه بود متصل می‎سازد. در ضلع جنوبی ایوان، طاقی مانند محراب هست که بر روی خشتهای مطلای آن قصیده‎ای به فارسی از «ندیم» به خط نستعلیق محمدعلی‎بن سلیمان رضوی نوشته شده که بیانگر طلاکاری و مرمّت ایوان به دستور نادرشاه است. در پایان قصیده، مادة تاریخ اتمام آن (1145ق/1732م) ذکر شده است. بر بالای حجره‎های فوقانی این ایوان، کتیبه‎ای است به خط ثلث طلایی بر متن لاجوردی که حدیثی در فضیلت زیارت حرم امام‎رضا(ع) بر ان نقش شده است. پیرامون سردر خارجی ایوان نیز کتیبه‎ای بر کاشی به خط ثلث سفیدرنگ هست که سورة «کهیعص» (مریم) بر آن نوشته شده است. بر بالای این کتیبه، به خط کوفی زردرنگ آیاتی از سورة «یس» نقش شده است. ب ـ ایوان شمالی یا ایوان عباسی. طول این ایوان 80/14 و عرض آن 20/8 و ارتفاع آن 50/22 متر است. این ایوان ساختة شاه‎عباس اول است و در روزگار شاه‎عباس دوم مرمت شده است. شاید از همین‎رو است که پوپ (نامة آستان قدس، 89) آن را به اشتباه به شاه‎عباس دوم نسبت داده است. کف ایوان با سنگ خَلَج فرش شده و ازارة آن سنگ تیره است. از روی ازاره به سمت بالا تا سقف، کاشی‎کاری است و بیشتر آن معرَّق است. در پشت این ایوان، به سمت شمال، صفّة بزرگی هست مانند محراب که با کاشیهای معرق زینت داده شده است. 4 غرقة فوقانی این ایوان نیز کاشی‎کاری است. در پیرامون صفة بزرگ، به خط ثلثِ محمدرضا امامی، در 1059ق/1649م، «بسمله و صلوات» نوشته شده است. در پیشانی این ایوان به خط ثلث زردرنگ، اثر محمدرضا امامی دارای همان تاریخ، نام شاه‎عباس دوم که امر به مرمت ایوان داده بود، آمده است. ج ـ ایوان غربی. این ایوان و ایوان شرقی ساختة شاه‎عباس اول است. طول ایوان 10/24 و عرض آن 9/6 متر است. یک بار در ایام شاه‎عباس دوم و بار دیگر در روزگار ناصرالدین‎شاه مرمت شده است. کف ایوان از سنگ خلج و ازارة آن سنگ تیره است. از بالای ازاره تا سقف با کاشیهای معرق پوشانده شده است. در 3 سوی داخلی ایوان، کتیبه‎ای به خط ثلث سفیدرنگ، شامل چند حدیث به خط علیرضا عباسی نصب شده است. در پیشانی آن هم به خط ثلث زردرنگ بر زمینة لاجوردی آیه‎الکرسی نوشته شده است. د ـ ایوان و سردر شرقی. بر بالای آن نقاره خانه واقع است. طول ایوان 20/18، عرض آن 80/7 و ارتفاع آن 26 متر است. کف ایوان از سنگ خلج و ازاره‎اش از سنگ تیره است. از روی ازاره تا سقف کاشی‎کاری است. داخل ایوان بالای در ورودی حرم، غرفه‎ای است که داخل آن با کاشیهای معرق پوشیده شده و کتیبه‎ای به خط ثلث سفیدرنگ در آن هست که حدیثی از امام‎صادق(ع) بر آن نوشته شده است. پیرامون سردر خارجی ایوان به خط ثلث سفیدرنگ سورة «المُزَّمِّل» کتیبه شده و بر پیشانی آن آیة «نور» به خط زردرنگ نوشته شده است.
گرداگرد صحن عتیق 12 صفه است: 1. صفة جنوبیِ ایوانِ غربیِ صحن، دارای کتیبه‎ای است به خط ثلث بر کاشی معرق که آیاتی به خط علیرضا عباسی بر آن نوشته شده است؛ 2. صفة دیگری در شمال ایوان غربی، دارای کتیبه‎ای است به خط علیرضا عباسی حاوی آیاتی از قرآن؛ 3. صفة شمالی صحن که کتیبه‎ای ندارد؛ 4. صفة دیگری در کنار صفة شمالی؛ 5. صفة شمالی ایوان عباسی، با کتیبه‎ای به خط ثلث که آیة «مَثَلُ‎الَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُم» بر آن مرقوم شده است؛ 6. سفة دیگری در شرق ایوان عباسی، دارای کتیبه‎ای است که حدیثی از پیامبر اکرم(ص) به خط ثلث بر ان نوشته شده است؛ 7. صفة شمالی ایوان شرقی، دارای کتیبه‎ای است به خط ثلث اثر محمدرضا امامی که حدیثی از امام‎علی(ع) بر آن نوشته شده است؛ 8. صفة دیگری در جنوب ایوان شرقی، کتیبه‎ای در آن هست به خط ثلثِ محمدرضا امامی حاوی حدیثی از امام‎علی(ع) بر آن نوشته شده است؛ 9. صفة کفشداری گنبد اللهوردیخان، دارای کتیبه‎ای به خط ثلث از محمدرضا امامی حاوی حدیثی از امام‎علی(ع)؛ 10. صفة شرقی ایوان طلای نادری، دارای پنجره‎ای است برنجی معروف به پنجرة فولاد که داخل حرم از آن دیده می‎شود؛ 11. صفة دیگری در غرب ایوان طلای ناصری که از آن به حرم وارد می‎شوند، با کتیبه‎ای به خط محمدرضا امامی که حدیثی از امام‎رضا(ع) بر آن نوشته شده است؛ 12. صفة جنوب غربی صحن که فاقد کتیبه است.
صحن جدید (آزادی)، در شرق حرم واقع است. طول این صحن 50/81 و عرض آن 51 متر است. پیرامون صحن 56 غرفه در پایین و همین تعداد غرفه در بالا ساخته شده است. در پشت بیشتر غرفه‎ها، اطاقهای کوچک و بزرگ واقع است. به تصریح کتیبة بالای سردرِ ایوان شرقی و کتیبة سردرِ ایوان جنوبی این صحن، بنای آن را در ایام فتحعلی‎شاه و کاشی‎کاری آن در روزگار محمدشاه انجام گرفته است. ازارة صحن به ارتفاع 44/1 متر از سنگ مرمر تیره، و بالای ازاره روی تمام دیوارها و پایه‎ها و سردرها، با کاشی رنگارنگ آرایش یافته است. در وسط صحن به جای سقاخانه‎ای که برچیده شده، حوضی بزرگ بنا گردیده است که سنگاب یکپارچة سقاخانة مزبور را میان آن می‎توان دید. در 4 سوی صحن، 4 ایوان بزرگ هست: 1. ایوان و سردر طلای ناصری (غربی)، طول این ایوان 30/15، عرض آن 25/7 و ارتفاع آن 10/20 متر است. این ایوان به وسیلة دری طلایی و یک راهروِ کوچک و یک در طلایی دیگر به دارالسّعاده و از آنجا به حرم مطهر می‎پیوندد. کف ایوان و ازارة آن تا ارتفاع 2 متر از سنگ مرمر پوشیده شده است. ایوان دارای 4 غرفة فوقانی است که بدنة آنها از خشت مطلّاست. در داخل ایوان کتیبه‎ای به خط نستعلیق برجسته از منشآت سرخوش دیده می‎شود که از تاریخ مرمت و طلاکاری و نام متصدیان آن حکایت می‎کند. پیرامون خارجی سردر، کتیبه‎ای هست به خط ثلث سفیدرنگ بر روی کاشیهای لاجوردی که سورة «النَّبأ» بر آن نوشته شده است. در پیشانی این سردر به خط ثلث زردرنگ بر روی کاشی لاجوردی کتیبه‎ای هست که نام بانی ایوان و رواق مزبور ـ آصف‎الدوله ـ والی وقت خراسان بر آن نوشته شده است؛ 2. ایوان شرقی، طول این ایوان 80/15، عرض آن 10/7 و ارتفاع آن 10/20 متر است. کف ایوان با سنگ خلج فرش شده و ازارة آن از سنگ مرمر تیره است. از روی ازاره تا زیر سقفِ مقرنس‎کاری شده، با کاشی زینت یافته است. پیرامون ایوان، کتیبه‎ای به خط سفیدرنگ بر کاشی لاجوردی است حاوی سوره‎های «القیامه‎وَلْعَصْر». بر پیشانی ایوان به خط ثلث زردرنگ، تاریخ تزیین صحن و ایوان توسط محمدشاه در 1263ق/1847م نوشته شده است؛ 3. ایوان جنوبی، طول این ایوان 30/18، عرض آن 30/7 و ارتفاع آن 20 متر است. سابقاً پشت این ایوان آشپزخانة خدمة آستانة قرار داشت که آن را خراب کردند و به عمارت و صحن امام‎خمینی (موزة سابق) ضمیمه کردند. اکنون این ایوان از صحن جدید به صحن امام راه دارد. کف ایوان، سنگ خلج و ازارة آن سنگ مرمر تیره است. از روی ازاره به بالا تا زیر سقف، کاشی‎کاری است. در این ایوان 4 غرفه هست که زیر هریک به ترتیب، سوره‎های «الکافِرون، اَالتَّوحیدْ، الفَلَقْ و النّاس» نوشته شده است. در وسط ایوان کتیبه‎ای هست که روایتی از امام‎رضا(ع) و روایتی از پیامبر اکرم(ص) به خط ثلث بر آن نوشته شده است. پیرامون ایوان نیز کتیبه‎ای به خط ثلث بر کاشی سفید با زمینة لاجوردی هست که سورة «المُنافِقون» بر آن نوشته شده و تاریخ کتابت آن 1262ق/1846م است. بر پیشانی ایوان هم کتیبه‎ای به خط ثلث بر کاشی زردرنگ با زمینة لاجوردی هست که از سال تزیین و مرمت آن در عهد محمدشاه گزارش می‎دهد؛ 4. ایوان شمالی، طول این ایوان 20/17، عرض آن 19/7 و ارتفاع آن 20 متر است. کف ایوان سنگ خلج و ازارة آن سنگ مرمر تیره است. از بالای ازاره تا زیر سقف، مزیّن به مقرنس، با کاشی آرایش یافته است. این ایوان در داخل صحن بر پیشانی سردر، کتیبه‎ای دارد به خط ثلث زردرنگ بر کاشی لاجوردی که تاریخ تزیین و وقف آن توسط مُوتمِن‎المُلک در روزگار ناصرالدین‎شاه درج شده است. کتیبة گرداگرد ایوان به خط ثلث و به رنگ سفید بر زمینة لاجوردی، حاوی آیاتی از قرآن مجید است.
صحن امام‎خمینی (موزة سابق): در جنوب در جنوب صحن جدید و جنوب شرقی حرم مطهر، تعدادی دکانهای کهنه و فرسوده و مدرسة نیمه ویرانی به نام مدرسة پایین پا یا مدرسة سعدالدین واقع بود. در 1316ش این بناها به اضافة چند خانه و بنای کهنة دیگر که آستانه خریداری کرد، برچیده شد و به جای آن صحنی دیگر و ساختمانهایی برای موزه و کتابخانه بنا گردید. این ساختمان 8 سال به درازا کشید و در 1324ش افتتاح شد. در 1353ش این ساختمانها (موزه، و خزانه و کتابخانه) کاملاً برچیده شد و 000‘1 متر مربع زیربنای آن به محوطة صحن افزوده گشت و صحن موزه با وسعت 000‘10 مترمربع پدید آمد. همة صحن به ضخامت 15 سانتیمتر بتون‎ریزی و سنگ‎فرش شده و آب‎نمای بزرگی به ابعاد 10/44×40/13 متر از سنگ مرمر در وسط آن احداث شده است. این صحن از سوی شمال، با سردری بلند و زیبا که از مقرنسهای باارزش پوشیده شده است، به صحن نو می‎پیوندد. در سوی شرق صحن، ساختمان جدید و زیبای موزه، کتابخانه و خزانه که با معماریِ سنتیِ اسلامی بنا شده واقع است. از سوی غرب، با سردر بلند و زیبای دیگری به ایوان شرقی مسجد گوهرشاد می‎پیوندد. سراسر ضلع شمالی و غربی این صحن با طاقنماهای کاشی‎کاریِ دو طبقه تزیین شده است. ضلع جنوبی با نرده‎های فلزی و درهایی به خیابان مدوّر عریضی که همه بناهای آستان قدس را در بر می‎گیرد، می‎پیوندد.
صحن جمهوری اسلامی: بنای این صحن در 1360ش، در زمینی به وسعت 000‘25 مترمربع، میان بست بالا و مسجد گوهرشاد، جایی که فضای باز و آب‎نما بود، آغاز شد و اکنون نیز ادامه دارد. این صحن از طریق مدرسة بالاسر مبارک به رواق دارالسّیاده و از آنجا به حرم مطهر متصل خواهد شد.
صحن قدس: فضای جلو صحن امام و مسجد گوهرشاد و ساختمانهای فلکة خارجی و فلکة داخلی، روی هم صحن قدس را تشکیل خواهند داد. هم‎اکنون مشغول خاکبرداری صحن هستند و 000‘56 مـ 3 خاکبرداری شده است.
5. رواقها: در استان قدس، 15 رواق به شرح زیر وجود دارد:
دارالحِفّاظ: این بنا در جنوب حرم واقع است و از بناهای گوهرشاد است: طول رواق 18، عرض آن 65/8 و ارتفاع آن تا زیر سقف 8/12 و تا پشت سقف 46/14 متر است. دارالحفاظ دارای 7 صفه است. 4 صفة آن دارای درهایی است که به حرم مطهر، رواق اُپَکْ‎میرزا (یا اُپْکَه‎میرزا)، دارالسیاده و راهرو کفشداری مسجد گوهرشاد باز می‎شوند. ازاره دور دارالحفاظ به ارتفاع 70/1 متر، سنگهای منبت‎کاری بسیار ظریف و زیباست. بالای ازاره بر روی سنگ اشعاری از قاآنی کتیبه شده است.
دارُالسّیاده: این بنا در غرب مسجد بالاسر حرم واقع شده و از بناهای گوهرشاد است و از بزرگترین رواقهای حرم به شمار می‎رود. طول رواق 86/31 متر است و عرض آن که از 3 بخش متفاوت تشکیل می‎شود دارای این ابعاد است: عرض بخش میانی که بزرگتر است 30/19 متر و عرض بخشهای طرفین 76/7 متر است. ارتفاع رواق از کف تا زیر طاق 87/20 متر است. از دارالسیاده چند در به ایوان شمالی مسجد گوهرشاد، راهرو معروف به سقاخانه، و از آنجا به ایوان طلای نادری و دارالحفاظ باز می‎شود. در اوایل روزگار صفویان که زلزله‎ای در مشهد رخ داد، دارالسیاده نیز مانند گنبد حرم دچار آسیب گشت، سپس به فرمان شاه‎طهماسب به مرمت آن پرداختند. بر بالای دری که میان دارالحفاظ و دارالسیاده است، اشعاری به خط نستعلیق نوشته شده که حاکی از ترمیم رواق و تاریخ آن است. ازارة دارالسیاده به ارتفاع 80/1 متر از کاشی معرّق است.
دارُالسَّعاده: این بنا در شرق رواقهای آستان قدس، میان ایوان طلای صحن جدید و رواق حاتم‎خانی قرار دارد. طول رواق 90/14، عرض آن 80/13 و ارتفاع آن 80/14 متر است. این رواق از ساخته‎های اللهیارخان آصف‎الدولة قاجار است و توسط علی‎اصغرخان اتابک آیینه‎کاری شده است. ازارة رواق به ارتفاع 40/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره، بر روی سنگ مرمر به عرض 40 سانتیمتر، قصیده‎ای از صبوری مشهدی به خط نستعلیق کتیبه شده است. از بالای کتیبه تا سقف، آیینه‎کاری است.
دارُالصِّیافَه: رواقی است میان صحن جدید و رواق (گنبد) الله‎وردی‎خان. طول آن 5/15، عرض آن 25/9 و ارتفاع آن 5/15 متر است. کف این رواق از سنگ مرمر و ازارة آن به ارتفاع 50/1 متر از سنگ منبت است. بالای ازاره، کتیبه‎ای به عرض 40 سانتیمتر دیده می‎شود که سورة «الانسان» و «آیه‎الکرسی» به خط ثلث بر آن نقش بسته است و بالاتر از کتیبه، آیینه‎کاری شده است.
دارُالذِّکْر: محل سابق مدرسة علی‎نقی‎میرزا است که در 1342-1344ش نوسازی و مسقف شده و به دارالذکر موسوم گردیده است. طول رواق 72/15، عرض آن 19/12 و ارتفاع آن 9 متر است. کف دارالذکر با مرمر سبزرنگ و ازاره‎اش تا ارتفاع 50/1 متر از مرمر سفید است. از بالای ااره تا زیر سقف، آراسته به معرق و سقف آن گچ‎بری و مقرنس‎کاری است.
دارُالسُّرُور: این رواق در جنوب دارالسعاده و شمال دارالذکر قرار دارد. رواق مزبور سابقاً آبدارخانه و بعداً دفتر امور داخلی آستان قدس بود که در 1334-1338ش به رواق بزرگی تبدیل شد و نامِ دارالسرور گرفت. طول رواق 80/24، عرض آن 82/4 و ارتفاع آن 75/4 متر است. کف این رواق و ازارة آن تا ارتفاع 46/1 متر از سنگ مرمر و از بالای ازاره تا زیر سقف آینه‎کاری است.
دارُالعِزَّ: این رواق سابقاً کشیک خانة خادمان آستان قدس بود و در 1342-1344ش پس از تعمیر و تزیین به رواق تبدیل شد. طول رواق 6/11، عرض آن 12/3 و ارتفاع آن 35/4 متر است. کف دارالعزه و ازارة آن تا ارتفاع 48/1 متر سنگ مرمر است و از آنجا تا زیر سقف آراسته به کاشی و سراسر سقف آینه‎کاری است. این رواق از شمال به دارالسرور و از شرق با 3 در به دارالذکر، و از غرب به دارالسّلام می‎پیوندد.
دارُالسَّلام: این بنا در اصل ساختمانی دو طبقه و از بناهای گوهرشاد بود که تحویل خانه نام داشت و از آن به عنوان انبار فرش و آسایشگاه استفاده می‎شد. این محل در 1334-1338ش پس از تعمیر و تزیین، به رواق (گنبد) اپک‎میرزا متصل گردید و رواق دارالسلام پدید آمد. سپس در 1346ش آن را به راهرو کشیک خانة سابق پیوند دادند و رواقی بزرگتر به طول 20، عرض 10 و ارتفاع 5/9 متر پدید آوردند. دارالسلام دارای 3 در است که به شبستان مسجد گوهرشاد و دارالحفاظ و دارالعز گشوده می‎شود.
دارُالشُّکر: این بنا پیش از این قرآن خانة (کتابخانة اسبق) آستانه بود. سپس با پیوستن آن به بخشی از راهروِ مسجد بالاسر و بخشی از راهروی که از این مسجد به توحیدخانه می‎رفت، به یک رواق تبدیل شد. دارالشکر رواقی مربع‎شکل به طول هر ضلع 50/6 و ارتفاع 50/9 متر است. کف رواق و ازاره‎اش تا ارتفاع 70/1 متر از سنگ مرمر است. از ازاره به بالا، و نیز سراسر سقف آیینه‎کاری بود که اخیراً به جای آنها کاشی نصب کرده‎اند.
دارُالفَیْض: این بنا رواقی است متشکل از رواقهای مسجد ریاض و صفة شاه‎طهماسب که در 1347ش پس از تعمیر و تعریض به دارالفیض موسوم شد. طول رواق 85/15، عرض آن 90/5 و ارتفاع آن 50/9 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 67/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره کتیبه‎ای است از مرمر به عرض 33 سانتیمتر که اشعاری از قاآنی به خط نستعلیق بر آن نوشته شده است. از روی کتیبه تا سقفِ مقرنس، با کاشیهای معرق زینت شده است.
توحیدخانه: رواقی است در شمال حرم بین رواق پشت‎سر مبارک و صحن عتیق. طول رواق 60/8، عرض آن 35/7 و ارتفاع آن 15 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 60/1 متر از سنگ مرمر است. بالای ازاره کتیبه‎ای است به عرض 50 سانتیمتر که نام 12 امام(ع) به خط ثلث بر آن نوشته شده است. از بالای کتیبه تا سقف آیینه‎کاری است. توحیدخانه از شرق، دری به سوی رواق الله‎وردی‎خان و از غرب دری دیگر به سوی ایوان طلای صحن جدید دارد.
رواق (گنبد) حاتم‎خانی: این بنا ساختة حاتم‎بیک اُردوبادی از امیران صفوی است که در حدود 1010ق/1601م بنا شده است. این رواق در شرق حرم واقع است و از در طلایی پایی پای مبارک به حرم راه دارد. این بنا از شرق به وسیله صفة بزرگ و مرتفعی به دارالسعاده می‎پیوندد. در شمال آن نیز صفه‎ای است که به رواق الله‎وردی‎خان راه دارد و از جنوب به کشیک‎خانه متصل می‎شود. طول رواق 50/13، عرض آن 30/7 و ارتفاع آن 60/11 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 50/1 از سنگ خلج و منبت است. در بالای ازاره کتیبه‎ای است به عرض 40 سانتیمتر از سنگ که بر ان قصیده‎ای حک شده است. از بالای کتیبه تا سقف، یا کاشیهای معرق پوشانده شده است. در 1346ش، از ضلع جنوبی این رواق، راهی دیگر به دارالسعاده گشوده‎اند.
رواق (گنبد) الله‎وردی‎خان: این رواق 8 ضلعی، ساختة الله‎وردی از امیران دولت صفوی است که در شرق توحیدخانه و شمال شرقی گنبد حاتم‎خانی واقع است. ارتفاع کف رواق تا سقف گنبد 19/16 متر است. کف رواق و ازارة آن به ارتفاع 90/1 متر از سنگ مرمر پوشانده شده و از بالای ازاره تا سقف و خود سقف با کاشی معرق آرایش یافته است. در 8 پهلوی این رواق، 8 صفه و بر بالای هریک از آنها صفه‎ای کوچکتر واقع است. صفه‎های پایین به صحن عتیق، توحیدخانه، رواق حاتم‎خانی و دارالسعاده می‎پیوندند.
رواق دارالولایه: این رواق با زیربنایی برابر با 2305 مـ 2، همچون بناهای دیگری که ساختمان آن در سالهای اخیر آغاز شده، هم‎اکنون (1367ش) در حال احداث است و از غرب به صحن جمهوری اسلامی و از شرق توسط رواقهای دیگر به حرم مطهر خواهد پیوست.
مسجد بالاسر مبارک: این مسجد متصل به حرم است و میان آن و دارالسعاده قرار دارد. بانی مسجد، ابوالحسن عراقی (د 429ق/1038م)، دبیر غزنویان بوده است. کف مسجد با ازارة آن به ارتفاع 90/0 متر از سنگ مرمر است. از بالای ازاره تا ارتفاع 70/1 متری با کاشیهای معرق 6 و 8 ضلعی، تزیین گردیده است. روی دیوارها و سقف مسجد در عهد ناصری آیینه‎کاری شده یود که در 1344ش آن را با کاشی معرق آراستند. بر دیوارهای اطراف مسجد کتیبه‎ای است به خط ثلث که آیاتی از قرآن مجید بر آن نوشته شده است. در محرابی که در کنار صفة متصل به حرم و در شرق مسجد واقع است نیز چند کتیبه هست که آیات و احادیثی بر آن نوشته شده است.
6. بستها: بست بنایی است در خارج از صحن مقدس که آغاز حریم ابنیة آستان قدس به شمار می‎رود.
این بنا پیش از این، دیواری آجری و ساده و دارای 3 دهانة متساوی برای رفت‎وآمد زائران بود که اغلب زنجیری به عنوان علامت بست (مأمن) برای پناهندگان به آستانه بر آن می‎آویختند. اکنون 3 بست یکی در شرق و دیگری در غرب و سوّمی در شمال صحن عتیق وجود دارد.
بست بالا: قسمتی از بالاخیابان، از محل تقاطع فلکه تا ایوان غربی صحن عتیق را بست علیا یا بست بالاخیابان می‎گویند. در روزگار احمدشاه توسط سیدجواد ظَهیرُالاسلام (د 1344ش)، نایب التولیة وقت به جای دیوار آجری و سادة غرب بست، بنایی وسیعتر ساخته شد. در 1341ش آن را برچیدند و در 1342-1344ش بنای بزرگی به جای آن ساختند. طول این بنا 30 و عرض آن 25/1 و ارتفاعش 70/8 متر بود که 5 گذرگاه داشت. در نوسازی حرم و توسعة فضای اطراف آن در 1353ش، تغییراتی در ساختمان این بست داده شد، و سپس آن را به کلی برچیدند. در دوران جمهوری اسلامی ایران، بست مزبور با ظاهری جدید تجدید بنا شد و اکنون برجای است.
بست پایین: قسمتی از پایین خیابان، از محل تقاطع فلکه تا ایوان و سردر شرقی صحن را بست سفلی یا بست پایین خیابان می‎گفتند. سمت شرق این بست مانند بست بالا بنای کهنه‎ای داشت که برچیده شد و در 1342-1344ش بنای جدیدی مانند بست بالا به جای آن ساخته شد. در ساختمان این بنا نیز در 1353ش تغییراتی داده شد، اما چندی بعد آن را برچیدند. سپس همراه با بست بالا تجدید بنا شد و اکنون قابل مشاهده است.
بست طبرسی: این بست در شمال صحن عتیق، حدفاصل میان خیابان طبرسی و ایوان عباسی واقع است. این بست پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار دانشگاه علوم اسلامی رضوی بنا شد.
بست قبله: اخیراً طرح ایجاد یک بت در حد فاصل صحن جمهوری اسلامی ریخته شده و کارهای مقدماتی آن انجام یافته است. چون این بست رو به قبله خواهد بود، به این نام موسوم شده است.
7. مؤسسات فرهنگی: از مؤسسات فرهنگی آستان قدس می‎توان کتابخانه، موزه، دانشگاه علوم اسلامی، مؤسسة پژوهشهای اسلامی، بنیاد فرهنگی رضوی و مؤسسة چاپ و انتشارات را نام برد.
کتابخانه: دربارة کتابخانة آستان قدس و تاریخ پیدایش آن آگاهی دقیقی در دست نیست. باتوجه به قراین تاریخی، محلی برای نگهداری قرآنها و کتابهای وقفی در آستان قدس وجود داشته است. این معنی را از نام و احوال برخی از واقفان کتاب، در وقف نامه‎های مرقوم در پشت برخی کتابها و قرآنها می‎توان دریافت. کهنترین نسخه‎های موجود، قرآنی است که در 393ق/1003م وقف شده است. همچنین جزواتی هست که واقف آن ابوالبرکات علی‎بن حسین بوده و در 421ق/1030م وقف شده است. غیر از اینها می‎توان از قرآنی مربوط به سدة 5ق/11م که توسط شَهْرْسِتّی دختر امیرابوالعباس خسرو پسر رکن‎الدولة دیلمی وقف شده، یاد کرد. پس از آن به مرور زمان، قرآنها و کتابهایی در آستان قدس گرد آمده و بدیهی است که در جایی نگهداری می‎شده است. مثلاً در زاویة جنوبی ایوانِ امیرعلیشیر جایی بوده به نام «قرآن‎خانه» که قرآنهای خطی را در آنجا نگاه می‎داشته‎اند. در وقف‎نامة کتاب غایه‎الوصول (825ق/1422م) جملة «خزانه‎الکتب» به چشم می‎خورد. از همین‎جا معلوم می‎شود که در قرن 9ق/15م کتابخانه‎ای در آستان قدس بوده است. با حملة ازبکها در 998ق/1590م، کتابخانه نیز دستخوش چپاول شد و بسیاری از قرآنها و کتابهای نفیس آن از میان رفت. اسکندربیک منشی با ذکر «کتابخانة سرکار فیض» در عالم‎آرای عباسی به این معنی تصریح کرده است. پس از آن، شاه‎عباس با گردآوری کتابهای باقی‎مانده و آنچه خود او یا شیخ‎بهایی وقف کرد، کتابخانة جدید را پدید آورد و مدیری برای آن تعیین کرد. در روزگار افشاریان این کتابخانه دایر و مورد استفاده بود. نادرشاه نیز کتابهایی وقف کتابخانه کرد. در طومارِ علی‎شاه (نکـ بخش چهارم همین مقاله) اسامی کارکنان کتابخانه (در آن زمان) با ذکر شغل و حقوقشان آمده است. در روزگار قاجاریان نیز کتابخانه مورد توجه و استفاده بوده است. در 1342-1344ش بناهای قدیمی واقع در ضلع شرقی موزه را برچیدند. و به جای آن تالاری برای موزه در 3 طبقه بنا نهادند، این ساختمان از جنوب به صحن موزه، و از غرب به کتابخانه پیوسته، و ضلع شمالی آن پشت ساختمانهای صحن جدید واقع بود که از آن راهی به صحن جدید گشوده بودند. این ساختمان را بعداً برچیدند و فضای آن را به محوطة صحن امام افزودند. در 1353ش در ضلع شرقی صحن امام، ساختمان جدیدی برای کتابخانه، خزانه و موزه با بیش از 000‘10 مـ 2 زیربنا در 5 طبقه ساخته شد. 2 طبقة این بنا پایینتر از سطح زمین و 3 طبقة دیگر بالاتر از سطح زمین است. هر طبقه از آن دارای 000‘2 مـ 2 زیربناست. یکی از 2 طبقة زیرین به خزانة آستانه، و دیگری به مخزن کتابهای خطی و تالار نمایشگاه اختصاص یافته است. دیوارهای این 2 قسمت دارای درهای ایمنی ویژه و دیوارهای بتونی است. در طبقة هم‎کف، تالار موزه واقع است. طبقة اول دارای 2 سالن مطالعة مجزا برای آقایان و بانوان است. این بخش نیز دارای بالابَرِ ویژة کتاب و خدمات لازم است. در طبقة دوم، مخزن کتاب واقع است، و بخشی از آن نیز به سازمان اداری کتابخانه اختصاص داده شده است. در سراسر این ساختمان، تجهیزات ویژه‎ای برای نگاهداری کتاب و اشیاء نفیس موزه مانند تأسیسات ایمنی، تلویزیون مداربسته، وسال آتش‎نشانی و دستگاههای تهویه و حرارت مرکزی و دستگاه ویژة تنظیم حرارت برای محیط نفیس نیز تدابیری به کار رفته است. این قرآنها و کتابها در ویترینهای گوناگون قرار گرفته است تا در معرض دید باشد. کتابخانة آستان قدس، گنجینه‎ای عظیم و نفیس از قرآنها و کتابهای خطی است که در طی چند قرن در آنجا گرد آمده و غالب آنها کمیاب و برخی منحصربه‎فرد است. افزون بر این، تعداد زیادی مرقعات گرانبهای خطی از آثار اساتید بزرگ خط در کتابخانه نگهداری می‎شود. تعداد قرآنهای نفیس خطی به خط کوفی و نسخ و ثلث 290‘2 نسخه است که نفیس‎ترینِ آنها در گنجینة قرآن نگهداری می‎شود. بسیاری از این قرآنها مُذَهَّب، و در تعدادی از آنها تمام آیات با آب‎طلا نوشته شده است. کتابخانة ملک در تهران و کتابخانة وزیری در یزد، از سوی حاج‎حسین‎آقاملک و حاج‎سیدعلی‎محمد وزیری بانیان آنها، وقف کتابخانة آستان قدس شده و تحت نظر آن، اداره می‎شود. کتابخانة مرکزی آستان قدس نیز دارای 2 شعبه به نامهای کتابخانه مسجدالرضا موسوم به شعبات 1 و 2 کتابخانة مرکزی آستان قدس رضوی است. علاوه بر اینها کتابخانة مروج یزد و کتابخانة نایین از کتابخانه‎های تابع کتابخانة مرکزی آستان قدس به شمار می‎روند. تعداد کتب آستان قدس مطابق آمار 1364ش از این قرار است: تعداد کتابهای چاپی 000‘149 جلد، تعداد کتابهای خطی 070‘15 جلد، تعداد قرآنهای نفیس خطی 290‘2 جلد، تعداد جزوات خطی 750‘8 جلد، تعداد کتابهای کتابخانه‎های وابسته 000‘15 جلد و تعداد کل کتابهای آستان قدس رضوی 110‘190 جلد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تصمیم گرفته شد ساختمان جدیدی برای کتابخانه که به صورت روزافزونی توسعه می‎یابد احداث گردد. به همین منظور ساختن کتابخانة جدیدی در حدفاصل مقابل خیابانهای طبرسی و بالاخیابان، واقع در ضلع شمالی فلکه حضرت، در زمینی به مساحت 000‘12 مـ 2، با 3 طبقه ساختمان آغاز گردید. این کتابخانه گنجایش یک میلیون کتاب را خواهد داشت.
گنجینة قرآن: یکی از مراکز وابسته به کتابخانه گنجینه قرآن است. در 1342ش، قرآنهایی را که از حیث خط و تذهیب و ترصیع و جلد و و سایر امتیازات، منحصربه‎فرد بود، در یک‎جا به نام گنجینة قرآن گرد آوردند و برای هریک کارت شناسایی تهیه کردند. کهنترین قرآن خطی این گنجینه را ابوالقاسم منصوربن محمدبن کثیر وزیر و صاحب دیوان سلطان‎محمود غزنوی در ربیع‎الاول 393ق/ژانویه 1003م وقف حرم رضوی کرده است. جدیدترین قرآن خطی نیز قرآنی است به خط نسخ از قرن 9ق/15م با عبارت «بایْسُنْقُربن شاهرخ‎بن تیمور گورکان» که در 1347ش وقف آستان قدس شده و از نظر خط و تذهیب و ترصیع ب