صفحه 16 از 448

ارسال شده: دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط ARMIN
دو عالم را بيكبار از دل تنگ
برون كرديم، تا جاي تو باشد

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۴۲ ب.ظ
توسط Leila
در ره او چو قلم گر بسرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده ي گريان بروم

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۲:۲۹ ب.ظ
توسط ARMIN
ما را نمي‌توان يافت بيرون از اين دو عبرت
يا ناقص الكماليم، يا كامل القصوريم

ارسال شده: سه‌شنبه ۶ تیر ۱۳۸۵, ۴:۱۷ ب.ظ
توسط Colonel Chazan
ما عاشقان مست دل از دست داده ايم........................همراز عشق و هم نفس جام باده ايم.

در نسخه علامه قزويني به جاي عاشقان "بيغمان"آمده كه با توجه به مضمون صحيح نمي باشد.

ارسال شده: چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۹ ق.ظ
توسط Leila
مرغ سان از قفس خاك هوايي گشتم
بهوايي كه مگر صيد كند شهبازم

ارسال شده: چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵, ۱۰:۴۰ ب.ظ
توسط ARMIN
مپسند كه امروز من گمشده فرصت
در كشمكش وعده فرداي تو افتم

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۵:۳۵ ق.ظ
توسط Kingman_62
  دوستي را به مشاعره دعوت مي کنم اميدورام دعوت مرا در همينجا بپذيرد



انتظارم را نظر کن در عشق تو مبهوتم
احوالم را گذر کن در ياد تو بي تار و بودم
شيرين تويي گر تو خواهي فرهاد منم
از گرماي عشق تو آتش است پيراهنم
با تو معنا مي شود تنهايي و درد و دلم
بيا و راهي بياب براي حل مشکلم
عاشقم عاشق ترين عاشق اين خاک منم
مجنون توام با ياد تو سر به صحرا زنم
بيا و گل باش سالهاست که من خار توام
چشم به راه جاده ها در انتظار توام



نگاه کن شايد فردا تو نيز مانند من باشي
شايد فر دا تو نيز در غمي مثل من باشي
نگاه کن که هنوز هم زنده ام به اميد
شايد اميد نا اميد من در خانه تو باشد
نگاه کن به حسرتم به آهم به ناله ام
نگاه کن به ديوار ها به اتاق پشت سرت
نگاه کن به آن در شايد انتظار مرا باز ميکشد
دور دست را را نگاه نکن در همان نزديکي است
جايي که من بايد باشم ولي نميدان چرا نيستم
من جواب از هيچکس نتوانم بگيرم تو جوابم ده
که بي يار چرا گشتم از در چرا رانده شدم
بگو اي که نامت گويند که عاشقست
بگو اگر مي داني تو بگو شايد دلداه تو باشي
بگو کوه بر تيشه من خورد شد ولي يار نيامد
بگو چگونه توانم که بي يار سفر کنم
بگو سفر چيست
بگو خانه کجاست
بگو آن آهوي دشت ختن چرا مشک نمي دهد
بگو سزاي من عاشق چه بود که شلاق زدن
بگو بگو باز هم اگر ميداني بگو
اگر مي تواني بگو
اگر مي خواهي بگو
اگر شجايي بگو
چند جمله از دل گفتم چند جمله از دل بگو
چند جمله اگر نمي داني بپرس و بگو
اي واي خدا يا کاش که قول نمي دادم و خود مي پرسيدم
اي واي خدايا کاش آرزو يش چيز ديگر بود من براورده اش مي کردم
اي واي خدايا کاش که جوابم مي دادي تا منت اينا آن نکشم
اي واي خدايا کاش به خوابم مي آمد تا سوالش مي کردم
کاش خوابم مي برد و در خواب نگاهش مي کردم
کاش قدر ميدانست و قدر ميدانستم
کاش خواب ها هم رنگي بودن تا رنگ خونين دلم را ميديد
کاش خواب ها طولاني بودند و نگاهش او در خوابم بود
کاش روزها تابستاني نميشدند و زمستاني مي ماندند
کاش پنج شنبه ها هيچ وقت تمام نميشدند
کاش نميترسيدم از خدا خود را ميکشتم که نتظار مرا کشت
کاش ميمردم در سفر و غربت را حس نمي کردم
کاش ترانه ها را از اول بخوانم کاش قصه را از اول مينوشتم


يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتن
مهر غم بهش زدن
زير بار زندگي پرشم شکسته بود
اشک تو چشماش حلقه زد
خم به ابروش نياورد
حتي پر شکسته شو را به فراموشي سپرد
پر کشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب
زمونه اي که حتي عشق بهونه اي يه براي فريب
کاش ميمردم و قصه را از اول تمي خواندم

ميدوني طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
مي خوام اسمت و من نفس بزارم از تو بگم در سايه سارم
هر جا بري من دوست ميدارم
از عاشقاي اين ديارم
همين ديار
همين ديار

نامم مجنون نيست ولي راهم راه اوست
نامش مجنون نيست ولي راهش راه اوست
نامم ...............
نامش...............
ولي من عاشقم آي تو مي داني عشق چيست
اگر مي داني از معشوق بپرس
چرا
چرا
چرا
چرا

به ياد شباي زير بارون که خيس مي شد تموم سر و پاهامون
شبا همش من خواب تو رو ميبينم بين هفتا آسمون رو زمينم
مي دوني
ميدوني
مي دوني
ميدوني
طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم

بايد بمونم تا هميشه تک وتنها
هميشه اين دل ميشه بازيچه غم ها
دلم ميسوزه به حالت ميدوني چرا
چون من اين همه حرف گفتم و تو بايد جواب بدي
بايد چون من تو را قسم ميدهم
به جانش
به جان او که عاشقم به جان آنکه گفت
برو
رفتم
گفت
بمان
ماندم
گفت
بيا
آمدم
گفت
بخوان
خواندم
گفت
بمير
مردم
گفت
نرو
نرفتم
و اخر گفت
برو و يادم ببر آنچه که بود و نشد
و من تنها گفتم خداحافظ
به همين تلخي
رفتم
ولي هر چه کردم از يادم نرفت
رفتم
ولي آه نکشيدم
رفتم
ولي داد نکشيدم
رفتم
و تنها عشق را با لغاتي همچون
خواستن و نتوانستن
انتظار و انتظار و انتظار
معني کردم واشک ريختم
قطراتي که هر کدام به اندازه يک کوه حرف داشت
خدايا جوابم ده اگر جوابم ندادند از سر بي رحمي
خدايا مرا بکش اگر مرگ دور است
مرا
تنها مرا


گفتند ما را که عشق چيست
گفتيم همان لحظه ي دلواپسي است
گفتند ما را که عاشقي چيست
گفتيم همان تنهايي و ديوانگي است
گفتند ما را که عاشق کيست
گفتيم آن که سال ها با عشق زيست
گفتند ما را که معشوق کيست
گفتيم آنکه لايق عشق بازي است
گفتند ما را عشق تو کيست
خاموش شدم چون جز تو کسي نيست


نگاه کن به انتظارم
نگاهم را به در دوختم
ولي ميدانم که تو ديگر نمي يايي
ولي ميدانم که تو ميداني
پس بگو
و بگذار نفس آخر را با دانستنش بگذرانم



منتظرتم

نيمهء گم شده يک  


 تصویر 

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۱۱:۳۸ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
Kingman_62, شعر هاي جالبي نوشتي. اميدوارم منتظر هر کسي هستي زودتر دعوتت را بپذيرد ولي بهتر نبود در قسمت جملات و شعر هاي زيبا شعر هايت را مي نوشتي تا ترتيب تاپيک بر هم نخورد؟
دوستان شعر بعدي را با حرف (م) شروع کنند.

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۵ ب.ظ
توسط Leila
معاشري خوش و رودي بساز مي خواهم
كه درد خويش بگويم به ناله ي بم و زير

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۴۴ ب.ظ
توسط Farhad3614
روي هر سينه سري تكيه زند وقت وداع
سر ما وقت وداع تكيه به ديوار زند

ارسال شده: پنج‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸۵, ۳:۲۹ ب.ظ
توسط ارژنگ
در آن نفس که بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان که خاک کوي تو باشم
سعدي شيرازي :razz:

ارسال شده: جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵, ۴:۵۳ ب.ظ
توسط agheleh
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سرو سامانم و تدبيري نيست