صفحه 16 از 54

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵, ۴:۲۰ ب.ظ
توسط susan
دلم سوخت ولی آه نگفتم

تصویر

susan :razz:

ارسال شده: چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۴ ب.ظ
توسط Ines
كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم ..... کفشاي پاره ميخريم ....... اسباب کهنه ميخريم ....... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ق.ظ
توسط njmh
تصویر

ارسال شده: جمعه ۱۹ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۹ ب.ظ
توسط susan
گیرم بازم بیای از عاشقی بخونی...

گیرم تا دنیا دنیاست،بخوای پیشم بمونی...

روز غمم نبودی،خوشیت با دیگرون بود...

منو به کی فروختی...اون از ما بهترون بود.......؟

میای بیا غریبه،حیف دیگه خیلی دیره...

حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره...

کی گفته بود که تنهام،وقتی تورو ندارم...

بازم میگم بدونی منم خدایی دارم...

برگشتی اما انگار،تو باختی توی بازی...

غرورتم شکستن،به چیت داری مینازی.....؟



susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱۰:۲۱ ق.ظ
توسط susan
اشكي كه بي صداست

- پشتي كه بي پناست

- دستي كه بسته است

- پايي كه خسته است

- دل را كه عاشق است

-حرفي كه صادق است

-شعري كه بي بهاست شرمي كه آشناست

-دارايي من است ارزاني شما...

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱:۵۷ ب.ظ
توسط njmh
مي توان با يك گليم كهنه هم
روز را شب كرد و شب را روز كرد
مي توان با هيچ ساخت
مي توان صد بار هم مهرباني را خدا را عشق را
با لبي خندانتر از يك شاخه گل تفسير كرد
مي توان بيرنگ بود
هم چو آب چشمه اي پاك و زلال
مي توان در فكر باغ و دشت بود
عاشق گلگشت بود
ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبي از هر چيز ديگر بهتر است

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۳:۱۶ ب.ظ
توسط susan
گاه صدای خرد شدن خود را در زیر آوارهای زمان می شنوم در زیر این آوار ها جان خواهم سپرد اما لبهایم را برای گفتن

آهی باز نخواهم کرد سکوت، بلند ترین فریاد من است

تصویر

susan :razz:

ارسال شده: شنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ
توسط susan
خدا اون روز و نیاره

ُگل هیچکس این بلا به سرش نیاد


تصویر

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵, ۹:۵۵ ق.ظ
توسط susan
تصویر


نخی از جنس صبر و سوزنی از جنس سکوت برای من کافی است...تا آسمان شکسته را به زمین سخت بدوزم !

عقربه ای از جنس روز و کاغذی از جنس شب برای من کافی است...تا همه ی نیامدن هایت را بگذارم پای بی خیالی راه

های نرسیده !

فقط انگشت دانه ای به من بده با فانوسی روشن...

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵, ۴:۰۰ ب.ظ
توسط susan
بوی خواب در شب گرم تابستانی در خانه و کوچه پيچيده...از کنار پنجره های نيمه باز که می گذری ، در ميان گرد و غبار داغ هوا تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.
امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...

susan :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۵, ۹:۳۴ ق.ظ
توسط sara
ای همیشه با من ، از من جدا
ای خدای عشق ، ای عشق خدا
................................................
ای سفر کرده ی من
ای سفر کرده بیا
دل من رفته ز دست
چشم من مانده به راه
ای سفر کرده ما
ای سفر کرده بیا
پا بگذار بر این جاده سیمین و بیا
بی تو من، هستم و من
منم تنهایی..........منم تنهایی
................................................................................................
اگر تنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست................باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشتنهای من است.

ارسال شده: دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۵, ۴:۲۱ ب.ظ
توسط susan
من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم
امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم
امشب، حس غریبی در تنم بود
می لرزیدم
نه از ترس
نه از سرما
می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم
کاش تو بودی
فقط تو
که جای همه را برایم پر می کردی
کاش تو می دیدی
که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم
کاش ...
کاش امشب کسی بود
تا اشک هایم را می زدود
و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت
کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند
کاش دلی بود، که دردم را احساس کند
اما امشب
من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم
به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم
به غلظت سیاهی شب، غریب بودم
کاش کسی بود ...
susan :razz: