صفحه 17 از 54
ارسال شده: سهشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط sara
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
دکتر علی شريعتی
ارسال شده: چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ
توسط pejman
عشق چيه كسي ميتونه توزيح بده؟
ديگه داره باورم ميشه كه عشق چيزي جز خريت نيست
ارسال شده: چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵, ۹:۱۱ ب.ظ
توسط sara
به نام خدا
سلام برمنتظران مهدی
اى مهربانترين! ببين كه از اشك، سرشارم؛ ببين كه مرغ دلم در آسمان آرزوها چگونه بال و پر مىزند؛ ببين كه دستان نيازمند، جز در آستان تو اجابت را نمىيابد. پس بيا و شب هاى تنهايى دلم را كه در هر گوشه آن هزار يلدا خفته است، ستاره باران كن.
اى جانان جان! از فيض نگاه توست كه عشق در خانه قلبمان مىتپد، و رود زندگى در رگ هاى عمر، جارى است.
ارسال شده: چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵, ۹:۵۶ ب.ظ
توسط Farhad3614
pejman جان تا زماني که عاشق نشيم معني اونو متوجه نميشيم
عشق یعنی ، سوختن اما ساختن
عشق یعنی ، طغیان دل ، اما لب فرو بستن
عشق یعنی ، با چشم سخن گفتن و با حسرت سکوت کردن
عشق یعنی ، را ز ، رازی که حتی معشوق نیز نداند
عشق یعنی ، خواستن برای دوست
زیستن برای دوست
بودن برای دوست
مردن برای دوست
بی آنکه باشی و بخواهی که باشی
عشق یعنی ، مناجات شب های تنهایی
وضو با قطرات اشک گرفتن
عشق یعنی
روزی بی صدا، بار سفر بستن و رفتن
عشق یعنی
پرستش، بدون چشمداشت
نیایش، بدون خواهش
ستایش بی صدا
رفاقت بی جفا
صداقت بی ریا
عشق یعنی
چون خورشید تابیدن، بر شب های دوست و چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست ..

ارسال شده: چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵, ۱۰:۱۵ ب.ظ
توسط NIRVANA
عاشقی نوشت از چپ
و معشوقش نوشت از راست
وسط سطر رسيدند به هم
بيا تا ما هم مانند آن دو باشيم...
تو بنويس از راست و من از چپ ... تا از وسط راه برسيم...
بيستون کندن فرهاد نه کاريست شگفت
شور شيرين به سر هر که فتد کوه کن ا
براي :

ا .. ه

ارسال شده: چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۵, ۱۰:۵۱ ب.ظ
توسط osilatoria
pejman جان
عزيزم عشقم کجا بوده ؟ گشنگي نکشيدي که عاشقي از يادت بره

ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵, ۵:۳۹ ب.ظ
توسط sara
هو المعشوق!
چقدر زیبا گفتن که فقط عشق الهی تنهایی آدمو پر می کنه!
فدای اون نازنینی که عشقش زیباترین عشقهاست.
کسی که محبتش .صداقتش بی انتهاست!حرف و عملش یکیه
.
به عشقت،به سوز دلت،به اشکت،به بیقراری هات،به انتظارت و به وفاداریت احترام می ذاره.
پاها رو نمیشه از زمین کند،کاشکی می شد سرمو بسپارم به آسمون.
دستها بالا بود.
هر کسی سهم خودش را طلبید.
سهم هر کس که رسید،
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید،
سهم من یخ زده بود!سهم من چیست مگر
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگیها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند!
اینم آخریش
.. مثه همهء قصه ها اینم پایان داشت.. همیشه همینه..
بگذریم..خداحافظی همیشه برام سخته.. از همهء مهربون هایی که این چند وقته به من لطف داشتن ممنونم..
گفتني بسيار بود...ديگر مجالی نیست
خداحافظ 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵, ۶:۱۲ ب.ظ
توسط XELTEK
ارسال شده: پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵, ۶:۱۵ ب.ظ
توسط Farhad3614
XELTEK جان لطفا ديگه اينگونه جايي و يا ... را مورد تمسخر قرار ندهيد

ارسال شده: جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ
توسط njmh
نیازی به بخشایش نیست زیرا که گناهی در میان نیست، همهی انسانها بازیگران خوبی هستند امّا هر چه قدر ماهر باشیم باز دریچهای برای آشکار ساختن رازهایمان وجود دارد.
چشمانت با من حرفها دارد، چشمانت با من سخن میگوید امّا چه سود.
صدها زبان میدانم و به هزاران لحجه حرف میزنم، زبان تمامی حیوانات و گیاهان را میفهمم حتی میدانم چگونه با رایانههای بیجان سخن بگویم اما زبان چشمان تو را هرگز نفهمیدم، باور نمیکنم که مرا تنها رها کرده باشی و من تا آخرین لحظه نفهمیده باشم
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵, ۲:۲۴ ق.ظ
توسط essi10
کاش دیدنت رویا نبود
گفته بودی می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت
با صدایش آشنایم کرد و رفت
پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
-------------------------------------
باران که ببارد
چه عاشق باشیم
چه محتاج نان شب
باران خواهد بارید
ارسال شده: یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ب.ظ
توسط njmh
در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد
و آن را با عشق به دل پيوند زد
مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم