ارسال شده: دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۵۸ ب.ظ
پسر زن به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا ميكرد كه او سالم به خانه باز گردد. اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا ميگذشت نان را بردارد. هر روز مردي گوژپشت از آنجا ميگذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند ميگفت: «كار پليدي كه بكنيد با شما ميماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد.»
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژپشت ناراحت و رنجيده شد. او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نميدانم منظورش چيست؟
يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژپشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابر اين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: اين چه كاري است كه ميكنم؟
بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرفهاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد. وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد گفت:
مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم. ناگهان رهگذري گوژپشت را ديدم كه به سراغم آمد. او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت: «اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم، امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري.»
وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژپشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را ميخورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت:
هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند....
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژپشت ناراحت و رنجيده شد. او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نميدانم منظورش چيست؟
يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژپشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابر اين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: اين چه كاري است كه ميكنم؟
بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرفهاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد. وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد گفت:
مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم. ناگهان رهگذري گوژپشت را ديدم كه به سراغم آمد. او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت: «اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم، امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري.»
وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژپشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهر آلود را ميخورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت:
هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند....
: