صفحه 19 از 54

ارسال شده: شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۵۳ ب.ظ
توسط susan
و من معمای یک سوال

خاموش وسرد

جدول خانه های سیاه وسفید

جدول سوال های بی جواب

و مشتق یک معمای مجهول

قاضی:خانه های سفید محکوم

-آقای قاضی اعتراض دارم

تق

تق

تق

-اعتراض وارد نیست

سکوت!

-قلمو را بردار

تق

تق

تق

-حکم سیاهی

susan :razz:

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۳ ب.ظ
توسط susan
لعنت به عشق اگه آخرش با هرزگی تموم شه.

دیشب بریدم ، گور پدر تعهد ، مرده شور عشق. لعنت به زندگی اگه سر و ته اش به یک فریب بنده. فریب خوردم که فکر کردم عشق نافرجام یعنی مرگ ، یعنی هم آغوشی با خاک. مرگ چرا بدنام حماقت ما بشه؟ خاك چه گناهي كرده اگه ما اختيار خودمون رو نداريم؟

دیشب خالي شدم ، گور پدر عشق ، مرده شور تعهد. خسته شدم از بس نقاب مهربونی کشیدم رو صورت زخمیم. خسته شدم بس که جورکش بچه بازی های لجوجانه شدم. چقدر خودم رو فراموش کنم؟ چقدر کوچک؟

بریدم. می فهمید ، بریدم. کی گفته وقتی نمی شه همه یک چیزی رو بدست آورد نباید به کلی اون رو رها کرد؟ کی گفته؟ من رها می کنم.

susan :razz:

ارسال شده: جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۸ ق.ظ
توسط achachi98
susan, خيلي قشنگ اومدي دستت درد نکنه ممنون :) :razz: :razz:

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۲۷ ب.ظ
توسط achachi98
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۴:۰۳ ب.ظ
توسط susan
تصویر

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۵:۵۵ ب.ظ
توسط JASON
تقديم به دوستان گرامي

--------------------

من و تو تنهاي تنها ....

مثل شاپرك تو شبها ...

دو تايي تو كلبه عشق ...

زير نور گرم شمعها ...

واسه هم قصه ميگفتيم ...

قصه غربت و غمها ...

قصه من ... قصه تو ...

قصه آدم و حوا ...

توي اين قصه هاي ما ...

دو تا عاشق ... دو تا شيدا ...

واسه هم غزل ميخونديم...

واسه عشق ... واسه فردا ...

دستامون تو دست هم بود...

دلها مون با هم و همتا...

چشامون زمزمه عشق ....

بازي مون بازي لبها ...

تو نگاه هر دوي ما ...

پر بود از خواستن و گرما ...

پر بود از وسوسه عشق ...

تن هاي ما .. قلبهاي ما ....


........

حالا اينجا تك و تنها ...

با دلي پر ز درد و غمها ...

با ياد تو .. با خاطره تو ...

با نگاهي سرد و بي اميد به فردا ...

ياد اون شبی ميافتم ....

که تو رفتي و شدم من , همون تارک دنیا ...

همون تارک دنیا ...

همون تارک دنیا ...

.....



--------

17:45 روز شنبه 18/9/85

JASON

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۶:۲۰ ب.ظ
توسط sares
تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواسته تنها بمانيم

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۲۱ ق.ظ
توسط susan
از کدام سال باید بهارم را بازپس گیرم؟...
از کدام عاشق ، عشقم را...
از کدام روزها ، آفتاب شادی ام را...
از کدام دفتر ، خاطرات شیرینم را...
از کدام دست ، گرمای وجودم را...
از کدام نگاه ، تصویر خندانم را...
از کدام قلب ، احساسم را...
از چه کسی باید زندگی ام را بازپس گیرم؟
زندگی ام را پس بده...عشقم را پس بده...

susan :razz:

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۲:۳۲ ق.ظ
توسط essi10
دیگه عاشق شدن ،ناز کشیدن فایده نداره...نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره...نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل؟
دیگه دل بستن و دل بریدن فایده نداره...
وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودت و نگهدار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی خودت و نگهدار
ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری
ای دل دیگه دلبر نداری داری فرسوده میشی و خبر نداری
دیگه عاشق شدن ،ناز کشیدن فایده نداره ... نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره ... نداره
---------------------------------------------------

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۵, ۵:۵۹ ب.ظ
توسط susan
مچاله می شود




تمام من



وقتی



شعرهای مرا



لگد می کنی



حرف حق



همیشه تلخ است



بگذار



آخر شعر



سه نقطه بماند



...



شاید



فضا. شاعرانه شود



susan :razz:

ارسال شده: دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵, ۲:۰۴ ق.ظ
توسط essi10
عشق چیست؟
به کودکی گفتند عشق چیست؟ گفت ؛ بازی!
به نوجوانی گفتند عشق چیست؟ گفت ؛ رفیق بازی!
به جوانی گفتند عشق چیست؟ گفت ؛ پول و شهرت!
به پیری گفتند عشق چیست؟ گفت ؛ عمر!
به دانایی گفتند عشق چیست؟ گفت ؛ دیوانگی!
به عاشقی گفتند عشق چیست؟ هیچ نگفت! تنها و تنها گریست!!!
-----------------------------------------------------
گفت: می خوام برات يه يادگاری بنويسم
گفتم: کجا؟
گفت: رو قلبت!!
گفتم: مگه ميتونی؟!!
گفت: سخت نيست، آسونه
گفتم: باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه!
يه خنجر برداشت!!! گفتم: اين چيه؟
گفت: هيسسس!!
ساکت شدم و گفتم:بنويس ديگه چرا معطلی!
با تيزی خنجر نوشت: دوستت دارم ديوانه وار!
اون رفته، خيلی وقته که رفته، کجا؟ نمی دونم! اما هنوز زخم خنجرش يادگاری روی قلبم مونده !!!!

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵, ۵:۵۲ ب.ظ
توسط susan
هنوز حرفای ناگفته دارم،
گوش کن.
تو هم این زهر تلخ نفرتو نوش کن
آره تو راست میگی،عشق بچه بازی نیست!
همون بهتر بری
ما رو هم فراموش کن.
تو آبروی عاشقی رو پاک بردی
دارم جدی میگم تو برای من مـُردی
چقدر ساده بودم که باورت کردم
عزیزم بودی و خونمو میخوردی
تو که بریدی و دوختی وبهونه ساختی
اما بدون که توی عاشقی باختی
عشقو چه ارزون و مفت فروختی
یاد میگرم از تو اینو
که برم به یک بهانه
اسم این کار رو بزارم راه حل عاشقانه
توی اوج اشک عشقی
یاد میگیرم که بخندم
هرکی سوخت و باخت مهم نیست
مهم اینه من برنده ام
از تو آیینه ساخته بودم
به چه سادگی شکستی
من به غصه وا نمیدم
به تو هم وا نمیدم
تو فقط یک نقطه بودی
من تو رو صدا میدیم

susan :razz: