صفحه 19 از 121

ارسال شده: جمعه ۱ تیر ۱۳۸۶, ۳:۱۳ ب.ظ
توسط Montana2100
مرد همه چيزش برای خدا بود، راه رفتنش، نگاهش، همه چيزش برای رضای خدا بود.

زمين می‌خواست يك يادگاری از او داشته باشد که به داشتن آن افتخار کند، اما می‌ترسيد از خشم خدا. روزی زمين به خودش جسارت داد و بوسيله خاری پای مرد را زخم کرد و قطره خونی از پای مرد چکيد.

زمين ناراحت شد و توبه کرد. خدا توبه زمين را پذيرفت و از آن قطره خون گلی سرخ رويانيد به سرخی آن قطره خون....

ارسال شده: یک‌شنبه ۳ تیر ۱۳۸۶, ۸:۰۰ ب.ظ
توسط Montana2100
سرش را روی زانوی من گذاشت. شروع به حرف زدن کرد.
از گذشته‌اش گفت، از زندگيش، از خودش.... گفت و گفت و گفت.
گفت خوشحاله از اينکه با منه. گفت دوستم داره. گفت قبل از من با يکی ديگه بوده. گفت اونو دوست داشته اما اون گذاشته و رفته و الان هيچ حسی نسبت به اون نداره!
گريه کرد. بغلش کردم. ديدم سبک شد. اشکاش رو پاک کردم. يه بوسه از گونه‌هاش کردم.
موبايلش زنگ زد. خنديد! خوشحال شدم از شاديش. من هم خنديدم.
تلفنش تموم شد.
گفت دوست قبليم بود. گفت گفته بيا دوباره همه چيز رو از نو بسازيم!!!
با من دست داد و گفت از آشنايی با تو خوشحال شدم و رفت....

ارسال شده: سه‌شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶, ۵:۰۲ ب.ظ
توسط Montana2100
صداي به هم خوردن در چوبي پوسيده، سه كلاغي را كه روي ديوار كاهگلي نشسته بودند پراند. قار قارشان خانه را پر كرد. روي برف‌هاي گوشه حياط نشستند و به پيرمرد كه بهت زده و پريشان از اتاق بيرون مي‌آمد، زل زدند.
وسط كوچه را كوهي از برف گرفته بود. با شتاب كنار ديوار شروع كرد به دويدن. روي يخ ها ليز خورد. شانه‌اش را به ديوار گرفت. تكه گلي از روي ديوار روي سر و شانه‌اش افتاد.
خانه‌ها تا چانه در برف‌هاي كوچه فرو رفته بودند. تك و توك بچه‌ها در حالي كه اشك در چشم‌هايشان حلقه زده بود و پوست صورتشان سوزن سوزن مي‌شد، به مدرسه مي‌رفتند.
پيرمرد از در دكان ذغال فروشي كه گذشت با خود گفت: اگر ديشب پول داشتم....
به بالاي شهر رسيد. خيابان شلوغ‌تر شده بود. چند تا بچه ميان پياده رو روي يخ‌هايي كه ليزش كرده بودند، سر مي‌خوردند. پيرمرد از كنارشان كه مي‌گذشت، يكي از بچه‌ها روي زمين افتاد. پيرمرد خم شد و زير بغل بچه را گرفت. گرمي زير بغل بچه در انگشتانش دويد. نگاهي به چكمه‌هاي براق و كلاه قرمز و قشنگ او انداخت. كودك با چشم‌هاي زيبايش به پيرمرد نگاهي كرد و گفت: مرسي آقا.
پيرمرد رويش را برگرداند و به راه افتاد. اشك در چشم‌هايش حلقه زد. قدم‌هايش تند شد. به بالاي شهر كه رسيد مستقيم به باغ بزرگي كه يك پاسبان جلوش پاس مي‌داد رفت.
تك پاهايش يخ زده بود. لب‌هايش را به سختي جمع مي‌كرد. قلبش فشرده مي‌شد. گلويش از بغض باد كرده بود . مي‌خواست سرش را به نرده‌هاي آهني دور باغ بكوبد. با خودش زمزمه كرد: ‌سخته، خيلي سخته، اما تحمل مي‌كنم، صبر مي‌كنم، ‌صبر كوچك خدا چهل ساله. يك مرتبه بايد تكانشان بدهم. تكان سخت كه سكته بكنند بي‌ناموس‌ها.
خواست داخل باغ شود ولي پاسبان نگذاشت. پيرمرد بيخ گوش پاسبان چيزهايي گفت و به ساختمان وسط باغ اشاره كرد. پاسبان او را به طرف پاسبان پيري كه در كنار در ورودي پاس مي‌داد برد و ماجرا را برايش تعريف كرد، پاسبان دست پيرمرد را گرفت و داخل سالن شدند.

به سالن كه وارد شدند، گرما ريخت به جان پيرمرد. پاسبان به او اشاره كرد كه كناري بايستد و خودش داخل يكي از اتاق‌ها شد. اندكي بعد بيرون آمد و پيرمرد را با خود به داخل برد. توي اتاق، پشت ميزي از چوب گردو كه رويش را شيشه گذاشته بودند، يك نفر با لباس مرتب و صورت گوشتالود و كروات پهن سفيد، نشسته بود. پاسبان پاها را محكم به هم كوبيد و خبردار ايستاد. مرد كراوات سفيد سرش را از روي كاغذي كه مي‌خواند برداشت، رو كرد به پيرمرد و پرسيد: ها چه خبره، كس ديگري نبود تا به كار شما رسيدگي بكنه؟
پيرمرد با دستپاچگي جواب داد: نه قربان، با خود سركار عالي عرضي داشتم. به جز شما به كس ديگري اعتماد نداشتم.
- چطور!! چي مي‌خواهي؟
پيرمرد نگاهي دزدكي به اطراف انداخت. به ميز نزديك شد. كتش به پرچم گوشه روي ميز گرفت. پرچم افتاد. پاسبان با عجله پرچم را برداشت. فوت كرد و سر جايش گذاشت.
مرد كراوات سفيد در حالي كه خودش را عقب مي‌كشيد گفت: حرفت را بزن حالا چرا اينقدر نزديك مي‌شوي؟
- قربان توي خانه‌ام سه تا خمره طلا پيدا شده. آري. آري قربان. به حضرت عباس، به آن قاب عكس بالاي سرت، دروغ نمي‌گم قربان. و خنديد و خنده‌اش تلخ و زوركي بود....
- دروغ نگفته باشي پيرمرد. خانه‌ات كجاست؟
- سر تپه قربان.
كراوات سفيد به چند نفر تلفن زد. سرخي مطبوعي به چهره‌اش دويده بود. بلند شد. پالتويش را با حركتي كه سعي مي‌كرد ملايم باشد پوشيد. اما نتوانست از قري كه در كمرش بود جلوگيري كند. پيرمرد همه اينها را مي‌ديد و به دست‌هايش ها مي‌كرد.
به راه افتادند. چند نفر ديگر هم آمدند. سوار اتومبيل مشكي كنار خيابان شدند و حركت كردند، اتومبيل مشكي كنار يكي از خيابان‌هاي پايين شهر ايستاد. مردم با تعجب به اتومبيل و سرنشينانش نگاه مي‌كردند. تا آن وقت در آنجا نه چنين اتومبيلي ديده بودند و نه چنين اشخاصي.
راننده پياده شد، در را باز كرد. مرد كراوات سفيد و همراهانش با پيرمرد پياده شدند. همه راه افتادند.
تنها پيرمرد بود كه از سرما بخود مي‌لرزيد. به كوچه‌اي كه خانه پيرمرد در آن بود رسيدند. پيرمرد در را باز كرد. كنار كشيد تا داخل شوند . ميان حياط كوهي از برف درست شده بود. همه داخل اتاق شدند. وسط اتاق يك كرسي كه رويش را لحاف كهنه چركيني مي‌پوشاند عزادار نشسته بود. زمين سرد سرد بود. دور كرسي چند تا گوني افتاده بود.
مرد كراوات سفيد با تعجب از پيرمرد پرسيد حالا كجاست؟ چرا اينقدر معطل مي‌كني؟!
پيرمرد ناگهان به طرف كرسي دويد. لحاف را بالا زد و با خشم فرياد كشيد: ايناها قربان. هه هه هه. ايناها. سه كوزه طلا.... خوب ببين چه كبودن قربان. هه هه.
مرد كراوات سفيد و ديگران سرشان را نزديك بردند. چشمشان كه به تاريكي عادت كرد، ناگهان مرد كراوات سفيد يكه خورد. چشم‌هايش باز شد. گيسوي طلايي دختركي روي زمين در خاكهاي چاله كرسي ريخته بود. زير كرسي دو پسر و يك دختر دست در گردن يكديگر از سرما خشك شده بودند. صورت‌هاي كبودشان رو به سقف بود. شايد منتظر چيزي بودند....
هاي هاي خشم‌آلود پيرمرد از حياط به گوش مي‌رسيد. ديوانه‌وار فرياد مي‌زد: مگر براي طلا به خانه ما بياييد. مگر براي كوزه‌هاي طلا....

ارسال شده: چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶, ۶:۳۸ ب.ظ
توسط Montana2100
در روزگاران دور در يك معبد قديمي، استاد بزرگي بود كه انديشه‌هاي نويني را درس مي‌داد. در معبد گربه‌اي بود كه به هنگام درس دادن استاد سروصدا مي‌كرد و حواس شاگردان را پرت مي‌كرد.
استاد از دست گربه عصباني شد و دستور داد هر وقت كلاس تشكيل مي‌شود، گربه را زنداني كنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولي گربه همچنان در طول جلسات استادان ديگر زنداني مي‌شد. بعد از مدتي گربه هم مرد.... مريدان استاد بزرگ گربه ديگري را گرفتند و و به هنگام درس اساتيد معبد آن را در قفس زنداني كردند!
قرنها گذشت و نسلهاي بعدي درباره تأثير زنداني كردن گربــه‌ها بر تمركز دانشجويان، رســاله‌ها نوشتند!

ارسال شده: پنج‌شنبه ۷ تیر ۱۳۸۶, ۷:۱۰ ق.ظ
توسط soltan30as
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."

ارسال شده: پنج‌شنبه ۷ تیر ۱۳۸۶, ۵:۴۷ ب.ظ
توسط Montana2100
روزي مردي در زير درخت گردويي نشسته بود و با خود فکر ميکرد چرا خداوند گردويي به اين کوچکي را بر درختي به اين عظمت وخربزه را بر بوته اي به آن کوچکي مي‌روياند! که ناگهان گردويي از بالا بر سرش سقوط کرد....
مرد از درد به خود پيچيد و گفت: خدايا بنازم حکمتت را چرا که اگر به جاي آن گردو خربزه اي بر آن درخت مي‌بود، اکنون از اين تن ناچيز چيزي بر جاي نمانده بود. :grin:

ارسال شده: جمعه ۸ تیر ۱۳۸۶, ۶:۲۴ ب.ظ
توسط Montana2100
روزی پسر کوچکی در خيابان، سکه‌ای يک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد! او در مدت زندگی اش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد، یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت.

اما در برابر به دست آوردن این ثروت! او زيبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچگاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید. و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد....

ارسال شده: شنبه ۹ تیر ۱۳۸۶, ۷:۳۶ ب.ظ
توسط Montana2100
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب مي‌فروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي....
دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشنده نيمه وقت خانم نيازمنديم و....
فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند!

ارسال شده: یک‌شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۵ ب.ظ
توسط Montana2100
رسيد به اداره‌اي كه هميشه معطلش مي‌كردند، توي راه‌رو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد...
مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه مي‌افتد!
ظرف چند دقيقه كارها انجام شد.
خداحافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۶, ۷:۲۰ ب.ظ
توسط Montana2100
پدر بزرگي در حياط قدم مي زد كه شنيد نوه اش حروف الفبا را با صدايي كه شبيه به دعاست تكرار مي كند. از او پرسيد چه مي‌گويد؟
دختر كوچولو توضيح داد: "دارم دعا مي كنم، ولي نمي‌توانم كلمات درستي براي دعا بيابم. بنابراين همه حروف را مي‌گويم و خداوند خودش آن‌ها را براي من مرتب خواهد كرد، زيرا او مي‌داند به چه مي انديشم."

ارسال شده: چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۶, ۹:۱۵ ب.ظ
توسط Montana2100
پيرمردي در ساحل دريا در حال قدم زدن بود، به قسمتي از ساحل رسيد كه هزاران ستاره دريايي به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دختركي را ديد كه ستاره‌هاي دريايي را مي‌گرفت و يكي يكي آنها را به دريا مي‌انداخت.
پيرمرد به دخترك گفت: دختر كوچولوي احمق، تو كه نمي‌تواني همه اين ستاره‌هاي دريايي را نجات بدهي، آنها خيلي زياد هستند.
دخترك لبخندي زد و گفت: مي‌دانم ولي اين يكي را كه مي‌توانم نجات بدهم و يك ستاره دريايي را به دريا انداخت و اين يكي و به دريا انداخت و اين يكي....

ارسال شده: جمعه ۱۵ تیر ۱۳۸۶, ۱۲:۴۴ ب.ظ
توسط Montana2100
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت و با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد....
عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!