صفحه 20 از 54
ارسال شده: سهشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵, ۶:۱۶ ب.ظ
توسط padshah
به که باید دل بست ؟
به که شاید دل بست ؟
سینه ها جای محبت همه از کینه پر است .
هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید .
نیست یک تن که در این راه غم آلوده قدمی را به محبت پوید .
خط پیشانی هر جمع خط تنهایی است ٬ خنده ها میشکفد بر لب ها تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی . از وفا نام مبر آنکه وفا خواست کجاست ؟
سخن از عشق مگو ٬ عشق کجاست ؟ دوست کجاست ؟ گل اگر در دل باغ بر تو لبخند زند بنگرش لیک مبوی ٬ دست گرمی که از عشق بفشارد دستت را به همه عمر مخواه ٬ در دل چاه گر سر کنی یا از سر غم آه کنی ٬ خنده ها بر غم تو دختر مهتاب کند . درد خود را در دل چاه مگو ٬ چاه با من و تو هم بیگانه است
ارسال شده: چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۵, ۲:۳۷ ق.ظ
توسط essi10
امشب خیلی دلم گرفته این دوتا قطعه رو فرستادم:
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
چشم من بیا من و یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمیاد زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرهای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد
قصه گذشته های خوب من خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمم اشک شو کم میاره
خورشید روشن ما رو دزدیدن زیر اون ابرای سنگین کشیدن
همه جا رنگ سیاه ماتمه فرصت موندنمون خیلی کمه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه زخم خنجرش میمونه تو سینه
لب بسته سینه ی غرق به خون قصه ی موندن آدم همینه
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد دل من تا قیامت گریه می خواد
----------------------------------------------------------------------------
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هر جا که پا میزارم تورواونجا میبینم
یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصه غربت تو قد صدتا غصه بود
یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر من وآتیش میزنه
تو برام خورشید بودی توی اون دنیای سرد گونه های خیسم و دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست اون دوتا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمون و پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر من وآتیش میزنه
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۴:۵۶ ب.ظ
توسط susan
اينبار:
رفتن
از آن تو
و ماندن براي من
کاش سهم تو هم: مان...
نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد
محکوم بود به حرام
و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست
susan 
ارسال شده: پنجشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۵, ۱۰:۱۹ ب.ظ
توسط susan
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش براي او
susan 
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۳:۰۹ ق.ظ
توسط essi10
سعادت، خوشبختي نيست.
خوشبختي داغ و پرهيجان است و ميتواند بر مبناي چنين خاصيتي به سردي و ملالآوري نيز بگرايد و كسل كننده شود.
اما سعادت از جنس بودن است، هر چه بيشتر وجود را در هستي گسترانده شود و يگانگي صورت پذيرد، سعادتمندي بيشتري حاصل خواهد شد.
هستي براي انسان خوشبخت، موضوعي براي تفكر است، اما انسان سعادتمند در هستي حضور مييابد.
انسان خوشبخت، ديگران را كارابزاري براي پيشبرد امور خويش ميبيند، اما فرد سعادتمند، ديگران را نيز زنده و پرشور و هر آنچه هستند خواهد ديد و شناخت.
انسانهاي خوشبخت داراي ايست وجوديند، اما سعادتمند، سيال و جاري و ترانهخوان است
ارسال شده: جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵, ۷:۵۹ ب.ظ
توسط susan
شيشه اي مي شکند...يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست،
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟
دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟
susan 
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۰ ق.ظ
توسط njmh
امروز به اين فکر میکردم که " تو " چه میتواند باشد !
توی يک فيلم ديدم دو تا آدم هی به هم میگفتند : " تو " را دوست دارم .
اينکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگويد خيلی خوب است
شبيه قلقلک خفيف می ماند
خوش به حال " تو " که همه دوستش دارند
خيلی خوب بود اگر خدا به جای اينکه من را من کند، من را " تو " میکرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
نه .... حسودی کار خوبی نيست
همان " تو " هر کی که هست " تو " باشد بهتر است
خب من هم " تو " را دوست دارم از اين به بعد
حتماً " تو " خوب است که همه دوستش دارند !
حالا نمیدانم اينکه آدم کسی را دوست دارد يعنی چه ؟
ولی مدتهاست که حس میکنم تمام دوست داشتنهايم توی يک جايی از بدنم قلنبه شده است
کلافهام ... خدايا اين دوست چيست که اينقدر من دارمش ؟
پس کجاست ... !
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۵۱ ق.ظ
توسط njmh
آسمان ابریست ... مثل رختخواب بچهها میماند
آدم نمیداند خشک است يا خيس
ولی نگاهش که میکنی احساس نرمی به آدم دست میدهد
شبيه همان احساسی که وقتی کسی " تو " را دوست دارد آن طوری میشود
دوست دارم خودم را توی اين نرمی رها کنم
ساعت میتيکد, ساعت میتاکد
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهميده من در آغوش کشيده شدن را دوست دارم محکم میکشدم در
آغوشش آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل " تو
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۲:۱۴ ق.ظ
توسط essi10
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم را، دوستانم را، زندگي ام را و ...!
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد؛ او گفت: آيا درخت سرخس و بامبو را مي بيني؟!
پاسخ دادم: بلي.
فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود .من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند، اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را كه براي زندگي به آن نياز داشت فراهم مي كرد.
خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي. من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن؛ بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كند.
زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي! از او پرسيدم: من چقدر قد مي كشم. در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد مي كند؟ جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي، هر اندازه كه بتواني!
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۲:۲۶ ق.ظ
توسط ARMIN
سلام
essi10, واقعا زيبا بود.
کاملا درست است هر کس به اندازه اي رشد مي کند که بتواند. هر کس به اندازه خودش مي تواند به رشد و تکامل برسد.
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ق.ظ
توسط essi10
ARMIN نوشته شده:سلام
essi10, واقعا زيبا بود.
کاملا درست است هر کس به اندازه اي رشد مي کند که بتواند. هر کس به اندازه خودش مي تواند به رشد و تکامل برسد.
آرمين جان قابلي نداشت
ارسال شده: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۴۱ ق.ظ
توسط susan
رفتی و قصر دلم ویرانه شد
درد و غم با قلب من همخانه شد
فارغی از یاد این دیوانه دل
عاقبت عشق تو هم افسانه شد
رفتی و هرگز نپرسیدی ز من
راز شبهای پر از تردید من
اشکهایم را ندیدی بعد از آن
حسرت و اندوه شد تقدیر من
قلب من در سوگ تو نالید و مرد
چشمهایم حسرت بیگانه خورد
روح من صد پاره شد از بی کسی
هر کسی یک تکه از احساس برد
کس ندید آن دم که افتادم به خاک
قلب خنجر خورده ام شد چاک چاک
نا امیدم از تمام زندگی
ارزشت ناچیز بود احساس پاک
من به عشق هر کسی عاشق شدم
عاقبت در قلب او عادت شدم
چشمهای غرق اشکم را ببین
بی صدا باریدم و ساکت شدم
از خودم میپرسم اکنون کیستم؟
غصه ام؟دردم؟عذابم؟چیستم؟
یادم آید قطعه ی تلخ فروغ
"سایه ای هم زانچه بودم نیستم!"
susan 