صفحه 3 از 19

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۸ ب.ظ
توسط ganjineh
آبْگَرْم، چشمه‌اي كه گرماي آب آن بالاتر از اندازه‌هاي متعارف، و نوعاً داراي برخي نمكها و موادّ معدني است و گاه اثر درماني نيز دارد. اين نوع آبها از اعماق زمين سرچشمه مي‌گيرد و معمولاً از شكافهاي سطح زمين با فشار بيرون مي‌تراود. از لحاظ منشأ، دو نوع آبگرم تشخيص داده شده است:
1. آبگرمهاي سطحي: كه از روي زمين سرچشمه گرفته و نخست حرارت طبيعي دارند، اما پس از فرو رفتن در زمين و گذشتن از لايه‌هاي گوناگون آن و گرفتن گرماي آنها و حلّ برخي موادّ كاني اين لايه‌ها در خود، از راههاي ديگري به سطح زمين باز مي‌گردند.
2. آبگرمهاي عمقي: كه غالباً از بخار خميرة سنگهاي سوزان درون پوستة زمين ناشي مي‌شود. عمق آبگرمهاي نوع اول به 000،3 متر، و نوع دوم داه به 000،20 متر مي‌رسد. گرماي اين آبها وابسته به عمق و سرعت بالاآمدن آنها و گاه دماي آنها به 100 درجة سانتي‌گراد مي‌رسد.
چشمه‌هاي آبگرم در سراسر ايران و به ويژه در دامنة كوههاي البرز و زاگرس پراكنده‌اند و بسياري از آباديها به علت داشتن اين‌گونه چشمه‌ها، شهرت و اهميت يافته و آبگرم نام گرفته‌اند. برخي از اين آبها به علت در بر داشتن پاره‌اي مواد شيميايي، داراي رنگ، بو يا مزة خاصي مي‌شوند. برخي تركيبات گوگرد (سولفور و سولفات) به آب رنگ شيري يا آبي مي‌دهند، و آبي كه ئيدروژن سولفوره داشته باشد، بوي تخم‌مرغ فاسد دارد. آبگرمهاي داراي تركيبات آهن، رنگ سرخ يا اُخرايي و مزة گس دارند. نمكهاي ديگر، مانند كلرور سديم (نمك طعام) و يدور سديم، آب را شور يا تلخ مي‌سازند.
آب چشمه‌هاي آبگرم بيش‌تر در گودالها يا حوضها و حوضچه‌هاي طبيعي انباشته مي‌شود. گرداگرد اين گودالها يا حوضها را سنگچين مي‌كنند يا با ديوارهاي سنگي يا آجري محصور مي‌سازند و روي برخي حوضچه‌ها، اطاقكي سرپوشيده بنا مي‌كنند. حوض مراد، در وَرتون اصفهان، نمونه‌اي از آبگرمهاي سرپوشيده است (جنيدي و ديگران، آبگرم ورتون اصفهان، 270) كه در دوران صفويه ساخته شده است. گاه يك يا جند استخر در كنار چشمة آبگرم يا بر روي آن ساخته مي‌شود، مثلاً در كنار چشمة «عزير گرماب» سادات مله، واقع در نزديكي رامسر، (جنيدي، چشمه‌هاي معدني ايران، 200).
آبگرم در گويشهاي ايراني: آبگرم را در گويشهاي فارسي «گرم او »، «گرماب»، «آب گرمَك»، «آبگرمه»، در كردي «گرمو »، يا «گراو » (واژه «گَرو »؛ و در گويش اراكي» گَرّو »؛ در آذربايجاني «ايسّي‌سو» (ايسّي به معني گرم و سو به معني آب) مي‌نامند. آبگرمهاي حاوي تركيبات گوگرد «آب گوگردي»، «آب كبريتي» يا «گَنَدو»، «گنداب»، «آب گندو»، «گنده چشمه»، «گِنَو»، (از «گِن» صورت ديگر «گَند» و «اَو» به معني آب) ناميده شده است. (نك‍ : فرهنگ جغرافيايي ايران، 6، 8، ذيل آب گندو، گنده چشمه؛ شيندلر، 166، 186؛ سديدالسلطنه، 18). آبگرمهاي نمكدار را در فارسي آب زاغي، چشمه زاغي (پولاك، 418، 419) «آب شور»، «شوراب» و در آذربايجاني «زي سُو» مانند آبگرمي به همين نام در يك فرسنگي كليسا كَندي در غرب ماكو، و «شور سو» مانند چشمه‌اي معدني به همين نام در دهكدة ورجوي در جنوب مراغه (جنيدي، چشمه‌هاي معدني ايران، 279، 365). «زاغ» و «زي»، شكلهاي فارسي «زاج» است و آن سولفات مضاعف آلومينيم با يك فلز ديگر است.
برخي آبهاي معدني را بر پاية رنگ آنها نامگذاري كرده‌اند، مانند «سيه‌چشمه» در چالدران، «آب سياه» در رامسر (جنيدي، چشمه‌هاي معدني ايران، 213، 368)، «ساري سو» (= آب زرد) و «قره سو» (= آب سياه) در محلات (مهندس، 310).
نامگذاري برخي ديگر از اين چشمه‌ها، با توجه به خاصيت درماني آنها صورت يافته است، مانند «درمان آب» در جنوب غربي اروميه، دو چشمه به نام «آب اندرمان» در دهكده‌اي به همين نام در باختر شهر ري (مصطفوي، 165)، «آب شفا» يا «چشمه‌ شفا» و «چشمه حكيم» در نزديكي دهكدة آبگرم محلات.
برخي ديگر از اين چشمه‌ها بر پاية اشتهار يا اختصاص به درمان يك بيماري مشخص نامگذاري شده‌اند، از جمله چشمه‌هاي «آب كچلي»، «آب مفاصل» در محلات، چشمة «حوض كچلي» در ورتون اصفهان، چشمة آب قولنج در كوهستان شمال غربي سمنان، چشمه «گرو» (= گراب)، آب گرمي در كوي شتربان تبريز، (ذكاء، 111)، چشمه «قوتور سويي» (قوتور = جرب) در كوهپاية گوگور دلي داغ سبلان در جنوب شرقي خِياو يا مشكين‌شهر (ساعدي، 23) و «آب زردابا» در نزديكي اردبيل كه آن را براي درمان زردي (= يرقان) سودمند مي‌شمارند.
خواص درماني آبگرمها: شناخت خواص درماني آبهاي گرم و معدني و بهره‌گيري از آنها پيشينه‌اي بسيار كهن دارد، به طوري كه زمان آغاز اين امر به درستي روشن نيست. چنين مي‌نمايد كه ساكنان مناطق پيرامون چشمه‌هاي آبگرم در نتيجة آزمونهاي مكرر به خواص اين آبها پي برده‌اند، اما ظاهراً نخستين پزشكي كه دربارة فوايد و خواص برخي آبهاي معدني رساله نوشته و استفاده از آنها را براي درمان بيماريها تجويز كرده، انتيلوس طبيب يوناني سدة 2 م بوده است (نجم‌آبادي، 32؛ پاولي، ذيل آنتيلوس).
در نوشته‌هاي جغرافيايي و تاريخي قديم به برخي چشمه‌هاي مشهور آبگرم در سرزمينهاي اسلامي و خواص درماني آنها اشاره شده است. ابن فقيه از برخي آبگرمهاي همدان مانند اروند، لوندان، دارفين، دارنبهان، آب‌آست، عبدالله آباد، آب بزين و آب سامير نام مي‌برد و از اثر درماني آنها بر روي نقرس و بادهاي مزمن سخن مي‌گويد (ص 223). ابودلف (سدة 4ق/10م) از چشمة آب گرم زراوند نام برده و آن را التيام بخش دملها و زخمهاي بدن و شكستگي استخوان خوانده است. از اين آبگرم شوره‌اي به دست مي‌آمده كه نوعي تَنكار طبيعي بوده و در ذوب و پيوند طلا و نقره و مس و برنج به كار مي‌آمده است (ص 49). زكرياي قزويني (آثار البلاد، 391) آب اين چشمه را درمان‌بخش جذام و حمدالله مستوفي (ص 284) آن را التيام‌بخش دمل و قرحه خوانده است. در تاريخ قم (ص 67) از يك چشمة آبگرم كهن در جايگاهي به نام سَلم‌‌وَر در روستاي خورهاباد فراهان سخن رفته كه آب آن برطرف كنندة برخي بيماريهاي پوستي بوده است. مقدسي از دو چشمه آبگرم مشهور، يكي به نام «حَمّه» در طبرية شام و ديگري به نام «يونس» در نزديكي «تلّ توبه» در «نينوا»ي قديم ياد مي‌كند. آب چشمة حَمّه براي درمان بيماريهاي جرب، دمل و برخي دردها، و آب چشمة يونس براي درمان پيسي سودمند شمرده مي‌شده است (ص 146، 185). طوسي در عجائب المخلوقات از چند چشمة آبگرم به نامهاي «عين المقدسه» در اسكندريه، «عين المَرضي» در جنوب غزنين و «عين الحمّه» بين خرقان و قزوين و اثر آنها در درمان پيسي و جذام و اورام سخن مي‌گويد (ص 107، 111). همچنين در 3 فرسنگي جنوب شرقي دامغان چشمه‌هايي به نام گرماب وجود داشته و درمان‌بخش جرب و قولنج شمرده مي‌شده است (مستوفي، 278). همين منبع از چشمة آبگرمي در فراوز (= ظاهراً فراوه، از آباديهاي خراسان قديم) خبر مي‌دهد كه شست‌ؤشو در آن، تب‌نو را درمان مي‌كرده است (ص 279).
گل و لاي اين گونه چشمه‌هاي آبگرم و معدني نيز براي درمان برخي بيماريها، مانند درد مفاصل، عرق النّسا (سياتيك)، نقرس، كوفتگي ماهيچه‌ها يا بيماريهاي پوستي به كار مي‌رود. چشمة «آب اندرمان» در باختر شهر ري و چشمة «شورابيل» در نزديكي اردبيل از اين قبيل‌اند. پولاك از چشمة آبگرم بزرگي دربند پي (در شهرستان بابل) با رنگ سبز مايل به زرد و خاصيت چسبندگي و بوي تند گوگرد و خواص درماني براي زخمهاي جرب و گري و درد مفاصل ياد مي‌كند. در دوراني كه وي گزارش خود را نوشته (عصر قاجار) اين چشمه مهم‌ترين مركز درماني مازندران بوده است (ص 419).
تقدس چشمه‌هاي آبگرم: چشمه‌ها از كهن‌ترين روزگاران مورد تقديس مردمان بوده و گاه نيز وسيلة تقرب به خداوند (يا خدايان) شمرده مي‌شده‌اند. در فرهنگ ايران باستان نگهباني آب رودها و چشمه‌ها و افزايش آب آنها برعهدة ناهيد (الهة آب) بوده است. حفظ احترام آب و به ويژه پاكيزه نگاهداشتن چشمه‌ها وظيفه‌اي وجداني به شمار مي‌رفت و آلوده ساختن آب و افكندن چيزهاي پلشت در چشمه‌ها گناه بود.
در فرهنگ اسلامي نيز آب عمده‌ترين پاك كننده و مورد احترام است (نك‍ : آب). برخي چشمه‌هاي آبگرم به علت خواص درماني، حرمت و تقدس بيشتري يافته‌اند. در نزديكي شهر باستاني غداره (روستاي ام قيس كنوني) در درة يَرموك چشمه‌هاي آبگرمي كه در زبان محلي غَدِر حَمه خوانده مي‌شود، وجود دارد و در كنار آنها آثار گرمابه‌هاي بزرگ قديمي هنوز ديده مي‌شود. مردمان پيرامون اين منطقه براي آب‌تني به سوي اين چشمه‌ها روي مي‌آورده و آنها را مقدس مي‌داشته‌اند (جودائيكا، ذيل Hammat Gader, Gadar). سريانيها چشمه‌هاي آبگرم را مقدس مي‌شمرده و براي پاك‌كردن تن و روان خود از آلودگيها و گناه، خود را در اين آبها مي‌شسته‌اند. اما اِفرائيم سيروس قديس سرياني نويس سدة چهارم ميلادي (بستاني، ذيل افرائيم سرياني) تقدس اين‌گونه چشمه‌ها و رسم تن‌شويي به نيت تبرك در آنها را آييني شرك‌آميز دانسته است (اسميت، 184).
بسياري از چشمه‌هاي آبگرم در سرزمينهاي اقوام سامي و نيز در برخي مناطق ايران، به سليمان (ع) نسبت داده شده است. از اين جمله گرمابه‌هاي سليمان در زمينهاي موآب است كه در حقيقت چشمه‌هاي آبگرم گوگردي بوده‌اند (قاموس كتاب مقدس، ذيل سليمان: بركه‌هاي سليمان و بركه‌هاي مقدس). چشمة جوشان طالقان و گرمابه‌اي كه بر سر آبگرم استخر فارس ساخته شده بود، حمام سليمان ناميده مي‌شد (طوسي، 107). چشمة آبگرم شمال غربي تكاب در كنار درياچة «تخت سليمان»، چشمة «زندان سليمان» و يكي از چشمه‌هاي دهكدة آبگرم محلات، «چشمة سليماني» ناميده مي‌شود (جنيدي، چشمه‌هاي معدني ايران، 124، 309).
برخي از چشمه‌هاي آبگرم در ايران به نام امامان و ديگر مقدسين، به ويژه به نام علي بن ابي طالب(ع) و علي بن موسي الرضا(ع) شهرت يافته‌اند. اين‌گونه چشمه‌ها كرامتي از اين بزرگان و به همين علت متبرك و شفابخش شمرده مي‌شوند. چشمة «آب علي» در درةآه در 10 فرسنگي شمال شرق تهران، «چشمه علي» در نزديكي روستاي آستانة مشهد، «حوض امام رضا» در ورتون اصفهان از اين جمله‌اند. همچنين در نزديكي فريمان مشهد، چشمة آبگرم مشهوري به نام «شاهان گرماب» وجود دارد كه از كرامات اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب(ع) به شمار آمده است.
ساختن معبد و زيارتگاه در كنار چشمه‌ها از دورانهاي بسيار كهن در ايران معمول بوده است. در اين روزگار نيز زيارتگاههايي در پاي برخي چشمه‌هاي آبگرم ديده مي‌شود. اينگونه چشمه‌ها معمولاً نام صاحبان مزارها را بر خود دارند، مانند چشمة «سيداسماعيل» در كنار مدفن امام‌زاده سيد اسماعيل در راه رشت به قصبة خرم‌آباد تنكابن (ماسه، 1/413) و «يا علي گنبد» (شليمر، 220) در دهكدة يله گنبد در 3 فرسخي شمال غرب قزوين، كه ظاهراً به يل مقدسي منسوب بوده و اين نام در زبان مردم به صورت «يا علي» در آمده است. كساني كه از درد معده، كمر، روماتيسم، سوءهاضمه، كم‌خوني و بيماريهاي پوستي رنج مي‌برند، در اين چشمه آب‌تني مي‌كنند. همچنين در يك فرسخي ارديب از توابع خور (حكمت يغمايي، 73) زيارتگاهي در كنار يك چشمة آبگرم به نام «امام‌زاده آبگرم» وجود دارد.
برخي از اين چشمه‌ها برآورندة نيازها و آرزوهاي مردمان به شمار مي‌روند و از اين رو «آب مراد» نام يافته‌اند. در چهار فرسخي غرب كرمان، در كنار زيارتگاهي چند چشمة آبگرم هست كه به همين نام شهرت دارد و مورد توجه مسلمانان و زرتشتيان اين منطقه است (سروشيان، 207). چشمة ديگري به همين نام در ابگرم سمنان وجود دارد و يكي از چهار چشمة آبگرم ورتون اصفهان به «حوض مراد» معروف است. چشمه‌هاي آبگرم و معدني «دِنْگْز» در روستاي باباگُرگُر در اسفندآباد قروة سنندج نيز برآورندة مراد شمرده مي‌شوند. آب اين چشمه‌ها در بركه‌اي جمع مي‌شود و زوجهاي بي‌فرزند به آرزوي فرزند آوردن در اين بركه شست‌وشو مي‌كنند.
سكنة پَري‌جا در بند پيِ مازندران در روز اول ماه «هرمو » (يا حَرِمُو = خردادماه، هفتمين ماه طبري در پري‌جا) و نيز در پنج روز «پيتك» (بهيزك: پنجة دزديده، يا پنج روزي كه در پايان اونحو ]= آبان ماه، آخرين ماه طبري[ مي‌افزايند) به محلهُ اَزروسَر مي‌روند و در چشمة آبگرم «ازرو» (رو = رود) كه در دامنة جنوبي كوه خَريون قرار دارد، به قصد تبرك و تيمن و مرادخواهي در آب آن سر و تن مي‌شويند. همچنين در شب 26 اَيدمو (= عيدماه) يا نوروز مو (= نوروزماه، چهارمين ماه طبري) مردم اين منطقه بر سر همان چشمه گرد مي‌آيند و براي شادي ارواح مردگان خود در پيرامون آن مشعل مي‌افروزند (بلوكباشي، 84 ـ 88).
حمامهاي آبگرم: گرماي طبيعي آب چشمه‌هاي آبگرم، مردم جوامع كهن را به بهره‌گيري از اين ابها در گرمابه‌ها برانگيخت. در ايران و پاره‌اي سرزمينهاي ديگر خاور زمين، ساختن اين‌گونه گرمابه‌ةاي بي‌نياز از سوخت، چه در پاي چشمه‌هاي آبگرم و چه در آباديهاي نزديك آنها، مرسوم بوده است. كهن‌ترين نمونه‌هاي اين‌گونه گرمابه‌ةا كه بيشتر نقش درماني داشته‌اند، در پيرامون چشمه‌هاي غذر حمه در شهر غَداره بوده است. در آبگرم شمال غربي سمنان نيز آثاري از بناهاي كهن خشتي و گلي دوران پيش از اسلام كه قاعدتاً مجموعه‌اي از خانه و حمام و كاروانسرا بوده، باقي مانده است (مخلصي، 74). در طبريه همة گرمابه‌هاي شهر و نيز بسياري خانه‌ها از آب چشمه‌هاي آبگرم آن استفاده مي‌كرده‌اند (مقدسي، 185). نظير چنين وضعي در تفليس نيز حكم‌فرما بوده است (ابن حوقل، 89؛ ابوالفدا، 467). ابن بلخي در فارسنامه (ص 127) به آبگرمي داراي تركيبات گوگردي، در كوه مرودشت اصطخر اشاره مي‌كند. در عصر صفوي دو گرمابه در دهستان آبگرم لاريجان ساخته شد كه تا چندي پيش داير و به حمامهاي شاه عباسي معروف بود. صدها گرمابة خصوصي نيز طي دهه‌هاي اخير در اين دهستان ساخته شده كه در همة آنها آب گرم چشمه روان است و بيشتر مورد استفادة درماني است (جنيدي و ديگران، چشمه‌هاي معدني آبگرم لاريجان، 10).
جان فراير پزشك انگليسي در گزارش سفر خود به ايران در 1677 از دو گرمابه در كنار چشمه‌هاي آبگرم «گنو» در بندرعباس ياد مي‌كند كه يكي از آنها توسط آلمانيها، و ديگري به سرماية يك بانكدار هندي ساخته شده و مورد استفادة درماني بوده است (الگود، 447). همچنين در كنار برخي چشمه‌هاي آبگرم، آثاري از گرمابه‌هاي مربوط به عصر قاجار بازمانده است. از اين جمله، حمامي منسوب به فتحعلي شاه در آبگرم دهكدة سردها در سراب، و يكي ديگر منسوب به عباس ميرزا، در چشمة آبگرم دهكدة ليقوان در بستان‌آباد تبريز (مهندس، 304ـ 305) قابل ذكرند. در 100 سال اخير گرمابه‌هاي بسياري در پيرامون چشمه‌هاي آبگرم در گوشه و كنار كشور ساخته شده و هم اكنون مورد استفاده است.
شگفتيهاي چشمه‌هاي آبگرم: به برخي از چشمه‌هاي آبگرم شگفتيهايي نسبت داده شده است كه غالب آنها پاية درستي ندارد، در برخي كتب كهن از چشمه‌هاي سنگ‌زا و مارزا سخن گفته‌ مي‌شود. قزويني در عجائب المخلوقات و دمشقي در نخبه‌الدهر و ابودُلَف در سفرنامه خود از چشمه‌هايي در مناطق مختلف آذربايجان ياد مي‌كنند كه آب آنها به سنگ تبديل مي‌شده است. ظاهراً مدار املاح و مواد معدني اين آبها چنان زياد بوده كه پس از زماني كوتاه رسوب مي‌كرده و سخت مي‌شده است. مينورسكي در يادداشتهايش بر رسالة ابودلف مي‌نويسد كه سنگ مرمر تبريز از رسوبهاي آب چشمه‌هاي كرانة درياچة اروميه تأمين مي‌شده (ابودلف، 107). آب برخي چشمه‌ها به علت در برداشتن مواد آهني و غير آن، سرخ رنگ بوده و همين عامل ماية پيدايش برخي داستانها و پندارها دربارة آنها شده است (ماسه، 1/416؛ طوسي،‌ 108). قزويني به چشمة آبگرم باميان، بانگي همچون رعد نسبت مي‌دهد و آب آن را قابل سوختن مي‌داند (عجائب المخلوقات، 180) و دمشقي مدعي است كه آن چشمه، آب دهان يا ماده پليدي را كه به درون آن افكنده مي‌شده، با افزايش جوشش و فوران، بيرون مي‌افكنده است (ص 182) همانند اين خاصيت به چشمة معدني آب ابيض ارمنيه نيز نسبت داده شده است (طوسي، 105).
دربارة چشمه‌هاي آبگرم و معدني در ايران و نيز در بسياري كشورهاي ديگر و خواص آنها، هنوز بررسي فراگير و منظمي انجام نشده و آنچه صورت گرفته، بسيار ناقص و پراكنده بوده است. در منطقة كوير، به ويژه در نزديكي روستاي ناي‌بند (در 180 كم‍ جنوب خاوري طبس)، چشمه‌هاي آبگرم و معدني بسياري هست كه مورد مطالعة جدي قرار نگرفته است. همچنين در باختر شيراز طي سالهاي اخير تعدادي چشمة آبگرم پديد آمده است كه آگاهي چنداني دربارة ويژگيهاي آنها در دست نيست. به نظر مي‌رسد كه در بسياري از مناطقي كه در حوزة آتش‌فشانها قرار دارند، چشمه‌هاي معدني دست‌نخورده و نيز منابع آبگرمي كه بتوان به سهولت بدانها دست يافت، وجود داشته باشد.
خواص درماني فوق‌العادة اين‌گونه چشمه‌ها، و در نتيجه اهميت اقتصادي غيرقابل انكار آنها، بررسيهاي منظم و گسترده در اين زمينه را ضرور مي سازد.
مآخذ: ابن بلخي، فارسنامه، به كوشش جلال‌الدين طهراني، تهران، 1313ش؛ ابن حوقل، ابوالقاسم محمد، صوره‌الارض، ترجمة جعفر شعار، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1345ش؛ ابن فقيه، احمد بن محمد، مختصر البلدان، ليدن، بريل، 1967م؛ ابوالفدا، اسماعيل، تقويم البلدان، ترجمة عبدالمحمد آيتي، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1349ش؛ ابودلف، مسعر بن المهلهل، سفرنامه. به كوشش ولاديمير مينورسكي، ترجمة ابوالفضل طباطبايي، تهران، 1342ش؛ الگود، سيريل، تاريخ پزشكي ايران، ترج0مة باهر فرقاني، تهران، اميركبير، 1356ش؛ بستاني (پطرس)، ذيل افرائيم سرياني؛ بلوكباشي، علي، «گاه‌شماري و چند جشن در مازندران»، پيام نوين، س 8، شم‍ 7 (دي 1345ش)؛ همو، تحقيقات محلي در مازندران و گرگان، 1345 (چاپ نشده)؛ پولاك، پاكوب ادوارد، سفرنامه، ترجمة كيكاووس جهانداري، تهران، خوارزمي، 1361ش؛ ترابي طباطبايي، جمال، آثار باستاني آذربايجان، تهران، انجمن آثار ملي، 1355ش، ج 2؛ جرجاني، اسماعيل، الأغراض الطبيه و المباحث العلائيه، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1345ش؛ همو، ذخيرة خوارزمشاهي، بنياد فرهنگ ايران، 1355ش؛ جنيدي، محمدجواد، چشمه‌هاي معدني ايران، دانشگاه تبريز، 1348ش، ج 1؛ همو و ديگران، «چشمه‌هاي معدني آبگرم لاريجان»، ماهنامة داروپزشكي، س 2، شم‍ 20 (تير 1343ش)؛ همو و ديگران، «آبگرم ورتون اصفهان»، مجلة طب عمومي، شم‍ 5، (تير 1346)؛ جودائيكا؛ حكمت يغمايي، عبدالكريم، جندق، روستايي كهن بر كران كوير، تهران، توس، 1353ش؛ دمشقي، محمد بن ابي طالب، نخبه‌الدهر، ترجمة حميد طبيبيان، تهران، فرهنگستان ادب و هنر ايران، 1357ش؛ ذكاء، يحيي، زمين لرزه‌هاي تبريز، تهران،‌1359ش؛ ساعدي، غلامحسين، خياو يا مشكين شهر، تهران، اميركبير، 1354ش؛ سديدالسلطنه (كبابي)، محمدعلي، بندرعباس و خليج فارس، به كوشش علي ستايش، تهران، دنياي كتاب، 1363ش؛ سروشيان، جمشيد، فرهنگ بهدينان، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، فرهنگ ايران زمين، 1335ش؛ شاملو، احمد، كتاب كوچه، تهران، مازيار، 1357ش، ج 1؛ شيندلر، هوتوم و ديگران، سه سفرنامه، به كوشش قدرت‌الله روشني (زعفرانلو)، تهران، توس، 1356ش، ص 145-211؛ طوسي، محمد بن محمود، عجايب المخلوقات، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1345ش؛ غفوري، محمدرضا و رضا مرتضوي، آبشناسي، دانشگاه تهران، 1357ش؛ فرهنگ جغرافيايي ايران، ج 1، 3، 5، 6، 8؛ فسايي، ميرزاحسن، فارسنامة ناصري، تهران، 1313ق؛ قزويني، زكريا بن محمد، آثار البلاد، بيروت، 1380ق/1960م؛ همو، عجايب المخلوقات، به كوشش نصرالله سبوحي، تهران، مركزي، 1361ش؛ قمي، حسن بن محمد، تاريخ قم، ترج0مة حسن بن علي بن حسن بن عبدالملك قمي، به كوشش جلال‌الدين طهراني، تهران، توس، 1361ش؛ گلريز، محمدعلي، مينودر، تهران، 1337ش؛ ماسه، هانري، معتقدات و آداب ايران، 1355ش، ج 1؛ مستوفي، حمدالله، نزهه‌القلوب، به كوشش گاي لسترنج، لندن، 1915م؛ مصطفوي، محمدتقي، آثار تاريخي طهران، به كوشش ميرهاشم محدث، تهران، انجمن آثار ملي، 1361ش؛ مقدسي، محمدبن احمد، احسن التقاسيم، ترجمة علي نقي منزوي، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، 1361ش؛ مهندس، ابوطالب، منابع ابهاي ايران از نظر توسعة اقتصادي، تهران، 1344ش؛ نجم‌آبادي، محمد، تاريخ طب در ايران پس از اسلام، دانشگاه تهران، 1353ش؛ هاكس، جيمز، قاموس كتاب مقدس؛ نيز:
Schlimmer, J. L., Terminologie medico-pharmaceutique et anthropologique Francaise-Persane, university of Tehran, 1974; Smith, W. Robertson, The Religion of the Semites, New York, 1972

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۳۵ ب.ظ
توسط ganjineh
آبِل، نام چندين محل در سوريه، لبنان، فلسطين و اردن. اين كلمه گاه به شكل مضاف به نام يك محل و جز ان به كار رفته است. «آبل» يك واژة سامي و ظاهراً به معناي جاي پر آب (جودائيكا) يا متضمن مفهوم پر آبي، سرسبزي و فراواني گياه است (بستاني؛ مشكور) در كتاب مقدس اين كلمه به معناي «نهر» (جوي و رودخانه) آمده است (دانيل، 8: 2-6). برخي از پژوهشگران بي‌ارائه سندي استوار آن را به معناي چمن و مرغزار تر و تازه، در معنايي نزديك به «مَرج» عربي، گرفته‌اند (خوري؛ بستاني؛ هاكس).
ياقوت از چهار آبل نام برده است: 1. آبل الزَّيت كه ذكر آن در حديث مربوط به سپاه اُسامه بن زيد آمده است (نك‍ : آبل الزيت)؛ 2. آبل القَمْح، دهكده‌اي در بانياس از نواحي دمشق، واقع ميان دمشق و ساحل، 3. آبل السُّوق، دهكده‌اي بزرگ در غوطة دمشق كه ابوطاهر حسين بن محمد، معروف به ابن خُراشة انصاري خزرجي آبلي (د 428ق/1037م) امام جامع دمشق، منسوب بدان جاست؛ 4. آبل، از دهكده‌هاي حِمص و در 2 ميلي آن به سمت قبله (1/56 – 57). برخي از پژوهشگران آبل القمح را همان آبل بيت مَعْكة عبري (آبل مايم، مائيم، ابلُ الْمياه) يا دهكده‌آي كه برجاي ويرانة بيت مَعْكه ساخته شده مي‌دانند (جودائيكا)، و آبِل السُّوق يا آبِل ليسانياس همان است كه امروز «سوق وادي بَرَدي» نام دارد (بستاني).
جز اين 4 آبل، در منابع از آبل السَّقي (آبِل الهَواء)، آبِل شِطّيِم، آبِل الكَراميم (آبل الكُروم، مَرْج الكُروم)، آبِل مَحُولَه (مَرْج الرّقص) و آبِل مِصرايم نيز سخن رفته است (خوري؛ امين؛ بستاني؛ جودائيكا).

مآخذ: امين، حسن، الموسوعه الاسلاميه، بيروت، دارالتعارف، 1975م، 1/67 ـ 68؛ بستاني (فؤاد افرام)؛ جودائيكا؛ خوري، سليم و ميخائيل شحاده، آثار الأدهار، بيروت، مطبعه السوريه، 1875م؛ كتاب مقدس؛ مشكور محمد جواد، فرهنگ تطبيقي، 1/3؛ هاكس، جيمز، قاموس كتاب مقدس، ص 7؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم‌البلدان، به كوشش ف ووستنفلد، لايپزيك، 1866ـ1870م.

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۴۰ ب.ظ
توسط ganjineh
آبِل، آرمان (1903ـ1973م)، استاد تاريخ و معارف اسلامي، عرب‌شناس، لُغَوي بلژيكي و صاحب تحقيقات و آثار بسيار در مسائل ديني، تاريخي، باستان‌شناسي و جامعه‌شناسي.
زندگي: آبل در شهر اوكل از ايالت برابان بلژيك زاده شد و در 31 مة 1973 به گونة ناگهاني در «اَوان» چشم از جهان فرو بست. تحصيلات ابتدايي را در آموزشگاههاي محلي ايكسل و شيربيك به پايان برد و آنگاه تحصيلات دبيرستاني را در مدرسة آتنة شيربيك دنبال كرد (1914ـ1920). معلمان اين دبيرستان از استادان دانشگاه آزاد بروكسل بودند كه از سوي مهاجمان آلماني بسته شده بود. حضور اين استادان در آن دبيرستان به آبل اين فرصت را داد كه بنيادهاي دانش را از كساني چون گوستاو شارلير و هانري گرگوار و هانري ليبرخت فراگيرد. گراگواروي را به فراگيري زبان يوناني تشويق كرد. آبل در 1920 وارد دانشگاه بروكسل شد و در آنجا به تحصيل لغت‌شناسي كلاسيك، فلسفة محض و علوم پرداخت. از 1924 به دريافت درجة دكتري در لغت‌شناسي كلاسيك توفيق يافت. از 1923 در دبيرستان قديمي خود آتنه آغاز به تدريس كرد و پس از دو سال در 1925 به همراه هانري گرگوار راهي مصر شد. آنجا در مقام رياست دانشكدة ادبيات به تدريس زبانهاي يوناني و لاتين پرداخت. وي فراگيري زبان عربي را در اين كور آغاز كرد و اين كار را تا پايان عمر ادامه داد. در كاوشهاي باستان‌شناختي فُسطاط، قاهرة قديم، شركت جست و شماري از اشياءِ سفالين دوران اسلامي را كه در فهرست مصري آن ياد نشده بود، تكميل و تعمير و ارائه كرد. زير نظر گاستن ويت كه در آن زمان رئيس موزة ملي هنرهاي عرب بود، كتابي دربارة اثار سفالين عهد ممالك منتشر كرد. اين كتاب چندي بعد تكميل شد و بار ديگر با عنوان «آثار سفالين دوران اسلامي مصر» در بروكسل انتشار يافت. پس از بازگشت از مصر از 1928 تا 1953 باز در دبيرستان آتنه به كار تعليم پرداخت. در 1939 نخستين كلاس عربي را در «انستيتوي مطالعات عالي بلژيك» گشود و از 1934 درسهاي اسلام‌شناسي، تأثير تمدن يوناني در انديشه‌هاي عربي، هزار و يك شب، عنصر زيباشناسي در ادبيات عرب، تاريخ جدل ميان اسلام و عيسويّت، تكامل تاريخي و بوم‌شناختي قاهره، بغداد و فاس را نيز آغاز كرد.
در 1931ـ1932 كه به عنوان دانشجوي خارجي در دانشسراي عالي پاريس به تحصيل مشغول بود، فرصت شركت در سمينارهاي مربوط به متون فلسفة يونان كه به وسيلة لئون روبن هدايت مي‌شد و نيز حضور در كلاس لوئي ماسينيون (در دانشگاه سوربُن) و كلاس ويليام مارسه (در كولّژدوفرانس) را پيدا كرد. ايام اقامت در پاريس فرصتي براي آبل بود كه در حلقة شاگردان مدرسة زبانهاي زندة شرق و مدرسة تحقيقات عالي درآيد. وي ساعاتي دراز را نيز در بخش كتابهاي خطي كتابخانة ملي پاريس به بررسي متون خطي مربوط به بحثهاي جدلي اسلام و مسيحيت گذراند. حاصل مطالعاتش در اين مركز هستة اصلي كارهاي بعدي او را تشكيل داد.
ديري نپاييد كه آبل به شركت در مجامع علمي داخل و خارج بلژيك دعوت شد. او در سخنرانيهاي خود در جلسات اين مجامع مي‌كوشيد تا ضمن دوري از تكرار مطالب، پيوسته موضوعات نويني را عنوان كند و خود را با مسائل تازه‌اي رويا روي سازد. ابل پيوسته در حال تلاش و بررسي و تحقيق بيشتر و ژرف‌تر بود. هدف اصلي وي از پژوهشهايش آگاه شدن از تاريخ بحث و جدل بين اسلام و مسيحيت و مبادلات ميان دنياي غرب و اسلام بود. در دنبال اين هدف و براي گسترده‌تر كردن دايرة اطلاعات سياسي خويش، ميان سالهاي 1934ـ 1945م بخش عمدة وقت خود را صرف كارهاي سياسي كرد. در گيرودار اين فعاليتها وي به صورت سخنور، مجاهد و روزنامه‌نويسي با ايمان در كنار مردم به مبارزه پرداخت. حاصل اين تلاشهاي سياسي، وقوف بيشتر بر دنياي سياست، كشف حقايقي از روحيات بشري و آشنايي با ساخت پيچيدة تحول در كشورهاي عربي پس از جنگ جهاني دوم بود. اينها به وي كمك كرد كه تلاشهايش را در جهت تنظيم و تدوين مطالعاتش دربارة جهان اسلامي معاصر به گونة بهتري دنبال كند.
آبل در 1949 پايان نامة دكتري خود را دربارة يكي از اثار ناشناختة ابوعيسي محمد بن هارون معروف به ابوعيساي ورّاق (د 247ق/861م)، در دانشگاه آزاد بروكسل گذراند. در همين سال رشتة تازه‌اي به نام تاريخ مبادلات فرهنگيِ غربِ مسيحي و شرقِ مسلمان در قرون وسطي به صورت آزاد در دانشكدة ادبيات دانشگاه بروكسل بنياد نهاد و با پشتيباني همين دانشكده درس اسلام‌شناسي را در انستيتوي زبان‌شناسي داير ساخت. اندكي بعد تدريس رشتة تاريخ مذاهب در دانشكدة علوم انساني را نيز به عهده گرفت. در 1958 كرسي اسلام‌شناسي و زبان عربي نوين در دانشگاه دولتي گاند به وي واگذار شد. افزون بر وظايف ياد شده، رياست «مركز شرق جديد» به وي محول گرديد. در اينجا در سال 1964 سمينار مربوط به فيزيولوژي جهان سوم را تشكيل داد. در 1961 رياست «انجمن بلژيكي مطالعات شرقي» بدو سپرده شد.
آبل در 1951، 1952 و 1956 سفرهاي تحقيقاتي چندي به جنوب سوريه انجام داد و در بازگشت گزارشي دقيق دربارة قلعة ايوبي در ناحية بُصري اِسكي شام (بُصراي كهنه در جنوب غربي سورية فعلي) منتشر ساخت. در 1958 هيأتي را به مانيما، ناحيه‌اي در كشور آفريقايي زئير، برد و در بازگشت كتابي شامل گزارش پژوهشهاي اين هيأت منتشر كرد كه از مآخذ خوب موجود دربارة مسلمانان اين ناحيه از آفريقاي مركزي است. آبل دانشمندي انسان دوست، فروتن و استادي بي‌رقيب در مطالعات اسلامي در بلژيك بود.
آثار: در يادنامه‌اي كه به پاس خدمات آبل انتشار يافته، فهرستي شامل بيش از 120 مقاله، تك‌نگار، جزوه و تاب از اين پژوهشگرذ به دست داده شده است. مقالات او كه تقريباً همگي به فرانسوي است، در مجلات معتبر بلژزيك و نشريه‌هاي بين‌المللي انتشار يافته است. گزيده‌اي از آثار آبل به شرح زير است: «اسامي نام‌آوران جهان اسلام »؛ «شركت در مطالعة سفالينهاي مصر دوران اسلامي: سفالينهاي دوران عربي مصر از سدة 8 تا 16»، انتشارات موزة عربي قاهره، 1930 ؛ «مكاشفات بحيرا و مفهوم اسلامي مهدي »؛ «راجع به تأثير مسيحيت در شكل‌گيري شريعت اسلامي »؛ «تأثير مباحثات اسلامي ـ مسيحي در شكل‌گيري تفسير قرآن »؛ «ماه‌شناسي ابن‌الهيثم و رابطة آن با علوم يوناني »؛ «تعاليم هزار و يك شب »؛ «ارسطو، افسانه و تاريخ »؛ كتاب في الرّدّ علي النّصاري في الاتّحاد و اولاد ، تأليف ابوعيسي وراق، رسالة جدلي برضد مسيحيت از سدة 9م (رسالة دكتري آبل)؛ «ذوالقرنين، پيامبر جهاني »؛ «ماهيت جامعه‌شناختي ريشه‌هاي آيين محمدي در اسلام متأخر »؛ «دگرگونيهاي سياسي و ادبيات فرجام‌شناختي در جهان اسلام »؛ «اسپانيا: تقسيم‌بندي بين‌المللي »؛ «پايگاه بيگانگان در اسلام »؛ «خليفه، وجودي مقدس »؛ «بحيرا »؛ «مسألة مبادلات فرهنگي ميان شرق و غرب در قرون وسطي »؛ «جزيه: خراج يا سَرْبَها؟ »؛ «نفوذ عناصر ايراني در جهان سوري ـ مصري »؛ «تاريخ اديان ».

مآخذ:
London University, Catalogue of the School of Oriental and African Studies, 1963 p. 94; Pearson, J. D., Indes Islamicus, 1906-1955, pp. 55, 65, 99, 153, 359, 705, 1961-1965, p. 22, 1966-1970, pp. 1, 2, 34, 74, 76, 110, 198, 300, 313, 1971-1975, pp. 22, 38, 40, 69, 77, 114, 132, 140, 153, 327, 339; Salmon, Pierre (ed.) Mélanges D’Islamologie, dé dié à la memoire d’Armand Abel, Leiden, Brill, 1974; University of Chicago, Catalog of the Oriental Institute Library, 1970, p. 75

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۴۲ ب.ظ
توسط ganjineh
آبِلُ اَلزَّيْت، نام محلي در اردن، نزديك و پيوسته به سرزمين شام (ياقوت، 1/56). اين نام در ارتباط با سريّة (جيشِ) اُسامه‌بن زيدبن حارثه و به احتمال قوي از طريق يك روايت منقول در طبري (3/184) به ديگر منابع اسلامي راه يافته است، زيرا در متون كهن‌تر از طبري ذكري از آن ديده نمي‌شود. طبري اين خبر را به روايت عبيدالله بن سعد زُهْري، از عَمّش يعقوب بن ابراهيم، از سيف بن عمر، از عبدالله بن سعيد بن ثابت بن الجِذْع انصاري، از عبيد بن حنين مولاي پيامبر، از ابو مُويَهبه مولاي پيامبر چنين نقل كرده است: «... گروهي را آمادة گسيل كرد و اسامه بن زيد را بر انان گماشت و به او فرمود كه آبل‌الزّيت از مَشارف شام در سرزمين اردن را در نورد...» (همانجا، قس: ابن بدران، 1/116). طبري در خبري ديگر كه به روايت ابن حميد، از سلمه، از محمد بن اسحاق،‌از عبدالرحمان بن الحارث بن عياش بن ابي ربيعه مي‌آورد، مانند ديگر متون (ابن هشام، 4/253؛ بكري، 1/101؛ مقدسي، 4/241؛ ابن اثير، 2/317؛ ابن خلدون، 2(2)/61، ديار بكري، 2/154) از تاختن بر بَلقاء و داروم از سرزمين فلسطين سخن به ميان آورده، ولي از آبل‌الزّيت ذكري نكرده است (3/184). مشروح خبر به روايت واقدي و ابن سعد چنين است: پيامبر(ص) روز سه‌شنبه 3 روز مانده از ماه صفر سال 11 هجرت (ابن سعد: دوشنبه 4 شب مانده از صفر) پس از حجّه‌الوداع و چند روز پيش از رحلت فرمان داد كه مردم براي غزو با روم آماده شوند و فرداي آن روز اسامه را فراخواند و فرماندهي سپاه را بدو سپرد و فرمود: «اي اسامه، به نام خدا و به بركت او رهسپار شو تا به جايگاه كشته شدن پدرت رسي. پس اسب بر آنان بران كه تو را بر اين لشكر امير كرده‌ام. آنگاه بامدادان براهل اَبْني ]در روايت يعقوبي، 2/113؛ يُبني[ بتاز و...» (واقدي، 3/1117؛ ابن سعد، 1(2)/136).
گرچه وجود راويِ حديث‌ساز و دروغ‌پردازي چون سيف بن عمر (عسكري، عبدالله بن سبأ، 1/75ـ 78؛ همو، خمسون و مائه صحابي مُختلَق، 1/51 ـ 55) در زنجيرة راويانِ خبر نخستين طبري آن را از اعتبار مي‌اندازد، ولي مي‌توان احتمال داد كه اولاً محلي به نام آبل‌الزّيت واقع در مشارف شام از سرزمين اردن در روزگار طبري و پيش از او وجود داشته و براي اهل فن شناخته شده بوده؛ ثانياً اُبْني (يُبني) نام پيشين يا نام ديگر آبل‌الزّيت بوده، يا اُبني و آبل‌الزّيت نام دو محل نزديك به هم و واقع در ناحيه‌اي بوده كه جيشِ اسامه بدان‌جا گسيل شده است.

مآخذ: ابن اثير، عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1982م؛ ابن بدران، عبدالقادر بن احمد، تهذيب تاريخ ابن عساكر، دمشق، مكتبه‌العربيه، 1329ق، 1/115ـ116؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، العبر، بيروت، دارالعلم للجميع؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبير، به كوشش ادوارد زاخائو، ليدن، 1912م؛ ابن هشام، عبدالملك، السيره‌النبويه، به كوشش ابراهيم آبياري و ديگران، قاهره، مطبعه مصطفي البايي الحلبي، 1936م؛ بكري، عبدالله بن عبدالعزيز، معجم ما استعجم، به كوشش مصطفي سقا، قاهره، لجنه‌التأليف و الترجمه و النشر، 1364ق؛ ديار بكري، حسين، تاريخ الخميس، بيروت، مطبعه الوهبيه، 1283ق؛ طبري، محمد بن جرير، تاريخ، بيروت، دارسويدان، 1962م؛ عسكري، مرتضي، خمسون و مائه صحابي مختلق، بغداد، كليه اصول‌الدين، 1969م؛ همو، عبدالله بن سبأ، بيروت، دارالزهرا، 1983م؛ مقدسي، احمد، البدء و التاريخ، به كوشش كلمان هوار، پاريس، 1903م؛ واقدي، محمد، مغازي، به كوشش مارسدن جونز، لندن، 1966م؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم‌البلدان، به كوشش ف ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م؛ يعقوبي، ابن واضح، تاريخ، بيروت، دارصار.

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۴۵ ب.ظ
توسط ganjineh
آبِله، يا آبِلا، آبيلا، آبولا، آويلا، شهر و مركز استاني به همين نام در اسپانياي مركزي (كاستيلِ كهن = قَشْتاله) كه در 40 و 39 عرض شمالي و 4 و 42 طول غربي، در فاصلة 87 كم‍ غرب مادريد واقع شده است. از شمال به كوههاي بلند سي‌يرا دگردوس و از شرق به كوههاي سي‌يرا دِگوادارّاما محدود مي‌گردد. ارتفاع آن از سطح دريا 132،1 متر است و رودخانة اداجا (به اسپانيايي: اَداخا ) از آن مي‌گذرد. زمستانهايي سخت و تابستانهايي لطيف دارد و يكي از بهترين نمونه‌هاي شهرهاي بارودار قرون وسطي است كه دست نخورده در اروپا باقي مانده است.
آبله به علت مشرف بودن بر راه ارتباطي كاستيل قديم و جديد موقعيتي خاص داشته و در روزگاران پيشين نقش نظامي مهمي ايفا مي‌كرده است. از اين روي، 4 سدة پياپي، مسلمانان و اسپانياييها بر سر آن با يكديگر در كشاكش بودند.
تاريخ شهر: آبله در اصل شهري فينيقي بود كه به تصرف روم درآمد. از سدة 4م اُسقف‌نشين ناحية آبولا (نام رومي اين محل) گرديد. در همين سده بريسيليانوس آنجا را پايگاه انديشه‌هاي بدعت‌آميز خويش ساخت. طارق بن زياد، فاتح اندلس، ناحية كاستيل و از آن ميان آبله را در 92ق/711م، پيش‌تر از ديگر مناطق مركزي و شمالي اسپانيا گشود و مسلمانان در آنجا ساكن گرديدند. چند سال ديرتر، گروهي از مسيحيان كه از پيشِ رويِ سپاهيانِ اسلام گريخته بودند، با آگاه شدن از دادگري مسلمانان، به تدريج به ميهن خويش بازگشتند. به نظر مي‌رسد اين بازگشت در روزگار فرمانروايي عُقْبَه بن الحجاج السلولي (116ـ121ق/734ـ739م) بر اندلس رخ نموده باشد. سرزمينهاي پيرامون آبله از مناطقي بود كه بربرهاي مسلمان در آنها منزل گزيدند. نامهاي برخي از اين سرزمينها اين مطلب را تأييد مي‌كند (مؤنس، 381ـ382). مسلمانان پيش از ورود عبدالرحمان الداخِل (اموي) به اسپانيا در 138ق/755م نواحي وسيع حوضة رودهاي منهو و تاجه، و از آن ميان، آبله را به سبب زد و خوردهاي اعراب و بربرها و قحط و گرسنگي رها كردند و اين نواحي به سانِ سرزمين بي‌طرفي ميان اندلس اسلامي (از شرق، جنوب و غرب) و دولت مسيحي اَشْتُريش (آستورياس، در شمال) باقي ماند و مسيحيان مجال يافتند كه جاي آنان را بگيرند. فُرُوِيلاي اول، پسر آلفونسو، پادشاه مسيحيِ جَليقيه (در شمال اسپانيا) در 147ق/764م از درگيري عبدالرحمان اموي با داعيان عباسي سود جست و از نهر دُوَيره (دوئرو) گذشت و بسياري از مناطق شمال و غرب، از آن ميان قشتاله و آبله را با كشتار و ويراني بسيار از دست مسلمانان بيرون آورد. عبدالرحمان با همة درگيريهاي داخلي، از اين رويداد غافل نماند. پس در 148ق/765م يكي از سران سپاه خويش را با نيرويي عظيم به تصرف اين نواحي گسيل داشت. از اين تاريخ، اين شهر همراه با اين ناحيه در كشاكش مسلمانان و مسيحيان قرار گرفت. منابع حاكي است كه آبله در اوايل سدة 3ق/9م جزو اسپانياي مسيحي بوده است. در 37پق/981م كه منصور بن ابي عامر بر شمال اسپانيا چيره گشت، مسلمانان بار ديگر بر اين شهر دست يافتند. از منابع بر مي‌آيد كه با تلاشهاي 0جنگي منصور، سرانجام اين ناحيه به طور كامل در 390ق/1000م با جنگي سخت باز پس گرفته شد، ولي ديري نگذشت كه آشوب در قُرْطُبه به پا خاست و بساط خلافت امويان از اندلس برچيده شد (422ق/1031م) و مسلمانان براي نبرد و سركوب يكديگر به ياري جستن از مسيحيان پرداختند وئ در نتيجه، يكپارچگي سياسي مسلمانان از اندلس رخت بربست و مسيحيان شهرهاي از دست داده را يكي پس از ديگري باز پس گرفتند. آبله نيز سرانجام در 481ق/1088م توسط آلفونس ششم به دست مسيحيان افتاد. وي بارويي استوار گرد شهر بر آورد و ساختمان بسيار در آن بنياد نهاد، و آبله از اين پس از شهرهايي شد كه مُدَجَّنان (ه‍ م) در آنها اقامت داشتند. اينان مسلماناني بودند كه فرمانروايي اسپانيا و مسيحيان را پذيرفتند و ناگزير از گرايش ظاهري به مسيحيت گرديدند. با اين حال، سنگ نبشته‌اي (مورخ 800ق/1399م) كه در بخش كهن شهر آبله به دست آمده و لوي‌پروانسال آنر ا نقل كرده، آشكارا از بقاي اسلام و ادامة زندگي مسلمانان تا سده‌ها پس از افتادن اين شهر به دست مسيحيان حكايت مي‌كند. متن اين سنگ‌نبشته چنين است: «هذا قبر عبدالله بن يوسف السي(؟) المقتول علي ظلم... (؟) و ملكه عام ض الهجره نبينا محمد صلي الله عليه و سلم... (؟) الله يجمعنا معه في الجنّه النّنعيم لاحول و لاقوّه اِلا بالله» (ارسلان. 1/340). به رغم اينكه مدت فرمانروايي مسلمانان در اين شهر كوتاه بود و اين شهر پيوسته در كشاكش مسيحيان و مسلمانان قرار داشت، گروهي از دانشمندان اسلامي به اين شهر منسوبند كه برخي از آنان از آنجا به فاس، در مراكش كوچيدند. يكي از ايشان ابوعبدالله محمد بن ابراهيم عَبْدَريِ آبِلي (د 757ق/1356م) شاگرد ابن بناي مراكشي است.
آبله تا سدة 17م به بركت اقامت گروهي بسيار از مدجّنان در آن، شهري آبادان بود. فيليپ دوم، پادشاه اسپانيا، به اين دليل كه اينان همچنان در دل مسلمان مانده‌اند، فرمان داد تا همه از شهرها اخراج گردند. اين فرمان با اعتراض بسياري از اهالي، به ويژه صاحبان اراضي، رو به رو گرديد و ايشان به پادشاه رساندند كه اگر مدجنان بيرون رانده شوند، سرزمين ما ويران و تباه مي‌گردد، ولي پادشاه در اجراي اين فرمان كه در 9 ربيع‌الاول 1019ق/22 مة 1610م صادر كرده بود، پافشرد. كوچاندن اينان، چنانكه پيش‌بيني مي‌شد، آبله را به پريشاني و ويراني كشاند، زيرا بيش‌ترين سهم شكوفايي اقتصادي اين شهر از آنِ مسلمانان بود. بوربونها در سدة 18م با توسعة صنايع بافندگي در اين شهر كوشيدند بدان رونق بخشند، ولي به رغم اين تلاشها، تا پس از برپايي راه‌آهن مادريد به سلمنكه ، اين شهر به پا بر نخاست. آبله امروز شهري است كشاورزي و ساده كه جمعيت آن در 1970م، 983،30 تن بوده است (بريتانيكا) و از ديدني‌ترين مراكز جهانگردي اسپانيا به شمار مي‌آيد.
آثار تاريخي: آبله از نظر معماري به صورت يك شهر قرون وسطايي اروپا به جاي مانده است و آثار و بناهاي بسياري را دست نخورده، از سده‌هاي پيشين به ويژه 11 و 12م، در خود حفظ كرده است. كهن‌ترين اين آثار، «گاوانِ ايبِري» است و اينها صخره‌هاي عظيمي است كه به شكل جانوراني چهار پا تراشيده شده است. نگاره‌ها و تنديسهايي نيز از دوره‌هاي رومي و اسلامي در اينجا يافت مي‌شود كه در برخي از ساختمانهاي جديدتر به كار گرفته شده است.
باروهاي آبله را مي‌توان مهم‌ترين اثر تاريخي شهر دانست و تنها باروهاي شهر لَبله در استان اشبيليه است كه مي‌تواند در زيبايي و شكوه با آن همسنگي كند. تاريخ ساختمان بارو به بهار 483ق/1090م مي‌رسد، ولي اين ساختمان تا 492ق/1099م كامل نگرديد. اين ديوار عظيم چندپهلويي است به طول 506،2 متر، ارتفاع 13 متر و ضخامت 4 متر، از سنگ گرانيت سرخ كه بخش كهن شهر را از بخشهاي جديدتر جدا مي‌سازد. اين بارو 9 دروازة بزرگ (در برخي از مآخذ 8 دروازه) و 86 برج استوانه‌آي دارد. ميداني وسيع در ميان شهر واقع شده كه خيابانهاي اصلي از آن منشعب گشته به دروازه‌هاي نه‌گانه مي‌پيوندد. سبك بنا تلفيقي است از عناصر معماري رومي و اسلامي، و يادگاري از نفوذ فرهنگ اسلامي در آبله.
افزون بر اينها، كاتدرالها، كليساها، كنيسه‌ها و ديرهاي كهن و با شكوهي از دوره‌ةاي مختلف تاريخي و به سبكهاي گوناگون (رومانِسْك، گوتيك، اسپانيايي و بِرنيني) به جاي مانده است. از مهم‌ترين آنها كاتدرال سان‌سالوادور، ساختة سدة 14م به سبك گوتيك و كليساهاي سان وين سنت و سان پدرو است كه از نمونه‌هاي عالي معماري رومانسك به شمار مي‌آيد. همچنين آثاري از هنرمندان بزرگ اروپا چون رافائل، ميكلانژ و جز انان در اين شهر باقي است. ميداني را نيز به منصور بن ابي عامر (د 393ق/1003م) نسبت مي‌دهند. اما آنچه بيشتر اين شهر را بلندآوازه ساخته، يادواره‌هاي قديسه ترسا آويلايي (1515ـ1582م)، راهبه و نويسندة برجسته‌ترين نوشته‌هاي سادة عرفاني مسيحي است.

مآخذ: آمريكانا، ذيل Avila؛ آيتي، محمدابراهيم، آندلس، دانشگاه تهران، 1340ش، ص 182؛ ابن اثير،‌عزالدين، الكامل، بيروت، دارصادر، 1301ق، 4/561 ـ564، 5/490، 500، 8/677، 9/113؛ ابن خلدون،‌ عبدالرحمان، العبر، بولاق، 4/117، 122، 180؛ ارسلان، اميرشكيب، الحلل السندسيه، بيروت،‌ منشورات دارمكتبه الحياه، 1355ق، 1/341، 342؛ بريتانيكا؛ بستاني (فؤاد)؛ چمبرز؛ عنان، محمد عبدالله، دول الطوائف، قاهره، لجنه التأليف و الترجمه و النشر، 1380ق/1960م، ص 42؛ همو، دوله‌الاسلام في اندلس، العصر الاول، قاهره، مؤسسه الخانجي، 1380ق/1960م، 1/50، 51، 212، 214، 2/510؛ مؤنس، حسين، فجرالاندلس، قاهره، الشركه العربيه للطباعه و النشر، 1959م، ص 78ـ79، 349ـ350، 517 ـ 518؛ مقري تلمساني، احمد بن محمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، دارصادر، 1388ق، 1/271، 330، 332

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۴۷ ب.ظ
توسط ganjineh
آبْنوس، يا اَبْنوس، آبِنوس و آبْنوز، از ريشة مصري هبن . در يوناني هبنس ، در لاتين ابنوس و در پهلوي اوانس ، بر چندين گونه درخت از جنس ديوسپيروس متعلق به تيرة پروانه‌واران ، اطلاق مي‌شود. در برخي از منابع ساسَم و ساسَب نيز ناميده شده است. به اعتقاد مؤلف نخبه‌الدهر آبنوس همان سَلَم حجازي است (انصاري، 208). در كتاب مقدس (حزقيال، 27:15) يَهُوَه، خطاب به شهر صور مي‌گويد: «شاخهاي عاج و هونيم را با تو معاوضت مي‌كردند». بيشتر مترجمان و مفسران كلمة هُوِنيم را همان واژة مصري هبن مي‌دانند.
آبنوس درختي استوايي است كه در قارة آفريقا، و نيز در ماداگاسكار، هند، ژاپن، جزاير فيليپين، آمريكاي شمالي و جنوبي مي‌رويد و سياه‌ترين آبنوس، يعني گونة مرغوب آن، از سيلان و جزاير هند شرقي به دست مي‌آيد. انواع آبنوس گاه تا ارتفاع 15 متر نيز رشد مي‌كند. پوست اين درخت خاكستري تيره، مغز ان (يعني تنها قسمت مورد استفاده‌اش) معمولاً سياه‌رنگ و بخش بيروني‌تر چوب، يا لاية زيرپوست آن، سفيد، خاكسري يا ميخكي روشن است. در بعضي از انواع آن مغز چوب، قهوه‌اي تيره است و مي‌تواند داراي رگه‌هاي قهوه‌اي روشن، قرمز يا زرد باشد. در تنسوخ نامه (نصيرالدين طوسي، 233) و بحرالجواهر (هروي، 11) آمده كه آبنوس در آب فرو مي‌رود، اما ظاهراً فقط آبنوسي كه كاملاً اشباع شده، از آب سنگين‌تر است. نسوج چوب آبنوس آكنده از صمغ قهوه‌اي تيره يا سياه‌رنگ سختي است. همين صمغ احتمالاً موجب تُردي آبنوس مي‌شود و آن را براي خرّاطي و منبّت‌كاري مناسب مي‌سازد. مرغوب‌ترين انواع آبنوس نوع سياه آن است كه بسيار آسان و خوب صيقل مي‌پذيرد. ابن بيطار محكم‌ترين نوع آبنوس را آبنوس حبشي مي‌داند كه سخت و سياه و توپر است. شكستة آن گزنده و قابض زبان است و چون بر آتش بگذراند بخاري خوشبوي از آن بر مي‌خيزد. چون آبنوس تازه محتوي چربي است، وقتي نزديك آتش قرار گيرد، مشتعل مي‌شود (ص 8). دانشمندان قديم ايراني و عرب آبنوس را همانند درخت عنّاب، تخم آن را مانند تخم حنا، ميوه‌اش را مانند انگور، برگش را مانند برگ صنوبر و پهن‌تر از آن توصيف كرده‌اند و آن را از جملة چوبهاي گرانبها و داروهاي پزشكي دانسته‌اند، ولي هر كدام از‌ آنان كه ذكري از آبنوس كرده‌اند، آن را متعلق به سرزمينهاي بيرون از مرزهاي ايران دانسته‌آند. حدودالعالم‌ از جزيره‌الفضّه «اندر درياءِ اقيانوس مشرقي»، معجم‌البلدان از مُقِدشو در جنوب يمن (ياقوت، 4/602) و صيدنه از وَقْوان و سواحل زنگبار و حبشه (بيروني، 38) به عنوان مناطق آبنوس خيز نام مي‌برد. از اين ميان تنها اصطخري است كه مي‌گويد «از سيراف متاع دريا خيزد چون عود و عنبر و عاج و آبنوس و از آنجا به آفاق برند» (ص 134). از عبارت اصطخري دانسته نمي‌شود كه آيا سيراف خود آبنوس خيز بوده يا به اقتضاي بندر بودنش صرفاً مركز مبادلة اين چوب به عنوان يكي از اقلام بازرگاني بوده است. از گزارشهاي پيشينيان بر مي‌آيد كه در برخي از نقاط اران آن زمان، از آبنوس در ساختن برخي افزارها مانند كمان و دسته‌هاي كارد استفاده مي‌شده است.
در اروپاي سدة 13م نيز در ساختن صندوقچه، نوشت‌افزار، دستة كارد، تختة شطرنج، و از اواخر سدة 16م در تهية مبلمان بزرگ خانگي به ويژه به صورت روكش، از آبنوس استفاده مي‌شده است (لاروس بزرگ)، اما چنين مي‌نمايد كه چوب آبنوس عمدتاً در ساختن وسايل كوچك مانند كليدهاي سياه پيانو، فلوت، دستة چاقو، ماهوت پاك‌كن و به مقدار نسبتاً كمتري در ساختن گنجه‌هاي تجملي به كار رفته است. اصولاً چون آبنوس چوبي مرغوب، نسبتاً كمياب و به همين دليل گرانبها بوده، عموماً براي مصارف زينتي به كار مي‌رفته است؛ حتي بر پاية برخي از اشارات تاريخي به عنوان نوعي هدية شايسته ميان ولايات رد و بدل مي‌شده است (فخر، 147). آنجا هم كه آبنوس در ساختن چيزهايي مانند شبكة پنجره، پوشش سقف و روية ديوار به كار رفته، بيشتر ارزش تزييني آن منظور بوده است. آثار موجود در نمايشگاه هنر اسلامي مصر نشان مي‌دهد كه در سده‌هاي 7 و 8 ق/13 و 14م در روزگار مماليك مصر، چوب آبنوس در تزيين و نقش و نگارهاي چوبي مانند منبر و جامه‌دان به كار مي‌رفته است. برخي اشارات پژوهشگران گوياي آن است كه لااقل از دورة تيموري به بعد، در ايران افزون بر عاج و استخوان و چوبهاي مختلف، از ابنوس نيز در خاتم‌بندي استفاده مي‌شده است.
در نوشته‌هاي كهن فارسي و عربي از آبنوس بيشتر به عنوان يكي از مفردات دارويي ياد شده است. پزشكان و داروشناسان ايراني و عرب از طريق آثار علماي يوناني به خواص پزشكي آبنوس پي برده بودند. نويسندة الابنيه آن را دارويي قابض، داراي طبعي گرم، خردكنندة سنگ كليه و «نشانندة آبله‌هايي كه از سوختن پديد آيد» معرفي كرده است (هروي، 38). جرجاني مي‌نويسد: «سونش او سپيدة چشم بردارد» (ص 613). ابن بيطار در سدة 7ق/13م و حكيم محمد مؤمن در سدة 11ق/17م و عقيلي علوي خراساني در سدة 12ق/18م خواص طبي آبنوس را مفصلاً برشمرده‌اند كه رفع نفخ معده، جلاي بصر، رفع سوختگي، شفاي زخمهاي بدخيم، بندآوردن خون زخمهاي تازه، رويانيدن مژگان، رفع شبكوري و مداواي خنازير از آن جمله است.
«چوب آبنوس» يا «آبنوس» نامي بوده است كه برده‌فروشان به سياهان داده بودند. از اين رو، برده فروش را «فروشندة آبنوس» مي‌ناميدند (لاروس).

مآخذ: آمريكانا، ذيل Ebony؛ ابن بيطار، عبدالله بن احمد، الجامع لمفردات الادويه و الاغذيه، بغداد، مكتبه المثني؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك و ممالك، به كوشش ايرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1340ش؛ انصاري دمشقي، شمس‌الدين محمد، نخبه‌الدهر، ترجمة حميد طبيبيان، تهران، بنياد فرهنگستانهاي ايران، 1357ش، ص 210، 271؛ بريتانيكا، ذيل Ebony؛ بستاني (پطرس)؛ بهرامي حسينعلي، فرهنگ گياهي، تهران، وزارت فرهنگ، 1329ش، 1/375؛ بيروني، ابوريحان، صيدنه، ترجمة ابوبكر علي بن عثمان كاساني، به كوشش منوچهر ستوده و ايرج افشار، 1358ش، ص 39؛ جرجاني، اسماعيل، الاغراض الطبيه و المباحثات العلائيّه، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1345ش، ص 613؛ جودائيكا، ذيل Ebony؛ حدودالعالم، به كوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوري، 1362ش؛ دانشنامه ايران و اسلام؛ طوسي، نصيرالدين محمد بن محمد، تنسوخ‌نامه، به كوشش محمدتقي مدرس رضوي، تهران، انتشارات اطلاعات، 1363ش؛ عقيلي خراساني، محمدحسين، مخزن الادويه (قرابادين كبير)، تهران، محمودي، ص 44ـ 45؛ فخر مدبر، محمد بن منصور، آداب الحرب و الشجاعه، به كوشش احمد سهيلي خوانساري، تهران، اقبال، 1346ش؛ فونك و واگتال؛ قزويني، زكريا بن محمد، آثار البلاد، بيروت، دارصادر، 1380ق، ص 520؛ لاروس بزرگ، ذيل Ebene؛ لغت‌نامة دهخدا؛ لغتنامة فارسي؛ مؤمن تنكابني، محمد، تحفه‌المؤمنين، تهران، محمودي، ص 32ـ33؛ نيواستاندارد، ذيل Ebony؛ ورلدبوك، ذيل Ebony؛ وزاره‌الثقافه، معرض الفن الاسلامي في مصر، قاهره، 1969م، ص 291، 321ـ323؛ هروي، ابومنصور، الابنيه عن حقائق الادويه، به كوشش احمد بهمنيار، دانشگاه تهران، 1346ش؛ هروي، محمد بن يوسف، بحرالجواهر، تهران، 1288ق؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم‌البلدان، به كوشش ف ووستنفلد، لايپزيگ، 1862ـ1870م؛ نيز:

New Caxton, under Ebony; Pope, Arthur Upham, A Survey of Persian Art, Tehran, Sorush press, 1977, VI/2625

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۷:۵۳ ب.ظ
توسط ganjineh
آبي، ابوسعد منصور بن حسين معروف به «وزير ذوالمعالي» و «زين الكُفاه» (د 421 يا 422ق/1030 يا 1031م و به گمان قوي‌تر 432ق/1040م)، نويسنده، شاعر و دولتمردِ امامي مذهب. او از آيه (اوه) برخاسته است. در اينكه كنية او ابوسعد بوده ترديدي نيست. دور نيست كه در جنواني از شيخ صدوق (د 381ق/991م) روايت حديث كرده باشد، اما شاگردي او نزد شيخ طوسي (د 460ق/1067م) بعيد مي‌نمايد. نيز برخلاف نظر مدرس، وي در جواني با صاحب بن عَبّاد (د 385ق/995م) رابطة دوستي داشته و دو بيت مطايبه‌آميز از صاحب، خطاب به آبي در دست است. در آن زمان بي‌گمان صاحبْ سالمند و مقتدر، و آبي شاعري نوخاسته بوده است. نمي‌دانيم در چه زماني مجدالدوله رستم بن فخرالدوله، حاكم ديلميان بر ري و همدان و اصفهان (387ـ420ق/997ـ1029م)، وي را به وزارت برگزيده است. چگونگي و دورة اين وزارت كه تنها چند لقب از آن به جاي مانده روشن نيست، به ويژه كه بنابر قصيدة بلند و لطيفي كه ثعالبي (د 429ق/1037م) از او آورده، وي چندي در فيروزكوه ساكن بوده و آنجا را «مَقرِّ عزّ و ارتقايِ خود وصف كرده و قصيده را با فروتني تمام براي دوستي ابوالعلاء نام فرستاده، خود را بردة (مولاي) او خوانده است (بيت 24) و نيز شاعري گمنام او را به الفاظ ركيك هجا گفته، و اين همه با مقام وزارت و القاب رنگين او مغادير است. بيشتر اشعار او عبارت از لطيفه‌سرايي است. از آن ميان تنها دو قطعه به غزليات «عُذْري» شباهت دارد. قطعه‌اي كه در آن به برخي از انواع غذاهاي قرن پنجم اشاره رفته جالب توجه است. نزد نويسندگان شعبه، وي بيشتر به عنوان فقيه و محدث شهرت يافته است؛ با اين همه تنها كتابي كه از او باقي مانده، بيشتر در باب ادب و نُكَت است. اين كتاب را كه در آغاز نُزْهه‌الأدب نام داشته و گويا بسيار مفصل بوده است، او خود در هفت جلد خلاصه كرده و نثر الدُّرَرِ (و نفائس الجوهر) في المحاضرات ناميده است. دست‌نوشته‌ةاي اين اثر كه هنوز به چاپ نرسيده، متعدد است. نسخه‌اي كهن از اين كتاب، مورخ 565ق/1169م به شمارة 4416 در كتابخانة آستان قدس رضوي موجود است.
در منابع جديد بيشتر به فهرست مطالب فصل اول و دوم آن اشاره شده است. كتاب شامل چهار فصل است. فصل يكم داراي پنج باب بدين‌ترتيب است: 1. آياتي متشابه و متشاكل از كتاب خدا كه نويسنده بدان نيازمند مي‌شود؛ 2. سخناني كوتاه و فصيح از پيامبر گرامي(ص)؛ 32 نكته‌هايي از گفتارهاي اميرالمؤمنين(ع)؛ 4. نكته‌هايي از گفتارهاي امامان يادهگانة(ع) پس از علي (ع)؛ 5. نكته‌هايي از گفتارهاي بزرگان بني‌هاشم. فصل دوم داراي 10 باب از جدّ و هزل؛ فصل سوم داراي 20 باب؛ و فصل چهارم داراي 11 باب است. از كتاب ديگر او، تاريخ الرّيّ، نسخه‌اي نمي‌شناسيم. تنها ياقوت در معجم‌الأدباء، حدود 10 صفحه از آن را كه شامل نكته‌هاي ظريفي دربارة زندگي صاحب بن عَبّاد است، نقل كرده است. كتاب الأنس و العُرس كه عمر رضا كحّاله به او نسبت داده معلوم نيست از آنِ او باشد. برادرش، ابومنصور محمد بن حسين آبي نيز اديب و دانشمند و وزير ملوك طبرستان بوده است، اما از زندگي و آثار او چيزي معلوم نيست.

مآخذ: آقابزرگ، طبقات اعلام الشيعه (القرن الخامس)، بيروت، دارالكتاب العربي، 1391ق، 5/195؛ امين، محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف، 1983م، 10/138؛ ايرانيكا؛ باخرزي، علي بن حسن، دُميه القصر، حلب، 1930م، ص 65؛ بروكلمان (آلماني)، 1/429، ذيل، 1/593؛ ثعالبي، ابومنصور، تتمه‌اليتيمه، به كوشش عباس اقبال، تهران، 1353ق، ص 100 به بعد؛ حاجي خليفه، كشف‌الظنون، استانبول، 1941م، 1/295، 2/1927، 1939؛ دانشنامة ايران و اسلام؛ زركلي، خيرالدين، الأعلام، بيروت، دارالعلم للملايين، 1984م، 7/298؛ سزگين (آلماني)، 2/646؛ صدر، حسن، تأسيس الشيعه، ص 117؛ كحاله، عمررضا، معجم المؤلفين. بيروت، داراحياء التراث العربي، 13/12؛ مافروخي اصفهاني، مفضل بن سعد، محاسن اصفهان، به كوشش جلال‌الدين تهراني، تهران، 1312ش، ص 75؛ منتجب‌الدين، علي بن عبيدالله، الفهرست، تهران، المكتبه الرضويه، 1404ق، ص 161؛ ياقوت حموي، ابوعبدالله، معجم‌الادباء، بيروت، دارالفكر، 1980م، 6/238ـ249؛ همو، معجم‌البلدان، به كوشش فرديناند ووستنفلد، لايپزيگ، 1866ـ1870م، 1/51

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۸:۰۵ ب.ظ
توسط ganjineh
آبي، رضيّ‌الدين محمد بن محمد بن زيد بن داعي حسيني (د 654ق/1256م) فقيه و محدّث امامي. نسبش به امام سجاد(ع) مي‌رسد و نياكانش از قرية آبه (= آوه) برخاسته‌اند و از چندين نسل پيش از خود او مجاور نجف گشته‌اند. از سيد بن طاووس و محقق حلي بلاواسطه، و به واسطة پدربزرگ و جدّ پدرش از سيد مرتضي و شيخ طوسي و سَلاّ و ابن بَرّاج روايت كرده است. فقيهان بزرگي مانند شهيد اول به چند واسطه از او روايت كرده‌آند. سند استخاره با تسبيح به او منتهي مي‌شود.

مآخذ: آقابزرگ، طبقات أعلام الشيعه (القرن السابع)، بيروت، دارالكتاب العربي، 1972م، ص 172؛ افندي اصفهاني، عبدالله، رياض العلماء، به كوشش محمود مرعشي و احمد حسيني، قم، 1401ق، 5/157؛ حُرّعاملي، محمد بن حسن، أمل الآمل، به كوشش احمد حسيني، بغداد، مكتبه‌الأندلس، 1385ق، 2/303؛ خوانساري، محمدباقر، روضات الجنّات، به كوشش اسدالله اسماعيليان، بيروت، دارالكتاب العربي، 6/320؛ خويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، بيروت، 1983م،‌ 17/208؛ دانشنامة اران و اسلام؛ قمي، عباس، سفينه‌البحار، بيروت، دارالمرتضي، 1/55؛ همو، الكني و الألقاب، تهران، 1397ق، 2/9؛ همو، هديه‌الأحباب، تهران، اميركبير، 1363ش، ص 101؛ مدرس، محمدعلي، ريحانه‌الأدب، تبريز، 1346ش، 1/65؛ نوري، حسين، مستدرك الوسائل، قم، اسماعيليان، 3/444

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۸:۰۷ ب.ظ
توسط ganjineh
آبي، عزّالدين حسن يوسفي فرزند ابوطالب، معروف به فاضل ابي (منسوب به آبه = آوه) و مُكنّي به ابن الزبيب، فقيه امامي سدة 7ق/13م. از افاضل شاگردان جعفر بن حسن بن يحيي بن حسن بن سعيد هُذَلي، معروف به محقق حِلي (د 676ق/1277م) بوده و با وي در بسياري از مسائل مباحثات حادّ داشته است. آبي در برخي از مباحث فقه، آراي تازه ابراز كرده، از جمله اقامة نماز جمعه را در عصر غيبت حرام مي‌شمرده و نيز بهرة زوجه را از ميراث زوج، حتي در صورت داشتن فرزند از ميّت، شامل زمين نمي‌إانسته است. فتواي اخير تا آن دوران خلاف مشهور بود، ولي پس از آبي، رأي بسياري از فقها در اين مورد بر همان قرار گرفت و نظر مشاهير متأخران نيز همان است. اثر مشهور آبي در فقه، كشف الرّموز در شرح مختصر نافع استادش محقق حلي است. وي در سال 672ق/1273م از تأليف اين كتاب فراغت يافت. تاريخ وفات او معلوم نيست.

مآخذ: آقابزرگ، الذريعه، 18/35؛ همو، طبقات اعلام الشيعه (القرن السّابع)، بيروت، دارالكتاب العربي، 1972م، ص 38؛ افندي اصفهاني، عبدالله، رياض العلماء، به كوشش محمود مرعشي و احمد حسيني، قم، 1401ق، 1/146؛ امين، محسن، اعيان الشيعه، بيروت، دارالتعارف، 1983م، 2/85؛ قمي، عباس، سفينه البحار، بيروت، دارالمرتضي، 1/55؛ همو، فوائد الرضويه، ص 95؛ همو، الكني و الالقاب، قم، 1397ق، 2/4؛ همو، هديّه الأحباب، نجف، 1349ق، ص 96؛ كاظمي، اسدالله بن اسماعيل، مقابس الأنوار في احكام النّبي المختار، تبريز، 1322ق، ص 17؛ مدرس، محمدعلي، ريحانه‌الأدب، تبريز، 1346ش، 1/38.

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۸:۰۹ ب.ظ
توسط ganjineh
آبِي اللَّحْم ، عبدالله بن عبدالملك بن عبدالله الغِفاري (د 8ق/629م)، از صحابة پيامبر اكرم(ص). از زندگي او آگاهي بسياري در دست نيست و حتي در نام او نيز اختلاف نظر وجود دارد (ابن حِبان، 3/299، حاشية 4). ابن قتيبه (د 276ق/889م) در وجه تسمية او به آبي اللّحم گفته است: چون وي از خوردن گوشت حيوان مذبوح بر انصاب (سنگهايي در اطراف كعبه كه حيوانات را بر روي آنها براي بتان قرباني مي‌كردند)، خودداري مي‌كرد، بدين نام شهرت يافت (ص 323). ابن حبان (د 354ق/965م) نيز همين وجه را گفته است (3/300) و حاكم نيشابوري هم به نقل از ابوعبيده وجه شهرت او را نخوردن گوشت دانسته است (3/622).
آبي اللّحم در جنگ حنين شركت جست (همانجا) و به گفتة ابن حزم (د 456ق/1064م) در همان جنگ به شهادت رسيد (ص 186)، اما ابن اثير شهادت او را در جنگ خيبر ذكر كرده (اسدالغابه، 1/35) كه درست به نظر نمي‌رسد. عُمَير مولي آبي‌اللحم صحابي از او روايت كرده (حاكم نيشابوري، 1/327)، تِرمذي و نَسائي نيز از او نقل حديث كرده‌اند (ابن حجر، 1/13). مامقاني شهادت او را در جنگ صِفّين نوشته و آن را دليل بر حسن حالش دانسته است (2/196).

مآخذ: ابن‌اثير، عزالدين، اسدالغابه، قاهره، 1286ق، ج 1؛ ابن حبان، محمد، الثّقات، حيدرآباد دكن، مجلس دائره‌المعارف العثمانيه، 1372ق، ج 3؛ ابن حجر، احمد بن علي، الاصابه في تمييز الصحابه، قاهره، 1328ق، ج 1؛ ابن حزم، علي بن احمد، جمهره‌انساب العرب، بيروت، دارالكتب العلميه، 1403ق؛ ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، دارالمعارف، 1960م؛ حاكم نيشابوري، محمد، المستدرك علي الصحيحين في الحديث، بيروت، دارالفكر، 1398ق؛ مامقاني، عبدالله، تنقيح المقال، نجف، المكتبه المرتضويه، 1350ق.

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۸:۱۳ ب.ظ
توسط ganjineh
آبْياري، رساندن آب به مزرعه به منظور افزايش رطوبت خاك و فراهم آوردن امكان رشد گياهان به ويژه در سرزمينهاي خشك و نيمه خشك.
ويژگيهاي طبيعي منابع آب در ايران: پراكندگي و نحوة استقرار مرتفعات يك سرزمين به عنوان شالودة لازم براي شناخت ويژگيهاي موجودي آب، از اهميتي خاص برخوردار است. تقريبا پراكندگي و نحوة استقرار مرتفعات يك سرزمين به عنوان شالودة لازم براي شناخت ويژگيهاي موجودي آب، از اهميتي خاص برخوردار است. تقريباً در تمامي استانهاي ايران، كم و بيش، نقاطي با ارتفاع بيش از 500،2 متر بالاي سطح دريا وجود دارد (نويمان، 5-7). در اين ميان، ارتفاع متوسط كشور حدود 500،1 متر بالاي سطح درياست (گنجي، 140). ايران به واسطة قرار داشتن در منطقة واقع در ناحية نيمه حارة بياباني، از يك‌سو زير تأثير صحراي عربستان و از سوي ديگر متأثر از منطقه تركستان ـ آسياي مركزي است و با توجه به ارتفاعات واقع در آن، خصوصيات اقليمي ويژه‌اي يافته است (بوبك، «تحقيقات... »، 65).
دو نوار كوهستاني زاگرس و البرز همانند سدهايي در برابر توده‌هاي هواي مرطوب مديترانه‌اي و خزري، نه تنها در ميزان خشكي بخشهاي وسيعي از ايران مركزي دخالت دارند (گنجي، 233؛ بومونت، «روش سنتي... »، 2) بلكه باعث مي‌شوند تا دامنه‌هاي خارجي اين ارتفاعات با دريافت سهم بيشتري از نزولات آسماني، هم از نظر طبيعي و هم از لحاظ اشكال فعاليتهاي انساني و بهره‌برداري از منابع، ساختاري متفاوت داشته باشند (اِهْلِرس، «ايران... »، 63؛ نويمان، 7-11، و همچنين نك‍ : فيشر، «جغرافياي طبيعي ايران 3 به بعد).
برف موجود در اين ارتفاعات خود اهميتي اساسي در اقتصاد آبي كشور دارد (بومونت، «آب... »، 418). بدين معني كه پس از پايان گرفتن فصل بارش، ذوب برف آب لازم براي ابياري را در دسترس قرار مي‌دهد و با توجه به ارتفاع كوهستانها، گاهي تا پايان فصل خشك، آب مورد نياز در اختيار انسان قرار دارد (نويمان، 7, 21-25).
تركيب و بافت خاك در ويژگي كمّي و كيفي منابع آب اهميتي بنيادي دارد. در كنار دانه‌بندي، قبل از هر چيز مقادير املاح موجود در خاك مطرح است. از اين گذشته، در حالي كه برخي گياهان را مي‌توان به صورتهاي محدود در زمينهاي شور پرورش داد، كشت در زمينهاي قليايي، بدون انجام اقدامات اصلاحي، امكان‌پذير نيست (كريب، 32-33). بر اين اساس، بايد اضافه كرد كه از حدود 165 ميليوئن هكتار اراضي كشور، بيش از 70% آن غيرقابل استفاده و باير است كه از آن ميان بيش از 28% قابليت احياء و بهره‌برداري دارد.
با توجه به تأثير پوشش گياهي در نگهداري خاك و نيز حفظ رطوبت آن، ايران، به استثناء نوارها و حواشي باريك، از اين لحاظ بسيار فقير است و خشكيِ قسمتهاي وسيعي از ايران را مستقيماحدود 165 ميليوئن هكتار اراضي كشور، بيش از 70% آن غيرقابل استفاده و باير است كه از آن ميان بيش از 28% قابليت احياء و بهره‌برداري دارد.
با توجه به تأثير پوشش گياهي در نگهداري خاك و نيز حفظ رطوبت آن، ايران، به استثناء نوارها و حواشي باريك، از اين لحاظ بسيار فقير است و خشكيِ قسمتهاي وسيعي از ايران را مستقيماً به از ميان رفتن اين پوشش گياهي در اثر عوامل طبيعي و انساني مربوط دانسته‌اند (بوبك، «زندگي گياهي... »، 280 به بعد).
از ويژگيهاي شاخص شرايط اقليمي سرزمين ايران و بسياري از مناطق ديگر خاورميانه تنوع و نوسان فصلي و سالانة درجة حرارت و ميزان بارش است (بومونت و ديگران، 76-80). توده‌هايي از هوا كه در دو فصل زمستان و تابستان به ايران وارد مي‌شود، با توجه به تأثير ارتفاعات و مراكز فشار، عامل مهم اين تنوع به شمار مي‌آيد (گنجي، 220 به بعد؛ فيشر، «خاورميانه »، 277, 279). شاخص مهم در زمينة درجة حرارت، اختلاف شديد سالانه تا حدود متوسط 20 سانتي‌گراد (اهلرس، «ايران...»، 70) و نيز نوسان شديد درجة حرارت در طول شبانه‌روز است (گنجي، 229ـ233) و اين امر در تمامي ايران، به استثناي نواحي پست ساحلي درياي خزر، صادق است و در زمينة فعاليتهاي زراعي و آبياري، به عنوان عاملي بازدارنده مطرح مي‌گردد.
توزيع فصلي بارندگي نشان مي‌دهد كه به استثناي دشتهاي پست ساحلي خزر، تقريباً تمامي ايران تحت‌تأثير رژيم بارندگي مديترانه‌اي است. حداقل 3/2 و گاهي حتي بيش از 80% از بارندگي سالانة تمامي نجد ايران، منطقة زاگرس و سواحل خليج فارس در اواخر زمستان و آغاز فصل بهار انجام مي‌گيرد (اهلرس، «ايران...»، 72). از اين گذشته، تفاوت مقدار باران از يك سال به سال ديگر و حتي توزيع ميزان بارش در يك سال معين بايد مورد توجه قرار گيرد، زيرا در مناطقي كه ميزان متوسط بارندگي سالانه كمتر از 250 ميلي‌متر است، ممكن است در طول 24 ساعت در حدود 50 ميلي‌متر باران فرو ريزد و سپس سالها منطقه باراني به خود نبيند (قس: گنجي، 205ـ209؛ فيشر، «خاورميانه»، 279).
به طور كلي، بارندگي در ايران از شمال به جنوب و از غرب به شرق ــ به استثناي جاهايي كه ارتفاعات اين نظم را بر هم مي‌زند ــ كاهش مي‌يابد (گنجي، 234). بعضي مؤلفان ميزان متوسط بارندگي براي تمام كشور را برابر با 275 ميلي‌متر در سال (بومونت، «آب...»، 419؛ اهلرس، «ايران...»، 68-73) دانسته‌اند. تنها گنجي اين مقدار را برابر با 400 ميلي‌متر نوشته ات (ص 234). آنچه اهميت دارد اين است كه قسمت عمدة اين مقدار در كوهپايه‌ةاي البرز و زاگرس فرو مي‌ريزد. بدين‌سان، مناطق وسيعي از فلات مركزي ايران و همچنين تمامي منطقة ساحلي خليج‌فارس با كمبود شديد باران مواجه است و تنها نوار ساحلي درياي مازندران را مي‌توان به عنوان «مرطوب» يعني منطقه‌اي با اضافه باران به شمار آورد (اهلرس، «ايران...»، 73). در طول تابستان، حتي ايستگاههاي اندازه‌گيري واقع در ارتفاعات زياد نيز كمبود آبي برابر با 100 ميلي‌متر و بيشتر را نشان مي‌دهند (اُبرلندر، 266). از لحاظ رطوبت نيز اختلافات شديدي بين مناطق مختلف وجود دارد. هواي موجود بر فراز ايران عمدتاً به سبب كمبود بارندگي در بيشتر قسمتها خشك است. هر چند ميزان رطوبت در منطقة ساحلي خزر در طول سال بالا است، اما حداكثر آن در زمستان مشاهده مي‌شود، حال آنكه در نوار ساحلي خليج فارس، داكثر اين مقدار در تابستان و همراه با درجه حرارتهاي بسيار زياد ملاحظه مي‌شود كه شرايطي بسيار نامساعد براي فعاليتهاي انساني پديد مي‌آورد (فيشر، «جغرافياي طبيعي ايران...»، 279-280).
در اينجا مسألة تبخير كه در اقتصاد آبي سرزمينهاي خشك اهميت بسيار دارد، مطرح است. ميزان تبخير با توجه به اطلاعات موجود در غالب ايستگاههاي كشور، بيش از 10 برابر نزولات آسماني است (گنجي، 253ـ257، اهلرس، «روش سنتي... »، 13-17). با توجه به ميزان متوسط بارندگي سالانه در حدود 450 ميليارد مـ 3 آب به كشور مي‌رسد (بومونت، «آب...»، 419-420) كه قسمت‌اعظم آن (حدود 70%) به سبب تبخير و تعرق و نيز بخش بزرگي آب رودخانه‌ها (حدود 55%) به علت خروج از كشور از دسترس خارج مي‌گردد. در اين ميان، تنها مقدار ناچيزي از موجودي سالانة اب كشور براي مصارف مفيد باقي مي‌ماند (بانك مركزي ايران، 50).
شرايط طبيعي ايران به خوبي نشان مي‌دهد كه گرچه كشت ديمي در قسمتهاي وسيعي از كشور گسترش دارد، ابياري شرط لازم فعاليت مداوم و ديرپاي زراعي است و از ديرباز، با توجه به امكانات طبيعي منطقه‌اي، روشهاي مختلف آبياري، سكونت و ادامه توليد زراعي را امكان‌پذير ساخته است. روشهاي مختلف آبياري را مي‌توان براساس نوع منابع آب (زيرزميني يا سطحي) بررسي كرد.
نقش آب در برپايي سكونتگاهها در ايران: درست است كه مراكز سكونت انسان، به طور كلي، در آغاز تاريخ عمدتا‏ً در كنار رودخانه‌ةا و درياچه‌هاي بزرگ برپا گرديده است، اما در ايران، پس از انتقال مراكز عمدة سكونت به قسمتهاي مركزي نجد در طول هزارة اول ق‌م (گيرشمن، 61 به بعد)، مسألة تأمين آب موردنياز آشاميدني و نيز آبياري به شكل تازه‌اي مطرح شد و در اين ميان، استخراج آبهاي پنهاني (زيرزميني) از اهميت خاصي برخوردار گرديد.
ابداع قنات و كاربرد شيوه‌هاي ديگر در زمينة آبرساني به مراكز سكونتي و مزارع پيرامون آنها،‌عامل اصلي دگرگون كردن شرايط سكونت در قسمتهاي مركزي نجد ايران بوده است (گاوبه، 6). بدين‌سان، اين منابع تازه، موجب پيدايش سكونتگاههاي جديدي شد كه بزرگي و كوچكي هر يك به وسعت اين منابع بستگي تمام داشت (انگليش، «شهر و... »، 18 به بعد)، تا آنجا كه انهدام تأسيسات آبياري و آبرساني به معناي متروك ماندن و از ميان رفتن مراكز سكونت بوده است. در همين زمينه، نحوة استقرار سكونتگاهها و نحوة شكل‌پذيري و پراكندگي خانه‌ها و مزارع تا حد قابل توجهي متأثر از چگونگي دستيابي به آب و منابع آن بوده است (بكت، «كشاورزي... »، 16, 17). علاوه بر اين، نحوة مالكيت و بهره‌برداري از زمين (فيشر، «جغرافياي طبيعي ايران»، 304-305) و شكل‌گيري شيوه‌هاي جمعي توليد نيز خود در گرو مسألة نحوه تأمين و چگونگي تقسيم آب بوده است (بكت و گوردون، 489-490)، تا آنجا كه اين امر حتي در ويژگيهاي تقسيم قدرت سياسي تأثير فراوان داشته است (ايرانيكا).
البته در كنار عامل آب، عوامل ديگري از جمله امنيت و امكان ارتباط و تجارت با مراكز ديگر سكونت، در رونق بخشيدن به زندگي اجتماعي اهميت خاصي داشته است (بارتولد، تذكره، 46ـ49).
به علت موقعيت خاص ايران به عنوان ميداني براي برخوردهاي قومي و فرهنگي، عامل تعيين كنندة ديگر، ايجاد و حفظ امنيت و انكان دفاع در برابر ساير اقوام به ويژه اقوام غيركشاورز و عشاير كوچنده بوده است (پتروشفسكي، 249 به بعد)، تا آنجا كه استقرار غالب سكونتگاههاي نجد ايران، به جز معدودي كه در كنار رودخانه‌ها بوده‌اند، تا حد زيادي به امنيت اجتماعي ـ اقتصادي و حراست از تأسيسات آبياري و زراعي بستگي داشته است.
شهر كرمان به نسبت ساير مراكز همانند خود از لحاظ آب و خاك، به واسطة برخورداري از امتيازات سياسي و تجاري در طول تاريخ از اهميت بيشتري برخوردار بوده و به وجهي بهتر بر ناملايمات طبيعي فايق آمده است (بكت و گوردون، 476). اسفزاري (897ق/1492م) آباداني مرو و نواحي پيرامون را به احداث قناتهاي نوبنيان مربوط مي‌سازد (بارتولد، تذكره، 78). ابن بلخي (500ق/1107م) نيز خبر مي‌دهد كه ناحية‌رامجرد در كنار رود كر، بر اثر خرابي بند آن رو به ويرني نهاد، ليكن با عمارت دوبارة آن بند، ناحية مزبور بار ديگر آبادان شد (ص 160). در تركستان، در كنار احداث نهرها و بندها، براي امكان‌پذير ساختن امر آبياري، حصارهاي طويلي براي دفاع از سكونتگاههاي كشاورزان ايجاد شده بود (قس: بارتولد، آبياري، 14ـ 15؛ نرشخي، 47ـ 48). آنچه به «سد اسكندر» در ادب و تاريخ ايران مشهور است، سدي بوده است از اين نوع به طول بيش از 140 كيلومتر (قس: بارتولد، آبياري، 8) كه به منظور دفاع از ايالت باكتريا (بلخ) در برابر اقوام بيابان نشين ايجاد شده و احداث آن را به دورة اشكاني و حتي پيش از آن نسبت مي‌دهند (هوف، ص 105-110). اهميت تأسيسات بزرگ آبياري تا بدانجاست كه وجود آنها و دولتهاي مقتدر را لازم و ملزوم يكديگر دانسته‌اند (بارتولد، آبياري، 5 به بعد)، بدين معني كه امكان امر آبياري و توليد زراعي به اقدامات دولت مركزي بستگي تمام داشته است. در نتيجه، به محض مسامحه و بي‌توجهي دولت مركزي به اين امور، سكونتگاههاي آباد رو به انحطاط مي‌نهاده‌اند؛ وجود بيابانها و اراضي بي‌حاصلي كه زماني‌آباد و مزروع بوده، دليل محكمي است بر صحت اين امر (پتروشفسكي، 1/219ـ220). البته آنچه به «جامعة ئيدورليك» يا «تمدن آبي» موسوم شده و تمامي جنبه‌هاي زندگي اجتماعي را در رابطة مستقيم با مسألة آب و آبياري مطرح مي‌سازد، با واقعيات زندگي اجتماعي ايران تفاوتهايي دارد. واضع اين نظر كارل ويتفوگل در كتاب خود به نام «استبداد شرقي » پيوسته از وجود تأسيسات عظيم آبياري در مشرق سخن مي‌راند، بدون آن كه از قنات، اين پديدة مهم در امر آبياري، ذكري به ميان آورد (اگر چه او مطابق منابع مورد استفادة خود، از وجود اين نظام بي‌خبر نبوده است). بنابر عقيدة او «اربابان جامعة ئيدورليك در خاورميانه، هند، چين و... معماران بزرگي» بوده‌آند كه «وظايفي در زمينة مديريت توليد زراعي» به عهده داشته‌اند، ليكن تا آنجا كه به قنات و نظامهاي مشابه مربوط مي‌گردد، اين تأسيسات در سطحي محلي و بنابر ارادة ساكنان و يا حكام محلي در مقياسي كوچك و غالباً به دور از كنترل و نفوذ مستقيم دولت ايجاد و اداره مي‌شده‌اند.
به سبب ويژگيهاي اقليمي ايران، توليد كشاورزي، خود در مقياسي وسيع، به چگونگي و نحوة دستيابي به منابع آب و شكل بهره‌برداري از آنها بستگي داشته است، زيرا محصولات زراعي به ويژه در فصلي كه شديداً به آب نياز دارند، با كمبود رطوبت خاك روبرو هستند.
ويژگي عمدة آبياري در ايران تنوع آن است: آبياري به كمك رودخانه‌هاي كوچك فصلي، آبياري از طريق چاه (با استفاده از نيروي انسان و حيوان) و قنات (ارزنده‌ترين فن آبرساني و آبياري). حمدالله مستوفي از چهار نوع آبياري مصنوعي سخن رانده است: دستي، از رودخانه (به كمك نهر و جوي و استخر)، به وسيلة كاريز (قنات) و از طريق چاه، دو نوع اول به بهره‌برداري از آبهاي سطحي و دو نوع ديگر به بهره‌برداري از آبهاي زيرزميني مربوط مي‌گردند (جم‍ ؛ قس: پتروشفسكي، 1/223ـ224؛ و شاردن، 4/302 به بعد).
سازمانها و نظامهاي سنّتي آبياري در ايران:
الف ـ بهره‌برداري از آبهاي سطحي: آبهاي سطحي دائمي در ايران، تنها در حاشيه و به ويژه نوار شمالي و جنوب غربي كشور جاري و در دسترس است و در قسمتهاي مركزي، به استثناي زاينده‌رود، رودخانة مهم و دائمي ديگري وجود ندارد (قس: بومونت، «روش سنتي...»، 8 به بعد)، نكته‌آي كه حتي در مورد رودخانه‌هاي بزرگ كشور صادق است، نوسان شديد فصلي در ميزان تخلية آنهاست. به عنوان نمونه، حداكثر تخلية رودخانة كارون در ارديبهشت 000،18 به 600 براي هيرمند (ايرانيكا؛ قس: جواهر كلام، 8). تحويلدار معتقد است كه «تمام آبهاي ايران چه قنوات و چه چشمه جات سالي 8 ماه در تزايد و 4 ماه در تناقص است. نسبت مقدار تناقص به تزايد نسبت 4 است به 12» (ص 41). ناچيز بودن ميزان تخلية رودخانه‌هاي ايران به طور كلي از يك‌سو به دليل شرايط خشكي و از سوي ديگر به سبب شرايط محيط طبيعي و تكنونيك، يعني وسعتِ عموماً ناچيزِ حوضه‌هاي آبگير رودخانه‌هاست (اُبرلندر، 268-269 ). وجود پلهاي بزرگ قديمي با چشمه‌هاي فراوان بر روي رودخانه‌هايي كه در فصل خشك اصولا‏ً آبي ندارند،‌اما به هنگام پرآبي به «درياي خروشاني» (ابودلف، 93ـ94) مبدل مي‌شوند، نمايانگر توجه گذشتگان به اين امر است.
در همين زمينه بايد افزود كه رژيم ئيدرولوژيك رودخانه‌هاي ايران با تقويم زراعي انطباق ندارد، بدين‌ترتيب كه جرياناي حاصل از ذوب برف كوهستانها خيلي دير در دسترس محصولات زمستانه قرار مي‌گيرد و زمان حداقل تخلية رودخانه‌اي دقيقاً در دوره‌اي است كه محصولات تابستانه بيش از هر وقت ديگر به رطوبت و آب نيازمندند (اُبرلندر، 266-268).
1. بهره‌برداري از رودخانه‌هاي بزرگ و كوچك: از آب رودخانه‌ها با روشهاي گوناگون و وسايل مختلف استفاده مي‌شده است كه مهم‌ترين آنها بدين شرح است:
سدبندي: شايد اولين روش بهره‌برداري از آب رودخانه‌ها در آبياري، استفاده از روش ساده‌اي باشد كه به آبياري سيلابي موسوم است. اين نوع آبياري، از جمله در تاريخ بهره‌برداري از آب نيل، دجله، فرات و كارون، اهميت فراواني داشته است، به اين ترتيب كه سيلاب دورة طغياني را به اراضي موردنظر هدايت مي‌كردند و با مواد و مصالحي مانند خار و خاشاك و سنگ و تنة درختان بند ساده‌آي در جلو آب مي‌ساختند تا سطح آب مدتي بيشتر بالا بماند و بيشتر از آن استفاده شود (ايرانيكا). البته اين نوع بندهاي ساده با آغاز فصل طغيان از ميان مي‌رفته و به بازسازي نياز داشته است. از اين روش در خوزستان عمدتاً براي آبياري نخلستانها استفاده مي‌شده (نجم‌الملك، 42 به بعد) و تا دوران معاصر نيز رايج بوده است (مشيرالدوله، 89 ـ91).
اولين سدهاي دائمي و مقاوم در برابر طغيان رودخانه‌ها در دوره‌ةاي بعدي (حدود سدة 5 ق‌م) احداث شده‌اند (كورس، 53). از اين دوره به بعد، ساختمان بندها و سدها از كيفيت و استحكام بيشتري برخوردار گرديد. مصالحي كه در ساختمان اين گونه سدها به كار مي‌رفته كه عمدت). از اين دوره به بعد، ساختمان بندها و سدها از كيفيت و استحكام بيشتري برخوردار گرديد. مصالحي كه در ساختمان اين گونه سدها به كار مي‌رفته كه عمدتاً قطعاتي از ماسه سنگ و گاه برخي از فلزات براي اتصال سنگها به يكديگر بوده است (همو، 55). اين فلزات عمدتاً آهن آميخته به سرب بوده كه در شكاف ميان سنگها و فاصلة ميان ساختمان و زمين كنار رودخانه ريخته مي‌شده است (قس: ابودلف، 93؛ اصطخري، 91).
اين‌گونه سدها از دو قسمت اصلي تشكيل مي‌شده‌اند: الف ـ ديوار پاية سد كه به طور يكپارچه ساخته مي‌شد و تا ارتفاعي در حدود 3 تا 4 متر بالاي سطح حداقلِ آب قرار داشت و در واقع، فشار ساختمان سد را تحمل مي‌كرد؛ ب ـ قسمت بالايي سد كه از ستونهايي با طاق ضربي تشكيل مي‌شد و چشمه‌هاي بزرگ و كوچكي پديد مي‌آورد. سقفي مسطح بر روي اين چشمه‌ها و ستونها تعبيه و از آن به عنوان معبر استفاده مي‌شد (كورس، 55-56). بدين‌ترتيب مي‌توان گفت كه اين بناها هم سدّ بود و هم پل.
از مهم‌ترين بندهايي كه دردوره‌هاي مختلف ساخته شده‌اند، مي‌توان از شادُروان شاپور بر روي كارون (ابن حوقل، 24،‌ 27)، بند قير (نجم‌الملك، 32) و بند شاپور (ابن حوقل، 27) در خوزستان، بند امير در فارس و بند فريدون در خراسان (كورس، 64)، بند رستم و بند كهك بر روي هيرمند در سيستان (بارتولد، تذكره، 103)، 3 بند بر روي زاينده رود (كرزن، II/44)، بند كاشان كه مربوط به دورة صفوي است (كلانتر ضرابي، 464ـ 465)، سد اشرف در مازندران (كورس، 64)، بند ناصري بر روي كرخه (مشيرالدوله، 90)، 3 بند بر روي كر (ابن بلخي، 208)، سد سپهسالار و سد عليخان در قزوين (ورجاوند، 288ـ290) و بسياري بندهاي ديگر نام برد. اهميت اين سدها در گسترش ابداني و توسعة شهرها و روستاها تا آنجا بوده است كه از ميان رفتن آنها چه به دلايل طبيعي (زلزله، طغيانهاي شديد آب و مانند آن) و چه عوامل انساني (از جمله تهاجمات و جنگها و نيز عدم توجه به حفظ آنها) باعث خرابي و از ميان رفتن اين مراكز زيستي مي‌شده است و توجه و تعمير و برپا ساختن دوبارة آنها، موجب بازگرداندن زندگي و آبداني به اين مناطق مي‌گرديده است (قس: ابن بلخي، 160؛ بارتولد، تذكره، 78ـ79؛ هفت كشور، 56،‌ 70؛ مشيرالدوله، 88 ـ89). موجوديت بسياري از سكونتگاهها و كشت محصولات زراعي در گرو اين سدها و آب حاصل از نهرهاي منشعب از آنها بوده است.
كانال‌كشي، تقسيم و هدايت آب: آبياري به وسيلة احداث نهرهاي منشعب از رودخانه‌ها به ويژه دجله، فرات، اروندرود (در خوزستان)، هيرمند، هريرود، مَرغاب (در مرو) و زاينده‌رود صورت مي‌گرفته است. ساير رودهايي كه به همين روش در خاك اصلي ايران (در زمان هلاكوئيان) از آنها بهره‌برداري مي‌شده اينهاست: سفيدرود، شاهرود، كرخه، كر، جرجان‌رود و آب دز (پتروشفسكي، 1/225ـ226). از مآخذ كهن بر مي‌آيد كه در قرن 8ق/14م از اب رودهاي كارون و كرخه و آب دز در خوزستان كاملاً براي آبياري استفاده مي‌شده است و در همان قرن از هريرود 9 نهر بزرگ منشعب مي‌شده كه مزارع بسياري از ولايات از جمله هرات و فوشنج را مشروب مي‌ساخته است (همو، 1/226، 227). نرشخي (348ق/959م) نويسندة تاريخ بخارا از نهرهايي در بخارا ياد مي‌كند كه همگي بجز يكي توسط مردم احداث شده بود (ص 45) و اصطخري در مورد اهميت رود بخارا براي ناحية واقع ميان شارستان و قهندز سخن گفته و پس از ذكر نهرهاي منشعب از آن، متذكر شده كه تنها يكي از شاخه‌هاي ان، در طول مسيري برابر نيم‌فرسنگ، غير از زمينهاي زراعي، نزديك به 000،2 «كوشك و بوستان» را آبياري مي‌كرده است (ص 240ـ242). از 2 نقشه‌اي كه به 2 نامة رشيدالدين منضم بوده است، مي‌توان تا حدي به نقش و شركت امراي دولت مركزي و محلي در ايجاد تأسيسات آبياري پي برد: نخست نامه‌اي است خطاب به ساكنان ديار بكر و ديگر نامه‌اي خطاب به فرزند خويش حاكم روم. در هر 2 نامه، سخن از ايجاد نهرهايي است كه يكي به طول 160 كم‍ از دجله منشعب مي‌شده و ديگري نهري منشعب از فرات كه خئد 7 جوي منشعب در سمت راست داشته و در كنار هر جوي، مي‌بايست دهكده‌اي ايجاد شود (پتروشفسكي، 1/229ـ230). از اب 3 رود بزرگ و پر آب ايران، جرجان، سفيدرود و شاهرود، براي آبياري استفادة اندكي مي‌شده است. علت آن را اختلال در نظام آبياريِ منطقة شمالي ايران پس از اسكان اقوام ترك – مغول دانسته‌اند (پتروشفسكي، 1/230). همو با استناد به مستوفي مي‌نويسد كه باي آبياري منطقة ري، 40 جوي از جاجرود منشعب مي‌شده است و از بسياري رودهاي كوچك ديگر و نقش آنها در آبياري و پديد آمدن آباديهاي واحه‌اي در ايران سخن مي‌راند (1/231ـ232). قمي از 22 جوي منشعب از رودخانة قم سخن مي‌گويد كه هر كدام به چند سهم (مُسْتَقه) تقسيم مي‌شده كه در دفاتر مخصوص ضبط مي‌شده است و در قيمت‌گذاري و خريد و فروش املاك نقش بسزايي داشته است (ص 51 ـ53)؛ همو نحوة تقسيم آب رودخانة قم را ميان «ناحية قم» و «ناحية تيمره» بدين شكل توصيف مي‌كند: در هر ماه (30 روز)، هر ناحيه در 2 نوبت اب مي‌گرفته است: در نيمة اول ماه، 5 روز اول را ناحية قم و 10 روز بقيه را اهل تيمره در نيمة دوم ماه، بار ديگر 5 روز اول را ناحية‌ قم و 10 روز بقيه را اهل تيمره، تعداد جوي منشعب در ناحية تيمره و انار 30 نهر بوده است (ص 49).
افضل‌الملك (1333ق/1915م) تعداد انهار رودخانة قم را «در وقت آبادي مجوسيان» 40 نهر ذكر مي‌كند كه به «چهل قلعه» هدايت مي‌شده است (ص 75). در دوره‌هاي اخير (قرن 19م) تقسيم آب رودخانة قم بر اساس طوماري كه توسط ميرزا باباي آشتياني تهيه شده بود، صورت مي‌گرفته كه بر آن مبنا، تمامي آب رودخانه به 000،22 خروار تقسيم شده بود كه در سالهاي بعد اين مقدار به 500،31 خروار تبديل گشته است (ص 76). ابن بلخي از 10 نهر معروف و بزرگ در ناحيه فارس و اهميت آنها در آبياري آن نواحي سخن مي‌گويد (ص 208ـ213) و ابن حوقل، رود سكان را آبادكننده‌ترين رود فارس مي‌خواند (ص 45). همو مي‌نويسد: در مرو تقسيم آب با دقت و عدالت صورت مي‌گرفته است، به طوري كه بهتر از آن انتظار نمي‌رود (ص 170ـ171). در نزديكي مرو تخته‌اي مدّرج وجود داشته كه براي سنجش مقدار آب تعبيه شده بوده است. هر خط (درجه) با خط ديگر حدود 3 سانتي‌متر فاصله داشته است؛ اگر سطح آب به ارتفاع 60 خط (8/1 متر) مي‌رسيد، نشانة حاصل خوب و فراوان و اگر از 6 خط (18 سانتي‌متر) تجاوز نمي‌كرد، نشانة خشكسالي بوده است... در نزديكي همين شهر آب‌سنج ديگري به شكل حوضي گرد وجود داشته كه آب را ميان نهرهاي شهر تقسيم مي‌كرده است و در خود شهر نيز آب‌سنجهاي ديگر براي تقسيم آب كوچه‌ها و كويها در نظر گرفته شده بوده است (بارتولد، آبياري، 70ـ71؛ قس: بوسه، 36-38).
در زرافشان تاريخ تأسيسات آبياري بر رودخانه‌ها و انشعاب نهرها به پيش از اسلام مي‌رسد و اقدامات دورة اسلامي عمدتاً به «مرمت و احياي نهرهاي متروك» محدود مي‌شده است (بارتولد، آبياري، 145ـ146). رود هيرمند در سيستان كه «در آغاز يك رود است، ولي از ان شاخه‌هايي جدا مي‌شود»، سيستان را به صورت «ناحيه‌اي فراخ نعمت و پرطعام و داراي خرما و انگور فراوان» در آورده بوده است و تنها يكي از شاخه‌هاي آن حدود 30 قريه را سيراب مي‌كرده است (ابن حوقل، 154ـ 155).
در قسمتهاي خشك‌تر كه رودخانه‌ها و نهرهاي منشعب از آنها حجم آبي ناچيز و جرياني غيردائمي دارند، از گذشتة دور عمدتاً از آب‌بندها استفاده مي‌شده است. ساختمان اين بندها به منظور جمع‌آوري و جلوگيري از هدر رفتن آب و تقسيم عادلانة آن ميان حقابه‌داران احداث مي‌شده است. نمونة عجيب و بي‌نظير آن بند دامغان است كه آب حاصله از ارتفاعات را جمع و به «120 قسمت براي آبياري 20 قريه» تقسيم مي‌كرده است، به نحوي كه «مقدار آب هيچ يك از اين جويها به نفع صاحب آن زياد نمي‌شده» و نيز ممكن نبوده 2 جوي به هم درآميزند (ابودلف، 81 ـ82؛ افضل‌الملك، 25).
وسيلة ديگري كه حكم همين آب‌بندها را داشته است، تخته‌ةايي سوراخ‌دار بوده كه به منظور تقسيم عادلانه و مساوي آب و هدايت آن به محله‌هاي مختلف، در جلو آب نهاده مي‌شده است (بوسه، 36)، چنانكه در مورد تقسيم آب مرغاب عمل مي‌شده و اين آب به همين نحو ميان بيش از 000،10 تن تقسيم مي‌شده است (اصطخري، 207). در اين نحوة تقسيم، با نوسان آب رودخانه، سهم هر يك از حقابه‌داران نيز به طور يكسان (عادلانه) نوسان داشته است (ابن حوقل، 171). آب نهرهاي منشعب از هريرود نيز به همين روش كه در آنجا به «قُلْب بستن» موسوم بوده، تقسيم مي‌شده است (ابونصري هروي، 159).
يكي از نمونه‌ةاي بسيار دقيق و جالب در روش تقسيم‌بندي آب رودخانه كه تا اين اواخر به كار مي‌رفته، در زاينده‌رود اصفهان وجود داشته است. آب اين رود به نسبت معين و معلوم در نهرهايي كه در اصطلاح محلي به آنها مادي، يعني مجراي منشعب از رودخانه، مي‌گويند، جريان مي‌يافته و باغها و اراضي شهر را مشروب مي‌كرده است. تحويلدار در جغرافياي اصفهان، 105 مادي بر مي‌شمارد كه از دو سوي رودخانه جدا مي‌شده و 526 قريه را مشروب مي‌ساخته‌اند (ص 37ـ 38).
ماديهاي مشهور اصفهان اينهاست: 1. مادي نياصَرْم، بزرگ‌ترين مادي، به هنگام پرآبي حدود 200 سنگ آب داشته و جمعاً 32 قريه را مشروب مي‌ساخته است؛ 2. مادي فرشادي با حجم آبي برابر 4/1 مادي نياصرم، جمعاً 12 قريه را آب مي‌داده است؛ 3. مادي شاه كه خاصة عمارات و باغات دولتي بوده است. آب اين مادي 4/1 مادي فرشادي بوده و جمعاً 14 قريه را آبياري مي‌كرده است؛ 4. مادي ق‎ُمْش كه پس از نياصرم از ساير ماديها معتبرتر بوده و جمعاً 23 قريه را مشروب مي‌ساخته است؛ 5. مادي فَدَيْن يا فدا يا فَدَن كه بسياري از محلات شهر و برخي از قراءجي را آبياري مي‌كرده است؛ 6. مادي تيران يا تهران كه با عبور از كنار شهر جمعاً 7 قريه را آبياري مي‌كرده است (اصفهاني، 99ـ104؛ تحويلدار، 40؛ جواهر كلام، 15؛ هنرفر، 14ـ 15). آب هر مادي به چند نهر و آب هر نهر به چند لت و آب هر لت به چند جوي تقسيم مي‌شده است (تحويلدار، 38).
آنچه مسلم است اين كه آب زاينده‌رود از روزگاران قديم براساس حقابه‌اي معين براي هر يك از نواحي و روستاها به نحوي كه آب تلف نشود، به نهرها و شعبه‌هاي زيادي تقسيم مي‌شده است (قس: ابن حوقل، 109). بنابر نوشتة ابن رسته در كتاب الاعلاق النفيسه، اردشير بابكان نخستين كسي بود كه آب زنده رود را تقسيم كرد و براي هر قريه‌آي از روستاها سهمي مشخص و معلوم با زماني محدود قرار داد (ص 183). تقسيم آب زاينده‌رود در روزگاران بعدي نيز معمول بوده است (جواهر كلام، 11). بنابر نوشتة تحويلدار اين تقسيم‌بندي بر اساس «قواعد طبيعي و براهين هندسي، تفاوت هواي هر محل و بُعد مسافت هر بلوك و مقدار اراضي هر قريه و آبخور طبيعت هر زمين...، زمان و مكان،‌كماً و كيفاً نسبت به هم و از روي بينايش و پيمايش در خور گنجايش» صورت گرفته و «هر موضعي را بهره‌اي» بخشيده‌اند. همو (ص 38ـ41) صورت تقسيم آب زاينده‌رود را همانگونه كه «قديماً» تعيين شده است، چنين نقل مي‌كند:
نام بلوک تعداد سهام سهام داخلی سهام قرا و مزارع
لنجان
اشترجان و النج
اشیان و ایدغمش
حومه
برز رود و جی
کرارج
بَراآن
رودخانه (رودشتین) 5
2
2
ـــ
2
ـــ
ـــ
ـــ 69
15
36
27
6
4
15
3 181
74
37
88
112
26
53
66
به استناد متن فرمان منسوب به شاه طهماسب، ظاهراً در دورة صفويه به علت اختلاف در قرار و سهام رودخانه، تقسيم‌بندي تازه‌اي صورت گرفته است و طوماري در 21 صفحه به صورت ضميمة فرمان در مورد «ترتيب تقسيم و اسامي قرار و قصبات و املاك و مزارع و عمارات و باغها» تهيه كرده‌آند (جواهر كلام، 12ـ13) كه تهيه و تنظيم آن را به شيخ بهائي نسبت مي‌دهند (هنرفر، 14). مطابق اين طومار سال را به 360 روز تقسيم كرده‌اند: از اول نوروز تا 15 خرداد بهره‌برداري از آب رودخانه براي همه‌كس آزاد است، از روز 16 خرداد تا اول آذرماه كه جمعاً 165 روز مي‌شود، آب رودخانه را به 33 سهم قسمت كرده‌اند كه هر سهمي 5 شبانه‌روز است و هر بلوك بر اساس سهم خود، آب دريافت مي‌كند (جواهر كلام، 13ـ14)؛ لمتون 150 روز از 165 روز را سهم 2 بلوك ذكر كرده است كه صحيح نيست (ص 383ـ384؛ قس: حسيني ابري، 10). از اول آذر تا آخر سال بهره‌برداري از آب يك بار ديگر آزاد مي‌گردد. براساس اين طومار سهم هر يك از بلوكها بدين شرح است:
نام بلوک تعداد سهام سهام داخلی سهام قرا و مزارع
لنجان و النجان
ماربین
جی و برز رود
کرارج
بَراآن و رودشتین 10
4
6
3
10 161
29
27
12
36 672
282
674
387
1083
جمع 33 265 3098
البته در مواقع كم‌آبي ترتيبي اتخاذ مي‌شود تا هر بلوك و هر زير بلوك و قريه و مزرعه آب موردنياز خود را به صورتي «عادلانه» دريافت دارد (حسيني ابري، 9 به بعد). در تعلق اين فرمان به شاه طهماسب و نيز تنظيم طومار توسط شيخ بهائي ترديد كرده‌اند (جواهر كلام، 13ـ14). عده‌اي نيز معتقدند كه طومار موجود، اصلاح شدة طوماري قديمي بوده است (حسيني ابري، 8، 18ـ22). به هر حال در طول زمان، به ويژه در سالهاي اخير، تقسيم آب زاينده‌رود تغييراتي پذيرفته است.
استفاده از دلو و چرخاب: روش ديگر بهره‌برداري از آب رودخانه‌ها، به ويژه رودخانه‌هايي كه سطح آب آنها بسيار پايين‌تر از سطح زمينهاي زراعي بوده است، استفاده از دلو براي بالا كشيدن آب رودخانه‌ است (كورس، 61-62) كه در سرزمينهاي عربي به شَدوف و در هند به پيكوته موسوم است (بكين سيل، 146). اگرچه شدوف براي استخراج آب چاه نيز مورد استفاده قرار مي‌گيرد، اما اسپونر آن را يكي از روشهاي استخراج آبهاي زيرزميني معرفي كرده است (ايرانيكا). مطابق اطلاعات موجود،‌ براي اولين بار اين روش در بين‌النهرين (بابل) مورد استفاده قرار گرفته است (كريستيان سن ـ ونيگر، 31؛ كريب، 35؛ لِسو، 11 به بعد). بهره‌برداري از رودهاي دجله، فرات، نيل، كارون و بسياري رودخانه‌هاي ديگر در سرزمينهاي خاورميانه، تا حدي با اين وسيله صورت مي‌پذيرفته است. شدوف دلوي بوده آويخته بر چوبي بلند كه در انتهاي ديگرش وزنه‌اي متصل بوده است. با سرازير كردن آن در رود، دلو كه حدود 20 تا 40 ليتر ظرفيت داشته است (كريستيان سن ـ ونيگر، 30)، از آب پر مي‌شده و به كمك وزنة موجود در انتهاي ديگر، آب را بالا مي‌كشيده‌اند و در مجاري مخصوص به مزارع هدايت مي‌كرده‌اند (كريب، 35-36). در اران از اين روش براي بالا كشيدن آب عمدتاً در خوزستان استفاده مي‌شده است (ابودلف، 88). امروزه هنوز از اين روش در برخي از روستاهاي بلوچستان براي استخراج آب چاه استفاده مي‌شود (غراب، 142). استفاده از چرخاب را مي‌توان فن پيشرفتة بالا كشيدن آب رودخانه‌ها و چاهها (نك‍ : بخش چاهها) شمرد. چرخاب را در هندوستان چرخ ايراني يا رِهات، در مصر ساقيه و در اسپانيا و سوريه نوريه مي‌نامند (بكين سيل، 147). در راجستان هنوز از چرخ ايراني استفاده مي‌شود (فيلبريك، 369؛ ايرانيكا) كه صورت پيچيده‌تر آن چرخ رومي است كه براي اولين بار در اَدَنه (تركيه) مورد استفاده قرار گرفته است (قس: ماركوس، 61؛ فوربز، 32-33, 37-38, 46-47؛ هفت كشور، 95). اين نوع چرخابهاي بزرگ عمدتاً در جنوب اروپا و سرزمينهاي پيرامون مديترانه به كار مي‌رفته است. براي استقرار چنين چرخابي، چهارچوبي در كنار رودخانه استقرار مي‌يافت كه چرخ اصلي بر روي محولي كه بر اين چهارچوب قرار داشت، استوار مي‌شد و به گردش در مي‌آمد. بر روي چرخ اصلي، ظروف يا كوزه‌هايي بسته مي‌شد كه با هر بار گردش چرخ، از آب پر مي‌گشت و آب آنها در سطحي بالاتر از رودخانه در نهرهاي معين ريخته مي‌شد. قطر چرخ اصلي بنابر اختلاف ارتفاع بين سطح آب و سطح مزارع متفاوت بود. يك چرخاب با قطري در حدود 7 متر در حدود 36 تا 40 ظرف يا كوزه داشت كه گنجايش هر ظرف تقريباً 3 تا 4 ليتر بود. بدين‌سان، چنين چرخي در هر دقيقه در حدود 189 ليتر آب به نهرها جاري مي‌ساخت (ماركوس، 65). البته اين مقدار، گذشته از بزرگي و كوچكي چرخها و كوزه‌ها، به سرعت اب و در نتيجه سرعت چرخ نيز بستگي داشته است.
2. استفاده از اب باران (آبهاي جاري موقتي): آب باران به ويژه در نوار ساحلي خليج‌فارس و درياي عمان، خهم در تأمين آب آشاميدني، هم براي كشاورزي اهميتي خاص داشته است. چون بارندگي در اين نواحي عمدتاً به صورت رگبارهاي شديد و كوتاه مدت است و غالباً باعث جريان يافتن سيل و تهديد مزارع و حتي خانه‌ها مي‌شد، لازم است كه دقت و مهارت كافي در هدايت آب باران به بركه‌ها براي ذخيرة آب آشاميدني و نيز به نخلستانها و باغها به منظور توليد زراعي به عمل آيد. عدول از اين دقت و مراقبت، باعث هدر رفتن آبي مي‌شود كه معلوم نيست چه وقت بار ديگر فرو ريزد.
به منظور استفاده از اين آبها، در نخلستانها و باغها و گاهي حتي مزارع، پشته‌هايي از خاك تعبيه مي‌كنند و آب باران را از طريق مجراهايي كم‌عمق و باريك به داخل زمينهاي موردنظر و پشت ديوارها مي‌رسانند. پيداست كه اگر آب ورودي بدون دقت كافي و بيش از حد لزوم داخل زمينها شود، باعث خرابي ديواره‌ها و هدر رفتن آب و محصول مي‌گردد. بدين‌ترتيب، تولد زراعي در اين نواحي تا حد زيادي در گرو ميزان باران است. ابن بلخي مي‌نويسد: «هرگاه باران در اول زمستان بارد در آذر و دي ماه آن سال دخل عظيم باشد و نعمت بسيار» (ص 179). استفاده از بركه‌ها (آب انبارها، نك‍ : آب انبار)، چاهها و گاوچاهها در اين منطقه به عنوان روشهاي مكمل تأمين آب آشاميدني و زراعي مورد استفاده بوده‌اند.
ب ـ بهره‌برداري از آبهاي زيرزميني:
1. استفاده از آب چشمه‌ها: ابياري به كمك چشمه‌ها در نواحي كوهستاني و پايكوهي از اهميتي خاص برخوردار بوده است. شهر همدان، در پايكوههاي زاگرس، توسط بيش از 600،1 چشمة جاري از كوه الوند مشروب مي‌شده است (مستوفي، 79). آباداني شهر سيراف مانند بسياري جايهاي ديگر، از نظر طبيعي به چشمه‌هاي آن بستگي داشته است (قس: ابن حوقل، 51؛ مستوفي، 140ـ141) و چشمة سليمانية فين (كاشان) از چشمه‌هايي است كه از عهد باستان جاري بوده و يكي از عوامل طبيعي اصلي در ايجاد تمدن سيَلْك به شمار مي‌آيد (قس: كلانتر ضرابي، 72 به بعد؛ گيرشمن، ديباچه).
معمولاً براي استفادة هرچه بيشتر از آب چشمه‌هاي كوچك و متعدد، اب آنها را به حوضها يا استخرهايي هدايت و جمع‌آوري مي‌كرده‌اند و از آنجا از طريق جويهايي به مزارع و باغها ــ بنابر مقررات خاص و با توجه به حقابة هر قسمت ــ منتقل مي‌ساخته‌اند. ابن حوقل در صوره‌الارض خبر مي‌دهد كه شهر اَرَّجان و زرنج (سيستان) داراي چنين حوضهايي بوده‌اند (ص 152ـ153). آب شهر دامغان از چشمة علي بوده است كه حوضهايي از اينگونه براي جمع‌آوري و تقسيم عادلانة آب آن، ميان شهر و روستاها، احداث كرده بودند (افضل‌الملك، سفرنامة كرمان، 29). دهوك نيز مانند روستاهاي بسياري در مشرق ايران، داراي چنين حوضي بوده است كه از آن به عنوان «درياچه» ياد مي‌كرده‌اند (همان، 160ـ163). آبياري شهر سمنان نمونه‌اي است جالب در اين زمينه: در شمال اين شهر به كمك آب‌پخش‌كنهاي ششگانه (پارا) از سرعت جريان آب كاسته آن را از طريق نهرها و استخرها و از آنجا به مزارع هدايت مي‌كرده‌اند (صفي‌نژاد، 94 به بعد؛ نيز نك‍ : آب‌سنجي).
2. استفاده از انواع چاهها: استفاده از چاهها به منظور تأمين آب براي آشاميدن و آبياري از گذشتة دور مورد توجه بوده است. چاهها خود گاهي مبناي ايجاد سكونتگاهها بوده‌اند و بسياري از روستاها، به ويژه در نواحي جنوبي ايران، نام چاه برخود دارند. در بسياري از سكونتگاهها، چاههاي حفر شده در خانه‌ها منبع تأمين آب آشاميدني بوده‌اند، در يزد به اين گونه چاهها «چاه چل گز» مي‌گفته‌اند (افشار، 2/925). از آب چاهها به روشهاي گوناگون استفاده مي‌كرده‌اند: در خانه‌ها عمدتاً از چاههاي دستي كه به صورتي ساده با استفاده از يك دلو و نيروي انساني آب را بالا مي‌كشيده‌اند، استفاده مي‌شده است. از اين گونه چاهها كه تأمين كنندة آب براي آشامدين و نيز آبياريِ باغچه‌هاست، هنوز نيز در روستاهاي ايران استفاده مي‌شود. دولاب (چرخ چاه) وسيله‌اي ديگر براي كشيدن آب از چاه بوده است. در بعضي از مناطق از جمله در اصفهان، چاهها به كمك يك چرخ و نيروي انسان يا حيوان مورد بهره‌برداري قرار مي‌گرفته‌اند. در اين روش به كمك گاو يا شتر يا قاطري كه دائماً در مسير مدوري پيرامون چاه به گردش در مي‌آمده است، آب را به كمك دلوي بالا مي‌كشيده‌اند (لمتون، 410).
روش ديگر استخراج آبهاي زيرزميني از طريق چاه، كه گاو چاه نام دارد در قسمتهاي مركزي و جنوبي ايران، در آبياري اهميتي خاص داشته است (قس: وولف، 256-258؛ پتروشفسكي، 1/242ـ243). گاو چاهها عبارتند از چاههايي كه به كمك حيواني (عمدتاً گاو) كه در مسيري مستقيم به تناوب، به جلو و عقب رانده مي‌شود، از آب انها استفاده مي‌شود. اين روش آبياري خود در ايجاد و تداوم بخشيدن به «حراثه» (يكي از انواع نظامهاي سنتيِ بهره‌برداريِ جمعيِ زراعي) نقشي مؤثر داشته است. به منظور بهره‌برداري از گاوچاهها، گاهي از نيروي 2 گاو (باتلر، 72)، و در نتيجه، 2 دلو، يا حتي از 6 تا 8 گاو استفاده مي‌شده است (لمتون، 409). گاهي از وجود حيوانات ديگر نيز از جمله شتر، اسب، الاغ و قاطر استفاده مي‌شده است (تحويلدار، 16؛ بارتولد، آبياري، 73ـ 75). حتي استفاده از نيروي انساني (زنان و دختران) در بهره‌گيري از اين گونه چاهها در ميان روستاييان فقيرتر گزارش شده است (قس: جواهر كلام، 6، 7؛ پتروشفسكي، 1/244). در فارس به ويژه در زرقان براي آبياري باغها و مزارع از اينگونه چاهها استفاده مي‌شده است (پولاك، 119). در سواحل خليج‌فارس، اين نوع چاهها مورد استفادة فراوان بوده و منطقة گاوبندي در ساحل خليج، نام خود را از همين گونه چاهها گرفته است. در برخي محله‌هاي يزد نيز از گاوچاهها استفاده مي‌شده است (افشار، 2/925). در اصفهان از گاوچاهها هم براي آبياري، هم براي تأمين آب مساجد، حمامها و مدارس استفاده مي‌شده است (اصفهاني، 55، 83، 84).
گاو چاهها، بجز در ايران، در حضرَموت و يمن نيز مورد استفاده بوده‌اند (كريستيان سن ـ ونيگر، 73؛ پتروشفسكي، 1/243ـ244). يك گاو چاه معمولاً داراي اين قسمتهاست: الف ـ چاه؛ ب ـ ديوارة دور چاه كه بر روي آن تيركها (معمولاً از تنة نخل) و قرقره‌هايي چوبي با دو طناب كه از آنها مي‌گذرد، تعبيه مي‌شود كه در جنوب ايران به آن چَكْريك مي‌گويند؛ ج ـ گاو دَوون (گاو دوان) يا گاورو (وولف، 257) كه طول آن نشان‌دهندة عمق چاه است. گاو در اين مسير به تناوب به عقب و جلو رانده مي‌شود و به وسيلة طنابي كه به گردن دارد، دلو را در چاه پايين و بالا مي‌كشد. اين دلو معمولاً بين 30 تا 40 ليتر ظرفيت دارد (همانجا)؛ د ـ حوض كوچكي كه با يكي دو مجراي خروجي در جلو چاه تعبيه مي‌شود و آب دلو را در آن مي‌ريزند و از آنجا، از طريق جويهايي به مزرعه هدايت مي‌كنند (كريب، 36-37، قس: كريستيان سن ـ ونيگر، 73-74). مصالح مورد استفاده در ساختمان اين‌گونه چاهها معمولاً ساروج با مخلوطي از سنگ و گچ و مخلوطي از فضولات حيواني است.
از گاوچاهها در ايران علاوه بر آبياري باغها و نخلستانها، در كشت صيفي و تنباكو نيز استفاده مي‌شده است (لمتون، 409). امروزه استفاده از اين‌گونه چاهها معمول نيست.
در گذشته، در سيستان از نيروي باد براي به گردش در آوردن چرخهاي چاه استفاده مي‌شده است (قس: بكت، «كشاورزي...»، 13؛ حدودالعالم، 102؛ ابن حوقل، 153). صاحب تاريخ سيستان، پس از ذكر آسياهاي بادي در سيستان، مي‌نويسد: «و هم از اين چرخها بساخته‌اند تا آب كشد از چاه به باغها و به زمين كه از آن كشت كنند» (ص 12).
3. قنات، ويژگيها و گسترش آن در جهان: بزرگ‌ترين سهم ايران در تأسيسات ابياري و فن آبرساني، ابداع قنات و عرضة آن به ساير نقاط جهان شمرده شده است (دائره‌المعارف اسلام، دوم). پولاك معتقد است كه در هنر بهره‌برداري از آب هيچ قومي همپاي ايرانيان نيست (ص 116؛ قس: اشتراتيل زاور، 274).
قنات (قناه) در لغت به معني نيزه است و جمع آن «قَنَوات» و «قَنَيات» و «قُنيّ» (لغت‌نامة دهخدا) كه بعداً به معني كانال و مجراي آب و معادل «كاريز» به كار رفته است. اين كلمه در زبان اكدي و آشوري به شكل «قانو»، در عبري به صورت «قَنا» و «قانو» (به معني لوله) و در لاتين به صورت «كانا» ديده مي‌شود، كه كلمة لاتيني «كاناليس» به معناي «ني مانند» و با مفهوم «لوله و كانال» از آن مشتق شده است (دائره‌المعارف اسلام، دوم؛ ترول، 313). در شمال آفريقا و سوريه كلمة فقرا براي قنات به كار مي‌رود (ترول، 318؛ انگليش، «خاستگاه... »، 170) كه از ريشة «فَقر» به معني حفر كردن گرفته شده است. در ايران، قنات به معناي مجراي زيرزمينيِ استخراج آبهاي پنهاني براي تأمين آب آشاميدني و كشاورزي به كار مي‌رود. معادل فارسي اين كلمه «كاريز» و «كهريز» است، ولي امروز اين كلمه بيشتر در قسمتهاي شرقي ايران و افغانستان و بلوچستان به كار مي‌رود (براون، 1-2). در اصفهان كلمة «كي» (اصفهاني، 104ـ 105) و در روستاهاي جنوب شرقي ايران صورت «كِه» (وولف، 249) به مفهوم قنات به كار مي‌رود. اين كلمه در زبان پهلوي به شكل «كِهِسْ» به كار رفته است.
طبق اطلاعات موجود، اولين قناتها در نيمة نخست هزارة اول ق‌م در بلنديهاي غرب ايران و شمال عراق و شرق تركيه (قلمرو دولت اورارتو) پديدار شده‌اند (انگليش، «خاستگاه...»، 175؛ باتلر، 70). البته اين بدان معني نيست كه اختراع فن قنات توسط اورارتوئيان كه در همان دوره دولت جواني تأسيس كرده‌ بودند، صورت گرفته است، زيرا در آن صورت، چگونگي تأمين آب موردنياز سكونتگاههاي مهم بخشهاي مركزي ايران در آن دوره بي‌جواب مي‌ماند (گيرشمن، 60 به بعد؛ وولف، 249-250). استاين اختراع قنات را مربوط به عصر مسِ متأخر مي‌داند و نشانه‌هايي از آن را در جنوب شرقي ايران در حوالي جازموريان به دست مي‌دهد (ص 124)، و به نقل از پوليبيوس مي‌نويسد كه از زمان پارتها قنات در ايران مورد استفاده بوده است (همانجا؛ قس: كرزن، I/116).
اولين باري كه از تأمين آب يك سكونتگاه با قنات نام برده شده، در سنگ‌نوشته‌اي از سارگون دوم (722ـ 705ق‌م) است (براون، 2، 3). يكي از قديمي‌ترين قناتهاي جهان، قناتي است به طول تقريبي 20 كم‍ كه آب شهر اربيل را تأمين مي‌كرده است (انگليش، «خاستگاه...»، 175)، همين شهر در دورة خلفاي عباسي حدود 300 تا 400 قنات داشته است (براون، 20).
قناتها منبع تأمين اب بسياري از سكونتگاههاي مهم ايران از جمله همدان و تخت‌جمشيد بوده است (كرسي، 27؛ ترول، 314). دشت نيشابور با 000،12 قنات آبياري مي‌شده است (اصطخري، 204ـ 205) و آب شهر غالباً از قناتهايي بوده كه از زير خانه‌ها مي‌گذشته است (ابن حوقل، 168). يزد 400 قنات داشته (كرسي، 38) و آب سيرجان همچون نيشابور از قناتها بوده است (ابن حوقل، 77). همچنين نوشته‌اند كه قهستان سيرجان 000،12 قنات داشته است (وزيري، ص «يد»). آب گناباد و طبس نيز از قناتها بوده است (ابن حوقل، 180). كرمان به عنوان سرزميني پهناور و «همه آبادان» از آب كاريزهايي كه برخي از آنها «از مسافت پنج شب‌راه» به آنجا مي‌آمده، بهره‌ مي‌گرفته است (ابن فقيه، 20). فسا، جهرم و شيراز نيز از آب قنات استفاده مي‌كرده‌اند (ابن بلخي، 165، 168، 172). قم در دورة پيش از اسلام، داراي كاريزهاي بسياري بوده و در آغاز دورة اسلامي، بيش از 20 قنات جديد در آنجا احداث شده است (قمي، 40ـ41). در پيرامون شهر تبريز هم بيش از 900 كاريز وجود داشته است (مستوفي، 87).
قنات از اين قسمتها تشكيل مي‌شود: الف‌ـ گمانه‌ها و مادرْچاه؛ ب‌ـ
قسمت آبدِه، متشكل از چاههايي (ميله) كه بر سفره‌هاي آبدار زيرزميني حفر مي‌شوند؛ ج ـ خشگه‌كار، متشكل از چاههايي كه در زمينهاي قابل نفوذ حفر شده و به منابع آب دسترسي ندارند؛ د ـ كوره، تونل يا مجرايي افقي با اندكي شيب كه ميله‌ها را به يكديگر مي‌پيوندد و آب را از مادرچاه به مظهر مي‌رساند، فاصلة بين دو چاه را پشته مي‌نامند؛ ه‍ ـ هَرَنج و مظهر قنات كه خروجي آب قنات است (قس: نوئل، 191؛ انگليش، «خاستگاه...»، 171-175؛ براون، 9-12).
عمق مادرْچاه و طول كوره و آبدهي قناتها متفاوت است (نوئل، 192). در واقع، قناتها تابعي از اقليم ايران هستند، زيرا هرچه باران سالانه بيشتر باشد، طول قنات كمتر است و مادرچاه عمق كمتري دارد (صفي‌نژاد، 13). به اين ترتيب، قناتهايي كه در مناطق پايكوهي قرار دارند، معمولاً داراي ميله‌هايي كم‌عمق و طولي كم هستند كه عمدتاً آب سفره‌هاي سطحي موجود در مخروط افكنه‌ها را گردآوري و به سوي سكونتگاهها هدايت مي‌كنند (انگليش، «خاستگاه...»، 170).
قناتهاي واقع در قسمتهاي شرقي و مركزي ايران گاهي ت

ارسال شده: جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵, ۸:۱۶ ب.ظ
توسط ganjineh
آپولونيوسِ پِرگايي (262ـ190ق‌م)، رياضي‌دان و منجم يوناني. نام وي در منابع اسلامي بيشتر به صورت بَلينوس يا بَليناس و نيز به صورتهاي اَبُولُونْيوس، اَفُولُونيوس، اَبْلينَس، اَبُولوس، اَبُلُّونيوس آمده است. در پِرگا كه اكنون جزءِ تركيه است و احسانيه ناميده مي‌شود) زاده شد. در جواني به اسكندريه رفت و نزد شاگردانش اقليدس دانش آموخت. سپس در همان شهر به تدريس پرداخت و همان جا نيز درگذشت. معاصرانش او را «مهندس بزرگ» مي‌ناميدند. برخي از دانشمندان اسلامي لقب نجّار به وي داده‌اند. مشهورترين اثر وي كتاب مخروطات است كه در نوع خود مهم‌ترين اثر علمي زمان وي به شمار مي‌رفته و تا قرنها مورد استفاده بوده است. وي مبحث مقاطع مخروطي را كه در پژوهشهاي هندسه‌دانان گذشته ناقص مانده بود، تكميل كرد و اصطلاحات Parabola (شلجمي يا سهمي)، Hyperbola (هُذلولي) و Ellips (بيضي) را وارد دانش مخروطات ساخت. اشارات او به اقليدس و ديگر رياضي‌دانان پيش از وي در اين كتاب، نشان مي‌دهد كه از آثار آنان به خوبي استفاده كرده است. كتاب مخروطات كه شامل 8 مقاله بود، در نتيجة تصرّفات و سهل‌انگاريهاي نسخه‌برداران دستخوش دگرگونيهاي بسيار شد و قسمتي از آخرين مقالة آن نيز از ميان رفت. در اواخر سدة 5 و اوايل سدة 6م، اتوكيوس (اوطوقيوس ) كه خود هندسه‌دان قابلي بود، به بازسازي اين كتاب برخاست. وي اين كار را در مورد 4 مقالة نخستين آن اجام داد. امّا بقية مقالات به همان صورتِ تحريف شده باقي ماند. 4 مقالة نخستين را، هلال بن ابي هلال حِمصي، و 3 مقالة ديگر را ثابت بن قُرّة حَرّاني زير نظر احمد بن موسي خوارزمي به عربي ترجمه كردند. اصل آن 3 مقاله، بعدها به كلي از ميان رفت.
كتاب مخروطات طيّ قرنها مورد استفادة رياضي‌دانان مسلمان بوده و اينان شروح بسياري بر آن نگاشته‌اند. از آن ميان است: اصلاح كتاب المخروطات از ابوجعفر محمد بن الحسين، تلخيص المخروطات از ابوالفتح محمد بن قاسم بن فضل اصفهاني (سدة 6ق) و تصفّح المخروطات از ابوالحسين عبدالملك بن محمد شيرازي. ابن هيثم (354ـ430ق/965ـ1039م) نيز مقاله‌اي در تكميل بخش هشتم آن نوشت.
اثر مهم ديگر اپولونيوس كه اصل يوناني آن از ميان رفته و تنها ترجمة عربي آن باقي مانده، رساله‌اي است با عنوان في قطع الخطوط علي النسبه.
بخش مهمي از اثار آپولونيوس در سده‌هاي نخستينِ هجري به زبان عربي ترجمه شده است، ولي اكنون نه از اين ترجمه‌ها چيزي به جاي مانده است نه از اصل يوناني آنها. عنوان عربي قسمتي از اين آثار چنين است: رساله في قطع السّطوح علي النّسبه، رساله في النّسبه المحدوده، رساله في الدّوائر المماسّه.

مآخذ: ابن نديم، محمد بن اسحاق، فهرست، بيروت، دارالمعرفه، ص 373؛ بروكلمان (آلماني)، 1/242، ذيل، 1/384؛ دائره‌المعارف اسلام (دوم)، ذيل Balinus؛ سزگين (آلماني)، 5/135ـ143.