صفحه 3 از 5

ارسال شده: جمعه ۱۶ تیر ۱۳۸۵, ۱۰:۱۳ ق.ظ
توسط PARSA2001
قبرستان ترمينال مرده هاست.
دو آيينه از ديدن يکديگر نفرت دارند.
جهنم ساعت استراحتش را به بهشت مي رود.
پروانه براي اينکه نسوزد شمع را فوت کرد.
گياه توي گلدان شبها خواب باغچه را مي بيند.
سرفه هاي آدم دلشکسته، صدای خرده شيشه مي دهد.
.براي اينکه پير نشوي ، ساعتت را از کار بينداز.
براي آنکه نفهمد که نمي فهمد ، خودش را به نفهمي زد.
ماهي تنها جانوري است که به راستي دل به دريا مي زند.
بيکاري هم خودش کاري است، افسوس که مرخصي و تعطيلي ندارد.
گداي فرزانه اي گفته است : گدايي کن تا محتاج ديگران نشوي.
چه کسي گفته است که دو خط موازي به يکديگر نمي رسند؟ مگر آخرش را ديده است؟؟

--------------------------------------------------

اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمی‌توانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.
بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار برای شکست‌خورده در عشق است
عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون می‌نشيند.
درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون می‌گردد.
بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست می‌آيد.
يک عمر سرپاايستادن، درخت را ازپامی‌اندازد.
هيچ درختی، به درختان ديگر تنه‌نمی‌زند.
درخت، تنها در برابر باد سرخم‌می‌کند.

-----------------------------------------------

یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته تأسف می خوریم ؛ همه این اتفاقات در زمان حال می افتد و زمان حال از دست می رود .
مشکل بسیاری از حکومت های جهان در این است که ضریب هوشی شان از ضریب هوشی مردم پایین تر است .
کسانی که راه حل هایی برای مشکلات بشریت عرضه می کنند معمولا از حل مشکلات کوچکشان عاجزند .
آدم های سر به زیر حتما در چاله نخواهند افتاد ، اما هیچ گاه هم آسمان آبی را نخواهند دید .
هنر هیچ ربطی با اخلاق ندارد . اگر چنین نبود مردم این همه به هنر علاقه مند نمی شدند .
از کسانی که احمقانه صادقند بیشتر بدم می آید تا کسانی که دروغ های قشنگ می گویند .


-----------------------------------------------

غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه.
یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه.
حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.

-----------------------------------------

روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.
از مرحله پرت شدم پایم شکست

----------------------------------------

وقتی با آدم های مشهور روبرو می شوم ، یقین می کنم که آدم های بزرگ شایعه اند.
به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود .
می گویند چرا دائما تغییر می کنی ، می گویم شما چرا دائما تغییر نمی کنید ؟
روی آدم های منظم می شود حساب کرد ، اما نمی شود آنها را تحمل کرد .
من بعضی از دوستانم را از حقیقت بیشتر دوست دارم .
متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر !

---------------------------------------

انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند .
همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند .
در سفيدي چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سياهي رسيدم.
مغزم بر روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد.
حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود .
ننگ است که روشنايي ديدگان در ظلمات انديشه غرق شود.

-------------------------------------

مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود
انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد
بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد
خوش به حال آن موجود راحتی ،که شیطان برایش درد دل می کند .
سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم .
زن شکسته ترين و خميده ترين ، ايستاده دنيا است

------------------------------------

بخاطر افکار فسیل واری که داشت, جشنواره فسیلی راه انداخت.
آنقدر فکرش دست نخورده ماند, که کارتونک بست.
بخاطر افکار عتیقه ای که داشت, مغزش را به موزه سپرد.
مغز کوچکش در فضای جمجمه اش, لق میزند.

------------------------------------

طفلك ستاره خجالتي چشمكي زد و فرار كرد.
زندگي ريسماني است كه از آن تا آنجا كه توان داري بالا مي‌روي.
وقتي كه خورشيد مات و مبهوت به زيبايي ماه مي نگرد ، شب ميشود.
زمستانها از بيني خورشيد قنديل نور آويزان ميشود .
عشق و مرگ دو مفهومي هستند كه اولي انسان را به آسمان ها مي فرستد و دومي به زير زمين.
اگر واحد پول شاخه نور بود ، بانكها چه نوراني مي شدند.
در ميهماني شبانه‌ام، ماه ساقي، خودكارم پياله و كاغذم تا خرخره نور مي‌نوشد.

----------------------------------------

چراغ راهنما از بس كه چشمك زد، مژه هايش ريخت.
تا دو كلمه حرف حساب زدم، چرتكه لبخند زد!
وقتي بچه را از شير گرفتند، عاشق بستني شد.
وقتي بهمن سقوط مي كنه، اسفند بالا مي ره!
لامپ از ذوق روشن شدن سوخت.

-------------------------------------------

نگاهم را زنده به گور کردم
آنقدر برايت کوتاه آمدم تا اينکه ناپديد شدم
با دم آهت آخرين شمع اميدم هم خاموش شد
از فرط نااميدي ،تمام اميدهايم را زير پا له کردم
مغزم بر روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد
در رقابت عقربه های ساعت با يکديگر هميشه بازنده چشم من است
وقتي که خارج از خانه چشمانت را باز مي کني ، عطر نگاهت در آسمان گم مي شود

---------------------------------------------

ماهيهای آپارتمان‌نشين، در تنگ آب زندگی می‌کنند
ماهی، هيچگاه برای تعطيلات به کنار دريا نمی‌رود.
ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
عکس جوانيم را روی آينه چسبانده‌ام تا گذر زمان را نبينم.
مترسک رنجيده از کشاورز، با پرنده‌ها دست‌به‌يکی می‌کند
عاشق دلشکسته، تکه‌های دلش را از روی زمين جارو می‌کند..
با اين‌همه خون دلی که خورده‌ام، در شگفتم که چرا دراکولا نمی‌شوم
چون از زندگی خسته شده‌بود، مرخصی گرفت و رفت به جهان ديگر

--------------------------------------------

بيکاری هم، خودش يک کار است، افسوس که تعطيلی و مرخصی ندارد.
پرنده‌ای که فريب مترسک را بخورد، از گرسنگی می‌ميرد.
ماهی تنها جانوری است که به‌راستی دل به‌دريا می‌زند.
پرنده گوشه‌گير، روی شانه مترسک لانه می‌سازد.
گياه توی گلدان، شبها خواب باغچه را می‌بيند.
قلب تاکسيمتر، با ديدن مسافر به تپش می‌افتد.

--------------------------------------------

گرمترین کلامها را از دستانت شنیدم .
با تخیلم به تماشای لطافتها می نشینم .
خورشید سلامم را با نگاهی منجمد کردی .
دلم می خواهد که خاموشی شب را با هم جشن بگیریم .
مرا ببخش ، زیرا خانه قلبم ، در تیرس زبانت یزم قرار دارد .
دلم می خواهد اولین کسی باشم که برای عروسی ماهی ها کل می زند .
همدل ، همراز ، همصحبت و ....... از پیشوند ( هم) نایاب تر هم یافته اید ؟
سایه ام عاشق سایه ات شده است ، می خواستم ببینم آیا می توانیم همسایه شویم ؟
آن شب که دستم روی گوشش قرار داشت ، خندید و گفت : قلبت دارد برای مغزت جوک تعریف می کند .
دلم می خواهد تمامی خاطرات خوشم را هم به دیگران هدیه دهم ، تا دیگر این دنیا هیچ منتی بر سرم نداشته باشد .

---------------------------------------

با نگاهت آرامش را به من می دهی،با کلمات آنرا می گسترانی و با بدرودت همه را ضایع می کنی .
پایمال ترین، بی بوترین ولی مقاوم ترین گل دنیا را روی قالی خانه مان یافتم .
نمي‌دانم چرا گل مریم را در هیچ چمنزاری نیافته ام ، فقط و فقط در گل فروشی ها .
وسوسه انگیز ترین وسیله ای را که در این سالیان اخیر دیده ام ، پریز برق بوده .
به عشق شنیدن صدای قور قور شکمم ، هر شب صدها قورباغه به کنار بسترم می آیند .
اگر روزی مهربانی را به عنکبوت یاد دهم ،مطمئناً از گرسنگی خواهد مرد .
ان روز که به من گفتی ( ازت بدم می یاد ) ، با حرارت غمگینی بخار شدم .
آرزو دارم که روزی با چشمان خودم ، فاصله بین دو چشمم را ببینم .
با دم آهت آخرین شمع امیدم هم خاموش شد .
کدام دکتری می تواند نبض روحم را بگیرد .

ARMIN : پانزده پست متوالي شما ادغام شد. طبق قوانين سايت ارسال پست هاي متوالي مجاز نمي باشد.

ارسال شده: شنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۵, ۶:۳۶ ب.ظ
توسط ARMIN
سلام
PARSA2001, ممنون از شما جملات واقعا زيبايي بودند.
لطفا قوانين سايت را مطالعه نماييد و به آن ها عمل کنيد. :D

ارسال شده: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۱۱:۲۶ ق.ظ
توسط sohrab_poet
کاریکلماتور هایی طنز از بزرگان


#
عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند (لوگان پارسال اسميت).
#
هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند (لوگان پارسال اسميت).
#
جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است (سايمن استرانسکي).
#
پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد (ادموند استاکول).
ازدواج عوام، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند (رابرت لويي استيونسن).
#
ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد (رابرت لويي استيونسن).
#
جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند (آدالي استيونسن).
#
براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است (آدالي استيونسن).
#
انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول (جيمز استفنر).
#
يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين).
#
بدون تو تحمل بهشت ممکن نيست و با تو دوزخ ديگر مکاني جهنمي نيست (جان اسپارو، سنگ نوشته اش برقبرهمسرش).
#
تعريف من از ازدواج چنين است: قضيه با دو نفر آغاز ميشود که زندگي را بدون وجود يکديگر غيرقابل تحمل مي بينند و بعد از مدتي به همان دو نفر ختم مي شود که حالا ديگر زندگي را در کنار هم غيرقابل تحمل مي بينند (سيدني اسميت).
#
عشق مثل باد روده است تا موقعي که در وجود توست خودت را ناراحت مي کند و زماني که ابراز مي شود ديگران را مي آزارد (سرجان ساکلينگ).
#
اين يک اصل غيرقابل ترديد است: کساني که دائما از شرافت حرف مي زنند از آن بويي نبرده اند (رابرت سرتيس).
#
هميشه دوست داشتم فرصتي دست مي داد تا فروتني را تمرين کنم اما همواره به خاطر مي آوردم که من مهم تر از آن هستم که اوقاتم را صرف چنين اموري کنم (اسحاق سينگر).
#
انقلاب ستمديدگان را آزاد نمي کند تنها استثمارگران را عوض مي کند (برنارد شاو).
#
عشق، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است (برنارد شاو).
#
او هيچ چيز نمي داند ولي تصور مي کند وتظاهر مي کند که همه چيز را مي داند، اين تعريف مختصر يک نماينده ي مجلس است(برنارد شاو).
#
دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد: يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي(برناردشاو).
#
زماني که گفتم تا آخر عمر مجرد مي مانم نمي دانستم که آنقدر عمر مي کنم که ازدواج کنم (ويليام شکسپير).
#
تا بحال هیچ فیلسوفی قدم به عرصه خاک نگذاشته که بتواند دندان درد را تحمل کند (ویلیام شکسپیر).
#
هرچه بیشتر انسان ها را می شناسم، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم (ایوان شفر).
#
زمانی که پریان از رقصیدن و روحانیون از گوشه نشینی دست برداشتند، عمر دنیای شاد به پایان می رسد(جان سلدن).
#
واعظ می گوید: چنان کن که من می گویم، نه چنان که من می کنم(جان سلدن).
#
خداوند، شریر را به اندازه کافی بر تخت نگه میدارد تا فرصت کافی برای توبه کردن داشته باشد(سوفی سگور).
#
برای شاد بودن، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری (آلبرت شوایتزر).
#
در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد(چارلز شولز).
#
فقرا نمی دانند که تنها دلیل آنان برای زندگی، تمایل ما به تظاهر به برخورداری از فضیلت سخاوت است (ژان پل سارتر).
#
آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تکرار آن هستند (جرج سانتایانا).
#
من مردانی را دوست دارم که مردانه رفتار کنند، قوی و کودکانه (فرانسواز ساگان).
#
وقایعی مثل انقلاب، تنها شروع جذابی دارند (هوارد ساکلر).
#
اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی که در دنیا از بین می رفت عشق بود (برتراندراسل).
#
احساس وظیفه در کار نیکو و در روابط آزاردهنده است. انسان ها تشنه محبت اند نه مراقبت برتراند راسل).
#
ترس از عشق، ترس از زندگی است و آنان که از عشق دوری می کنند مردگانی بیش نیستند (برتراند راسل).
#
زندگی خوب، زندگی شاد است، البته منظور من این نیست که اگر شما خوب باشید حتما شاد خواهید بود. منظور من این است که اگر شما شاد باشید خوب زندگی خواهید کرد (برتراند راسل).
#
زن زشت وجود ندارد، تنها زنانی وجود دارند که حوصله نشستن جلوی آینه و آرایش را ندارند (هلنا روبنیشتین).
#
بعد از ازدواج دیگر عشق نیست. تنها زندگی است (رومن رولان).
#
قبل از ازدواج، مرد قبل از خواب به حرف هایی می اندیشد که شما گفته اید اما بعد از ازدواج مرد، قبل از این که شما حرف بزنید به خواب می رود (هلن رولان).
#
دختری که ازدواج می کند، توجه جمع کثیری از مردان را با بی اعتنایی یکی از آنان عوض می کند (هلن رولان)
منبع: آفتاب نیوز

ارسال شده: سه‌شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۵۶ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
ازبس که به همه چپ چپ نگاه کرد, چشمانش چپ شد.
از بس که روشنفکر بود از خاموشی برق هراسی نداشت.
وقتی اشکم می خواهد به گردش برود سوار نگاهم می شود.
آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد.
وقتی واژه ای خارجی بیان می کنم, تمام واژه ها دور آن جمع می شوند.
امید و آرزو تنها دوستان واقعی مان هستند که تا آخرین لحظات زنگی, ما را ترک نمی کنند.
همیشه می گفت: آدم عاشق باید حرف دل را گوش کند, نه عقل را ولی حرف ازدواج که پیش آمد گفت: همیشه از روی عقل کار کن, نه دلت.

*******************************************

قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است
خساست را از چشمش ياد گرفته بود كه هر چقدر به آن نور مي تاباند ، تنگ تر مي شد
آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را
كسي كه خود را به نور ماه راضي كند ، نور خورشيد كورش خواهد كرد
تجربه ، تنها معلمي است كه اول امتحان مي گيرد و بعد درس مي دهد
از دودلي خسته شده بودم ، يكي از آنها را براي زاپاس كنار گذاشتم
مگسهاي قرن 21 ، غذايشان را از زباله هاي اتمي تامين مي كنند
گاهي موقع راه رفتن فراموش مي كنم كه دارم مي روم يا مي آيم
براي اينكه حرف هاي بزرگ بزنم ، هميشه آنها را متر مي كنم
با مخالفت باد ، رضايت بادبادك براي پرواز جلب مي شود
در انتخاب واحد زندگي ، دروغ پيش نياز همه درسهاست
بهترين جا براي تبعيد زنبوران مجرم ، گلهاي قالي است
براي تفسير لحظه ، ثانيه شمار را متوقف كرد
دلم تنگ مي شود ، آن را قالب كفاشي مي زنم
درخت باردار با خوردن سنگ ، فارغ شد
وقتي دلم مي گيرد ، ديگر ول نمي كند
سيب زميني خاكي ترين ميوه هاست
قلم زلزله نگار انديشه است
در را به روي افكارم محكم بستم .
افكارم را پشت ديوار قاب عكس پنهان كردم
افكارم مرا دنبال مي كند حتي در خواب
افكارم را در سكوت زنداني كردم
افكارم را در لابلاي كاغذها گم كردم
افكارم بر خلاف من حركت مي كنند
تعصبم خودكشي كرد ، تا من راحتر فكر كنم
هنگامي كه تعصب مرد افكارم يك صدا شدند
در روز سالگرد تعصب ، افكارم كروات مشكي زده بود

ارسال شده: پنج‌شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۳۱ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
گل تشنه بر مزار آب مي رويد .
آرزوي نداشته بر باد نمي رود .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
شب به روشني روز غروب مي كند .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
پرنده گربه را سر به هوا مي كند .
قطرات باران در آغوش هم آب مي شوند .
عمر پائيز صرف پرپر كردن گلها مي شود .
آينه يك تنه در مقابل همه ايستادگي مي كند .
زندگي بدون آب از گلوي ماهي پائين نمي رود .
درخت از نردبان چوبي ساخته نشده بالا مي رود .
اگر مرگ نباشد تعداد خودكشي سر به فلك مي زند .
به عقيده گربه خوشمزه ترين ميوه درخت پرنده است .
لحظات گذران ، زنگوله قلب را به صدا در مي آورند .
مطالعه د رگورستان احتياج به ورق زدن سنگ قبرها ندارد .
قطره باران در مركز دايره اي كه روي آب ترسيم ميكند ناپديد مي شود .
با دسته گلي به شادابي حاصل جمع شكوفه هاي بهاري به استقبالت مي شتابم .
پرنده غمگين آوازي مي خواند كه شكوفه شاداب بهاري به ياد گل پرپر شده مي افتد .

ارسال شده: جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵, ۱۲:۴۸ ق.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
يك عمر منتظر تولد مرگم مي مانم.
سر همه پادشاهان كلاه گذاشته اند.
بخاطر احترام مجبور به كلاهبرداري شدم.
نظامي ها وقت رفتن هم سلام مي دهند.
زندگي در جشن تولد مرگ شركت نمي كند.
آدم بي اراده كشيدن خجالت را هم نمي تواند ترك كند.
قوهء جاذبه زمين با سرعت همسفر پرنده تير خورده مي شود .
آنقدر كم غذا مي خورد كه انگل ها از دستش شكايت كردند.
قوهء جاذبه زمين انتظار سقوط بلند پروازي ها را مي كشد .
آنقدر دگرانديش بود كه مغزش افكار خودي را نابود مي كرد.
آنقدر دل همه را مي سوزاند كه آتش نشاني از دستش شكايت كرد.
قوه جاذبه زمين با سرعت سقوط ، سر در پي ميوه رسيده مي گذارد .
وقتي پائيز از درخت بالا مي رود بهار از اين شاخه به آن شاخه مي پرد .
ريلهاي راه آهن به هم نمي رسند ولي ديگران را به هم مي رسانند.
باغبان همزمان با شنيدن صداي پاي بهار در گلستان را مي گشايد .
باران وقتي از مقابل پرچم رنگين كمان مي گذرد سرود آسماني سر مي دهد .
پروانه طوري روي گل مي نشيند كه بتواند تصويرش را در شبنم ببيند .
پائيز به اندازه اي به گلستان نزديك شده كه اشك در چشم بهار حلقه زده است
آنقدر ميهمان نواز بود كه اجازه ورود همه انگلها را به بدنش صادر كرده بود.
پرنده در واپسين دم حيات زمستان ، روي درخت عريان با شكوفه بهاري وعدهء ديدار دارد .

ارسال شده: جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵, ۲:۲۱ ب.ظ
توسط sir.mohammad
یکی از محاسن كاسه سر اين است كه كسی نمی تواند افكار آدم را بخواند
برای اين كه خودشان را درست جلوه دهند ، همه را خراب می كنند
گل تشنه در هوای بارانی انتظار باغبان را نمی كشد
غم ، كلكسيون خنده ام را به سرقت برد
قلبم ، پرجمعيت ترين شهر دنياست
تا آمدم به بهار فكر كنم گل از گلم شكفت
آنها كه فكرشان فلج است ، نيازی به ويلچر ندارند
پائيز پشت چراغ قرمز گل سرخ ، انتظار گذشتن بهار را ميكشد
به عقيدهء پرنده محبوس ، آسمان لبريز از پروازهای برباد رفته است
پرواز فرصت نمی دهد گربه از درخت پرنده بچيند
دشمن ، كسیه كه نميزاره تو خودت باشی
در قفس به روی تمام پرندگان باز است
قفس ، سد معبر آسمانی می كند
هيچ گلی به پای گل روی شما نمی رسد
فرصت ، چيزی است از جنس باد ، به بادش ندهيد
از ديروز ياد بگير ، مثل فردا باش و برای امروز زندگی كن
به كسی كه خنده را از خودش دريغ می كند ، تبسم بياموزيد
پرنده ای كه شكوفه را به اندازه جوجه اش دوست می دارد عاشق بهار است
برگ زرد با سرعت باد پائيزی فرا رسيدن خزان را در هر كوی و برزن بشارت می دهد
صحفه بند و صحاف پشت سر خوانندگان صحفه می گذارند
صبح ، گره گشای كلاف سردرگم شب است
طناب خودش را با من حلق آويز كرد
آدم متملق ذره بينی است كه اشخاص را بزرگتر می بيند
ميكروب متواضع در زير ميكروسكوپ هم اظهار كوچكی می كند
نمی دانم وقتی كره خاكی می ميرد ، كجا به خاكش می سپارند
آنها كه نه به گذشته كاری دارند و نه به آينده ”‌ حال ” شان خراب است
وقتی چشمم به عزرائيل افتاد ليوان آب حيات را زمين گذاشتم و به سويش پر كشيدم
بعضی ها ، به دست و پا می افتند و بعضی از دست و پا
واقعيت را چه عرض كنم ، اما حقيقت هميشه تلخ است
پرنده محبوس آينه را شكست كه تصويرش را در قفس نبيند
قبل از خوردن قرص خواب آور ساعتم را از مچم باز می كنم كه نخوابد
برای رسيدن لحظه ديدار بيشتر از تمام ساعتها دقيقه شماری می كنم
كسی را كه در آستانه مرگ قرار می گيرد ، هيچ خطری تهديد نمی كند
بعضی ها دروغ تو ذاتشان نيست ، سر زبانشان است
وقتی نونم را آجر كرد ، با اون زدم سرش را شكستم
پايان كه چه عرض كنم ، آغاز همه چيز آزادی است
در كنفرانس عشق و منطق ، عشق پيروز شد
وقتی لحظه ها ساعتم را هل می دهند جلو می رود
نزديكترين آدمها به هم ، مسافرين مـتـرو هستند
به ياد ندارم نابينائی به من تنه زده باشد
درخت خودش را پشت شكوفه ها پنهان كرده بود
اگر شانس به من روبياورد ، رويش را زمين نمی اندازم
سكوت فريادی است كه تارهای صوتی اش را از دست داده است
شيرين ترين خاطرۀ زندگی ام خداحافظی آدم پرچانه است
هر درخت پير صندلی جوانی ميتواند باشد
خواب غفلت احتياج به بستر ندارد
سايه ام تا گور بدرقه ام كرد
پـا ظريفترين وسيله نقليه است
به عقيده گيو تين ، سر آدم زيادی است
اگر پشت دود به آتش گرم نبود ، آنقدر سر به هوا نبود
آنقدر آرزو به گور بردم كه محلی براي جسدم باقی نمانده
آنهائيكه با من و شما ” راه ” نمی آيند ، برای ديگران می دوند
اگر بخواهم پرنده را محبوس كنم قفسی به بزرگی آسمان می سازم
فردی كه فكرش سياه است مويش زودتر سپيد می شود
تاريخ مصرف موش و ماهی را گربه تعيین می كند
اگر درختان سربه زير بودند ، زرافه گردن كشی نمی كرد
دلم ، از ميان رديفهای موسيقی ، فقط شور ميزند
اوضاعم از خودم بی ريخت تر است
هرگاه اوقاتم تلخ است به شيرينی فروشی می روم
حمام آفتاب گرفتن يخ به قيمت جانش تمام می شود
با وجوديكه شمع دلم را بسرقت برده اند ، ته دلم روشن است
عمر جاودانه كفاف رسيدن به مقصد آخرت را نميدهد
آب تنبل روانهء چاله می شود
تمام مردم دنيا به يك زبان سكوت می كنند
پوست موز قطار را از خط خارج كرد
دروازه بان از گل بيزار است
در زمستان پوست موز را نمی كنم چون می ترسم سرما بخورد
وقتی ساعتم عصبانی می شود ، تيك تاكهايش را فرياد می كشد
اغلب آنهايی كه زندگيشان نمی چرخد ، درست نمی گردنند
بهار ، مركز گردهمايي شكوفه هاست
فقط عشق مي تواند پرنده كوتاه پرواز را همسفر پرنده بلند پرواز كند

آدم متكي به نفس ، عمري از خود تقاضاي پناهندگي مي كند

چشم راست هم امكان چپ شدن دارد

نبودنت نگاهم را دست خالي به چشمم باز مي گرداند

نامه سفيد لبريز از سكوت كتبي است

ماهي در مجلس ختم آب جان مي سپارد

تک درختهابرای ایستادگی در مقابل طوفان در اتحادیهء جنگل نام نویسی کردند
براي اينكه آدم خوشبيني شود، بيني اش را عمل كرد
براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم
آنقدر گرم صحبت شده بود که ذوب شد
گوينده وقتي از عشق حرف ميزد عاشق ميکروفون شد
آدم خسيس سعي مي كند يكي در ميان نفس بكشد
شیشه از سنگی که در باد می رقصد می ترسد.
شکم خیلی پر،قلب را هم سنگین میکند.
آنقدر تپش قلبم زیاد است که مرکز زلزله نگاری را به اشتباه انداخت.
من هر شب ، مهمان ماه وستارگانم ، اما صبح هنگام، خورشید بیرونم میکند.
اگر بتوان، استوا را به قطب برد ، دنیا معتدل می شود.
سریع ترین موجود جهان ، فکر است.
آینده همان گذشته است، فقط دیر گذشته است
بزرگترین دروغگوی جهان، کسی است که مدعی است هرگز دروغ نگوید.

ارسال شده: جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵, ۳:۱۳ ب.ظ
توسط sir.mohammad
اینم یه فایل pdf شامل کلی کاریکلماتور زیبا

با ضرفیت 200 کیلو بایت دانلود نکنی پشیمون میشی

[External Link Removed for Guests]


------------------------------

اگه اون لينک کار نکرد اين از اين لينک دانلود کنيد

[External Link Removed for Guests]



ARMIN : دوپست متوالی شما ادغام شد. طبق قوانین ارسال پست های متوالی مجاز نمی باشد.

ارسال شده: جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸۵, ۹:۵۲ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
می خواست در مصرف عقل صرفه جویی کند،عاشق شد.
می خواست در مصرف عشق صرفه جویی کند،ازدواج کرد.
می خواست در مصرف بی خیالی صرفه جویی کند،بچه دار شد.
می خواست در مصرف زندگی صرفه جویی کند،خودش را دار زد.
می خواست در مصرف سلولهای مغز صرفه جویی کند،سیاستمدار یک کشور جهان سومی شد.
می خواست در مصرف انرژی صرفه جویی کند،به خانه آرزوهایش اسباب کشی کرد.
می خواست در مصرف بند رخت صرفه جویی کند،خوابید.(اصولا کارهای بی ربط زیاد می کرد!)
می خواست در مصرف سکوت صرفه جویی کند،به نشانه اعتراض سکوت کرد.
می خواست در مصرف انرژی حاصل از ترافیک صرفه جویی کند،به ابرها قرص ضد بارداری داد.
می خواست در مصرف راه صرفه جویی کند،برگشت!
می خواست در مصرف آب صرفه جویی کند،مطالبش راdelete کرد!

ارسال شده: یک‌شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم.
از وقتی آخرین نگاهت را در ذهنم آرشیو کردم ، قلبم آلارم دلتنگی می دهد.
بعد از درد و دل کردن برای سیگار، او هم آتش گرفت و دود گریست.
اشکهای آسمان در برابر اشکهای من حرفی برای گفتن نداشتند.
امروز حتی سایه ام هم از من فرار کرد، امروز اینجا بارانی بود.
من با رویایت زندگی می کنم و رویا با من مدارا.

ارسال شده: سه‌شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵, ۱۱:۲۱ ب.ظ
توسط ALIAGHAKHAN
* آنقدر خيال بافتم كه تمام كلافهاي فكرم به لباس آرزويي در آمدند
...
كاش اندازه ام باشد

* وقتی چراغ خيالات روشن است يخ زندگي آب مي شود. چراغها را خاموش نمي كنم اما لامپ كم مصرف زده ام

* به اندازه هشت ماه مي ترسيدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به اندازه دو روز كار داشتم مهم نيست به اندازه يك ساعت خوشحالم

* حواسم را باد خيال برده است و كاغذهايم را باد پنكه
...
قلم اما محكم در دستم نشسته است از اين بادها نمي لرزد

* دارم ياد مي گيرم كه بعضي از خاطرات را تا كنم و در جيب كتم بگذارم اما كتي ندارم

ارسال شده: جمعه ۲۴ فروردین ۱۳۸۶, ۱۲:۳۰ ب.ظ
توسط sir.mohammad
من بعضی از دوستانم را از حقیقت بیشتر دوست دارم
متوسط بودن ؟! یا بزرگ باش یا بمیر !
انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند
همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند
در سفيدي چشمانت تمام رنگها را تجربه کردم ، تا به سياهي رسيدم
مغزم بر روي شعله هاي دلم که براي قلبم مي سوخت ، کباب شد
حیف که گرسنگی شکم با کلمات شیرین برطرف نمی شود
ننگ است که روشنايي ديدگان در ظلمات انديشه غرق شود
مهرباني را در کودکي يافتم که آبنباتش را به درياچه نمک انداخت تا شيرين شود
انقدر براي غربت تک دانه موي سفيدم غصه خوردم که تمام موهايم سفيد شد
بيچاره آن خروسي که با صداي ساعت شماطه دار از خواب برمي خيزد
خوش به حال آن موجود راحتی ،که شیطان برایش درد دل می کند